<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کوثر بهرامی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kosar-bahrami</link>
        <description>یه دختر ١٨ ساله که این جا رو انتخاب کرده #دغدغه هاشو بنویسه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:00:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/9208/avatar/P0l98J.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کوثر بهرامی</title>
            <link>https://virgool.io/@kosar-bahrami</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قرار نبود ...</title>
                <link>https://virgool.io/@kosar-bahrami/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-jwdkxtvcjnjg</link>
                <description>به وقت ٦:٤٥_ خوابگاهآلارم رو خاموش میکنم و میگم: وای، امروزم باید برم دانشگاه :((  کی این روزا تموم میشه ؟! با خودم فکر کردم چرا ؟ ... قرار نبود من اینجوری شم، قرار بود دانشجو و در جست و جوی دانش باشم، قرار بود صبح  ها به عشق رسیدن به هدفام از خواب بیدار شم.به وقت ٩:٠٠_ کلاس اخلاق اسلامیسه تا از بچه ها بیرونن، من و یکی دیگه بین خواب و بیداری، دو تا سرگرم گوشی ... کلا غیر از چند تا دانشجویی که جلو نشستن هیچ کس دیگه ای حواسش به کلاس و حرفای استاد نیست.با خودم فکر کردم چرا ؟ واقعا قرار نبود کلاسِ درس اینجوری باشه ... قرار بود بیایم دانشگاه اندیشیدن رو یاد بگیریم، قرار نبود فکر پیچوندن کلاسا تو سرمون باشه و همش دغدغه داشته باشیم کِی به استاد بگیم: خسته نباشید :-/به وقت ١٤:٣٠ _ کلاس مدیریت اطلاعات سلامت همه ی بچه ها دارن آه و ناله سر میدن، استاد کسی به رشته ی ما احترام نمیذاره ... کسی hit رو نمیشناسه ... اصلا کار نیست، ما هیچ مهارتی نداریم، هیچی بلد نیستیمبا خودم فکر کردم چرا ؟! مگه ما در حال سپری کردن بهترین روزای عمرمون نیستیم پس چرا اینقدر &quot;ناامید&quot; و &quot;راکد&quot; یم، چرا تلاش نمی کنیم مهارتی رو یاد بگیریم ... قرار بود رشته مون رو دوست داشته باشیم و با دستاوردهامون اون رو به جامعه معرفی کنیم، قرار نبود این همه دانشجوی ناراضی و ناامید وجود داشته باشه ...قرار نبود تو یک روز ١٣ تا جوون خودکشی کنن ...به وقت ١٧:٠٠ _ لاوگاردن دانشگاه  همین طور که دوستم حرف میزنه یه نگاه به زیر پاهامون میندازم، ٧ تا ته سیگار، ٣ چوب بستنی، ١ لیوان یک بار مصرف و چند تا روکش پلاستیکی که مالِ ویفر و آبمیوه بوده ...اون لحظه با خودم فکر کردم که چرا ؟! چرا آشغال میریزیم؟ مگه سیاره ی زمین خونه مون نیست؟! قرار نبود این همه با طبیعت بد و بی رحم باشیم، قرار نبود این همه درخت قطع کنیم، قرار نبود این همه آلاینده و مواد شیمیایی تولید کنیم ... چی شد که حیوون آزار شدیم؟! چی شد که به لایه اُزون و اقیانوس ها هم رحم نکردیم و اونا رو هم به گند کشیدیم ؟! ... قرار نبود که این جوری بشه ...جنگل مسیر گرگان :((((به وقت ١٧:٤٥ _ خیابان انقلاب همین طور که دارم قدم میزنم، احساس میکنم هفته ی مُد در پاریسه ... چهره های گریم کرده و پنهان زیر لوازم آرایشی یکی یکی از جلوم رد میشن ... با خودم فکر میکنم این همه میل به آرایش از کجا نشات میگیره ... قرار بود که سعی کنیم آراسته و مرتب تو اجتماع باشیم، قرار نبود بیایم چهره ی واقعیمونو زیر چند صد گرم مواد آرایشی مخفی کنیم و هزینه ی عمل های زیباییمون بیشتر از هزینه ای باشه که صرف سلامت دندونامون میکنیم ... قرار نبود دومین کشور خاورمیانه از لحاظ مصرف لوازم آرایشی باشیم و مشارکت اقتصادی زنان در جامعه مون  فقط ١٧ درصد ...در سطح جهانی ایران رتبه هفتم را به لحاظ مصرف لوازم آرایش به خود اختصاص داده :((کم کم به دست فروشا نزدیک میشم، هر کسی میاد یه نگاه به کتاباشون میندازه و سریع رد میشه .و من کماکان به آمار پایین مطالعه در ایران فکر میکنم .از دور یه نگاه هم به فلافلی و آب میوه فروشیا میندازم، غیر از کسایی که داخل مغازه بودن و من نمیتونستم ببینمشون، ٨_٧ نفر جلوی مغازه ایستاده بودن . با خودم فکر کردم اگر به ازای هر آبمیوه یا پیتزایی که میخوریم، یه کتاب هم بخریم یا بخونیم، چی میشد ... قبول دارم پیتزا خوشمزه ست، و اصلا مگه کسی هست از هویج بستنی بدش بیاد ولی حداقل میتونیم هم کتاب بخریم و بخونیم و هم همراهش آبمیوه بخوریم :)) قرار نبود اینقدر با &quot;یار مهربان&quot; مون غریبه بشیم و چند ماه از آخرین کتابی که خوندیم گذشته باشه ... قرار نبود وقتی کسی رو مترو کتاب میخونه مثل آدم فضایی ها نگاهش کنیم و تو دلمون بگیم : واای ... عجب حوصله ای داره کباب به جای کتاب ... سرنوشت کتاب فروشی انتشارات آسیا در چهارراه سعدی بعد از ٥٨ سال کتاب فروختن :((((به وقت ١٨:١٥ _ ایستگاه دروازه دولت در ها باز میشن و اصلا مهم نیست که اولویت با افرادی هستش که پیاده میشن ... مثل لشگر مغول همگی حمله کرده و فقط میخوان سوار شن، همه فقط به فکر خودشون هستن ... با خودم فکر کردم چرا ... چرا اینقدر خودخواه و بی ملاحظه شدیم ... قرار نبود فقط خودمون رو مهم بدونیم و بقیه رو نادیده بگیریم ... قرار بود هوای همدیگر رو داشته باشیم و با هم در صلح و آرامش زندگی کنیم ... قرار نبود هر چیزی که گرون شد بریم چند تا کارتن واسه خودمون بخریم و تو خونه نگه داریم و اصلا فکر بقیه نباشیم .قرار نبود یه کم که جو ِ اقتصاد متشنج شد همه از آب گِل آلود ماهی بگیریم و به فکر سود خودمون باشیم ، قرار نبود این همه اختلاس و پاچه خواری و رباخواری باشه تو مملکتمون ...ایستگاه دروازه دولت_تقاطع خط ١ و ٤ مترو تهرانبه وقت ١٨.٤٥_خیابان مقداد+حجابتو رعایت کن خانوم_به تو هیچ ربطی نداره+بپوشون خودتو بی حیا ، معلوم نیست کی اینو تربیت کرده و دختری که با طبق نظر خانوم چادری معلوم نبود کی تربیتش کرده داد و فریاد راه انداخت و من با خودم فکر کردم چرا ...؟! این همه عصبانيت و خشونت برای چی ؟! قرار نبود این همه شکاف به وجود بیاد بین محجبه ها و به اصطلاح بدحجاب ها ، قرار نبود وقتی کسی رو میبینیم مثل خودمون لباس نپوشیده بهش بی احترامی کنیم و اوقاتش رو تلخ ... چرا نمیتونیم با کسی که مثل خودمون فکر نمیکنه کنار بیایم؟ قرار نبود فقط خودمون رو خوب بدونیم و هر کسی هم عقیده ی ما نباشه، فکر کنیم مسیرش اشتباهه، قرار نبود اینقدر با اعصاب و خشن باشیم که با کوچک ترین تنش دعوا راه بندازیم و فحش و کتک کاری کنیم :(( اسلام گفته امر به معروف و نهی از منکر ،نگفته دعوا و فحش و لگد به وقت ١٠:٣٠ شب_ کوچه...پلاک...صدای دعوا از واحد بغلی میاد، شیشه میشکنه...خانومه جیغ میزنه...مرده فحش میده کماکان که همه مون با چشمای گرد به همدیگه نگاه میکردیم،با خودم فکر کردم چرا ؟! مگه این زن و مرد انتخاب نکردن که با هم باشن؟! مگه از همونایی نبودن که ساعت ٥ عصر تو کافه میشینن، دست همدیگه رو میگیرن و حرفاشون رو از چشمای هم میخونن ؟ از همونایی که کتاب شعر کریستین بوبن واسه همدیگه خریدن و احتمالا یکیشون نصفه شبی پشت تلفن &quot;بی تو مهتاب شبی&quot; خونده و از صدای نفسای شریک ژنتیکی آینده ش لبریز شده ... حالا چی شده که یکیشون فحش خواهر مادری میده و اون یکی آرزوی مرگ میکنه ... قرار نبود &quot;با هم بودن&quot; و &quot;با هم ادامه دادن&quot; این همه دعوا و ناخوشی و در آخر دادگاه و طلاق و مهریه و حضانت بچه و افسردگی و بیماری اعصاب داشته باشد، قرار نبود روز به روز آمار طلاق زیادتر بشه و دادگاه ها پر باشه از آدمایی که فقط میخوان جدا شن و نمیتونن همدیگر رو تحمل کنن :-/در سال ٩٦ به ازای هر سه ازدواج یک مورد طلاق ثبت شده است .به وقت ١١:٤٥_ تخت خواببه &quot;قرار نبود&quot; ها فکر میکنم ... قرار نبود هایی که خیلی وقته هستن و هر روز می بینیمشون و اصلا عین خیالمون نیست ...کِی قراره اینا تموم بشه نمیدونم، فقط اینو میدونم قرار نبود اینجوری بشه :-/ </description>
                <category>کوثر بهرامی</category>
                <author>کوثر بهرامی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Oct 2018 01:40:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شَهرِ مَن، سَردَشت</title>
                <link>https://virgool.io/@kosar-bahrami/%D8%B3%D9%8E%D8%B1%D8%AF%D9%8E%D8%B4%D8%AA-g6hec6lqolhd</link>
                <description>قلم در وصف مظلومیتش هیچ گاه به خود اجازه ی ورود به میدان نداد و شاید فقط گهگاهی ندایی خس خس مانند از گلوی شاعران و دلسوزان،آن هم صرف برای آرام کردن آتش درونشان بیرون آمد.روزی تاریخ قضاوت خواهد کرد در مورد مردمانی که به هر وسیله ای نفسشان را بریدند...قتل عام،نسل کشی،ذبح،گرسنگی و بمباران !حلبچه مان شد نمادِ مظلومیت و آیینه ای برای نشان دادن سیمای پست انسان و کوبانی مان شد نماد مقاومت و ایستادگی زنان و مردان و بچگکان در مقابل خونخواران !و اما سردشتمان شد آینه ی مظلومیت،اولین شهری که سینه و ریه ی مردمانش به جای دریافت اکسیژن ،آتش و دودهای فوق سمی از جو ِ نامهربان آن روزها گرفت !کُردها در تاریخ واژه ی مظلومیت را به تمام معنا احساس کردند،اما هیچگاه تسلیم نشدند و با قطره های خونشان درخت مقدس وطن را آبیاری کردند . سالها گذشت و امروز سردشت با هزاران تنفس دردناک در بی مهری مسئولین ِ جهانی و کشوری به سر می برد!#سردشت خود رمانی عاشقانه است از فداکاری های پدران و مادرانی که فکر میکردند اگر کودکان خود را زیر آغوش خود پنهان کنند از حمله بمب های خانمان سوز بعثی در امان خواهند بود ، اما غافل از اینکه در آن هیاهو نفس کشیدن یعنی مرگ !</description>
                <category>کوثر بهرامی</category>
                <author>کوثر بهرامی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jun 2018 20:30:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درود بر تو ای فوتبال عزیز ...</title>
                <link>https://virgool.io/@kosar-bahrami/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-rovqbxgoehix</link>
                <description>یک پیج معروف ایتالیایی نوشته:کسی رو پیدا کن که ازت جوری دفاع کنه که بازیکنای ایران از دروازه شون دفاع میکنن?دیشب همه با هم ذوق کردیم،با هم خندیدیم،با هم نگران شدیم،با هم دعا کردیم،با هم حرص خوردیم و همه با هم احساس غرور کردیم. هرقدر سیاست و ایدئولوژی،ما را چند پاره کرده است،دیشب به لطف فوتبال دست های همدیگر را گرفتیم و فهمیدیم همه از یک جنس و با یک آرزو و آرمانیم. دیشب ایرانیان تجربه ای شگفت را از سر گذراندند،تجربه ی غم و شادی مشترک،دیشب از طلبه تا دانشجوی ستاره دار، از جزوه نویس عینکی تا شب امتحانی بی خیال،از بسیحی تا زندانی سیاسی،از صداوسیما تا تلگرامی ها،همه یک آرزو داشتیم و پس از سال ها جنگ و جدال،احساس خوش همبستگی و هم میهنی را تجربه کردیم.اقتضای سیاست دو پارگی و تفرقه است.سیاست ما را در مقابل هم می خواهد. دیشب، ما نود دقیقه کنار هم نشستیم و به روی هم خندیدیم و به همدیگر دلداری دادیم.درود بر تو ای فوتبال عزيز که پس از سال ها دوری و فراق ما را به هم رساندی...درود بر تو ای فوتبال دوست داشتنی که ما را به همديگر نشان دادی . دست های ما را در دست هم گذاشتی و یکسانی سرنوشت ما را در بازی دنیا گوشزد کردی . ای فوتبال عزیز ، تو هیچ گاه وعده ی عدالت و آزادی ندادی،اما تنها در سایه ی تو است که کشورها بر پایه ی مهارت ها و ایثارها و توانمندی های غیر اقتصادی تقسیم و طبقه بندی می شوند، نه با ترازوی سود و سرمایه و تسلیحات. اگر تو را دینِ عصرِ مدرن بخوانم،روا است ؛ اگر چشم ِ امیدم  به تو باشد ، سزا است.پ.ن:با این که آدم فوتبالی نیستم ولی بازی های ایران رو دیدم و کلا خوشحال بودم نه به خاطر اینکه بازیمون خوب بود ، چون مردممون خوشحال بودن...  </description>
                <category>کوثر بهرامی</category>
                <author>کوثر بهرامی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jun 2018 22:47:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من به خودم قول دادم...</title>
                <link>https://virgool.io/@kosar-bahrami/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%82%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%85-bfgihocdgfbs</link>
                <description>من آدم زودی بودم !آدمِ زود اعتماد کردن،زود شکستن،زود دلبستن،زود دلتنگ شدن،زود نوشتن،زود سفره ی دل را باز کردن،زود قهر کردن،زود آشتی کردن،زود عصبانی شدن،زود پشیمان شدن، زود به یاد آوردن،زود ماندگار شدن،زود حفظ کردن،زود دلگیر شدن،زود بخشیدن ...من آدمِ تمامِ خصلت هایِ زود دنیا بودم !روزها گذشت و من بزرگ شدم،من از اینکه آدمِ زودی باشم خسته شدم ، یک جایی از زندگی ایستادم،یک نقطه پشتِ تمامِ اتفاقات زود زندگی ام گذاشتم و گذشتم !من یاد گرفتم می شود به راحتی اعتماد نکرد،میتوانم قوی باشم،می توانم دل نبندم به این زودی ها،می توانم دلتنگی هایم را پشتِ تمامِ خنده هایم پنهان کنم،می شود حرفهایم برای خودم بماند،می توانم دیر قهر کنم ولی وقتی قهر کردم تا آن جایی که می توانم آشتی نکنم،یاد گرفتم آدم ها نباید خیالشان از بابتِ ماندگار بودنم راحت شود،باید هر لحظه که خواستم بتوانم همه چیز را بگذارم و بی آنکه به پشتِ سرم نگاهی کنم از تمامِ خاطره ها و آدم ها رد شوم ...از آن روز به بعد اگر کسی مرا جا بگذارد لا به لای خاطره ها،روز ها،ساعت ها،ثانیه ها،لحظه ها،دیگر غصه نمی خورم،نمی شکنم،دلم تنگ نمی شود،بی طاقت نمی شوم،زود اشکم در نمی آید ...... و به راحتی تمام دوست داشتنم را صرفِ خودم میکنممن جایی در زندگی ام تصمیم گرفتم برایِ همیشه خودم را از آغوشِ تمامِ روزهایی که مرا و احساسم را بلعیدند نجات دهم .من سر قولی که به خودم دادم ماندم،از خودم قول گرفتم به خاطر خدا هم که شده دیگر به آن روزها و حس های لعنتی برنگردم.من سرِ قولم ماندم ... #من-و دیگر هیچ </description>
                <category>کوثر بهرامی</category>
                <author>کوثر بهرامی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jun 2018 21:33:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهرمان</title>
                <link>https://virgool.io/@kosar-bahrami/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%84%D8%AA-w0m7bilnjy5q</link>
                <description>از فرهاد مهراد تا ساسی مانکن،بهروز وثوقی تا سحر قریشی،فریدون گله تا حامد کلاهداری،فروغ فرخزاد تا لیلا کردبچه،ناصر حجازی تا علیرضا بیرانوند،جهان پهلوان تختی تا عباس جدیدی،صادق چوبک تا یغما گلرویی،داریوش فروهر تا حميد بقایی،لیلا زمردیان تا فاطمه آلیا و ... مسیر را چند بار باید اشتباه رفته باشیم که اینجا نقطه پایان مان باشد ؟! قهرمانان ما عکس هایشان سیاه و سفید است ! در قاب های رنگی خبری از قهرمان نیست ! ما هنوز شاملو و گلسرخی و شهید همت و چمران و حمید سمندریان و نجف دریابندری و ... را قهرمانان نسل خود میدانیم. هنوز یک سکانس گوزنها می ارزد به تمام قاتل اهلی،هنوز مسعود کیمیایی می ارزد به سرتاپای پولادش،هنوز صدای نفس فرهاد در &quot;جمعه ها خون جای بارون می چکه !&quot; می ارزد به تمام ملودی های&quot; اسمت چی چیه ! &quot; های آرش و شهاب تیام و هیراد و مازیار فلاحی! ما نسل بدون قهرمان هستیم،سالهاست دیگرقهرمانی نساختیم،قهرمانان از دل ِ ما بیرون می آیند.عین قهرمان های قدیمی و سیاه و سفید که از درون ما بیرون آمدند نه از درون حکومت و دولت و ... اما امروز دابسمش سازان اینستاگرامی دارند ما را می بلعند،موسیقی مبتذل،سینمای آبکی،تئاترهای بی سر و ته،کتاب های غیر قابل خواندن و ... ❤قهرمان های واقعی❤ما اقلیت به ظاهر باقی مانده باید برای نسل بعد خود زمزمه کنیم &quot;کاشکی برگرده اونی که عاشقم کرده! &quot; و فراموش کنیم که روزگاری &quot;بوی گندم مال من،هر چی میکارم مال تو &quot; هات ترین موسیقی ایران بود .ما از فريدون گله و امیر نادری و مهرجویی و بیضایی به محسن قرایی و بهزادی ومنوچهر هادی رسیده ایم . از دایی جان ناپلئون به &quot;طنزهای آبکی حوزه هنری پسند &quot; کرکره را پایین کشیده ایم . آنهایی که نامشان را با احترام بردم،کاشتند که تازه برداشتش ما شدیم،بعد از ما چه خواهند شد ؟! الله اعلم ... !</description>
                <category>کوثر بهرامی</category>
                <author>کوثر بهرامی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jun 2018 17:20:18 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>