<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کوروش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@koroush_wdi</link>
        <description>بیشتر از زندگی،رویا پردازی میکنم. اونقدر که رویاهامو میارم تو زندگی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:09:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2266826/avatar/gjSIpU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کوروش</title>
            <link>https://virgool.io/@koroush_wdi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ارباب نجواها</title>
                <link>https://virgool.io/@koroush_wdi/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A7-syboshaeee8w</link>
                <description>اسپین آف زاغ نخستین، ارباب نجواهادر دنیا رازهایی هست که ندانستنش کمک می کند با خیال آسوده و ذهنی خالی از پیچیدگی ها و رمز و راز زندگی کنید. در زمین حفره ها و دره هایی هست  مملو از نفرین و تاریکی، که در زمان لزوم و دستوراربابان آلامیت، از ریختن خون و کشتن هیچ موجودی دریع نمی کنند.زندگی من در شبی مهتابی، در کنار برکه ای بر بلندای کوهستان،آغاز شد.وقتی چشمانم را باز کردم نیمی از بدنم در آب و نیمی دیگر بر کرانه برکه بود. من از آن برکه متولد شدم. نه از پدر و مادر! در اولین ساعات زندگیم بر روی زمین، بعنوان موجودی که نمیدانست کیست، در بی خبرترین و بی دانش ترین و پر احساس ترین نسخه خود، عریان، پر از حس های گوناگون و غیر قابل تفکیک از درد، ضعف،ترس و اضطراب، بی قدرت تکلم، اطرافم را تماشا کردم. دستانم را حرکت دادم و تماشا یشان کردم. به سر انگشتانم که چطور میتوانستم کنترلشان کنم؟ کنترل عجیبی که نمیفهمیدم حرکت پیش از تصمیم من اتفاق می افتاد یا بعد از تصمیمم! چگونه این جسم به اراده ای که هیچ شناخت و دانشی نسبت به آن ندارم،حرکت میکند؟ اراده ای به اراده ام ندارم! چگونه هر چیزی که در جسمم هست به سادگی بدون فکر کردن یا اتخاذ  تصمییم جدی حرکت می کرد!؟ این شگفت انگیزترین چیزی بود که تا امروز بعد از هزاران سال، درکش نکردم.خوابم برد و در نخستین طلوع آفتاب زندگی با صدای دعوای دو لاکپشت بر سر تکه علفی روی دریاچه بیدار شدم.مسئله ساده ای بود و دو لاکپشت هم مشکلی بر تقسیم غذا نداشتند. دعوی بر سر کیفیت تقسیم بود. دعوای آشنا. کم کم چیزهای جدیدی شنیدم،کم کم همه چیز را شنیدم. هر صدا و هر فکری، هر نجوا و هر آوازی که از اطراف می شندیم را میفهمیدم. من به هر زبان میفهمیدم ولی به هیچ زبان قدرت تکلم نداشتم. صدای آواز پرنده ها، دلبری و حرف دل خرگوش ماده برابر جنس نرینه اش. صدای درد دل دو درخت مجاور از تنهایی و عمر طولانی! صدای سوسماری را شنیدم که با تعجب از کنارم می گذشت و چون نتوانتست فقط برای خودش غر بزند از من پرسید تو دیگر چه جانوری هستی؟ تا حالا اینجا ندیده بودمت؟ لازم است از این پس از تو هم بترسم؟ سعی هم نکردم جوابش را بدهم چون نمی دانستم کیستم و نمی دانستم چطور می توانم جواب بدهم.دستم را به سمتش دراز کردم که لمسش کنم اما سوسمار لغزید و رفت و من برای اولین بار در زندگی ، رفتن را دیدم. به خودم نگاه کردم، پاهایم را در آب دیدم و سعی کردم مثل سوسمار خزیدن را امتحان کنم. توانستم و خیلی سریع توانستم حرکت کنم. آسان بود و این نخستین حرکتم و نخستین رفتنم از دریاچه بود.هنوز هم گاهی در خواب می بینم که سرعتم وقتی که میخزم بیشتر است! به بوته تمشکی رسیدم. محو رنگهای زیبایش شدم. غریضه مرا به سمت چیدن تمشک هدایتم کرد،ادامه داد و به سمت خوردن نخستین میوه راهنماییم کرد. &quot;خوشمزه&quot; را فهمیدم و نخستین لذت زندگی را درک کردم. لذت مزه. بعدها مزه ها را در نجواها هم درک کردم. دوباره دستم را دراز کردم برای چیدن تمشکی که دورتر بود و چیدمش! احساس کردم بوته نگاهم می کند، دیدم که هیچ تمشکی از بوته، از من دور نیست چراکه بوته با مهربانی میوه هایش را تقدیمم می کرد.من لبخند بوته را دیدم و پاسخ دادم.صدای دیگری و جسم دیگری را از پشت بوته ها دیدم. توله خرسی بود که صبحگاه برای خوردن صبحانه اش آمده بود و از مادر و برادرخواهرهایش جدا مانده بود. با دیدن من چند لحظه بی حرکت ماند و قتی دستم را به سمتش دراز کردم، ترسید و روی دو پا ایستاد. با ترس و اضطراب از آنچه میدید، خزنده ای جدید در اطراف خانه اش، بی شباهت به سوسمار، بهت زده تماشایم می کرد و نمی دانست که باید فرار کند یا بماند و بجنگد. مادرش را صدا کرد و من ندانستم مادر چیست! سعی کردم در ذهنم با او ارتباط برقرار کنم و اطمینان دهم که خطری ندارم و جز شنیدن و خزیدن و اخیرا تمشک خوردن کاری از من بر نمی آید! تلاشم بی فایده بود و و او بی وقفه مادرش را صدا می کرد.مادرش که احتمالا مشغول تمشک خوردن در حوالی چند بوته آن طرف تر بود، سر رسید و من دیدم که چطور یک بچه با دیدن مادرش آرام می شود. پشت پاهای تنومند مادرش پنهان شد و بقیه ماجرا را دزدکی تماشا کرد. خرس مادر در اولین اقدام روی پاهایش ایستاد و با خشم و آمادگی جنگی مرا زیر نظر گرفت. اما حمله نکرد و رفت. نفس راحتی کشیدم. چون می توانست زندگیم را کوتاه کند. آن دو رفتند و من نفس راحتی کشیدم. آرام که شدم، رفتارهای دو خرس را مرور کردم، که چطور روی چهار دست و پا و روی دو پا راه رفتند. سعی کردم تقلید کنم و روی دوپا بایستم. خودم را به درختی که نزدیکم بود چسباندم و آرام آرام خودم را بالا کشیدم . سعی کردم بایستم و زمین نخورم. حفظ تعادلم ساخت بود و وقتی اولین قدم را برداشتم زمین خوردم. باز هم تلاش کردم و باز هم زمین خوردم. تمرکز کردم و سعی کردم هربار که تعادلم را از دست میدهم نیفتم و در عوض روی دستهایم فرود بیایم،شبیه خرس ها یا روی دوپا یا روی چهار دست و پا راه بروم. باید راه میرفتم.به همین ترتیب ادامه دادم تا بعد از چند مرتبه افت و خیز توانستم تعادلم را حفظ کنم و راه بروم. بعدش دویدم! وقتی بدون فکر و تمرکز توانستم راه بروم، دوباره صداها را شنیدم، سرم پر شد از نجواهای اطراف.دنبال هر صدایی رفتم و هر ردی از نجوا را دنبال کردم.آفتاب در بلندای آسمان بود که به کوه های سنگی رسیدم.اشکالی متفاوت از آنچه از شب قبل دیده بودم ونجواهایی متوافت از آنچه تا آن لحظه شنیدم. صدایی که شباهتی به صدای گیاهان و جانوران نداشت،این حتی آوای صخره هم نبود. پیشانیم را به  دیواره چسباندم تا شاید بهتر درکش کنم. صدا از جنس من بود اما محبوس در سنگ ! رازی در دل آن سنگ ها نهفته بود که من از آن بی خبر بودم.دیوار را لمس کردم. حتی با دستانم میشنیدم! آنقدر صدا ها در گوشم و در سرم پیچید و بلند شد که قدرت تفکیک صداها را از دست دادم و با سردردی شدید از دیوار جدا شدم و به زمین افتادم. کنارم تخته سنگی بود. نشستم و کمی که حالم جا آمد به اطرافم نگاه کردم. پشت سر پر از درخت بود و راهی که ندیده از آن عبور کردم و به اینجا رسیدم. روبرو اما دو کوه سنگی بلند و دیواری کوهستانی بود. بدون هیچ دری که بشود از آن رد شد. زاغی از پشت سر و از روی سرم پرواز کرد و دقیقا روبروی صورتم شروع کرد به بال زدن و نگاه کردن در چشمانم. از چشمانش خاطراتش را دیدم که به هرسو پرواز و از بالا به هر آنچه در زمین بود مسلط بود. پرواز به نظرم جذاب تر از راه رفتن و دویدن آمد، خصوصا که پرنده هم راه می رود هم پرواز می کند. چه موجود خوشبختی! دیدن تمام راهی که آمدم از بالا، دیدن برکه اول از بالا، دیدن خزیدنم از بالا، ملاقاتم با بوته تمشک، ماجرای ایستادنم و تلوتلوخوردن هایم ... از بالا! این زاغ از پی من آمده بود! و بعد فضای پشت دیوار از بالا. چیزی پشت آن دیوارهای اسرارآمیز و بلند نبود جز جنگلی با برگ های بیرنگ  که در زیرتابش خورشید مانند بلوری طلایی می درخشیدند.در چشمانش موجود دیگری دیدم، با قدی به بلندی درخت و شنلی بر تن که به چشمان زاغ خیره بود و لحظاتی بعد او را در مقابلم دیدم که ایستاده اما نه روی زمین و به من مینگریست.او شابان، فرمانروای جن های کوهستان،فرمانروای شهر اسرارآمیز و پنهان آکارد بود که برای دیدار من از دیوار گذشته بود.شنلش را به من داد تا تن عریانم را بپوشانم. با او ازمیانه دیوار گذشتم و در پشت دیوار زیر درختان از دروازه ای که پدیدار شد، وارد شهر آکارد شدم.شهری شبیه به هرم معکوس که هم در عمق زمین بود و هم در بلندای آسمان. من نخستین آنیس، از غذای جن های کوهستان خوردم، از لباسهایشان پوشیدم، از دانش کهنشان آموختم. به واسطه استعدادم در درک زبان موجودات و برقراری ارتباط بی کلامی با آنها، در دربار شابان ، مقام ارباب نجواها را به من اعطا کردند تا هرآنچه در دنیای بیرون می گذشت را تحلیل و هر آنچه برای بقا و زندگی آکاردین ضروری بود، را به اطلاع شابان برسانم.&quot;زاغ نخستین&quot; عنوانی بود که سایرین به من دادند، چراکه من زاغ های بسیار در سراسر سرزمین میانه، از آن سوی دماوند تا گارگو، از میکالا تا سامینا در اختیار داشتم که دنیای بیرون را از چشمان آنها میدیدم  و گاهی نجواهایم را از زبان انها به آنیس ها می رساندم.من از چشمان زاغ هایم، زایش دیگر آنیس ها را دیدم، آنیس های عریان، بی زبان، بی دانش که در گوشه و کنار سرزمین میانه، از درخت، از زمین، از دریا، از رودخانه زاده شدند. بی آنکه پدر و مادری داشته باشند، بی آنکه شابانی آنها را دریابد ، تنشان را بپوشاند و شکمشان را سیر کند، شروع کردند به خزیدن،امتحان کردن طعم علف. بیمار شدنشان را دیدم، مردنشان را دیدم. شکار شدنشان توسط حیوانات وحشی را دیدم. من نخستین راه رفتن های آن ها را دیدم، نخستین دعوای آنیس ها را دیدم، نخستین قتل را که آنیسی برای بدست آوردن جنس مادینه، هم نوعش را با سنگ به قتل رساند، و تجاوز را دیدم. من نخستین عشق را دیدم، نخستین نوزاد را دیدم که چگونه مادرش از زایش نوزاد متعجب بود. نخستین عشق مادرانه، نخستین غیرت پدرانه برای مراقبت از نوزاد و جنس مادینه را دیدم.من ، گویی از نژادی دیگر، در مقامی بالاتر، شاهد رنج ها و زندگی سخت آنیس ها بودم.ولی من هم نوعشان بودم و بی شک اگر استعداد شنیدنم نبود، من در عذابی مشترک با آنها، آن بیرون در حال دست و پا زدن برای زنده ماندن بودم.از شابان خواستم اجازه دهد که بتوانم اندکی از علم آکارد را به برخی از هم نوعانم آموزش دهم، که کمی راحت تر زندگی کنند.ولی شابان مخالف بر هم زدن نظم طبیعت بود و مرا هم از انجام این کار بر حذر داشت. او معتقد بود این کار به زودی آنیس ها را در وضعیتی قرار خواهد داد که برای بدست آوردن دانش بیشتر، حریص تر و در نهایت آن ها را تهدید بر علیه اجنه می دانست.ولی من تصمیمم را گرفته بودم و نمیخواستم بیش از این شاهد فلاکت ها و جنایات هم نوعانم در حق یکدیگر باشم. تصمییم گرفتم قوانینی برای زندگی جمعی تدوین کنم. قوانینی که از زندگی در آکارد آموخته بودم و آن را از طریق زاغ های تحت فرمانم به آگاهی آنیس هایی که قدرت دریافت نجواها را داشتند رساندم. طی صدها سال در سراسر سرزمین میانه، قوانینی حاکم شد که امکان زندگی جمعی را فراهم کرد،آنیس ها در کنار هم آموختند، آموزش دادند، آتش روشن کردند و از محصولات زمین هایشان غذا پختند.من شاهد پیشرفت هم نوعانم بودم و از اینکه روزی برای اینکار توسط شابان محاکمه شوم، ترسی نداشتم. معتقدم شابان هم می دانست، اما چون من انتخاب او بودم، همیشه ادعای کمک رساندن من به هم نوعانم توسط دربار و دیگر آکاردین را منکر می شد و پیشرفت آنیس ها را به هوش زیاد و قدرت یادگیریشان نسبت می داد.روزی که آمین برای دیدار شابان به آکارد آمد، در اولین دیدار،در قلبم نجوایش را شندیم که گفت: من شاهد تمام تلاش هایت برای کمک به هم نوعانت بودم. از تو سپاسگذارم!و من دانستم پادشاه حقیقی تمام سرزمین میانه، کسی که تاریکی های دماوند را از بین می برد، آغاز کرده.</description>
                <category>کوروش</category>
                <author>کوروش</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2024 18:49:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>DUSIG</title>
                <link>https://virgool.io/@koroush_wdi/dusig-xiqmlzhnpa84</link>
                <description>به سرعت خودم رو به کپر &quot;کارو&quot; رسوندم و وارد شدم. خوابیده بود و داشت خواب میدید. چون صورتش شبیه یه آدم مرده بود و من این حالت رو بارها دیدم که بعدش بیدار می شه و خواب تکراریش برای فارید تعریف می کنه. اگر بیدار بشه دنبال فارید می گرده که خواب رو براش تعریف کنه.خودم رو رسوندم بهش و جلوی صورتش شروع کردم به بال زدن. سعی کردن انقدر محکم و سریع بال بزنم که بیدارش کنم، تا بگرده دنبال فارید. وقتی پیداش نکنه میتونم متوجهش کنم که دنبالم راه بیفته که برسونمش به چاه، که فارید رو نجاتش بدیم.داشتم تور ماهیگیری روبالا  میکشیدم که صدایی از دوردست ها شنیدم، صدایی که باد از ساحل به سمتم  می آورد. به صدا که توجه کردم تور محو شد و دیدم روی تختخوابم و &quot;زاغ آکارد&quot; جلوی صورتم داره بال بال میزنه. از تختم پایین اومدم و فارید رو صدا کردم، معمولا دم در می نشست و اگر جایی میرفت تو بیداری من میرفت نه وقتی که خوابم. چند بار صداش کردم و پیداش نشد. هیچ اثری ازش نبود. سر برگردوندم و زاغ آکارد رو دیدم که بهم زل زده. حس کردم برای فارید اتفاقی افتاده و چون زاغ آکارد اینجاست، حتما پیغامی آورده و میدونه فارید کجاست.بهش فهموندم که باید دنبالم بیاد تا فارید رو پیدا کنه. باید تا دیر نشده نجاتش بدیم. 11 ماه پیش که اون اتفاق افتاد، همه میگفتن که کارو عقلش رو از دست داده. نه اینکه عقلش رو از دست داده باشه و چیزی نفهمه، انگاری بیشتر میفهمه و همین از نظر خیلی ها یعنی دیوونگی. برای همینم دیگه با کسی حرف نمیزنه. تنها کسی که صداش رو میشنوه فارید هست و خودش.بهش فهموندم که باید دنبالم راه بیفته و فهمید.سرعت پروازم رو باهاش هماهنگ کردم که گمم نکنه و تو دیدش باشم.هنوز گیج رویا بودم، داشتم تلو تلو میخوردم و میدویدم و با چشم های باز رویا میدیدم، گاهی موج به صورتم میخورد و گاهی زبری برگهای نیزار صورتم رو میبرید. گاهی پاهام تو قایق سر میخورد و گاهی شن های نرم و داغ پاهامو میسوزوندن. زاغ رو میدیدم و نمیدیدم ، ولی اونقدری هوشیار بودم کهبدونم باید تعقیبش کنم. فهمیم کجا میبرتم. دعا کردم که از چاه رد بشه و اون اتفاق تکرار نشده باشه. ولی این اتفاق نیفتاد و زاغ به داخل چاه پرواز کرد و بعد از چند لحظه برگشت روی دیواره چاه نشست.تقریبا مطمئن بودم که کارو با دیدن چاه میفهمه قضیه از چه قراره و من برای اینکه لحظه ای رو برای تردید داشتنش از دست ندم به محض اینکه به چاه رسیدم به داخلش شیرجه زدم و بعد روی دیواره چاه نشستم. به داخل چاه اشاره کردم و امیدوار بودم که سریعتر یه کاری بکنه. از عقب تر که میومد دید چکار کردم و به محض رسیدن طناب روی چاه رو به درخت کنار چاه محکم کرد و همینطور که اسم فارید رو زمزمه میکرد از چاه پایین رفت.از دیواره چاه که پایین میرفتم مطمئن نبودم میتونم فارید رو زنده بیرون بیارم. چاه عمیقی بود و اگر فارید سقوط کرده باشه... کاش اینجا پیداش نکنم. به ته چاه که رسیدم پاهام روی خشکی فرود اومدن. وقت خشکی چاه بود و این عجیب نبود. اون پایین تاریک بود و من چیزی نمیدیدم. رو زانو نشستم و با دستم کف چاه رو میگشتم به این امید که فارید رو پیدا نکنم. اسمش رو صدا کردم و چیزی جز پژواک صدای خودم که در محیط دیواره چاه به گردش درمیومدن چیزی نمیشندیدم. تقریبا مطمئن شدم که خبری از فارید نیست و کمی خیال آسوده نشستم. با این حال یه بار دیگه بلند اسمش رو صدا زدم و سرم رو به دیواره سرد سنگی چاه تکیه دادم. عین یه آدم احمق ته یه چاه عمیق و خشک  نشستم و دارم فارید رو صدا میکنم و دلیل اومدنم تا اینجا هم یه زاغ بوده ،اگرچه اون  زاغ رو پرنده باهوشی میدونستم ولی چرا من رو کشوند اینجا؟ شاید مردم درست میگن و من واقعا دیوونم که فکر میکنم یه زاغ میتونه باهوش باشه، اونقدری که راهنماییم کنه فارید رو پیدا کنم. دلم به حال خودم سوخت و وقتی دوباره اون رویاها رو جلوی چشمام دیدم، گریه کردم.کایلا رو میدیدم که با صورت بی مانند در زیبایی، با چشمانی که مثل ستاره می درخشید، دستانش رو دور گردنم حلقه کرده و با من حرف میزنه. به زبونی که نمیفهمم. ولی من بی نیاز از فهمیدن کلماتش، مسحور زیبایی و آهنگ صداشم. مثل نجوای گل در گوش شاپرک.منتظر بودم که کارو، فارید رو از چاه بیاره بیرون. از عمق چاه چند باری صدای مبهم شندیم که مثل باد تو گوشم پیچید و نجوایی که نفهمیدم. ولی از اونها خبری نشد. طناب بی حرکت، بدون اینکه کششی در اون بوجود بیاد که امیدوارم کنه دارن از چاه میان بالا، سر جاش  ثابت بود.مدتی به همون ترتیب گذشت و من لرزشی در زمین احساس کردم. زمین لرزه ای که شدید نبود اما میتونست دیواره چاه رو روی سرشون آوار کنه! نمیدونستم باید چطوری خبر بدم؛ خواستم پرواز کنم که دیدم از درز لای سنگ های دیواره چاه، آب سرازیر شده و هنوز چند لحظه نگذشته بود که حجم آب اونقدری زیاد شده که انگار یه موج از دریا وارد چاه شده!بالهام رو باز کردم و آماده پریدن شدم ولی این قدرت از من گرفته شده بود و فقط میتونستم بمونم و تماشا کنم. دیواره نریخت اما چاه پر از آب شد!و من در تمام زندگیم همچین چیزی رو ندیدم. چه زمانی که در آکارد بودم چه بعدش که اینجا در میاکالا زندگی کردم.چند روز دیگه میشه یازده سال که اون اتفاق افتاد. یه شب معمولی عین بقیه شبهایی که برای ماهیگیری توی دریا بودیم.داشتم برای بالا کشیدن تور آماده می شدم که اون گرداب پیداش شد و من و قایقم رو تو خودش فرو برد. اون بهترین اتفاق زندگیم بود.آه کایلای زیبای من. اون شب بود که فهمیدم توی دنیا چیزهایی هست که ما ازشون بی خبریم و حتی وقتی با اونها روبرو میشیم  یا در معرضش قرار میگیریم، اونقدری میفهمیم که بهمون اجازه میدن! اونقدری بر میداریم که مشخص کردن.زمین خشک ته چاه شکافته شد و با فشار آبی که از بالا رو سرم ریخت،به داخل شکافی که باز شد کشیده شدم. افکارم مابین روشنی خاطرات کایلا و تاریکی چاه و سقوط از چاه، سوسو می زد. در اختیار و در دستان سرنوشت خودم رو اونقدر مطیع دیدم که کوچکترین تلاشی برای نجات نکردم.نمیتونستم اتفاقات اطرافم رو درک کنم.رو در روی &quot;دوسیگ&quot;،محو تماشای همراه و دوست گمشدم بودم. در چشمان همدیگه، خاطراتمون رو تماشا کردیم و من چقدر از این سقوط خوشحال بودم.از نجواهایی که در سرم میپیچید، تا تصمیمم به روبرو شدن با سرنوشت، تصمیمم به سقوط در چاهی که یکبار دوسیگ رو از من گرفت و اینبار بهم برگردوند. شاید بشه گفت همه این اتفاقات فقط حادثه نبوده و بایدهایی بود که اتفاق افتاد و ما مثل حلقه های وسط زنجیر وظیفمون وصل کردن و وصل نگه داشتنه ،تا یه روز، کسی که باید، کاری که باید رو انجام بده.از روزی که فکر میکردم از دستش دادم، گفتم، که چی به سرم اومد، که چقدر غمگین بودم و چقدر مقصر بودن در اون اتفاق آزارم میداد. ازش خواستم که با من بیاد و اگر نمیتونه من رو همراهش ببره.اگر خوابم بیدارم نکنه، من بدون اون نصف و نیمه ام.دوسیگ که انگار صدها سال زندگی و مردن رو تجربه کرده باشه، گردنش رو خم کرد و با مهربونی بهم گفت: این تصمیم ما نیست.تو باید در کنار کارو بمونی. نه به خاطر اون،به خاطر &quot;آمین&quot; که به زودی با بزرگترین موجی که دریا به خودش دیده وارد دنیای آدم ها میشه. و این رو به خاطر داشته باش، با اینکه  اون شبیه به آدمهاست، یه آدم معمولی نیست. مراقبش باش و اجازه نده قلبش به سمت تاریکی بره. اون میتونه تاریک تر از هر تاریکی دنیا و زندگی ها رو نابود کنه، و اگر قلبش به سمت روشنایی بره، تنها امید انسانها برای نجات زندگی روی زمین خواهد بود.وقتش که برسه، باید تا دریاچه کایلا همراهیش کنی. وقتش که برسه، دوباره منو میبینی. تو همیشه همراه اون خواهی بود. از امروز تا پایان زندگی انسان روی زمین، تو همراه آمین خواهی بود. این تصمیم و خواست کایلاست.مطمئنم که دیوونه بودن صفتی خوبی برای منه! در اعماق زمین زیر یه چاه عمیق، عین ماهی نفس می کشم و شاهد مکالمه دو سگم! اونقدر چیزهای عجیب دیدم که اگر خودمم تبدیل به سگ بشم تعجب نمیکنم. ولی آمین کیه که باید مراقبش باشیم. کیه که از دریا میاد و کایلا خواسته مراقبش باشیم؟ از دریایی که روزی کایلا، پیدام کرد.</description>
                <category>کوروش</category>
                <author>کوروش</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 16:06:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید در منطقه آزاد بندر امیراباد ملک بخریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@koroush_wdi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%84%DA%A9-%D8%A8%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%85-jndjuijfvjut</link>
                <description>آنچه برای سرمایه گذاری در بخش املاک منطقه آزاد امیرآباد باید بدانیدخرید ملک در اطرف بنادر همیشه برای سرمایه گذاران جذاب بوده و بعنوان کالایی که ارزش افزوده زیادی به آن تعلق می گیرد شناخته می شود. ولی گاها برخی اتفاقات، تصمیمات و تغییرات در منطقه باعث می گردد ارزش ملک به طور تصاعدی افزایش یابد.از جمله این اتفاقات می توان به ارتقا بندر از حالت معمول به منطقه ویژه اشاره کرد که به لحاظ کاربردی و ارزش بازرگانی در رتبه بالاتر قرار می گیرد. به همین خاطر مورد توجه بیشتر سرمایه گذاران حوزه املاک قرار می گیرد. در منطقه ویژه حضور سرمایه گذاران خارجی به منظور ثبت شرکت و احداث کارخانجات در اراضی سرمایه گذاری با مالکیت 100% خارجی مطرح است.اتفاقی که در سالهای اخیر در بندر امیرآباد افتاد و این منطقه را بالاتر از بنادر قدیمی تر فریدونکنار و نوشهر در تراز اول بنادر شمال کشور قرار داد.همچنین برنامه جهانی حمل و نقل سریع و اقتصادی، با عنوان کریدور شمال- جنوب، که جنوب و شرق آسیا به خصوص چین و هند را از طریق بنادر جنوب و شمال ایران، به کشورهای شمالی اروپا و اسکاندیناوی متصل می نماید، همیشه جزئی از فاکتورهای ارزش ساز منطقه بوده است. مقرون به صرفه کردن جزو ارکان اصلی تجارت می باشد و لذا ارزش افزوده اراضی همیشه متاثر از این مسئله هم بوده است.در چند هفته اخیر ارتقا منطقه ویژه به منطقه آزاد مورد تصویب مجلس شورای اسلامی و شورای نگهبان قرار گرفت و طرح منطقه آزادی بندر امیرآباد در اختیار دولت قرار گرفت. در چند ماه آینده با استقرار شورای عالی منطقه آزاد در منطقه و اجرایی شدن منطقه آزاد، شاهد توسعه بازرگانی و افزایش حضور بازرگانان خارجی در منطقه خواهیم بود. آنچه که بندر امیرآباد را ازسایر بنادر شمال کشور متمایز می کند، دسترسی های مناسب،اراضی گسترده و زیرساخت های مناسب بازرگانی می باشد. این منطقه در آینده نزدیک شاهد ورود سرمایه گذاران چینی،روسی و هندی خواهد بود. با اجرایی شدن طرح منطقه آزاد بندر امیرآباد، تردد خودروهای خارجی در منطقه با سهولت زیادی انجام میگیرد و لذا با توجه به اینکه شمال کشور همیشه مورد توجه ایرانیان بوده، ورود ایرانیان هم برای سرمایه گذاری و یا مالکیت اراضی باغی و ویلایی بیشتر از قبل خواهد شد.ارزش اراضی اطراف منطقه آزاد برای هر گروه از سرمایه گذاران به شیوه متفاوتی تعریف و توجیه می گردد. ولی همه گروه ها در بهره مندی از ارزش افزوده فوق تصاعدی اراضی مشترک هستند.بازرگان هایی که در حوزه واردات غلات حضور دارند و آگاه به مسائلی مانند دموراژ کشتی، تامین انبار، هزینه انبارداری، هزینه تمام شده ترخیص هستند، بیش از سایرین ارزش این اراضی را درک می کنند.در ادامه محدودیت های مربوط به اراضی با ارزش اطراف منطقه آزاد را بررسی خواهیم نمود، تا به المان محدودیت زمان، محدودیت اراضی قابل بهره برداری هم اضافه گردد.محدودیت های مالکیت و کاربری اراضی در محدوده بندر امیرآباداستان های شمالی ایران شامل مازندران، گیلان و گلستان،بعنوان باریکه سبز کشاورزی،گردشگری و بازرگانی شناخته می شود.به این معنی که در آمایش سرزمینی، می بایست به هر سه مورد دقت گردد. این استانها به دلیل شرایط آب و هوایی، جغرافیای مناسب و خاک حاصلخیز، در رتبه اول تولیدات کشاورزی قرار دارند و لذا کاربری کلیه زمین ها در این استان ها در وهله اول کشاورزی می باشد و کاربری های دیگر در اولویت های بعد قرار می گیرد. از همین رو ، مسئله تغییر کاربری از بخش کشاورزی به بخش مسکونی و یا صنعتی،سخت و در سال های اخیر صدور این گونه مجوزات بسیار سختگیرانه تر شده است و تا جایی که طبق قوانین جدید اگر زمینی قابل کشت باشد، و یا زمین های اطراف آن مورد کشت و زرع باشد، آن زمین قابل تغییر کاربری نیست.ولی با فرض اینکه زمین مذکوز قابل کشت نباشد و زمین های اطراف هم قابل کشت نباشند و این فرضیه را ثابت نماید که قابلیت کشت به هیچ وجه برای زمین قابل تصور نیست، در صورت داشتن سند تک برگ،درخواست تغییر کاربری به کمیسیون امور زیربنایی و پس از آن به سازمان همیاری شهرداری ها ارجاع داده می شود، و پس از صرف زمان نزدیک به 18 ماه پروانه مذکور صادر می گردد.موضوع دیگر املاک حاشیه بندر به پلاک 82 مشهور می باشد که طبق بررسی های انجام شده از 8000 هکتار املاک حاشیه بندر، حدود نیمی از اراضی مربوط به بانک زمین می باشد. استعلام این اراضی به سادگی و تنها با داشتن 4 نقطه از زمین، از سازمان منابع طبیعی قابل دریافت می باشد. این اراضی در سالهای قبل به صورت اقساطی در اختیار بهره برداران قرار گرفت و برای آن سند اصلاحات اراضی صادر گردید.با عدم پرداخت اقساط،این اراضی در اختیار دولت قرار گرفت. هیچ گونه محدثاتی برای این زمین ها قابل اجرا نمی باشد. حتی دیوار کشی! در این گونه اراضی صرفا کشت و زرع قابل اجراست و هیچ گونه مجوز ثانویه برای این زمین های صادر نمی گردد. قول نامه های این املاک توسط شورای روستاهای تابعه تایید می گردد. ولی برای این زمین ها هیچ گونه سندی صادر نمی گردد. بدون سند هم هیچ گونه مجوزی قابل پیگیری نیست و چون در تمامی سالها این اراضی مورد کشت و زرع قرار گرفته و در تصاویر ماهواره ایی گوگل در سالهای اخیر این مسئله به سادگی قابل رویت می باشد، پس از چند سال دوندگی هیچ گونه ترفیعی دست یافتنی نیست.این مسائل نشان دهنده این است که زمین های اطراف بندر تا چه اندازه با محدودیت همراه است. لذا با توجه به یکتا بودن منطقه آزاد امیرآباد، ثابت بود اراضی و افزوده شدن بر شمار متقاضیان و سرمایه گذاران، ارزش اراضی از حالت نرمال خارج شده و در ماه های آینده افزایش قیمت بی سابقه ای را تجربه خواهد کرد.مسئله بسیار مهم دیگر در اراضی محدوده بندر، شکل هندسی املاک می باشد. حداقل بر برای زمین 60 و حداقل عمق آن 200 متر می باشد.نیروگاه برق شهید سلیمی در منطقه امیرآباد قرارد دارد و خطوط انتقال برق فشار قوی در اراضی این محدوده قرار دارد. این دکل های فشار قوی دارای حریم می باشند و سهم زیادی در بلااستفاده شدن زمین ها دارند.روستا، پیچ جاده، مرغداری، دامداری، قبرستان، رودخانه، نهر آب،ریل راه آهن از جمله دیگر حریم ها و معارض مطرح در زمین های اطراف بندر دارند که جمع این معارض و محدودیت ها کیلومترها از اراضی بندر را برای استفاده های تجاری بلا استقاده می نماید.چرا این سرمایه گذاری برای واردکنندگان غلات جذاب تر است؟روی صحبت با واردکنندگانی است که سالانه بالای 250 هزار تن غلات وارد می کنند. این واردکنندگان بیش از واردکنندگان خرد، درگیر تامین انبار،پرداخت دموراژ کشتی، آلودگی محموله به آفات انباری، تغییر کیفیت محموله،ماندگاری بالای 40 روز می باشند.اگر فرض کنیم تاجری 250 هزار تن در حدود 80 کشتی در سال واردات غلات داشته باشد؛عدد انبارداری برای یک کشتی 3000 تنی ( طبق تعرفه سازمان بنادر) ؛پس از 11 روز ماندگاری برابر است با 1.144440.000 ریالپس از 22 روز ماندگاری برابر است با 3.513.840.000 ریالپس از 33 روز ماندگاری برابر است با 7.365.600.000ریالپس از 44 روز ماندگاری برابر است با 13.685.760.000 ریالپس از 55 روز ماندگاری برابر است با 20.526.000.000ریالاگر با توجه به شرایط بازار، تعدد محموله های ترخیص شده،محموله های آلوده شده به آفت انباری، محموله هایی که در ترخیص دچار مشکل شده اند، همزمانی بارگیری چند کشتی و چند شرکت، میانگین خروج محموله را 44 روز در نظر بگیریم، برای 80 کشتی عدد انبارداری حدود110 میلیارد تومان خواهد بود. این عدد برای سال جاری می باشد و در سال آینده با افزایش 25% نرخ انبارداری برابر با 137 میلیارد تومان، و در سال سوم برابر با 171 میلیارد تومان خواهد بود. چیزی در حدود 418 میلیارد تومان انبارداری طی 3 سال.مسئله دموراژ کشتی چگونه به ارزش اراضی محدوده بندر می افزاید؟اگر کشتی به دلیل آماده نبودن انبار، با تاخیر وارد اسکله شود و تخلیه پس از بازه زمانی مجاز آغاز گردد، مالک کشتی خسارتی تحت عنوان دموراژ از صاحب کالا طلب می کند. این هزینه برابر است با 1 دلار  به ازای هر تن. در صورتی که رزرو کشتی سخت و کرایه حمل بالا باشد، جریمه دموراژ تا 2 دلار هم محاسبه می گردد. دموراژ به این منظور دریافت میگردد که کشتی به دلیل تاخیری که در پهلوگیری و تخلیه داشته، نتوانسته به موقع به محموله بعدی برسد و به لحاظ درآمد دچار خسارت مالی شده است. به همین خاطر بخشی از خسارتش را به این صورت جبران می نماید.اگر 20 کشتی از 80 کشتی تاجر مورد نظر به دلیل تامین نبودن انبار مجبور به پرداخت جریمه دموراژ گردد، در شرایط فعلی برای هر کشتی تنها برای 4 روز دموراژ، مبلغ 240 هزار دلار می بایست پرداخت گردد. برای 20 کشتی این رقم برابر است با 4.800.000 دلار که رقم بسیار قابل توجهی است.داشتن ملک با ارزش در محدوده بندر چگونه هزینه های ترخیص را کاهش می دهد؟حقوق ورودی گمرک برای ترخیص قطعی محموله وارداتی غلات چیزی در حدود 1 میلیارد و 200 میلیون تومان می باشد.برای 80 کشتی این رقم برابر است با 96 میلیارد تومان که می تواند به دو شیوه پرداخت گردد: نقدی و اعتباری.در پرداخت اعتباری در صورتی که فعال اقتصادی باشید، با وثیقه قرار دادن ملک، می توان این هزینه را 11 ماه بعد پرداخت کرد. سود بانکی این مبلغ نزدیک به 22 میلیارد تومان می باشد! حال آنکه تاجر می تواند این مبلغ را در چرخه واردات به بالاتر از رقم سود بانکی برساند.چرا امیرآباد و چرا ملک اطراف بندر؟آنچه این روزها در پیرامون سرمایه گذاری املاک در مازندران مهم و پر تکرار می باشد، مسئله منطقه آزاد بندر امیرآباد، کریدور شمال- جنوب، تردد خودرو خارجی و افزایش تقاضا برای تصاحب ملک، افزایش نرخ 400% انبارداری در داخل بندر، محدودیت زمین قابل بهره برداری، توسعه بازرگانی خارجی و حضور خارجیان در منطقه و ... می باشد.در تمامی بنادر سرمایه گذاری با محدودیت زمانی و پرداخت مستمر هزینه همراه است. به طور مثال تمامی انبارها و سیلوهایی که توسط سرمایه گذاران بخش خصوصی ساخته شدف پس از پایان قرارداد، در اختیار سازمان بنادر قرار می گیرد و لذا مالک همیشه دولت است. ولی آنچه در بیرون از بندر ساخته شود تا ابد در اختیار سرمایه گذار خواهد بود.بندر امیرآباد آینده بنادر شمالی کشور است. اراضی گسترده ای که در اختیار بندر قرار دارد حتی اگر اراضی طرح توسعه به آن اضافه نگردد، از مجموع اراضی بنادر فریدونکنار و نوشهر بیشتر است. راه آهن و اسکله های رو-رو خاص بندر امیرآباد است و در هیچ یک از بنادر مازندران نه وجود دارد و نه مقدور به ایجاد است.نیاز به هیچ آینده نگری و پذیرش ریسکی نیست. برای کسی که آگاه به ملک و مفهوم منطقه آزاد است، زمان هر لحظه در حال از دست رفتن است. وقت خرید است.چرا باید در منطقه آزاد بندر امیراباد ملک بخریم؟ چون تنها یک بندر امیرآباد در ایران وجود دارد!جهت مشاوره تماس بگیرید: 09117123284 محمدیان</description>
                <category>کوروش</category>
                <author>کوروش</author>
                <pubDate>Sat, 25 Nov 2023 20:59:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Inside out</title>
                <link>https://virgool.io/@koroush_wdi/inside-out-vpollxlronbt</link>
                <description>انیمیشن پر محتوی و عمیق inside out رو برای دومین بار امروز دیدم. متوجه خیلی چیزها شدم. به نظرم نویسنده داستان اقای پیت داکتر میتونه تا پایان زندگیش پاهاشو بندازه رو هم و با اطمینان خاطر بگه که رسالتش رو در قبال مردم جهان انجام داده.به نظرم احساسی ترین سکانس فیلم مربوط به خداحافظی بیگ بونگ از شادی هست که خودش رو به فراموشی میسپره و کمک میکنه به شادی که پیش بره و به رایلی برای برگشتن به نرمال زندگی کمک کنه.مشابه این سکانس در اینتراستلار هم بوده. برای رفتن به جلو باید یه چیزایی رو پشت سر جا بزاری.رایلی کودکی خیلی شادی داشت، پدر و مادری که خیلی دوسش داشتن، دوستانی که باهاشون شاد بود و تیم هاکی که هویت اجتماعی رایلی رو شکل می داد. در اثر تغییر محل زندگی و جدا شدن از جایی که بهش تعلق خاطر داشت، وارد بحران شد و طی اون بحران شادی رو از دست داد. تغییر برای همه ما همراه با استرس، خشم و وسواس همراهه و برآیند این سه وقتی نتیجه مورد پسندمون نیست منجر به غم میشه. استادانه تر نمیشد این مسئله رو به تصویر کشید که ابتکارات انسان در زمانی بین غم و شادی اتفاق میفته،وقتی که برای شرایط حاضر غمگینی ولی امید به آینده بهت اجازه نمیده در اون شراط بمونه. ابتکار عمل رو به دست میگیره و یه راهی برای بیرون رفتن از بحران جلو پات میزاره. یه جمله ی خیلی ناب شنیدم: شاد باش و متفکر.برای خودم این جمله در وقت بحران شاید معجزه نکنه ولی یادآوری میکنه که باید خودم رو جمع و جور کنم، باید به تعادل برگردم، باید با موزیک های تند و قهرمانی حال بدم رو درمان کنم، به رویاهام فکر کنم. به نقطه ی هیجان که برسم میگم اینجا آخر خطم نیست و تازه شروع منه. جالب که والت دیزنی هم به خانواده اعتقاد داره. آخرین جزیره ای که اگرچه آسیب دید ولی پابرجا موند جزیره خانواده بود. شادی هم از اون جزیره استفاده کرد و خودش رو به مقر فرماندهی رسوند. خانواده برای هممون آخرین پناهیه که اگر نداشته باشیم یا نادیده بگیریم، سقوط می کنیم. یجا شادی خواست بدون غم خودش رو به مقر برسونه ولی نتونست و سقوط کرد. بعد از اینکه بیگ بانگ خودش رو فدا کرد تا شادی به بالا برسه، اینبار شادی با اینکه وقت کمی داشت رفت و گشت دنبال غم تا با هم به مقر برگردن. رایلی اونقدر پیش رفت تا به گریه رسید. یه حس صادقانه که بعد از اون وقتی میبینی ناراحتیت برای بقیه برای خونوادت برای دوستات مهمه، خالی میشی و میگی زندگی ادامه داره. من خوشبختم که دوستم دارن. بعد از گریه شادی از راه میرسه. خاطرات ما ترکیبی از شادی، غم، خشم،استرس و گاهی انزجاره. زندگی و هر لحظه از زندگیمون همینطوریه و اگر کسی فکر میکنه ایده آل، یعنی بدون غم بدون استرس بدون خشم، باید در افکارش تجدید نظر کنه. ایده آل یعنی پذیرفتن این ترکیب  و وقتی میفهمی که راهگشای همه دردها مهربونی و عشقه، از هیچی نمیترسی.یه جا شادی راجع به غم میگه که این تازه وارده و خیلی چیزا رو نمیدونه.اگرچه دومین کاراکتری که توی مقر فرماندهی ظاهر شد غم بود،ولی نقش زیادی در زندگی رایلی نداشت تا وقتی که  رایلی 12 سالش شد و تازه وارد دنیای بعد از کودکی شد. از وقتی تفکر شروع بشه غم اجتناب ناپذیره. هرچقدر سن بالاتر میره غم و شادی و استرس و خشم و ... پخته تر میشن. دیگه میفهمی هیچ شادی و هیچ غمی، هیچ شرایط بحرانی و هیچ خشمی دائمی نیست. همه رو بعنوان جزئی از زندگی می پذیری.رنگ موی شادی و رنگ مو و بدن غم یکسانه. این دو از هم جدا نیستن، همراه همیشگی همن و هردو به آدم کمک میکنن که به تعادل برسن. فیزیک بدنی شادی مثل یه ژیمناستیک کاره و فیزیک بدنی غم مثل یه افسرده ای که کنار شومینه بافتنی میکنه و همیشه خودش رو برای سرمای زمستون آماده میکنه. دو روی یه سکه! بعد از اینکه یک بحران رو پشت سر میزاری، وقتی میتونی خیلی چیزها رو در کنار هم درک کنی و بپذیری، اونوقته که شخصیتت محکم تر و با ثبات تر میشه. اونوقته که دنیا جذاب تر میشه.گذشته و آدم های گذشته، خاطرات گذشته، شادی ها و غم های گذشته همه در همین نقطه که ایستاده ایم به هم می رسن، این یه تصمیم برای ماست که در حسرت شادی گذشته، در غم اتفاقات بد گذشته، در انزجار از آدم ها و وقایع تلخ گذشته، درجا بزنیم، یا اینکه با عشق و پذیرفتن تمام آنچه گذشت بعنوان تجربه، نه بعنوان سرنوشت و حکمی برای تکرار در آینده،  به تعادل برسیم و به زندگی ادامه بدیم. شاید هم کارهای ابرقهرمانانه انجام بدیم :)مثل کاری که پیت داکتر کرد و این انیمیشن جذاب و حال خوب کن رو برامون نوشت و ساخت.</description>
                <category>کوروش</category>
                <author>کوروش</author>
                <pubDate>Thu, 12 Oct 2023 15:47:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>