<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های koorosh seyedi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kooroshseyedi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:05:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/171438/avatar/TqJLH7.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>koorosh seyedi</title>
            <link>https://virgool.io/@kooroshseyedi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درون گرایی، چالش ها و مصائب</title>
                <link>https://virgool.io/@kooroshseyedi/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-raisvihngrn9</link>
                <description>نمی‌دانم ایده‌ی این درونگرایی از چه زمانی با من همراه است. از مدت ها پیش  یا پس از قرنطینه‌ جمعی و یا بعد از آن. شاید واقعا مستعد این حجم از  ابزورد بودن را با خودم بر دوش می‌کشیدم و حالا در دوران پسا کرونا بلفعل  شده. مدت ها بر روی یک کار انفرادی تمرکز می‌کنم که هیچ نمود خارجی ندارد.  مثلا باغبانی و سرو کله زدن با گیاهان. دیروز به عطاری رفتم و تخم چند سبزی  پرمصرف را خریدم، با یک گلدان و یک کیسه خاک. حالا هر روز چندین بار نگاهش  می‌کنم و از ذوق رویش آن بی‌تاب هستم. چیزی که بعد از چندین ساعت فقط در  حد چند کلمه درباره‌ی آن فقط نوشتم. درون گرایی ظاهرا اتفاقی نیست که بسیار  بزرگ باشد و به چشم بیاید. می‌توان در جمع و مطابق روح جمعی حرکت کرد و در  عین حال منطقه‌ی امنِ غیرقابل ظهور و نمایشی داشت و روزانه بیشتر وقت را  با آن سپری کرد. در تنهایی و سکوت و بدون وجود سوژه ای دیگر. البته از اول  هم من بدم نمی‌آمد از چنین سبک زندگی! اینکه نمود کنش های من صرفاٌ با  کانالی به نام نوشتن به جامعه متصل باشد. یک کانال یک طرفه از نوشتن در  باره‌ی هر روایتی که در زندگی واقعی و دور از چشم اجتماع(در اینجا اجتماع  به معنی دوست، آشنا و خانواده است) داشته باشم. گاه می‌توان از ابزار عکاسی  به عنوان کانال ارتباطی استفاده کرد. و گاه فیلم و نوشتن! این ارتباط و  کنش رو در رو حتا اگر هم اتفاق بیوفتد به معنی اتصال و برقراری نیست. چراکه  واجد انرژی و پتانسیل لازم برای درک عمیق دو سویه است.</description>
                <category>koorosh seyedi</category>
                <author>koorosh seyedi</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2020 00:31:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سونامیِ بدشانسی</title>
                <link>https://virgool.io/@kooroshseyedi/%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%90-%D8%A8%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C-gnkriqhv5sci</link>
                <description>اسمش را گذاشته سونامی بدشناسی! منظم کردن حجم زیاد اتفاقات بد را اینطور  معنی کرد. من به سونامی بد شانسی اعتقادی ندارم. اصلا خود بدشانسی یک توهم  است. هرچیزی که در جهان اتفاق می‌افتد بر حسب ضرورت حادث می‌شود. یعنی در  نهایت ما برآیند اختیار مطلق خودمان نیستیم. هر کنش ما مجموعه ای از  اتفاقاتی‌ست که از کودکی با خودمان آورده ایم. البته از لحاظ علمی هیچ عصب  شناسی این را اثبات نکرده است که ما در نهایت اختیار نداریم. اما چند تا از  این آزمایش های تجربی نشان می‌دهد که قبل از فرمان دادن ذهن، ناخودآگاه ما  تصمیم می‌گیرد که ما باید چه کاری را انجام بدهیم. حالا این مساله  می‌تواند همان مقولات فاهمه‌ی کانت باشد و یا هرچیز دیگر، مهم این است که  هیچ شانسی وجود ندارد. قمار هم اتفاقی شانسی نیست. البته شانس به معنای  سوبژکتیو. وگرنه در همان جبر هم خواندیم که احتمال افتادن عدد شش در یک تاس  چقدر است. تاس همان عددی را خواهد انداخت که باید؛ ولی می‌توان میزان  احتمالش را حساب کرد. عدد اما همان است که باید باشد. پس با این حال اگر ما  هم دارای شانس و اختیار نباشیم یعنی برای هر اتفاقی نباید خودمان را اذیت  کنیم. عذاب وجدان بگیریم از تصمیم هایی که می‌توانستیم بگیریم و نشد. این  خودش مثل قرص آرام بخش عمل می‌کند. در عین حال که فلسفه و منطق کامل است،  می‌توان از بعد روانکاوانه هم به آن نگاه کرد. هرچیزی که باید اتفاق  می‌افتد. نه سونامی در کار است و نه شانسی...</description>
                <category>koorosh seyedi</category>
                <author>koorosh seyedi</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2020 01:53:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن، همچون خواندن</title>
                <link>https://virgool.io/@kooroshseyedi/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-cyakw7wrykaw</link>
                <description>امروز بعد از مدت ها کافه رفتم. قهوه سفارش دادم و نشستم به کتاب خواندن.  یک پسر جوان آمد سر میزم و پرسید شما خواننده‌ی فلان گروه موسیقی هستید.  لبخند زدم و گفتم نه.. تاحالا سمت خواندن نرفتم و حتا استعدادش هم ندارم.  از شباهت من و آن خواننده تعجب کرد. آدرس اینترنتی آن گروه را ازش گرفتم و  همانجا دانلود و گوش کردم. دروغ چرا. حس خوبی داشتم وقتی کسی در یک لحظه  بالای سرم سبز شد و فکر کرد من آدم معروفی هستم. اصلاٌ معروف بودن را از  بچگی دوست داشتم. کی خوشش نمی‌آید. اما حالا دیگر این انتخاب من است.  انتخاب من این بود که فقط بنویسم. خودم هم می‌دانستم کم پیش می‌آید که کسی  حوصله‌ی خواندن نوشته های من را داشته باشد. من قبول کردم که آینده نگر  باشم. شاید روزی و در زمان خاصی نوشته های من پر سرو صدا شود. روزی حرف  هایم به درد جامعه بخورد. این را هم قبول کردم که شاید آن روز دیگر من  نباشم. فرقی نمی‌کند، دیر یا زود همه‌ی کسانی که می‌نویسند خواهند مُرد اما  مهم این است که نوشته‌هایشان جاودانه شود.</description>
                <category>koorosh seyedi</category>
                <author>koorosh seyedi</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2020 01:52:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان خاصی به ذهنم نمیرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@kooroshseyedi/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B5%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D9%87-zrcpkdvxwq0z</link>
                <description>بیست و چهار ساعت می‌شود که از اینستاگرام بیرون آمده ام. حس خوبی دارم. البته نه به اون صورت که برنگردم اما برای مدتی میخواهم نفس بکشم. یک نفس راحت به دور از تمام دغدغه های اطرافیانم و یا خبر های مزخرفی که هر روز میبینم. حالم خوب است اما این همه ی ماجرا نیست. خسته ام! به یک حالت محافظه کارانه ای نمی توانم خیلی از حرف هایم را بنویسم. و من در صورتی حالم بهتر می شود که حرف بزنم و بنویسم. فکر می کردم این خودسانسوی تا حدی خوب بشود وقتی از آن ماتم کده ی احمقانه بیرون بیایم اما نه. انگار هنوز هم چیزایی مونده. این روز ها نمی رسم زیاد کتاب بخوانم و این بزرگ ترین مشکل زندگی من است. من بدون خواندن کتاب شب ها خوابم نمی برد و باید حتما روزی دو یا سه ساعت حداقل صفحه ورق بزنم اما با تمرکز! دلم میخواهدمثل قدیم که می گفتیم از شنبه. از این شنبه به روح خودم بیشتر برسم! برای خودم وقت بذارم و احساس می کنم مدت هاست که به خودم اهمیت ندادم! من آدمی نیستم که به خودم اهمیت ندم و دوام بیارم!حوصله نوشتن نداشتم اما باید نوشت. نه برای نوشتن این بار، بلکه برای آرام شدن!koorosh-seyedi.blogfa.com</description>
                <category>koorosh seyedi</category>
                <author>koorosh seyedi</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2020 02:42:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهرام‌جی در زندگی‌ من کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@kooroshseyedi/%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%AC%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-gsrw6msiyhep</link>
                <description>بهرام جی در زندگی من کیست؟ اوایل دانشگاه بود.. شاید این موضوع برمیگردد به شش سال پیش. تحت تاثیر رشته‌ای بودیم که تازه واردش شده بودیم. من و سمیه و ریحانه کلاس را میپیچاندیم و فکر میکردیم خودمان به صورت عملی پا به میدان بگذاریم تاثیر بیشتری دارد. به خیابان ها می‌رفتیم و بیشتر هم خیابان انقلاب بودیم. با یک دستگاه ضبط صدا از مردم راجع به مشکلاتشان می‌پرسیدیم و حتا گاهی کار به سن و سال هم می‌کشید. در یکی از همین روزها که مشغول تجربه گرایی منحصر به فرد خودمان بودیم یک پسر چشم آبی مو فرفری گیرمان افتاد که اسمش هم الان یادم نیست. بعد از مصاحبه راجع به اینکه شما چه موسیقی را گوش می‌کنید شماره رد و بدل کردیم و قرار شد بعدا در یکی از پارک های همین کریم‌خان، همان که روبروی کلیساست هم‌دیگر را ببینیم.در مصاحبه حرف از این می‌زد که یک موسیقی خالص و غنی گوش می‌کند. فردی به اسم بهرام جی. ما هم در اینترنت پیدایش کردیم و این موسیقی برای ما هم جذاب شد. مخصوصاً آن آهنگ معروفِ خدایا تو گواهی. خلاصه اینکه ما بعد از آن اتفاق یک‌روز قرار گذاشتیم و رفتیم آن پارک معروف. ما نشستیم و سیگار را آتش زدیم که جا خورد. او گفت سیگار می‌کشید؟ ما جا خوردیم. گفتیم نکند از آن فازهای عرفانی و روحانی دارد که می‌گید سیگار ضرر دارد. درست فکر می‌کردیم. شدیداً مخالف سیگار بود و مدُام مارا نهی می‌کرد که سیگار نکشید ضرر دارد. او راهکار بهتری جلوی ما گذاشت و آن گُل بود! ما جا خوردیم از اینکه چقدر راجع به گُل خوب تعریف می‌کند و می‌گوید شما را به یک حال دیگر می‌برد. حالا آن پسر مو فرفری و چشم رنگی و عینکی که شبیه هری‌پاتر زده بود برای ما شده بود کسی در فازی دیگر و عجیب‌... ما اصلاً خبر نداشتیم او حتا راجع به چه فازی و چه حالی صحبت می‌کند. فقط می‌گفت گُل می‌کشد و بهرام جی گوش می‌کند و در خیابان ها راه می‌رود. ما هم از این حرکتش ترسیده بودیم و گُل برای ما تابویی بود که نشکسته بود! بعد از آن روز هم دیگر او را ندیدیم اما ریحانه گفت مدتی بعد او را دیده است که به در و دیوار خیابان نگاه می‌کند و اصلاً حواسش سر جایش نیست. او را دیگر ندیدیم‌ اما خاطره‌ی جا خوردنمان سر سیگار کشیدن و آهنگِ خدایا تو گواهیِ بهرام‌جی خاطره ای شد از آن روزها که آنقدر انرژی داشتیم که در خیابان‌ها با آدم های جدید آشنا می‌شدیم. این خاطره یکی از صد خاطره ای است که آن روزها در خیابان های تهران برای خودمان ساختیم.</description>
                <category>koorosh seyedi</category>
                <author>koorosh seyedi</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2020 03:38:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای گریه‌اش هنوز توی گوشمه!</title>
                <link>https://virgool.io/@kooroshseyedi/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87%D8%A7%D8%B4-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%87-agkwn4bqs1st</link>
                <description>صدای گریه‌اش هنوز توی گوشمه. یا صدای گریه‌ام. همون پسر بچه‌ی پونزده ساله که برای تمرین والیبال به سالن ورزشی می‌رفت‌ سالن ورزشی‌ پسر ها، فقط چند متر با سالن ورزشی دخترها فاصله داشت. با این حال هنوز مثل یه بچه ننه دلتنگ مادرش می‌شد، وقتی مادرش برای مربی‌گری می‌رفت سالن دخترها. هنوز مربی خودش نیومده بود که همون آدم بزرگ‌های تیم تصمیم گرفتن که با توپِ والیبال، فوتبال بازی کنن. به خاطر سن کمش مجبور بود که دروازه‌بان تیم باشه. وقتی کار به مساوی کشید. قوی اما با استرس روبروی دروازه وایستاده بود که حریف ضربه‌ی محکمی به توپ زد و خورد به دستش. قدرت ضربه به قدری زیاد بود که دریک لحظه حسِ بی حسی بهش دست داد و بعد شروع کرد جلوی تمام آدم بزرگا گریه کردن. درجا وسایلشو جمع کرد و به سمت سالن دخترها راه افتاد. تمام راه رو گریه می‌کرد و دستش رو گرفته بود. دستش به اندازه سه برابرِ حالت عادی باد کرده بود و از شدت درد نمی‌تونست جلوی گریه‌هاش رو بگیره. این آخرین باری بود که دست به توپ والیبال زد و در حقیقت از این بازی متنفر بود. درد ناشی از هر چیزی در نهایت منجر به تنفر نسبت به اون چیز می‌شه و بعد از اون درد، دردهای زیادی بود که احساس تنفرش رو بیشتر می‌کرد. اما دیگه‌ گریه نکرد. فقط متنفر بود و احساس درد داشت.</description>
                <category>koorosh seyedi</category>
                <author>koorosh seyedi</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2020 01:54:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به جهان های موازی اعتقاد داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@kooroshseyedi/%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-er05nu5hby9o</link>
                <description>من به جهان‌های موازی اعتقاد دارم. من در دنیاهای مختلفی زندگی می‌کنم. مثلاً دنیایی دارم که در آن آزادی کامل است. کسی برای نوشتن مورد بازخواست قرار نمی‌گیرد. هیچ اقلیتی از طرف اکثریت محکوم نمی‌شود. یک آرمان شهر کامل را در تصورم دارم که در آن زندگی می‌کنم. مردُم شهر آزاد، در خیابان انقلاب خوش‌حال و رقصان هستند. این پوزیتیویست ها که می‌گویند جهان خارجِ ما واقعیت ندارد. پس چه کاریست که بیش از حد به آن بها بدهیم. یک دنیای دیگر دارم که در آن جمعیت متمرکزی ندارد. انسان‌ها در گوشه و کنارِ کره‌ی زمین و در جنگل زندگی می‌کنند. شاید کم پیش بیاید که به هم برخورد داشته باشند. بیشتر، سرو کار ما آدم ها در آن دنیا با گونه‌هایی است که در آن جهان بیشترین تولید مثل را دارند. غورباقه در آن جهان زیاد است و سوسک هم کم! اکثراً شب ها قبل از خواب به دنیای آن می‌روم. سکوت طبیعت بکرش بی‌نظیر است. بیشتر شبیه ثورو می‌شوم که برای نوشتن کتاب والدن راهی جنگل شد. شب ها قبل از ورود به آن جهان اول جمله نیچه را در ذهنم برای خودم بازخوانی می‌کنم. &quot;جنگل را دوست دارم، شهر بد است، آن‌جا پر از شهوت پرستان است&quot;. البته اگر نیچه آن جهانِ آزادم را می‌دید که مردمَش در خیابان انقلاب خوشحالند و می‌رقصند، دیگر با این جمله‌ی خودش هم موافق نبود. من دنیاهای زیادی دارم که همیشه به این جهانِ به ظاهر واقعی ترجیح دادم!</description>
                <category>koorosh seyedi</category>
                <author>koorosh seyedi</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2020 01:52:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مفهوم زمان در دوران پسا کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@kooroshseyedi/%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-l3juisw1myn4</link>
                <description>داشتم فکر می‌کردم که هم خودم و هم اطرافیانم به یک حالت عجیبی دچار شدیم و آن این است که دیگر مثل قبل وقت نداریم. انگار که مفهوم زمان در دوران قبل و بعد از کرونا تغییر کرده است. اگر تمام فعل و انفعالات روزانه‌ی ما انسان‌ها را قبل از وجود کرونا در نظر بگیرید. پر از تنش بود و حتا میزان کارایی ما در زمان مشخصی تقریبا یکسان بود. مثلا ما می‌دانستیم که میانگین روزانه می‌توانیم چند ساعت کار کنیم و چند ساعت بخوابیم و چه زمانی را به غذا خوردن و فراغت مشغول باشیم. بعد از کرونا و بحث قرنطینه‌ی عمومی بیشتر مردم دنیا خانه نشین شدند. خانه نشینی یعنی به هم ریختن برنامه زندگی. فرض کنید خواب شما برای شرایط خاصی به هم می‌ریزد. بر اثر این بی‌خوابی بسیاری از کارهای روی روال شما به هم میریزد و حتا شاید به برخی از آن‌ها هم‌نرسید. دوران پسا کرونا و وجود قرنطینه هم چنین تداخلی را در شما بوجود آورده است. بی تحرکی بعد از دوران کرونا بدون هیچ پیش بینی باعث به‌هم ریختن ساعت هایی شده است که برای کار خاصی تنظیم‌کرده اید. حالا اگر تحرک را در یک نسبت با بازه‌ی زمانی مشخصی اندازه گیری کنید. به دلیل تحرک کمتر بعد از اتفاق کرونا باز هم به خیلی از کارهایتان نمی‌رسید. چیزی شبیه به همان اختلال بی‌خوابی اما در مقیاس بزرگ تر است. مثلا به این فکر می‌کنم که قبل از کرونا دوست داشتم در زمان خاصی بتوانم کاری را انجام بدهم و حالا که زمانش را هم پیدا کردم قادر به انجام آن نیستم. حالا یا به خاطر کم تحرکی است و یا انجام امور واجب تر. اینطور است که روند پیش روی زمان نسبت به قبل از کرونا تغییر کرده است و باز با همان مسئله‌ی معروف نسبی بودن زمان می‌رسیم. اینکه زمانی وجود دارد که نسبتش دقیقاً با تحرک جمعی در ارتباط است. این اتفاق ملموس نبوده مگر با وجود فضای مجازی و مسئله جهانی شدن. چون تمام دنیا از رسانه‌های مشترک استفاده می‌کنند و دیتاهای همین رسانه ها بر روی اشخاص تاثیر گذاشته و منجر به یک انقلاب جدید به اسم قرنطینه‌ی جهانی شده است. و با همین فرضیه قرنطینه جهانی و تغییر تحرک در بازه‌ی زمانی مشخص می‌شود نسبی بودن و تغییر آن نسبت به گذشته را گفت و شاید هم باید کم کم به زمان جدید عادت کنیم و وقتی مفهوم‌ زمان تعییر می‌کند. بی شک بر رفتار ها و کنش های‌ما هم تاثیر خواهد داشت.۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۹</description>
                <category>koorosh seyedi</category>
                <author>koorosh seyedi</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2020 01:54:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر شروعی آن چیزی نیست که فکر می‌کردی</title>
                <link>https://virgool.io/@kooroshseyedi/%D9%87%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-ccuuoips57v1</link>
                <description>این جمله در مغزم رژه می‌رود. بی هوا دلم خواست که بعد از سال‌ها و برای اولین بار دغدغه‌ام بشود وبلاگ نویسی و با نگاهی دیگر دلم بخواهد که از فضای مجازی شلوغ تر فاصله بگیرم. البته در یک ماه گذشته چند باری حرفش بود که این کار را انجام بدهم امّا نتوانستم همت کنم و زودتر از این‌ها دست به کار بشوم. امروز به دوستی می‌گفتم که دارم دلم می‌خواهد برگردم به دورانِ دغدغه‌ی وبلاگ، به جای اینکه دغدغه‌ام بشود عکس‌های اینستاگرامی! می‌گفت:« مخاطب ندارد » و من گفتم:« مهم الان نیست» و این حرفم یعنی مهم مخاطب نیست. البته کدام نویسنده‌ای پیدا می‌شود که مخاطب برایش مهم نباشد! اما حرف من این است که مخاطبش بالاخره پیدا می‌شود. باید قبول کرد که یکی از عمده ترین دلایلی که خواستم بنویسم این است که حالم را خوب می‌کند. حتا اگر یک نفر هم پیدا بشود و وقت بگذارد و دنیای مرا بخواند برایم همیشه جذاب بوده. اینطور شد که در اولین متن خواستم توضیحی درباره‌ی کاری که می‌کنم بنویسم. بالاخره هر اتفاقی نیازمند یک پیشگفتار و مقدمه است و مقدمه‌ی من ساده بود و بی حاشیه! می‌خواهم بنویسم. همین.هرچند که فکرش را نمی‌کردم که جلوی تلویزیون و در بدترین حالتِ ممکن بنیشم و بنویسم. پر از دغدغه! اما نمی‌خواهم تحت هیچ شرایطی، مشکلات فعلی من ضربه‌ای به نوشتنم وارد کند. مبنای من برای آینده‌ی این وبلاگ نوشتن است. بدون هیچ حرفی و حرف از همه چیز! حتا وقت هایی که مثل الان فکر کردم که نباید بنویسم چون تمرکز ندارم هم بنویسم. حتا به چشم یک تمرین هم می‌شود به آن نگاه کرد. تمرینی که نباید از آن ساده گذشت. من فکر می‌کنم این حرف که چشمه‌ی نوشتن فلان کس کور و خشک شده است غلط است. ما آدم‌ها برای هر لحظه‌مان حرفی برای گفتن داریم. حالا چه با خودمان و چه با دیگران. اما اینکه بخواهیم آن حرف‌ها در ذهن‌مان بماند و به جهانِ خارج منتثل نکنیم بحث دیگری است. قسمتی از همین بحرانِ چشمه‌ی خشک شده بر می‌گردد به عدم اعتماد به نفس که فکر می‌کنم در این لحظه که این مطالب را می‌نویسم فاقد آن هستم. پس آنقدر ها هم نباید تمرینی به آن نگاه کرد. شاید در همین لحظه که به قولی تمرین نوشتن را انجام می‌دهم فکری به ذهنم برسد که نوشتن و منتشر کردن آن جای در لحظه‌ای متفاوت به درد کسی بخورد (و شاید هم نه).21 اردیبهشت ماه 1399</description>
                <category>koorosh seyedi</category>
                <author>koorosh seyedi</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2020 01:51:48 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>