<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کنجکاوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@konjkavy</link>
        <description>مجله علوم انسانی، اقتصاد، روانشناسی، جامعه، مدیریت، سیاست، تاریخ، و فلسفه. تلگرام: https://t.me/konjkavyy (مطلب جدیدی در این صفحه منتشر نخواهد شد. امیدواریم از مطالعه مطالب موجود لذت ببرید)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:19:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/79564/avatar/JsPV4I.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کنجکاوی</title>
            <link>https://virgool.io/@konjkavy</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دروغ‌های راست</title>
                <link>https://virgool.io/@konjkavy/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bk0zq8qbf7jd</link>
                <description>‌حتی تا دهه‌های آخر قرن بیستم کسی تصور نمی‌کرد که سیستم آپارتاید در آفریقای جنوبی و کمونیسم در اروپای شرقی برچیده شوند، آن هم بصورت صلح آمیز. چنانکه یک مجارستانی یکسال پس از انقلاب گفت &quot;همه چیز عجیب شده است. یکسال پیش کمونیست‌ها بر کشور حکمرانی می‌کردند. امروز شما نمی‌توانید حتی یک کمونیست پیدا کنید.&quot; بطور مشابه کسی پیش‌بینی نمی‌کرد که در آمریکا سیگار کشیدن در هواپیما ممنوع شود، یا اینکه بازیافت زباله به فرآیندی عادی و همه جایی تبدیل گردد.چطور ممکن است که جوامع در چنین دوره زمانی کوتاهی چنان تغییرات بزرگی را تجربه کنند؟تیمور کوران، استاد اقتصاد و مطالعات سیاسی دانشگاه دوک، در کتابش با عنوان &quot;حقایق نهان، دروغ‌های عیان&quot; یک پاسخ دارد: فشار اجتماعی می‌تواند باعث شود افراد برخلاف میل خود رفتار کنند. مثلا در یک رژیم کمونیستی ممکن است همه از خرد و فضیلت رهبران حزب سخن بگویند درحالیکه بیشترشان معتقدند آنها انسان‌هایی احمق و پست هستند. در یک شهر کوچک در آمریکا ممکن است همه مردم به کلیسا رفته و دعا بخوانند حتی اگر در مورد اعتقاد خود به خدا مطمئن نباشند. نتیجه فشار اجتماعی پدیده‌ای است که کوران &quot;تحریف ترجیح&quot; می‌نامد، اینکه عقاید و ترجیحات خود را بصورت نادرست به جامعه نشان دهیم.درحالیکه شدیدترین فشارها ممکن است از سمت دولت باشند زیرا که قدرت دارد جان و مال مردم را ار آنها بگیرد، اما حکومت تنها منبع فشار نیست. حتی در جوامع بسیار دموکراتیک اینکه چه می‌گوییم و چگونه رفتار می‌کنیم بشدت وابسته به تصور ما از عقاید دیگران است. اینکه ما برای حفظ آبرو و شهرت خود از گفتن چیزهایی که دیگران خوششان نمی‌آید اجتناب می‌کنیم خصوصیتی ریشه‌دار است.وقتی تصور ما از اینکه سایر مردم چه عقایدی دارند تغییر کند، به تبع آن انگیزه شهرت محور ما هم عوض شده و ترجیحات عمومی ما یعنی رفتاری که به دیگران نشان می‌دهیم تغییر می‌نماید. مثلا اگر شما به این تصور برسید که افراد بسیاری دیگر هستند که با شما هم عقیده‌اند ولی سکوت کرده‌اند آنگاه احتمال اینکه عقیده درونی خود را بطور عمومی بیان کنید بیشتر می‌شود. وقتی تصور افراد از عقاید سایر اعضای جامعه تغییر یابد آنگاه پدیده &quot;ارابه موسیقی&quot; بوقوع می‌پیوندد، اینکه بواسطه اعتقاد یک گروه بقیه مردم هم با آنها همراه می‌شوند.تیمور کوران نویسنده کتاب حقایق نهان، دروغ های عیان اما اینها ما را به یک سوال مهم می‌رساند: آیا فشار اجتماعی می‌تواند منجر به تغییر اصل تمایلات شخصی افراد نیز گردد؟فرض کنید شما معتقد هستید که زنان هم مثل مردان باید تحصیل کرده و شانس باسواد شدن داشته باشند اما همزمان این عقیده با نظر فشار اجتماعی موجود در تضاد است. به عقیده کوران این احتمال وجود دارد که شما نیز عقیده خود را تغییر داده و با فشار اجتماعی همراه شوید زیرا اعتقاد به چیزی که سایر اعضای جامعه غیرمنطقی و توهین‌آمیز می‌دانند برایتان بسیار مشکل و آزاردهنده است. برای اجتناب از ناهماهنگی شناختی یعنی تعارض عقایدتان با هم، شما ممکن است عقاید درونی خود را با عقاید بیرونی‌تان همراستا کنید. به این شکل کسانیکه در سیستم کنونی تحت ظلم هستند خود تبدیل به نیرویی سرکوبگر می‌شوند.در این راستا، افکاری که از نظر جامعه غیرمتمدنانه و غیراخلاقی باشند ممکن است حتی بمرور به فراموشی سپرده شوند. این یعنی فشار اجتماعی می‌تواند باعث ناپدید‌شدن بعضی ایده‌ها از گفتمان اجتماعی گردد. به این شکل مردم نقاط ضعف عقاید رایج را از یاد می‌برند و حتی به مرور عقاید شخصی‌شان با عقاید عمومی جامعه همراستا می‌گردد. اگر شما هرگز نشنیده باشید که زنان باید مثل مردان شانس تحصیل داشته باشند ممکن است هرگز هم به آن فکر نکنید.اثر عقاید عمومی بر نظرات شخصی یک فرایند جمعی است که در آن میلیون ها نفر با رفتارهای مستقلی همچون تحریف ترجیح بر دیدگاه‌های یکدیگر تاثیر می‌گذارند. از این منظر، دلیل ادامه کمونیسم فقط به دلیل خشونت حکومت نبود بلکه همچنین بدلیل فرهنگ عدم صداقت بود. مردم به سازمان‌ها و گروه‌هایی پیوستند که از آنها نفرت داشتند، از دستوراتی پیروی کردند که بنظرشان احمقانه بود، برای کسانی هورا کشیدند که ازشان بیزار بودند، و حتی با کسانی که تحسین‌ می‌کردند بدرفتاری نمودند. بنظر کوران اینها همه قابل توضیح برمبنای ترس از خشونت دولت نیست زیرا منابع دولت برای انجام این همه بسیار محدود بود. مثلا تمام اعضای اتحادیه نویسندگان شوروی بوریس باسترناک را بدلیل کتاب نوشتن دکتر ژیواگو دشمن کشور خواندند با وجود اینکه عملا او و رمانش را بسیار تحسین می‌کردند.در بعضی موارد پدیده تحریف ترجیح باعث افزایش ثبات اجتماعی می‌شود اما گاهی ممکن است چنان سرعت بگیرد که باعث تحولات غیرقابل پیش‌بینی گردد. وقتی در اروپای شرقی میزان مخالف علنی مردم با حکومت رو به افزایش گذاشت ترجیحات عمومی افراد نیز بسرعت تغییر کرده و به ترجیح شخصی‌شان یعنی نفرت از حکومت نزدیک شد. نه تنها حکومت بلکه همچنین سیاست، سنت و حتی لباس‌های مردم می‌تواند بسرعت تغییر کنند اگر که جامعه به نقطه عطفی برسد که دیگر فشار اجتماعی از وضعیت کنونی پشتیبانی ننماید. و در نهایت حتی پشتیبانی از وضعیت کنونی خودش باعث آسیب به حس شهرت شخص می‌گردد. تغییرات عظیم و سریع هنجارهای اجتماعی و رفتار مردم در مورد سیگار کشیدن و آزار جنسی مصداق این موضوع هستند.بحث کوران همچنین یک موضوع بسیار اسرارآمیز در مورد قانون را روشن می‌کند. قوانینی وجود دارند که به ندرت اجرا می شوند اما بنوعی نشانگر افکار عمومی هستند: اجبار بستن کمربند ایمنی در خودرو، تمیز کردن زمین اگر حیوان شما فضای عمومی را کثیف کند، آشغال نریختن، محدودیت سیگار کشیدن. چه این قوانین اجرا شوند یا نه، اما همچنان بر تصور مردم از افکار سایر مردم موثر هستند.منبع: https://bit.ly/3kW9ATE</description>
                <category>کنجکاوی</category>
                <author>کنجکاوی</author>
                <pubDate>Sun, 30 May 2021 08:24:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخلاق ثروت</title>
                <link>https://virgool.io/@konjkavy/%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA-ot7tayy5jhgi</link>
                <description>پیچیدگی دنیای مدرن باعث می‌شود ندانیم چه موضوعاتی ارزش توجه کردن دارند، کدام‌ها بیجا در نظر ما بزرگ شده‌اند و کدام ها سزاوار توجه بیشترند. بدتر اینکه جهتگیری‌های سیاسی رسانه‌ها و همچنین گیر کردن ما درون حباب شبکه‌های اجتماعی باعث شده که نتوانیم به صحت اطلاعاتی که دریافت می‌کنیم اعتماد کنیم.در میانه این وضعیتِ عدم قطعیت، تایلر کوئن، اقتصاددان دانشگاه جورج میسون، با کتابش دلبستگی‌های لجوجانه استدلال می‌کند که یک هدف است که باید بیش از همه مورد توجه قرار گیرد: حداکثرسازی رشد اقتصادی پایدار. البته هیچ ایرادی ندارد اگر شما تمایل دارید به سایر معضلات اجتماعی توجه کنید، اما تا آنجا که به رفاه نوع بشر مربوط می‌شود هیچ راه بهتری وجود ندارد.ثروت بهترین چیزی است که بشر تاکنون بوجود آورده است. اگر از اینکه دچار گرسنگی و تشنگی نمی‌شوید خوشحالید، یا اینکه مجبور نیستید لباس‌های تان را با دست بشوئید، و از داشتن سیستم تهویه مطبوع و وقت آزاد برای مطالعه این مقاله لذت میبرید، آنگاه این یعنی مدیون ثروت هستید، یا به بیان بهتر مدیون ایده‌ها، و انسان‌ها و نهادهایی که آنها را تولید می‌کنند. البته شکوفایی انسانی فراتر از فقط ثروت است زیرا ما به مسائلی همچون عدالت، حقوق بشر، و ارضای احساسی نیز اهمیت می‌دهیم، اما حتی این ارزش‌های ظاهرا بی ارتباط به ثروت هم عملا به آن وابسته‌اند. چنانکه آمار نشان می‌دهد تولید ناخالص ملی یا جی‌دی‌پی همبستگی مستقیمی با تمام شاخص‌های شکوفایی انسانی دارد از جمله طول عمر، سلامتی، تغذیه، صلح، آزادی، حقوق بشر، رواداری، و حتی احساس خوشبختی.حال بیایید تصور کنیم یک صفحه شطرنج داریم و 2 دلار در خانه اول آن قرار می‌دهیم، و 4 دلار در خانه دوم، و 8 دلار در خانه سوم. اگر این فرایند را ادامه دهیم مقدار پولی که در خانه آخر قرار می‌گیرد از تعداد علف‌های روی کره زمین هم بیشتر خواهد بود. این قدرت رشد نمایی است. حال بیاید بجای هر خانه شطرنج یک سال را در نظر بگیریم و بجای پول از شاخص ثروت (شامل جی‌دی‌پی، وقت استراحت، محیط زیست) استفاده کنیم، خواهیم دید که ثروت هم می‌تواند با همان سرعت شگفت انگیز رشد کند.البته برخلاف مثال صفحه شطرنج، رشد اقتصادی جهانی بنا به تصمیمات و سیاست‌های اتخاذ شده سال به سال تغییر می‌کند. یک درصد رشد کمتر یا بیشتر در سال ممکن است در کوتاه مدت اهمیت چندانی نداشته باشد اما در درازمدت بدلیل رشد نمایی تاثیر عظیمی خواهد داشت. مثلا اگر آمریکا از 1870 به بعد رشد اقتصادی سالانه یک درصد کمتر می‌داشت آنگاه در سال 1990 وضعیت ثروتی‌اش مشابه مکزیک می‌بود. این یعنی صدها میلیون نفر که باید ساعات بیشتری کار کنند و استاندارد زندگی پایین‌تری داشته باشند. از طرف دیگر اما یک درصد رشد اقتصادی بالاتر می‌توانست آمریکائیان را در وضعیت ثروتی بمراتب بالاتری از امروز قرار دهد.اما نکته نهایی کوئن نگرانی عمیق در مورد آینده است، اینکه ما نباید برای جان انسان‌هایی که در آینده بدنیا می‌آیند ارزش کمتری قائل باشیم. وقتی صحبت از پول باشد ما برای آینده ارزش کمتری از امروز قائلیم. این یعنی داشتن یک دلار امروز برای من ارزشمندتر از یک دلار در سال آینده است. اما اگر با اخلاق هم مانند امور مالی برخورد کنیم و مثلا نرخ بهره 1.4% در نظر بگیریم آنگاه جان یک انسان امروز معادل جان یکهزار نفر در سال 2518 خواهد بود. نتیجه چنین سناریویی این است که انگار شما در سن 25 سالگی در اثر سرطان جان خود را از دست بدهید فقط چون کلئوپاترا (ملکه مصر در یک قرن پیش از میلاد مسیح) دوست داشت یک دسر اضافه میل کند.اینکه به طبعیت از کوئن بپذیریم که جان یک انسان در آینده ارزشی معادل جان یک انسان امروزی دارد و اینکه ثروت بالاترین محرک سعادت انسانی بوده آنگاه به این نتیجه خواهیم رسید که مهمترین کاری که می‌توانیم انجام دهیم حداکثرسازی شد پایدار است تا بیشترین تعداد نوع بشر یعنی آنهایی که هنوز بدنیا نیامده‌اند ثروت بیشتری داشته باشند.تایلر کوئن نویسنده کتاب دلبستگی‌های لجوجانهالبته درحالیکه برای بسیاری صحبت از تمرکز بر رشد اقتصادی القاگر تصویری بی‌روح از جهنم کاپیتالیستی است که با نیروی کار مانند ماشین رفتار می‌شود، کوئن یک شرط مهم را در مرکز فلسفه خود قرار می‌دهد: حقوق بشر، که تحت هیچ شرایطی نباید قربانی هدف حداکثر سازی رشد شود. اما غیر از این یک شرط هیچ چیز دیگری نباید مانع ما شود. البته شاید هنوز ما ایده کوئن را سرد و ناراحت کننده بیابیم، اما دلیل این موضوع ساختار روانی میمون‌وار ما در میانه زندگی مدرن ا ست. افکار ما در مورد خوب و بد در جنگل تکامل یافتند و عجیب نیست که دستگاه اخلاقی ما با زندگی واقعی عصر مدرن سازگار نشده است.از طرفی بعضی نگرانند که بیشتر منافع رشد نصیب ثروتمندان می‌شود. از سال 1980 تاکنون، سهم درآمد ثروتمندان آمریکایی رشد عظیمی کرده است و اگر رشد اقتصادی آینده نیز نصیب آنها شود آنگاه این تمرکز بر رشد اشتباه است، بلکه باید توجه‌ها به نابرابری و بازتوزیع ثروت کنونی جلب شود. اما کوئن این استدلال را با چند دلیل رد می‌کند. اول اینکه افزایش ثروت در بالای جامعه عملا به سطوح پایین‌تر هم میرسد، که اگر اینطور نبود فقر در کشورهای ثروتمند باید مشابه کشورهای فقیر می‌بود زیرا ثروت طبقه بالا هرگز به پایین راهی نمیافت. اما ما شاهدیم که مثلا تقریبا تمام افراد زیر خط فقر در آمریکا صاحب تلویزیون رنگی بوده و بیش از 80 درصد آنها از تهویه مطبوع و تلفن همراه بهره می‌برند. وضعیت برای فقرای کشورهای فقیر اما بسیار متفاوت است. همچنین وقتی ثروت را با کالاها و خدماتی که مردم می‌خرند مقایسه کنیم و نه صرفا درآمد حاصل از شغلشان، آنگاه شاهدیم که تعداد فقرا در آمریکا از 1960 تاکنون 90 درصد کاهش یافته است.اما این حرکت ثروت از بالا بسمت پایین پدیده جهانی هم هست. طبق آمار بانک جهانی، فقر مطلق جهانی از 36 درصد در سال 1990 به 10 درصد در 2015 کاهش یافت که یعنی خروج یک میلیارد نفر از فقر مطلق. این معجزه اقتصادی محصول کمک‌های بشردوستانه خیریه‌ها و بازتوزیع ثروت از غنی به فقیر نبوده، بلکه حاصل گسترش بازار در کشورهای درحال توسعه بود. دقیقا یکی از دلایل افزایش نابرابری درآمدی درون کشورهای توسعه یافته افزایش رقابت جهانی بوده که به کاهش نابرابری درآمدی مردم کشورهای درحال توسعه و توسعه یافته انجامید. پس آن ادعا که منافع رشد نصیب فوق ثروتمندان می‌شود صحیح نیست.همچنین سیاست‌های بازتوزیعی که به تصور بعضی راه حل مشکل فقر هستند در واقع آثار ناخواسته‌ای دارند که می‌توانند به نفع یک گروه فقرا ولی به ضرر گروه دیگر تمام شوند. مثلا افزایش اندازه دولت رفاه در آمریکا موجب می‌شود مردم این کشور تصور کنند که مهاجران از سیستم آنها سواستفاده می‌کنند بنابراین به سیاست‌های ضد جذب مهاجر رای داده و مانع می‌شوند بسیاری از این مهاجران با آمدن به آمریکا بتوانند استاندارد زندگی خود را افزایش دهند. همچنین اگر یک برنامه بازتویعی و رفاهی تاثیر منفی بر رشد اقتصادی بگذارد در عمل این یعنی اولویت دادن به فقرای امروز بر فقرای فردا. زیرا رشد اقتصادی کمتر امروز به معنای ثروت بسیار کمتر در آینده، یعنی میلیاردها نفر بسیار فقیرتر خواهند بود. البته این به معنی بد بودن بازتوزیع نیست بلکه سیاست‌های بازتوزیعی باید مورد حمایت قرار گیرند که به رشد کمک کنند مثل تامین مسکن و خوراک برای فقرا.کتاب کوئن برای همه گروه‌های سیاسی و ایدئولوژیک چیزی دارد. محافظه‌کاران عاشق توجه کوئن به نظم و پایداری خواهند بود ولی از نگرانی او در مورد تغییرات اقلیمی به خشم خواهند آمد. لیبرتارین‌ها تمرکز او بر بازار را دوست خواهند داشت ولی از دفاعش از دولت رفاه متنفر خواهند بود. چپ‌ها از موضع کوئن در مورد تغییرات اقلیمی و حقوق بشر خوشحال خواهند شد ولی از این ایده او که کاپیتالیسم بزرگترین برنامه ضد فقر جهان است دوری خواهند کرد. پذیرش ایده کتاب برای فعالین سیاسی به معنی تغییری رادیکال خواهد بود. به نظر کوئن ما باید از سیاست‌های کوتاه مدت دوری کنیم زیرا نه تنها کسی اثر واقعی آنها را نمی‌داند بلکه همچنین تاثیر آنها بر سعادت بشری ناچیز است. اما حداکثر سازی رشد هدفی اخلاقی است که هیچ مشاجره سیاسی قادر به فرار از آن نیست.منبع: https://bit.ly/2QRiSpb</description>
                <category>کنجکاوی</category>
                <author>کنجکاوی</author>
                <pubDate>Sun, 23 May 2021 08:49:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریخ پسا‌حقیقت</title>
                <link>https://virgool.io/@konjkavy/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%BE%D8%B3%D8%A7-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-famjtkiqg7al</link>
                <description>در سال 1475 در شهر ترنت ایتالیا وقتی که یک کودک دوساله ناپدید شده بود یک واعظ مذهبی در سخنرانی‌های خود گفت که یهودیان او را کشته و خونش را نوشیده‌اند. شایعه شروع به گسترش کرد و هرچه بیشتر اغراق آمیز گشت و درنهایت بدستور حاکم، یهودیان را دستگیر و شکنجه کردند. وقایعی مانند داستان شهر ترنت این سوال را مطرح می‌کنند که واقعا تاریخ اخبار جعلی چقدر قدمت دارد و چگونه به سیاست عصر کنونی ما مرتبط است؟صنعت خبررسانی پس از اختراع ماشین چاپ در 1439 شروع به رشد کرد. اما در آن زمان بررسی صحت اخبار مشکل بود، خصوصا که در آن دوره کل جهان‌بینی غربی توسط مسیحیت و کلیسا تعریف و تعیین می‌گشت. پس از اینکه گالیله بدلیل ترویج نظریه مرکزیت خورشید محاکمه شد، کم کم بسیاری دانشمندان و محققان شروع به صحبت و بررسی دقیق تحقیقات او کردند، که این خود به افزایش رشد گفتمان علمی و تضعیف قدرت کلیسا انجامید. اما اینها صرفا چند واقعه تاریخی نیستند بلکه می‌توان ارتباط مستقیمی بین آنها و بحث اخبار جعلی امروزی مشاهده نمود.اخبار جعلی را می‌توان به سه دسته تقسیم کرد.دسته اول تجاری هستند، یعنی دروغ‌گویی برای ایجاد جذابیت جهت کسب درآمد. مثلا در سال 1835 یک روزنامه نیویورکی بنام SUN دست به انتشار شش مقاله در مورد کشف درخت، اقیانوس، و تمدنی از انسان‌های خفاش‌گونه روی کره ماه زد و این قصه باعث افزایش تعداد خوانندگان روزنامه و درآمد آن گردید.دسته دوم سیاسی و استراتژیک هستند. در طی جنگ جهانی اول بریتانیا عمدا شایعاتی را گسترش می‌داد که سربازان آلمانی آنقدر بیرحم هستند که کودکان و نوزادان را با سرنیزه‌های خود می‌کشند. در موردی دیگر بین سال‌های 1941 و 1943 یک ایستگاه رادیویی جعلی از بریتانیا برای مردم آلمان پخش میشد که در آن یک گوینده ظاهرا وطن‌دوست با لهجه آلمانی با گِله کردن از فساد نازی‌ها سعی می‌کرد باعث افزایش نارضایتی عمومی بین مردم آلمان گردد.اخبار جعلی تجاری و سیاسی در روزنامه ویلیام هرست و با انگیزه تحریک شروع جنگ بین آمریکا و اسپانیا در 1890 کنار هم قرار گرفتند. وقتی یک روزنامه نگار در کوبا به هرست گفت که جنگی روی نخواهد داد پاسخ او این بود: تو تصاویر را آماده کن و من جنگ را. هرست دست به انتشار تصاویر جعلی از لخت کردن و تفتیش زنان آمریکایی توسط کوبایی‌ها زد تا باعث تحریک خشم مردم آمریکا گردد. در نهایت جنگ هم روی داد، هرچند میزان تاثیر اخبار جعلی روی آن چندان مشخص نیست.دسته سوم اخبار جعلی اما بسیار متفاوت و جدیدتر بوده که به پساحقیقت مشهورند. این اخبار بشکلی ارائه می‌شوند که الزاما دروغ نیستند بلکه انگیزه ایدئولوژیک دارند، مثل توجه به اخبار کم اهمیت‌تر برای اهداف خاص سیاسی و ندیده گرفتن مسائل مهمتر. البته این پدیده آنچنان هم جدید نیست، چنانکه اعمال رژیم‌های استبدادی آلمان نازی و شوروی الهام بخش رمان 1984 جورج اورول گشت که در آن دولت اقدام به دستکاری داده‌های تاریخی می‌کرد تا بهتر با پروپاگاندای خودش همخوانی داشته باشد.اما گسترش بی‌سابقه کنونی اخبار جعلی را می‌توان در دو موضوع دید: یک- پست مدرنیسم، سنت فلسفی فرانسوی اواخر قرن بیستم که شروع به زیر سوال بردن عینی بودن و ذهنی بودن مفاهیم کرده و همه چیز را یک برساخت اجتماعی می‌دانست. دو – تکنولوژی، آمار، و اینترنت، ابزاری که باعث می‌شود تمام آن داده‌ها با یک کلیک در دسترس قرار بگیرند. این یعنی برخلاف گذشته که یک جهان‌بینی توسط کلیسا یا دولت‌های استبدادی تعیین میشد، امروز دریایی از اطلاعات باعث ایجاد تفاوت‌های بزرگ بین دیدگاه افراد مختلف می‌گردد. این یعنی اگر با دقت از این دریای شواهد و اطلاعات دستچین کنیم تقریبا می‌توان به نفع هر ادعایی که دوست داریم استدلالی بسازیم. اما اینکه می‌توان برای هر ادعایی استدلال کرد دلیل نمی‌شود که همه استدلال‌ها مثل هم و دارای ارزش برابر هستند.حال در برابر نسبی‌گرایی پست مدرن، انگیزه‌های ایدئولوژیک، گسترش استفاده از تکنولوژی در زندگی روزمره، و دسترسی راحت‌تر به اطلاعات، این  سوالات فلسفی هستند که بیش از همیشه حائز اهمیت می‌گردند. برای مقابله با این پدیده، آموزش باید به مردم ابزار لازم برای درک عصر حاضر را بدهد؛ اینکه در مدرسه سنت فلسفی شک‌گرایی و مکالمات سقراطی آموخته شود، اینکه چطور بطور روشمند، منطقی، و با تشریک مساعی بتوانیم دست به استدلال و گفتگو بزنیم. باید یاد بگیریم که از درون حباب شبکه‌های اجتماعی خود خارج شویم و دیدگاه‌های مخالف را بخوانیم و درک کنیم، درحالیکه نظرات خود را نیز با دقت مورد تحقیق قرار می‌دهیم.سیاست عصر پساحقیقت و اخبار جعلی شاید چیز چندان جدیدی هم نباشد اما رشد این دو تنها با یک چیز قابل مقابله است: دقت. در جهانی که سرعت دریافت و مصرف اطلاعات هر روز سریع‌تر می‌شود، شاید وقت آن رسیده بپرسیم واقعا انگیزه ما از غرق کردن خود درون این چرخه دائم اخبار چیست؟ شاید باید کمی از سرعت خود کم کنیم، بر یک موضوع تمرکز کرده، و با دقت بپرسیم: چرا؟منبع: https://bit.ly/3n9p6wH</description>
                <category>کنجکاوی</category>
                <author>کنجکاوی</author>
                <pubDate>Sun, 16 May 2021 07:00:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه کور</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%B1-fr3ljpachsfk</link>
                <description>در اواخر دهه 1970 عموم نوازندگان ارکسترهای موسیقی در آمریکا مرد بودند و اگر می‌پرسیدید چرا تعداد زنان اینقدر کمتر است پاسخ معمول این بود که موزیسین‌های زنِ کمی کیفیت کار در حد ارکسترهای سمفونیک دارند. در این زمان اما یک تغییر جالب اتفاق افتاد. ارکسترهای سمفونیک فکر کردند که شاید دچار تعصب هستند بنابراین دست به یک آزمون زدند. در زمان بررسی کاندیداها یک پرده در بین قرار دادند تا داور نتواند نوازنده را ببیند و فقط صدای موزیک را بشنود تا جنسیت و سایر ویژگی‌های نوازنده در او تاثیر نگذارد. نتیجه این آزمون ساده افزایش 50 درصدی تعداد زنان پذیرفته شده بود.شاید بنظر بیاید دلیل این تعصب تعداد بیشتر مردان در موسیقی باشد اما در عمل این گرایش داوران به ترجیح نوازنده مرد حتی در زمانیکه تعداد زنان ورودی به مدارس موسیقی بیشتر از مردان بود نیز ادامه داشت. بعنوان یک داور ما می‌توانیم بخودمان بگوئیم که من نمی‌خواهم اسیر تعصب شوم و انتخاب من دقیق و صرفا براساس کیفیت موسیقی است، اما این آزمون بما می‌گوید که حتی افراد با نیت خیر که حقیقتا می‌خواستند بهترین موزیسین را انتخاب کنند اینکار را نمی‌کردند. در واقع بررسی‌ها نشان می‌دهند حتی چشم و مغز ما چیزها را متفاوت از آنچه می‌خواهیم می‌بینند. در آزمونی دیگر به داوران دو قطعه موسیقی با کیفیت مشابه داده شد تا مورد قضاوت قرار بگیرند و در توضیحات هر قطعه از موفقیت‌ها و تحصیلات خوب هر موزیسین گفته میشد، اما با یک تفاوت؛ در مورد موزیسین اول اشاره شده بود او دارای استعداد ذاتی است و در مورد موزیسین دوم اینکه او بسیار سخت‌کوش است. در تمام مطالعات صورت گرفته مشاهده می‌کنیم که داوران شخص دارای به اصطلاح استعداد ذاتی را ترجیح می‌دهند، حتی با وجود کیفیت کار و تحصیلات و موفقیت‌های مشابه.جالب اینکه وقتی از موزیسین‌ها در مورد راز موفقیت در موسیقی می‌پرسیم توافق بر اهمیت سخت‌کوشی است زیرا افراد بسیاری هستند که استعداد ذاتی دارند اما در عمل کسانی به موفقیت می‌رسند که پشتکار داشته باشند. این یعنی آنها معتقدند که سخت‌کوشی مهمتر است ولی وقتی در عمل از آنها می‌خواهیم که بین دو قطعه موسیقی قضاوت کنند بسمت استعداد گرایش دارند. اینجا هم دوباره ما دو نیروی متضاد درون یک شخص را شاهدیم.ماه‌زرین بناجی نویسنده کتاب نقطه کور اما موضوع بسیار فراتر از شنیدن موسیقی یا قضاوت برمبنای جنسیت است. وقتی چهره کسی را می‌بینیم، در عرض 200 میلی‌ثانیه مغز ما در مورد شخصیت او تصمیم‌گیری می‌کند. مثلا در یک آزمون محققان تصویر ساختگی شخصی را به شرکت‌کنندگان نشان دادند و از فرد خواستند در مورد شخصیت او نظر بدهند. حال وقتی محققان با دستکاری تصویر فاصله چشم‌ها را بیشتر می‌کردند بنظر شرکت‌کنندگان حالا او شخص باهوش‌تری بنظر می‌رسید و وقتی فاصله چشم‌ها کمتر میشد بالعکس. البته ما می‌دانیم که رابطه مشخصی بین چهره و شخصیت نیست اما تحقیقات نشان می‌دهد این تعصبات ذهنی رفتارهای مختلف ما از جمله رای در انتخابات را متاثر می‌کنند.حال آزمون دیگری را تصور کنید که در آن به شما کلماتی نشان داده می‌شوند که پس از دیدن باید از بین دو کلید یکی را فشار دهید. اگر کلمه مورد نظر اسم یک زن باشد شما کلید سمت راست را فشار می‌دهید و اگر اسم مرد باشد کلید سمت چپ. بطور مشابه اگر کلمه نشان داده شده یک فعالیت خانگی مثل شستشوی لباس باشد کلید سمت راست و اگر فعالیت بیرون خانه و مرتبط به شغل باشد کلید سمت چپ را فشار می‌دهید. انجام این آزمون بطور میانگین بین 700 تا 800 میلی ثانیه برای هر انتخاب طول می‌کشد. حال اگر تغییر کوچکی بدهیم و از شرکت‌کننده بخواهیم با دیدن اسم زن یا شغل بیرون از خانه کلید راستی و با دیدن اسم مرد و کار درون خانه کلید چپی را بزند ناگهان شاهدیم که سرعت پاسخدهی بطرز چشمگیری کاهش میابد. این یعنی ذهن ما خیلی راحت‌تر می‌تواند زنان را با کار درون خانه و مردان را با کار بیرون خانه مرتبط کند ولی عکس آن برایش مشکل است. این تعصب در سراسر جهان و بین زنان و مردان رایج است. نکته مهم این تحقیق عمق اثر ناخودآگاه فرهنگ بر مغز ماست. این تعصبات و انتخاب اشتباه در سایر عرصه‌ها مثل بیزینس و دنیای آکادمیک هم قابل مشاهده هستند. این درحالیست که ما اعتماد بالایی به انتخاب‌های خود داریم و تصور می‌کنیم قادر به شناسایی افراد مناسب هستیم. اما شواهد بسیاری وجود دارد که مثلا مصاحبه‌های کاری بسیار ناکارآمد هستند و باعث می‌شوند ما تصمیمات بدتری در استخدام افراد بگیریم زیرا وقتی کسی را می‌بینیم فاکتورهای غیرمرتبط بسیاری حالا بر تصمیم‌گیری ما موثر می‌شوند.این مکانیزم البته در سایر تصمیمات ما مثل انتخاب جفت هم تاثیر دارند. درحالیکه نیمی از ازدواج‌ها در غرب به طلاق منجر می‌شوند احتمالا ما می‌توانیم برای این تصمیم از یک سکه استفاده کنیم که احتمال شیر یا خط آمدنش همان 50 درصد است. از طرف دیگر در جنوب هند بسیاری از ازدواج‌ها توسط خانواده‌ها ترتیب داده می‌شوند. ما در غرب تصور می‌کنیم که این ایده بسیار وحشتناکی است، اینکه عروس و داماد حق انتخاب نداشته باشند. اما داده‌ها بما نشان می‌دهند عملا میزان رضایت از ازدواج بین این دو جامعه تفاوتی ندارد. نه اینکه یک سیستم بهتر از دیگری باشد بلکه هر دو به یک اندازه بد هستند.تعصبات ما علیه افراد متفاوت از خودمان همیشه الزاما آگاهانه نیست. کما اینکه در زمان فکر کردن به دو شخص، یکی از نظر سیاسی همجهت با ما و دیگری مخالف، مغز ما بشکل متفاوتی عمل میکند و بخش‌های متفاوتی فعال می‌شوند. این موضوع نمایانگر یک مساله اخلاقی بسیار عمیق است، اینکه یک قاضی، افسر پلیس، یا معلم در برخورد با افراد مختلف الزاما بطور آگاهانه به تفاوت آنها نمی‌نگرند و شاید تصور کنند که رفتارشان عادلانه است، اما مغزشان در عمل بطور متفاوت در مورد آنها فکر می‌کند.در آزمونی در ایتالیا شرکت‌کنندگان تصور دستی را می‌بینند که یک سوزن آمپول وارد آن می‌شود تا دارویی را تزریق کند. عموم ما از دیدن این صحنه حس ناخوشایندی داریم و انگشتانمان عرق می‌کنند. اما نکته جالب اینکه میزان تعرق انگشتان شرکت‌کننده در زمان مشاهده دست یک شخص سیاه‌پوست کمتر از دست سفیدپوست بود. این یعنی بدن ما بدون اینکه از آن آگاه باشیم اطلاعات افرادی که هم‌گروه ما هستند را متفاوت از دیگران تحلیل می‌کند.در مواجهه با این حقایق شاید راه غلبه بر این تعصبات سرمایه‌گذاری در تحلیل داده‌ها باشد تا مثلا در زمان استخدام تشخیص دهیم فاکتورهای مختلف واقعا چقدر باعث موفقیت یک شخص در یک زمینه شغلی می‌شوند، ویژگی‌هایی فیزیکی، مهارت ریاضی، توافق‌پذیری، برون‌گرایی، و غیره. این آینده‌ای است که در آن بطور تجربی و برمبنای شواهد نتیجه‌گیری کنیم و نه براساس تئوری‌ها و تعصبات شخصی خود. و این درس مهم روانشناسی دهه‌های اخیر است. ما نباید به شهود خود اعتماد کنیم بلکه باید به شواهد بنگریم.ماه‌زرین بناجی –استاد روانشناسی دانشگاه هارواردمنابع:https://bit.ly/3dNQVYchttps://bit.ly/32OmUkEhttps://bit.ly/3vw5Zjt</description>
                <category>کنجکاوی</category>
                <author>کنجکاوی</author>
                <pubDate>Sun, 09 May 2021 08:25:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تله ایده‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@konjkavy/%D8%AA%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-h6ivpgo3rvy9</link>
                <description>تصور کنید که کشور شما در حال فروپاشی است. بیکاری و تورم سر به فلک کشیده‌اند. جنگ نزدیک است و خیابان‌ها مملو از اعتراضات. اما اصلا نگران نباشید: انتخابات در پیش است! رئیس‌جمهور فعلی و سیاست‌های شکست خورده‌اش را دور انداخته و جایگزین او حتما با ایده‌های جدیدش کشور را نجات خواهد داد.واقعا؟ اما شاید در میان این هرج و مرج مردم قدرت را بدست عوام‌فریبان بی‌مسئولیت بدهند و شرایط حتی بدتر شود. این نگرانی خیلی هم دور از واقعیت نیست. چه زمان‌هایی است که دیوانه‌ترین سیاست‌مداران طرفدار میابند؟ وقتی که کشور در حال سقوط است.وقتی به جهان نگاه می‌کنیم شواهد چندانی نمی‌یابیم که کشورهایی که عملکرد بدی دارند قادر به اصلاح مسیر خود باشند. یکی از مهمترین حقایق رشد اقتصادی این است که بطور میانگین کشورهای فقیر قادر نیستند خود را به کشورهای ثروتمند برسانند که مهمترین دلیل آن سیاست‌های بد است. بسیاری از این کشورها دموکراسی هستند ولی تقریبا هیچوقت به کسی رای نمی‌دهند که به سیاست کشورهای موفقی مثل هنگ‌کنگ و سنگاپور نگاه کرده و به سیاست‌های شکست‌خورده ملی پشت کند.نامطلوب‌ترین مکان‌ها برای زندگی معمولا سه چیز دارند: رشد اقتصادی کند، سیاست‌های ضد رشد، مقاومت در برابر ایده‌های بهتر و متفاوت. حال فرض کنید این سه فاکتور رشد، سیاست، و ایده‌ها اساس وضعیت سیاسی اقتصادی یک کشور باشند. همچنین فرض کنید که چیزی مانند قانون حرکت نیوتون این سیستم را هدایت می کند، یعنی:1. ایده‌های خوب باعث سیاست‌های خوب می‌شوند.2. سیاست‌های خوب به رشد خوب می‌انجامند.3. رشد اقتصادی خوب به ایده‌های خوب می انجامد.قانون سوم که شاید کمی عجیب بنظر برسد را زمانی کشف کردم که ضمن مطالعه عقاید عمومی در مورد اقتصاد دریافتم ظاهرا رشد درآمد باعث افزایش سواد اقتصادی می‌شود، حتی در سطوح پایین درآمدی. این یعنی وقتی افراد فقیر شاهد رشد درآمد خود هستند، مثل مهاجران، درک اقتصادی‌شان نیز بهبود میابد. در عین حال درک اقتصادی ثروتمندانی که شاهد کاهش درآمد خود هستند افول می‌کند.این مدل ساده یک نتیجه مهم دارد. اگر ایده‌هایی خوبی داشته باشید با حرکت بسمت سیاست‌های مناسب شاهد رشد اقتصادی بهتر و ایده‌های خوب بیشتر خواهید بود که این چرخه را تقویت می‌کند. اما خبر بد اینکه ممکن است برعکس در چرخه معیوب گیر کنید. جامعه‌ای که در تله ایده‌های بد گرفتار شود بسمت سیاست‌های نادرست رفته و شاهد افول رشد خواهد بود و این خود به تقویت ایده‌های بد دامن میزند.شاید وقتی درون تله افتاده‌ایم نیاز به کمی عقل سلیم داریم تا از آن خارج شویم اما در شرایط استیصال عقل سلیم کمیاب می‌شود. کمبود واکسن یک مثال خوب است. عقل سلیم می‌گوید که برای کاهش کمبود باید عرضه را پرمنفعت‌تر و سودآورتر کنیم. اما عکس‌العمل بیشتر مردم این است که باید عرضه‌کنندگان را بخاطر اینکه کارشان را بدرستی انجام نداده‌اند تنبیه نمائیم.رابطه رشد و ایده‌ها بیشتر از آنکه منطقی باشد روانشناسانه است. منطقی نیست که بدلیل بدتر شدن شرایط بسمت ایده‌های مضر برویم اما متاسفانه بهرحال اینکار را می‌کنیم. بنظر می‌آید مردم نوعی نگاه نظامی‌گونه دارند، که در شرایط خوب نباید دست به تهاجم زد، اما در شرایط بد باید به دشمنان درس عبرتی داد. مثلا در زمان اَبَرتورم مردم بیشتر تمایل دارند دنبال کسی بگردند و همه تقصیرها را به گردنش بیندازند، مثل دلالان و فعالین بازار سیاه، و نه عامل اصلی مشکل یعنی سیاست‌های پولی دولت و بانک مرکزی.ویتاکر چمبرز، کمونیست سابق، در توضیح دلیل کمونیست شدنش گفته است &quot;یک شخص به دلیل جاذبه کمونیسم به آن نمی‌پیوندد بلکه محرکش ناامیدی ناشی ار بحران‌های تاریخی است. در غرب تمام روشنفکرانی که کمونیست شدند بدنبال پاسخ یکی از این دو سوال بودند: جنگ و بحران اقتصادی.&quot;البته چمبرز و اکثر کمونیست‌ها توضیح نداده‌اند چرا تصور می‌کردند کمونیسم راه حل آن مشکلات بود، ولی هرچه دنیا بدتر شد اعتقاد آنها هم قوی‌تر گشت تا انقلاب روسیه را به سراسر جهان ببرند و برای حل بحران اقتصادی مالکیت خصوصی را مصادره کرده و کشاورزی را اشتراکی نمایند. به عبارت دیگر به ثروتمند تبهکاران درسی بدهند که هرگز فراموش نکنند. البته بیشتر روشنفکران عصر حاضر کمونیست نشدند ولی بنظر میرسد شرایط بد باعث تحریک ایده‌های بد و در پی آن سیاست‌ها و شرایط بدتر می‌گردد.برایان کاپلان نویسنده کتاب افسانه رای‌دهنده منطقیاما چطور ممکن است کشوری از آن چرخه معیوب خارج شود؟پاسخ من شانس است. اقتصادی که در تله ایده‌های بد گیر افتاده معمولا همچنان در آن باقی می‌ماند. اما گاهی یک رئیس جمهور که شاید اتفاقا نوشته‌های فردریک باستیا را خوانده به قدرت می‌رسد و تصمیم می‌گیرد رویکردی بازار آزادی‌تر اتخاذ نماید. این باعث رشد اقتصادی شده و متعاقبا موجب بهبود دیدگاه مردم می‌گردد.یک مثال نقض ایده من احتمالا سقوط کمونیست است، اینکه در نهایت مردم این کشورها سر عقل آمدند. اما نه واقعا. اتفاقا تاریخ کمونیسم بهترین مثال تله ایده‌هاست. کمونیسم در دهه 1920 و 1930 درحالیکه میلیون‌ها انسان در شوروی از گرسنگی تلف می‌شدند سرنگون نشد. سیاست‌های شکست خورده سوسیالیستی نه تنها رها نشدند بلکه گاهی حتی رادیکال‌تر و شدیدتر گشتند. حتی نتایج ناامیدکننده شوروی باعث الهام سیاست‌های فاجعه بار مائو مانند جهش بزرگ رو به جلو و انقلاب فرهنگی در چین گشت. زمانیکه سیاست‌های اصلاحی به شوروی رسیدند استاندارد زندگی مردم آن بمراتب بهتر از دوران استالین بود. هیچ دلیلی وجود ندارد که شوروی کمونیستی نمی‌توانست تا امروز هم ادامه داشته باشد، به جز اینکه رهبرانش اعتقاد خود به آن را از دست دادند.، نه بخاطر شکست سیاست‌های‌شان، که اگر این موضوع صحیح بود آن اتفاق باید هفتاد سال زودتر می افتاد. بنظر من دلیل اصلی شانس بزرگ مردم شوروی یعنی میخائیل گورباچف بود.اینها همه یعنی طرفداران بازار آزاد باید همیشه برای بهبودهای حتی جزئی شرایط تلاش کنند. زیمبابوه مستعد آزمون‌های لیبرتارین نیست. ناامیدی و نابسامانی به سود لنین‌های زمانه است، یعنی وقتی که مردم بیش از همیشه برای پذیرش مهملات آمادگی دارند. در مقابل، منطق بیش از همه در زمانی شنونده دارد که اوضاع خوب باشد و مردم آرامش کافی برای تفکر منطقی جهت بهبود اوضاع را دارند.برایان کاپلان – اقتصاددان در دانشگاه جورج میسونمنبع: https://bit.ly/3sSw8Ha</description>
                <category>کنجکاوی</category>
                <author>کنجکاوی</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 07:24:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخلاق بازار</title>
                <link>https://virgool.io/@konjkavy/%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-qfcrminp42b9</link>
                <description>یکی از نقدهای رایج به بازار این است که از نظر اخلاقی انسان را تباه کرده و به سمت خودخواهی، فساد، چپاول‌گری، و فرومایگی می‌راند. حتی آدام اسمیت که به طرفداری از بازار آزاد شهرت دارد هم فکر می‌کرد زندگی در جامعه بازاری دارای هزینه‌های اخلاقی است. بنظر ارسطو دنبال سود بودن در نهایت راه به جایی جز سواستفاده از دیگران نمی‌برند. به عقیده منتقدین بازار، پیشرفت‌های اقتصادی ناشی از صنعت، خلاقیت، و نوآوری متاثر از جاه‌طلبی، حسادت، و در نهایت خودفریبی بوده و از درون این وضعیت هم نابرابری، بی‌عدالتی، و حکومت‌های استبدادی زاده می‌شوند. از طرف دیگر تجار و افرادی که بازار را کنترل می‌کنند اصلی‌ترین بازیگران این سیستم هستند که با بهره کشی از دیگران باعث سرکوب جامعه و افراد درون آن می‌گردند.حال دو اقتصاددان به نام‌های ویرجیل استور و جینی چوی در کتاب &quot;آیا بازار اخلاق را تباه می‌کند؟&quot; به این سوال قدیمی پرداخته و می‌پرسند اگر واقعا بازار باعث تباهی است آنگاه ما باید شاهد افت اخلاقیات در جوامع بازاری در مقایسه با جوامع غیربازاری باشیم. ولی آمار چنین چیزی را نشان نمی‌دهند، بلکه بالعکس، مردم در جوامع بازاری در مقایسه با جوامع غیربازاری خیّرتر بوده، میزان فساد و تعصب کمتری داشته، و بیشتر به همدیگر اعتماد می‌کنند.نگاهی به وضعیت جمعیتی جهان نشان می‌دهد که مهاجرت همیشه از جوامع غیرتجاری‌تر به سمت جوامع تجاری‌تر صورت می‌گیرد که نمایانگر مطلوبیت بالاتر این جوامع است. همچنین بررسی شاخص آزادی اقتصادی که نماینده میزان دوری و نزدیکی یک کشور به بازار آزاد است بما می‌گوید مردم این جوامع وقت و پول بیشتری برای مصرف کالاها و انجام کارهای مورد علاقه خود دارند. به علاوه عمده خرجکرد جوامع بازاری هم برخلاف گذشته بیشتر توسط زنان و برای خانواده و دوستان‌شان صورت می‌گیرد که نشان از افزایش رفاه دارد. همچنین لازم به ذکر است که نابرابری ثروتی یک پدیده بازاری یا مربوط به دوران صنعتی شدن نیست و پیش از کاپیتالیسم وضع بدتر بود. اتفاقا مردم در جوامع بازاری ثروتمندتر، سالم‌تر، شادتر، و دارای ارتباطات بهتر هستند که دستاورد اخلاقی مهمی است.جینی چوی و ویرجیل استور نویسندگان کتاب آیا بازار اخلاق را تباه می‌کند؟اما چه چیزی باعث بهبود اوضاع شده است؟تقسیم کار در بازار موجب افزایش ثروت گشته و بازتر شدن فضا به روی کارآفرینی به توسعه اقتصادی می‌انجامد. جوامع بازاری از نظر شاخص‌های رفاهی و ثروت بهتر از جوامع غیربازاری هستند زیرا بازار افراد را مجبور می‌کند برای موفقیت دست به رقابت در ارائه خدمات بهتر بزنند. از طرف دیگر بازار به فضیلت‌های اخلاقی عواملش خصوصا حساب‌گری وابسته است زیرا این ویژگی کارآفرینان را تشویق می‌کند فرصت‌های موجود در بازار را تشخیص داده و در مورد آینده تصمیمات عاقلانه بگیرند. در این راستا در جوامع تجاری خصوصیاتی همچون سخت‌کوشی، صرفه‌جویی، صداقت، قابل اطمینان بودن، و توانایی قضاوتِ بهتر هستند که پاداش می‌گیرند.اما از دید بعضی منتقدین افزایش تعداد کالاها و خدمات در دسترس به معنی کاهش اهمیت کلوب‌ها، اتحادیه‌ها، و مکان‌هایی است که مردم دور هم جمع می‌شوند. به عقیده آنها در بازار آزاد پیوندهای اجتماعی جای خود را به رقابت داده، جامعه به گروه‌های رقیب تقسیم می‌شود، و وفاداری به جامعه با نفع شخصی جایگزین می‌گردد. به نظر آنها نظم اقتصادی مدرن انسان‌ها را تبدیل به جزایر دور افتاده و تنها کرده است؛ اینکه ما انسان‌ها قبلا اهل فضیلت بودیم و به یکدیگر اهمیت می‌دادیم ولی همه نگرانیِ امروز ما منفعت شخصی خودمان است.اما در عمل بازار خود یک فضای اجتماعی است که به ایجاد و تسهیل روابط انسانی کمک می‌کند. افراد در محل کار خود بدلیل تجربیات و شرایط مشترک روابط محکمی با همکاران خود تشکیل می‌دهند. محل کار در بسیاری موارد بستر ایجاد روابط عاشقانه و آشنایی با همسر آینده است. بازار جایی است که روابط مشتری و فروشنده یا استاد و شاگرد می‌تواند به دوستی بیانجامد. از طرف دیگر مثلا یک بیزینس خانوادگی نه فقط در تامین نیاز مالی یک خانواده بلکه همچنین در برآوردن نیازهای روانی و هویتی اعضای آن نقش بسزایی بازی می‌کند. در دنیای مدرن حتی خرید کردن و مصرف فرصتی برای فعالیتی اجتماعی و ارتباط با دیگران است.هرچند از یک طرف می‌بینیم که مثلا توسعه تکنولوژیک و خصوصا تلویزیون به کاهش مشارکت مدنی مردم دامن زده، اما در عین حال تکنولوژی‌های جدید مانند شبکه‌های اجتماعی این امکان را بوجود آورده‌اند که افراد به کسانیکه بواسطه فاصله زمانی و مکانی از آنها دور هستند ملحق شده و حتی روابط جدیدی با افراد دارای علایق مشترک ایجاد نمایند.نقدهایی همچون نابودی جامعه و اخلاق توسط بازار صحت ندارند زیرا نقش و تاثیر بازار در تقویت روابط اجتماعی و تشویق فضیلت‌های اخلاقی بورژوا را نادیده گرفته‌اند. از دید اخلاقی، خباثت‌ها در تمام جنبه‌های روابط اجتماعی وجود دارند و وسوسه کسب سود به قیمت ضرر دیگران، سواستفاده از نادانی مردم، و برخورد مملو از بی‌تفاوتی با سایر انسان‌ها در دیگر موقعیت‌های اجتماعی از جمله عالم سیاست و مذهب هم به همان میزان قابل مشاهده‌اند. از این منظر بازار به تنهایی نمی‌تواند تعیین کننده فساد اخلاقی یک جامعه باشد زیرا جوامع پیچیده هستند و نتیجه نهایی هر جامعه‌ای وابسته با فاکتورهای بسیاری است.منابع: https://bit.ly/3kpsIs5https://bit.ly/3dTerBIhttps://bit.ly/2HpUQgjhttps://bit.ly/3dFxlgQhttps://bit.ly/3ndc2pR</description>
                <category>کنجکاوی</category>
                <author>کنجکاوی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Apr 2021 07:14:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمان تمام بسته</title>
                <link>https://virgool.io/@konjkavy/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-xlft3lq9xhf4</link>
                <description>ما انسان‌ها مجموعه‌ای از اعتقادات مختلف در ذهن خود شکل می‌دهیم، مثلا در مورد جنسیت، مذهب، کار، روابط، و حتی عقاید علمی، و در طول زندگی بدون ‌اینکه بدانیم دائما تلاش می‌کنیم شواهدی بیابیم که تاییدکننده آن عقاید باشند و به ندرت آنها را به چالش می‌کشیم. ‌این پدیده سوگیری تاییدی نامیده می‌شود. اما چه اتفاقی می‌افتد اگر با اطلاعاتی روبرو شویم که با عقاید ما تناسب ندارند؟در جریان یک تحقیق از افراد سوال شد آیا به ‌اینکه تغییرات اقلیمی حاصل فعالیت‌های انسانی هستند معتقدند یا نه، و براساس پاسخ‌هایشان آنها را به دو گروه معتقدان قوی و معتقدان ضعیف‌ تقسیم کردند. سپس از آنها خواسته شد تخمین بزنند که دما در یکصد سال‌ آینده چقدر افزایش خواهد یافت، که طبیعتا افراد گروه اول اعداد بالاتری نسبت به گروه دوم می‌دادند. سپس به نیمی از شرکت‌کنندگان هر گروه گفته شد که مطالعات جدید دانشمندان نشان می‌دهد که تغییرات اقلیمی خطر خیلی جدی نیستند و افزایش دما در آینده جزئی خواهد بود. به نیم دیگر شرکت‌کنندگان اما گفته شد تحقیقات جدید نشان می‌دهند شرایط بسیار بد است و افزایش دما خیلی بزرگ خواهد بود. سپس از همگی خواسته شد پس از دیدن ‌این اطلاعات، تخمین جدید خود را ارائه دهند.هدف از ‌آزمون این بود که ببینیم‌ آیا افراد تخمین قبلی خود را پس از دریافت داده‌های جدید تغییر می‌دهند یا نه. در عمل افراد تنها زمانی عقیده خود را تغییر می‌دادند که اطلاعات جدید همراستا با عقاید قبلی خودشان بود. مثلا افراد دارای اعتقاد قوی به تغییرات اقلیمی از شنیدن اینکه شرایط خیلی هم بد نیست تغییر عقیده چندانی ندادند ولی وقتی شنیدند که شرایط بسیار بد است همراستا با آن تخمین خود را هم افزایش دادند. مشابه همین پدیده برای افراد گروه دوم نیز بطور معکوس مشاهده شد. افراد در جذب داده‌هایی که با عقایدشان همراستا هستند سریع عمل می‌کنند ولی نسبت به اطلاعات مخالف نگاه مشکوکی دارند.البته این پدیده جدیدی نیست، اما در زمان کنونی که اطلاعات بسیار فراوان و به سادگی در دسترس هستند تاثیر بزرگتری بر عقاید ما دارد، زیرا اکنون می‌توانیم داده‌های کافی برای تایید هر عقیده‌ای که دوست داریم پیدا کنیم. در نتیجه گروه‌ها افراطی‌تر شده و به دلیل این تعصب، داده‌ها باعث قطبی‌تر شدن جامعه می‌گردند.حال آنچه محققان دوست دارند بدانند اینست که در ضمن این فرایندها چه چیزی در مغز انسان می‌گذرد. در این راستا در آزمونی دیگر افراد بطور جفتی درون دستگاه fMRI قرار داده شده و از آنها خواسته میشد تصمیمات مالی در مورد ارزش املاک بگیرند، و در عین حال فعالیت‌های مغزشان ضبط می‌گردید. نتیجه اینکه وقتی دو نفر در تصمیم خود با هم موافق بودند، میزان اعتماد بنفس‌شان به تصمیم خود هم افزایش میافت که طبیعی است. اما در زمان عدم توافق فعالیت مغز به گونه‌ای بود که انگار هر فرد نظر شخص دیگر را ندیده می‌گرفت، و در عین حال میزان اعتمادش به تصمیم خود تغییر چندانی نمی‌کرد. همچنین در حالتی که به اشخاص در مورد نظر موافق یا مخالف شخص دوم اطاعاتی داده نمی‌شد میزان اعتماد بنفس‌شان همچنان افزایش داشت، انگار که ندیده تصور می‌کردند که حتما شخص دوم هم با آنها موافق است.ضمن تحقیق دیگری به افراد یک مجموعه داده در مورد میزان موثر بودن یک داروی خارش پوست نشان داده شد، که طبیعتا افراد با مهارت ریاضی بالاتر عملکرد بهتری در درک آن داشتند. در آزمون دیگری همان داده‌ها این بار با عنوان تاثیر قوانین کنترل اسلحه بر کاهش آمار جنایت ارائه شد. تفاوت دو آزمون اینجاست که در آمریکا مردم عقاید قوی در مورد اسلحه دارند و این باعث اختلال در توانایی آنالیز داده‌ها شده و افراد دارای مهارت بالای ریاضی عملکرد حتی بدتری داشتند، زیرا از مهارت خود نه برای یافتن حقیقت بلکه پیدا کردن خطا در داده‌ها استفاده می‌کردند.اما چرا ما باید مغزی داشته باشیم که داده‌هایی که با عقایدش همراستا نیست را ندیده بگیرد؟مغز داده‌های جدید را در سایه دانش قبلی خود پردازش می‌کند. مثلا اگر من به شما بگویم که فیلی در حال پرواز در آسمان دیدم تصور خواهید کرد که یا من دروغ می‌گویم و یا اینکه دچار توهم هستم. بطور میانگین داده‌هایی که با عقاید ما همخوانی ندارند واقعا هم نادرست هستند.‌ این در واقع یک روش میانبر و بهینه برای پردازش اطلاعات توسط مغز است، ولی در عین حال موجب می‌شود که عقاید قوی هم به سختی تغییر کنند و هرچه اطلاعات جدید از عقاید کنونی دورتر باشند، احتمال تغییر کمتر گردد. البته یک استثناء وجود دارد و آن وقتی است که دوست داشته باشیم اطلاعات جدید را باور کنیم.چند ماه پیش از انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در سال 2017، از هزار آمریکایی دو سوال پرسیده شد: یک - دوست دارند چه کسی برنده شود، و دو- کدام کاندیدا در عمل شانس بیشتری برای پیروزی دارد. نیمی از افراد مورد پرسش دوست داشتند که ترامپ برنده شود و نیم دیگر کلینتون. اما در آن زمان هر دو گروه تصور می‌کردند شانس کلینتون بالاتر است. سپس به آنها نتیجه یک نظرسنجی جدید داده شد که پیروزی ترامپ را پیش‌بینی می‌کرد. نتیجه اینکه عقیده طرفداران ترامپ در مورد پیروزی او تغییر کرد، ولی طرفداران کلینتون نه.وقتی افراد به شواهدی برخورد می‌کنند که با آنچه دوست دارند باور کنند تقابل داشته باشند، عکس‌العمل آنی آنها انکار، توجیه، و ندیده گرفتن حقیقت است. و احتمالا کاراترین روش برای اینکار این است که خود را در معرض چنین اطلاعاتی قرار ندهیم. مثلا آمار نشان می‌دهد وقتی بازار بورس در وضعیت خوبی است مردم مدام حساب خود را چک می‌کنند تا ببینند چقدر ارزش دارایی‌های‌شان افزایش یافته است، اما وقتی بورس نزولی است چندان به حساب خود سر نمی‌زنند چون می‌دانند ضرر کرده‌اند و ترجیح می‌دهند که اصلا ندانند.در یک تحقیق در دانشگاه کلمبیا میمون‌های تشنه می‌توانستند یک مقدار زیاد یا مقدار خیلی کم آب دریافت کنند. همچنین به میمون‌ها زبان اشاره آموخته شد تا از آنها پرسیده شود‌ آیا تمایل دارند جلوتر بدانند که قرار است چه مقدار آب دریافت کنند یا نه. نتیجه اینکه میمون‌ها تمایل داشتند اطلاعات را زودتر دریافت کنند و حتی حاضر بودند برای آن هزینه کنند. مطالعه مغز میمون‌ها ضمن ‌این مطالعه نشان داد دقیقا همان نورون‌هایی در زمان گرفتن آب فعال می‌شوند پس از شنیدن خبر آن نیز تحریک می‌گردند. پس مغز با اطلاعات طوری برخورد می‌کند که انگار پاداش باشد.آزمون مشابه روی انسان، ولی با پول به جای آب، نشان داد که رفتار و فعالیت مغزی انسان و میمون در دریافت خبر خوب مشابه است، اما در زمان ضرر الگوی مشاهده شده معکوس می‌گردد؛ یعنی وقتی افراد مطلع می‌شدند که قرار است اطلاعاتی در مورد از دست دادن پول بگیرند فعالیت‌ نورون‌ها کاهش میافت، اما وقتی می‌فهمیدند که هیچ خبری در مورد سود یا ضرر دریافت نخواهند کرد فعالیت مغزی افزایش داشت. انگار که مغز نادانی را معادل پاداش و چیزی مثبت می‌دید. وقتی اطلاعات در مورد سود آتی بود تمایل به دانستن افزایش میافت، ولی وقتی اطلاعات مربوط به ضرر بود بالعکس. با توجه به این رفتار دوگانه و معکوس مغز با خبر خوب و بد، امید به تغییر عقاید و رفتار دیگران پس از ارائه اطلاعات بیجاست زیرا مغز تلاش می‌کند در دادها اختلال ایجاد کرده و تصویر مورد علاقه خود را ببیند.تالی شاروت نویسنده کتاب ذهن متنفذدر تحقیقی دیگر از شرکت‌کنندگان خواسته شد که احتمال وقوع وقایع بد مانند سرطان را برای خودشان تخمین بزنند. هدف این بود که مشخص شود آیا دادن اطلاعات جدید باعث تغییر تخمین‌های اولیه افراد می‌گردد یا نه. در عمل دادن اطلاعات جدید باعث تغییر شد اما بیشتر وقتیکه اطلاعات جدید بهتر از انتظار شخص بود. مثلا اگر کسی فکر می‌کرد که احتمال ابتلایش به سرطان 50% بود و بعدا به او گفته میشد که این رقم برای او 30% است، شخص تخمین خود را مثلا به 35% تغییر می‌داد. اما اگر شخصی احتمال ابتلای خود به سرطان را 10% می‌دانست و به او رقم 30% گفته میشد، نظر او در نهایت تا حدود 11% تغییر می‌کرد. این یعنی هرچند افراد از گرفتن اطلاعات جدید عقیده خود را تغییر می‌دادند، اما بیشتر این تغییر عقیده در زمان گرفتن خبر مثبت بود و نه منفی. نه اینکه آنها اطلاعات داده شده را فراموش می‌کردند، بلکه خبر بد را خیلی مرتبط به خودشان نمی‌دانستند. مطالعه مغز این افراد حین انجام این آزمون هم نشان داد بخش مربوط به تحلیل خبر بد فعالیت بسیار کمتری به نسبت بخش مربوط به خبر مثبت از خود نشان می‌داد، و به این دلیل است که افراد در پذیرش خبر بد خیلی ضعیف‌تر از خبر خوب عمل می‌کنند. یک نکته جالب اینکه افراد دچار افسردگی چنین سوگیری‌هایی از خود نشان نمی‌دهند و به یک اندازه از خبر بد یا خوب اطلاعات جدید کسب می‌نمایند.وقتی شخصی می‌بیند روی بسته دخانیات نوشته که سیگار کشیدن باعث مرگ می‌شود بنوعی با خود فکر می‌کند بله سیگار باعث مرگ می‌شود ولی نه برای من؛ ولی وقتی می‌شنود قیمت مسکن افزایشی است با خود فکر می‌کند که قیمت خانه من حتما خیلی زیاد می‌شود. از این جهت وقتی می‌خواهیم پیامی را به مردم برسانیم نیاز داریم که آن را در ساختار جدیدی قرار دهیم تا تمرکز بر قسمت مثبت باشد و نه منفی، تا پیام ما از طرف شنونده نادیده گرفته نشود، خصوصا که ما می‌دانیم فیدبک مثبت باعث فعال شدن بخش پاداش مغز شده و به تقویت عمل اولیه منتج می‌گردد.به عنوان مثال، همه ما می‌دانیم شستشوی دست‌ها بهترین روش جلوگیری از شیوع بیماری‌هاست. در این راستا بیمارستانی در شرق آمریکا پس از نصب دوربین مشاهده کرد تنها 10% از کارمندانش پیش از ورود و بعد از خروج از اتاق بیمار دست‌هایشان را می‌شویند، حتی با اینکه از وجود دوربین‌ها آگاه بودند. ضمن این تحقیق بعدا یک تابلوی الکترونیکی اضافه گشت که بطور لحظه‌ای نشان می‌داد چند درصد کارمندان دست‌هایشان را شسته‌اند و به این شکل نوعی فیدبک مثبت به آنها ارسال می‌کرد. در نتیجه این تغییر کوچک، یعنی تمرکز بر بخش مثبت بجای هشدار در مورد گسترش بیماری و همچنین تشویق آنی کارمندان روی تابلو، میزان شستشوی دست‌ 90% افزایش یافت.البته یک نکته مهم در مورد همه این موارد وضعیت روانی شخص است. مشاهده شده که تحت استرس عملکرد مغز تغییر کرده و پردازش اطلاعات بسیار سریع می‌شود؛ به این صورت افراد به اطلاعات منفی اطراف‌شان بسیار حساس‌تر می‌گردند. مثلا همان آزمایش مربوط به دادن اطلاعات درباره احتمال گرفتن سرطان وقتی روی افراد تحت استرس صورت گرفت، میزان پذیرش اطلاعات منفی افزایش یافته و به اندازه اطلاعات مثبت می‌رسید و سوگیری ناپدید میشد. آزمون مشابه روی آتش‌نشانان هم مشاهده کرد میزان پذیرش اطلاعات منفی از سوی آنها در روزهای کاری پراسترس بسیار بیشتر از روزهای عادی بود. از‌این جهت می‌توان فهمید که چرا وقتی وقایع عمومی استرس‌زا مثل بحران اقتصادی، حمله تروریستی، و یا بلایای طبیعی باعث افزایش استرس مردم می‌شوند، میزان حساسیت آنها به اخبار منفی خصوصا از رسانه‌ها افزایش میابد.تالی شاروت - استاد عصب شناسیِ شناختی دانشگاه کالج لندنمنبع https://bit.ly/38OL6aN</description>
                <category>کنجکاوی</category>
                <author>کنجکاوی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Apr 2021 07:33:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه تاریک تحصیل</title>
                <link>https://virgool.io/@konjkavy/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%AD%D8%B5%DB%8C%D9%84-ugjba5xaaq62</link>
                <description>این تصور رایج در علوم سیاسی وجود دارد که دموکراسی پیشران اصلی توسعه آموزش عمومی در جهان بوده است. دموکراسی یعنی آنچه اکثریت مردم می‌خواهند و از آنجائیکه سیاست‌مداران در سیستم دموکراتیک نیاز به رای مردم دارند در نتیجه برای پاسخگویی به درخواست عموم مردم سیاست‌های ترقی‌خواهانه همچون آموزش عمومی را دنبال می‌کنند. این دیدگاه بطور ضمنی این فرض را بیان می‌کند که پیش از آغاز فرآیند دموکراسی مردم بیشتر کشورها به آموزش ابتدائی دسترسی نداشتند. اما وقتی به تاریخ مثلا آرژانتین نگاه کنیم می‌بینیم که اتفاقا بیشتر توسعه آموزش ابتدائی همگانی تحت رژیم‌های استبدادی صورت گرفت.نگاهی دیگر به آموزش بعنوان نیرویی برابر‌ساز و بازتوزیع به نفع فقراست. در غیاب وجود آموزش همگانی، موفقیت شما به وضعیت اقتصادی - اجتماعی خانواده‌تان بستگی دارد. بدنیا آمدن در یک خانواده ثروتمند یعنی فضایی که از نظر فکری مشوق رشد و پیشرفت است و همچنین ارتباطات کافی برای گرفتن مشاغل بهتر در آینده. ولی اگر در خانواده فقیری بدنیا آمده باشید هیچکدام از اینها را نداشته و تنها شانس شما رفتن به مدرسه برای کسب دانش و مهارت لازم برای پیشرفت اقتصادی است. اما وقتیکه مثلا با اقتصاددانان بانک جهانی صحبت کنید می‌بینید آنها بخوبی می‌دانند که هرچند کودکان امروزی نسبت به گذشته خیلی بیشتر به مدرسه می‌روند، اما همچنان چیز‌هایی که باید را نمی‌آموزند و حتی در مورد مهارت‌های پایه‌ای خواندن و ریاضیات نیز دچار مشکل هستند.در این میان بعضی تحقیقات مشاهده نموده‌اند که میزان گسترش آموزش همگانی در کشورهای دموکراتیک بیشتر از حکومت‌های استبدادی است، اما این الزاما بدین معنی نیست که دموکراسی باعث رشد آموزش شده، بلکه ممکن است جوامعی که ارزش‌های بخصوصی مثل پروتستان یا لیبرال داشتند در نهایت بسمت دموکراسی حرکت کردند و بدلیل همان ویژگی‌های فرهنگی هم تصمیم به ارائه آموزش همگانی گرفتند. بنابراین نگاه مقایسه‌ای به کشورها به ما در مورد نقش علت و معلولی این فاکتورها چیزی نمی‌گوید.همچنین در دهه 1990 بسیاری کشورهای جهان توافق‌نامه‌ای را امضا کرده و به گسترش آموزش همگانی اعلام تعهد نمودند. از این جهت رشد آموزش در کشورهایی که در همین دوره فرآیند دموکراتیک شدن را گذراندند را نمی‌توان کاملا به خود دموکراسی نسبت داد. عملا هم بررسی داده‌ها نشان می‌دهد خوش‌بینانه‌ترین تخمین از تاثیر دموکراسی بر رشد آموزش همگانی حدود 5 درصد است.بطور تاریخی دخالت دولت‌ها در آموزش ابتدائی بین 60 تا 100 سال پیش از ورود دموکراسی به آنها آغاز گشت، درحالیکه در کشورهایی که در نهایت به دموکراسی دست یافتند پیش از آن 70 درصد کودکان به آموزش ابتدائی همگانی دسترسی داشتند. این یعنی بیشتر رشد آموزش ابتدائی قبل از دموکراسی روی داد و نقش دموکراسی صرفا تکمیل آن 30 درصد باقیمانده بود.آگوستینا پاگلایان نویسنده مقاله ریشه‌های غیردموکرات آموزش همگانیحال اگر بخواهید در مورد سیستم‌های آموزشی در کشورهای مختلف تحقیق کنید تقریبا همیشه با تصویرهای مشابه روبرو می‌شوید: کلاسی از دانش‌آموزان حول محور یک معلم. این مدل که در امپراطوری پروس بعنوان پایه‌گذار سیستم آموزش همگانی دولتی توسعه یافت بعدا تمام دنیا را متاثر کرد. پروس در قرن هجدهم شاهد هرج و مرج‌های اجتماعی بسیاری بود که باعث شد به این نتیجه برسد که سیستم قدیمی فرمانبرداری روستائیان از مالکین دیگر قادر به بقا نیست زیرا ساختار مالکیت زمین و اقتصاد تغییر کرده است. بنابراین جهت حفظ نظم در قلمروی خود، پادشاه تصمیم گرفت که از سنین بسیار پایین شروع به آموزش کودکان در مورد وفاداری، اطاعت، و تعهد به پادشاه کند زیرا شکل دادن به آنها در جوانی ساده‌تر است. به این شکل بعدا دیگر نیازی به کنترل آنها با زور نخواهد بود زیرا آن ارزش‌ها در آنها نهادینه می‌گردند.ایده ایجاد وفاداری به حکومت و شاه توسط آموزش ابتدائی بعدا محبوبیت یافته و توسط حکومت‌های استبدادی بسیاری در اروپا و آمریکای جنوبی برای استحکام قدرت دنبال شد. بعنوان نمونه بررسی داده‌ها نشان می‌دهد پس از وقوع جنگ‌های داخلی، حکومت‌ها سرمایه‌گذاری چشمگیری در گسترش آموزش همگانی جهت استحکام قدرت خود می‌نمودند. مثلا در شیلی پس از پایان جنگ داخلی 1859 که طی آن ایالت آتاکاما علیه حکومت شورش کرد شاهد رشد آموزش همگانی توسط دولت در این ایالت هستیم درحالیکه چنین پروژه‌ای در سایر ایالات دنبال نشد.حتی آموزش خواندن و نوشتن در چنین سیستم‌هایی برمبنای متون بخصوصی صورت می‌گرفت. مثلا در شیلی متن کتاب ابتدائی چیزی مانند این بود &quot;اگر من خوب رفتار کنم، والدین من و معلمم مرا دوست خواهند داشت و من نعمات بسیاری دریافت خواهم کرد. اگر غذایی که بدست می‌آورم را کافی بدانم به بهشت می‌روم. اما اگر در مورد داشته‌های خود شکایت کنم مجازات شده و مردم به من احترام نخواهند گذاشت و به جهنم می‌روم.&quot; در فرانسه و آرژانتین، ریاضی و و علوم نیز جز مواد درسی بودند، اما نه با هدف تشویق مهارت‌های تکنیکی جهت مشارکت در صنعتی شدن. زمانیکه سیستم آموزشی در این کشورها گسترش میافت، لیبرال‌ها بیشتر از محافظه‌کاران قدرت داشتند. درحالیکه هر دو گروه به آموزش اخلاقی معتقد بودند، به عقیده لیبرال‌ها این کار باید از طریق آموزش استدلال صورت بگیرد، درحالیکه برای محافظه کاران سرمنشا اخلاق در مذهب و سنت بود. در نتیجه آن تمایل لیبرال‌ها بود که ریاضی و علوم جهت توسعه توانایی ذهنی کودکان در درک حقایق اخلاقی مورد حمایت بودند.امروزه  ما در غرب به آنچه در سیستم آموزشی چین و روسیه می‌گذرد به چشم تلقین و آموزش ایدئولوژیک نگاه می‌کنیم درحالیکه خودمان هم همان کار را با اسم آموزش شهروندی انجام می‌دهیم. مثلا اینکه دانش‌آموزان در مدارس آمریکا هر روز به پرچم کشور خود ادای احترام می‌کنند آموزش وطن‌پرستی است آن هم در یک کشور دموکراتیک. حال وقتی به کشورهای استبدادی نگاه کنید دقیقا مشابه این موضوع را می‌بینید، یعنی تزریق حس وطن‌پرستی، وفاداری به ملت و دولت، احترام به حاکمیت قانون و مقامات سیاسی.البته شاید بنظر برسد بسیاری از این‌ها متعلق به گذشته هستند. اما ما حداقل در یک مورد شاهد بودیم که دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، ادعا کرد که جنبش &quot;جان سیاه‌پوستان مهم است&quot; ناشی از الهام از آموزش مطالبی مانند &quot;نظریه انتقادی نژادی&quot; بوده و ما باید آنها را با آموزش وطن‌پرستانه جایگزین نمائیم. اینکه امروز و در یک کشور دموکراتیک هم در پاسخ به ناآرامی‌های اجتماعی، سیاست‌مداری به آموزش بعنوان روشی برای مقابله روی می‌آورد موضوع بسیار جالبی است.آگوستینا پاگلایان، استادیار علوم سیاسی دانشگاه کالیفرنیامنبع: https://bit.ly/31RSKNe</description>
                <category>کنجکاوی</category>
                <author>کنجکاوی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 07:22:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باهوش و ساده لوح</title>
                <link>https://virgool.io/@konjkavy/%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%84%D9%88%D8%AD-tegwpzlh0bh3</link>
                <description>پس از پایان جنگ کره وقتی اسرای آمریکایی به کشور خود بازگردانده می‌شدند 23 نفر بجای بازگشت به میهن به چین پناه بردند و این واقعه به این ایده دامن زد که شکنجه سربازان آمریکایی در زندان‌های کره صرفا جسمی نبوده بلکه آنها را مورد شستشوی مغزی قرار می‌دادند تا ایدئولوژی کمونیسم را بپذیرند. از طرف دیگر در دهه 1950 تحقیقاتی بیان داشتند که اگر مثلا پیام &quot;نوشابه بنوش&quot; برای مدت زمان فوق‌العاده کوتاهی در حین تماشای فیلم به تماشاگر نشان داده شود او بطور ناخودآگاه متاثر شده و تمایل به خرید نوشابه خواهد داشت.به نظر هوگو مرسیر، دانشمند علوم شناختی در موسسه ژان نیکود پاریس، ترس ناشی از موضوعاتی مانند شستشوی مغزی و پیام‌های ناهشایارانه برمبنای ایده رایج ساده‌لوحی و توانایی شناختی پایین انسان‌ها هستند، اینکه هرچه کمتر فکر کنیم راحت‌تر گول میخوریم. این تئوری که می‌توان براحتی افراد را گول زد نه فقط بین مردم عادی بلکه حتی بین نخبگان نیز رایج است. اما عجیب اینکه تقریبا همه متخصصین معتقدند که در واقع متقاعد کردن مردم کار بسیار مشکلی است. متخصصین علوم سیاسی می‌دانند که کمپین‌های سیاسی بسیار ناکارا هستند. محققین تبلیغات واقفند که تاثیر بیشتر تبلیغات ناچیز است. تاریخدانان معترفند پروپاگاندا و تبلیغات رژیم‌های خودکامه عموما مورد تمسخر و تحقیر مردمش قرار می‌گیرند. روانشناسان فاکتورهایی را مستند کرده‌اند که مردم و حتی کودکان پیش‌دبستانی برای ارزیابی صحت آنچه می‌شنوند بکار می‌برند، تکنیک‌هایی از جمله معقول بودن مطلب، کیفیت استدلال، و شایستگی و صداقت منبع.در موضوع پناهنده شده سربازان آمریکایی به چین باید به این موضوع توجه کنیم که تنها 23 نفر از 4400 نفر سرباز اسیر شده دست به این کار زدند که یعنی حدود نیم درصد. اما عدد واقعی افرادی گرویده به کمونیسم احتمالا صفر بود. مساله این است که آن سربازان در واقع از آنچه در آمریکا انتظارشان را می‌کشید می‌ترسیدند زیرا بعضی از آنها برای اینکه شرایط راحت‌تری داشته باشند با نیروهای چینی همکاری کرده بودند و از محاکمه احتمالی در وطن وحشت داشتند. بطور مشابه ترس از انتقال پیام بطور ناخودآگاه هم بی‌پایه است. آزمایشات اولیه‌ای که ادعای اثبات چنین آثاری را کرده بودند ساختگی بوده و آزمون‌های بعدی هیچگونه اثر معناداری ناشی از این روش‌ها بر رفتار مشاهده ننمودند.عموم شواهد نشان می‌دهند اغنا و تغییر عقیده مردم بسیار مشکل است. پیشرفت‌های تکنولوژیک، از اولین پروپاگانداهای ناشیانه گرفته تا کمپین‌های مدرن سیاسی-تحلیلی هم تاثیر چندانی نداشته‌اند. با این همه همچنان تکنولوژی‌های جدید بعنوان ابزارهای دهشتناک کنترل ذهن خوانده می‌شوند و ورود روش‌های جدید مانند تبلیغات هدفگذاری شده و جعل عمیق فریادهای هشدار و ناله را به صدا در می‌آورند. اما مانند موضوع ربات‌های روسی یا نشت اطلاعات فیسبوک برای تاثیرگذاری بر رای‌دهندگان، همچنان شواهدی از تاثیر قابل ملاحظه اینها بر رفتار مردم وجود ندارد.هوگو مرسیر نویسنده کتاب تازه بدنیا نیامدههمه ما در زمان‌هایی از زندگی خود بعضی اطلاعات غلط را تایید کرده‌ایم. از طرفی بنظر می‌آید مردم هرچه را می‌شنوند باور می‌کنند، از شایعات خارق‌العاده در مورد سیاست‌مداران گرفته تا ادعای خطرناک بودن واکسن. اما اینها الزاما نشانه ساده‌لوحی نیست. دلیل گسترش بیشتر این اطلاعات غلط ناشی از جذابیت محتوای آنهاست و نه مهارت سازندگان‌شان. مثلا برای شکاکان به واکسن درک مفهوم واکسن یعنی عامل بیماری‌زایی که خود مانع بیماری می‌شود مشکل است. تئوریسین‌های توطئه از ترس ما از تبانی دشمنان قدرتمند استفاده می‌کنند. حتی کسانیکه به تخت بودن کره زمین معتقدند می‌گویند به شهود خود اعتماد کنید: اینکه افق یک خط صاف است دلیلی کافیست. هرچند بسیاری از تصورات غلط مبتنی بر شهودند اما بسیاری دیگر صرفا اعتقاداتی هستند که تاثیر چندانی بر سایر افکار و اعمال ما ندارند. مثلا یک شکاک به یازده سپتامبر ممکن است باور داشته باشد سازمان سیا آنقدر قدرتمند است که مرکز تجارت جهانی را نابود کند، اما همزمان انگار او نمی‌ترسند که همان سازمان به سراغش بیاید و ساکتش کند. مسیحیان معتقد به علم مطلق الهی همچنان طوری رفتار می‌کنند که انگار علم خدایی هم مانند علم انسانی است. در بیشتر مواقع عقاید ما صرفا توجیه کننده عمل‌مان هستند و نه بیشتر.ما ساده لوح نیستیم بلکه بطور ذاتی در مقابل ایده‌های جدید مقاومت می‌کنیم و پیام‌هایی که با دیدگاه‌ها و برنامه‌های قبلی‌مان همخوانی نداشته باشد را رد می‌نمائیم. برای تغییر عقیده افراد نیاز به صرف زمان زیاد جهت جلب اعتماد و تخصص و استدلال قوی است. علم، رسانه، و سایر نهادهایی که پیام‌های گاها غیرشهودی را نشر می‌دهند از این جهت با چالش بزرگی مواجهند. منابع: https://bit.ly/3uT23ty https://wapo.st/3uNLeAd</description>
                <category>کنجکاوی</category>
                <author>کنجکاوی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Apr 2021 07:02:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معمای همجنس</title>
                <link>https://virgool.io/@konjkavy/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%AC%D9%86%D8%B3-g5xxubctrrgw</link>
                <description>سالهاست که دانشمندان می‌دانند حیوانات به تعامل جنسی با هم‌جنسان خود دست می‌زنند. این رفتارهای همجنس‌گرایانه از جمله سوار دیگری شدن، ابراز علاقه با خواندن آواز، تماس اندام جنسی حیوان دیگر، و آزاد کردن اسپرم تاکنون در بیش از 1500 گونه جانوری مشاهده شده است، از نخستی‌ها گرفته تا ستاره دریایی، از خفاش تا سنجاقک، از مار تا کرم‌های لوله‌ای. در سال‌های اخیر فرضیات بسیاری پیشنهاد و تست شده‌اند تا توضیح دهند چرا حیوانات دست به تعامل جنسی با همجنس خود می‌زنند درحالیکه چنین رفتارهایی منتج به تولید مثل نمی‌شود. تمام فرضیات این پدیده را یک پارادوکس تکاملی می‌دانند زیرا با وجود اینکه کمکی به بقا و موفقیت تولید مثلی نمی‌کند ولی همچنان ادامه دارد. از نظر زیست‌شناسان، رفتارهای همجنس‌گرایانه آنقدر پرهزینه هستند که یا باید منافع بزرگی داشته باشند و یا اینکه بدلایلی بخصوصی توسط فرآیند انتخاب طبیعی حذف نشده باشند. از این منظر رفتارهای همجنس‌گرایانه نوعی انحراف بنظر می‌رسند.تصور پرهزینه بودن رفتارهای همجنس‌گرایانه از این جهت است که باعث اتلاف وقت و انرژی موجود زنده می‌گردند زیرا هیچ منفعتی برای او ندارد، درحالیکه او می‌توانست این منابع را صرف جفت‌گیری با جنس مخالف کند که عملی ثمربخش است. در اینجا این تصور وجود دارد که تعامل با جنس مخالف همیشه عملی کارا است، اما در عمل تولید فرزند نیازمند بارها تعامل جنسی است که در بسیاری موارد بدلایل مختلف اصلا به تولید فرزند نمی‌انجامد. بعبارت دیگر تعامل با جنس مخالف هم می‌تواند پرهزینه باشد و نمی‌شود به راحتی گفت که هزینه تعامل با همجنس بالاتر از جفت‌گیری با جنس مخالف است.اما تئوری دیگری وجود دارد که نگاهی کاملا متفاوت به موضوع می‌اندازد. از این دیدگاه، رفتار همجنس‌گرایانه نوعی انحراف نیست بلکه حیوانات قادرند دست به مجموعه‌ای از تعاملات جنسی با همجنس و همچنین جنس مخالف بزنند. طبق این فرضیه، اجداد حیوانات امروزی بدون توجه به جنسیت دست به تعامل جنسی با سایر حیوانات گونه خود می‌زدند، احتمالا به این دلیل که قادر به تشخیص تفاوت دو جنس از یکدیگر برمبنای ویژگی‌هایی همچون اندازه، شکل، رنگ، و بو نبودند و این توانایی‌ها بعدا تکامل یافتند.از این منظر، تمایز قائل نشدن در فرآیند تعامل جنسی استراتژی مفیدی است. توانایی تشخیص جفت نیازمند سازگاری‌های فیزیولوژیک و شناختی پرهزینه‌ای است و سختگیری بیش از حد در انتخاب جفت ممکن است باعث شود فرصت‌های جفت‌گیری از دست رفته و شانس تولید مثل بشدت کاهش یابد. از نظر این تئوری، تنوع رفتارهای جنسی حیوانات میراث اجدادشان و تمایز قائل نشدن آنها در فرآیند جفت‌گیری است. البته در بعضی گونه‌های جانوری پرهزینه بودن این رفتارها می‌توانستند بمرور به حذف‌شان بیانجامد.منبع: https://bit.ly/3rp4IZK</description>
                <category>کنجکاوی</category>
                <author>کنجکاوی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Mar 2021 06:55:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقابت نامتقارن در بازار ازدواج</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B1%D9%82%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-rxtffxg29e85</link>
                <description>حتی در قرن بیست و یکم، مردان عموما زنانی را بعنوان همسر ترجیح می‌دهند که از نظر شغلی، جاه‌طلبی، و سطح تحصیلات پایین‌تر از خودشان باشند. بندرت مشاهده می‌کنیم که یک زن درآمدی بیشتر از همسرش کسب کند و وقتی چنین اتفاقی بیافتد معمولا میزان رضایت از ازدواج کاهش و نرخ طلاق افزایش میابد. مثلا آمارها نشان می‌دهند ارتقای شغلی باعث افزایش احتمال طلاق زنان می‌گردد در حالیکه چنین تاثیری روی مردان ندارد.بنابراین زنان مجرد با یک وضعیت دوگانه مواجه هستند: اعمالی که به موفقیت شغلی‌شان بیانجامد می‌تواند در بازار ازدواج  به ضرر آنها ختم شود. محل کار یکی از معمول‌ترین مکان‌ها برای ملاقات همسر آینده است و این وضعیت ممکن است باعث گردد زنان مجرد طوری رفتار کنند که همسر مطلوب‌تری بنظر برسند. مثلا درحالیکه تقاضای ارتقای شغلی یا برعهده گرفتن پست‌های مدیریتی می‌تواند از نظر حرفه‌ای به نفع زنان باشد اما همزمان سیگنالی منفی از آنها به بازار ازدواج ارسال خواهد کرد. این موضوع الزاما محدود به تصمیمات بزرگ شغلی نیست و در مورد رفتارهایی همچون صحبت کردن در جلسات، پذیرفتن مسئولیت پروژه‌ها، کار کردن تا ساعات دیروقت، و مدل مو و آرایش نیز صدق می‌کند. برای مردان اما رفتارها و نتایج در بازار کار و بازار ازدواج همراستا هستند، زیرا زنان تمایل به یافتن جفت باهوش و دارای تحصیلات بالا دارند. از این منظر درحالیکه جاه‌طلبی و جسارت جهت موفقیت در بازار کار  برای مردان به موفقیت در بازار ازدواج می‌انجامد، اما همان رفتارها برای زنان نتیجه معکوس به همراه دارد.به عنوان نمونه در یک تحقیق و ضمن نظرسنجی از دانشجویان MBA دانشگاه‌های برتر آمریکا مشخص شد زنان مجرد در طی دو سال پیش از ورود به دانشگاه با احتمال بالاتری از اعمالی که می‌توانست از نظر شغلی به آنها کمک کنند اجتناب کرده بودند زیرا می‌ترسیدند دیگران تصور کنند که بیش از حد جاه‌طلب و جسور هستند. همچنین در بررسی عملکرد دانشجویان، هرچند هیچ تفاوت معناداری بین نمرات زنان مجرد و متاهل وجود نداشت، اما زنان مجرد کمتر در فعالیت‌های کلاسی مشارکت می‌کردند، احتمالا چون باعث میشد بقیه دانشجویان آنها را جسور بدانند. این درحالیست که تفاوتی بین نمرات و مشارکت کلاسی مردان مجرد و متاهل وجود نداشت.در آزمونی دیگر از دانشجویان خواسته شد یک پرسشنامه مربوط به علایق شغلی خود را پر کنند که پاسخ به بعضی سوالات در عین اینکه شخص را از نظر کاری گزینه بهتری نشان میداد اما باعث کاهش جذابیت زنان بعنوان همسر می‌گردید. مثلا ابراز تمایل بالاتر به مسافرت یعنی شما به کارفرما این سیگنال را می‌دهید که کاندیدای بهتری برای آن شغل هستید، درحالیکه همین موضوع در بازار ازدواج یک سیگنال منفی به حساب می‌آید.اما این پرسشنامه دو نسخه خصوصی و عمومی داشت و دانشجویانی که نسخه دوم را دریافت کرده بودند انتظار داشتند که همکلاسی‌های‌شان هم پاسخ‌های آنها را ببینند. نتایج نشان می‌دهد هرچند پاسخ‌های زنان متاهل در دو نسخه آزمون تفاوتی نداشت اما زنان مجرد در نسخه دوم تمایل کمتری به دریافت دستمزد بالاتر، مسافرت کاری، ساعت کاری بالاتر، مشاغل مدیریتی، و جاه‌طلبی شغلی ابراز کردند. این نتایج یعنی وقتی انتظار برود که پاسخ‌ها در انظار عمومی دیده شوند، زنان مجرد پاسخ‌های خود را تغییر می‌دهند بطوریکه شانس‌شان در بازار کار کمتر گردد زیرا می‌خواهند از فرستادن سیگنال منفی به جفت‌های بالقوه اجتناب نمایند. این درحالی است که رفتار زنان متاهل و مردان مجرد و متاهل در دو نسخه آزمون تفاوتی نداشت. در آزمونی دیگر دانشجویان به گروه‌های کوچک تقسیم گشته و نیمی از زنان مجرد در گروهی قرار داده شدند که تمام اعضای آن زن بودند، و نیم دیگر در گروه تماما مرد. سپس آنها باید از بین سه شغل فرضی یکی که مورد علاقه‌شان بود را انتخاب کرده و درون گروه در مورد آن بحث کنند. دو شغل از سه شغل فرضی طوری بودند که موفقیت در آنها منجر به کاهش جذابیت متقاضی در بازار ازدواج می‌گردید، ولی شغل سوم چنین نبود. نتیجه اینکه زنان مجرد وقتی در گروه مردان قرار داده می‌شدند بیشتر به شغل سوم ابراز تمایل می‌کردند که یعنی با دادن سیگنال منفی به بازار کار تلاش می‌کردند تصویر بهتری از خود در بازار ازدواج عرضه نمایند.با توجه به اینکه دانشجویان زن رشته MBA نسبت به سایر زنان خیلی بیشتر روی موفقیت شغلی متمرکز هستند، این یعنی اثر این پدیده سیگنال به بازار ازدواج برای سایر گروه‌های اجتماعی احتمالا شدیدتر هم هست. از آنجائیکه زنان تصمیمات تحصیلی و شغلی خود را در حالی می‌گیرند که همزمان بدنبال جفت نیز می‌گردند، قرار گرفتن در این شرایط حتی بمدت کوتاه، آثار شغلی درازمدتی برای آنها در برخواهد داشت. منابع: https://bit.ly/3qofyxF https://bit.ly/2O7wBHj </description>
                <category>کنجکاوی</category>
                <author>کنجکاوی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Mar 2021 07:03:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متوسط و مستبد</title>
                <link>https://virgool.io/@konjkavy/%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D9%88-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A8%D8%AF-ckc2gr2km1g3</link>
                <description>از چهار قرن قبل از میلاد و دوران ارسطو تاکنون تصور بر این بوده که یک طبقه متوسط بزرگ لازمه ایجاد دموکراسی است زیرا این گروه اجتماعی هستند که خواهان اصلاحات سیاسی و حمایت از حقوق فردی می‌شوند.از دید تئوری مدرنیزاسیون، توسعه اقتصادی بر ساختار جامعه تاثیر گذاشته و باعث ایجاد طبقه متوسط و متعاقبا افزایش شانس ایجاد و ثبات دموکراسی می‌گردد. از این دیدگاه، افزایش سطح تحصیلات، و رشد نیروی کار دارای مهارت بالا که کارهای جسمی سخت انجام نمی‌دهند یعنی استقلال فکری و مالی مردم که در نهایت به دنیای سیاست نیز تسری یافته و به این شکل افزایش اندازه طبقه متوسط منجر به رشد تقاضای عمومی برای ایجاد دموکراسی می‌گردد. اما برخلاف این پیش‌بینی‌ها، در دورانی که کشورهای شوروری سابق مانند روسیه با سرعت در حال رشد و توسعه طبقه متوسط بودند، استبداد نیز در حال تقویت خود بود.از طرف دیگر از نگاه تئوری‌های بازتوزیعی، وقتی اندازه طبقه متوسط به نسبت طبقه فقیر کوچک باشد این طبقه متوسط بدلیل احتمال از دست دادن موقعیت خود از دموکراسی می‌ترسند، پس نخبگان در مقابل دموکراسی مقاومت می‌کنند که در نتیجه سیستم استبدادی را مستحکم‌تر می‌نماید. باید توجه کرد این تئوری‌ها این فرض را در خود دارند که دموکراسی باعث افزایش برابری در جامعه می گردد، اما مثلا در مورد کشورهای شوروری سابق تاسیس دموکراسی باعث افزایش برابری نشد بلکه برعکس. در نتیجه بعدا این نظریه مطرح گردید که همراه شدن دموکراسی با نابرابری باعث میشود ثروتمندان از آن حمایت کنند و نه فقرا. اما همزمان این تئوری‌ قادر نیست توضیح دهد چرا مردم طبقه متوسط درون یک جامعه که درآمد مشابهی دارند در مورد دموکراسی هم نظر نیستند.تفاوت مهم توسعه در دموکراسی‌های شکست خورده نامبرده سیاست‌های اقتصادی از بالا به پایین و ایجاد طبقه متوسط وابسته به دولت است. این‌ها دولت‌هایی هستند که نقش بسیار بزرگی در خدمات عمومی مانند بخش درمان و آموزش ایفا می‌کنند بطوریکه داشتن این مشاغل خارج از دولت تقریبا غیرممکن است. مثلا تعداد بیمارستان‌های خصوصی در روسیه، بلاروس، و سایر کشورهای این منطقه همچنان بسیار کوچک باقی مانده‌اند و هرچند بعضی معلمان و پزشکان بطور جنبی در بخش خصوصی کار می‌کنند اما موقعیت اصلی و منبع جایگاه شغلی‌شان به اشتغال در بخش دولتی وابسته است. ساختار انگیزشی مشاغل دولتی باعث شرطی سازی تقاضا برای دموکراسی شده و افزایش تحصیلات الزاما به دموکراتیک‌تر شدن طبقه متوسط منجر نمی‌گردد. مثلا در بررسی تظاهرات‌های مردمی در روسیه تحقیقات نشان می‌دهند که طبقه متوسط دولتی با احتمال بسیار کمتری مشارکت و یا از حزب‌های دموکراتیک حمایت می‌نمودند.دموکراسی فرآیندی مملو از عدم قطعیت بوده و معمولا با تغییر گروه کنترل کننده دولت همراه است. از این جهت دموکراسی برای گروه‌های وابسته به دولت همان ریسک‌های تغییر رژیم را دارد. آنها می‌دانند دموکراسی باعث افزایش مسئولیت‌پذیری و شفافیت و کاهش موقعیت‌های رانت‌جویی می‌گردد، از این جهت دموکراسی به معنی افزایش شایسته سالاری در فرآیند استخدام و ارتقای شغلی در بخش دولتی است. بنابراین کارمندانی که دارایی اصلی‌شان پذیرش قوانین استبدادی بوده انتظار دارند که شرایط‌شان در سیستم دموکراتیک‌تر تضعیف گردد.نه اینکه تمام شاغلین بخش خصوصی دارای استقلال اقتصادی از دولت باشند، اما وقتی طبقه متوسط ریشه در بازار و بخش خصوصی داشته باشد شانس دموکراسی بالاتر است. با نگاه به تاریخ می‌بینیم بیشتر موارد موفق گذار به دموکراسی شامل اصلاحات سیاسی و همچنین اقتصادی بوده‌اند. این واقعیت دارد که پروژه نئولیبرالیسم تا حدودی همزمان با بعضی حکومت‌های استبدادی خصوصا در آمریکای جنوبی روی داد، اما این دموکراسی‌های نوپا مجبور بودند اصلاحات اقتصادی دردناکی مانند اخراج کارمندان دولتی و خصوصی‌سازی شرکت‌های دولتی را تحمل کنند. نه فقط در کشورهای سابقا کمونیستی بلکه در سراسر جهان کاهش کارمندان دولتی همیشه با افزایش دموکراسی همزمان بوده است.خصوصی‌سازی تنها دلیل ترس طبقه متوسط دولتی از دموکراسی نیست. چه دموکراسی باعث خصوصی‌سازی بشود یا نه، تضمینی وجود ندارد که اگر در حکومت کنونی از وضع مالی خوبی برخوردار هستید در سیستم بعدی نیز این موضوع ادامه یابد، زیرا مقامات حکومت جدید ممکن است تصمیم بگیرند مشاغل دولتی را به آشنایان و کسانی که به آنها وفادارند بدهند که اتفاقا در سیستم‌های استبدادی بسیار معمول است.شواهدی وجود دارد که خصوصی‌سازی می‌تواند باعث افزایش شانس دموکراسی گردد اما نه اگر باعث تضعیف درآمد طبقه متوسط شده و آنها را وارد طبقه کارگر کند، موردی که دقیقا در بسیاری کشورهای شوروری سابق پس از سقوط کمونیسم روی داد. از این رو موفقیت خصوصی‌سازی در گرو افزایش حمایت مردم از دموکراسی و تبدیل طبقه متوسط دولتی به طبقه متوسط بازاری می‌باشد.برین رازنفلد نویسنده کتاب طبقه متوسط مستبدبسیاری کشورهای غیردموکراتیک از دهه 1980 بخش‌هایی از اقتصاد خود را خصوصی کردند ولی این تغییرات همیشه به آن خوبی که ما تصور می‌کنیم نبودند و در نتیجه بعدا با واکنش و اعتراض‌ها جهت ملی‌سازی دوباره روبرو شدند. مثلا چین بعضی شرکت‌های خصوصی از بخش فلزات گرفته تا کارخانجات تولیدی را می‌خرد و به بخش خصوصی جهت تسلیم به دولت فشار وارد می‌کند. در ترکیه اردوغان تحت عنوان مبارزه با فساد اقدام به ملی‌سازی صدها شرکت کرده، و در بولیوی مورالس تحت عنوان تولید شغل به ملی‌سازی شرکت‌های نفتی، مخابراتی، معدن، هوانوردی، و بانک‌ها دست زده است.در لهستان و مجارستان دولت اقدام به ملی‌سازی و افزایش مالکیت دولتی کرده که به آنها قدرت اقتصادی بیشتری به قیمت تضعیف دموکراسی بدهد. در هر دوی این کشورها مدیران و کارمندان قبلی با افراد وفادار به دولت جایگزین گشته‌اند، چنان پاکسازی که از زمان کمونیسم تا به امروز بی‌سابقه بوده است. این رژیم‌های اسما انتخاب شده توسط مردم از نهادهای موجود برای افزایش تسلط اقتصادی خود بر روی طبقه متوسط دولتی استفاده می‌کنند.گاهی رژیم‌های استبدادی با اهداف استراتژیک دست به تولید طبقه متوسط وابسته به دولت می‌زنند تا کنترل خود بر قدرت را تقویت نمایند؛ در این راستا می توان به برنامه‌های مسکن و مزایای دولتی جهت تقویت وفاداری طبقه متوسط در قزاقستان اشاره کرد. این رژیم‌ها بطور فعالانه برای محدود کردن رشد بازار و طبقه متوسط وابسته به بازار اقدام می‌کنند؛ مثلا دولت روسیه بطور زبانی کارآفرینی و نوآوری را تشویق می‌کند درحالیکه سیاست‌هایش باعث شده نرخ کارآفرینی در این کشور همچنان کاهشی باشد.به غیر از رانت‌جویی و بازده پایین نیروی کار، چالش وجود یک دولت بزرگ معمولا کمبود بودجه است که در درازمدت می‌تواند ناپایدار شود. برای حل این مشکل در کوتاه مدت معمولا به شرکت‌های دولتی دسترسی بهتری به منابع مالی و بانک‌های دولتی داده می‌شود. اما در درازمدت وقتی بحران اقتصادی روی دهد دولت هدف نقد قرار می‌گیرد و کارگران دولت را مسئول وضعیت بد خود می‌دانند. بعضی تحقیقات اخیر نشان داده‌اند که وقتی دخالت دولتی شدید باشد، بحران‌های اقتصادی با احتمال بیشتری باعث ایجاد گذار به دموکراسی می‌شوند.اما نکته اینجاست که کمبود حمایت طبقه متوسط دولتی از دموکراسی به ما می‌گوید که حتی اگر این بحران‌ها به گذار دموکراتیک بیانجامند الزاما به دموکراسی نمی‌رسند. تا وقتیکه حمایت عمومی قوی از دموکراسی وجود نداشته باشد اینگونه بحران‌ها با احتمال بیشتری به سیکل‌های استبدادی منتهی می‌شوند؛ چنانکه از نظر تجربی مشاهده می‌کنیم وقتی حکومت‌های استبدادی سرنگون می گردند، عموما توسط یک حکومت استبدادی دیگر جایگزین می‌شوند.برین رازنفلد، استادیار مطالعات دولت دانشگاه کورنلمنبع: https://bit.ly/2PDFzwp</description>
                <category>کنجکاوی</category>
                <author>کنجکاوی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Mar 2021 07:06:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکامل و پایان خود</title>
                <link>https://virgool.io/@konjkavy/%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-imxy1jsk7pi6</link>
                <description>خودکشی چالش بزرگی برای تحلیل علمی رفتار و خصوصا ایده بقای ارگانیسم‌هاست. این عقیده وجود دارد که هر رفتاری که پشتیبان بقا و تولید مثل فرد باشد احتمالا به ارتقای ژن او کمک میکند زیرا اگر شخصی تا سن تولید مثل دوام آورده و صاحب فرزند شود آنگاه ژن‌های او، شامل آنهایی که به بقا و تولید مثلش کمک کرده بودند، به نسل بعدی منتقل می‌شوند.عموم رفتارهای انسان و سایر حیوانات در این چارچوب جا می‌گیرند. آنها از موقعیت‌هایی که سلامت و جانشان را به خطر بیندازد اجتناب می‌کنند، مگر اینکه آثار منفی آنرا هنوز ندانسته یا قادر به یادگرفتن آن نباشند. موجودات بطور کلی بدنبال وضعیت‌هایی هستند که در آن غذا، آب، سرپناه، و راحتی فیزیکی برای بهبود رفاه‌شان در دسترس باشند. در طی فرآیند انتخاب طبیعی، ارگانیسم‌هایی که رفتارشان همراستا با بقا و تولید مثل باشد ژن‌های خود را به نسل بعد منتقل می‌کنند، درحالیکه ژن هایی که چنین نمی‌کنند به همراه حامل خود از چرخه حیات حذف می‌گردند.البته تمام رفتارها تحت کنترل مستقیم ژن ها نیستند و ممکن است محصول فرآیند شرطی‌سازی باشد. در عین حال البته این امکان وجود دارد رفتارهای شخصی که حتی صاحب فرزند نمی‌شود هم به گسترش ژن او کمک کند، مثلا وقتیکه آن رفتارها به بقا و تولید مثل اقوام او یاری رساند زیرا آنها دارای ژن‌های مشترک زیادی با او هستند.در این چارچوب تکاملی، خودکشی یک پدیده عجیب است. برخلاف تمام رفتارهای دیگر، خودکشی باعث افزایش سازواری زیستی ارگانیسم و بقای او و ژنش نمی‌گردد. از این جهت انتظار می‌رود که خودکشی پدیده‌ای نادر باشد و ژن‌های کسانی که مرتکب خودکشی می‌شوند از پهنه حیات محو گردند. اما در عوض خودکشی یکی از معمول‌ترین دلایل مرگ انسان‌هاست؛ این رقم در سال 1975 در آمریکا برابر 12.7 نفر در هر یکصدهزار نفر، در مجارستان 38.4، و در فنلاند 25.1 بود. البته محققان معتقدند این اعداد صرفا موارد رسما ثبت شده را منعکس کرده و بدلایلی مانند مخفی‌کاری ناشی از شرم و همچنین عدم قطعیت در مورد علت مرگ بسیار پایین‌تر از ارقام واقعی هستند.اما همچنان می‌توان برمبنای تئوری تکامل و داده‌های موجود چند فرضیه برای توضیح دلایل خودکشی مطرح کرد.دنیز دیکاتانزارو نویسنده کتاب خودکشی و رفتارهای آسیب به خودیادگیریاز بسیاری جهات خودکشی انسان‌ها پدیده‌ای بی‌همتاست. نمونه رفتارهای خودکشی‌گونه در سایر حیوانات بسیار نادر بوده و احتمالا از نظر کیفی هم متفاوت است، مثل وقتیکه یک حیوان جانش را برای نجات فرزندانش که حامل ژن‌های او هستند قربانی می‌کند. پس این موضوع توجه ما را بسمت یکی از تفاوت‌های اساسی انسان و سایر حیوانات جلب می‌کند. توانایی فوق‌العاده یادگیری انسان می‌تواند باعث شود بعضی خصوصیات او بسیار منعطف و مستقل از تکامل زیستی شکل گرفته و اجازه دهد که رفتارهای غیرسازنده (در خلاف جهت ارتقای ژن) مانند خودکشی بوقوع بپیوندند.در بسیاری موارد، خودکشی حاصل تجربیات فردی و خصوصا یادگیری در مورد مرگ است. مثلا بعضی افراد ممکن است معتقد باشند پس از مرگ وارد جهان دیگر و بهتری می‌شوند یا به دیدار عزیزان درگذشته خود خواهند رفت. بعضی دیگر ممکن است تصور کنند مرگ‌شان موجب تغییر جهان می‌گردد، مثل بهبود شرایط دیگران، یا گرفتن انتقام، یا جلب احترام و توجه. خودکشی همچنین می‌تواند برای خلاصی از شرایط بد و دردناک کنونی باشد.از طرف دیگر آمارها نشان می‌دهند شنیدن خبر خودکشی یا مشاهده آن بین دوستان باعث افزایش احتمال خودکشی یک فرد می‌گردد. مشاهده خودکشی دیگران می‌تواند بعنوان یک الگو عمل کرده و به اعضای درون هر فرهنگ بیاموزد که خودکشی در چه شرایطی یک عمل مناسب است. مثلا عمل خودسوزی زن در مراسم تدفین شوهرش در هند بسیار رایج است، یا در اسرائیل برخلاف سایر نقاط جهان نرخ خودکشی مردان و زنان تفاوتی ندارد. همچنین بطور کلی نرخ خودکشی در کشورهای کاتولیک نسبتا کمتر است که احتمالا نشاندهنده مقابله کلیسا با آن باشد. در زمینه خودکشی تفاوت‌های بسیاری بین فرهنگ‌ها وجود دارد که یعنی فرهنگ و یادگیری تاثیر بزرگی بر این پدیده دارند.بیماریژن‌ها بطور دائم جهش کرده و مخلوط می‌شوند که گاهی منجر به ایجاد خصوصیات بد (از نظر سازگاری با محیط) می‌گردند و این فرآیندها ممکن است به شرایط آسیب‌زایی بیانجامند که خودکشی را تسهیل کنند. از طرفی یک شخص ممکن است ژن‌هایی را به ارث ببرد که در شرایط نرمال به او توان سازگاری بالاتری بدهند، اما همان ژن‌ها در محیط‌های متفاوت ممکن است قادر به حفاظت از او در مقابل آسیب‌های فیزیکی، بیماری‌ها، نقص‌های مادرزادی، و یا مشکلات روانی بدلیل شرایط بد دوران کودکی، انزوای اجتماعی، یا تجربیات بشدت استرس‌زا نباشد.همراستا با این مدل شاهد هستیم که موارد خودکشی معمولا ارتباط قوی با میزان تجربه استرس در شرایطی مانند طلاق، از دست دادن عزیزان، بیکاری، بیماری، مشکلات مالی، و روابط شخصی نامناسب دارند. در عمل خودکشی در غیاب استرس و شرایط سخت بسیار نادر است. همراستا با این مدل، شواهد نشان می‌دهند خودکشی با سایر اختلالات روانی همبستگی داشته و در میان این بیماران بسیار شایع‌تر است. البته در نقد این دیدگاه می‌توان اشاره کرد که طبق تخمین‌ها فقط یک سوم افرادی که دست به خودکشی می‌زنند از بیماری روانی رنج می‌بردند.از طرف دیگر نرخ‌های بالای خودکشی امروز به این حقیقت اشاره دارند که جامعه مدرن انتظارات بسیاری از افراد دارد که از نظر تاریخی بی‌سابقه‌اند و اکثر مردم توانایی سازگاری با آنها را ندارند. تحت شرایط استرس شدید، توانایی شناختی فرد مختل گشته، و همچنین بدلیل ترشح اندورفین توانایی تشخیص درد کاهش میابد. این یعنی مکانیزم جلوگیری از آسیب به خود بدرستی فعال نشده و به این شکل خودکشی تسهیل می‌گردد.نوعدوستیدر این مدل زیست-جامعه‌شناسانه دلیل خودکشی فواید آن برای سایر افراد جامعه است. این یعنی یک شخص ممکن است ژن‌هایی را به ارث برده باشد که گاهی باعث قربانی کردن خود برای دیگران شود. هرچند فاکتورهای ژنتیکیِ عامل خودکشی باید تحت شرایط انتخاب طبیعی بسرعت حذف شوند، اما در شرایط دیگری وجود آنها ممکن است به بقای ژن کمک کنند (انتخاب خویشاوندی). از آنجائیکه که ما درصد زیادی از ژن‌های مشترک با اقوام نزدیک خود داریم، از این جهت اینکه خود را برای حفاظت از آنها قربانی کنیم بطور غیرمستقیم باعث کمک به بقای ژن خودمان شده‌ایم. در این راستا شواهد بسیاری از وقوع خودکشی توسط افرادی وجود دارد که بدلیل مشکلات خانوادگی و فشارهای اقتصادی مورد سرزنش قرار گرفته و احساس گناه می‌کردند. البته در نقد این دیدگاه می‌توان اشاره کرد که انتخاب خویشاوندی قادر به توضیح بیشتر موارد خودکشی نیست زیرا در عمل اینکار باعث غم و فشار فراوانی به بازماندگان می‌گردد. همچنین موارد بسیاری از خودکشی در زمان دوری از خانواده و انزوای اجتماعی روی می‌دهند که یعنی دلیل آن موارد احساس گناه ناشی از ایجاد ناراحتی برای خانواه نبوده است.سناریوی دیگر وقتی است که در یک گروه و قبیله کوچک، اگر شخصی دچار مشکلات بسیار باشد یا منابع زیادی از گروه مصرف کند، مرگ او در عمل به نفع گروه خواهد بود، چنانکه تحقیقات هم مواردی همراستا با این فرضیه را ثبت کرده‌اند. مثلا در یک قبیله اولیه شخصی که به شکستن تابوهای گروه متهم شده بود بالای درختی رفت و خود را به پایین پرت کرد. مثال دیگر اینکه در بعضی فرهنگ‌ها در زمان‌های قحطی از افراد پیر و مریض انتظار می‌رود خودکشی کنند تا غذای بیشتری برای بقیه باقی بماند. همچنین در طول تاریخ سربازان در موارد بسیاری خود را قربانی گروه یا کشور خود کرده‌اند. البته همزمان می‌توان این ویژگی‌ها را به تکامل فرهنگی هم نسبت داد که ربطی به گرایشات ژنتیکی نداشته باشند.ژن بی‌آیندهخودکشی عملی ناشی از عجز و ناامیدی است و وقتی روی می‌دهد که شخص نه تنها اکنون، بلکه همچنین آینده را بسیار بد می‌بیند. در عمل هم حس ناامیدی یک فاکتور بسیار قوی پیش‌بینی خودکشی است، حتی بهتر از افسردگی. مثلا در بسیاری موارد خودکشی به شرایط سخت اقتصادی بدلیل بیکاری یا ضررهای شدید مالی ارتباط دارد. در چنین وضعی امیدی چندانی به بهبود شرایط وجود نداشته و شخص نمی‌تواند خود و سایر افراد مرتبط به خود را تامین کند. خودکشی همچنین در بین افراد پیر، یا دارای معلولیت شدید، و یا دچار بیماری‌های لاعلاج نیز رایج است. این افراد عموما شانس کمی برای انجام فعالیت‌هایی دارند که به بقای ژن‌شان کمک کند.همچنین بنظر میرسد خودکشی رابطه قوی با موفقیت تولید مثل دارد زیرا نرخ آن در بین افراد مجرد، مطلقه، و دچار مشکلات زناشویی بیشتر است. افرادی که ازدواج موفق‌تری دارند احتمالا شانس بیشتری هم برای تولید مثل و کمک به بقای فرزندان خود دارند، چنانکه می‌بینیم کمترین نرخ خودکشی به افراد دارای فرزند تعلق دارد. همچنین انزوای اجتماعی هم بعنوان فاکتور کاهش‌دهنده شانس تولید مثل و کمک به بقای ژن خود و خویشاوندان همبستگی قوی با خودکشی دارد. البته این احتمال هست که انزوای اجتماعی در واقع خود ناشی از افسردگی پیش از خودکشی هم باشد. همراستا با این موضوع مشاهده می‌کنیم در کشورهای توسعه یافته که دارای واحدهای خانوادگی کوچکتر و ناپایدارتر هستند نرخ خودکشی بالاتر است.این چهار مدل‌ الزاما مستقل از هم نیستند و همه شرایط ممکن را هم توضیح نمی‌دهند، ولی احتمالا ترکیبی از این عوامل مسئول وقوع پدیده خودکشی از دیدگاه تکاملی است.دنیز دیکاتانزارو – استاد سابق روانشناسی و عصب‌شناسی دانشگاه مک‌مسترمنبع: https://bit.ly/3dUTCYG</description>
                <category>کنجکاوی</category>
                <author>کنجکاوی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Mar 2021 07:00:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انجمن هنر و فرهنگ تحول</title>
                <link>https://virgool.io/@konjkavy/%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%AD%D9%88%D9%84-akgs0l6eq6ti</link>
                <description>انقلاب صنعتی و آغاز آن از بریتانیا نقطه عطف تاریخ است؛ پدیده‌ای بی‌سابقه که ضمن آن از 1730 تا 1820 ثروت بشری پانزده برابر می‌شود و منفعتش در بهبود فوق‌العاده استاندارد زندگی مردم قابل مشاهده است. اما وقتی به تاریخ بشر می‌نگریم زمان‌های دیگری نیز بودند که پتانسیل آن رشد فوق‌العاده وجود داشت. مثلا امپراطوری روم تکنولوژی‌هایی همچون مکانیکی‌سازی فرایندها با استفاده از انرژی آب را در اختیار داشت، و حتی شرایط امپراطوری چین پیش از حمله مغول بسیار مشابه بریتانیا قبل از انقلاب صنعتی بود.در 1547 کشور بریتانیا از نظر توسعه تکنولوژیک عقب‌تر از بقیه اروپا بود، بطوریکه مثلا شیشه‌سازان با وجود حمایت دولت دهه‌ها طول می‌کشید تا بتوانند شکاف مهارتی خود با سایر کشورها را جبران کنند. حتی مهمترین صادرات این کشور یعنی نساجی از کیفیت پایین رنج می‌برد. مساله بریتانیا در آن زمان توسعه تکنولوژیک نبود بلکه اینکه صرفا خود را بقیه برساند. با این همه سه قرن بعد در 1851 بریتانیا پیشتاز تکنولوژی در جهان گشت. همزمان هرچند جوامع تجاری دیگری غیر از بریتانیا هم وجود داشتند ولی هیچکدام شاهد انقلاب صنعتی و افزایش عظیم ثروت نبودند. پس چه چیزی است که بریتانیا را متفاوت می‌کند؟آدام اسمیت، پدر علم اقتصاد، در کتابش ثروت ملل از منافع تقسیم کار و تجارت آزاد صحبت می‌کند. اما نمی‌توان تمام پیشرفت‌های انقلاب صنعتی را بدلیل بازار آزاد دانست زیرا وقتی تاریخدانان به توسعه صورت گرفته در سال‌های بین 1698 تا 1903 نگاه کردند تخمین زدند فقط 13 درصد آن بدلیل تقسیم کار و تجارت آزاد بود.از طرف دیگر بنظر کارل مارکس، جامعه‌شناس آلمانی، انباشت سرمایه در دست بورژوازی به آنها امکان می‌دهد که زمینداران فئودال را سرنگون کرده و موجب تغییرات نوآورانه شوند. اما این تئوری هم صحیح نیست، که اگر بود انتظار می‌رفت نهادهای قدیمی‌تری مانند دانشگاه‌ها و صومعه‌ها که بیشترین میزان انباشت سرمایه را داشتند پیشگام انقلاب صنعتی گردند. تئوری دیگر مارکسیستی به فرآیند معروف به حصارکشی اشاره می‌کند که طی آن زمین‌های کوچک در هم ادغام و محصور شده و استفاده از آنها فقط به مالک محدود گشت. بنظر این تئوری در عمل رعایا را از زمین‌ها بیرون کردند تا تولید کاراتر شود. اما تحقیقات نشان می‌دهند تاثیر این واقعه معادل تنها 1.7 درصد تولید ناخالص داخلی بود.ماکس وبر، جامعه‌شناس شهیر آلمانی، اخلاق کاری مذهب پروتستان را عامل محرکه کاپیتالیسم می‌دانست، اما مردم بریتانیا دقیقا پروتستان نبودند. امپریالیسم را نیز نمی‌توان دلیل انقلاب صنعتی نامید زیرا این تئوری احتمالا پیش‌بینی می‌کند که امپراطوری‌های بزرگتر مانند هلند و اسپانیا و فرانسه باید موفق‌تر باشند و نه بریتانیا.جرت دایموند، استاد جغرافیای دانشگاه کالیفرنیا، در کتاب مشهورش &quot;اسلحه، میکروب، و فولاد&quot; تفاوت‌های جغرافیایی را مسئول برتری اروپایی‌ها می‌داند، اما سوال اینجاست که چرا بریتانیا. تفاوت مشخصی بین بریتانیا و بقیه اروپا وجود ندارد، درحالیکه انقلاب صنعتی بطور مشخص از بریتانیا شروع شده و به بقیه دنیا گسترش یافت.بعضی دلیل موفقیت بریتانیا را وجود ذغال‌سنگ بعنوان یکی از مهمترین منابع تامین انرژی می‌دانند اما حتی اگر بریتانیا ذغال سنگ هم نداشت، واردات آن حدود یک درصد جی‌دی‌پی بیشتر خرج برنمی‌داشت که هزینه بزرگی نیست. جدا از اینکه در عمل انقلاب صنعتی شاهد بهبود پایدار در بسیاری صنایع غیر مرتبط بود، از کشاورزی گرفته تا ساعت سازی، طراحی، معماری، و باغبانی.در عمل هیچکدام از این تئوری‌ها قادر به توضیح کامل این پدیده تاریخی نیستند. بریتانیا اولین مورد رشد اقتصادی پایدار تاریخ بشر است و مهمترین دلیل موفقیت آن را باید در تحولی فرهنگی و نهادهای مشوق آن جستجو نمود.هرچند بسیاری آغاز انقلاب صنعتی را در حدود 1760 تا 1830 می‌دانند، اما در واقع وقتی به شهرت بین‌المللی بریتانیا نگاه کنیم می‌بینیم تا سال 1700 خارجی‌ها می‌گفتند که اگر چیزی مثلا در فرانسه اختراع شود، در‌نهایت بریتانیا است که آن را به کمال خواهد رساند و تبدیل به کالایی مفید برای بازار می‌کند. این یعنی سالها پیش از آنچه ما انقلاب صنعتی می‌نامیم بریتانیا شهرتی در مورد مخترع بودن و بهبود داشت. بنابراین آنچه باید مورد توجه قرار بگیرد حتی پیشتر از آن و حدود سال 1660 و تولد انجمن سلطنتی (یا آکادمی علوم) است. حال سوال اینجاست که چگونه انجمن سلطنتی می‌توانست در کشوری چنان عقب افتاده بوجود آید؟در دوره زمانی 1550 تا 1660 اتفاقی بی‌سابقه روی داد. فرانسیس بیکن (معروف به پدر روش‌های علمی) جنبشی را ایجاد می‌کند که افراد را وامیدارد به دانش کنونی خود فکر کنند و همه چیز آنرا زیر سوال ببرند. از این جهت بینش بیکن سیستماتیک کردن فعالیت علمی است، یعنی بعضی افراد که بنشینند و کتابها را بخوانند، افراد دیگری که با اهل بازار مصاحبه کند، و گروهی که کار تحقیقاتی انجام دهند. 60 سال بعد انجمن سلطنتی توسط گروهی که از بیکن الهام گرفته بودند تاسیس شد. اعضای این مجمع خیلی زود دریافتند تمرکز باید روی فلسفه طبیعی که ما امروز علم می‌خوانیم باشد، یعنی کشف قوانین طبیعت، کما اینکه شهرت و افتخار فعالیت علمی هم بسیار بیشتر از مثلا اختراع بود.اما تا 1750 نیاز به نهادی حس شد که یک قدم جلوتر برود و دانش عملی را توسعه دهد، و این جایگاهی است که &quot;انجمن هنر&quot; با عنوان انجمنی برای تشویق هنر، تولید صنعتی، و تجارت بعهده می‌گیرد.  البته این انجمن در ابتدا صرفا شامل یازده نفر است که در یک کافی‌شاپ با هم دیدار می‌کنند. ساختار آن اما به این گونه بود که هر عضو باید مبلغی حق عضویت می‌پرداخت و هدف آن اهدای جوایز به افرادی بود که اختراعات‌شان باعث بهبود زندگی عموم مردم می‌گشت.پاداش‌ها و جوایز اهدایی این مجمع فقط مربوط به هنر نبود. اگر شما اختراع خود را ثبت نمی‌کردید بلکه ایده آن را بطور رایگان در اختیار همه قرار می‌دادید تا این امکان بوجود بیاید که بقیه بتوانند از اختراع شما استفاده کرده و آن را بهبود ببخشند، یا اگر اختراع شما علیرغم مفید بودن قابل ثبت نبود، مثلا روش‌هایی برای بهبود ایمنی کارگر و مصرف کننده، یا سیستم علامت‌دهی برای نیروی دریایی، آنگاه کاندیدای دریافت جایزه می‌شدید. مثلا تا اواخر قرن هجدهم اگر می‌خواستید که دودکش خانه خود را در شهر بزرگی مثل لندن تمیز کنید باید کودکان گاهی تا چهار ساله را استخدام می‌کردید تا داخل مسیر شومینه بالا بروند که البته کار بشدت ناایمن و مضری بود. در حدود 1760 کم‌کم این موضوع بعنوان یک مشکل مطرح شد، اما بدون وجود یک جایگزین نمی‌توان امید چندانی به حل مشکل داشت. اعضای انجمن سلطنتی هنر شروع به کمپین برای نوآوری و اختراع برای جایگزینی کودکان کردند؛ این یعنی نوآوری که بخودی خود شاید سود چندانی به ارمغان نیاورد ولی به جامعه منفعت می‌رساند.آنتون هاوز نویسنده کتاب هنرها و اذهان  با رشد هرچه بیشتر تکنولوژی، مزایای آن برای سیستم قضایی هویداتر گشت. ثبت اختراع اولین موتور بخار تجاری توسط توماس سیوری در 1696 بقدری گنگ بود که وقتی در سال 1712 موتورهای اختراعی جدید که به مراتب بهتر و دارای قطعات متحرک بودند وارد شدند مخترعان‌شان قادر به ثبت اختراع جدید خود نبودند. اما سیستم ثبت اختراع در حدود 1734 تا 1778 دقیق‌تر و مشخص‌تر گردید، خصوصا بدلیل تلاش‌های یک قاضی که دستور میداد مخترع باید طراحی و جزئیات اختراعش را ارائه کنند.در حدود 1700 تا 1730 اختراعاتی که باعث کاهش نیروی کار می‌شدند، مثل ماشین‌آلات، از نظر قانونی ممنوع بودند. این یعنی کارگران علیه مخترعین شکایت کرده و آنها را به دادگاه می‌کشاندند. طبیعتا کارگران دوست ندارند که کارشان را بدلیل پیشرفت‌های تکنولوژیک از دست بدهند و سیستم قانونی هم پشتیبان‌شان بود. اما در طول قرن هجدهم شاهد هستیم کم‌کم کارگران در شکایت‌های خود شکست می‌خورند و در نتیجه گاهی به خشونت روی می‌آورند و در موارد بسیاری اقدام به حمله و شکستن ماشین‌ها می‌کنند.برای رسیدن به پیشرفت‌های چشمگیر بریتانیا، در فرانسه از سال 1798 نمایشگاه‌های صنعتی برگزار میشد تا باعث گسترش نوآوری درون کشور گردد. این ایده بعدها در بریتانیا تبدیل به نمایشگاه بزرگ بین‌المللی 1851 و موارد مشابه پس از آن گشت. نکته جالب اینکه پس از هر نمایشگاه همکاری‌های بین‌المللی افزایش و تعرفه‌ها کاهش میافتند. از درون این وقایع بود که استانداردسازی‌های بین المللی آغاز شدند.از طرف دیگر در تمام این دوره هیچ قحطی در بریتانیا بوقوع نپیوست. برخلاف فرانسه که در ورودی هر شهری یک باجه دریافت عوارض وجود داشت، در بریتانیا بدلیل وقوع جنگ داخلی بسیاری از اینها  از بین رفته و در نتیجه یک بازار واقعا ملی ایجاد گشته بود. این یعنی وقتی قحطی بوقوع می‌پیوندد قیمت‌ها می‌توانند افزایش یابند، و مردم می‌توانند به سادگی محصولات کشاورزی خود را به مکان‌هایی که بیشترین نیاز وجود دارد ببرند. به مرور فرهنگ قدیم با فرهنگی جدید جایگزین می‌گردد. ارزش‌هایی مانند مالکیت کشاورزی، وابستگی به زمین‌های عموما موروثی، و پست دانستن تجارت و پول کم‌کم تضعیف شده، و طبقه اجتماعی جای سلسله مراتب پیشین را می‌گیرد، اینکه حالا مردم خود را برمبنای ثروت‌شان تقسیم‌بندی می‌کنند و نه القاب و نسب خانوادگی. تجارت آزاد و ورود اقلامی مانند ادویه، چای، قهوه، پنبه، شکلات، و تنباکو (کالاهای لاکشری) یک فرهنگ مصرفی ایجاد میکند. جالب اینکه بسیاری از این کالاها قبلا ممنوع بودند زیرا قوانینی وجود داشت که افراد را از پوشیدن لباس‌های بخصوص یا بعضی رژیم‌های غذایی منع می‌کرد. اما در انتهای این دوره شخصیت‌های مهم حکومتی شروع به توجه به آن اقلیت نوآور و صنعتگر و سرمایه‌گذاری در فرهنگ‌شان می‌کنند، مثل تشویق کنسرت‌های موسیقی که سمبل یک مفهوم مصرفی عمومی جدید هستند، و یا کمک به موزه‌ها و گاهی تبدیل خانه‌های خود به موزه. همچنین این تحولات با متاثر کردن تمایلات سیاست‌مداران باعث می‌شوند بریتانیا از مرکانتیلیسم بسمت تجارت آزاد‌تر حرکت می‌کند و تعداد طرح‌های همراستا با نوآوری و سرمایه‌داری که به مجلس ارائه می‌شوند افزایش میابند.تلاش انجمن هنر در اغنای بقیه جامعه به اهمیت نوآوری موضوعی اساسی در اهداف تشکیل آن است و در عمل هم بریتانیا شاهد تحولات فکری و فرهنگی عظیمی در سطوح مختلف اجتماعی و سیاسی بود. یکی از درس‌های کلیدی این دوره تاریخی این است که گاهی یک گروه بسیار کوچک می‌تواند اثری فوق‌العاده بزرگ بر جهان داشته باشد. بنیانگذار انجمن سلطنتی هنر دانشمندی برجسته یا شخصی معروف و بسیار ثروتمند نبود، ولی با این همه نهادی را بوجود آورد که سیصد سال دوام داشت و حداقل کشور بریتانیا و شاید جهان را متحول نمود، فقط و فقط با پشتکار و تلاش برای جابجا کردن مرز ناممکن‌ها.آنتون هاوز – مدرس تاریخ اقتصاد کالج کینگ لندنمنابع:https://bit.ly/34uu2Elhttps://bit.ly/3h8DCSghttps://bit.ly/3h3R221</description>
                <category>کنجکاوی</category>
                <author>کنجکاوی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Feb 2021 07:27:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شش ضلع توسعه</title>
                <link>https://virgool.io/@konjkavy/%D8%B4%D8%B4-%D8%B6%D9%84%D8%B9-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87-gua6uoqpus5y</link>
                <description>بیشتر ثروت جهان از سال 1800 تاکنون ایجاد شده و حدود یک سوم آن در مالکیت اروپاییان و آمریکاییان است، درحالیکه آنها کمتر از 20 درصد جمعیت جهان را تشکیل می‌دهند. در سال 1500 میلادی، میزان ثروت متوسط یک فرد چینی کمی بیشتر از یک آمریکایی بود. وقتی به دهه 1970 می‌رسیم، یک آمریکایی 20 برابر ثروتمندتر از یک چینی است. اما چرا؟بسیاری تلاش کرده‌اند که این موضوع را به امپریالیسم نسبت دهند که به دو دلیل اشتباه است. امپریالیسم اصلا اختراع اروپائیان نبود. امپراطوری‌ها مثل مغول و عثمانی پیش از آن هم مدام به بقیه حمله می‌کردند. همچنین، اوج تفاوت ثروت غرب و شرق حدود دهه 1970 اتفاق می‌افتد یعنی سالها پس از برچیده‌شدن امپراطوری‌ها.ساموئل جانسون در کتابش تاریخ راسلاس در 1759 می‌نویسد &quot;چرا و چگونه است که اروپائیان تا این حد قدرتمند هستند؟ آنها می‌توانند به سادگی برای تجارت یا هجوم به آسیا و آفریقا بروند اما آسیایی‌ها و آفریقایی‌ها قادر به به حمله به مرزهای آنها نیستند.&quot;ابراهیم متفرقه ادیب و محقق عثمانی در کتابش در 1731 می‌نویسد &quot;چرا کشورهای مسیحی که در گذشته تا این حد ضعیف‌تر از ملل مسلمان بودند قادر به تسلط به این همه سرزمین‌ها شده و حتی ارتش پیروز عثمانی را شکست دادند؟&quot; او سپس اینگونه پاسخ می‌دهد: &quot;زیرا آنها قوانین و مقرراتی دارند که برمبنای منطق ساخته شده‌اند.&quot;شاید فکر کنید که می‌توان تفاوت ثروت ملل را براساس جغرافیا توضیح داد، اما دو آزمون طبیعی بزرگ قرن بیستم خلاف آن را به ما ثابت می‌کنند: جدایی آلمان به بخش شرقی و غربی پس از جنگ جهانی دوم، و تقسیم کره به بخش شمالی و جنوبی، یکی ذیل کمونیسم و دیگری کاپیتالیسم. این یعنی نه جغرافیا و نه خصوصیات یک ملت اهمیت چشمگیری ندارند. دلیل اصلی ایده‌ها و نهادها هستند.در سال 1776 آدام اسمیت در کتاب ثروت ملل می‌نویسد &quot;بنظر می‌آید که چین مدتهاست که رشد چشمگیری نداشته و سطح ثروتی که سالها پیش کسب کرده احتمالا متناسب با ذات قوانین و مقررات آن کشور است. اما با توجه به خاک، اقلیم و شرایط آن، قوانین و مقرراتی متفاوت احتمالا می‌توانست نتیجه‌ای بسیار بهتر به بار آورد.&quot;نیل فرگوسن نویسنده کتاب تمدن: غرب و بقیه جهانشش نهاد وجود دارند که باعث تفاوت بزرگ غرب و شرق شده اند.1. رقابتدر سال 1500 در اروپا نه تنها صدها واحد سیاسی مختلف وجود داشتند، بلکه درون هر کدام از این واحدها بین بیزینس‌ها و قدرت‌های سیاسی نیز رقابت وجود داشت. پدر مفهوم شرکت مدرن یعنی منطقه سیتی در لندن در قرن دوازده میلادی بوجود آمد. اما هیچ چیزی مانند این در چین وجود نداشت، به جز یک دولت قدرتمند که هر شخصی که تمایل به پیشرفت داشت باید از درون آن سیستم می‌گذشت.2. انقلاب علمیانقلاب علمی غرب تفاوت‌های بسیار مهمی با نوع شرقی آن داشت. علم در غرب با استفاده از روش‌های تجربی به انسان قدرت غلبه بر طبیعت را داد. یک نمونه جالب کاربرد فیزیک نیوتونی توسط بنجامین رابینز برای افزایش دقت توپخانه بود. در همین زمان در امپراطوری عثمانی که فاصله چندانی نیز با اروپا ندارد نه تنها انقلاب علمی صورت نمی‌گیرد بلکه حتی آنها رصدخانه استانبول را نابود می‌کنند زیرا بنظرشان تلاش برای خواندن ذهن خدا کفرآمیز بود.3. حقوق مالکیتدموکراسی نیست که اهمیت دارد، بلکه حکومت قانون برمبنای حقوق مالکیت است که باعث مثلا تفاوت آمریکای شمالی و جنوبی می‌گردد. بیشتر مردم آمریکایی شمالی تا سال 1900 مالک حداقل مقداری زمین هستند، درحالیکه همزمان در آمریکای لاتین بیشتر زمین‌ها در دست جمعیت بسیار کوچک نوادگان فاتحان اسپانیایی و پرتغالی بود.4. پزشکی مدرنداروهای مدرن در اواخر قرن نوزدهم پیشرفت‌های بزرگی برای درمان بیماری‌های عفونی مهم کردند که امید به زندگی را تا دو برابر افزایش دادند و این تاثیر خود را در مستعمرات اروپایی نیز نشان می‌دهد. جالب توجه است که میزان رشد امید به زندگی در این کشورها پس از استقلال از کشورهای استعمارگر سریعتر نمی‌شود.5. جامعه مصرفیجامعه مصرفی لازمه وجود انقلاب صنعتی است. مردم باید بخواهند که لباس‌های زیادی داشته باشند. این جامعه مصرفی است که باعث تحریک رشد اقتصادی و حتی تغییرات تکنولوژیک می‌گردد. ژاپن اولین کشور غیر‌غربی بود که این مدل را پذیرفت. دیدگاه مقابل آن مهاتما گاندی در هند و تشویق و نهادینه کردن فقر بود. امروزه هندی‌های کمی هستند که آرزو می‌کنند ای کاش کشورشان مسیر گاندی را دنبال می‌کرد.6. اخلاق کاریمکس وبر بر این تصور بود که دلیل آن مذهب پروتستان است. او اشتباه می‌کرد و هر فرهنگی قادر به بهبود اخلاق کاری است اگر بتواند نهادهایی بسازد که باعث ایجاد انگیزه کار و فعالیت شوند. این موضوع امروز برای ما روشن است زیرا اخلاق کاری جهان کنونی ما دیگر یک پدیده غربیِ پروتستان نیست. امروزه یک فرد کره‌ای بطور متوسط حدود هزار ساعت بیشتر از یک فرد آلمانی در سال کار می‌کند.و اینها همه یعنی پایان آن فاصله عمیق شرق و غرب. امروزه برتری امتیاز دانش‌آموزان چینی نسبت به دانش‌آموزان آمریکایی مشابه فاصله دانش‌آموزان آمریکایی و تونسی است. همچنن شاید فکر کنید از آنجایی که گوشی آیفون در کالیفرنیا طراحی شده ولی در چین مونتاژ می‌شود، پس غرب همچنان پیشتاز نوآوری‌های تکنولوژیک است، اما از نظر تعداد ثبت اختراعات هیچ شکی در پیشتازی شرق نیست. اینها یعنی هر جامعه‌ای می‌تواند این نهادها را تاسیس کرده و به آنچه غرب پس از 1500 رسید دست یابد، ولی این‌بار سریعتر.نیل فرگوسن - تاریخدان و استاد سابق دانشگاه هارواردمنبع https://bit.ly/3dDFlx7</description>
                <category>کنجکاوی</category>
                <author>کنجکاوی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Feb 2021 08:40:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استدلال و فریب</title>
                <link>https://virgool.io/@konjkavy/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8-xvyey6qn2mrf</link>
                <description>در دهه 1960 یکی از مهمترین آزمون‌های تاریخ روانشناسی توسط دو عصب‌شناس صورت گرفت. بعضی بیماران بدلایل پزشکی تحت جراحی قرار گرفته و عصب‌هایی که دو نیمکره مغزشان را بهم متصل می‌کنند قطع می‌گردند. تا آن زمان کسی متوجه هیچ چیز عجیبی در مورد این افراد نشده بود. آنها مانند بقیه مردمِ عادی زندگی می‌کردند. نکته‌ای که باید بخاطر داشته باشیم اینکه هر نیمکره مغز سیگنال‌های سمت مخالف بدن را پردازش می‌کند، این یعنی مثلا نیمکره سمت چپ مسئول دست، گوش، چشم، و پای راست است. قطع شدن آن عصب‌های میانی یعنی دو نیمکره دیگر قادر به تبادل اطلاعات با هم نبودند.در آزمایش صورت گرفته دو تصویر متفاوت بطور همزمان برای مدت زمان کوتاهی به دو چشم متفاوت نشان داده می‌شدند. مثلا چشم راست (نیمکره چپ) یک دشت برفی را میدید و چشم چپ (نیمکره راست) یک مرغ. سپس از شخص خواسته میشد از بین یک مجموعه کلمات با دست چپش به کلمه‌ای اشاره کند که بهتر از همه با تصویری که دیده بود ارتباط داشت. از آنجائیکه نیمکره راستی تصویر برفی را دیده بود، دست چپ به پاروی برف‌روبی اشاره می‌کرد. تا اینجا همه چیز عادیست. اما مشکل وقتی آشکار می‌گردید که از شخص پرسیده میشد چرا به پارو اشاره کرد. بخش مربوط به صحبت کردن بطور کلی در نیمکره سمت چپ انسان قرار دارد بنابراین نیمکره سمت چپ در وضعیتی ناجور قرار گرفته بود. نیمکره سمت راست تصویر برفی را دیده بود و تصمیم گرفته بود به پارو اشاره کند. نیمکره چپ که اصلا از این موضوعات خبر نداشت ولی حالا باید دلیل آن را توضیح میداد.از دیدگاه نیمکره چپ تنها جواب منطقی این است که &quot;نمیدانم&quot;؛ اما این چیزی نیست که اتفاق افتاد. در عوض نیمکره چپ مثلا پاسخ میداد &quot;پارو را انتخاب کردم زیرا از آن برای تمیز کردن مرغدانی استفاده می‌شود.&quot; بعبارت دیگر نیمکره چپ که دلیل واقعی را نمی‌دانست، از خودش یک دلیل تراشید و تظاهر کرد که انگار از ابتدا دلیل آن را می‌دانسته. شخص مورد آزمون خیلی عادی و باور پذیر رفتار می‌کرد، درحالیکه حتی خودش هم نمی‌دانست حرفش صرفا یک داستان ساختگیست.در آزمایش دیگری در گوش چپِ شخص (نیمکره راست) از او می‌خواستند که برخیزد و بسمت درب برود و وقتی او اینکار را می‌کرد از او می‌پرسیدند چرا برخواسته. مجددا نیمکره چپ که در وضعیتی ناخوشایند قرار گرفته بود مثلا پاسخ میداد &quot;میخواستم بروم یک نوشابه بردارم!&quot;آزمایشاتی مانند این نشان می‌دهند که مغز چقدر ساده و راحت می‌تواند رفتارش را توجیه کند. انسان‌ها قادر به توجیه و داستان‌سرایی در مورد انواع چیزها هستند: عقاید، خاطرات، و حتی حقایق. برخلاف آنچه ممکن است تصور کنیم، در واقع قوه استدلال مانند سخنگوی دولت عمل می‌کند. در دنیای سیاست فارغ از اینکه سیاست‌های دولت چقدر بد باشند، سخنگوی دولت همیشه راهی برای دفاع از آنها خواهد یافت. او هرگز به اشتباه خود اعتراف نمی‌کند، زیرا سخنگو هیچ قدرتی ندارد و تنها وظیفه‌اش توجیه سیاست‌هاست.رابین هنسون نویسنده کتاب فیل درون مغزدانشمندان مثال‌های بی‌شماری در تایید این تئوری ثبت کرده‌اند. مثلا در یک تحقیق سه ظرف مختلف حاوی ماده شوینده مشابه به افراد داده شده و از آنها خواسته میشد تا کیفیت آنها را ارزیابی کنند. تنها فرق سه ظرف تصویر روی آنها بود، یکی زرد رنگ، یکی آبی، و سومی پس‌زمینه آبی با نقاط زرد روی آن. نتیجه اینکه عموم شرکت‌کنندگان اعلام کردند که مایع درون ظرف زرد رنگ خیلی قوی بود و لباس‌هایشان را خراب کرد، درحالیکه مایع درون ظرف آبی لباس‌شان را تمیز نشست. تنها ظرف سوم بود که کیفیت و اثر خیلی خوبی داشت. تحقیقات مشابه با شراب و جوراب هم نتایج مشابهی داشتند.در آزمونی دیگر تصویر دو زن به شرکت‌کنندگان مرد نشان داده شده و از آنها خواسته میشد به تصویر زن جذاب‌تر اشاره کنند. سپس بدون اینکه آنها متوجه شوند آزمونگر جای عکس‌ها را عوض می‌کرد و از آنها می‌خواست دلیل انتخاب خود را توضیح دهند. اکثر شرکت‌کنندگان نه تنها متوجه جابجایی عکس‌ها نمی‌شدند بلکه شروع به توضیح دادن در مورد دلایل خود و زیبایی زن درون عکس می‌کردند.با وجود اینکه خودروهای الکتریکی گرانتر از خودروهای بنزینی هستند اما همچنان بعضی مردم آن‌ها را میخرند.  آیا انگیزه آنها کمک به محیط زیست است؟ در یک تحقیق از افراد خواسته شد بین دو گزینه انتخاب کنند، دو خودروی مشابه و هم قیمت، یکی لوکس شش سیلندر بنزینی و با تجهیزات کامل، و دیگری خودرویی سازگار با محیط زیست ولی بدون آن تجهیزات لوکس. در این حالت عموم شرکت‌کنندگان مورد اول را انتخاب کردند. در آزمایش دوم اما وقتی انگیزه کسب پرستیژ و تلاش برای تاثیرگذاری بر بقیه در افراد تحریک شد تمایل آنها به انتخاب خودروی دوم افزایش یافت.در تحقیق دیگری از افراد در مورد دو سناریوی مختلف سوال شد، یکی خرید آنلاین و دیگری خرید درون یک فروشگاه فیزیکی. نتیجه اینکه وقتی انگیزه کسب پرستیژ افراد تحریک می‌گشت تمایل آنها برای خرید کالاهای سازگار با محیط زیست در فروشگاه فیزیکی (که دیگران آنها را می‌دیدند) افزایش میافت، اما در فروشگاه آنلاین نه. واضحا دلیل خرید کالای سازگار با محیط زیست صرفا کمک به محیط زیست نبود بلکه همچنین کسب پرستیژ بود. البته که بخش بازاریابی شرکت تویوتا این موضوع را به خوبی درک می‌کند و خودروی برقی خود، پرایوس، را خیلی متفاوت طراحی کرد تا دارندگان آن بتوانند از متفاوت بودن و جلب توجه دیگران لذت ببرند.در سال 2006 دو نفر تحلیلگر سابق بازار سرمایه پس از بازنشستگی تصمیم گرفتند که مقداری از ثروت خود را به خیریه بدهند اما می‌خواستند بدانند آیا کمک مالی آنها بشکل مفیدی مصرف خواهد شد یا نه. آنها ضمن تحقیق خود از سازمان‌های خیریه در مورد فعالیت‌هایشان و خصوصا میزان موفقیت (نتیجه بدست آمده) درخواست اطلاعات نمودند. پاسخ‌ها اما دلسرد کننده بود. بیشترشان چیزی به جز چند بروشور با تصاویر کودکان خندان روی جلدشان نداشتند و بعضی دیگر حتی ضمن برخورد خصمانه آنها را به تلاش برای سرقت اطلاعات محرمانه متهم نمودند!اما آیا هدف ما از کمک به خیریه این نیست که پولمان صرف کار مفیدی شود؟وقتی به دنیای واقعی نگاه کنیم متاسفانه خواهیم دید کمک به دیگران در واقع اولویت اول ما نیست. مردم آمریکا سالانه معادل 2% تولید ناخالص داخلی کشور به خیریه‌ها می‌بخشند اما ضمن نظرسنجی مشخص شد تنها 3% مردم واقعا به تحقیق برای پیدا کردن بهترین موسسه خیریه دست می‌زنند.در یک تحقیق از افراد پرسیده شد که حاضرند چقدر به خیریه‌ای برای نجات پرندگان کمک کنند. در این آزمون اما به افراد اعداد مختلفی گفته میشد: نجات دو هزار پرنده، بیست هزار پرنده، و دویست هزار پرنده. جالب اینکه این اعداد تقریبا هیچ تاثیری روی میزان کمک مردم نداشت. ما تمایل به کمک داریم ولی میزان تاثیرگذاری کمک  رابطه‌ای با مقدار کمک‌مان ندارد.این موضوع در سال 1989 توسط جیمز اندرونی ،اقتصاددان، اینطور توضیح داده شد که دلیل کمک ما به خیریه‌ها تا حدودی ناشی از انگیزه‌ای خودخواهانه است، اینکه فارغ از نتیجه آن به ما احساس خوبی بدهد. همین حالا با خود فکر کنید کدام گزینه برای شما جذاب تر است: اینکه مبلغی را ماهانه به بنیاد مالاریا کمک کنید یا اینکه همان مقدار را به فقرا و بی خانمان‌های سر خیابان بدهید. ما زمانی بیشتر به دیگران کمک می‌کنیم که دیده شویم یا تحت فشار جامعه قرار بگیریم مثلا وقتی که کسی مستقیما از ما درخواست کمک کند.جفت‌یابی هم از انگیزه های مهم دیگر اعمال خیریه است، چنانکه تحقیقات نشان می‌دهند وقتی که شخصِ درخواست‌کننده یک زن باشد، مردان با احتمال بالاتری کمک می‌کنند. در تحقیق دیگری در سال 2007 افراد شرکت کننده در آزمون به دو دسته تقسیم شدند. تنها تفاوت دو گروه این بود که از گروه اول سوالاتی شد که آنها را به یاد موضوع جفت‌یابی بیندازد، مثلا تصور یک قرار ملاقات عاشقانه. سپس از افراد دو گروه در مورد تمایل‌شان به فعالیت های خیرخواهانه پرسیده شد و گروه اول بطرز چشمگیری ابراز علاقه بیشتری نشان دادند. اما این تمایل فقط مربوط به اعمال قابل مشاهده بود و آنها علاقه‌ای به مثلا کوتاه کردن زمان استحمام خود برای مصرف کمتر آب نداشتند.نمونه‌های این چنینی در زندگی روزمره ما بسیارند. مثلا والدین معمولا در مورد زمان خواب فرزندان‌شان بسیار سختگیری می‌کنند &quot;چون به صلاح آنهاست&quot; اما انگیزه واقعی‌تر احتمالا این است که می‌خواهند یکی دوساعت از دست بچه‌ها خلاص شوند. یا افرادی که موزیک و فیلم را بصورت غیرقانونی روی اینترنت دانلود می‌کنند عمل خود را با عباراتی همچون &quot;شرکت‌های بی‌نامی که از زحمات هنرمندان منفعت می‌برند&quot; توجیه می‌نمایند، درحالیکه همان افراد هرگز دست به دزدیدن یک سی‌دی از فروشگاه‌های فیزیکی همان شرکت‌های بی‌نام نمی‌کنند، چون دلیل اصلی عمل‌شان خطر گیر افتادن ضمن سرقت است.خود من همیشه گفته‌ام که انگیزه اصلی فعالیت‌های آکادمیکم این است که ایده‌های خوب را برای هدف پیشرفت فکری به گوش همه برسانم. اما بعدا متوجه شدم که هر وقت کسی ایده‌های من را بدون اشاره به نامم در جایی بازگو می‌کرد احساس ناخوشایندی بمن دست میداد. در واقع عصبانی بودم و حس می‌کردم بمن خیانت شده؛ درحالیکه اگر هدف من واقعا گسترش دانش بود باید خوشحال هم می‌شدم. پس نتیجه‌گیری صادقانه‌تر این است که من بدنبال پرستیژ هم هستم. نه اینکه هدف گسترش دانش دروغ بود، ولی همه واقعیت را بیان نمی‌کرد.قوه استدلال ما انگیزه واقعی پشت اعمال‌مان را مخفی میکند، انگیزه‌های ما در صحبت کردن، مصرف، هنر، آموزش، مذهب، و سیاست. نکته اینکه ما دلایل مختلفی برای رفتارهای خود داریم ولی همیشه آنهایی که در ظاهر خوب و جامعه‌پسند هستند را بزرگ می‌کنیم و آنهایی که خودخواهانه و زشت هستند مخفی. ما حتی معمولا انگیزه‌های واقعی خود را درست درک نمی‌کنیم. امیدوارم دانستن این ضعف همچنین باعث شود کمتر انگشت اتهام بسمت دیگران بگیریم.رابین هنسون – استاد اقتصاددانشگاه جورج میسونمنبع: کتاب &quot;فیل درون مغز&quot; https://amzn.to/2MBbtIr</description>
                <category>کنجکاوی</category>
                <author>کنجکاوی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Feb 2021 09:07:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باغبان و نجار</title>
                <link>https://virgool.io/@konjkavy/%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B1-ru1jspcqzu3c</link>
                <description>تفاوت بزرگی بین تصویری که ما از تحقیقات علمی می‌گیریم و دیدگاه فرهنگی غالب در مورد رابطه فرزندان و والدین وجود دارد. واژه &quot;تربیت فرزند&quot; تنها از دهه 1960 وارد زبان انگلیسی شد ولی استفاده از آن از دهه 1970 ناگهان رشد چشمگیری داشت. البته که کلمات پدر و مادر و والدین همیشه وجود داشتند اما اصطلاح &quot;تربیت فرزندان&quot; بسیار اخیر است؛ این تصور که والد بودن چیزی است مانند نجّاری؛ اگر از تکنیک و کنترل کافی برخوردار باشید و توجه کافی به ماده اولیه خود بکنید می‌توانید کودک را به هر شکلی که می‌خواهید درآورید، شاد، موفق، و باهوش، و اینها تعیین کننده زندگی آینده او خواهند بود. و امروز یک صنعت میلیارد دلاری هم حول این ایده‌ها بوجود آمده تا به نیاز والدین برای رسیدن به آن اهداف کمک کند. اما چرا این ایده تنها در اواخر قرن بیستم پدید آمد؟ در بیشتر تاریخ بشر بدلیل ساختار زندگی گروهی، افراد مختلفی از کودکان مراقبت می‌کردند و همه در دوران زندگی خود تجربیاتی از نگهداری از سایر کودکان مثل برادر و خواهر و بچه‌های اقوام داشتند، بنابراین فرصت کافی هم برای یادگیری قبل از صاحب فرزند شدن وجود داشت. اما در قرن بیستم برای اولین بار افرادی صاحب فرزند می‌شدند که هیچ تجربه قبلی از اینکار نداشتند، افرادی که تا سن 30 یا 40 سالگی تمام عمر خود را در مدرسه و محل کار سپری کرده بودند. بنابراین آنها تلاش کردند این مهارت را هم مانند یک شغل از کتاب و کلاس بیاموزند. و این تبدیل به تصویر غالب امروز از رابطه فرزند و والدین گردید.اما از نظر تجربی هیچ شواهدی وجود ندارد که تفاوت‌های کوچک روش‌های تربیت فرزند در دراز مدت هیچ تاثیری روی کودکان داشته باشند. البته این موضوع منکر اهمیت محبت از سمت والدین نیست، اما هرچند خود والدین مهم هستند، ولی روش‌های تربیت فرزند نه. بنظر من روش خیلی بهتر برای فکر کردن به این موضوع تشبیه کار والدین به باغبانی است. باغبانی یک کار سخت است که در نهایت نتیجه هیچوقت چیزی نیست که انتظار دارید. کار شما بعنوان یک باغبان ایجاد یک اکوسیستم است، خاکی غنی و فضایی حفاظت شده که به گیاهان مختلف امکان رشد بدهد. کار باغبان ساختن بزرگترین سیب زمینی یا گل ارکیده نیست، بلکه فضایی که در آن چیزهای خیلی زیادی بالقوه ممکن باشند. و علم زیست شناسی هم بما نشان می‌دهد که چنین سیستمی در برابر تغییرات به مراتب مقاوم‌تر و قوی‌تر است. از نظر تکاملی، هدف دوران کودکی هم دقیقا همین است.یک تفاوت بسیار مهم انسان با سایر حیوانات دوره بسیار طولانی کودکی است. حتی وقتی به نزدیک‌ترین قوم و خویش خود در دنیای حیوانات نگاه کنیم، کودکان شامپانزه تا سن هفت سالگی همانقدر که غذا مصرف می‌نمایند تولید نیز می‌کنند. اما این موضوع برای کودکان انسان حتی در قبایل شکارچی-جمع کننده نیز تا سن پانزده سالگی روی نمی‌دهد.حال اگر از دید تکاملی به آن نگاه کنیم شاید کمی خودمتناقض بنظر برسد. چرا کودکان باید تا این حد ضعیف، شکننده، و نیازمند این مقدار سرمایه‌گذاری برای این چنین مدت طولانی باشند؟ اما وقتی به سایر گونه‌های جانوری نظر کنیم به رابطه بین طول دوران کودکی و میزان هوش پی‌میبریم؛ هوش به معنی میزان انعطاف و توانایی یادگیری. کلاغ‌ها بعنوان نمونه بسیار باهوش هستند، حتی باهوش‌تر از شامپانزه‌ها، و می‌توانند دست به ساخت و استفاده از ابزار بزنند. از طرف دیگر اما مرغ‌های خانگی فوق‌العاده ابله هستند. هرچند آنها توانایی فوق‌العاده‌ای در نوک‌زدن و خوردن دانه‌ها دارند، که در واقع عمل بسیار مشکلی است، اما در عوض تقریبا هیج توانایی یادگیری ندارند. مرغ‌های خانگی از زمان تولد تمام آنچه را که باید بدانند با خود دارند و در عرض چند هفته به بلوغ میرسند. اما این دوره برای کلاغ‌ها بین یک تا دو سال طول می‌کشد که زمان بسیار طولانی در طول عمر یک پرنده است.اما ریشه این رابطه هوش و طول دوران کودکی چیست؟یکی از کارهای فوق‌العاده شگفت‌انگیزی که کلاغ نیوکالدونیا انجام می‌دهد این است که برگ درخت کاج پیچی را گرفته، آنرا بریده، و بشکل گیره مانندی درمی‌آورد. سپس آن را داخل سوراخ موریانه‌ها کرده، چرخانده، و به این شکل موریانه‌های گیرکرده به لبه های گیره مانند برگ را بیرون کشیده و می‌خورند. حال اگر این بچه کلاغ‌ها را در دوران کودکی‌شان تماشا کنید، در واقع بیشتر آن دو سال صرف آزمون و خطا برای یادگیری این مهارت می‌گردد. البته همه ما می‌دانیم که راه یادگیری از مسیر شکست می‌گذرد که استراتژی خوبی برای غلبه بر چالش‌های یک محیط جدید است، اما مشکل اینجاست که در طول دوره یادگیری، کودک کاملا وابسته به والدین می‌باشد. در عمل کودکان در این دوره توسط والدین محافظت می‌شوند تا بتوانند چیزهای مختلف را تجربه کرده و زندگی در محیط جدید را یاد بگیرند. این تصویر تکاملی یعنی نیاز به سرمایه‌گذاری بزرگتر از سمت والدین.وقتی به انسان ها نگاه می‌کنیم، نه تنها دوران کودکی فرزندان ما از همه موجودات طولانی‌تر است، بلکه در هر بار حاملگی فقط یک بچه بدنیا می‌آوریم. همچنین افراد درگیر در بزرگ کردن یک کودک نیز خیلی بیشتر از سایر گونه‌ها بوده و شامل کسانی غیر از والدین کودکان نیز می‌شود. ما تصور می‌کنیم که خیلی طبیعی است مثلا وقتی کودکی را در خیابان می‌بینیم لبخند می‌زنیم و او را نوازش می‌کنیم. اما حتی در مقایسه با نزدیک‌ترین خویشاوندمان، فرزندان شامپانزه نه تنها فقط توسط مادرشان مراقبت می‌شوند، بلکه حتی شامپانزه‌ها به کودکان سایرین حمله کرده و آنها را می‌کشند. این درحالیست که یک تحقیق از قبایل شکارچی-جمع کننده نشان می‌دهد نوزادان انسان بطور متوسط در طول یک هفته توسط چهار زن متفاوت شیر داده می‌شوند. از طرف دیگر اینکه ما انسان‌ها روابط عاطفی برقرار می‌کنیم و مردان هم در نگهداری از بچه ها دخیل هستند؛ امری نادر در دنیای حیوانات که به تنها 5% پستانداران محدود می‌شود. موضوع بسیار جالب دیگر اینکه ما تنها گونه‌ای هستیم که در آن مادربزرگ وجود دارد، یعنی وجود ماده‌هایی که حتی وقتی دیگر قادر به حاملگی نیستند همچنان به زندگی خود ادامه می‌دهند. این موضوع از نظر تکاملی عجیب بنظر میرسد، اما &quot;فرضیه مادربزرگ&quot; با بررسی شواهد از قبایل اولیه استدلال می‌کنند که در عمل سرمایه‌گذاری و نگهداری مادربزرگ‌ها است که آن دوران طولانی کودکی را برای انسان‌ها ممکن میکرد. از طرف دیگر وقتی به رشد مغز نگاه کنیم هم تصویری مشابه را می‌بینیم. تا سن پنج سالگی حجم بسیار عظیمی از اتصالات سیناپسی در مغز انسان شکل می‌گیرند. سپس آن اتصالاتی که مدام مورد استفاده قرار گرفته‌اند تقویت شده و بقیه ناپدید می‌گردند. این یعنی مغز اولیه بسیار منعطف و قوی در انجام چیزهای جدید است اما شاید نچندان قوی در انجام درست و کامل یک هدف. اما با رسیدن به پنج سالگی مغز قادر است کارها را بسیار بهتر و موثرتر انجام دهد، اما دیگر آن انعطاف و توانایی اولیه برای تغییر را ندارد. این یعنی دوران کودکی زمانیست که ما مغزی با توانایی بسیار بالای یادگیری داریم، اما نچندان قوی در برنامه‌ریزی، تمرکز، و عمل.آلیسون گوپنیک نویسنده کتاب باغبان و نجاراما چه چیزی منجر به رسیدن به چنین مغزی شد؟ یک تئوری کم و بیش بحث برانگیز بر اهمیت شرایط اقلیمی تاکید دارد. نه اینکه تکامل بشر نیازمند شرایط دمایی و اقلیمی بخصوصی بوده باشد، بلکه برعکس، تکامل بشر بسمت گونه امروزی خود همزمان با افزایش نوسانات دمایی و غیرقابل پیش‌بینی بودن آب و هوا اتفاق افتاد. راه مقابله و سازگاری با محیط غیرقابل پیش‌بینی این است که ذهن موجودات باید دارای انعطاف و توانایی هماهنگی با تغییرات باشد. در همین راستا ما انسان‌ها از منشا خود یعنی صحرای آفریقا مهاجرت کرده و به محیط‌های جدیدتر رفتیم. این یعنی ما گونه‌ای هستیم که نیاز داشته‌ایم با بیشترین نوسانات و عدم قطعیت دست و پنجه نرم کنیم و دوران کودکی طولانی‌مدت و مغز منعطف ما برای یادگیری در محیط جدید در واقع نوعی سازگاری است که آن را ممکن کرد. کودکان انسان دارای توانایی فوق‌العاده یادگیری و انجام آنالیز آماری پیچیده و آزمون‌های سیستماتیک هستند. مانند روش بیزی، آنها می‌توانند دانش پیشین خود را با ورود اطلاعات جدید تغییر داده و تنظیم کنند. جالب اینکه در تحقیقات حتی گاهی کودکان بهتر از افراد بالغ عمل می‌کنند زیرا بزرگسالان معمولا فرضیه‌های ذهنی خود را تغییر نمی‌دهند ولی کودکان در پیدا کردن پاسخ‌های عجیب و غیرمعمول بهتر هستند، هرچند این توانایی در حدود سن بلوغ افت میکند.به عنوان نمونه در یک سری آزمون‌ها یک محقق یک اسباب بازی موزیکال به کودک نشان میدهد و میگوید &quot;من نمی‌دانم این چطور کار میکند&quot; و سپس چند قسمت بخصوص اسباب بازی را فشار داده و ناگهان صدای موسیقی از آن بلند می‌شود. وقتی اسباب‌بازی به کودک داده شد او ضمن فشار دادن آن راه سریع‌تر و هوشمندانه‌تری برای درآوردن صدای موسیقی پیدا می‌کند. در آزمایش دیگری دقیقا مشابه قبلی، این بار محقق به کودک می‌گوید &quot;این اسباب بازی من است و من به تو نشان می‌دهم چطوری کار میکند&quot;. این بار هم مانند قبل آزمایشگر چند قسمت بخصوص اسباب بازی را فشار داده و صدای موسیقی از آن بلند می‌شود. اما این بار دیگر کودک تلاشی برای پیدا کردن راه حل‌های سریعتر و هوشمندانه‌تر نمیکند و فقط تقلید می‌نماید. اگر شما کودک باشید این احتمالا منطقی است زیرا پیش خود فکر می‌کنید که شخص بالغ بهتر می‌داند کار درست چیست. این یعنی آن مفاهیم تربیت کودک امروزی دقیقا در تقابل با مفهوم کودکی یعنی کاوش چیزهای جدید هستند. آموزش دادن به کودکان به شکلی که روش‌های تربیت فرزند امروزی می‌گویند در واقع باعث محدود شدن دید کودکان میگردند.افزایش اپیدمی ADHD (اختلال کم‌توجهی - بیش‌فعالی) نمونه خوبی از تنش بین فرهنگ تربیت کودک و دیدگاه تکاملی است. تکامل می‌خواهد که کودکان تنوع توجهی بزرگی داشته باشند و بعدا شروع به کوچک کردن این دایره و افزایش تمرکز کند. اما در یکصدسال اخیر ما در محیط عجیب و جدیدی زندگی کرده‌ایم که قبل از اختراع مدرسه وجود نداشت. امروزه تمرکز فوق‌العاده تبدیل به امری مطلوب و ضروری شده. این یعنی حالا آن تنوع و دایره باز تمرکزی را بعنوان یک بیماری نامگذاری می‌کنیم و کودکانی که را که بواسطه طبیعت کودکی تمایل به کاوش دارند بیمار می‌نامیم؛ چنانکه داده‌های خوبی وجود دارند که نشان می‌دهند افزایش برگزاری امتحانات استاندارد همبستگی قوی با افزایش موارد ADHD داشته‌اند. هدف از وجود والدین این است که از کودکان محافظت کنند تا آنها امکان داشته باشند یاد بگیرند. نقش والدین شکل دادن به کودکان نیست. بلکه زنده نگه داشتن آنها و دادن امکان کاوش و یادگیری است.آلیسون گوپنیک – استاد روانشناسی و فلسفه دانشگاه برکلی کالیفرنیامنبع: https://bit.ly/3mR6MGU</description>
                <category>کنجکاوی</category>
                <author>کنجکاوی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Feb 2021 07:25:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرد جمعی</title>
                <link>https://virgool.io/@konjkavy/%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-tivof53j5m2s</link>
                <description>حدود یکصد سال پیش، دانشمندی بریتانیایی بنام فرانسیس گالتون به یک فستیوال محلی در غرب انگلیس میرود که در آن مثل بسیاری نقاط دیگر جهان، مردم حیوانات و محصولات تولیدی خود را به نمایش می‌گذاشتند. ضمن این فستیوال گالتون شاهد یک مسابقه جالب بود که در آن گاو نری در معرض نمایش عموم گذاشته شده بود و هرکس که وزن آن را دقیق‌تر حدس میزد برنده یک جایزه میشد. طبق توضیحات گالتون جمعیت زیاد و متنوعی در این مسابقه شرکت کردند، یعنی هرچند بعضی از آنها کشاورز یا قصاب بودند، یعنی کسانیکه با تجربه و دانش بهتر جهت حدس زدن وزن گاو، اما بسیاری دیگر تجربه‌ای در این زمینه نداشته و برای تفریح در مسابقه شرکت کرده بودند. پس از پایان مسابقه، گالتون تمام حدس‌های صورت گرفته را جمع آوری کرده و تست‌های آماری مختلفی روی آنها انجام داد.لازم به توضیح است که دیدگاه شخصی گالتون این بود که در عمل، افراد بسیاری کمی هستند که توانایی لازم برای دادن پاسخ صحیح به چنین سوالی را دارند. از این جهت تصور او این بود که میانگین حدس‌های جمعیتی از افراد عادی و بدون تخصص باید عددی بسیار پرت باشد. اما گالتون اشتباه میکرد. زیرا حدس جمعی (میانگین حدس‌ها) تقریبا بی نقص بود و با عدد واقعی فقط 0.08% تفاوت داشت.این واقعه فقط یک تصادف و از روی شانس نبود بلکه مثالی از یک پدیده قدرتمند و مفید است که من &quot;خرد جمعی&quot; می‌نامم؛ این ایده که تحت شرایط مناسب، گروه‌ها می‌توانند فوق‌العاده باهوش باشند، یعنی باهوش‌تر از باهوش‌ترین اعضای آن. و اگر بتوان راهی پیدا کرد که از خرد جمعی جامعه و گروه خود بهره ببریم می‌توانیم تصمیمات بهتری گرفته و محرک نوآوری و حتی پیش‌بینی دقیق‌تر آینده باشیم.مثال جالب دیگر در زمینه پیش‌بینی آینده است. در مسابقات اسب‌دوانی شرط‌بندی صورت گرفته روی اسب‌ها عموما بطور تقریبا بی‌نقضی شانس برنده شدن اسب‌ها را پیش‌بینی می‌نماید. این شرط‌بندی‌ها نه توسط افراد متخصص بلکه از مجموعه افراد شرکت کننده در شرط‌بندی خلق می‌شوند که بطور جمعی آینده را بطور فوق‌العاده دقیقی پیش‌بینی می‌کنند.مورد دیگر بازارهای پیش‌بینی هستند. در این وبسایت‌ها مردم روی احتمال وقوع وقایع مختلف جهان مثلا برنده شدن یک شخص در انتخابات ریاست جمهوری شرط‌بندی می‌کنند و کلیت شرط‌ها می‌تواند نشاندهنده خرد جمعی و پیش‌بینی کل گروه از یک واقعه باشد. جالب اینکه عملکرد این بازارها در 25 سال اخیر فوق‌العاده خوب بوده‌اند، یعنی حتی بهتر از نظرسنجی‌ها و پیش‌گویی‌های متخصصین.جیمز سروویکی نویسنده کتاب خرد جمعیاما همه ما می‌توانیم به مثال‌های بی‌شماری فکر کنیم که گروه‌ها بهیچوجه عاقلانه رفتار نمی‌کنند. پس چه چیزی یک جمع را خردمند میکند؟خصوصیت مهم یک جمع خردمند تنوع شناختی است، یعنی وجود افرادی که از جنبه‌ها و زوایای مختلف در مورد موضوع فکر می‌کنند. البته که این موضوع در هر جامعه‌ای یک چالش است زیرا اکثر گروه‌ها دارای میزانی از همگنی و شباهت هستند. مثلا گروه‌های آنلاین شامل افرادی می‌شوند که بطور خاص به یک موضوع علاقمندند. اما حتی در چنین گروه‌هایی هم می‌توان میزانی از تنوع شناختی داشت و افرادی که به اشکال مختلف به مسئله فکر می‌کنند و عقاید متفاوتی ارائه می‌دهند. از این منظر نقش مدیران می‌تواند پیدا کردن راه‌هایی برای تقویت تنوع در گروه و سازمان باشد.اسکات پیج، محقق علوم سیاسی دانشگاه میشیگان، در یک آزمون تعدادی کاربر کامپیوتری را شبیه‌سازی می‌کند و در آزمون اول به تک تک آنها مسائل ریاضی پیچیده می‌دهد تا حل کنند. سپس دو گروه تشکیل می‌دهد. گروه اول شامل بهترین و موفق‌ترین‌ اعضای آزمایش قبلی، و گروه دوم شامل اعضای کاملا تصادفی و متفاوت. حال در آزمون دوم اعضا باید بطور گروهی یک مساله را حل کنند. در زمان حل مساله بصورت جمعی، پیج مشاهده می‌کند که هرچند گروه اول خیلی خوب عمل می‌کند، اما گروه دوم در 90% مواقع عملکرد بهتری دارد. هرچند میزان هوش تک تک اعضای گروه دوم کمتر است، ولی هوش جمعی آنها بیشتر.البته اینها به این معنی نیست که بخواهیم افراد ابله را وارد گروه خود کنیم، بلکه توجه کنیم وجود افراد ضعیف که دانش کمتری دارند هم برای گروه تولید ارزش می‌کند. در این راستا می‌توان به نقش افراد بی‌تجربه و تازه وارد نگاه کرد که می‌توانند سوالها و مسائلی را مطرح کنند که شاید از دید بقیه پنهان مانده یا فراموش شده بودند.تنوع همچنین باعث می‌شود گروه یک اشتباه را مجددا تکرار نکند. هر یک فرد عضو گروه ممکن است بیش از حد خوشبین یا بیش از حد بدبین باشد یا در جهت بخصوصی تعصب داشته باشد، اما در یک گروه متنوع که افراد انواع و اقسام اشتباهات را مرتکب می‌شوند، نتیجه جمعی در عمل می‌تواند بسیار به پاسخ درست نزدیک باشد. از طرف دیگر گروه‌هایی که بشدت همگن هستند معمولا بسمت پاسخ‌هایی حرکت می‌کنند که بشدت به یک سمت بخصوص گرایش دارند و از واقعیت خیلی دورند.جنبه مهم دیگر یک جمع خردمند وجود متفکرین مستقل است. این به معنی وجود شخصی خیالی و آرمانی نیست بلکه صرفا افراد باید به قضاوت و دیدگاه خود اعتماد کنند و نه اینکه مدام رفتار بقیه را رصد کرده و از آنها تقلید نمایند. در واقع هرچند ما دوست داریم به مستقل بودن خود افتخار کنیم اما در عمل زمان بسیاری را صرف مشاهده بقیه و سپس انجام کاری نسبتا مشابه بقیه می‌نماییم. البته دلیل این رفتار ما اینست که دانش دیگران برای ما مفید است و عموما به ما پاسخ مناسبی میدهد. اما مشکل وقتی پیش می آید که همه دست به این کار بزنند و مدام از همدیگر یا اشخاص کاریزماتیک تقلید کنند. در این صورت دیگر آن جمع خردمند نخواهد بود زیرا قادر به دریافت دانش تک تک اعضای آن جمع نیستیم. پارادوکس خرد جمعی این است که یک جمع زمانی از همیشه خردمندتر است که اعضای آن تا حد ممکن انفرادی عمل می‌کنند.در این راستا یک چالش پیش روی ماست: فضای آنلاین و شبکه‌های اجتماعی تبدیل به ابزاری برای ایجاد تقلید شده‌اند، مثل ریتوئیت کردن توئیت‌های دیگران. اما برای استفاده از دانش دیگران باید مکانیزم‌هایی ایجاد کرد که به آنها اجازه دهد مستقلا فکر کرده و نظر خودشان را بیان نمایند؛ از این منظر نحوه اداره کردن بحث‌ها حائز اهمیت است تا بعضی صداها در میان بقیه گم نشوند یا در زمان نظرسنجی طوری باید عمل کرد که افراد نظر بقیه را ندانند تا از آنها متاثر نشوند.یکی از بهترین مثال‌ها برای درک قدرت خرد جمعی واقعه ناپدید شدن یک زیردریایی آمریکایی در اقیانوس اطلس شمالی در سال 1968 است. به دلیل قطع شدن ارتباط رادیویی، نیروی دریایی نمی‌دانست چه به سر آن آمده یا حتی پیش از گم شدن به کدام سمت میرفته است بنابراین یافتن آن تقریبا غیرممکن بنظر می‌رسید. در این میان مهندسی بنام جان کرِیوِن یک ایده عجیب ارائه داد. او یک گروه نسبتا بزرگ از افراد مختلف تشکیل داد، از ریاضیدان گرفته تا تعمیرکار. سپس از آنها پرسید مهمترین فاکتورهایی که برای پیدا کردن زیردریایی لازم هستند کدامند. پس از لیست کردن فاکتورها، مثل سرعت زیردریایی و زاویه حرکت، از تک تک اعضای تیم خواست که روی مهمترین عوامل از دیدگاه خودشان شرط‌بندی کنند. او سپس تمام شرط‌ها را برداشته و با مدلسازی ریاضی در نهایت یک نقشه از بستر اقیانوس ساخت که احتمال وجود زیردریایی در هر نقطه را بدست میداد. نقطه بدست آمده با بالاترین احتمال در انتها بهیچوجه نزدیک مکان‌هایی که نیروی دریایی درحال جستجو بود قرار نمی‌گرفت. همچنین این نقطه‌ای نبود که هیچکدام از افراد عضو تیم پیشنهاد داده بودند. چند ماه بعد زیردریایی گمشده در فاصله 200 متری همان نقطه پیدا شد. با وجود اینکه هیچ یک از اعضای گروه نمی‌دانست چه بر سر زیردریایی آمده، اما انگار که گروه بطور جمعی میدانست. جیمز سروویکی – روزنامه نگارمنبع: https://bit.ly/3o9IgSV</description>
                <category>کنجکاوی</category>
                <author>کنجکاوی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jan 2021 07:56:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذارید بیایند</title>
                <link>https://virgool.io/@konjkavy/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF-sypm4phcj98o</link>
                <description>میزان فقر هر شخص تقریبا همیشه تابعی از مکانی است که در آن بدنیا آمده. با احتساب قدرت خرید، همینکه افراد دارای مهارت کم یا متوسط به کشورهای ثروتمند بروند باعث افزایش درآمد بین 15 تا 30 هزار دلاری آنها می‌گردد. اقتصاددانان این عدد را &quot;حق مکان&quot; می‌نامند که نشان میدهد چگونه فاکتورهای شانسی مانند ملّیت و مکانِ تولد تعیین کننده آینده اقتصادی نیروی کار هستند. جوامع توسعه یافته در چهار جنبه متفاوند. این کشورها دارای اقتصاد پربازده، دولت پاسخگو به شهروندان، بوروکراسی توانا، و حاکمیت قانون هستند. هرچند شاید حفر چاه برای مردم هائیتی از رنج‌شان در تامین آب کم کند، اما تاثیری بر آن چهار فاکتور نخواهد داشت. تا زمانیکه یک کشور نتواند نهادهایی بسازد که کار پربازده را ممکن کند، مردم آن فقیر باقی می‌مانند.  یک تصور رایجِ افرادی که در توسعه بین‌الملل فعالیت می‌کنند این است که می‌توان یک کشور فقیر را با بهبود سیستم آموزشی در مسیر توسعه قرار داد، اما نه تنها این ادعا پشتیبانی تجربی ندارد که حتی یک تحقیق نشان داده که بهبود سیستم آموزشی گاهی به کاهش رشد اقتصادی نیز می‌انجامید. مشکل مردم کشورهای فقیر این است که نمی‌توانند از توانایی‌های نیروی کار خود بخوبی بهره ببرند، از این جهت دادن مهارت‌های بیشتر به نیروی کار راهی به توسعه ندارد.  همچنین بسیاری از پیشرفت‌های تکنولوژیک هم برای کشورهایی که برای خروج از فقر تلاش می‌کنند مضر بوده‌اند. از آنجاییکه نیروی کار در کشورهای توسعه یافته نسبتا گران است، سرمایه‌گذاری‌ روی مثلا ماشین‌های خودپرداز بانک باعث شده تا نیاز به نیروی کار کم‌مهارت کاهش یابد. وقتی این تکنولوژی‌ها در کشورهای ثروتمند به تکامل برسند، آنقدر ارزان می‌شوند که وارد کشورهای دارای نیروی کار کم‌مهارتِ بیکار شده و این خود منجر به کاهش تقاضا برای نیروی کارشان گشته و خروج از فقر را برایشان مشکل‌تر می‌کند.  تمرکز روی برنامه‌های فقرزدایی یعنی فراموش کردن آنچه واقعا باعث افزایش استاندارد زندگی فقرای جهان میگردد یعنی رشد اقتصادی. تقریبا تنها دلیل کاهش افراد دچار فقر شدید در چین، هند، اندونزی، و ویتنام این است که اقتصادهای کم رشد آنها به اقتصادهای پر رشد تبدیل شدند، این یعنی اصلاحات بازار محور که بازدهی کلی اقتصاد و کار فقرا را افزایش می‌دهد و به بهبود درآمدشان و فرار از فقر منجر می‌گردد.اما سیاست‌های کشورهای توسعه‌یافته باعث تشدید موضوع فقر جهانی گشته‌اند. منظور من تجارت غیرمنصفانه، کمک‌های مداخله‌جویانه، یا وام‌های سنگین نیست، بلکه ممانعت از ورود نیروی کار آنها به کشورشان است. مقرون بصرفه‌ترین و موثرترین روش مبارزه با فقر کاهش محدودیت‌های جابجایی نیروی کار کم‌مهارت است. اما وقتی شما بگوئید برای مبارزه با فقر کشورهای اروپایی و آمریکا باید جمعیت مهاجر بیشتری بپذیرند با عکس‌العمل شگفتی روبرو می‌شوید، زیرا مردم قادر نیستند رابطه فقر جهانی و مهاجرت را درک کنند.  در بین روش‌های مختلف، در حقیقت بزرگترین مانع آزادی اقتصادی جهان امروز ما این است که کشورهای ثروتمند اجازه نمی‌دهند مردم سایر کشورها به آنجا رفته و کار کنند. از آنجائیکه دارایی اصلی فقرای جهان نیروی کار کم‌مهارت‌شان است، هیچ سیاستی بدتر از محدود کردن تقاضا برای نیروی کار کم‌مهارت نیست.  بهترین برنامه‌های مبارزه با فقر کنونی دارای بازگشت سرمایه حدود 7 درصد هستند، یعنی مثلا 4000 دلار سرمایه‌گذاری روی یک شخص می‌تواند باعث شود درآمد سالانه او 270 دلار افزایش یابد. اما کاهش محدودیتِ مهاجرتِ شغلی دارای بازگشت سرمایه‌ای تا 40 برابر بیشتر است. البته جابجایی نیروی کار باعث حل مشکلات کشورهای فقیر نمی‌شود، اما بهترین راه کمک به کسانی است که در آنجا زندگی می‌کنند. یک ویزایِ کار مثلا سه ساله به فقرا امکان کسب درآمد بسیار بزرگی می‌دهد که می‌تواند مسیر زندگی آنها را عوض کند، دستاوردی که با هیچ یک از سایر برنامه‌های فقرزدایی قابل کسب نیست.  در بحث افزایش مهاجرت چندین گزینه پیش روی کشورهای توسعه یافته وجود دارد. یک، اهدای شهروندی به مهاجرانِ با مهارت بالا مثل پزشکان و مهندسین؛ دوم، پذیرش کارگران کم‌مهارت؛ سوم، ویزای کاری کوتاه مدت به کارگران کم‌مهارت؛ و چهارم، پذیرش پناهنده، که هرکدام در نظر مردم کشور میزبان منافع و ریسک‌های متفاوتی دارند از جمله ریسک اقتصادی برای مردم محلی، ریسک امنیتی، ریسک سیاسی، ریسک فرهنگی، و ریسک اخلاقی.  طبق تحقیقات، در یک بازار کار منعطف، ریسک اقتصادی وجود نداشته و ورود مهاجرین تاثیری بر میانگین دستمزدها ندارد. افزایش تعداد کارگران کم‌مهارت خارجی عملا باعث کاهش قابل ملاحظه درآمد مردم کشور میزبان نمی‌گردد زیرا افزایش میزان مصرف و ایجاد تقاضا به رشد اقتصادی کشور میزبان کمک می‌کند. نگرانی دیگر مطرح شده سواستفاده تازه واردان از خدمات رفاهی رایگان و ارزان کشور میزبان است، اما این موضوع کاملا قابل کنترل با مقررات است و اگر کشوری بخواهد به کارگران خارجی اجازه ورود و کار دهد الزامی به ارائه خدمات رفاهی رایگان به آنها ندارد. در عمل تنها دلیل واقعی مقاومت در برابر این ایده جنبه فرهنگی است و اینکه ما از خارجی‌ها خوشمان نمی‌آید.  لنت پریچت نویسنده کتاب بگذارید بیایند 
اما در دهه‌های پیش رو کشورهای توسعه یافته با یک چالش جمعیتی هراس انگیز روبرو خواهند شد. با افزایش امید به زندگی و کاهش نرخ زاد و ولد در آمریکا و اروپا و استرالیا، جمعیت افراد پیر و بازنشسته رشد خواهد کرد درحالیکه نیروی کار کوچکتر می‌گردد. بعبارت دیگر کشورهای ثروتمند به اندازه کافی نیروی جوان نخواهند داشت و این یعنی تامین مالی برنامه‌های رفاهی مثل خدمات بهداشتی دولتی تقریبا غیرممکن خواهد بود.  راه حل اما ساده ولی از نظر سیاسی چالش برانگیز است: باز کردن مرزها به نیروی کار کشورهای فقیر. در زمانه افزایش احساسات ملی‌گرایانه و ضدخارجی، شاید شعار مهاجرتِ بیشتر خیلی محبوب نباشد، اما کشورهای ثروتمند گزینه‌های چندان دیگری ندارند. تخمین سازمان ملل نشان میدهد جمعیت نیروی کارِ بین 25 تا 64 سال کشورهای ثروتمند تا سال 2050 به میزان 18 درصد کاهش خواهد یافت، درحالیکه جمعیت افراد بالای 65 سال 38 درصد رشد خواهد نمود.  برنامه‌های رفاهی مثل سوشال سکیوریتی در این کشورها که برای تضمین ایجاد درآمد افراد مسن ساخته شده‌اند همیشه به نیروی کار جوان وابسته هستند. بعلاوه، هزینه‌های درمانی افراد پیر هم گرانتر بوده و بنابراین تمام کشورهای ثروتمند به نیروی کار جوان خود برای تامین مالی این برنامه‌ها وابسته‌اند. در عمل برای حفظ نسبت جمعیتی کنونی، تا سال 2050 حدود 380 میلیون نفر نیروی کار باید از کشورهای فقیر به ثروتمند بروند.  همزمان در پاسخ به نگرانی از تغییرات فرهنگی، سیاست‌های کشورهایی مانند کانادا، سنگاپور و بعضی کشورهای حاشیه خلیج فارس آموزنده است. استرالیا و کانادا اقدام به پذیرش مهاجرانی می‌کنند که بنظرشان بیشترین فایده اقتصادی را دارند و این اجازه داده پذیرای نیروی کار خارجی زیادی باشند، اما ایراد این سیستم عدم پاسخگویی به تقاضای بالا برای نیروی کار دارای مهارت کم و متوسط است. مدل دیگر آزموده شده در سنگاپور و کشورهای حاشیه خلیج فارس موانع بسیار کمی برای ورود نیروی کار خارجی ایجاد می‌کند ولی امکان تبدیل ویزای کار به اقامت ندارد. این مدل ضمن تامین سیستم رفاهی قوی برای شهروندان خود، در حفظ فرهنگ و انسجام اجتماعی نیز موفق بوده است، هرچند این روش می‌تواند باعث ایجاد شرایط سواستفاده و رفتار نامناسب با مهاجران گردد که خود نیازمند توجه سیاست گذاران است.لنت پریچت – استاد اقتصاد دانشگاه هاروارد و اقتصاددان سابق بانک جهانیمنابع:  https://bit.ly/38e8s7Y https://bit.ly/2LQvPNr https://bit.ly/38fJcyk https://bit.ly/3h58PWu</description>
                <category>کنجکاوی</category>
                <author>کنجکاوی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jan 2021 07:21:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیبا و اغواگر</title>
                <link>https://virgool.io/@konjkavy/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D8%BA%D9%88%D8%A7%DA%AF%D8%B1-tirfh8vlq1fg</link>
                <description>بیایید با یک سوال شروع کنیم: آیا شما فاشیست هستید؟ البته پاسخ دادن به این سوال مشکل است زیرا ما فراموش کرده‌ایم فاشیسم چیست. بعضی از این کلمه به شکلی کلی استفاده می‌کنند و بعضی دیگر آن را با ملی‌گرایی خلط می‌نمایند. نوع خفیف ملی‌گرایی یکی از بهترین اختراعات بشر بوده است. ملت‌ها جوامعی شامل میلیون‌ها انسان هستند که همدیگر را نمی‌شناسند، ولی بخاطر ملی‌گرایی ما به هموطنان خود اهمیت می‌دهیم و بطور ثمربخش با یکدیگر همکاری می‌کنیم. بعضی این تصور را دارند که بدون وجود ملی‌گرایی، جهان بهشتی مملو از صلح می‌بود، اما در عمل بدون ملی‌گرایی ما مجبور به زندگی در هرج و مرجی قبیله‌ای بودیم. اگر به آرام‌ترین و موفق‌ترین کشورهای امروز مانند سوئیس، سوئد، و ژاپن نگاه کنیم خواهیم دید که آنها دارای یک حس قوی ملی‌گرایی هستند؛ در مقابل کشورهایی که فاقد چنین حسی هستند مانند کنگو، سومالی و افغانستان عموما درگیر فقر و خشونتند.یوآل هراری نویسنده کتاب بیست و یک درس برای قرن بیست و یکماما فاشیسم چطور متفاوت از ملی‌گرایی است؟ ملی‌گرایی به من می‌گوید که ملت من بی‌همتا و متفاوت است، و من تعهدات بخصوصی نسبت به آن دارم. در مقابل فاشیسم به من می‌گوید که ملت من برتر از سایرین است و من فقط و فقط نسبت به آن تعهد دارم و نیازی نیست که به هیچ چیز و هیچکس دیگری اهمیت بدهم.البته عملا مردم دارای هویت‌های ‌متفاوت و تعهد به گروه‌های مختلف هستند؛ مثلا من می‌توانم در عین وطن‌پرستی و وفاداری به کشورم، حسی مشابه به خانواده، محله، شغل، و کل نوع بشر داشته باشم. البته این چندگانگی گاهی موجب تعارض می‌شود، اما خُب، زندگی پیچیده است.فاشیسم وقتی اتفاق می‌افتد که فرد تصمیم بگیرد پیچیدگی زندگی را ندیده گرفته و زندگی را برای خود بیش از حد ساده نماید. فاشیسم تمام هویت‌های دیگر غیر از هویت ملی را رد میکند و اصرار دارد که تنها تعهد من نسبت به ملت است، حتی اگر لازم باشد برای آن خانواده، جان انسان‌ها، حقیقت، و زیبایی را قربانی کنم. چطور یک فاشیست هنر را ارزیابی میکند، یا تصمیم می‌گیرد چه چیزی باید در مدارس تدریس شود؟ پاسخ بسیار ساده است: اینکه آیا به منافع ملت خدمت میکند یا نه؛ در این میان حقیقت اهمیتی ندارد.دهشتناکی جنگ جهانی دوم و هولوکاست به ما یادآوری میکند که این نوع تفکر چه عواقب مخوفی می‌تواند داشته باشد. اما ما معمولا به روشی ناکارآمد در مورد بدی‌های فاشیسم صحبت کرده و آن را بصورت هیولایی زشت تصویر می‌کنیم، بدون توضیح اینکه پس چطور تا این حد جذابیت دارد؛ چیزی شبیه فیلم‌های هالیوودی که در آنها شخصیت‌های منفی معمولا کریه و بدجنس و بی‌رحم هستند، حتی در برخورد با افراد خودشان. وقتی من این فیلم‌ها را می‌بینم از خودم می‌پرسم &quot;چرا اصلا کسی باید دنباله روی چنین موجودات چندش‌آوری شود؟&quot;مشکل این است که در دنیای واقعی شیطان الزاما زشت روی نیست بلکه می‌تواند بسیار زیبا بنظر برسد. این موضوع به خوبی توسط مذهب مسیحیت درک شد؛ به همین دلیل است که در هنر مسیحی شیطان عموما بصورت یک مرد جذاب تصویر میشد؛ و به همین دلیل است که مقاومت در برابر وسوسه او مشکل است.بطور مشابه، فاشیسم کاری میکند که شخص تصور کند به زیباترین و مهمترین چیز در جهان تعلق دارد: ملت. او با خود فکر میکند که &quot;به ما یاد دادند فاشیسم زشت است. اما وقتی من در آینه نگاه میکنم چیزی بسیار زیبا می‌بینم، پس ممکن نیست که من یک فاشیست باشم.&quot; و این مشکلی است که با فاشیسم داریم. وقتی درون آینه فاشیسم نگاه کنید، خود را بسیار زیباتر از آنچه هستید خواهید دید.در نهایت دموکراسی برمبنای عقلانیت نیست بلکه احساس است. اگر کسی بتواند احساسات شما را بطور کارا متاثر کند، دموکراسی تبدیل به یک نمایش خیمه شب بازی می‌گردد. در تلاش برای جلوگیری از بازگشت فاشیسم و دیکتاتوری، مهمترین سوالی که هر کدام از ما باید از خود بپرسیم این است که چه کنیم که بازیچه دست دیگران نشویم. دشمنان لیبرال دموکراسی یک روش دارند: آنها احساسات ما را هک می‌کنند، احساساتی چون ترس، تنفر، و غرور، و از آنها برای ایجاد اختلاف و نابودی دموکراسی از درون استفاده می‌نمایند. آنها نمی‌توانند این احساسات را بدون پیش زمینه ایجاد کنند، پس ضعف‌های ما را شناسایی کرده و علیه خودمان بکار می‌برند. به همین دلیل وظیفه تک‌تک ماست که ضعف‌های خود را بشناسیم تا در تله آینه فاشیسم نیافتیم.یوآل هراری – تاریخدانمنبع https://bit.ly/35mLk5O</description>
                <category>کنجکاوی</category>
                <author>کنجکاوی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jan 2021 07:05:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>