<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های طھورا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kotaheri082</link>
        <description>من آن دریای آرامم؛ که در من، فریادِ همه طوفان‌هاست...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:05:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4269587/avatar/5uKVew.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>طھورا</title>
            <link>https://virgool.io/@kotaheri082</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رفیق قدیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@kotaheri082/%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-y2qtafnhoqah</link>
                <description>ایستاده بود؛ با غرور و افتخار. در نهایت زیبایی و اوج شکوه، در مرکز نمایشگاه ایستاده بود و نگاه‌های پر از تحسین کت و شلواری‌های سامسونت به دست را می‌ربود. نگین درخشان این نمایشگاه بود و نگاه‌های خریدارانه به او دوخته شده بود. کسی نبود که به نمایشگاه وارد شود و به سمتش کشیده نشود. هر چه نباشد جدیدترین مدل اتومبیل بازار بود، باید هم به خود می‌بالید.در میان آن‌همه نگاه حریص و خواهان، ناگهان برق چشمانی مشتاق توجهش را جلب کرد. پسری جوان با پیراهنی ساده و کیفی نه‌چندان نو در دست، به سمتش آمد. دستش را روی بدنه‌ی براقش گذاشت. لبخندی از رضایت بر لبانش نقش بست؛ گویی آن‌چه را که مدت‌ها جستجو کرده، یافته بود. نگاهِ پسر جوان به دلش نشست. در دل آرزو کرد این پسر بی‌آلایش دل‌نشین، روی صندلی چرمی براقش بنشیند و فرمان زندگی‌اش را در دست گیرد.اما لحظه‌ای بعد رنگی از نگرانی در نگاه پسر نشست. به کیفش نگاه کرد، با تردید آن را باز کرد و نفسی از سر اضطراب کشید. اما امید هنوز در چشمانش هویدا بود. سرش را بالا آورد و به سمت میز مدیر نمایشگاه قدم برداشت. با نگاهش پسر را دنبال کرد. دیگر نمی‌توانست از او چشم بردارد؛ چرا که صاحبش را انتخاب کرده بود.مدیر نمایشگاه با دیدن پسر جوان برخاست و به گرمی از او استقبال کرد (گویی می‌شناختش). صحبت‌هایشان اندکی به طول انجامید. نگاه پسر مشتاق و امیدوار بود، اما مدیر با اکراه و تردید به او می‌نگریست. دست آخر مدیر دستی به صورت شش تیغ شده‌اش کشید و کت شق‌ّورقش را صاف کرد. سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و چند برگه کاغذ به پسر جوان داد. پسر با شادی و تشکر مشغول امضا کردن برگه‌ها شد و سپس پشت‌سر مدیر به سمت او آمد.حالا صدای صحبتشان را می‌توانست بشنود. مدیر گفت:«دیگه چیکار کنم پسرعمو! اگه فامیل نبودی اصلا قبول نمی‌کردم. می‌دونی که... قیمت این ماشین خیلی بیشتر از این حرفاست؛ الان رنو جدیدترین ماشین کشوره. کی می‌تونه همچین ماشینی رو با این قیمت بخره؟» پسر جوان پاسخ داد:«بقیه‌شم خورد خورد بهتون میدم. خدابیامرزه عموجان رو، همیشه لطفش شامل حال ما بود. خداروشکر پسر خَلَفشم هوای ما رو داره.» مدیر سوئیچ را کف دست پسر جوان گذاشت و نگاه او که از شادی برق می‌زد، به سمت ماشین جدیدش چرخید. ماشینی که با دسترنج تمام تلاش‌هایش از کودکی تا امروز، آن را به دست آورده بود.حالا که هر دو به آرزوی قلبی‌شان رسیده بودند، زمان آن رسیده بود تا پا به زندگی حقیقی بگذارند. از لحظه‌ای که پسر جوان روی صندلی‌اش نشست و فرمان را در دست گرفت، به‌ هم دل بستند. چه سفرها که با یکدیگر رفتند؛ چه خیابان‌ها که یک‌ به‌ یک طی کردند؛ چه بحران‌ها که از سر گذراندند؛ چه دقیقه نودهایی که صد نشده به سرانجام رساندند. چه کوچه‌‌پس‌‌کوچه‌هایی که به‌دنبال سرنوشت پشت‌سر گذاشتند. چه تصادف‌هایی که کردند و نکردند و از بیخ گوش گذراندند. چه عروس و دامادهایی را با چاشنی گل و شادی به خانه بخت رساندند. حتی روز عروسی خود پسر هم، او بود که نوعروس را به منزل عشقشان رهسپار کرد. روزی که اولین فرزندشان به دنیا آمد، او بود که مادر را به بیمارستان رساند و با نوزادی در آغوش به خانه برگرداند. چه سفرهای خانوادگی که با خنده‌های بچه‌ها به سر می‌رساند. وقتی بچه‌ها راهی مدرسه می‌شدند، او بود که همپا با آن‌ها به مدرسه می‌رفت و بدرقه‌شان می‌کرد. و وقتی یک به یک قد می‌کشیدند، با همین ماشین رانندگی را می‌آموختند و پس از چندی پا به زندگی مستقل خودشان می‌نهادند.پسر جوان نیز هم‌قدم با او سالهای زندگی را طی می‌کرد؛ موهای جوگندمی‌اش رفته رفته به سفید می‌نمود و پدر بودن را زندگی می‌کرد. حالا دیگر هردو سنی ازشان گذشته بود. فرسودگی آرام و بی‌صدا نزدیک می‌شد. خیابان‌های شلوغ و پر رنگ و لعاب شهر کم‌کم در نظرشان رنگ می‌باخت. پیرمرد پایش به بیمارستان باز شده بود. دردهای گاه و بی‌گاه هردوشان را خسته و بی‌رمق کرده بود.روزی پیرمرد برای آخرین بار پشت فرمانش نشست، از بیمارستان بازگشت و او را روبروی در خانه، کنار بوته گلی کوچک پارک کرد. پیاده شد و نفسی عمیق کشید. دستش را روی بدنه‌ی فرسوده‌اش گذاشت و مثل روز اول لبخند زد. لبخندش بوی تشکر می‌داد، از سالیان دراز عمری که همراهش گذرانده بود و تا اینجا تنهایش نگذاشته بود؛ و بوی خداحافظی... پیرمرد رفت و او همانجا، کنار بوته‌ی کوچک گل چشمانش را بست و آرام گرفت.روزها می‌گذشتند، آدم‌ها می‌آمدند و می‌رفتند، بوته گل قد می‌کشید و شکوفه می‌داد؛ اما او برای همیشه آرمیده بود...</description>
                <category>طھورا</category>
                <author>طھورا</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 19:52:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نردبانِ رنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@kotaheri082/%D9%86%D8%B1%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-xaroj97cpbwz</link>
                <description>پسرک به نردبان نگاه می‌کند؛ با نگاهش از پله‌ها بالا می‌رود. این آینه است یا شیشه پنجره؟ نمی‌تواند تشخیص دهد. چون او کوررنگی دارد. این چیزیست که از زمانی که چشم باز کرده است به او گفته‌اند. دنیای او از رنگ‌های سیاه، سفید و طیف‌های مختلف رنگ خاکستری تشکیل شده است. زرد؟ قرمز؟ آبی؟ سبز؟ هیچ درکی از این کلمات ندارد.تصمیم می‌گیرد به ایستادن و نگاه کردن خاتمه دهد و از پله‌های نردبان بالا رود. پله‌ها را یکی پس از دیگری طی می‌کند. به پله آخر که می‌رسد رو به رویش را نگاه می‌کند، تصویر خودش را می‌بیند. پس آینه است! به چشمان خاکستری رنگش درون آینه نگاه می‌کند. آیا واقعا رنگ چشمانش همین است؟ دست دراز می کنند تا تصویر چشمانش را در آینه لمس کند، ولی ناگهان دستش در آینه فرو می‌رود. با ترس دستش را بیرون می‌کشد. این دیگر چیست؟ مگر نباید دستم جسمی صاف و سفت را لمس می‌کرد؟ پسرک دوباره و اینبار با احتیاط بیشتر آینه را لمس می‌کند؛ باز هم دستش داخل آن فرو می‌رود. با شگفتی دستش را پس می‌کشد، آینه مانند برکه موج برمی‌دارد.پسرک با خود می‌گوید: یعنی می‌توانم داخل آینه بروم؟ احساسی قوی او را به درون آینه می‌خواند. پسرک اندکی درنگ می‌کند، اما تصمیم می‌گیرد اینکار را انجام دهد. چشمانش را می‌بندد و با قدمی بلند از نردبان جدا شده و وارد دنیای جدیدی می‌شود.چشمانش را باز می‌کند و با دیدن تصویری که در برابرش است، شدیدا یکه می‌خورد. اینجا زمین تا آسمان با دنیایی که در آن بود تفاوت دارد!!! دیگر خبری از طیف‌های مختلف رنگ خاکستری نیست. اینجا رنگ‌هایی هست که تا به حال ندیده است. با شگفتی لب می‌گشاید: بی‌نظیر است! -به آسمان نگاه می‌کند- پس منظور مردم از آبی این است؟ -درختان را نظاره می‌کند- سبز این رنگیست؟ -کمی آن سوتر دشتی پر از لاله خود نمایی می‌کند- پس سرخ اینگونه است! با شتاب به هرسو نگاه می‌کند. گویی چشمانش می‌خواهند رنگ‌ها را ببلعند. حتی نام برخی‌هایشان را نمی‌داند، اما با دیدشان از عمق وجودش لذت می‌برد و از شادی لبریز می‌شود. دفترچه‌ی کوچکش را از جیب شلوارش بیرون می‌آورد؛ خواهر کوچکش وقتی نوشتن یاد گرفت، نام تمام رنگ‌ها را برایش نوشته و کنار هر کدام، دایره کوچکی به همان رنگ کشید. با دیدن خط کودکانه و کج و معوَج خواهرش، لبخند صورتش را فرا می‌گیرد. حالا برای اولین بار می‌تواند رنگ‌هایی که خواهرش با شوق و ذوق برایش توصیف می‌کرد را ببیند.از شادی نمی‌تواند روی پاهایش بند شود؛ از جا کنده می‌شود و درحالی که دست نوازشگر باد در میان موهایش می‌پیچد، شروع به دویدن می‌کند و صدای خنده‌اش در دشت می‌پیچد. آنقدر می‌دوَد تا خسته می‌شود و نفس‌ نفس زنان در چمنزار دراز می‌کشد.کمی که آرام می‌شود، به آسمان چشم می‌دوزد. با خود فکر می‌کند: شاید من در آن طرف آینه نتوانم این رنگ‌ها را ببینم، ولی اینجا که می‌توانم! شاید اگر آنها که مرا کور رنگ می‌خوانند به اینجا بیایند، اینجا را خاکستری و سیاه ببینند. هرکس دنیای رنگیِ خودش را دارد؛ اینجا دنیای رنگیِ من است!برمی‌خیزد و به سمت نردبان و آینه به راه می‌افتد؛ باید برای خواهر کوچکش همه چیز را تعریف کند. حالا که دنیای رنگی‌اش را پیدا کرده، می‌تواند هر روز به اینجا بیاید. هنوز خیلی چیزها هست که می‌خواهد ببیند.از نردبان بالا می‌رود. به پله آخر که می‌رسد، به تصویر خودش در آینه می‌نگرد. لبخند می‌زند، خواهرش می‌گفت چشمانش به رنگ دریاست؛ دریا چه رنگِ زیبایی دارد! :)</description>
                <category>طھورا</category>
                <author>طھورا</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 01:28:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند خواهم زد...</title>
                <link>https://virgool.io/@kotaheri082/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%B2%D8%AF-lldmavz4igts</link>
                <description>خم شد؛ از زیرِ چندین کتابِ خاک گرفته، دفتری را بیرون کشید.با انگشتان ظریف اما چروکیده‌اش، خاکهای روی جلد دفتر را کنار زد. نفس عمیقی کشید و روی صندلی راکِ چوبی‌اش نشست. همانطور که صندلی به جلو و عقب تکان می‌خورد، به دفترش چشم دوخت. با اینکه چشمانش ضعیف شده بود، اما هنوز حاشیه طلاکوبِ ظریف روی جلد دفتر را می‌دید، که بر روی سرمه‌ایِ شبگونش خودنمایی می‌کرد. چه خاطراتی که با این دفتر  نداشت...آن روزها که جوان بود و مغزش همچون اسبهای پرخروش و بادپا، آزادانه می‌تاخت و می‌خروشید...آن زمان که در تنهایی‌های شبانه‌اش ، سر بر دامانِ پر آرامشِ شب می‌نهاد، و تار و پود افکارش را به یکدیگر می‌بافت، تا بافته‌های خیالش به آسمان می‌رسید.این دفتر مونس درد دل‌ها، خیال‌بافی‌ها، غم‌ها و شادی‌ها، و تراوشاتِ معنادارِ مغزِ پر کارش بود.دفتر را باز کرد و بوی برگه‌هایش را نفس کشید. از لای آخرین صفحه‌های آن، گلبرگی خشکیده لغزید و بیرون دوید. صفحه‌ای که گلبرگ از میانش سرک میکشید را باز کرد؛ چشمانش را تنگ کرد تا خط ریز و زیبای جوانی‌هایش را بهتر ببیند. در آخرین صفحه نوشته شده بود:نمیدانم بارِ بعد، کِی این دفتر را باز خواهم کرد؛ اما می‌دانم، این روزهایی که می‌گذرانم را، با تمام تلخی‌ها و شیرینی‌ها، وقتی به یاد بیاورم، لبخندی خواهم زد. و به یاد خواهم آورد اشک‌ها و لبخندهایم را؛ دویدن‌ها و رسیدن و نرسیدن‌هایم را؛ تکاپو برای برخواستن بعد از شکست‌هایم را؛ و تقلای امیدم برای رویش...ولی هرگز به تلاشهایم برای گذر از رنج‌ها، عبور از نقص‌ها، و طی کردن مراحل پرفراز و نشیبِ زندگی‌ام، نخواهم خندید؛ و تمسخر نخواهم کرد.چرا که منِ آن روزم را، همین سختی‌کشیدن‌ها، و رشد کردن و قد کشیدن‌ها ساخته است. پس با افتخار لبخند خواهم زد...پیرزن قطره اشکش را پاک کرد و روی جمله‌ی آخر دست کشید؛ نفس عمیقی کشید و با افتخار لبخند زد. :)#خودنویس</description>
                <category>طھورا</category>
                <author>طھورا</author>
                <pubDate>Mon, 29 Sep 2025 19:21:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>