<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهام سابکی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kobrasabeki</link>
        <description>نویسنده داستان 
اشعار رمان 😌</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 00:40:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3658737/avatar/TtsOdo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهام سابکی</title>
            <link>https://virgool.io/@kobrasabeki</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گدایی در خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@kobrasabeki/%DA%AF%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-b0keahjkvroo</link>
                <description>مادری  پولدار و گدا و پسریک روز گدای در خانه مادر را زد مادر که دم درش گدا نیومده بود تعجب کرد و گدا را دست خالی رد این مادر هر سال در مسجد نذری می دادو گدا را پول نداد پسرش که از خانه بیرون آمد گدا را دید و مسخره کرد گدا ناراحت شد و در این خانه دیگر نیامد روزی مادر مریض شد که کارخانه آنها بر شکست شد مادر سخت مریض شد وپسر  دیگر نتوانست خرج بیماری مادرش را بدهد پسر رفت که از یک همسایه کارخانه دار که خرج مادرش را بدهد پسر گفت مادرم سخت مریض است پول دکتر مادرم را ندارم چند ملیون می توانیدقرض بدهید دوباره باز می گردانم مرد به پسر گفت یادت هست که یک مرد گدا در خانه بود که او را مسخره کردی پسر فکر کرد ویادش افتاد گفت منظورت چیست من همان گدا که مرا مسخره کردی پسر خیلی تعجب کرد گفت تو همان مرد هستی چگونه باورم نمی شوداین مرد هر سال به فقرا کمک می کرد و از خدا کمک می خواست مادر که در بستر بیماری مرد کسی برای خاک سپاری او نیامد پسر و چند نفر که آمده بودند مادر را خاک کردنداز اون روز پسر دیگر خیلی رنج کشید حال روز کار خانهخوب نبود دیگر کسی در آن کارخانه کار نکرد پسر مجبور شد کارخانه را بفروشد که فروخت سمومغازه کوچکی باز کرد و در آنجا کار می کرد خرج زندگی خود را تامین می کرد و تصمیم گرفت کسی را مسخره نکند و هیچ گدایی را دست خالی نفرستد </description>
                <category>الهام سابکی</category>
                <author>الهام سابکی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Mar 2025 22:13:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر کوچلوی با کفش زیباوکوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@kobrasabeki/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%81%D8%B4-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%88%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-bwvvs7cfb6pj</link>
                <description>روزی دختر کوچولوی ،زیبا خانواده پولدار زندگی می کرد .دختری مهربان، که اسم مادرش سانیا بود.واسم پدرش مهرداد .روزی این دختر کوچولوی به همراه مادرش سانیا برای خرید به شهر رفت .و برای دختر کفش زیبا و کوچک خرید .دختر کوچلوی کفش را خیلی دوست داشت .دخترک در راه به به جواهرات خیره بود مادر داشت می رفت دید دخترش نیست.سوگند تک دختر خانواده بود.خیلی دنبال دخترش گشت، بعد پلیس را خبر کرد ، عکس دختر را در روزنامه گذاشت مادر خیلی ناراحت بود سامن و مهرداد هر چه گشتن دختر را ندیدن .این دختر همراه فقیری رفته بود یتیم خانه ،دختر گفت اسم پدرم مهرداد و مادرم را گم کردم .من را ببرید پیش مادرم ،صاحب یتیم خانه که والدین این دختر را می شناخت گفت مادرت تصادف کرده مرده است سوگند حرف صاحب یتیم خانه را باور کرد خیلی گریه کرد،مادر از دختر کوچکش کفشی کوچک یک کفش یادگاری داشت هر روز به یاد دختر کوچولوی بود که چیکار می کند و کجا است مهرداد دختری از یتیم خانه به فرزندی قبول کرد . تا همسرش ( سانیا) ،خوشحال شود از ناراحتی بیرون بیاید سانیا سرگرم دختر شد و دخترش را فراموش کرد .بعد از چند سال سوگند بزرگ شد . دنبال مادرش گشت و او را ندید یک روز از بازار رد شد می شد ، سانیا نگاهش به سوگند افتاد .و گفت این دختر شبیه، دختر من است او رد شد و گشت سوگند را ندید . دخترک وقتی که فهمید پدر و مادرش ،چه کسی هستن خیلی خوشحال شد .ولی تا متوجه شد که یکی جای او را به فرزندی گرفتند .ناراحت شد و به یتیم خانه برگشت ،و گاهی از دور آن خانه را نگاه می کرد .</description>
                <category>الهام سابکی</category>
                <author>الهام سابکی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jan 2025 16:24:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امام زمانم</title>
                <link>https://virgool.io/@kobrasabeki/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-m7x5mxxojkj3</link>
                <description>صبح زیبای من آغاز شد صبحم با الهم عجل لولیک الفرج آغازشد به یادت امام افتادم امام زمانم .بیاکه چشمهایمان منتظربه جاده ماندهای امام عدل ودادوزندگیبیا امامم که  درانتظارآمدنت جان ها به لب رسیدچشم انتظاردل بیقراربیا دنیا را به عدل خودجانی دوباره ببخشتومی آیی وبوی نرگس می گیردهمه جا رافضارابه یاد جمعه می افتم  ظهور امام زمانم،که با آمدنت دنیا زیبا شودوخوبای آینه تمام نمای اولیاای آخرین کلام وَای بهترین کلامتاکی درانتظار ؟آقاامام ماکی میرسی زراه؟</description>
                <category>الهام سابکی</category>
                <author>الهام سابکی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2025 19:12:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیبا ترین خالق</title>
                <link>https://virgool.io/@kobrasabeki/google-wjjpdoxnl4fh</link>
                <description>به نام خالقی کهجان مرا خلق کرد مالک زمین آسمان آبی استخداوندی که عقل داد تفکر در آفریده کنمخداوندی که آفریننده همه کس خداوندی که پرهای طاووس را با قشنگ ترین حالت آفرید خدایا ذکر تو را در لبم دارم بخشنده خطاُ مهربانی خداوندی که ذکرش حل کنند مشکلاتی</description>
                <category>الهام سابکی</category>
                <author>الهام سابکی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 19:11:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان پرنده پیر</title>
                <link>https://virgool.io/@kobrasabeki/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-f7pue0yps6jq</link>
                <description>درجای کوهستانی عصر بود خورشید کم کم زیر ابرها پنهان می شد برفی  شروع به وزیدن کرد در آنجا هوا خیلی سرد شد  خترکی تازه به کوهستان سفر کرده بود و با این خانم  آشنا شد صاحب خانه  به دخترک گفت برو پنجره را ببند رفت پنجره را ببند باز است رفت پنجره را ببندد پرنده ای از سرد می لغزد اورا در خانه آوردصاحب خانه گفت دید یک پرنده در دست من است گفت چرا پرنده را آوردای گفتم یک جا دارین واسه این پرنده از سرد می لغزد آوردمش گفت یک قفس دارم صبر کن میارمش رفت و قفس را آورد  دخترک که تعجب کرد که صاحب خانه یک پرنده داشته بود بعد گفت بخاری را روشن کن رفتم بخاری را روشن کرد کم کم هوای خانه گرم می شد و من صاحب خانه گرم صحبت کردن در مورد پرنده قبلی بودیم گفت پرندای  داشتم خیلی باهوش بود با هم زندگی می کردیم پرنده وقتی که صاحب خانه کوچک بود با هم بودن پرنده خیلی پیر شد دیگر توانای نداشت از اینجاع رفت الان نمی دانم کجاست هرچی دنبالش می گردم نیست با این پرنده که آوردههبه یاد همون پرنده افتادم برف کم شد کم رفتم بیرون که آدم برفی درست کنم صاحب خانه گفت الان نه یک وقت دیگه سرد است پرنده توی قفس انگار می خواست از قفس بیرون بیاید صاحب خانه گفت بیرونش کن گناه دارد ناگهان که می خواستم از پنجره بزارم بره ناگهان صاحب خانه گفت صبر کن این شبیه همون پرنده است بعد پرنده را به دست گرفت که اون پرنده یک نشان زخمی پا داشت  نگاه کرد دید همان است  </description>
                <category>الهام سابکی</category>
                <author>الهام سابکی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2024 17:02:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصادف آشنایی</title>
                <link>https://virgool.io/@kobrasabeki/google-zxyhdwdz8bc9</link>
                <description>یک روز به طرف شیراز حرکت کردیم اول افراد داستان ـنازنین ، ،زینب ، سما ،نرگس ، مادر، داداش ،فاطمهیک روز به طرف شیراز حرکت کردیم در نیمه راه مادر تماس گرفت که گوشی زینب مانده است زینب که وابسته گوشی خود بود ما همه تعجب کردیم که گوشی زینب مانده به زینب گفتیم نگاهی به کیفت بنداز گوشی همراهت است زینب گفت من گوشی را آوره ام چه فایده نگاه کنم بعد نگاهی انداخت که گوشی فاطمه را به جای گوشی خود آورده چون جلد گوشی فاطمه و زینب شبیه به هم است اشتباهی آورده مجبور بودیم بر گردیم که نازنین هعی اصرار داشت به راه ادامه دهیم زینب گفت گوشی من را بریم بیاوریم نازنین گفت خب از گوشی فاطمه استفاده کن گفت من به گوشی فاطمه دست نمی زنم گوشی من را بیاورید نازنین گفت نمی خواد گوشی زینب را بیاورید و اگر نه زینب سرش توی گوشی هیچ کاری انجام نمی دهد زینب گفت گوشی من را می‌آورید من خودم را پرت می کنم نازنین گفت تو اصلا  نمی تونی خودت را پرت کنی سما گفت می رویم گوشیت را می آوریم نازنین ناراحت شد و زینب نازنین هعی حرف می زدن که تا رسیدیم خانه ظهر شد گوشی را گرفتیم می خواستیم برویم دادشم گفت من را با خودتان تا سمت شهر ببرین مادرم گفت اول غذا بخوریم آماده است شروع به غذا خوردن کردیم می خواستیم برویم سما گفت ظهر است گرم است عصر می رویم دادشم گفت من را تا شهر نمی بریم الان سما خنده‌ای زد  گفت الان می برمت  ناراحت نباش که دادشم را بردن و آمدن برای استراحت کردن که عصر شد سوار ماشین شدیم خداحافظ کردیم سما گفت ماشین بنزین ندارد رفتیم ماشین را بنزین بزنیم که کارت سوخت داخل ماشین بود سما نرگس را صدا زد که کارت سوخت را بیاورد کارت سوخت را آورد و حرکت کردیم در راه سما آهنگ شاد گذاشت به قول نازنین زینب دیگه توی هواست در راه به شهری رسیدم ترافیک بود یواش یواش رفتیم شب شد اتاقی اجاره کردیم شب خوابیدیم صبح که بیدار شدیم دست صورت را شستیم که نرگس گفت من دیشب خواب بدی دیدم زینب گفت چه خوابی گفت خواب دیدم سما مرده که نازنین گفت حداقل یک چیزی قبل حرفت می گفتی خدای نکرده   زینب گفت اینها خرافات است گوش ندهید چیزی سما گفت من هنوز جوان هستم آرزو دارم  به این زودی نمی میرم صبحانه را نرگس قبل از ما بیدار شده بود گرفت و ما شروع به خوردن کردیم که پول اتاق را هم دادیم سوار ماشین شدیم و صدقه ای دادیم و حرکت کردیم هوا خیلی خوب بود اول صبح آهنگ شاد گذاشتیم و به راه ادامه دادیم که ناگهان با یک ماشین برخورد کردیم ماشین خیلی با کلاسی بود و مدل بالا پسر نوجوانی بیرون شد اول خیلی اعصبانی بود بعد که دید زن هستیم زیاد چیزی نگفت سما گفت هزینه چقدر می شود پرداخت کنم همه ماشین ها نگاهی می کردن می رفتن  ما از خجالت آب سدیم پسر گفت نیازی نیست هزینه پرداخت کنید بعد پرسید اهل کجا هستید گفتم اهل کرمان چهره پسر آشنا بود ولی نشناختم هر چی فکر کردم ماشین ما هم یکم خراش خورده بود</description>
                <category>الهام سابکی</category>
                <author>الهام سابکی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2024 19:52:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان می گذرد</title>
                <link>https://virgool.io/@kobrasabeki/google-phe74yjzzrc0</link>
                <description>ستاره‌ای که در شب می درخشد زمان همچون طلوع و غروب خورشید می گذرد         می گذرد ای دل غافل بیدار شو عمرت تباه شد تباه شد تو خفته ای عمر می گذرد آنچه می گذرد باز نمی آید می گذرد عمر چه با شتاب می گذرد می گذرد گذر عمر همین یک لحظه است من در خیال بی خیالی بوم عمر کوتاهم گذشت سرگرم دنیا شدم نمی دانستم این طور می شود زندگی می گذرد گاه با شادی گاهی با درد می رسد روزی که فردا نباشیم و این پایان عمر من است زمان می گذرد آن را در گذر عمر هدر ندهیددمی بود باد رفت انگار خواب بودم عمر کوتاهم گذشت گوهر جوانی ام گذشت یک جمله دارم.         یک جمله توشه ای جمع آوری کن روزی بگیرد دست تو </description>
                <category>الهام سابکی</category>
                <author>الهام سابکی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2024 17:00:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>