<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های توت فرنگی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@koko</link>
        <description>بدرخش!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:15:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2241696/avatar/sI2KWU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>توت فرنگی</title>
            <link>https://virgool.io/@koko</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فقط دوست دارم شنیده بشم...</title>
                <link>https://virgool.io/@koko/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B4%D9%85-garym5t7kbga</link>
                <description>دو روز پیش داشتم به یه پادکست گوش میدادم.(پادکست استاد شکوری و آقای صحت).در مورد تروما ها حرف میزد.در مورد اینکه ترسامون از کجا میان میگفت.گفت:مثلا اگه الان یه کاری رو نمیخوای انجام بدی در حالی دلیلی منطقی برای ترسیدن ازش نداری،به این خاطره که قبلا اون کار رو انجام دادی و نتیجه ی خوبی ازش نگرفتی و مغزت هم سعی میکنه ازت دفاع کنه...حکایت همونی که مار گزیده و از ریسمان میترسه.مثلا اگه نمیری از یه نفر کمک بگیری به خاطر اینه که یه بار درخواست کمکت رد شده.اگه از خندیدن بین جمعیت دوری میکنی به خاطر اینه که یه بار وقتی خندیدی بهت نگاه های معنا دار نثار کردن و و و...به خودم فکر کردم.همیشه وقتی به اینجور پادکستا گوش میدم سعی میکنم به خودم فکر کنم و اگه اشکال و اشتباهی دارم تشخیص بدم و بعد روش کار کنم (اگه بیماریتو تشخیص ندی نمیدونی چه دارویی رو باید مصرف کنی که.نه؟...)منم یه آدمم.یه آدمم با کلی نقص.بی نقص نیستم.آدمیزادبی نقص نیست و همین زیباترش میکنه(:و خب...همون لحظه ترسام اومدن به ذهنم....ولی بزرگترینش میدونی چی بود؟ترس از حرف زدن!من وقتی وارد یه جمعی میشم زیاد حرف نمیزنم...البته استثنا هایی هم هستن.مثلا سر صحبتا رو با آدمای تو مدرسه همیشه من باز میکردم...ولی خب بیشتر اوقات حرف نمیزنم.استرسی میشم.تپش قلب میگیرم.گوشام قرمز میشن.داغ میشن.بعد حرف زدنم میخوام فقط برم یه جایی تنهایی گریه کنم...شاید باید میگفتم &quot;قدیما&quot; اینجوری میشدم....الان رو بپرسی که...خب بهترم.گوشام داغ نمیشن.قرمز نمیشن.گریه نمیکنم.تپش قلب نمیگیرم.ولی خب هنوزم که هنوزه دیدم که بعضا خودمو شدیداااا سانسور میکنم.حرف نمیزنم.نظرمو نمیگم....آره بهترم.ولی باید بهتر تر شم.باید رو خودم کار کنم.نظرمو بگم.شده اعتراض کنم.داد بزنم.وسط حرف زدن نتونم جلو اشکامو بگیرم ولی اون حرفای لعنتیو بزنم!رو خودم کار میکنم.دیگه هم شرمی ندارم.اینکه درموردم چی فکر میکنن هم مهم نیست.چون &quot;اونا دیگه کین؟یه مشت آدم فراموش کار که در آخر به گور میرن...&quot;دوست داشتما یه نفری بیاد بشینه روبه روم فقط بهم گوش بده بدون اینکه خسته شه و فکر کنه یکی دو تختم کمه و با هم از همه چییی حرف بزنیم...چون خودم همیشه گوش شنوا بودم و هستم و همیشه گوش میدم دوست داشتم به منم گوش بدن....کمکی نمیخوام که،نمیخوامم فقط به مشکلاتم گوش بدن و حلش کنن،دوست دارم وقتی در مورد پادکستی که امروز گوش دادم بهشون میگم گوش بدن.وقتی در مورد اون کتابه نظرمو میگم گوش بدن.دوست دارم به سناریو هام گوش بدن.به احمق بازیام و سوتی هام.به این که چطوری اون کوکی رو اینقدر بد مزه درست کردم گوش بدن.وقتی ذوق میکنم نگاه کنن.اشکی که میریزن رو ببینن.استرسی که میکشم رو درک کنن.به عشق بی نهایتم به کوچیک ترین چیزا که به نظرشون&quot;بی اهمیته&quot; توجه کنن.به بچه بازیای همیشگیم نگاه کنن...من نمیخوام که مشکلمو حل کنی.من میخوام گوش بدی.نمیخوامم فقط &quot;تو&quot; گوش بدی.منم میخوام به &quot;تو&quot; گوش بدم....ولی گوش نمیدن...ولی خب چیکار میشه کرد؟برم گریه کنم؟نه بابا!مگه دلیلی درست حسابی تر برای گریه کردن ندارم؟!ناراحت نیستم.اینکه اون فرد الان نیست به این معنی نیست که هیچوقت نخواهد بود...یه دوستی پیدا میشه تو آینده ی نه چندان دور که بهم گوش میده.باور کن!من هرچی میگم همون اتفاق میفته.چون من جادوییمممممممممممممممممممممممممم!اگرم نیاد که خب...خودم مگه مردمممم؟میدونی چیه؟من به خودم گوش میدم ولی.میشینم به خودم گوش میدم.به سناریو های دور از واقعیتم گوش میدم که قراره واقعی بشنننن!خجالت چیه؟مگه آدم از آرزو هاش خجالت باید بکشه؟چون بزرگن و فعلا واقعی نیستن به این معنی نیست که هیچوقت مال من نمیشن...گفتم که!جادوووووو!من وقتی دارم با خودم  حرف میزنم و بعدم به حرفای خودم نظر میدم....دیوونه هم خودتی^^من وقتی که دارم تو ذهنم سناریو میسازم...ولی هنوزم دوست دارم یه نفر دیگه با تموم وجودش حواسش رو جمع کنه و بهم گوش بده...شما چه کاره اینننن مگهههه؟گوش میدین دیگههه؟ماچ به کله هاتون پس!Mwahhhhhhh!1.امروز ویدیو ی جدید ویزارد لیز رو دیدم.من عاشقققق این زنم.همین باعث شد که انگیزه بگیرم و دوباره برگردم به خود قبلیم!و حتی بهتررررر!روتینم رو نوشتم.ورزش و درس و مشق و ... همه ی چیزایی که نیاز دارم رو هم دارم...پسسسدر مورد اینکه چی شد که از خودم دور شدم هم بهتره نگم چون &quot;همه چیز رو لازم نیست بگم!&quot;2.داشتم فکر میکرئم که چقدر همه ی احساسات خوب و ضرورین.مثلا اگه اون روز اونقدرررر غمگین نبودیم و باهم درد و دل نمیکردیم نمیتونستیم الان اینقدر صمیمی باشیم...برای همینه که غم و دلتنگی رو هم مثل بقیه ی احساسات دوست دارم.ولی اینا بهتره زودی برن چون تحمل هم نشینی با این لعنتی ها رو هم زیاد ندارم.ولی قدرشونو میدونم.مثل خیلییی چیزای دیگه(:3.باید خودمون والدین خودمون باشیم.(یکی دیگه از ویدیو های لیز)*کلی بچه ی شکسته شده تو بدنای بزرگ  شده ادای آدم بزرگارو در میارن...مثلا اجازه میدین کسی سر بچتون داد بزنه؟نه!میزنم پارش میکنم!خب پس اگه یکی سرت داد زد،کاری کن دیگه جرئت نکنه صداشو بالاتر از فرکانس مورچه ای برات بلند کنه!اجازه میدی بچت با فردی مثل فردی که الان تو باهاش دوستی دوست بمونه؟نه!پس بای بایییاجازه میدی دخترت با یکی مثل اون بره تو رابطه؟نه!پس بای باییییخودتو جوری دوست داشته باش،که انگار مادر خودتی.پدر خودتی.عزیز ترین خودتی!چون واقعیت همینه.هیچکس دوست نداره خانوادش اونو با بقیه مقایسه کنن.چرا خودتو با بقیه مقایسه میکنی؟هیچکس دوست نداره خانوادش بهش حرفای بد بگن.چرا داری خودتو کوچیکی میبینی؟!خودتو مثل یه مامان خوب و یه بابای دلسوز دوست داشته باش!شاید کلیشه ای به نظر بیاد ولی آه!خیلی تاثیر داره تو زندگیت و آیندت این &quot;خودتو دوست داشتن&quot;عه!4.به همین تصویر بسنده میکنم(فکر کنم فارسیم ریده نه؟یا شایدم درست گفتم...)5.ترک اعتیاد کردم برو بچ.به مانهوا اعتیاد داشتم که رفت.بای بایییی6.دارم مای هیرو میبینم(again!)PLUS ULTRA!7.جدیدا همه به همه چی میگن کرینجی...بابا بس کنین این کارارو زندگی رو برای خودتون زهر مار نکنین.8.سعی کنین کودک درونتونو زنده نگه دارین.بازی کنین.کارتون ببینین.چرت و پرت بگین.بچگی کنین حتی اگه 60 سالتونه...چون بزرگسالی هیچ جاش هیجان انگیز نیس!9.لحظه شماری میکنم تا 18 سالگییییی!10.9.8...تو دنیایی که پر از پرنسسه جادوگر باش!10.حرفی که باید در اول میزدم رو در آخر میزنم...سلاااام بعد 2 ماه!حرف زیاده و وقت کم...پس فعلاااا...خداحافظ.دلم برا ویرگول و ویرگولیا تنگ شده بود و قول میدم در اولین فرصت بیام نوشته هاتونو بخونم(:</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2025 22:43:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ ایده ای ندارم...</title>
                <link>https://virgool.io/@koko/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-t719codp38ig</link>
                <description>اینکه آدم از عزیزاش دور بشه یه چیز بده ... اینکه بگی مثلا فلانی &quot;یه زمانایی&quot; دوست صمیمیم بود ولی الان نیست...ولی اینکه از &quot;خودت&quot; دور شی بدتره...یه روزی به خودت میای و میبینی کارایی که حالتو خوب میکنن رو انجام نمیدی و خودتو تو یه چرخه ی احمقانه و روتین های احمقانه زندونی کردی...نمیدونم...ولی حس بدی داره...چند هفته پیش حس بدتری داشت ولی چون به خودم اومدم دیگه بد نیست...حالا باید برم سراغ انجام دادن کارایی که حالمو خوب میکنن(:نمیدونم چرا ولی آدم بعضا میدونه چی براش خوبه و چی براش بده ولی عمل نمیکنه به حرفای خودش...مثلا میدونه ها ورزش حالشو خوب میکنه و مجازی داغونش میکنه...ولی دقیقا برعکس اینکارو انجام میده...نگران نباش!بعضا آدما خودشونن گم میکنن....مهم اینه که الان برگردی و پیداش کنی!^^such a beautiful lady2.یه دفتری داشتم...تقریبا دوسال توش نوشتم...از همه چی...داستان و دلنوشته و خاطرات و نامه و خلاصه همهههه چیز...ولی دیگه 2 صفحه بیشتر ازش نمونده.باید یه دفتر دیگه بخرم.تموم شدن ها همیشه حس عجیبی دارن.چه تموم شدن یه رابطه.چه تموم شدن یه سال تحصیلی.چه تموم شدن صفحات یه دفتر...انگار دیگه کل خاطراتی که با اون دفتر داشتم هم قراره از ذهنم پاک شن....(:دولینگورو هم تموم کردم...ولی به تمرین زبان دوست دارم ادامه بدم(زبانشناس؟یوتیوب؟....)ولی این تموم شدنا اونقدراهم بد نیستنااا...نشونه ی شروع های جدیدن...و چیزای جدید هیجان انگیزن!(:3.بعضا به آرزو ها فکر میکنم...این روزا حتی بیشتر به آرزو ها فکر میکنم.مثلا آرزو های مامان و بابام...اونایی که بهشون نرسیدن...ولی من نمیخوام اینجوری باشم...میگن انسان فقط یه بار زندگی میکنه.من اینو قبول ندارم.به نظرم انسان فقط یه بار میمیره.زندگی کردن؟انسان هر روز زندگی میکنه(شایدم هر روز زنده میمونه)...من میگم نباید فقط زنده موند.بلکه باید زندگی کرد...برای همینه که میخوام زندگی کنم و کلی تجربه کسب کنم و به آرزو هام برسم...شاید بعضات حتی نرسم!ولی فقط میدونی؟...حداقلش تلاش کنم!حداقلش تو اون راه لعنتی قدم بردارم!نه اینکه بگم نمیشه و بای بای!آدم باید آرزو های بزرگ داشته باشه!اصلا قشنگی آرزو ها به همین نیست؟!این که خیلی باشکوه و بزرگن!اونقدری خوبن که فقط با فکر کردن بهشون حالمون خوب میشه!من بعضا از آرزو کردن میترسم...ولی نباید بترسم!نباید بترسیم!یه استاد فیزیک دارم.وقتی بهش میگن:از الان شروع کنیم میشه؟...میگه شروع کنی احتمال داره که بشه.تلاشت هر چقدر زیاد باشه احتمال موفقیتت هم زیاد تر میشه...ولی اگه شروع نکنی نه تنها احتمالش زیاد نیست...بلکه حتی احتمال نداره هیچ پخی بشی!منظورم اینه که...اگه آرزو های بزرگ نداشته باشی که صددر صد نمیشه!اگه آرزو های بزرگ داشته باشی احتمالش هست برسی بهشون.اگه تلاش هم کنی که چه اعلا!احتمال رسیدن به آرزوهات بیشتر میشه...من درک نمیکنم اون آدمایی که حتی از آرزو کردن هم میترسن...(:نترس لطفا!(:4.اون روز داشتیم خانوادگی یه فیلم میدیدیم.موضوعش فانتزی بود.فرزندان خدایان یونان باستان و اینا...وسطای فیلم به خانواده ملحق شدم ولی میدونستم کی به کیه...چون خونده بودم در موردشون...و اوه خدای من!شاید به نظرتون کوچیک و احمقانه بیاد ولی خیلی حس خوبی داشت!و بعد از مدت ها یاد اون هدف کوچولو و قشنگم افتادم...&quot;مطالعه در مورد خدایان یونان باستان&quot;!چیزای کوچولو که حالتو خوب میکنن خیلی ارزشمندن...خیلییی!مثلا همین فیلمی که دیدیم.چایی که صبح نوشیدم و طعم هل فوق العاده بود!نوت های کوچیکی که مینویسم و لای کتابام قایم میکنم که بعدا پیداشون کنم و بخونمشون تا سورپرایز شم...وقتی با یه نفر حرف میزنم و یا وقتی که پستای ریرا و آفتاب و پریسا و بتی و زئوس و شهرزاد و کانی و آبنوس و یلدا و پوپک و....رو میخونم.وقتایی که آهنگ گوش میدم و...خیلی حالمو خوب میکنن....خیلییی!5.نمیدونم بچه ها ولی این روزا زیادی دارم آدمایی رو میبینم که درگیر آدمای اشتباه شدن...قلبم میشکنه ... لطفا درگیر آدمای اشتباه نشین!لطفا!لطفا!لطفا!اول سعی کنین با خودتون آشنا شین!خودتونو بشناسین...به خط قرمز ها و علایقتون پی ببرین و بعد اجازه بدین یه نفر دیگه وارد زندگیتون بشه!وقتی که خودتو نمیشناسی چطوری میخوای یه نفر دیگه رو بشناسی!و لطفا به هر احدی اجازه ی ورود به زندگی قشنگ و نانازتونو ندین!از بلاک کردن آدما و نه گفتن نترسین!خواهشا و خواهشا استاندارد هاتونو بالا نگه دارین!نه فقط وقتی که وارد یه رابطه ی عاشقانه میشیناااا!حتی تو پیدا کردن دوست هم شدیدا استاندارد هاتون بالا باشه!هی!با توئم هستماااا!6.وقتی به آدمای اطرافم و حتی آدمای ویرگولی نگاه میکنم....میبینم 18سالگیشون سنی بوده که زندگیشون عوض شده....اگه اشتباه نکنم دو ماه و 2 روز دیگه رسما میشم 18 ساله!و این خیلی عجیبه چون من گیر کردم تو 14 سالگیم!پشماممممم میریزه!زمان چرا اینقدر زود میگذره آخهههههههه!؟یه سری پلن ها دارم که فعلا بمونه برا خودم!نه اینکه لازم باشه نگم هااا...ولی دیره و باید بخوابم چون من یه کنکوریم که نوبت اول هم دارم وامتحان اینبارم فیزیکه که نگه داشتم تا روز آخر بخونمش!باح باح!پس باید زود بخوابم که فردا بتونم زود بیدار شم!(:میاو!پینترستم خیلی خفنه!2.انیمه و فرندز دوست دارم ببینم ولی فعلا نباید اینکار رو بکنم!3.امتحان فیزیک دارم!!!!4.خال ها آدمارو یه جور دیگه ای زیبا میکنن!5.ولی حیوانات مهربون تر و با وفا تر از انسانان!6.اونقدررر خوابم میاد که حتی نمیدونم چی نوشتم(:...حالا تو دوستمییی دیگهههه!مجبوری که هر چیزی که نوشتم رو بخونییییی!مگه منه!؟7.یه سوال دیدم امروز!اونم بپرسم و برم....اگه پول مهم نبود کدوم شغل رو انتخاب میکردین!؟8.حاجیییی!عجب مانهوا هایی میسازناااا!</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2025 00:21:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به تو(3)</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%883-cw0yaq6xs4pk</link>
                <description>بابالنگ دراز عزیزم...سلام!حالتان چطور است؟امیدوارم حالتان خوب و تنتان سالم باشد...(:خیلی دلم برایتان تنگ شده است بابای عزیزم...خیلی!مگر میشود که آدم دلتنگ کسی که تا حالا از نزدیک هم ندیده بشود؟...نمیدانم.غیر منطقیست نه؟ ولی این جودی هیچوقت &quot;عقل و منطق&quot; حالیش نیست!(حداقل این حرفیست که جولیا هرروز در گوشم تکرار میکند!)مگر بی عقل و منطق رفتار کردن اشتباه است!؟...به نظرم احساسات مهم تر از عقل و منطقند!احساسات همیشه راستش را میگویند...چون صاف هستند و بی حیله!و این خوب است!این که دلتنگ شما میشوم هم خوب است!مردم همیشه میترسند که با قلبشان تصمیم بگیرند.که به نظرم این کار اشتباه محض است.باید به ندای قلبمان گوش کنیم...قلب و دل و احساساتی به ما انسان ها داده شده و ما باید از آنها استفاده کنیم...اگر قرار نبود  احساسات به کارمان بیایند چرا اصلا وجود دارند!؟ترجیه میدهم چمن باشم تا یک فردی که همه ی تصمیماتش از سر &quot;منطق&quot;است!بگذریم...قول دادم که از روزهایم برایتان تعریف کنم ولی امروزم متفاوت تر از دیروز نیست.درس خواندن برای کالج!البته خیلی بابتش خوشحالم چون میتوانم درس بخوانم و بعد با سالی و جولیا از اینجا برویم...نه اینکه اینجا را دوست نداشته باشم.نه.ولی میخواهم تجربه کنم.و کلی جاهای متفاوت ببینم.نترسید.حتی اگه به کشور دیگری هم بروم باز هم برای شما مینویسم!حتی اگه به سیاره ی دیگری هم بروم باز مینویسم.حتی اگر از این دنیا بروم و در کالبد یک سنجاب دوباره به دنیا باز گردم باز هم مینویسم.مینویسم و مینویسم و مینویسم تا بالاخره شما یک روز جواب دهید!و بعد از آن...باز هم مینویسم!میبینی بابای عزیزم؟جودیت فراموشت نمیکند...هیچ وقت فراموشت نمیکند!امیدوارم تو هم به اندازه ای که به تو فکر میکنم به من فکر کنی بابالنگ دراز...(:آقایی هست اینجا...4 ماه است که استادمان شده...من آقای همستر صدایش میزنم...ولی هر وقت میبینمش یا حتی صدایش را میشنوم و حتی وقتی تصورش میکنم دستانم شروع به لرزیدن میکنند!آقای همستر استاد ترسناکیست!باید سعی کنم چاره ای برای این درد بزرگ پیدا کنم...میخواهم به خودم بفهمانم که&quot;اونقدرام مهم نیست&quot;...چون نه تنها آقای همستر بلکه هیچ چیزی در این دنیا اونقدرام مهم نیست که به چشم یک درد بزرگ بهش نگاه کنیم!فردا با آقای همستر کلاس دارم...آرزو های قشنگ قشنگ بکنین بابالنگ دراز تا بتوانم فردا را با خوبی و خوشی بگذرانم!از طرفی خانم لیلی درگیر چندین احمق کله گردالی شده که میخواهم حق کله گردالی ها را هم بدهم کف دستشان....فکر کنم تو زندگی همه ی آدم ها و حتی شما بابای عزیزم کله گردالی ها و همستر هایی وجود دارند...ولی در مواجهه با اونا نباید بترسیم.نباید تسلیم بشیم.اگر واقعا کله گردالی اذیتتان میکند باید مقابله کنید بابالنگ دراز.و البته مرز ها هم مهمند.باید بین خودتان و کله گردالی های اطرافتان مرز هایی با رنگ قرمز بکشید!کله گردالی ها از رنگ قرمز و البته مرز ها میترسند!مرز ها مهمند بابا لنگ دراز...مرز ها مهمند...این را هم چند روز پیش یاد گرفتم(:به هر حال...جوهرم کم کم رو به اتمام است.فردا یدونه میخرم...و دوباره مینویسم!پس فعلا باید خداحافظی کنم...خداحافظ بابالنگ دراز عزیزم.احساسات و مرز ها و مقابله کردن رو فراموش نکن!و البته جودیت را!دوستدارت:جودی آبوت!</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2024 12:16:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغلم کن.عاشقم باش.</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A8%D8%BA%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%86%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-yyhcrbotzk1s</link>
                <description>بغلم کن لطفا.مرا در آغوش بگیر.بگو که دوستم داری...بغلم کن لطفا.کوتاهی هایی کردم.میدانم.مرا ببخش ولی قبول کن تو حتی به کوتاهی هایی که کردم نیاز داشتی...یاد گرفتی!بغلم کن لطفا.موهایم را نوازش بده.میخواهم حرف های شیرینی از جانب تو بشنوم!نه بقیه!بغلم کن لطفا.به فکر من باش.مراقبم باش.بغلم کن لطفا.من رو الهه ی خودت ببین.بزار نقش خدا را من در زندگیت بازی کنم.بغلم کن لطفا.به من مهربانی کن.مرا در اولویت قرار بده.بغلم کن لطفا.ازمن تشکر کن.به خاطر وجودم از خدا متشکر باش.بغلم کن لطفا.دستم را ببوس.به من لبخند بزن.قول میدهم جواب لبخندت رو با لبخند بدهم.بغلم کن لطفا.یادم بده چگونه زندگی کردن رو.تو هم بلد نیستی چطور زندگی کنی؟اشکالی نداره!بیا باهم یاد بگیریم.باهم تجربه کنیم...بغلم کن لطفا.منو بخندون.منو درک کن.بغلم کن لطفا.اشکامو پاک کن وقتی گریه میکنم.برای من بجنگ.بغلم کن لطفا.من رو بشناس.بدان که کدام غذا را دوست دارم و تحمل بوی کدام غذارا ندارم....شیرینی مورد علاقه ام چیست و طعم مورد علاقه ام در انتخاب چیپس کدام است.کدام کتاب را بار ها خواندم و کدام فیلم را بار ها دیدم...بغلم کن لطفا.بهم بده هرررر چیزی که میخوام رو!بغلم کن لطفا.هر وقت مرا میبینی لبخند بزن به گرمی روز های تابستان و بگو که چقدر زیبا به نظر میرسم!بغلم کن لطفا.برایم شعر بخوان.برایم قصه بگو.برایم نامه بنویس.بغلم کن لطفا.برایم غذا بپز.برایم گل بخر.مراقب سلامتیم باش.بغلم کن لطفا.بیا کاری که من دوست دارم را انجام دهیم!نه کاری که به نظر بقیه باید انجام دهیم.بغلم کن لطفا.برایم یک فنجان چایی بریز و از روزت بگو.بغلم کن لطفا.برای من تلاش کن.من همیشه مال توعم میدانی اما...باز جوری که انگار هیچوقت مال تو نبودم سعی کن مرا به دست اوری!بغلم کن لطفا.برایم آهنگ بخوان و وقتی من میخوانم از صدایم تعریف کن.اگر گفتم میدانم صدایم شبیه صدای زاغ و کلاغ هاست دستم را بگیر و بگو که صدای تو برای من خاص ترین و بهترین صداست!بغلم کن لطفا.آنقدر محکم بغلم کن که بوی تنت را هیچ وقت از یاد نبرم.بغلم کن لطفا.بیا باهم چیز های جدید یاد بگیریم.با هم بزرگ شویم.با هم تجربه کنیم.باهم بخندیم و با هم اشک بریزیم.با هم باهوش شویم.با هم پیشرفت کنیم.بغلم کن لطفا.میدانی که چقدر دوست دارم چیزهای جدید یاد بگیرم.نواختن یک آلت موسیقی و بافتنی بافتن و رقصیدن و یاد گرفتن زبانی جدید و کلی چیز دیگر.وقتی در حال یادگرفتنم پیشم باش.نگذار دلسرد شوم.به من امید بده و از من و کارهایم تعریف کن.بغلم کن لطفا.بگذار باشم یکی یدونت.دردونت.اگر کسی اذیتم کرد حقش را بده کف دستش و باز برگرد و بغلم کن. دوباره و سه باره و هرباره بغلم کن!بغلم کن لطفا.اگر اشتباهی کردم من را ببخش.اگر اشک ریختم جای اشکم را ببوس.نه اینکه ترکم کنی و به من بگویی&quot;ضعیف&quot;.مطمئنم جایی که تو بوسیدی گل خواهد رویید.بغلم کن لطفا.من ارزشمندم.نشان بده که ارزشمندم.بغلم کن لطفا.و عاشقم باش.چون من عاشقتم.نامه ای از من به من.</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2024 19:35:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هی میگوید آخرش چه میشود؟آخرش دست خداست.بد نمیشود!</title>
                <link>https://virgool.io/@koko/%D9%87%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%B4-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%B4-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A8%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-b1g3zswuffkx</link>
                <description>1:چند هفته پیش نامه ای برای خودم نوشتم...نامه ای برای منِ 20...فکر میکردم که نمیتونم چیز خاصی بنویسم ولی بیشتر از 100 تا سوال ازش پرسیدم و یه لیست بلند بالا از کار هایی که تا اونموقع باید انجام بدم رو کنارش نوشتم....از سوالایی مثل اینکه &quot;آیا دانشگاه قبول شدم&quot; بگیر تا سوالایی مثل &quot;از مامانبزرگ چخبر&quot;....ازش پرسیدم که آیا اون دوستم که شبیه ماشین کراش زنیه ازدواج کرده یا نه؟...ازش پرسیدم شغل خواهرم چیه و کلی سوالای دیگه  که فعلا بماند برای خودم....دوست دارم بدونم 2و خورده ای سال دیگه من کجام؟چیکار میکنم و عزیزانم در چه حالن؟...اگه تا دو و نیم سال دیگه منی وجود داشته باشه که هنوز فعال باشه تو ویرگول حتما اون نامه رو با جوابایی که دادم بهش میزارم...(: ولی آخر نامه هم نوشتم:آرزو ها تاریخ انقضا ندارن(:تو باید تا آخرش پای مسیری که فکر میکنی درست ترینه باشی(:اسم اثر:وقتی صبح پامیشی بری مدرسه ولی با این صحنه مواجه میشی(:2:من آدم استرسی نیستم...حداقل تا قبل این که بشم کنکوری نظرم این بود.کارنامه ی قلمچی اومد و از درصدام راضی نیستم.بایدجدی بگیرم.میگن تو هنوز متوجه جدیت موضوع نیستی.میدونم.نیستم.باید باشم. مشاور فردا قراره تماس بگیره و من متنفرمممم از این تماسا((:همونطور که تو پست قبل و قبل ترش گفتم:تست بیشتر.مطالعه ی بیشتر.مطالعه ی عمیق تر!6 ماه دارم...6ماه!...جای نگرانی نداره عزیزکم.تلاشتو بکن بقیشو بسپر به خدا!3:وقتی با دقت به اتفاقاتی که افتادن و میفتن فکر میکنم میبینم که همیشه خدا یجوری بهمون کمک کرده(:شکرگزارم که خدامو دارم(:4:من یه فسقلیم!(اینو توضیح نمیدم...یه راززززهههه^^)5:یه توصیه دارم برات.اگه ذهنت شدیدا مشغول فکر کردنه و سناریو های وحشتناکی که قرار نیست اتفاق بیفتن برا خودش میبافه فقط کافیه یه کار بکنی!از خودت فاصله بگیر!آره درست شنیدی!از خودت فاصله بگیر.از اون چیزی که نگرانت میکنه فاصله بگیر!گاها ما اونقدری خودمونو غرق مشکلات میکنیم که متوجه نمیشیم از دور چقدر این مشکلات کوچیکن!پس دور شو!بهتره بری بیرون.هوای پاک همیشه کمک کنندس!ولی تنها نمون!با یه چند تا از رفیقات یا شایدم یکی از فامیلات که خیلی وقته همو ندیدین حرف بزن...منظورم اینه که وقتی که کسی تو رو ناراحت میکنه و حرفای ناراحت کننده میزنه ازش دور میشی نه؟...اگه ذهنت تو رو ناراحت میکنه ازش فاصله بگیر.بزار استراحت کنه(:6:من فکر میکنم زندگی رو زیاد واسه خودم سخت گرفتم.فقط من نه!هممون زندگی رو خیلی جدی گرفتیم...آرزو ها و هدف هایی داریم.درست.کلی کار هست که باید انجام بدیم و کلی وظایف داریم.اونم درست.ولی با سخت گرفتن به خودمون هیچی بهتر نمیشه که هیچ بدتر هم میشه .میدونی چی میگم؟...زیاد به خودت سخت نگیر رفیق!(:این روزا هم مثل روزای دیگه ای که گذشتن میان و میرن...(:زیاد درگیرش نشو(:پ.ن:تو هم برای خودت نامه بنویسپ.ن2:بعد دو ماه سلامپ.ن3:دوستت دارم(:اسم دیگه ی این پست میشه &quot;آتداخ پیتداخ&quot; که معنیش یه جورایی &quot;پراکنده جات&quot;ه!</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2024 19:27:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال و احوال این روزام</title>
                <link>https://virgool.io/@koko/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%85-fahaxwvnmlme</link>
                <description>عزیزترینم.توت فرنگی.امیدوارم حالت عالی باشه.گرچه که میدونم خوب نیستی و آزمون امروزت حسابی اعصابتو بهم ریخته...اشکالی نداره.از اشتباهاتت درس بگیر و برو جلو.به بقیه هم گوش نکن.چون میدونی عجیب سمین!و بیشتر از اینم خودتو سرزنش نکن...برو جلو!جبران میکنی.مطمئنم.فقط یکوچولو تلاشتو باید بیشتر کنی...یکوچولوو..امروز 25 ام شهریوره.یکشنبس.هوا خوبه.یه هفته دیگه رسما تابستون تموم میشه و پاییز خانم دوباره با تموم سرماش وارد صحنه میشه.کم کم هوا سرد میشه و این نشونی از اومدن پاییزه.دست و پاهام یخ زده ولی با این حال در برابر پوشیدن جوراب مقاومت میکنم.یه استرس و ترس عجیبی دارم به خاطر آزمونی که امروز رسما &quot;گند زدم&quot;.نتیجه میگیرم که ریاضی رو باید جدی بگیرم.جدی!از طرفی شیمی و زیست و فیزیک رو هم باید جدی بگیرم.باید همه چیو جدی بگیرم....باید بیشتر تلاش کنم ولی حس میکنم(و این حس واقعیت داره)که سست شدم...دیر تر بیدار میشم و حوصله ی درس و مشق ندارم.باید کم کاریامو جبران کنم.باید تلاش کنم!توت فرنگی.این روزا زیاد آبجیمو نمیبینم.زیاد باهاش حرف نمیزنم.وقتی اون اینجاس من نیستم و وقتی من اینجام اون نیست...سرکار و بار و زندگی خودشه.دلم میخواد باهاش بیشتر وقت بگذرونم.ناراحتم از این بابت...دلم براش تنگ شده.نگاهی به برنامه ی راهبردی قلمچی میندازم...20 مهر...باید آماده شم.خب.خب.خب.من میتونم...!وقت جبران و جلو زدن از رقبا رو داری توت فرنگی!مایوس نباش!ولی هی تو ذهنم با خودم تکرار میکنم!تلاشتو بیشتر کن!استرس و فشار کنکور رو زیاد حس نمیکنم.ولی شروع مدارس باعث شده این غول بخواد از پشت اون دیواری که قایم شده بود در بیاد و خودشو به من نشون بده.همممم.بدتر از اینم دیده بودم....پس هنوزم کاری از دستش برنمیاد.نمیتونه زیاد کاری بکنه.و نبایدم بتونه...توت فرنگی.به قول آتنا...دلم نمیخواد تو این دوره تک بعدی باشم.پس هنوزم زبانا رو ادامه میدم.به امید خدا...امیدوارم تا پایان این دوره له و لورده نشی که مجبور شیم اسمتو بزاریم مربا توت فرنگی...چون واقعا از مربا توت فرنگی بدم میاد!اینو میبینین.منم!حس میکنم نیاز دارم ساعت ها در مورد هزاران موضوع مختلفی که تو ذهنمه حرف بزنم.ولی نمیتونم.فعلا نه.افکار کنکور جلوی همه ی بحثارو بسته.حرف نمیزنم.فعلا نه.الان نه...ولی میخوام بهت بگم عزیزم...مهم نیست که الان کدوم نقطه وایسادی.مهم اینه که تا وقتی که زمان تموم میشه به کدوم نقطه میتونی برسی...زیاد درگیر نیستم و نخواهم بودددد!اصن کنکور کیلو چندددد!؟</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 12:46:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرعت زندگی و تغییرات=X2</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%B3%D8%B1%D8%B9%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AAx2-xqpfbdwrownc</link>
                <description>همه چی تو اطرافم در حال تغییره.همیشه همینجوری بوده.میدونم.تغییر اجتناب ناپذیره.میدونم.همیشه تغییرات تو زندگی وجود دارن.اینم میدونم.ولی این&quot;تغییرات&quot;ی  که میگم بیشتر شبیهِ &quot;تغیرااااات&quot;ان تا &quot;تغیرات&quot;!انگار همه ی آدمای اطرافم دارن وارد یه لول دیگه از زندگیشون میشن که خیلی عجیبه.من دارم درس میخونم.طرز نگرشم و جوری که با مشکلات برخورد میکنم عوض شده انگار.یه چیزایی رو بهتر میفهمم و اهداف مشخصی دارم تو ذهنم و راهی که جلومه برای رسیدن بهشون هم کم و بیش معلومه.کم کم دارم متوجه میشم که چه چیزایی رو باید جدی بگیرم و چه چیزایی رو باید کلا ول کنم به حال خودشون و بگم&quot;هر چه بادا باد&quot;.تعداد تست ها و ساعت مطالعه در حال افزایشه.سرعتِ پیشرفت حلزونیه ولی&quot;پیشرفت,پیشرفته!&quot;پیشرفت آروم و آهسته...هنوزم پیشرفت محسوب میشهراه شدیدا طولانی پیش رو دارم و هنوز همین شروع راه کلی عقب افتادگی دارم و کلی تمرین و تست و پر کردن جزوه و ... که از همشون عقب موندم و باید جبران کنم.(حس میکنم معلم ریاضیم که حتی قبل شروع مدرسه هم فکر میکنه از درسا عقبه!)ولی خب میدونم که همه چی درست میشه.قرار نیست الکی استرس بگیرم چون من به عنوان خواهر کوچیکه ی یه کنکوریِ سابق میدونم که این استرسا الکین!فقط همه چیو بد تر میکنن....میخوام صدمو بزارم ولی در عین حال زیاد به خودم فشار نیارم با استرسا و مقایسه های الکی چون فایده ای ندارن.فعلا تصمیمم اینه که تعداد تستا و ساعت مطالعه رو دو برابر کنم و از همه کاری که میکنم لذت ببرم!از راه پیش روم لذت ببرم.چون 8 ماه زمان  کم و در عین حال زیادیه!پس باید آروم باشم و به زیبایی های راه بیشتر از آخر جاده نگاه کنم!چون زندگی به زیبا بودنش ادامه میده در حالی که من هنوز تو راهم...تو قراره همیشه تو زندگیت مشکلات داشته باشی اما نکته اینه که در حال حل مشکلات از زندگیت لذت ببری!درسته که دارم گند میزنم به همه چی&quot;بعضا&quot;...ولی این گند زدنا هم عادیه.عادیه که تو یه چیز جدید ماهر نباشی....سعی کن فقط یاد بگیری!زبان هام رو هم همچنان ادامه میدم....و هزاران هزار کار دیگه که فعلا باشه سر بین من و من!بفرما عزیزمممخب ولی دلیلی که اومدم اینجا بنویسم من نیستم.درسته که منم در حال تغییرم ولی چیزی که به من حس عجیبی میده بیشتر از تغییرات خودم و چیزایی که تو ذهنمه تغییرات اطرافیانه!خواهر1:رفته به دنبال آرزوهاش!امروز دومین روز کارآموزیشه.بعد یه مدت طولانی تصمیم گرفت که از نقطه ی امن خارج بشه و متفاوت باشه.بره دنبال آرزوهاش!و من مطمئنم موفق میشه...بهش افتخار میکنم که میخواد کار کنه و ...ولی چون حس میکنم اون خواهر کوچیکس نه من حس عجیب و وحشتناکی داره.فک کن خواهر کوچیکت که مثلا 7 _8 سالشه بیاد بگه میخوام در کنار دانشگاه رفتن پولم در بیارم!میخوام علایقمو دنبال کنم(طرف 20 و خورده ایه سنش ولی خب!به نظر من7.8 سالس!)2:خانواده:رفتاراشون با تو اونقدرام تغییر نکرده....ولی تغییر تغییره!و طرز نگرشت هم میتونه موضوع رو عجیب تر جلوه بده...3:دارم در مورد یه آدمایی یه چیزایی میفهمم و با آدمایی که میگفتم هیچوقت!همصحبت نمیشم حرف میزنم!این چه کاریه برادررررررررر ثباتت کجاستتتت!؟اصلاااااااااااااااااا دادااااااااااااااااش یه وضعیههههههههههههههههههههههههههههه!و بعددد!هیچیفصل جدید و فیلما و سریالای جدید شروع میشن.هوا کم کم سرد میشه.پاییز داره میاد که دیگه برام بوی ماه مهر نمیده.بنابراین هیجان زدم میکنه!(:یه لیست بلند بالا از کارهایی که دوست دارم انجام بدم دارم که در عین &quot;زیاد سخت نگرفتن&quot;...کلا هم شل نمیکنم.تلاشتو بکن ولی از چیزایی که ممکنه اتفاق بیفته نترس!یکم جدی تر باش!اینا چیزایین که این چند روزیه زیاد با خودم تکرار میکنم...(:خلاصه که الان آروم ترم(:چون نوشتم(:چون نوشتن باعث میشه اون حسای عجیب غریب و مزخرف ازم دور شن(:ویرگول یه کلبه کوچولو و قشنگه...این حس رو داره!آدماش قضاوت نمیکنن و ترس از قضاوت شدن ندارن.همه میان یه چیزایی مینویسن...چه در مورد زندگی شخصیشون چه درمورد اهدافشون یا شایدم یه معرفی فیلم و کتاب ساده!برای همینه که آدمای اینجا رو دوست دارم...(اونروز نوشته ی یه نفری رو میخوندم که کلا یادمم رفت کی بود و یادم رفت فالوش کنم.اینا چیزایی بودن که موقع خوندن نوشتش اومدم به ذهنم...آره خلاصه که خواستم بدونین که چقدر شما ها برام ارزشمندین.حس میکنم آدمای اینجا دوستای باارزشین که از هم دورن فقط!)با آرزوی روز های شیرین...توت فرنگی...</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 18:01:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراکنده جات</title>
                <link>https://virgool.io/@koko/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D8%AA-n7iziluun4wc</link>
                <description>15 روزه که تو ویرگول چیزی ننوشتم.بنابراین حس میکنم باید یه چیزایی بنویسم.ولی راستش بین این همه موضوعی که میتونم در موردش صحبت کنم چیز درست حسابی پیدا نمیکنم...پس تصمیم گرفتم پراکنده نویسی کنم!موضوع 1:کنکورتصمیم گرفتم برای اردیبهشت آماده شم.باید تستتتتت بزنم و درسسسس بخونم و زودترررررررررر از خواب نازنینم بیدار شم.2روز بعد مشاور گرامی قراره زنگ بزنه و اوه!دوشنبه ها به همین خاطر برام مثل زهرمارن!حرف زدن با آدما برام سخته ولی Dudeeeee!نباید اینقدر سخت باشه!یکی از موضوعاتیه که شدیدا باید روش کار کنم!زود خسته میشم وقتی درس میخونم.با گذشت زمان درست میشه.میدونم.ولی میخوام هر چه زود تر اتفاق بیفته.2-3 روزه که دیرتر از خواب پامیشم.و باید به این موضوع هم رسیدگی کنم!ساعت مطالعمو باید افزایش بدم و وقت های اتلافیمم که زیااااااااااااده باید اونا رو کمتر کنم!خلاصه که کار زیاده و وقت کممم!ولی من میتونمممممممممممممممممم!فقط باید 100 امو بزارم.از همین امروز باید تلاشمو بیشتر کنممممممم!!!!بچه های عزیزززز!9 ماه دیگه همه چی تمومههه!(9 ماه؟انگار قراره  نی نی به دنیا بیاد)موضوع 2:روز سبز شدنمن آدمیم که خب...توضیحش یکم سخته...بزار اینطوری بگم که:7/24 تو عالم هپروتم!خیال باففف!و یکوچولو کارای عجیب غریب میکنم.و زود جوگیر میشم(آدمو سگ بگیره جو نگیره!!)به هر حال.اون روز تصمیم گرفتم که یه روز انتخاب کنم و اون روزو روز مقدس خودم بدونم و یه نشانه ای داشته باشه اون روز و هر سال کار های مشخصی رو تو اون روز انجام بدم.مثل نوروز یا کریسمس یا ولنتاین.ولی این بار مخصوص خودم.این جور رسمای عجیب و غریب زیاد دارم!(بگین که تنها نیستم!)و 15 مرداد رو انتخاب کردم!چرا؟چون دلم خواس!روز سبز شدن گذاشتم اسمشو(روز میدوری)(هار هار هار!ژاپنی میخونمااااا)گفتم که هر چقدر هم نا امید باشم هر سال روز 15 ام باید به خودم بیام.یجورایی روزیه که باید تصمیمات مهم و جدید بگیرمو ببینم از سال قبل 15ام تا امسال 15 ام چه تغییراتی اتفاق افتاده در منِ عزیز!نیکول3:جغرافیا سرنوشت آدم رو رقم میزنهاین سخن ابن خلدون رو خیلی دوست دارم.حس میکنم باید بیشتر در موردش فکر کنم!مثلا الان موفق ترین فردی که تو ذهنتونه رو به یاد بیارین.یه بازیگر یا یه خواننده یا یکی از فامیلای دوررر که تو شهر دیگه ای زندگی میکنه یا اصن ایلان ماسکِ خرپول یا یه یوتیوبر یا یه نفر که شغلش با تو یکیه ولی اون یه چیزایی رو داره ولی تو نه!هر کسی که هست.الان اگه در جایگاه تو و در جغرافیای تو بود و جایی که تو زندگی میکنی زندگی میکرد همون شخص میتونست باشه؟منظورم این نیست که تو چون اهل فلان جایی نمیتونی موفق شی!منظورم اینه که:اگه جانی دپ ایرانی بود هنوز میتونست دزد کاراییب باشه؟شاید میتونست سید جانی الدین حسینی باشه....یا اصن میتونست بگه من میخوام کارمو از روبیکا شروع کنم و ممد دپ (پسرک غمگین)میشد!گرفتین منظورمو؟تو تو هرجایی که باشی میتونی موفق ترین بشی.جایی که زندگی میکنی جلوی موفقیتتو نمیگیره.ولی چیزی که به دست میاری و جوری که به دست میاریش مربوطه به جغرافیا!(نباید معلم بشم هااا؟به بدترین حالت ممکن توضیح دادم!)خیلی عاشق این سخنمهنوز خیلی حرف دارم ولی باید برم.تستای ریاضی دارن بهم چشمک میزنن که(بیا خانم خوشگله...یه تابع میدم بهت که نه تو و نه جدوآبادت نمیتونن حلش کنن....بیا کوچولووو نترسسسس)(ریاضی:لات درجه ی 1 که عضلانیه و صورتش زخمیه)پس بماند برای بعدا.!؟</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2024 13:58:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاد گرفتم!(ترس.ترس.تغییر!)</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-j66i3cdea9fm</link>
                <description>همه چی عجیبه.چیزایی که منتظرشون بودم در حال رخ دادنن.همه ی کسایی که بهشون میگفتم&quot;بچه&quot;دارن بزرگ میشن.آدما تغییر میکنن.رفتاراشون عوض میشه.صحبت ها کم کم قراره از یاد برن.فاصله ها زیاد میشه.بعضی از چهره ها کم کم دارن از یاد میرن.بعضیا بد اخلاق میشن.تلاشا دارن نتیجه میدن.بعضا نتیجه نمیدن.تغییرات و تغییرات و تغییرات!و من چقدر نیاز دارم به این تغییرات و در عین حال متنفرم از تغییرات!دیگه منم رسما وارد کاروان کنکوریا شدم!کلاسا و کتابا و تست ها و کرونومتر!(خب.امروز نه.امروز درس نخوندم.ولی از فردا بهتر از قبل قراره ادامه بدم!)آبجیم دیگه درس نمیخونه.منتظر نتایجیم.ایشالله همه چی براش خوب پیش بره.خیلی زحمت کشیده.خیلی تلاش کرده.پای این کتابا جوونیش گذشته.خدایا خودت کمکش کن!داره وارد یه مرحله ی دیگه از زندگیش میشه.براش خوشحالم.امیدوارم خودشم خوشحال باشه!مشکلات برطرف میشن و مشکلات جدید جایگزینشون میشن.همیشه مشکلات تو زندگی هستن.خودتو بابتشون ناراحت نکن.تو یه بار زندگی میکنی و مشکلات اونقدری ارزش ندارن که خودتو واسشون ناراحت کنی.همه چیو خراب میکنی؟فدا سرت قربونت برم!مگه از خودت چه انتظاری داری؟تو هم &quot;مثل همه&quot; فقط یه بار به دنیا میای و عادیه که گند بزنی!سوتی میدی؟داداش/خواهر گلم تنها نیستی!به خودت سخت نگیر.ارزششو نداره!من؟منم دیگه سردرگمی هامو گذاشتم کنار!الان دیگه میدونم چی میخوام و چی نمیخوام.(میشه گفت؟تقریبااا)چیزی که میخوام مشخصه.راهی که باید براش طی کنم هم مشخصه.تلاشمو میکنم ولی امروز فهمیدم که خب...باید بیشتر براش تلاش کنم!(:26 روزه که هر روز زبان میخونم.2 روز پیش ورزشو شروع کردم.2 هفتس که من یه کنکوریم و درس میخونم(به استثنا امروز-_-).خوبه!این حرفو خیلی دوس دارم!فهمیدم که پشیمونی های زیادی دارم.نمیدونم تو 17 سال این همه پشیمونیو چطور جا دادم.ولی اگه به ریشه ی همشون (منظورم پشیمونی هاست)نگاه کنی میبینی که ریششون یکیه!زندگی تک بعدی داشتن!باید تا زنده ام زندگی کنم.چیزای جدید امتحان کنم.و یاد بگیرم!مثل همیشه از چیزای جدید میترسم.ولی اینبار دیگه به حرف دلم قراره گوش بدم.چون کنکوریم پر و بالم زیاد در مورد این موضوع بازززز نیست ولی خب...پر و بالمم کامل بریده نشده نه؟پس جای حرکت دارم.یه appای هست.برای کد نویسیه.چند روز استفاده کردم و راضیم.روزی 5_10 دقیقه طول میکشه پس به پروسه ی کنکور هم لطمه وارد نمیکنه.و زبان (ها)میخونم(2 تا)!و چند تا کار دیگه هم که دوست دارم انجام بدم.و انجام میدم!مثلا ورزش و یه چند تا چیز دیگه که نمیخوام بگم.از تک بعدی ادامه دادن خسته ام.پس گوررررر بابایییی ترساممم!میرم تو کارششش!(و استارتشو یه مدت پیش زدم و فعلا که راضیم)رسیدیم به بحث کنکور.همینقدرشو بگم که میخونم!باید بخونم!میخوام زیاد در این مورد حرف نزنم.پس دکمه ی escapeرو میزنم و زودی از این بحث خارج میشم!و یه چیز دیگه هم فهمیدم.آدما رو نمیتونی عوض کنی.سعی نکن اینکار رو بکنی.تو حرفتو بزن.گوش کردن و نکردنش به خودشون مربوطه.تو اگه راضی نیستی خودت تغییر کن.مثلا!اگه اخلاق پارتنرت (با عرض پوزش)گوهه و باهات بدرفتاری میکنه سعی نکن تغییرش بدی!اگه دوستت داشت ناراحتت نمیکرد!خودت تغییر کن!برو!اگه اون قدر تورو نمیدونه تو قدر خودتو بدون!میدونم گفتنش راحته ولی انجامش سخت تر از این حرفاس و خارج شدن از یه رابطه ی تاکسیک دل و جرعت میخواد...ولی بحث بحثِpick your poisonعه!زهرتو خودت انتخاب کن!اگه خودم میتونم بهتر از تو با خودم رفتار کنم پس چرا بهت نیاز داشته باشم؟اگه دوست تاکسیکی داری ولش کن.آدما درست نمیشن!تو ولی فرق داری!اوایل سخت میشه حتما.و صد البته ترسناک.ولی قول میدم که این برات بهتره!اینو چن مدت پیش یاد گرفتم و شوکه کننده بود!در آخر میخوام بهت بگم که....بهت افتخار میکنم.ربطی نداره؟خب!همینجوری خواستم بگم!بهت افتخار میکنم!(:</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Aug 2024 22:28:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظ...</title>
                <link>https://virgool.io/@koko/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-gjsddhtwvndf</link>
                <description>خیلی زود گذشت سال یازدهم.انگار یک مهر همین دیروز بود.هنوز سال یازدهم تموم نشده و امتحانای خرداد (اصل مطلب) موندن.ولی مدرسه تقریبا تموم شده.قراره همین یکشنبه هم برم مدرسه و بعدش...خداحافظ!خداحافظ تو حیاط مدرسه کنار درخت با دوستا نشستن....خداحافظ درمورد همکلاسی های اعصاب خورد کن غیبت کردن....خداحافظ تو زنگ تفریح درس خوندن....اصلا کلا خداحافظ زنگ تفریح!خداحافظ دوست جدید!تو با بقیه فرق داشتی...بهم کلی چیزا یاد دادی!خداحافظ دوستام....حتی تویی که تاکسیک بودی!(همتون تاکسیک بودین تقریبا)خداحافظ نمازخونه و بوی جوراب...دلم برات تنگ نمیشه!خداحافظ پرسش کلاسی....خوشحالم که جون سالم به در بردم!خداحافظ آبخوری مدرسه!بیشتر وقتا طعم خیلی بدی داشتن آب های آبخوری!_(بله دوستان!آب ها تو مدرسه ی ما طعم دارن!-_-)خداحافظ نوشته های روی صندلی...خداحافظ روزی که جشن گرفتیم و چیپس خوردیم!خداحافظ بهترین روز مدرسه!خداحافظ معلم تاریخ!شیرزنی تو!خداحافظ معلم ادبیات.ببخش اگه ناراحتت کردیم.خداحافظ معلمایی که دوستتون ندارم.ولی خب متنفر هم نیستم....خواستم بگم که اینکه دیگه نمیبینمتون به این معنی نیست که قراره دوستتون داشته باشم!هنوزم بدم میاد ازتون!خداحافظ مینی بوس...پارسال جای درست حسابی واسه نشستن نداشتیم ولی امسال بهتر بودی...خداحافظ تازه به دوران رسیده های نهمی...صداتون همیشه یادم میمونه...منظورم اینه که رو اعصابم!باعث شدین برای اولین بار از افرادی که ازم کوچیکترن متنفر باشم!و یه نصیحت خواهرانه:مسخره کردن بقیه شما رو باحال نمیکنه.ول کنین اون کلاس هفتمی رو!خداحافظ بحث نمره.خداحافظ بغل دستی.خداحافظ اکیپ های چغندری!(همه ی اکیپای مدرسمون امسال چغندری بودن!)خداحافظ لوازم التحریری نزدیک مدرسه!خداحافظ مغازه دار نزدیک مدرسه!یه پفکو 10 تومن گرون تر فروختی بی فانوس!اون چیپسای تاریخ گذشته رو هم جمع کن دیگه!خداحافظ ماجرا ها!خداحافظ کلییییی خاطره ی بد که قرار نیست هیچکدومشو تعریف کنم!خداحافظ نمره های بد!و همچنین خداحافظ نمره های خوب!خداحافظ ناظم!امیدوارم حالت خوب شه.(براش دعا کنین.)خداحافظ دختر ادایی و اکیپ دختر ادایی.امیدوارم دوستیتون پایدار باشه و کمتر مغرور باشین!خداحافظ اکیپ خرخون ها.ممنون که یاد دادین یه دوستی نباید چطوری باشه.اینقدر همدیگه رو لو ندین!بدون لو دادن همدیگه هم میشه موفق شد!موفق باشید!خداحافظ اکیپی که از همه متنفر بودن و پشت سر همه حرف میزدن!دورویان اعظم!امیدوارم زندگی بخنده به روتون!خداحافظ دوستای من.دلم قراره خیلی دلتنگتون شه!آرزو های خوب دارم براتون!خداحافظ معلمای جدید.معلم پرورشی جدید!تو خیلی مهربون بودی!(:خداحافظ نیمکت های مدرسه.خداحافظ گوربای ناناز!گوربااااااخداحافظ خاطرات بد و خوب!(البته قرار نیس فراموشتون کنم!)خداحافظ داستانای عشق عجیب غریب!خداحافظ میدان مین!خداحافظ تیزهوشان.خداحافظ غم های مبتدای مدرسه ای.خداحافظ روزی که نشستیم حیاط مدرسه و همه ی رازهامونو برملا کردیم!خداحافظ داف عینکی.سیگمای عینکی.میمون عینکی.دلم براتون تنگ میشه.یه روزی قراره دوباره همو ببینیم.امیدوارم وقتی همو ببینیم که تو موفق ترین و خوشحال ترین حالتمونیم!(:البته خب همه رو هم قرار نیست تو یه آینده ی دوووووور ببینم.بعضیاشون دوستامن و قراره بیرون از مدرسه هم همو ببینیم!(:ولی قبول میکنم که مدرسه یه چیز دیگس.ولی خوشحالم ک تموم شد!سال سختی بود امسال.کلی اتفاقای عجیب غریب افتاد.ولی با تمام خوبیا و بدیاش اینم تموم شد!برای همه ی هم مدرسه ایام آرزوی موفقیت دارم.و البته برای خودم!(:فقط موندن امتحانای خرداد....که ایشاللا با بهترین نمره غول مرحله ی آخر سال یازدهم رو هم رد میکنیم و شکستش میدیم!(:دعام کنین!(:هنوزم مولانم!پ.ن1:سال بعد دوازدهمم و قرار نیست زیاد برم مدرسه.قراره خونه بمونم و درس بخونم!پ.ن2:زود گذشت ولی خوشحالم بابتش!پ.ن3:خیلی میترسم از امتحانای خردادپ.ن 4:آرزوی موفقیت شمارم دارمپ.ن5:ممنون که خوندی.داوشمییییی!!!</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Thu, 02 May 2024 19:18:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعضا فقط نمیشه...</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-bnkllyiadaas</link>
                <description>بعضا اوضاع بر وفق مرادت نیست...بعضا تو کافی نیستی...بعضا تمام تلاشت رو نمیکنی...بعضا صدت رو نمیزاری...بعضا خسته میشی...شاید حتی &quot;بعضا&quot; &quot;بیشتر از بعضا&quot; اینکارا رو میکنی...&quot;بیشتر مواقع&quot; یا شایدم&quot;همیشه&quot;!حس میکنم مولانم.تو زندگی قبلیم مولان بودم.خستمه.چند دقیقه پیش خوشحال بودم.هار هار به هر چرت و پرتی میخندیدم.کل روز همینطور بودم.ولی اجازه بده یه همین الان رو هم خوشحال نباشم.نمیخوام گریه کنم.ولی در حال حاضر هیچ علاقه ای به خندیدن و دلقک بازی ندارم...میخوام تنها باشم.ولی میخوام یه نفر بیاد و تا صبح به غر زدنام گوش بده و بگه:اشکالی نداره.خسته نشه از غر زدنام.ولی من نمیخوام غر بزنم...کلیییی حسرت دارم انگار تو دلم.نمیخوام فعلا اون قسمت شاد ساغر رو نمایان کنم و بگم:&quot;با اینکه خیلی چیزا رو تجربه نکردی ولی کلی چیزای خوبم تجربه کردی.با یه لحظه ناراحت شدن فکر نکن همه چی تا الان صرفا سیاهی بوده.تو روزای خوب زیاد داشتی و داری و خواهی داشت.خودتو اذیت نکن.همه چی درست میشه.الان به حرف دلت گوش کن و به مغزت استراحت بده و...&quot;...میخوام الان از این حرفا نزنم با اجازتون.چون حس میکنم حرفای پوچین.نیستنااا.اتفاقا حرف حقن.ولی فعلا بزارم این حرفا رو یه گوشه...الان دارم ضعفامو به یاد میارم و بی اعتماد به نفسی و نگم دیگه از عزت نفس پایین و دوستای تاکسیک و هزاران قولی که به خودم دادم و آینده ای که نیومده و گذشته ای که تموم شده و گذشته و خودم که برای چند ساعتی قراره همینجوری احساس ناکافی بودن کنه و بعد دوباره برگرده به تنظیمات کارخانه و بشه همون توت فرنگی خوشحال!داشتم چی میگفتم؟آهان!آدمای تاکسیک!تو زندگیتون راه ندین این عنترا رو تروخدا...منظورم دوستای تاکسیکه.باعث میشن ناراحت شین و دلتون بشکنه و احساس ناکافی بودن بکنین.منظورم همون آدمایین که همه رو مسخره میکنن و یه بحث درست حسابی برای صحبت ندارن به جز مسخره کردن همدیگه و حرف های نیش دار!همونایی که ویژگی هاتون رو مسخره میکنن حتی اونایی که به نظرتون شما رو خاص و قشنگ میکنه.منظورم همون آدماییه که اگه شبیهشون نباشی یعنی خیلی بدی.همونایی که به خط قرمزات احترام نمیزارن.حرف بد میزنن(نه ازون حرف بدا و لقبایی که دوستا بهم میدن.منم یکم بد دهنم.ولی اون حرفای بدی که باعث ناراحتیت میشن...).آدمایی که نه تو روزای خوب پیشتن و نه تو روزای بد و ریدم تو شخصیت این افراد!اونایی که گوش شنواشونی ولی اونا نیستن.همونایی که انرژی منفی میدن.همونایی که میپرن وسط حرفات.ولشون کنین اینجور دوست هارو!اینا دوست نیستن.یولداشن.&quot;یولداش&quot;به ترکی میشه &quot;دوست&quot;.&quot;یول&quot;یعنی راه و &quot;داش&quot;یعنی &quot;سنگ&quot;.اینا سنگ راهتونن!ولشون کنین!در مورد خانواده ی سمی هم عرض کنم خدمتتون کهههه...در حد امکان سعی کنین حرفاشونو نادیده بگیرین.اونا خانوادتونن و دوستتون دارن و هر آنچه که میگن بهتون دلیلش اینه که صلاحتونو میخوان...ولی بعضا طرز بیانشون به قدری بده که تو میخوای فاصله بگیری ازشون...دلشونو نشکن.نادیده و نشنیده بگیر و تمام.به قدری ناراحت بودم چند دقیقه پیش که با سوال&quot;آیا ربات هستید&quot;بغضم ترکید.اینجوری بودم که:نههههه!بیناموسس!ربات نیستم.ربات نیستممممم!خنده دار بود ولی(:خب چی بگم.الان بهترم.این نیز بگذرد؟چه ها گذشتن....پس حتما این نیز بگذرد.پ.ن:تلاش کن تلاش کن تلاش کن تلاش کن تلاش کن!پ.ن2:امروز وقت انتشار این پست نیست.پ.ن3:موهام میریزن.قرص تقویت کننده ی مو مصرف میکنم دو روزه.ایشالله کار کنه.پ.ن4:هازبین هتل خ خوبهپ.ن5:امتحان شپه نهایی شیمی دارم شنبه!استرسسس!پ.ن6:شب خوش.(ساعت 1 و 40 دقیقه هست!*)پ.ن7:تو میتونی(:</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Apr 2024 01:48:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استاد استفاده نکردن از فرصت ها!سال 1399</title>
                <link>https://virgool.io/@koko/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%84-1399-knkntwqyfvia</link>
                <description>یه نوشته پیدا کردم من.یه نوشته از تاریخ 1399.12.29.مال 3 سال و 5 روز پیشه.توش نوشته بودم که میخوام تغییر کنم.نوشته بودم که میخوام کار مفید انجام بدم.نوشته بودم که صبح زود بیدار میشم.زبان میخونم.درس میخونم.خوب میشم.بهتر میشم.خب...درسته که بهتر شدم.نسبت به گذشته تو اجتماع ها بهتر عمل میکنم.جای کار داره اما اعتماد به نفسم هم  بیشتر شده.زبان رو به یه سطحی رسوندم که ازش راضیم.درسته که یه مدت ول کردم زبان خوندنو ولی دوباره ادامه دادم و هنوزم ادامه میدم.لغات جدید یاد میگیرم و این باعث خوشحالیه.با خانوادم رابطتم بهتره.جای کار داره بازم اما خودمو کشف کردم و بیشتر با خودم آشنا شدم و کم کم به علایقم پی بردم...کم تر میترسم نسبت به گذشته.بیشتر میخندم.فک میکنم کم کم به این موضوع پی بردم که میخوام چیکار کنم(کاملا مطمئن نیستم ولی...کاملا بی اطلاع هم نیستم نسبت بهش).کتاب خوندم.دوست خوب که تو محوطه ی مدرسه ی ما  نمیشه پیدا کرد.تا خرخره رقابت داریم و &quot;همه&quot; بدون استثناء از همدیگه متنفرن ولی چند تا آدم خوب شناختم واقعا!(اگر چه از هم دوریم).خیال پردازی کردم و فیلم و انیمه دیدم(شاید به نظر خوشحال کننده نیاد و احتمالا موفقیت به حساب نیارینش ولی به نظرم خوشحال کردن خودت هم یه نوع موفقیته.ساختن خاطرات خوب هم موفقیته!)و مهم تر از همه:من قوی شدم!اینا تغییرات خوب بودن.اتفاقای خوب که طی این 3 سال و 5 روز افتادن.شاید بیشتر از اینم هستن اتفاقای خوب ولی اینا اصلیاش بودن!ولی خب...چیزاییم هستن که به نظرم بد بودن.بد.بدتر.بدترین!قلعه ی متحرک هاول.عالیه این انیمه.من طی این(تقریبا)سه سال بهتر شدم.درسته.ولی اگه ازم بپرسی از خودت راضی؟از عملکردت راضی؟میگم نه!نیستم!نتونستم به قول هام پایبند باشم.صبح زود بیدار نشدم.تو درسام پیشرفت نکردم.بلکه میشه گفت پسرفت هم داشتم.باید با خودم صادق باشم دیگه؟پس صادقانه بگم:گند زدم!نه تنها تو 3 سال پیش بلکه الانم در حال گند زدنم!من از تعطیلات عید استفاده نکردم مثلا.چرا؟چون تنبلی کردم.کم کاری کردم.و لازمه بگم که اشتباه بود!اولین قدم برای تصحیح اشتباهاتت اینه که اونا رو قبول کنی.قبول کردم.اشتباه کردم.و تنها چیز منفی که تو این مدت افتاد این نبود هااا.ولی بعضی چیزا باید راز بمونه.نه اینکه جوری باشن که مجبور باشی نگی به مردم و جار نزنی.نه.باید راز بمونن چون همه چیرو گفتن خوب نیست.تکرار غم هایی که گذشته بعضی روزا لازمه.ولی امروز یکی از اون روزا نیست.بهتره که غم ها و اشتباهات گذشته رو پس از درس گرفتن ازشون ول کنی.چون یاد آوریشون ضرری بیش نیست.باری میشه رو شونه هات.پس ول کن!همون طور که گفتم.اشتباه کردم.قبول دارم.از فرصت ها استفاده نکردم.درحالی که مثلا من میتونستم از تعطیلات عید استفاده کنم و درس بخونم اینکار رو نکردم.ولی یکی اومد و درس خوند.رقیبا به سمت جلو حرکت کردن.ولی من موندم تو نقطه ی شروع!ولی خب...گفتم که از هر اشتباهت درس بگیر و بعد ولشون کن!اشتباه کردم.قبولش دارم.ولی الان دیگه وقت ول کردنه!کسی نیستم که بشینم و به خاطر چنین چیزای ***ی زانوی غم بغل کنم و بگم : وای وای.سه سال گذشت.چه خاکی بریزم تو سرم.وای وای.عید گذشت.چه غلطی بکنم؟.بگم قراره چه خاکی بریزم تو سرم؟قراره از همین الان به بعدشو بهتر عمل کنم.قراره از این یه هفته ی باقی مونده ی عید برای رسیدن و حتی جلو زدن از رقبا استفاده کنم.قراره از سال های پیش روم استفاده کنم!و تو قراره چیکار کنی؟از غر زدنات دست برداری و از فرصت هات استفاده کنی.از زندگی پیش روت استفاده کنی.میدونی چقدر وقت داری؟تا آخرین نفست!و تو قراره تا اون موقع غصه بخوری!قطعا نه!پس درس امروز چی شد:درس بگیر و ادامه بدم!این پست یه نشونس برای تو!نشونه ایه که میگه:به خودت بیا!ممنون که خوندین!</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2024 15:04:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به تو(2)</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%882-ksgzbxzchy9s</link>
                <description>سلام.همینجوری سلام.یه سلام خشک و خالی.این بار فقط میخوام بگم &quot;سلام&quot;.میخوام همینقدر کوتاه باشه.نمیگم&quot;سلامممم&quot;یا&quot;سلااااام&quot;که فکر کنید حالم خوبه.آدمایی که حالشون خیلی خوبه میگن &quot;سلااااام&quot;.ولی من حالم خوب نیست!اصلا چرا باید وقتی که حالم خوب نیست وانمود کنم که حالم خوبه؟میخواستم اینبار فقط بگم &quot;سلام&quot; ولی باز نتونستم.حس میکنم مجبورم هر کاری که میکنم رو توضیح بدم!برای همین اینبارم کلی توضیح نوشتم!ولی زیاد نوشتن بهتر از هیچی ننوشتنه دیگه,نه بابالنگ دراز؟منظورم شمایید بابای عزیز که هزاران بار برایتان نامه نوشتم ولی هیچ جوابی ندادید!شاید شما هم از آن دسته افرادی هستید که پرحرفی هایم را دوست ندارند و میخواهند مرا نادیده بگیرند!شاید هم منم که زیاده روی میکنم.شاید...و به احتمال قوی!چون اگر دوستم نداشتید که اینهمه به من محبت و کمک نمیکردید!داشتم میگفتم....حالم خوب نیست ولی بد هم نیست.من خسته ام.نه از نظر جسمی.بلکه از نظر روحی!بعضا به تفاوت هایم با بقیه فکر میکنم.متفاوت بودن همیشه خوب است.این چیزی است که بهش فکر میکنم.ولی شاید هم همیشه خوب نیست.میخواهم متفاوت باشم.ولی در عین حال شبیه بقیه.متفاوت بودن را دوست دارم.خودم بودن را دوست دارم.ولی بعضا میخواهم که واقعا &quot;خودم&quot; نباشم!بعضا به این فکر میکنم که مثل سالی باهوشم.مثل جولیا پولدارم.مثل x آزادم.مثل y خوشبختم.مثلz زیبام و...ولی من هیچکدام از آنها نیستم!من خودمم و خودم را همینطور و در همین شرایط باید بپذیرم!دوست دارم همین کاررا بکنم.ولی چیز هایی که قابل تغییر  است را دوست دارم تغییر دهم!میخواهم جودی باشم اما با مقداری تغییر!مثلا میتوانم ویژگی دیر خوابیدن و دیر بیدار شدنم را تغییر دهم تا با سالی صبح ها درس بخوانم تا بتوانم مثل او باهوش شوم و از طرفی دیگر به کلاس های درس دیر نرسم!واقعا که نوشتن به شما باعث میشود هم حالم خوب شود و هم راه حل پیدا کنم برای مشکلاتم!راه حلی که پیدا کردم:غر نزدن و تلاش کردن!قراره دوباره بهتون نامه بنویسم و بگم از تغییرات و همه ی اتفاقایی که میفته!ولی الان باید برم چون به بتی قول دادم که ساعت 5 بعد از ظهر باید بهش مثلثات یاد بدم!پس فعلا خداحافظ!با تشکر از بابای عزیز..._جودی آبوت</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Mar 2024 17:04:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>365 روز تا 18 سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@koko/365-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%A7-18-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-lzefiondb5ej</link>
                <description>1_یکم حرفای چرتان پرتان+گورباامروز 20 اسفنده.روز تولدم!دقیقا 17 سال پیش تو همین روز و تو همین ساعت به دنیا اومدم.مامان میگه تو یه روز بارونی به دنیا اومدی.فک کنم برای همینه که اینقدر بارون دوس دارم(این یه نشونس!).امروزم بارون بارید و من دوس دارم فک کنم که اینم یه نشونست.در واقع من دوس دارم فک کنم که همه چی یه نشونست!مثلا دوس دارم اینجوری فک کنم که با دنیا اومدنم برکت آوردم...جالبه نه؟تولدم مبارک!تا یه مدت پیش فک میکردم خیلی بزرگ شدم من...خیلی عاقلم و خیلی بالغم و مثلا شدم یه آدم بزرگ...ولی خب...زیاد طول نکشید تا بفهمم یه &quot;فسقلی&quot; بی تجربه ی دنیا ندیده ی احمقم!نه از اون احمقای بد...نه نه نه!بلکه من یه احمق خوبم...احمقم.نه مثل یه احمق بد که ادعا داره خیلی چیزا میدونه و رفتارای احمقانه انجام میده!من یه احمق خوبم...یه احمق خوب که خیلی چیزارو نمیدونه ولی دوس داره یاد بگیره!احمق بودن بد نیست تا زمانی که &quot;یه احمق خوب&quot; باشین!گوربه احمقیه چیز جالب در مورد تولد من اینه که خب...اولش قرار نبود به دنیا بیام.جالبه.دنیا بدون من زیاد تغییر میکرد آیا؟اگه به دنیا نمیومدم چه اتفاقی میفتاد؟به فکرم میبودن؟آخه کی به فکر کسیه که حتی به دنیا هم نیومده؟اگه به دنیا نمیومدم کی با آبجیم حرف میزد و در مورد اینکه از دوستاش وایب خوبی نمیگیره میگفت؟کی به آبجیم امید می داد و هی مسخره بازی در میاورد باهاش؟تنهایی مسخره بازی در آوردن که حال نمیده!...کی با خواهر برادر کوچولوم بازی میکرد و سربه سرشون میذاشت و داد و بیداد میکرد؟کی به دوستای خواهر کوچولوم نفرت میورزید چون باهاش بازی نکردن؟کی قرار بود که بهش بگه اون کافیه؟کی قرار بود رمز گوشی بابام رو برای داداشم باز کنه تا ماینکرافت و ماشین بازی کنه؟کی قرار بود خواهر بزرگمو با همه شیپ کنه؟مامانم به کی قرار بود بگه جوجه ؟.کی قرار بود به بابام گیر بده که پاشه بره نوشابه بخره؟(احتمالا آبجی بزرگ ترم!).کی قرار بود مسخره بازی دربیاره؟کی قرار بود مغز بابامو برای خوندن زیست باهاش سرویس کنه؟کی قرار بود مامانو با دلقک بازیاش بخندونه؟کی قرار بود از امید و انرژی مثبت حرف بزنه؟کی قرار بود سوتی بچگیاشو بگه؟من نبودم دوست قدیمی ها و دوست جدیدام کراش های گرامیشون رو به کی توضیح میدادن؟من اگه نبودم چی میشد؟....خب....نمیدونم ولی همه چی به کل تغییر میکرد قطعا!دومین چیز جالب در مورد تولدم اینه که &quot;من توی تمام روز های تولدم گریه میکنم!&quot;این یه چیز احمقانس.احمقانه ی بد!نمیدونم شاید دلیل گریه کردنم اینه که میترسم بزرگ شم.شاید دلیل گریه کردنم اینه که...واقعا نمیدونم!قدیما چون دختر خالم شمعمو فوت میکرد گریه میکردم ولی الان رو نمیدونم...امروز قرار نیست گریه کنم...انگار این بار تولدم خاص تر از 16 بار تولدیه که قبلا اتفاق افتاده!چون من میخوام خاص باشه!و برای خاص بودنش نیاز به هیچگونه کادو و کیکی ندارم!امروز بابامو محکم بغل کردم!برای اولین بار پس از سال ها اینقدر محکم بغلش کردم!و میدونی؟این بهترین کادو تولد بود برام!بابام آدم خوبیه.معلم خوبیه.همسر خوبیه برای مامان. مهم تر از همه بابای خوبیه برامون...ولی اولین بار بود که اینقدر محکم بغلم میکرد!خوشحالم که خانوادم برای خوشحالیم تلاش میکنن!بهترین کادو به نظر من همینه(:2_اهداف 17 سالگی_17 سالگی درخشان!خب دارم 17 ساله میشم...امسال قراره سال مهم و آینده سازی برام باشه...چون قراره برای کنکور آماده شم!کل 17 سالگی و یکمی از 18 سالگی قراره درس بخونم و درس بخونم و درس بخونم!من باید بیشتر و بیشتر تلاش کنم امسال.میدونم سخته.میدونم تا حالا مثل یه کنکوری درس نخوندم ولی خب باید امسال همین کار رو انجام بدم!به جز این دوس دارم زبان بخونم و کتاب هم بخونم در حد امکان...همون هدف های همیشگی رو دارم.ولی واقعا دوس دارم پیشرفت کنم...دوس دارم پیشرفت کنم و &quot;17 سالگی درخشان&quot;ی داشته باشم!میدونم 18 سالگی چیز خاصی نداره ولی دوس دارم وقتی روز تولد 18 سالگیم دوباره اینجا پست میذارم بگم که:صدم رو گذاشتم!دوس دارم امسال کمتر بترسم و بیشتر شجاع باشم.دوس دارم خودمو نشون بدم و از جمعیت دوری نکنم.دوس دارم بیشتر به خودم اعتماد کنم.دوس دارم بتونم محکم حرفامو بزنم.دوس دارم خواهر و فرزند بهتری باشم.دوس دارم قوی تر شم.دوس دارم بخندمخیلی قشنگه...تولدت مبارک(:امیدوارم 17 سالگیت عالی باشه.16 سالگی بد گذشت.ولی تموم شد!حالا تمرکز کن رو 17 سالگی!امیدورام 17 سالگیت پر از کتاب و دوستای خوب و خنده های از ته دل و شادی و آرامش باشه ساغر نازنینم(:دوستت دارم(:با آرزوی موفقیت!</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Mar 2024 15:35:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی به اندازه!</title>
                <link>https://virgool.io/@koko/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-uyfjgem6ehdw</link>
                <description>به طرز عجیبی همه چی خیلی خوب داره پیش میره.نه نه! راستش همه چی به طرز خیلی خوبی پیش نمیره و کلی مشکل هست هنوز.ولی نمیدونم... شاید درستش اینه که  بگم زندگی خیلی رو رواله.یعنی همونطوری که بایده.مشکل دارم.ولی بیش از حد نیست.به اندازه هست.به نظرم به زندگی میگن رو روال و نرمال که همه چی رو در &quot;حد لازمش&quot;دارا باشه.مشکل  به اندازه.خوشگذرونی به اندازه.گریه به اندازه.نمیدونم درسته یا نه ولی من ترجیح میدم چیزای خوب بیشتر از&quot;به اندازه&quot;باشن.میدونی؟و شایدم مشکلات یکمی کمتر از&quot;به اندازه&quot;...ولی هر دو باشن!اونطوریه که تو دیگه یه چیزی بیشتر از یه زندگی رو روال و نرمال داری(بیشتر آدما-99درصد-زندگی نرمال ندارن)...یه زندگی پرفکت!یه زندگی بی عیب و نقص داری ... یه زندگی بی عیب و نقصِ با عیب و نقص...مثل تو فیلما...فیلمای هپی اندینگ.اینطوریه که شخصیت اصلی مشکلاتی داره و سعی میکنه حلشون کنه...همه میان میشن یار و یاورش و بعد همه چی درست میشه.بام!یه پایان خیلی قشنگ!(دور از واقعیت ها...)برام سواله که آیا کسی هست که زندگی بی عیب و نقص داشته باشه...نمیدونم و شک دارم.شک دارم و نمیدونم.زندگی خوب و نرمال چیه؟زندگی خوب یعنی یه زندگی نرمال؟زندگی نرمال چطوریه؟زندگی که من دارم نرماله؟خب...نمیدونم.ولش...عکس رندومهمونطور که گفتم...اینطوری نیست که مشکلاتی نداشته باشم_نداشته باشیم...ولی اونقدرام زیاد نیستن انگار.انگاری الان دیگه اذیتم نمیکنن...قدیما اذیتم میکردن؟نمیدونم.فک نکنم.من راحت بودم.پس چرا الان وقتی به نبود مشکلات فک میکنم مغزم از کار میفته و حس میکنم داره میسوزه.فک کنم به مشکلات زیاد عادت کردم و دیگه نمیبینمشون.و یا اینکه زیادی غرغر میکردم و در حال حاضر چیزی برای غرغر کردن نیست.ولی من غرغر نمیکردم...یه چیزی جور درنمیاد ولی خب...سعی میکنم باز به این موضوع فکر کنم ولی...باز دوباره مغزم میسوزه...آره عادت کردم فک کنم...به چی؟به اینکه عادت کنم...عادت کردم که عادت کنم به هر وضعیتی (بد) که رو به رومه ولی یاد نگرفتم که عادت کنم به عادت کردن به چیزای خوب...ولی همیشه تو زندگیم خوشحال بودم و چیزای خوب فراوون بوده...پس احتمالا اینجا دراما کویین منم!دراما کویینی که الان مغزش بوی آشِ سوخته میده...ولی میدونی چیه؟خوب بودن خوبه...از بین رفتن خیلی از عادت ها خوبه...مثلا از بین رفتنِ عادتِ عادت کردن به مشکلات...یه حسِ خوب و عجیبیه...من الان حالم خوبه.دیروزم حالم خوب بود.امیدوارم فردا هم همینطور باشه.امیدوارم برای تو هم همینطور باشه.بوی آشِ سوخته رو دوس دارم...خیلی عجیبه..دلم برا نوشتن تنگ شده بود...دوس دارم هرروز بنویسم...ولی فکر میکنم&quot;زر میزنم!&quot;خب...زر زدنامو دوس دارم فک کنم...(:ممنون که تا اینجا زر زدنامو خوندی(:</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Feb 2024 21:27:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهنم پره از &quot;چرا&quot;های بی سر و ته!</title>
                <link>https://virgool.io/@koko/%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%BE%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D9%87-yccmsgxutlfx</link>
                <description>ذهنم پره....پره از سوالای با جواب...دقت کن چی میگم!میگم&quot;با&quot;جواب!ولی من مثل همیشه نشستم یه گوشه و گوشامو بستم تا نشنوم.دارم داد میزنم!جیغ میکشم و کمک میخوام...ولی از درون!سعی میکنم صدای خودمو خفه کنم...سعی میکنم نشنوم...سعی میکنم ندید بگیرم...میترسم دیر بشه اگه همینطوری ادامه بدم به گوش ندادن به خودم و هی جیغ بزنم و جیغ بزنم و جیغ بزنم و بعد وقتی که دیدم باید گوشامو باز کنم ببینم که منِ درون اونقدر جیغ زده که مرده!چشمام رو هم خودم بستم!خودِخودم چشمامو بستم که منی که نمیخوامش رو نبینم...منی که نیاز به اصلاحات فراوون داره...منی که باید تغییر کنه...منی که باید از راحتی های ظاهری دست بردارهچرا نمیخوام ببینمش میدونی؟چون میترسم!از تغییر میترسم.میترسم از اینکه سخت باشه.میترسم که از محل امنم خارج بشم.میترسم که دیگه مثل قبل نباشم...ولی واقعا آیا باید از تغییر بترسم؟نه!نه!نه!صد درصد نه!منی که الان هستم بده...خودم از خودم راضی نیستم و چه دلیلی بزرگ تر از این میتونه باشه برای تغییر!هر موقع که میگم &quot;تغییر میکنم&quot;,تغییر میکنماااا!ولی موضوع اینه که اینبار من به یه تغییر اساسی و بزرگتر نیاز دارم!اینجوری نیست که خودمو دوست نداشته باشم هاااا...ولی کافی نیستم!کافی نیستم!کافی نیستم!اینو بقیه به من نمیگن.اینو خودِ خودِ من به خودم میگم!اینجوری نیست که حرف اطرافیان برام مهم نباشه.حرف کسایی که دوستشون دارم برام خیلییییم مهمه!ولی موضوع اینه که برای حرفای خودم ارزش بیشتری قائلم...و اگه من میگم کافی نیستم,معنیش اینه که کافی نیستم.معنیش اینه که نیاز به تغییر دارم.نه یه تغییر آبکی مثل قبلیا...یه تغییر اساسی تر!یه تغییر بزرگ ترمیدونم قراره سخت باشه.و من هنوز میترسم.به خودم اعتماد ندارم.هی از خودم میپرسم که &quot;اگه به حرفای خودم عمل نکنم چی میشه&quot;و&quot;اگه تسلیم بشم چی میشه؟&quot;و&quot;اگه ناامید شم چی؟&quot;میدونم صبر میخواد.انرژی میخواد . تلاش میخواد.اعصاب میخواددددد!نمیدونم آمادم یا نه!ولی باید از یه جایی شروع کنم نه!؟و چرا این شروع امروز نباشه؟وایب شهرزاد رو داره...باید به خودم بیشتر اعتماد کنم...خسته شدم از بس که به خودم بی اعتمادی کردم و اشتباهات و بدی هارو همیشه به خاطر وجودِ خودم دونستم!یه بارم که شده باید به خودم اعتماد کنم.باید به حرفام اعتماد کنم.و همچنین باید از اعتمادِ خودم سوئ استفاده نکنم و به خودم نشون بدم که با اعتماد کردن به من چه کار درستی کرده!هممون آدمیم!ممکنه خطا کنیم.بدی کنیم.کلیییی اشتباهات داشته باشیم تو زندگیمون.اگه به کسی بدی کردم امیدوارم منو ببخشه...مامانم و بابام و خواهرام و برادرم و دوستام و خلاصه &quot;هر کس&quot;!ولی من بزرگترین بدی رو دارم در حق خودم میکنم.دارم نابودش میکنم!حالی که پر از عذاب وجدانه آینده ای رو داره که پر از ناراحتیه!و من تنها کسی نیستم که در حق خودم بزرگترین بدی ها رو کردم...بزرگترین دشمن هر فردی خودشه!خودِ درونش...چون بیشتر از همه از خودمون انتظار داریم و در برابر خودمون سخت میگیریم...گفتم هر کسی که بهشون بدی کردم عفوم کنن نه؟حالا میخوام به خودم بگم!از خودم بخوام که خودمو ببخشه...به خاطر کوتاهی هایی که تا الان کرده...منو ببخش منِ عزیز!ولی میتونم قول بدم!قول بدم به خودم که اگه گذشته رو فراموش کنه قراره منم بهترین خودم باشم!قول میدم!دیگه ندید گرفتن بسه!امروز و فردا کردن بسه.بی اعتمادی بسه!احمق بودن بسه!_(در مورد درس نیست این فقط.درمورد خودمه.شخصیتمه.زندگیمه.خانوادمه.ارتباطاتم با اطرافیانه.چیزایی که میخوام ولی میترسم از گفتنشونه!)اینقدرخودمو نباید خرد کنم.الانم که مینویسم منِ درون داره میگه:اه!این دوباره شروع کرد!تغییر و مغییر و این چرت و پرتا!ولی باید به خودم اعتماد کنه...باید یاد بگیره که اعتماد کنه...کاری میکنم که &quot;خودم&quot;حرفای&quot;خودم&quot;رو پس بگیره!تا حالا تو عمرم اینقدر جدی نبودم!کار هایی که نمیکنیم مهم تر از کارهایی هستن که انجامشون میدیم!حتی وقتی بهش فکر میکنم میبینم که کلی اشتباه دارم که باید درستش کنم...نترس!باور کن!اعتماد کن!مثبت باش!آروم باشخودتی وخودت!گوشاتو در برابر اطراف ببند نه خودت!هپیییییییخب؟چطوره که شروع کنیم!خدایا به امید خودت21بهمنساعت 7:51 ظهر</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 19:56:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی چه زود میگذرد.</title>
                <link>https://virgool.io/@koko/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-u0kipvc7iluc</link>
                <description>چه زود بزرگ شدم من.چه زود بزرگ شدم.انگار همین دیروز بود که تولد 10 سالگیمو میگرفتم و چون دختر خالم شمع رو فوت کرد کل روز گریه کردم و تولدمو زهرمارم کردم.انگار همین دیروز بود که داشتم انگری بردز بازی میکردم.انگار همین دیروز بود که چون قراره برم راهنمایی جوگیر بودم.سال بعد دیگه مدرسه نمیرم.(:انگار همین دیروز بود که منتظر فصل جدید کارتون مورد علاقم بودم.انگار همین دیروز بود که داشتم تو پارکینگ لی لی بازی میکردم.کرونا همین دو هفته پیش اومده بود.مدرسه ها تعطیل شده بودن و من خیلی خوشحال شده بودم.همین دیروز این اتفاق نیفتاده بود؟انگار همین دیروز بود که منتظر یه داداش کوچولو بودم و بام!دیدم دوقلوئن و باید منتظر یه خواهر کوچیکه هم باشم!الان اونا هم بزرگ شدن و دارن تکالیفشونو (نوشتن از 750 تا 850) مینویسن!واقعا که!من دلم نمیخواست اینقدر زود بزرگ شم.دلم نمیخواست بدونم مشکل مالیی چیه.دلم نمیخواست با استرس آشنا بشم.نمیخواستم برای آینده برنامه ریزی کنم.نمیخواستم فشار روحی تحمل کنم.نمیخواستم بدونم کنکور و آزمون و تجربی و ریاضی چیه!من نمی خواستم روی واقعی آدما رو ببینم.نمیخواستم جز تو بازی ها جنگ و دعوا ببینم.یعنی آدما تو زندگی واقعی باید اینقدر بی رحم میبودن؟نمیخواستم بدونم تلاش چیه!تلاش من باید در حد پیدا کردن جواب سوال&quot;کدام حیوان در دریا زندگی میکند؟1-ماهی2-اسب3-شیر4-سگ&quot;میبود!اصلا نباید دنبال جواب سوالِ &quot;من کیم&quot;میبودم الان!چرا باید درد رو تحمل میکردم؟چرا باید مفهوم ترس رو میفهمیدم؟ناعادلانست!میدونی بابام امروز بهم چی گفت؟یه فیلمی داشت پخش میشد و بابام میگفت:این فیلما برات مناسب نیستن.کارتونی که داشت پخش میشد خوب بود.برو اونو ببین-_-و من اینجوری بودم که:هاه؟-_-1 ساعت پیش فهمیده که 15 سالم نیست و سال بعد میرم دانشگاه(انشالله سال اول قبول شم)باید چهرشو وقتی فهمید چقدر زود بزرگ شدم میدیدی!گفت:چه زود بزرگ شدی تو(:و یه نگاه خاصی بود تو چشماش(:چقدر زود بزرگ شدم که متوجه نشدی و متوجه نشدم؟(:و زندگی چه زود میگذرد(:و ما چه زود بزرگ شدیم(:</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jan 2024 17:57:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولی اشکال نداره نه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@koko/%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%87-irr7h78wr77s</link>
                <description>گند زدم.به امتحانا گند زدم.به زندگیم.به همه چی.باید سعی کنم درستش کنم.باید سعی کنم بهتر بشم.باید تلاش کنم.باید نترسم.باید ادامه بدم.میدونم.میدونم.هر اتفاقی که افتاد دلیلش کم کاری خودم بود.پس هر اتفاقی که افتاده رو قبول میکنم.ولی نباید تو گذشته گیر کنم.نباید رو اشتباهات گذشته فوکوس کنم.باید ادامه بدم.باید تلاش کنم.ولی من میترسم.از شروع کردن میترسم.از اشتباه کردن میترسم.ولی اشکالی نداره نه؟همه تو زندگیشون سختی کشیدن.همه درگیر یه سری مسائلی هستن و بودن و خواهند بود که قراره ذهنشونو به کلی درگیر کنه.همه ترسیدن دیگه؟همه از اتفاقاتی که خواهند افتاد ترسیدن.همه شاید بعضا از خودشون متنفر شدن.به خاطر کارایی که کردن.و نکردن؟یعنی مامانم هم ترسیده تا حالا؟و بابام که به کل سختیای جلو روش با یه لبخند جواب میده؟و بابابزرگم و مامانبزرگم و اونیکی مامانبزرگ و بابابزرگم و عمو هام و اونی که ازش خوشم نمیاد؟و عمه هام و خاله هام و همسایه ی بغلیمون و همسایه ی مامانبزرگم و دوست بچگیم و اون دختر عینکی که یه بار تو رستوران تو 5 سالگیم دیدمش و هنوزم چهرشو یادمه و مغازه دار نزدیک خونه و اون خانم پیره و اون مرد قد بلنده و اونی که دوستش ندارم و اونی که یه گربه ی خوشگل داره و گربش؟همشون ترسیدن؟همشون تو زندگیشون اتفاق بد داشتن؟تو چی؟تویی که نمیشناسمت...تو ترسیدی؟تو شکست خوردی؟تو ناراحت شدی؟چرا ترسیدی؟تو هم مثل منی؟ترسیدی دیگه..اعتراف کن.ترسیدی؟نمیدونم.شک دارم.ولی فقط تو یه چیزی شک ندارم و درمورد یه چیزی مطمئنم!اونم اینه که باید تلاش کنم.یعنی باااااااید تلاش کنم.چون میدونم که اگه با همین روند ادامه بدم...متاسفانه بیشتر از اینا گند میزنم.گند میزنم و گند میزنم و گند میزنم و خسته میشم.دیروزم خسته بودم.و پریروز.ولی اشکالی نداره نه؟اشکالی نداره.چون همه بعضا گند میزنن.همه بعضا خسته میشن.همه انتخابات اشتباهی تو زندگیشون داشتن.منم تو زندگیم انتخابات اشتباه زیادی داشتم.مثلا وقتی که درست و حسابی برای امتحان درس نخوندم و بجاش وقت تلف کردن رو انتخاب کردم.وقتی که کسی که منو ناراحت میکنه رو به عنوان دوست قبول کردم.برای یه بار و دو بار و سه بار.و وقتی ولشون کردم.ولی از تنهایی ترسیدم و دوباره پیششون رفتم و بوم!باز ناراحت شدم!وقتی که ترسیدم و انتخابات اشتباه کردم.ولی کار درست رو هم انجام دادم.دیگه با اون دوست تاکسیک حرف نزدم.سعی کردم نترسم.آره دیگه!همه اشتباه میکنن.مهم اینه که دیر یا زود ازش درس بگیری.من همونیم که دیر تصمیم گرفتم اشتباهامو تکرار نکنم...اشکالی نداره.این تصمیمو بالاخره گرفتم.اشکالی نداره.اشکالی نداره اگه تا الان شکست خوردم.اگه تا الان ترسیدم.اگه تا الان اشتباه کردم.گذشته رو نمیتونم تغییر بدم.پس باید بیخیالش بشم.ولی حال و آینده چی؟حال و آینده رو که میتونم تغییر بدم.میتونم که برای اونا تلاش کنم.قول دادم!و قول هایی که یه توت فرنگی میده رو دست کم نگیر!یه توت فرنگی همیشه به قولش عمل میکنه.!قول میدم که تلاشمو بیشتر کنم(:(پس از یه ماه برگشتم.سلاااام)</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jan 2024 17:32:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من:منِ دیوانه</title>
                <link>https://virgool.io/@koko/%D9%85%D9%86%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-lplqfaxpdiqj</link>
                <description>من!منِ دیوانه.منِ عاشق.من!منِ پر انرژی.منِ کودک.من!منِ پر درد و غم.منِ بزرگسال.من!منِ غرغرو.منِ مادربزرگ.من!منِ پشیمان.منِ پریشان.من!منِ عجیب و غریب.منِ پر حرف.من!منِ گوشه گیر.منِ ساکت.من!منِ معصوم.من!منِ گناهکار!من!منی که عاشق ذوق زدن برای همه چیه!منی که با یه ابر,برف,غذا,گل,گیاه,بغل و ... ذوق میکنه!من!منی که عاشق یادگرفتن,تجربه کردن,دیدن و شنیدنه! و هنوز هم من!منی که خستس,منی که طاقت ادامه دادن و شنیدن حتی یه کلمه رو نداره!من,منم!نه بیشتر و نه کمتر.من,همه ی اینام!و راستش من,فقط همینم که هستم!نه یه درجه اینور تر و نه یه درجه اونور تر!من!منِ معمولی!همون منی که عاشق حرف زدن با خانوادشه!همون منی که بعد تموم شدن آش و سوپ بشقابشو لیس میزنه.همون منی که با یادآوری خاطراتش ذوق میکنه.من,همون منیم که با یادآوری سوتی هاش برای بار هزارم خجالت زده میشه و لبخند میزنه,و بعد میفهمه سلطان سوتی هاست.منِ معمولی که بینی عروسکی نداره.منِ معمولی که چشمای شهلایی و پلک های فر خورده نداره.همون منِ معمولی که جوش تو پیشونیش داره.همون منِ معمولی که بلد نیست برقصه.همون منِ معمولی که با یادآوری دوران کودکیش لبخند میزنه.منِ معمولی که میلیاردر نیست.منِ معمولی که احمق بازی در میاره!منِ معمولی که خیلییییییی چیزا رو نمیدونه!من معمولیم!نه خاصم!نه عجیب!من فقط معمولیم!همونیم که باید باشم!من!منِ با عیب و نقص!منی که کامل نیست!ولی باور داره که هیچکس کامل نیست!من!منِ نوستالژی پرست!من!همون منی که الان نشسته این نوشته رو مینویسه در حالی که باید برای امتحان نوبت اول بخونه!من!منی با کودک درون قاتل که بزرگسال درونشو کشته!منی که بازی میکنه!منی که کارتون میبینه!من!منِ احساساتی!منِ مودی!من فقط منم!نه کس دیگه ای!منی که خودشو دوس داره!اخلاقشو دوس داره!نقص هاشو دوس داره!درسته.&quot;من&quot; مدام در حال تغییره.ولی &quot;من&quot; تغییر رو هم دوس داره!درسته.اون داره بزرگ میشه.ولی هنوز میدونه که همیشه همون کودک میمونه!منی که با مشکلات رو به رو شده!منی که خسته شده!منی که اشک ریخته!ولی هیچوقت,هیچ وقتِ هیچ وقت از &quot;من&quot; بودن دست بر نداشته!میخواستم بگم که:دوستت دارم منِ عزیز!و تو!تو هم قوی باش!تو هم طاقت بیار!باشه؟(:</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Dec 2023 18:27:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز امید دارم...همیشه هم قراره امیدوار بمونم!</title>
                <link>https://virgool.io/@koko/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D9%85-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%85%D9%88%D9%86%D9%85-if0roed7buvz</link>
                <description>(نفس عمیق)...فیوووووخیلی عجیبه.خدامو میگم...راه های جالبی برای برآورده کردن آرزو هام داره...بهش گفتم نمیخوام فلان استرس و بهمان غم تو زندگیمون پررنگ باشه...گفت:باشه!یه غم و یه استرس دیگه رو پررنگ تر کرد که اونیکیا کم رنگ تر به نظر بیان...یه جورایی روشش واقعا کارسازه!یه جورایی میشه گفت آرزومو برآورده کرده دیگه نه؟به روش خودش...پس من باید شکرگزار باشم که به حرفم گوش داده دیگه نه؟خدایا شکرت!الله چوخ شوکور!ممنون که به حرفام گوش دادی...باشه باشه...اینجوری حرف زدن رو باید تموم کنم...ولی اینکه میگم &quot;خدایا شکرت&quot; دارم از ته قلبم میگم!مسخره بازی نیست.مفهوم و معنی دیگه ای زیر این حرف پنهان نیست...من همیشه شکرگزارم به خاطر چیزایی که بهم دادی...و میدونم که هر دردی که دادی هم قدرت مقابله کردن باهاشو هم تو وجودم قرار دادی!خداجونم!ببخشید به خاطر طرز صحبت چند لحظه پیشم...من ناراحت نیستم...نه از دست تو ناراحتم و نه به دلیل اتفاقایی که میفته.چون من امید دارم!امیدی بی پایان!و به تو ایمان دارم!و بدون که مثل همیشه رو کمکات حساب باز کردم!اینقدر امیدوار بودن به نظر من یه قدرته و من یه قهرمانم!یه قهرمان با قدرت جادویی امید!مطمئنا بی این قدرت من و &quot;اونا&quot; تا الان تلف شده بودیم.پس بازم میگم&quot;خدایا شکرت!&quot;به خاطر این قدرتی که به من دادی...همیشه میگم,امید داشتن چیز عجیبیه...مثل اینه که به سمت خورشید داغ در حال حرکت باشی و در حالی که ماهیچه هات ذوب شدن و استخون هات دارن نابود میشن بگی : نه بابا از این بغل مغلا رد میشم میرم یه سیاره ی جدید و قشنگ پیدا میکنم که آدمای مهربون توش منو با آغوش باز پذیرایی کنن!...و بعدش بگی که:اینطوری هم نباشه حداقل من اولین کسیم که اینقدر به خورشید نزدیکه....و بعد به خوشبینی هات ادامه بدی و بگی:نور و گرما دوست دارم!خوش به حالم...وبعد به آخرین مرحله میرسی و میگی:ها ها!چقدر هات شدم!آخرین مرحله ی امیدواری شوخی کردن و جک ساختن در مورد همه چیزه,به امید اینکه اوضاع اینطوری بهتر بشه(وقتی تو بدترین شرایطی به این مرحله از امیدواری میرسی چون سعی میکنی دلسر و نا امید نشی!)(دیدین ما ایرانیا از همه درد و غم هامون جک میسازیم؟آره دیگه!همونو میگم!)من امید دارم که این اوضاع درست میشه...چند مدتیه که به خورشید نزدیکم ولی هنوزم باور دارم که یه سیاره اون بغل مغلاست!میدونی؟امیدوارم حق با من باشه!چند وقتیه که امیدواریم به مرحله ی آخر رسیده!چند وقتیه که به خودم میگم : خدایا شکرت!حداقل سالمیم!همدیگرو داریم!درد و بلاهای سخت تر از این رو تحمل نمی کنیم!ولی میدونی چیه؟من قراره همیشه اینطوری بمونم!قراره ادامه بدم!قراره تو سخت ترین شرایط زندگیم هم شاد باشم و امیدوار!قراره به مرحله ی آخر برسم!جوک بسازم و دلقک بازی در بیارم!چونکه من هنوز امید دارم!</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Dec 2023 23:11:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>