<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نشریه بامداد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ksabamdad</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:57:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/181623/avatar/vOmY0Q.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نشریه بامداد</title>
            <link>https://virgool.io/@ksabamdad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خوزستان من!</title>
                <link>https://virgool.io/ksaBamdad/%D8%AE%D9%88%D8%B2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-jhtyjvlfgaj2</link>
                <description>خوزستان من!ای خاک پر از خون؛ای هوای مسموم از خاک و بغض و کینه... خوزستان من !ای نفس‌هایت جان دلیری،دلیری که سخت دم و بازدم دارد! ای تو نبضت حیات ایران.خشک شده تمام تری‌اتجان می‌خواهد کارونتو می‌خواهی، شنیده شویو باید شنیده شوی و علاجت،آرام گرفتن مردمت، و نفس بخشیدن به میراثت است. امید … امید … امید.. چه اندک واژه‌ی گرانی‌ست محبوس میان قلب های آکنده از درد مردمت.  خوزستان من! مایه‌ی بی‌باکی!می‌بالی به مردمتمردمی که تو را در آغوش گرفتهو ...می‌جنگند برای ذره ذره‌ی خاکت تا نفس بگیرد.تا خشکی لب سرخت را،تر کنندنویسنده: یاس شریفی</description>
                <category>نشریه بامداد</category>
                <author>نشریه بامداد</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 20:54:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیصر</title>
                <link>https://virgool.io/ksaBamdad/%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1-e62gozjqpxra</link>
                <description>فرمان بده که ببوسم نگاهت راسیب، از سکوتِ تو در موعدِ الستمی‌پوسد و تو هنوز آدمی ، آدم!امن است چشم و نگاهتچیزی درونِ تو یک وعده تا طوفانشرحی برای تو یک قطره از دریا.باغ و بلور و وسوسه چیست؟زادن به شرطِ مُردن نیست؟هی پُرسش از تو و فردا،هی بی‌جواب دویدن لبِ دریااین تشنگی‌ست،نیست؟!قیصر شدن برای تو زود استفرمان بده که بنوشم خماری رااین شوکران ، تبِ دنیا نخواهد دیداز من که مرگِ مدامم،از من که خیلِ سرابم،از من که قیصرِ در خون تپیده‌ی شعرم؛از من بخواه تا که بمیرم.زادن چه فلسفه‌ها می‌دهد ما را؟ما می‌دویم و به پایان نمی‌رسیم؟آغازِ قصه‌ی ما،یک مثنوی پُرِ تابوت و تنهایی‌ستپایان کجاست؟!پایان همین نفسِ کُندِ طولانی‌ست.یاغی نباش!دشنه را بندازاز مردهای شهرِ کبود،یک عده بی‌لب و بی‌شعر،یک عده کانفورمیست،یک عده ترس به جا مانده‌ست.تو دشنه‌ات قلمِ خون‌فشان باشد،تو دفترت لبِ دریا!با واژه‌های سکوتت،تطهیر کن لبِ حوا راآن سیب، سیبِ سعادت...آن نه، به هرچه ،بهشتی که ارزان است...قیصر شدی که بگویی خرابی باز؟مستی، تو هبوطی، سقوطی باز؟یک خنجر از غلاف تا پُشتت...یک دشنه تا لبِ فریادهایِ با حسرت...یک جو صداقت و جان را به قربانت...قیصر ،ببین:یَلِ میدان تفنگ را کُشته‌ست،شمشیر و تیزی و قداره را کشته‌ست،او هست تا که نمیرد صدایِ آزادی،او هست تا که نپوسد گلویِ خونینم،قیصر !ببین:قلمم دشنه‌ای تیز است،تا هست، رویِ گردنِ پتیاره‌ها گیر است.حالا تویی و فرمانِ لب‌هایتفرمان بده !که بنوشم صدایت رااز من نگیر،از من نگیر فرصتِ طاغی شدن وَ ماندن را...قیصر! بمانو بنوشان به آدم‌هایک جرعه از مِیِ آزادی من رانویسنده: سیاوش سیاهی</description>
                <category>نشریه بامداد</category>
                <author>نشریه بامداد</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 20:53:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل شکستگی</title>
                <link>https://virgool.io/ksaBamdad/%D8%AF%D9%84-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-c44hjhmsyurc</link>
                <description>آلن دوباتن، فیلسوف ونویسنده‌ی برجسته، در سال ۱۹۶۹ در زوریخ، پایتخت سوئیس به دنیا آمد. دوباتن تمام دوران تحصیلش را در دبیرستان‌های شبانه‌روزی لندن گذراند و در‌ دانشگاه کمبریج رشته‌ی تاریخ خواند. سپس در لندن به تحصیل در رشته‌ی فلسفه پرداخت. او دوره‌ی دکترای فلسفه خود را در دانشگاه هاروارد شروع کرد اما برای نگارش آثار فلسفی به زبان ساده، آن را کنار گذاشت. کتاب‌های او مسائل گوناگونی از جمله عشق، روابط اجتماعی، چالش‌های شغلی و هنر را به روش فلسفی و با تأکید بر رابطه‌ی آن با زندگی روزمره مورد بررسی قرار می‌دهد. از آثار او که به زبان فارسی ترجمه شده و درفهرست پرفروش‌ترین‌های بازار کتاب قرار گرفته است؛ می‌توان به تسلی‌بخشی‌های فلسفه، جستارهایی در باب عشق، هنرسیر و سفر، دین برای خدای ناباوران، اضطراب منزلت‌ و‌ تعدادی از کتاب‌های مدرسه‌ی زندگی اشاره کرد.کتاب دل‌شکستگی اثری است از آلن دوباتن ازمجموعه‌ی مدرسه‌ی زندگی با ترجمه‌ی محمد هادی حاجی بیگلو که توسط نشر کتاب‌سرای نیک در۷۷ صفحه به چاپ رسیده است. این کتاب سفری است در باب داستان جهان شمول دل‌شکستگی. او ازدردی سخن می‌گوید که حاصل نافرجامی‌های روابط و تجربه‌ی تلخ همه‌ی نسل بشراست. دل‌شکستگی جریانی مستمر در زندگی است. او در این کتاب با پیش کشیدن مباحثی از روان‌شناسی قدری، تاریخ و اندکی فلسفه کمکمان می‌کند تا این حزن بنیادین زندگی را التیام بخشیم.مندرجات کتاب شامل مقدمه و‌ سپس چند بخش اصلی است. مقدمه چنین آغاز می‌شود: «زمانی بود که دوستمان داشت. زمانی بود که آینده‌ای برای خودمان داشتیم. آن وقت‌ها در آغوشش آرام می‌گرفتیم. ترس‌هایمان را باهم در میان می‌گذاشتیم. شوخی‌ها و دیوانگی‌هایش را دوست داشتیم، و برای زندگی‌مان دورنمایی دوست‌داشتنی داشتیم... اما اکنون. اکنون به تمامی ویران شده‌ایم. زیر پایمان خالی شده است. به این درد خاص نامی پرمعنا داده‌ایم تا به آن ابهت ببخشیم: دل‌شکستگی. چون واقعا احساس می‌کنیم گویی چیزی گوهرین، چیزی بنیادین در ما شکسته و خرد شده است...»کتاب پس از مقدمه‌ای کوتاه با این بحث که چرا «ترکم کرد» آغاز می‌شود. این که پس از رفتن شریک احساسی‌مان با اصرار تمام براین باوریم که شاید تبیین این چرایی ربطی به نقایص شرم‌آور ما یا شخصیت دلسردکننده‌مان دارد. سپس با طرح آزمونی در موضوع روان‌شناسی به ادامه بحث می‌پردازد. در ادامه مسائل اصلی مطرح می‌شود؛ از روان‌شناسی شریک سابق زندگی می‌گوید. این که وقتی به چرایی ناکام ماندن روابطمان فکر می‌کنیم و تصورات وحشت‌انگیزی را به ذهن خود راه می‌دهیم سرنخش اغلب ربطی به ما ندارد. چه بسا دلیل این نافرجامی در دوره‌ی کودکی شریک سابق‌مان نهفته باشد.اوعلت انتخاب اشتباه شریک سابق زندگی‌مان را این می‌داند که ما اغلب جذب افراد اشتباه می‌شویم. ازمنظر روان‌شناسانه ریشه‌ی این اشتباه را الگوهای ناکارآمدی از عشق می‌داند که در کودکی در ما نهادینه شده است.در ادامه از جدایی‌ها و نظریه‌های دلبستگی می‌گوید. سپس نظریه‌ی جان بالبی، روان‌شناس انگلیسی را مطرح می‌کند که در آن انسان‌ها به سه دسته تقسیم می‌شوند. تقسیم‌بندی‌ای که در آن مبنا قابلیت افراد است دراینکه در قلمرو روابط چه قدر قادرند باتوکل و اعتماد رفتار کنند. او دسته‌ی نخست را افرادی می‌داند که با خاطرجمعی دلبسته‌ی شریک زندگی‌شان می‌شوند واین حاصل تجربیات خوب کودکی و قابل اتکایی است که افراد داشته‌اند و پنجاه درصد از افراد را جزو این دسته می‌داند که هنگام دلبستگی خاطرجمع هستند. دو دسته‌ی دیگرافرادی هستند که با وضعیت سالم زاویه دارند و ریشه‌ی این مشکل را در سرخوردگی رابطه‌شان با والدین می‌داند. پس از آن درباره‌ی الگوی دلبستگی اضطرابی و دلبستگی اجتنابی توضیح می‌دهد.گاهی اوقات یار ما را به خاطر فردی دیگر ترک می‌کند وهمین باعث می‌شود که ما سوالاتی را در ذهن‌مان بپرورانیم و به خود بگوییم او چه داشت که من نداشتم. او بخشی از این عذاب را بابت یکی از ویژگی‌های بنیادی روان‌شناسی انسان می‌داند. این که ما خودمان را از درون و با جزییات کامل می‌شناسیم در حالی که دیگران را صرفا از بیرون و از چیزهایی که خودشان اراده کرده‌اند بروز دهند می‌شناسیم. هرچند نقایص و کاستی‌های ما کاملا واقعی باشند اما تصویری که بابت مقایسه‌ی خودمان با رقیب عشقی در ذهنمان شکل می‌گیرد ناشی از جهل بی‌جا و تصویری تحریف‌شده و معوج است.«چگونه جدا» نیز عنوانی دیگر از مباحث این کتاب است. اینکه وقتی به شکل بدی ترک‌مان کرده باشند دردمان بیشتر خواهد بود ولی زمانی که معشوق‌مان با هنر روان شناسانه، نحوه‌ی جداشدن را آموخته باشد این درد برایمان تحمل‌پذیرتر خواهد بود. به تعویق انداختن جدایی، اتهام‌زنی‌های متقابل، خوبی گمراه‌کننده و طفره‌روی را جزو مواردی می‌داند که باعث می‌شود یک جدایی دردناک‌تر و رنج‌آورتر از حد طبیعی‌اش باشد.آلن دوباتن پس از توصیف پدیده‌ی دل‌شکستگی در پایان کتابش با بیان مزایا و خوبی‌های کشف‌شده از درد دل‌شکستگی به مخاطب خود این نوید و تسلی را می‌دهد که رنج دل‌شکستگی را پایانی است.و در پایان خواندن این کتاب به  علاقه‌مندان به مباحث روانکاوی، فلسفه و افرادی که به تازگی یک رابطه‌ی عاطفی را ترک کرده‌اند، توصیه می‌شود.نویسنده: شقایق خادم</description>
                <category>نشریه بامداد</category>
                <author>نشریه بامداد</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 20:49:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواجه زمان: سلمان</title>
                <link>https://virgool.io/ksaBamdad/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-cezoblgkvu4u</link>
                <description>خواجه جمال‌الدین سلمان بن خواجه علاءالدین محمد ساوجی، معروف به سلمان ساوجی متولد 709 ه.ق در ساوه و متوفی به سال 778 ه.ق است. وی از بزرگ ترین قصیده‌سرایان و غزل‌گویان ایران است. پدرش خواجه علاءالدین محمد، مردی اهل قلم و در نزد بزرگان زمان، صاحب جاه و عزت بود و به اعمال دیوانی مشغول بوده است. سلمان، عمر هفتاد ساله را بیشتر در نعمت و آسایش به سر برده. او در اوایل عمر خواجه غیاث‌الدین محمّد وزیر سلطان ابوسعید بهادر خان (آخرین فرمانروای ایلخانان) را در قصاید خود مدح کرده است و همچنین حاجی خاتون مادر ابوسعید و دلشاد خاتون همسر ابوسعید نیز ممدوح خاص سلمان بوده‌اند.تربیت معزالدین اویس فرزند سلطان ابوسعید نیز به سلمان سپرده شده بود. او شیخ حسن بزرگ از سلسله جلایریان و سلطان حسین جلایر و سلطان اویس جلایر را نیز مدح کرده است و در خدمت خاندان جلایریان بوده است.شیوه‌ سلمان در شاعری، شیوه‌ای میانه است. در واقع اشعار او حد وسط اشعار قدما و متاخرین قرار دارد و در عین توجه به شیوه شاعری قدما، اثرات تحول‌ زبان فارسی قرن هفتم و هشتم نیز در اشعار او مشهود است و مطالب و مضامین شعری‌اش تازگی‌هایی دارد. سلمان از معاصران حافظ است. حافظ همان طور که در اشعارش از عبید زاکانی، خواجوی کرمانی و کمال‌الدین اسماعیل تاثیر پذیرفته است، از سلمان ساوجی نیز تاثیر گرفته و این به حدی بوده است که سبک و شیوه‌ بیان حافظ را بسیار به سلمان نزدیک کرده و حتی از حیث مضمون پردازی و آوردن ردیف و قافیه نیز مانند سلمان عمل کرده است.در این زمان عراق عجم که سرحد دولت های کوچک به شمار می‌رفته است همیشه از ملوک اطراف خرابی می‌دید. ساوه نیز آباد نمانده و املاک سلمان نیز دچار ضرر شده به طوری که شاعر مجبور شد بغداد را وطن دوم خود قرار دهد. ساوه از غارت طغای تیمور خان نیز مصون نمانده و در اشعار سلمان نیز اثری از این چپاول‌ها دیده می‌شود.سلمان که از طرفداران دولت جلایریه بود و خود در بغداد زندگی می‌کرد، در موقع حمله دشمنان سلسله‌ مزبور بر ساوه، از تعرض مصون نمی‌ماند و رباعی ذیل از این قسم صدمات شکایت می‌کند:سلمان زر و اسب و کار و بارت بردند سرمایه روز و روزگارت بردندبعد از همه چیز داشتی وقتی خوش آن وقت خوشت نیز به غارت بردندلطمه دشمنان مهاجم و همشهریان حسود و متعصب که تحمل آزادی فکر و وسعت مشرب او را نمی‌کردند، اقامت در ساوه را بر سلمان ناگوار می‌ساخت.درین دیار ز بی‌حرمتی چنان شده‌ام که خود نمی‌دهدم هیچکس جواب سلامضرورت است به سوی عراق کردن روم مرا چو نیست به بغداد وجه سفره شامسلمان همراه شیخ حسن ایلکانی و همسرش دلشاد خاتون به بغداد رفت و در همانجا سکنی گزید و در واقع دوران اصلی شهرت و رواج شاعری‌اش نیز در همان شهر بوده است.سلمان در دربار ایلکانی به سمت ملک‌الشعرایی نیز رسید. از میان شاعران قرن هشتم هیچ کس همانند سلمان در شعر و شاعری در تمتع وافر به سر نمی‌برده است. او پاداش‌های فراوانی نیز از شیخ حسن و علی‌الخصوص از بزرگترین حامی خود دلشاد خاتون دریافت می‌کرده است.مذهب:سلمان اوایل عمر شیعه بوده است و چند قصیده و ترجیع بند در منقبت حضرت رسول و امیرالمومنین علی(ع) و امام حسین (ع) دارد و چنین می‌نماید که در اوایل عمر شیعه‌ متعصبی بوده است. سلمان در تشیع، اعتقاد راسخی نداشته و تا اواسط عمر در تردید بوده است. او درست نمونه اختلاط مذهبی ولایت خود است که اهالی یک ده سنی و یک ده شیعه بوده و هیچ یک از مذاهب مذکور برتری نداشته‌اند و در آن عهد به واسطه جدیت و تعصب سلاطین صفویه فاصله تشیع و تسنن زیاد نشده و در دو قطب مخالف قرار نگرفته بودند و در آن زمان برای سلمان گویا چندان اشکالی در جمع هر دو مذهب نبوده است.عقاید فلسفی:عالم در نظر سلمان نیز سرایی است دو در که آیندگان از دری وارد شده و کام و نا کام باید از در دیگر بیرون بروند. وظیفه شاعر دادن دستورهایی است که شخص از پیروی آنها چند روز اقامت در آن سرای را با آسودگی و شایستگی بگذراند. سلمان ترک دنیا را نه تنها برای آسایش فکر و روح توصیه می‌کند بلکه بیشتر از آن جهت گسیختن از علایق دنیوی را واجب می شمارد که این دلبستگی باعث آزار دیگران شده و روح انسان را مکدر ساخته و عمر را تلف می‌کند.سفرها:در دیوان سلمان اشاره‌ای به سفر او به ولایت‌های دور نشده است و معلوم نیست کجا‌ها را دیده و از چه خطوطی سیر کرده است. ساوه و بغداد و آذربایجان سه راس مثلثی هستند که عرصه‌ تفرج او را محدود می‌سازد. وی در بعضی از اشعار از محل های مخصوصی نام می‌برد ولی هیچ یک از حدود مذکور خارج نیستند.‌قصیده‌ای در دیوان او هست که در ابیاتش التزام مراسم حج شده و مطلعش این است:دارم آهنگ حجاز ای بت عشاق نواز راست کن ساز و نوایی ز پی راه حجازاز این مطلع و اشعار بعد گمان می‌رود که سلمان خیال حج داشته است ولیکن شعری که صراحتا بر این سفر دلالت داشته باشد دیده نمی‌شود.وی مدتی در مراغه بستری بود و از درک خدمت شاه محروم! او همچنین در قصاید و قطعات متعددی به درد چشم و پای خود اشاره کرده است. این دردها مولود سفرهای پیاپی او به همراه ممدوحانش بوده است.طرز شاعری سلمان:مجموع اشعار سلمان حدود یازده هزار بیت است که شامل قالب‌های قصیده، غزل، قطعه، ترجیع، رباعی و مثنوی است. او در تمام این انواع شعری مهارتی تام داشته است چنان که ناقدان سخن و سخنوران هم‌عصر او نیز به این موضوع اقرار کرده‌اند.حتی حافظ نیز با آن همه توانایی در سخنوری و با آن مرتبه‌ی والا در سخن‌شناسی مکررا از اشعار سلمان استقبال کرده است و او را این گونه می‌ستاید:سر آمد فضلای زمانه دانی کیست ز روی صدق و یقین نه ز روی کذب و گمانشهنشه فضلا پادشاه ملک سخن جمال ملت و دین خواجه زمان سلمانبا این حال و با وجود طبع‌آزمایی‌های سلمان در تمام قالب‌های شعری، او در قصیده تواناتر بوده و کلامش در کمال شیوایی بوده است و این قالب را معمولا در ستایش شاهان و رجال عهد خود می‌سروده و در آن‌ها، قصاید معروف استادان متقدم را جواب گفته است. زبان سلمان در قصیده‌هایش فصیح، گویا، رسا، و شیوه‌اش متمایل به سبک سخن شاعران قصیده‌گوی قرن ششم و آغاز قرن هفتم است.سلمان در غزل نیز از جمله شاعران موفق است. فصاحت گفتار، مضمون‌یابی‌های او و آمیختن افکار عاشقانه و عارفانه در غزل، او را در ردیف بهترین غزل‌سرایان قرن هشتم قرار داده است.آثار سلمان:آثار سلمان که کلیات دیوان او را تشکیل می‌دهند، غیر از قصیده‌ مصنوع «بدایع الاسحار» که خارج از دیوانش قرار دارد و علاوه بر قصاید (تقریبا 5000 بیت)، و ترجیعات و ترکیبات و مقطعات و غزلیات و رباعیات، مثنوی‌های «جمشید و خورشید» و «فراق‌نامه» است. جمشید و خورشید در سال 763 و به نام سلطان اویس سروده شده و داستانی است ابداعی در عشق جمشید پسر فغفور چین با خورشید دختر قیصر روم و حوادثی که برای جمشید رخ داده است در راه وصول به معشوق و قهرمانی‌ها و پهلوانی‌های او تا بازگشت به چین و نشستن بر تخت سلطنت!فراق‌‌نامه، مثنوی ایست شامل هزار بیت در ذکر محبت میان سلطان اویس و بیرامشاه پسر خواجه مرجان و مرگ او در گیلان به سال 769 هجری و فراقی که از این راه میان اویس و او افتاد.پایان زندگی:سلمان سرانجام در تنهایی و انزوا، در روز دوشنبه دوازدهم صفر ۷۷۸ هجری قمری (که اردیبهشت خاتمه می‌یافت) در زادگاه خود درگذشت.سلمان و حافظ:سلمان از نظر زمانی بر حافظ تقدم دارد و بر اساس تحقیقات و مکتوباتی که به دست رسیده، سلمان حدود سیزده سال از حافظ بزرگتر بوده و سیزده سال هم زودتر از او وفات یافته است و این احتمال وجود دارد که حافظ از سلمان به عنوان یک پیشکسوت تاثیر گرفته و از خواندن اشعارش بهره جسته باشد. حدود صد و بیست غزل از غزلیات سلمان و حافظ از جهاتی به یکدیگر شباهت دارند. این شباهت‌ها که بیشتر در مضمون و وزن و قافیه و ردیف است به شرح ذیل است:اگر حسن تو بگشاید نقاب از چهره دعوی / به گل رضوان برانداید در فردوس اعلی را (سلمان)اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را / به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را (حافظ)قبله ما نیست جز محراب ابروی شما / دولت ما نیست الا در سر کوی شما (سلمان)ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما / آب روی خوبی از چاه زنخدان شما (حافظ)ز شراب لعل نوشین من رند بی‌نوا را / مددی که چشم مستت به خمار کشت ما را (سلمان)به ملازمان سلطان که رساند این دعا را / که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را (حافظ)استاد محمد معین معتقد است که چهار غزل سلمان را به طور تحقیق نساخ وارد دیوان حافظ کرده‌اند:1.زلفین سیه خم به خم اندر زده‌ای باز / وقت من شوریده به هم برزده‌ای بازاین غزل در دیوان تصحیح قزوینی نیامده است.2.می‌زنم هر نفس از دست فراقت فریاد/ آه اگر ناله زارم نرساند به تو باداین غزل هم در دیوان تصحیح قزوینی نیامده. در این غزل تخلص را عوض کرده و به جای «من بی‌دل شده مستغرق یادت شب و روز»، نوشته‌اند: حافظ دلشده مستغرق یادت شب و روز / تو از این بنده دلخسته بکلی آزاد3.برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست/ مرا فتاده دل ترا چه افتاده استاین بیت در مثنوی جمشید و خورشید سلمان آمده و در واقع زبان حال جمشید است اما در دیوان حافظ تصحیح قزوینی وارد شده و مجتبی مینوی نیز به احتمال قریب به یقین این غزل را از سلمان می‌داند.4.ز باغ وصل تو یابد ریاض رضوان آب / ز تاب هجر تو دارد شرار دوزخ تاباین غزل نیز در دیوان تصحیح قزوینی نیامده استدکتر معین، معتقد است که مشخص نیست این اشتباه از چه زمانی اتفاق افتاده است. شاید در قرن دهم صورت گرفته باشد و علت آن هم نه تنها بی‌دقتی کاتبان بلکه بیشتر به خاطر نزدیکی سبک‌ها و استقبال‌هایی است که از یکدیگر کرده‌اند.و در پایان این یادداشت را با قطعه‌ مشهوری که حافظ در مدح سلمان سروده است، به پایان می‌رسانیم:حکیم فکر من از عقل دوش کرد سوال که ای یگانه الطاف خالق رحمنکدام گوهر نظم است در جهان که ازو شکست قیمت بازار لولو و مرجانجواب داد که بشنو ولی ز من مشنو که این قصیده فلان گفت و این غزل بهمانسر آمد فضلای زمانه دانی کیست ز روی صدق و یقین نه ز روی کذب و گمانشهنشه فضلا پادشاه ملک سخن جمال ملت و دین خواجه زمان سلماننویسنده: محدثه جوادی</description>
                <category>نشریه بامداد</category>
                <author>نشریه بامداد</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 20:39:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضا و قدر در قلب اشعار سعدی</title>
                <link>https://virgool.io/ksaBamdad/%D9%82%D8%B6%D8%A7-%D9%88-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%A7%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-tnilgrubg6ji</link>
                <description>از ویژگی‌های بارز فکری سبک عراقی، باور به قضا و قدر، جبراندیشی و بدبینی نسبت به اوضاع و احوال جهان است. در غالب متون نظم و نثر این دوره ردّ پای این اندیشه را می‌یابیم؛ اندیشه‌ای که درست مخالف باور به اختیار و اراده و شادی‌گرایی در سبک خراسانی است.از نظر علمی &quot;قضا&quot; عبارت است از قطعی و حتمی بودن یک پدیده و &quot;قدر&quot; شکل گیری و تعیین خصوصیات وجودی حادثه. هر حادثه ای تا با یک سلسله خصوصیات زمانی و مکانی و کیفیات درونی و بیرونی توأم نگردد گام به صحنه هستی نمی گذارد (سبحانی، 1385 :(72)امام صادق (ع) میفرمایند: قضا و قدر، دو آفریده از آفریده های خداوندند، خدا تا آنجا که بخواهد آفرینش خود را افزایش میدهد. قضا در صورتی مخلوق خدای جهان محسوب میشود که از مرحله تصوری و علمی بیرون و در ظرف وجود پدیده، پیوسته با قضا که با قطعی بودن وجود آن از ناحیه علت و قدر که اندازه گیری و شکل پذیری آن از جانب اوست همراه می باشد و آفریننده وجود حادثه آفریننده قضا و قدر آن نیز هست و کسی که به حادثه وجود می بخشد برای آن قطعیت حاصل کرده و وجود آن را از جهات مختلفی اندازه گیری میکند. (سبحانی، 1385 :56).مسئله قضا و قدر الهی و در پی آن جبر و اختیار از پرچالش ترین موضوعاتی است که در طول تاریخ، ذهن بشر را به خود معطوف کرده و حاصل آن نگاه های متفاوت و گاه متناقض به این موضوع است؛ چنانکه گاه سبب برداشت های نادرست از آن شده؛ این امر در آثار بسیاری از شاعران چون سعدی مشهود است.سعدی در غزلیات خویش با سه رویکرد با مسئله قضا و قدر روبرو میشود: نخست؛ رویکرد عرفانی و ادبی، دوم؛ رویکرد فلسفی و سطحی، سوم؛ رویکرد عامیانه۱. رویکرد ادبیبا توجه به این که اقتضاء غزل، سخن از عشق و عاشقی گفتن است، بیشتر رویکرد سعدی در غزلیات به موضوع قضا و قدر الهی، یک رویکرد ادبی است.سعدی با استفاده از آرایه حسن تعلیل به موضوع قضا و قدر می پردازد. حسن تعلیل در واقع آوردن دلیل ادبی و اقناعی برای یک موضوع کامال عقلی و واقعی است:ای که گفتی دیده از دیدار بترویان بدوز   هرچه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را (همان: 415)۲.رویکرد فلسفیاما در رویکرد دوم نگاه سعدی اینگونه است که انسان از خود اراده انجام کارها را دارد، اما خداوند گردش افلاک را به گونه ای رقم زده که از دست انسان کار چندانی بر نمی آید و در نتیجه باید تسلیم بخت و اقبال خود باشد:ز نیکبختی سعدیست پایبند غمت  زهی کبوتر مقبل که صید شاهینی (همان: 645)۳.رویکرد عامیانهاز جمله مهم ترین رویکردهای نادرست به موضوع قضا و قدر الهی در غزلیات سعدی، میتوان به موارد زیر اشاره کرد: ارتباط دادن مطلق رزق و روزی به قضا و قدر الهی و عدم تلاش برای کسب روزی، تسلیم در برابر سرنوشت و عدم تلاش برای موفقیت، چشم بستن بر روی اسباب الهی و انتظار داشتن وقوع معجزه در زندگی، ارتباط دادن مطلق کیفیت و زمان مرگ به موضوع قضا و قدر الهی و عدم سعی برای حفظ سلامتی، باور پیدا کردن به جبر مطلق حاکم بر نظام هستی، اعتقاد داشتن به خوشبختی و بدبختی ازلی و در نظر نگرفتن تأثیر تدبیر انسانها در دگرگون ساختن تقدیر آنهاو همچنین کلمه قضا و قدر به سه شکل در اشعار سعدی آمده است:الف) به شکل تفصیلیمن دوش قضا يار و قدر پشتم بودنارنج زنخدان تو در مشتم بودديدم كه همي گزم لب شيرينتبيدار چو گشتم سر انگشتم بود(سعدي، كليات، ص 381)و همچنين:بار عشقت كجا كشد دل منكه قضا و قدر نمي تابدناوك غمزه بر دل سعديمزن اي جان كه بر نمی تابد(سعدي، كليات، ص 292)ب) گاه كلمه &quot;قضا&quot; را به تنهايي آورده مانند:قضا دگر نشود گر هزار ناله و آهبه شكر يا به شكايت برآيد از دهنيفرشته اي كه وكيل است بر خزائن بادچه غم خورد كه بميرد چراغ پيرزني(سعدي، كليات، ص 178)و همچنين:قضا به ناله مظلوم و لابه محرومدگر نميشود اي نفس بس كه كوشيديكنون حلاوت پيوند را بداني قدركه شربت غم هجران تلخ نوشیدی(سعدي، كليات، ص 314)ج) اطلاق شدن به کلمه &quot;تقدیر&quot;همچون:تقدير درين ميانم انداختهرچند كناره ميگرفتمگر كشته شوم عجب مداريدمن خود ز حيات در شگفتم(سعدي، كليات، ص 103)و همچنين:با همه تدبير خويش ما سپر انداختيمروي به ديوار صبر چشم به تقدير اوچاره مغلوب نيست جز سپر انداختنچون نتواند كه رو دركشد از تير او(سعدي، كليات، ص 148)د) آدمي را چاره ای جز رضا به قضای محتوم و قدر ازلي نيست:جهان بر آب نهاده ست و عاقلان دانندكه روي آب نه جاي قرار بنياد استرضا به حكم قضا اختيار كن سعدیكه هركه بنده حق شد ز خلق آزاد است(سعدي، كليات، ص 29)همچنين بيان مي نمايد كه سعادت و شقاوت مردمان در ازل معلوم شده و سرنوشت هر كس پيش از آمدنش به اين جهان تعيين گرديده است. مانند:كس را به خير و طاعت خويش اعتماد نيستآن بي بصر بود كه كند تكيه بر عصاتا روز اوّلت چه نوشته ست بر جبينزيرا كه در ازل همه سعدند و اشقیا(سعدي، كليات، ص 23)نویسنده: امیر محمد زالانه</description>
                <category>نشریه بامداد</category>
                <author>نشریه بامداد</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 20:36:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ شماره‌ چهل به دخترم بهار</title>
                <link>https://virgool.io/ksaBamdad/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-mqv0aly5zbkd</link>
                <description>باران؛ اما بی تو:چشمانم را دوست داری... نه؟! چشمانت را دوست دارم، نگاهت را دوست دارم...دختر ِعزیزم! شگفت انگیزترین انتظار ِمن... جسورانگی ِ تمام ِ انقلاب ها در من! بهار ِ جانم... بهار ِ شعرم! بعد از این سال ِ کبیسه، بعد از سکوتشعرهایی که نشد بنویسم شان، دلم می خواهد تا خود صبح مثل بوفی باران خورده برایت هوووو هوووو کنم! دلم میخواهد برای ِ تو بنویسم... برای ِ تو که شبیه ِ منی... در بهار می آیی، در تابستان تغییر را می فهمی، در پائیز شعریدن را یاد می گیری و در زمستان، برفناکی می کنی و بهاری نو را چشم به راه می شوی...بهار ِ من! دختر ِ شگفت انگیز و زیبایم! دلم می خواهد برای تو بنویسم... شب ِ لجوج و دیوانه کننده ایست، انگار تمام ابرهای جهان قسم خورده اند تا خود صبح در دل ِ من ببارند! می دانی... دلم برایت تنگ شده است! دل ِ این پدر ِ سیاهت ، تنگ ِ توست! سالها قبل، در یکی از بهارهای ِ هار ِ بعد از هشت سال جنگ، به دنیا آمدم. پدرم خانه نبود، مسافرت بود! خودش که می گفت اهواز بوده است! من در اولین روزهای بهار ِ سال شصت و هشت به دنیا آمدم... من نیز مثل تو بهار بودم. هنوز نمی دانستم قرار است سیاهی را انتخاب کنم، هنوز نمی دانستم سیاهی هویتی ست که من به آن معنای تازه ای خواهم داد! از پوسیدگی تعاریف گذشته، خسته خواهم شد و سیاهی را در آغوش خواهم کشید. وقتی تابستان های گرم و خوشحال را می گذراندم و هنوز نمی دانستم چه پاییز های ِ شاعرانه ای خواهد رسید، با خودم می گفتم سیب ِ کال، خوشمزه ترین خوردنی جهان است! جهان را مثل ِ همان سیب کال، گاز می زدم... انگار نه انگار که غمی وجود خواهد داشت... بهارم! دختر زیبای ِ من! تمام ِ زندگی ام منتظر این بوده ام که تو بیائی و موهایت را به انگشتانم بسپاری تا برایت ببافمشان. من نیز بهار بوده ام، حالا زمستان ِ من برف های بانمکی روی موهای سر و صورتم بارانده است... لذت ِ فلسفه در این است که تو مدام تغییر خواهی کرد، مدام راهت را خواهی ساخت، مدام در جریان خواهی بود... این زیباترین بخش فلسفه است! هیچ چیز قدرت این را ندارد که تو را از تغییر بر حذر دارد. خیلی دلم می خواهد موهایت را به باد بسپاری، خیلی دلم می خواهد روسری ات را به آب ِ ارس بدهی... خیلی دلم می خواهد بدنت، از آن خودت باشد... از آن فهمت... نه از آن ِ نگاه قضاوت گرِ دیگران! روزی می رسد که نامه های مرا می خوانی... شاید با خودت بگویی عجب پدر دیوانه ای داشته ام، عجب گرگینه آرامی بوده است این انسان!دختر ِ زیبای من، چشم هایم را خواهم بست به امید این که بیائی و ببوسی آنها را! باد مسیر خودش را انتخاب می کند و موی تو مسیر ِ باد را... دستان من نیز پائیز را انتخاب کرده بود...نمی دانستم هر چه سبزتر باشم، حصر ِ سیم خاردارها را بیشتر تجربه خواهم کرد! آن موقع که بهار بودم، نمی دانستم دست ِ مرد، خشونت ِ لزجی را به صورت ِ گُل آگین ِ زن تُف می کند! دخترم! باور کن نمی دانستم شعر ِ تَر چیست؟! نمی دانستم حواس ِ پَرتم را کجای ِ قصه، جا خواهم گذاشت؟! وقتی تابستان های تغییر را تجربه می کردم، گرمای خورشید نیز تغییر می کرد... تابستان اول کوتاه تر بود... به این فکر می کردم که موضوع ِ اولین انشای مهرماه این خواهد بود: تابستان خود را چگونه گذراندید؟! تابستان های بعدی پر از آب بازی و باغ و کوه و کلاغ ها و درخت ها بود... تابستان های بعدتر، بوی کنکور می داد سرم، بوی ِ نخواستن ِ خواندن ِ کتاب هایی که دوستشان نداشتم! تابستان ها داشتند می آمدند و می رفتند... بزرگ ترین تغییر هر تابستان نسبت به تابستان قبلی اش، این بود که... ای کاش تابستان قبل برایم تکرار می شد!! می دانی من هنوز نمی دانستم زندگی در همان لحظه ای که نفس می کشم یعنی چه؟! تابستان های بعدی را میلگردهای داغ و خورشید ِ داغ تر رقم می زد... بلوک های سیمانی، خانه های آجری، کوچه یک متر عرض، فرغون های خسته از بیگاری، حرف های مفت ِ سرکارگران ِ اخم، پیرمرد نق نقویی که پسرش پانتورک بود و شعار می داد که باید از ایران جدا کند آذریابجان را و خودش را از خانه بیرون کرده بود همسر و پسرش!تابستان ها مدام خشن تر می شدند... کتاب ها نیز رنگ و بوی دیگری می گرفتند... داشتم مارکس ِ جوان را می خواندم آن روزها! بهارم! سالها پائیز را چشم انتظار بودم، سالها پائیز را به شعر نشستم، سالها پائیز را بهار کردم... سالها دلم میخواست مویت را در یک بعد از ظهر ِ نیمه جان ِ پائیزی ببافم و بنشینی کنارم برایت چایی بریزم، در همان استکانی که خودم چای می نوشم... از آن استکانهای ِ کمر باریکی که با دست های کوچکت چند تای آن ها را خواهی شکست...ببین! تو داری می آئی، مثل من و تمام آدم های جهان که داشتیم می آمدیم! پدربزرگم منتظر من بود... مادربزرگم نیز! آنها دلشان می خواست من پسر باشم تا مثلا چراغ خانه پدرم خاموش نماند. قضاوتشان نمی کنم، من اما دلم میخواهد دخترانی داشته باشم که به دور از جنسیتشان، انسان بودن را یاد بگیرند! می دانی عزیز دلم، تو وارث من نخواهی بود! چون من، که وارث پدرم نبودم! آدم ها مدام یادشان می رود که تابستان ها برای این تغییر می کردند که به آدم ها یاد دهند آنها وارث خود کاشته ها، خود داشته ها و خود برداشته هایشان هستند و اگر غیر از این باشند فقط حمالند و دارند ارثیه دیگران را با خود حمل می کنند. دیگرانی که به احتمال زیاد پدر و مادر آنها هستند! هر شب بنشین و با خودت حرف بزن! دختر عزیزم... از خودت بپرس: آیا برای دلبری کردن آمده ای؟ آیا آمده ای تا دنیای پیرامونت را به هرز رفتن کشف کنی؟ آیا دلت میخواهد تقدسی را از آن ِ نگاه ِ خیره ات کنی؟ آیا آمده ای تا... خودت باشی؟! هر شب از خودت بپرس! اگر این کار را نکنی، خیلی دیر خواهی فهمید که من ارثیه ای جز شاید چند جلد کتاب و دفتر و یادداشت و مقداری پول و یک باغ کوچک، چیزی نداشته ام که آدم ها آن را ارثیه بدانند. آن موقع است که باید بفهمی تو وارث خودت هستی، آن موقع باید بپرسی چه چیزی را از خودت به ارث برده ای؟ آیا آنقدر فهم اندوخته ای که به یک زیر باران قدم زدن، خودت را نبازی؟ و باران تو را نشوید و نبرد با خودش؟بهار ِ من! آدم ها می آیند و می روند. بعضی هایشان تابستان ها را با تو بازی می کنند، بعضی هایشان بهارهای تو را هاشور می زنند، بعضی هایشان پاییزوار شعرت می کنند و بعضی هایشان زمستاندردی ِ عظیمی به تو می دهند... موهای سپید مرا ببین! من زمستان های بی امانی را برفیده ام... گلم! غم انگیز است که بدانی روزی نبوده که پدرت زمستانش را به تنهایی سر نکشیده باشد... غم انگیز است وقتی بفهمی پدرت دردی به بلندای تاریخ بوده است! غم انگیز است غمگینی پدرت را ببینی و جز موی ِ بافته ات هیچ نداشته باشی برای تسکین او! دختر ِ شریف ِ من، فرصت هایت را به سَمّ ِ نجابت ِ مردمانه ها مسموم نکن... نجابت، همان دزدی بود که تمام ِ فرصت های یک اسب را از او گرفت و او را حول ِ محور ِ یک رام کننده رامشگر و قهار چرخاند تا باکرگی ِ روح ِ او را به دست ِ یک سوار ِ ماهر بدهد و وحشی بودن هایش را در نبردی غم انگیز برای رسیدن به یک آخر ِ خط ِ مسموم از هیچ ها از او برباید! دخترم سکوت و ترس و هدر رفتن را به دروغ، نجابت خوانده اند! وقتی گرگ ها تسلیم نمی شوند آدم ها از آنها بدشان می آید... آدم ها آن ها را بد توصیف می کنند! حالا چشمانت را به یک گرگ بده، از نگاه او تماشا کن! کجای ِ اسارت زیباست؟ کجای ِ رام شدن زیباست؟ کجای آلت ِ دست ِ یک فراموشی شدن زیباست؟ دخترم! تو خدای ِ خودی ، خدای ِ تمام ِ تابستان های زندگی ات... تمام ِ بهارهای لعنتی ات که مرا و تو را مژده داده اند. تو خدای سبزهایی هستی که در توست... نه سبزهایی که دورشان میتوان سیم خاردار کشید! مگر می شود دور ِ گل سرخ و سرو ، سیم ِ خاردار کشید؟! سرو، قد بلند می کند... گل سرخ عطر افشانی می کند... آیا می توان عطر ِ گل سرخ را از مشام ِ جویندگان ِ اصالت ِ فهم دریغ کرد؟ آیا می توان قامت ِ ایستاده سرو را به سیم خاردار کشید؟ دخترم نگاه ِ توست که عاطفه و خشم را می سازد. نگاه توست که گلسرخی می شود و تمام ِ تاریخ را عطر می افشاند. بهار ِ من! بهار ِ آزاد ِ من! بهار ِ سرکش و عاصی ِ من! هر روز بیا و قبل از آنکه من با غرور ِ مسخره نرینه ام خجالت بکشم و بغلت کنم... بغلم کن! بگذار من ِ زمستان به سرفه بیفتم از طراوت ِ بهار ِ تو! دلم میخواهد تمام ِ زندگی ام را برایت بنویسم، دلم میخواهد تو را بغل بگیرم و از آدمکهای ماشینی ِ اطرافم دور شوم... چقدر طول می کشد آمدنت؟! چقدر باید منتظر باشم که چندین سال بعد از بهاری که من آمدم، تو بیایی؟! دلم هوس ِ بافتن ِ موی ِ بهار را کرده است... دخترم کی می آیی و مرا خوشحال می کنی؟! دختر ِ نازنین ِ من! نازلی ِ شکفته در خاصه بهار... مارال ِ دشت ِ چشم های ِ من... برای من لبخند بیاور! برایم هَزارِگی بیاور! برایم شعر بیاور! من... منتظر درخشیدن ِ چشمهای توام...نویسنده: سیاوش سیاهی</description>
                <category>نشریه بامداد</category>
                <author>نشریه بامداد</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 20:26:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسانوگرایی</title>
                <link>https://virgool.io/ksaBamdad/%D9%BE%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-wtmzwtmsjkp3</link>
                <description>سیر تحولاتی که به طور گسترده در نگرش جامعه اتفاق می‌افتد را نوگرایی می‌گویند. این نوگرایی غالباً در تمام ابعاد فرهنگی اجتماعی، انتقادی و... رخ میدهد که به طبع بازتاب این تحولات را بعد از مدت کوتاهی می‌توان در ادبیات، هنر و... مشاهده نمود، دوره‌ پس از آن را پست مدرن یا پسانوگرایی می‌نامند.انقلاب مشروطه را می‌توان اولین تحول نوگرا در ایران به شمار آورد و از اولین جرقه‌های تغییر به سمت مدرنیته دانست. از دل انقلاب مشروطه جریان‌هایی شکل گرفتند که در سال‌های بعد این جریان‌ها و این تفکرات توانستند بسیاری از نخبه‌های ادبی را نیز جذب کنند. دوره‌ قبل از آن را دوره‌ بازگشت می‌نامند.شاعران دوره بازگشت دائما در تقلید پیشکسوتانی مانند سعدی و امثال او بودند و شعرشان تناسبی با عصر خودشان نداشت. با انقلاب مشروطه تحول بسیار گسترده‌ای در شعر اتفاق افتاد و به سمت واقع‌گرایی رو آورد.اگر به طور کوتاه بخواهیم نگاهی به جریان نوگرا در ادبیات و شعر معاصر بیندازیم، می‌توانیم بگوییم که نیما جزو اولین شاعرانی بود تحول را به طور ملموسی وارد شعر و ادبیات فارسی کرد؛ هر چند که نیما در زمان حیات خودش شهرت چندانی نداشت اما در همان زمان نیز تعداد بسیاری از شاعران تحت تاثیر نیما قرار گرفتند و به تبعیت از نیما شعر سرودند و درون‌مایه‌هایی را وارد شعر کردند که تا قبل از آن بسیار کم‌سابقه یا حتی می‌توان گفت بی‌سابقه بودند.پیشرو بودن یکی از ویژگی‌های جامعه‌ای است که به سمت مدرنیته می‌رود. بدین معنی که برخی افراد در جامعه نسبت به بقیه پیشرو هستند و جلوتر یا هم زمان با عصر خود حرکت می‌کنند و به طبع بسیاری افراد هم هستند که هنوز پایبند سنت‌های کلاسیکند و از آن دست نمی‌کشند و حتی نسبت به مدرنیته مقاومت دارند. مردم در چند دهه بعد تازه متوجه افراد پیشرو در چند دهه قبل خواهند شد که باز هم یعنی هنوز چند دهه عقب هستند و به پیشرو بودن هرگز نمی‌رسند.البته این بدین معنی نیست که یک فرد در تمام طول عمرش باید پیشرو باشد؛ برای مثال نقدی که برخی شعرا به نیما وارد کردند این بود که در سال‌های آخر زندگی اش هرگز پیشرو نبوده است. اما این چه اهمیتی دارد وقتی هنوز در آن سال‌ها هم آثار قبلی نیما به درستی در جامعه تبیین نشده بود؟نوگرایی عموما دوره‌ای است که از دل آن جریان‌های انتقادی بسیاری پدید می‌آید که همواره به وضع موجود شکایت دارند و خواهان تحول در سطح فرهنگی، اجتماعی یا سیاسی جامعه اند. اگر به آثار باقی‌مانده از شاعران معاصر توجه کنید، با اشعار و نوشته‌هایی مواجه می‌شوید که به خوبی فضای تاریک روزگار آن زمان را توصیف می‌کنند و امید به تغییر دارند.می‌توان گفت کودتای 1332 نقطه‌ عطف تاریخ معاصر محسوب می‌شود. به واسطه‌ این کودتا، آزادی‌هایی که با مبارزه از زمان مشروطه به تدریج بدست آمده بود دوباره از بین رفت و سرخوردگی متعاقب آن دامن‌گیر نویسندگان و شاعران شد و بر فضای هنری و ادبی و فرهنگی معاصر بسیار تاثیر گذاشت. در همین زمان بود که چون صریح سخن گفتن عواقبی داشت، نمادگرایی بسیار رواج یافت؛ هر چند که استفاده از نماد با شعر نیما وارد شعر نو شده بود، اما با این اتفاقات خیل عظیمی از شاعران به نمادگرایی روی آوردند. شعر معروف زمستان از مهدی اخوان ثالث محصول همین اتفاق است؛ که بخشی از آن را با هم می‌خوانیم:«سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است»همانطور که ملاحظه کردید این شعر هم به خوبی فضای تیره‌ حاکم بر جامعه را نمایش می‌دهد.در دهه‌ ۳۰ یا حتی قبل‌تر از آن، باوری وجود داشت که شعر و نوشته یا هنر باید در خدمت آزادی و بیان وضع موجود در اجتماع باشند. شعر گفته می‌شود برای اینکه محتوایی را برساند، هر چقدر هم تصویرسازی شاعر در شعرش قوی باشد اما اگر محافظه‌کار باشد و بترسد، در واقع می‌توان گفت شعرش خالی از هر گونه محتوا خواهد بود و دلیلی برای بد شمردن شعر است.فروغ در نقدی که نسبت به نادر نادرپور، شاعر محافظه‌کار نوگرا وارد می‌کند؛ می‌گوید:«حالت محافظه‌کاری نادرپور و حساسیتی که نسبت به عقاید مختلف در شعرش نشان می‌دهد بزرگ‌ترین دشمن اوست. به نظر من او باید تکلیف خودش را با خوانندگان شعرش مشخص کند. اگر شعر نادرپور در یک حالت رکود باقی مانده، چه از نظر فرم و چه از نظر محتوا، علتش این است که او می‌ترسد عده‌ زیادی از طرفدارانش را از دست بدهد، خوب بدهد!»اما این‌ها را گفتیم تا برسیم به دوره‌ پست مدرن یا پسا مدرنیته که دوره‌ای بعد از این سیر تحولات است. یک جورهایی می‌توان گفت دوره‌ای که ما در آن زندگی می‌کنیم همین دوره است.ادبیات در این دوره از نظر من دچار همان محافظه‌کاری و رکودی شده است که بالاتر عرض کردم. شعر معاصر، سرمایه‌های گرانبهایی مانند نیما، شاملو، سایه، فروغ، سهراب سپهری و بسیاری شاعران دیگر دارد که نه تنها فرم شعر را تغییر داده و بعضا تغییراتی در وزن و قافیه در اشعارشان دادند و محتوای تازه‌ای را که متناسب با روزگار خودشان بود وارد شعر کردند؛ بلکه گاهی هم از خودسانسوری گذر کردند و در شعر به راحتی هر کلامی را آوردند. هم اکنون در دوره پست مدرن شاهد آن هستیم که رکود، شعر و حتی موسیقی را در بر گرفته است و حتی گاها ابتذال و پسرفت جای آن‌ها را پر کرده است.یک جا از یکی از ترانه‌سریان بنام کشورمان شنیدم (از آوردن نام ایشان معذورم)، موسیقی‌ای که اکنون داریم هرگز حتی به موسیقی در دهه‌ ۵۰ هم نمی‌رسد و این حقیقتی است که به راحتی در جامعه می‌توان مشاهده کرد. موسیقی اکنون به نحوی از مایه آرامش و خلوت انسان بودن درآمده و بیش‌تر موسیقی روی استیج است که خواهان دارد و بیش‌تر هم به طبع در همین زمینه سرمایه‌گذاری می‌شود.ربطش به شعر چیست؟موسیقی در واقع راهی برای رساندن یک مفهوم و یک محتوا شامل کلام است؛ حال آن‌که اکنون شاهد آن هستیم که روی ریتم هر کلامی می‌گذارند و نهایتاً این موسیقی مبتذل و بی‌محتوایی است که به آسانی نیز از شور و هیجانش کم می‌شود و جایش را یک موسیقی و کلام بی‌محتواتر دیگر پر می‌کند.از نظر من، ما هم اکنون در دوره‌ رکود زندگی می‌کنیم. حتی اگر فرض کنیم وارد ابتذال نشده باشیم و کلام از نظر محتوا پسرفت نداشته است، باز هم رکود داریم و هیچ گونه نوگرایی و پیشرو بودنی در جامعه‌ ما وجود ندارد و من فکر می‌کنم هیچگاه دهه‌ ۳۰ و افتخارات آن تکرار نخواهند شد.(تمام مواردی که در این نوشته آمده است، نظر شخصی نویسنده می‌باشد)نویسنده: دیبا مسیحی</description>
                <category>نشریه بامداد</category>
                <author>نشریه بامداد</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 20:15:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی تو آواز به هم می‌ریزد...</title>
                <link>https://virgool.io/ksaBamdad/%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF-y86tti6jdm5t</link>
                <description>بعضی‌ها را خدا بغل کرده است. مهرشان به دل مردم چنان نشسته که با هیچ دستور و اخم و تَخمی قابل پاک کردن نیست. شجریان یکی از آنهاست! در رسای او چه می‌توان نوشت که حق مطلب را ادا کند؟! پیر طریق موسیقی که با کوچ نابهنگام خود سایه‌اش را از سر هنرجویان و هنردوستانش کم کرد. احساس تنهایی می‌کنیم از رفتن کسی که همیشه انگار مطمئن بودیم در هر بزنگاهی کنارمان می‌ایستد؛ دوشادوشمان... و حالا مثل خانه‌ای قدیمی شده‌ایم که دیوارش ریخته و باد می‌آید و توی دلش چنگ می‌زند. اعتقاد راسخ دارم که هر کس عاشق به وطنش باشد و در این راستا اقدامات فرهنگی و هنری انجام دهد همچون فردوسی، حافظ و شجریان تا ابد ماندگار خواهد شد و هر کس در خلاف این جهت حرکت کرده منفور مردم و مقهور تاریخ است!محمدرضا شجریان متولد و متوفای مهر و مردی از تبار مهر و دوستی بود، کوه‌نوردی می‌کرد، عاشق طبیعت و گیاهان بود، از محصولات باغ و باغچه‌اش می‌خورد و حتی گندم کاشته بود و از آرد آن نان می‌پخت! فخر موسیقی شد، خوشنویسی کرد، آشپز ممتازی شد، ساز ساخت، نجاری کرد، برای مردم خوشنام‌تر از هر سیاستمردی شد، در همه جای جهان احترام دید، ۸۰ سال در اوج بود، فرزندانی پرورش داد که مایه مباهاتند، صدای مردمش شد، عکسش را بر در و دیوار زدند، با ربنایش افطار کردند و حال که یک سال است کتاب زندگی‌اش را بسته و رفته، میلیون‌ها ایرانی چنان غمگین‌اند که انگار یکی از اعضای خانواده‌شان را از دست داده‌اند. مگر چند نفر در این کشور تا این اندازه خوش‌بخت زیسته‌اند و عاقبت به‌خیر شده‌اند؟ مرحوم نادر ابراهیمی در جایی مینویسد: &quot;کسی که در برابر باخ، بتهوون، و موتزارت، فروتنانه سکوت اختیار کند، به تارِ جلیل شهناز ، عود نریمان، آواز شجریان و ترانه « اندک اندکِ » شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد،چنین کسی درست زندگی خواهد کرد…&quot;محمدرضا شجریان طی سال‌ها فعالیت هنری، آثار بسیاری از شاعران بزرگ ادبیات فارسی را از حافظ و سعدی و مولانا گرفته تا خیام و باباطاهر و ... در دستگاه‌های مختلف موسیقی ایرانی اجرا و از این طریق هنرش را جاودانه کرد. روحی که استاد شجریان در کالبد موسیقی ایرانی دمید، باعث شد که این میراث سترگ فرهنگی، فرایند تکامل و بالیدن خود را با شتابی قابل قبول طی کند و شاگردان و پیروان سبک استاد در این عرصه، زمینه را برای رونق بیش از پیش این هنر اصیل ایرانی فراهم ‌آورند. تاریخ پر اُفت‌وخیز ولی همیشه پُرشکوهِ ایران‌زمین، مشاهیر بسیاری به‌خود دیده ولی حقیقتاً در مورد محمدرضا شجریان، آن‌ مساله که بیش از هر چیزی قابل تامل است، ورود او از متنِ جامعه به بطنِ روزگارش بود. این مهمّ بسیار فراتر از صوت و تکنیکِ وی در هنرِ آوازخوانی‌ِ فاخرش است. آن‌چیز که بیش از همه، ایشان را در آواز مانا ساخت این بود که او، از «واقعیتِ آواز» به‌«حقیقتِ آواز» رسید. این مسإله شاید بیش از آنکه «کوششی» جلوه نماید، «جوششی» بوده باشد.خوش‌ به‌ حال شجریان و اقلیتی چون او که شور و شوق ملتی بسته به ضربان قلبشان است و اکنون نیز گرچه آن قلب از تپش باز ایستاده ولی جاودانه‌هایش در موسیقی و یادنامه‌اش در روزگارِ امروز، مایه‌ امیدِ مردمِ ایران‌زمین چه در این نسل و چه در نسل‌های آینده است.  تنها حسرتم برای او این وداع غریبانه است. اینکه سزاوار بدرقه‌ای باشکوه‌تر از این بغض‌های خاموش ما در شبکه‌های اجتماعی بود.حسن ختام این یادداشت را به سروده‌ای که استاد بهرام بیضایی در وصف او گفته اختصاص می‌دهم:ز ما رفت در خاک گنجینه ایز فرهنگ و آواز آئینه ایدرخت سخنگو که هر برگ آننوائی ز آوای دیرینه ایچه غنجی و رنجی که در ریشه اشگواهی ز غوغای پیشینه اینگه کرد فردا و امروز خویشدر امروز خود دید پارینه ایچه گر مهر کشتند با هر ستمخرد بردریدند با کینه ایچه گم گشتگانی که گم تر شدندبه هر وای و کورنای آدینه اینواهای دیرینه نو شد به ویبرآمد خرد بر خرد چینه ایبرآورد باغی ز آواز خویشتو گوئی برآمد ز هر سینه ایبرو مویه بر وی نه! بر خویش کنکه از وی به جا ماند گنجینه اینویسنده: امیر کبیریان</description>
                <category>نشریه بامداد</category>
                <author>نشریه بامداد</author>
                <pubDate>Tue, 16 Nov 2021 19:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شماره چهلم نشریه بامداد منتشر شد</title>
                <link>https://virgool.io/ksaBamdad/%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%86%D9%87%D9%84%D9%85-%D9%86%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-dk2f0hqenerd</link>
                <description>در این شماره می خوانیم:✍️ خواجه‌ زمان: سلمان (محدثه جوادی)✍️ پسانوگرایی (دیبا مسیحی)✍️ بی تو آواز به هم می‌ریزد (امیر کبیریان)✍️ نامه‌ شماره‌ چهل... به دخترم بهار (سیاوش سیاهی)✍️ دل‌شکستگی (شقایق خادم)و چند یادداشت و شعر دیگر...</description>
                <category>نشریه بامداد</category>
                <author>نشریه بامداد</author>
                <pubDate>Tue, 16 Nov 2021 19:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی دلی. . .</title>
                <link>https://virgool.io/ksaBamdad/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DB%8C-d93fjigneprc</link>
                <description>نویسنده: فاطمه مستوفیمسلمانان مرا وقتی دلی بودکه با وی گفتمی گر مشکلی بود...کتاب رمان وقتی دلی با حدوداً ۳۰۰ صفحه به نویسندگی محمدحسن شهسواری، نشر شهرستان ادب به چاپ ششم رسیده و شما را به خواندن ادامه‌ی این کتاب جذاب دعوت می‌کنیم.بخش کوتاهی از کتاب را با هم میخوانیم:خبر به عمیر رسید و مثل اسپندی روی آتش به زمین و زمان دستور می‌داد که به دنبال پسرش بروند. نوفل خدمتکار وفادار عمیر بعد از اینکه با گمراه شدن در کوچه پس کوچه ها توسط مصعب، حسابی خسته شده بود. مردی ساکن همان منطقه صدایی شنید. بعد از گشتن دنبال صدا به کوچه‌ای خلوت رسید و دید دو آدم قوی هیکل پسربچه‌ای را دارند کتک می‌زنند! دزد اول سعی در ربودن سکه زر را دارد و دزد دوم سعی در دزدیدن پارچه های فاخری که به دست پسربچه است. آن مرد به سرعت خودش را به محل حادثه رساند. مصعب بود! زخمی و خونی زیر پای دو دزد به زمین خورده و داشت تیغ بران را روی گلویش حس می‌کرد...</description>
                <category>نشریه بامداد</category>
                <author>نشریه بامداد</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 18:03:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزار توی زمان</title>
                <link>https://virgool.io/ksaBamdad/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-nhtyhq4lsb25</link>
                <description>نویسنده: رضا حسین‌پورزمان همواره در حال گذر است چه بخواهیم و چه نخواهیم خواهد گذشت بی آن‌که از ما سؤالی بپرسد یا از ما کسب تکلیف نماید ما را در سیر حوادث روزگار جلو می‌برد و ما نیز ابتدا با خوشحالی در جریان امواج آن جاری می‌شویم و تا به خود می‌آییم می‌بینیم ای وای چه قدر زود دیر شد و این بار تلاش می‌کنیم در خلاف جهت این امواج ویران کننده شنا کنیم اما افسوس که راهی برای بازگشت نمانده و تنها افسوس چاره دردهای ما است.زمان بی‌رحم است از نادانی ما سوء استفاده می‌کند و ما را می‎برد به همان‌جایی که امیدش را داشتیم به همان‌جایی که آرزویش را داشتیم بزگ شدن، بزرگ‌سالی و ... .ما را می‌رساند و ما نمی‌دانستیم ولی او که می‌دانست او که نسل‌ها و سال‌ها بشر را آورده بود رها کرده بود و رفته بود و این گونه ماندیم در پی حسرتی چند.گذر زمان سریع است مکان را می‌شود تغییر داد ولی زمان موجی جاری است که پیش می‌رود و هر چه هست با خود می‌برد بازگشتی نیست و جبرانی در کار نیست قدر تک تک لحظه‌ها را باید دانست باید در جهت این موج رها شد زیرا رهایی چاره‌ی کار است و ما اگر بخواهیم در خلاف جهت موج شنا کنیم نه تنها به عقب باز نمی‌گردیم بلکه حال را نیز از دست می‌دهیم. بگذار موج کار خودش را بکند تو نیز کار خودت را بکن.زمان این‌گونه است ما را به عمق ناکجا آباد می‌برد رها می‌کند و ما شکایت می‌کنیم. زمان برای ما به مثابه‌ی قطاری است که دو ایستگاه بیشتر ندارد ایستگاهی که سوار می‌شویم و وارد این بازی بی تکرار خواهیم شد و ایستگاهی که از آن پیاده می‎شویم و برگشتی نیست، استراحتی نیست پیش می‌رود و اگر بخواهی ترمزش را بکشی جریمه خواهی شد پس در حال زندگی کن.مژده ای باغ که آغاز شکوفا شدن استفصل طنازی و رقاصی گل در چمن استآمد از راه بهار و همه جا شد خرمرفت از سینه ی خشکیده ی گل بیرون غمنوبت رقص شقایق شد و طنازی یاربلبلان را شده با سوسن و نسرین سر و کاربر لب غنچه‎ی گل خنده‎ای از عشق نشستاز صدای نفس یار جهانی شد مستدر دل باغچه گل‎ها همگی خندیدندبا صدای وزش باد صبا رقصیدندعاشقان لحظه‎ی بوسیدن یار امروز استلحظه‎ی آمدن عشق دلا نوروز استابر از شوق بهار از دل و جان می‎گریدغنچه از شور و شعف دست فشان می‎رقصدباغ از آمدن عشق سخن می‎گویداز زمین دانه‎ی عشق است که هی می‎رویدبین گل‎ها نفس باد صبا در جریانهمه گل‎ها شده اند از دل و از جان خندانبلبل از عشق گلش مست و غزل خوان شده استمژده ای باغ خزان رفت و گلستان شده استای درختان همه از خواب گران برخیزیدنکند باز گرفتارغم پاییزیدآمده فصل بهار و شده عالم سرمستباید از فکر زمستان و خزان بیرون جستاین همه نقش و نگاری که شده نقاشیهمه از بابت این است که شاکر باشیرقص گل نغمه ی بلبل نفس باد صباهمه هستند نشانی ز بزرگی خداای رضا گر چه بهار است ولی اصل بهارهست روزی که ببینیم ز راه آمده یار</description>
                <category>نشریه بامداد</category>
                <author>نشریه بامداد</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 18:00:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مسیر چشم هایش</title>
                <link>https://virgool.io/ksaBamdad/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-ekdmydjhet7o</link>
                <description>نویسنده : عطیه لاجوردیزمانی بود که در پیله عادت خویش، آسوده بودمفارغ از تپش پنجره احساس و عاطفه،بیم فردا نداشتم.روزگار برایم یک رنگ و سکوت، تنها ملودی اتاق تاریک ذهنم بود.چیزی از صحبت بلبل نمی‌فهمیدم و مرگ قناری برایم معنایی نداشت.روی زمین صاف خود، گام‎های محکم بر می‎داشتم.به راحتی می‎توانستم برگ‎های زخمی باغ تنهایی را زیر پا خرد کنم.خبری از شقایق نداشتم.و فریاد خسته امواج عشق را نمی‎شنیدم.من بودم و تنهایی و سکوتگمان می‏کردم می‏توانم ریسمان بلند زمان را با دست خود بگیرم و تا انتهای ابدیت بکشم.اما؛ نمی‎دانستم روزی می‎رسد که زمان ، مرا به نقطه‎ای دور گره می‎زند.آن شب، زمان من رسیده بود.وقتی پرده شب سقف آسمان را در برگرفت ...در یک لحظهدر یک زمان مشترکبه کوتاهی عمر شبنماو را دیدمپر فروغ‎تر از هر ستاره‎ای در دل سیاه شب می‎درخشیدظرف نگاهش، آیینه جهان نمای دلداگیو نغمه آشنای امواج صدایشآرامش ساحل تنهایی‎ام بودنفهمیدم چطور؛ اما، به یک باره طنابی محکم به قلبم گره خورد و ...آری!چشمانششروع واقعه بود‌ ...</description>
                <category>نشریه بامداد</category>
                <author>نشریه بامداد</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 17:57:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمت من بیا</title>
                <link>https://virgool.io/ksaBamdad/%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%A7-ua1jd0uejfkw</link>
                <description>نویسنده: یاس شریفی 98 اقتصادسمت من بیادستم را بگیربیا در زمان سفر کنیممثل شبی در پاریس وودی آلن،بیا زمان را نادیده بگیریمو ببینیم مردم را در تاریخ،در تاریخی هزار رنگتیره، روشن، خاکستری و یا سفید.بیا هم‌سفره‌ی اخوان شویمتا بگوید از حیاط کوچک پاییز، در زندانو کمی آن طرف ترهمراه اناالحق حلاج شویم...بیا همه چیز را هیچ ببینیموهم رقص مولانا شویمو بشنویم نای نی حقش رابیا گامی برداریمو شیرین کنیم دهان‌مان رابا شاخ نباتی از لسان‌الغیبو بخواند خودش برای ما غزلیغزلی که نگنجد در زمان !....و فراتر از معنای لغوی زمانغزل را در آغوش بگیریمو زمزمه کنیم عشق رادر پیچ و تاپ حرکت عقربه‌ها... .ای لطافت عشق!بیا باران را در آغوش بگیریمو به زیرشآرام آرامقدم بگذاریمو لمس کنیم حس رهایی رارهایی از زمان و زمین ...</description>
                <category>نشریه بامداد</category>
                <author>نشریه بامداد</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 17:54:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمانِ خاکستری</title>
                <link>https://virgool.io/ksaBamdad/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-edjmgata2jsa</link>
                <description>نویسنده: نازنین فروتن‌شاد مهندسی کامپیوترامروز ۱۰/۱۲/۹۹، برگ‌ها از درخت‌ها افتاده اند. باغچه‌ی حیاط بی شکوفه مانده است. جوانه‌ها در راهند. با خود می‌‌اندیشم: این انتظار جوانه، چه چیز قرار است آن را معنا کند؟ پرش عقربه می‌گوید: من همه چیز را در اختیار دارم. عقربه‌هایی که به محیط یک دایره از هم مقدرانه سرگردانند و در عین این که پیاپی از هم میگریزند در برهه‌ایی پیش می‌آید که به یک‌دیگر گریزی هم می‌زنند. درست مثل سیر حرکت‌شان دایره وار، تکرارشونده، مقدر و تسلیم. در آن سوی پرش عقربه نگاهی خیره گسترده است. نگاهی که در تیررس آن همه‌چیز خاکستر شده است و زمان، این سایه‌ی افکنده بر تاروپود ازل، آن خاکستری است که بر پهنای نگاه خیره‌ام به ابهام ابد می‌ریزد. خاکستر، زیرا موهای پدر دیگر خاکستری است. خاکستر، شبیه آن‌چه هر روز با تردستی جای نقطه‌ای از برق پریده‌ی چشمان مادر نشست و خاکستر زیرا که بسیار فریبکارانه است. چرا که فاصله‌اش با آتش به قدر یک جرقه است. به راستی که چه چیز قرار است این انتظار را معنا کند؟ انتظار شکفتن در باغی از شکوفه‌های انابی. انتظاری که به دل‌خواهی یک شعله زیر باروت خاکستر، آتش اشتیاق را زبانه می‌زند. و زمان: آهنگ فرو ریختن برگ از شاخه و به بار نشستن شکوفه‌های انابی است. زمان دایره‌ای است که عقربه‌ها را مأیوسانه و مشتاقانه به هم دور و نزدیک می‌کند. آری زمان پرش عقربه‌ای است که همه‌چیز را در اختیار دارد. زمان گرد خاکستری است که در دل شعله‌ای نهان دارد. زمان رازآلودگی چهار فصلی است که مقدر شده است و به انتظار تو می‌خندد. زمان گاهی مضحکانه به خود می‌خندد! زمان کلماتی است که به ذهن نمی‌آیند اما به ابعاد خاکستری نگاهت بر می‌گردند.</description>
                <category>نشریه بامداد</category>
                <author>نشریه بامداد</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 17:52:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان هزار چهره</title>
                <link>https://virgool.io/ksaBamdad/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-sajrmvufimwu</link>
                <description>نویسنده: محدثه جوادیهیچ‌وقت این‌همه کوچه یکجا ندیده بودم. هرچه می‌رفتم هی خیابان‌ها کش می‌آمدند. از اسفندیار تا طاهری را هرچه می‌رفتم نمی‌رسیدم. کوچه‌ها را می‌شمردم. سردم نبود. اما لرزش خفیفی در قسمت چانه احساس می‌کردم. به ناهید که رسیدم خیالم راحت شد. کوچه‌ی ناهید یعنی بعدش می‌رسیدم به کاج‌آبادی و بعد هم به مهیار و بعد از آن هم به طاهری.فقط می‌خواستم برسم. یک‌بار میان حرف‌هایم گفته بودم تا به حال منتظر چیزی یا کسی نبوده‌ام. اما من تمام انتظارهای پیش از آن روز را پشت همین جمله‌ی به ظاهر ساده پنهان کرده بودم. مثل حالا که لرزش خفیف چانه‌ام را پشت ماسک پنهان می‌کردم. یا بی‌خوابی و خستگی‌ای که پشت خنده‌های سرخوشانه و حرف‌های خنده‌دارم پنهان می‌کردم.من آدم انتظارهای مداوم بودم. اوایل به رسم همیشه و از سر وسواس، زودتر از زمان مقرر به جایی که باید می‌رسیدم. حتی اگر با نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ام هم قرار داشتم، حداقل نیم‌ساعت قبل از ساعت مقرر به وعده‌گاهمان می‌رسیدم.یک‌بار که در سرمای سخت آذرماه روی نیمکت سنگی‌ای نشسته بودم و باز هم منتظر رسیدن کسی بودم، درست لحظه‌ای که در کمال خونسردی به آدم‌ها چشم دوخته بودم و ماجراهایشان را می‌شنیدم، فهمیدم بی‌آنکه بدانم به انتظار خو گرفته‌ام. اصلا انگار دیگر تمام کارهایم را طوری انجام می‌دادم که مابینش زمانی را به انتظار کسی یا چیزی بنشینم.اولین‌باری که انتظار، طعم تلخش را به من چشانده بود، هفت-هشت ساله بودم. جلوی در مدرسه ایستاده بودم و در حالیکه لپ‌هایم از مقنعه بیرون زده بودند و با پشت دست اشک هایم را پاک می‌کردم و حس رهاشدگی، فراموش شدن و تنهایی به جانم چنگ انداخته بود، برای رسیدن بابا لحظه‌ها را یکی‌یکی می‌شمردم. بعدها فهمیدم کل آن انتظار فقط و فقط ده دقیقه طول کشیده بوده و برای من که هر لحظه را با ترس و دلهره گذرانده بودم، چیزی بیشتر از ده دقیقه به نظر می‌آمده.اما تا سال‌ها بعد از آن هیچ انتظاری نمی‌توانست آن حس رهاشدگی و دلهره را در من زنده کند. و این یعنی من باز هم درگیر عادت _ این اخلاق پیچیده و پر رمز و راز بشری_ شده بودم.انتظار اما گاهی جلوه‌ی دیگری به خود می‌گیرد. مثلا وقتی بین جمعیتی ایستاده‌ای و به جایی که قرار است یکی از عزیزانت را دفن کنند نگاه می‌کنی، دوست داری زمان بایستد و تو تا ابد منتظر باشی و آن لحظه هیچ‌وقت اتفاق نیفتد. اما هیچ‌وقت، هیچ انسانی نتوانسته زمان را واقعا نگه دارد. بعضی لحظات در زندگی هستند که فکر می‌کنی زمان برایت متوقف شده است یا حداقل خیلی کند می‌گذرد.لحظه‌‌ی عاشق شدن شاید همین شکلی باشد. لحظه‌ای که دو نگاه به هم دوخته می‌شوند و زمین و زمان از حرکت می‌ایستد.انتظارهای بعد از آن لحظه اما انتظارهای سختی از آب درمی‌آیند. هرچقدر توقف زمان در لحظه‌ی عاشق شدن، گوارا و خواستنی است، کمی بعدتر می‌تواند سراسر آشفتگی و رنج باشد. بعدترش وقتی لذت عمیقی را در کنار هم تجربه می‌کنیم و همه چیز طبق تصورات‌مان پیش می‌رود، زمان به سرعت می‌دود. طوری که طولی نمی‌کشد که دل‌مان فقط و فقط تکرار می‌خواهد. تکراری که اگرچه خواسته‌ی عقل و منطق نیست اما احساس با آغوشی باز پذیرای آن می‌شود.اما در نهایت، آدمی در نقطه‌ای از زندگی‌اش قاعده‌ی زمان و انتظار را می‌فهمد. شب اولی که وسط اتاق کوچک و رنگ‌باخته‌ی خوابگاه دخترانه ایستاده بودم و مطمئن بودم زندگی باز هم بازی‌های عجیبی برایم دارد، آرزو کردم که هرچه زودتر آخرین روز حضورم در آنجا از راه برسد و همه چیز تمام شود.اما چند لحظه بعد به یاد آوردم که همیشه اول هر ماجرایی آرزوی رسیدن آخرش را داشته‌ام. و پایان هر ماجرا، چه بخواهیم چه نه بالاخره از راه می‌رسد. پس دیگر آرزو کردن ندارد. قانون زندگی همین است. هر شروعی پایانی دارد و در پس هر پایان، شروع تازه‌ای هست.حرفم را پس گرفتم و با خودم عهد بستم که دیگر انتظار به پایان رسیدن لحظه‌ای را نکشم. اینجا بود که فهمیدم قاعده‌ی زمان و انتظار دستم آمده. می‌دانستم همین آدمی که آرزوی پایان لحظات را می‌کشد روزهای بعد، زندگی او را در حسرت خاطرات یا انتظار تکرار دوباره‌شان می‌اندازد.______________________مثل دختربچه‌ی بازیگوشی که وسط شلوغی خیابان، برای ثانیه‌ای حواسش پرت عروسک پشت ویترین مغازه‌ای می‌شود و وقتی به خودش می‌آید، رهاشده و تنها در جایی از پیاده‌رو ایستاده است، با چشم همه جا را برای دیدنش زیرورو می‌کردم. دنبالش می‌گشتم تا حس رهاشدگی و تنهایی‌ای که با تاریکی و سرما به جانم نشسته بود را از خودم دور کنم.وقتی چهره‌ی آشنایش را در تاریکی خیابان دیدم و دستش را برایم تکان داد، فهمیدم ترس و دلهره‌ی رهاشدن و تنهایی دوباره بعد از سال‌ها به سراغم آمده بوده و این من بودم که می‌خواستم پنهانش کنم. درست مثل لرزش خفیف چانه‌ام که پشت ماسک پنهان کرده بودم.&quot;زمان بر آنان که در انتظارند، بسیار آهسته می‌گذرد،برآنان که هراسناکند، با شتاب،بر آنان که غضه دارند، بس دراز است،و بر آنان که شاد و خرسندند، بسی کوتاه؛اما بر آنان که عاشقند،زمان ابدیت است...&quot;«هنری ون‌دایک»</description>
                <category>نشریه بامداد</category>
                <author>نشریه بامداد</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 17:51:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«راه را که بست؟! مرگ»</title>
                <link>https://virgool.io/ksaBamdad/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%B1%DA%AF-kyv8zgvz3xk8</link>
                <description>نویسنده: سیاوش سیاهیچشمانت که خواب می‌رودرودی که از چشم تا گونه...دستانت که محو می‌شودزردی که از پاییز کوچ...محرم و صفر است انگارصدا سوگ می‌پوشدرنگ، ماتم می‌نویسدخشم اما... صبور می‌شودو دوست خنجر می‌کارد...میان خود تا خویشاز آفتاب تا ریشه...هوش از سرم کوچ نمی‌کندبی‌تابی ولی چرا...من &quot;تاب می‌آورم&quot; را زمزمه می‌کنمبا صدایِ تو...درست وسطِ ج_َ/ ن/ گ _َ/ لنگِدن را کشیدنو دست به ماشه بردن...و انتخاب، انتخابِ من یا سایه‌اممرده یا زنده‌امهیچ یا همه‌اماو یا من...خوابِ دیوار، دیدار را دور می‌کندخوابِ آجر، بهانه می‌آفریندخواب سنگ، شیشه را هشیار...و خوابِ تو... ترانه را بیدار می‌کندتو صدایت را بدزدگوشِ حرامیان نزدیکی نکند با صدایت...از این آشفتگی...باروت می‌رویدو از این انتظار، سیاهیتو بی‌پناهیِ ماهی رادرست وسطِ تپه‌های مرجانی زیارت کنو سیگارت را لای انگشت‌هایمغلاف...دیوانگیستروزی که سیبی بیافتدو جاذبه‌ای کشف شودو باغ و باغبان و باران و نهالبه تماشای استخاره‌ی نیوتنسکوت، فریاد کنند.تو بسیاری...در یگانگی!چِ هیچِ هیچ&quot;!</description>
                <category>نشریه بامداد</category>
                <author>نشریه بامداد</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 17:49:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان</title>
                <link>https://virgool.io/ksaBamdad/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-q9kmbtyju7cp</link>
                <description>نویسنده: سیده زهرا عطاپور مقدم کارشناسی ارشد برق – مخابرات - رمزنگاریزمان چرخ خورد دور یک حباب آبیمن خسته بودمتو آهسته نگاه می­کردی و می­رفتی به نامعلوم یک داستانباران می­باریداز آن باران­های فصل­های پی­درپیفصل­های پی­درپی بی­تکرارکه غروبش زیبا بودما در نامعلومِ بی تکراری ولی ماندیمدر نامعلوم یک حرف، به سکوت زمان دادیمتا رها شود بین لبخندهای بی ریایِ سپیدمانو رفتیم تا عمق بی­خبریتا پرتاب یک سنگ در حوض خاطره­هاوتشکیل دایره­های تو در توو رقص سنجاقکی روی سطح آبتا شاید زمان چرخ بخورد دور یک جباب آبیو ببرد ما را با خودش به اولین نگاه، اولین لبخند، اولین سلام...اولین زمستانی که نفس­هایمان در زمهریرش شکل ابر شدراستی ...یک سوال؟!چرا زمین چرخ می­خورد اما زمان نه؟!چرا عقربه­ها توی هر چرخش به جای اول­شان برمی­گردندزمان تکرار می­شودفصل­ها تکرار می­شوندروز تکرار می­شودشب تکرار می­شود ...ولی ...ولی ...ولی ...چرا نمی­شود ما برگردیم بهاولین نگاهاولین سلاماولین بغضو اولین سوء تفاهم؟؟!!</description>
                <category>نشریه بامداد</category>
                <author>نشریه بامداد</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 17:48:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبیه آب</title>
                <link>https://virgool.io/ksaBamdad/%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%A8-ve7oldi7atzk</link>
                <description>نویسنده: بهاره سلمانی ورودی 95 ارشد مهندسی کامپیوترشبیه آبکه ساده موج می‌افتدشبیه برگ،سبکشبیه تازه نهالی که با نسیم بهاربه رقص می‌آید...به یک نگاه،به یک جمله،یک پیام-شبیه برف که از شاخه، ناگهان -هربار...دلش برای تو میریخت...از او سراغ نداری؟در عکس‌ها؟وسط شور و شعرهای قدیم؟نگاه کردم...نیست...تو بیست سالگی‌ام را ندیده‌ای جایی؟</description>
                <category>نشریه بامداد</category>
                <author>نشریه بامداد</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 17:46:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت‎وگویی با شاعر معاصر</title>
                <link>https://virgool.io/ksaBamdad/%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%88%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-umlqgm07xmip</link>
                <description>نویسنده: دیبا مسیحیزهرا ابهری‌نژاد متولد سال 1365 کارشناس زبان و ادبیات فارسی و دانشجوی ارشد می‌باشد. از 12 -13 سالگی شعر گفتن را با تشویق پدر خود که ایشان نیز اهل شعر بودند شروع کردند. در ابتدا علاقه مند به گفتن شعر آزاد بودند اما با تشویق پدر به اشعار موزون نیز روی آوردند. بیشتر اشعار ایشان شعر آیینی می‌باشد. در این شماره با ایشان به گفتگو نشسته‌ایم:چه شد علاقه مند به شعر آیینی شدید؟من از شعر آزاد شروع کردم و بعد از آن وزن یاد گرفتم و اولین اشعارم در دوران نوجوانی پاره‎هایی از شعر نیمایی و آزاد بودند. چیزی‌که من را رهنمون به شعر موزون کرد، شعر آیینی بود. همان‌طور که احیانا اطلاع دارید اشعار آیینی بیشتر موزون می‌باشند و ناخودآگاه پدرم مرا تشویق می‌کردند که شعر آیینی بنویسم. ایشان عالم دینی هستند و من بین کتاب‌های مذهبی بزرگ شدم، به قولی می‌گویند انسان اگر درخت باشد، فرزندش میوه‎ی آن درخت خواهد بود و درخت عمر پدر من نیز رابطه‌ایی تنگاتنگ با مذهب و مسایل دینی دارد. در چنین محیطی معمولا انسان اولین چیزی را که فرامی‌گرد عشق به اهل بیت است. من هم تمام بچگی‌ام در محافل و مجالس اهل بیت گذشته است. به نظرم کسی که می‌خواهد شعر آیینی بگوید باید کسی او را در این فضا تربیت کرده باشد و این محبت در وجودش شکل گرفته باشد.پدر من بسیار اهل مطالعه بودند و بسیار کتاب داشتند که شاید من همه‌ی آن‌ها را نخوانده باشم اما به لطف اینکه ایشان بیشتر آن‌ها را برای ما می‎گفتند من بسیار با کتاب و نوشتن انس گرفتم.به جز شعر آیینی که اتفاقا بسیار کم می‌نویسم و کم منتشر می‌کنم، شعر موزون، غزل از جمله غزل اجتماعی و شعر آزاد بسیار کار کرده‌ام. در شعر فارسی من به شعر آزاد بسیار علاقه دارم.در یک دوره‌ایی خودم را بسیار موظف دانستم که کتاب بسیار بخوانم تا اگر شعری می‌نویسم آن شعر پشتوانه داشته باشد چه در مورد شعر آیینی و چه در مورد اشعار با مضامین دیگر و به شکل وسواس‌گونه و سیری‎ناپذیر به خواندن کتاب مشتاق بوده‌ام.اولین شعر موزون آیینی خود را در ایام وفات حضرت ام‌البنین به صورت بداهه‌ای برای ایشان نوشتم. در مصاحبه‌ایی هم که اخیرا با یکی از روزنامه‌ها داشتم گفته بودم که پشتوانه شعر آیینی باید مطالعه، اخلاص، تذهیب نفس و پرهیز از ریاکارانه بودن باشد. چه خوب است اگر فرصتی برای نوشتن داریم قدر آن را بدانیم و به نظرم اولین گزینه برای قدردانی دقت به رفتار خودمان است که کسی که شعر ما را می‌خواند یا به نوعی فعالیت ما را می‌بیند دچار یک دوگانگی بین محتوای کار ما و رفتار ما نشود و ما نسبت به شعر، علی‌الخصوص شعر آیینی به خاطر مقدس بودن مخاطبش وظیفه داریم.با توجه به اینکه شما قبلا یک مصاحبه داشته‎اید می‌خواهم سوالات جدید‌تری از شما بپرسم، فرموده بودید یک دختر ده ساله دارید، آیا برای ایشان هم شعر گفته‎اید؟بله، ایشان بی‌انداره همراه و مشتاق‌اند و با اینکه سن کمی دارند اما بسیار علاقه‌مندند، بعد از اینکه به مدرسه رفتند شروع به خواندن کتاب‎های من کردند و یکی دو تا از غزل‌های مرا حفظ هستند. برای ایشان هم شعر گفتم چندین بار.تعریف شما از عشق و هنر چیست؟بی شک عشق و ادبیات دو مقوله در هم تنیده است و اصلا این جهان جلوه‎ی عشق است، عشق به فرزند، پدر و مادر، اهل بیت و... .در واقع ما همه مشتق شده‌ایم ازعشق مطلق که خداست. و این عشق مطلق ما را به زندگی وصل می‌کند و این جهان آشفته‎ی ما را قابل تحمل می‌کند. منهای عشق و احساسات، منهای اعیاد مذهبی، منهای محرم و صفر و احیا برای یک شیعه چه جهانی را می‌شود تصور کرد؟عشق به فرزند، زندگی و عشق به اولین جوانه‌ی درخت که در اسفند ماه زده می‌شود. همه‌ی این‌ها نشان و آیینه‎ی پر جلال و جبروت بزرگی خداست و ما همه نشانه‌های کوچکی از پرتوی مهم عشق هستیم.همه جلوه‌های مختلف عشقیم و مشتق شده از روح نورانی ذات باری تعالی هستیم و این بی‎شک بازتابش در هنر است.هنر اگر خالص و از عمق جان باشد زیباست و ذات هنر اگر زیباست به خاطر عشق است. یک خواننده، نویسنده، شاعر، معلم، باغبان و... اگر با عشق واقعی و خلوص کار کنند تمام آن هنر در وهله‌ی اول به همان آدم‎ها برمیگردد و اولین کسانی که حالشان با آن عشق خوب می‎شود خود شخص می‌باشد چون هرچه به جهان بدهی همان را به شما برمی‌گرداند و جهان پژواک مطلق است و هر بار که شما دم و بازدم دارید در امواج عشق شناورید.زندگی در جلوه‌های مختلفتش عشق است، مثل جوانی که از روی پختگی برای کشورش می‌جنگد، جز عشق به وطن چه چیزی او را به این کار وامیدارد؟خود عاشق شدن به هر بهانه، نشانه‌ی تذهیب نفس و روح است، تا زمانی که خودشیفته باشیم نمی‌توانیم از خودمان رد شویم و تا زمانی که از خود رد نشویم عاشق نیستیم.ما عاشق خداییم که این امکان به ما داده شده که بتوانم به‎جز فرزند خودمان ، بچه‌های دیگر را دوست داشته باشیم. یعنی رحمانیت و رحیم بودن خداوند متعال در وجود ما باید ودیعه گذاشته شده باشد.اگر ما حال‌مان خوب نیست به دلیل کمبود عشق است، زیرا اگر ما پاک‎باخته عاشق باشیم صبرمان نیز زیاد می‎شود. زندگی بدون عشق زندگی ناقصی است. کسی ممکن است اصلا متوجه این موضوع نباشد و سال‎ها زندگی کند اما در طول عمرش حداقل یکی دوبار جلوه‎های عشق را تجربه کرده است.شعرهای خود را زنانه می‌دانید؟جنبه‌های انسانی فارغ از جنسیت در شعر همه آدم‎ها پیدا می‎شود، اما وقتی یک زن شعر می‎گوید بیشتر جنبه‎های جنسی خودش به معنای یک زن، در شعرش بازتاب خواهد داشت. اکثر اشعارم زنانه است، این را ایراد نمی‎دانم، وقتی که شعر می‎نویسم حرف دلم را می‎زنم. به نظرم شعر اگر زیبا باشد زن و مرد و حتی بچه‌ها از آن لذت می‎برند.آیا برای شعر گفتن فکر می‎کنید؟من شعرم کاملا جوششی است و دانشی که بیرون دارم به آن ناخوداگاه اضافه شده است.چه قالب شعری را بیش‎تر دوست دارید؟من در اشعار کلاسیک غزل را بیشتر دوست دارم، مثنوی و چهارپاره نیز می‎گویم اما اشعاری که چاپ کردم بیشتر غزل بوده‎اند. شعر آزاد نیز بسیار دوست دارم و بیش‎تر شعر آزاد می‎نویسم.آخرین کتابی که مطالعه کردید کدام کتاب بوده است؟تعداد کتاب‎هایی که خوانده‎ام بسیار زیاد بوده‎اند. به شخصه به این نتیجه رسیده‎ام که کتاب‎های درجه یک فارسی بسیاری هستند که مهجور مانده‎اند و کتابی که هم اکنون در دستم هست کتاب &quot;خانه ادریسی‎ها&quot; نوشته &quot;غزاله علی‎زاده&quot; است و تقریبا دو سوم آن را خوانده‎ام. شخصیت‎پزدازی‎ها و توصیفات بسیار عالی بودند و صور خیال نشان دست برتر در این کتاب است و برنده بیست سال جایزه ادبی هم شده است و ارزش خواندن دارد. و کتابی که به تازگی تمام کرده‎ام کتاب آقای محمود دولت آبادی بوده است.خواندن کتاب‎های فارسی را به کتاب‌های خارجی ترجیح می‌دهم. با اینکه کتاب خارجی خیلی خوانده‌ام اما یک سالی هست به این نتیجه رسیدم که کتاب‎های داخلی مهجور مانده و کتاب‎های درجه یکی هستند که به ندرت اسم‌شان را شنیده‎ایم. به نظرم کتاب‎های خارجی بال پرواز بلندتر هستند.درباره‌ی آثارتان کمی توضیح می‎دهید؟اولین کتابم که دل‎نوشته و شعر آزاد است را نام &quot;با بداهه‎ها&quot; چاپ کرده‎ام. دو سه سال بعدش یک کتاب دیگر نوشتم مجموعه‎ی غزل و شعر آزاد، به نام &quot;بغض‎های ساعتی&quot;.به عنوان حسن ختام یکی از شعرهایتان را برای‎مان می‌خوانید؟دلم برای تو تنگ است ای اصالت رویاسفر هوای تو دارد ...تو رااا !عزیمت زیبادلم به وسعت دنیا چه بی‌کران شده از غمقسم به موج که طوفانی‎ام نهایت دریانفس /دوباره /نفس /آه..حرف ْحرفِ نگاهم:شبیه مرگ دو تا شمع در روایت بالابه هیچ و پوچ گرفتی تو بند بندِ دلم راپر است خاطرم از آن همه عنایت والابه حجم ِخالی ِاز من به جمع ِخالی ِاز توبه آن عبارتِ صامت که ...در قرابتِ لب‌هابرای ِجنگ جهانی ,شراب و شربت و پرچم:سرود ِصلح و سپیده تویی، صناعتِ آوا</description>
                <category>نشریه بامداد</category>
                <author>نشریه بامداد</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 17:44:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان، محصول بودن شماست</title>
                <link>https://virgool.io/ksaBamdad/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-v1rqek50buho</link>
                <description>نویسنده: محمدحسن کارگر - مهندسی مکانیک - ورودی 97شما که رفتید اولین و تنها کارخانه‌ی ساعت‌سازی عالم را تاسیس کردم. اکنون قرن‌هاست ساعت‌ها می‌سازم و زیر ماه‌تاب ساعت‌ها را به اسارت زمان درمی‌آورم. ساعت‌هایی که هر کدام از بدو تولد، شروع به سوگواری می‌کنند و عالم را به سوگ خود می‌آرایند. ساعت‌هایی لال نیز می‌سازم. آن‌ها را در انبار خانه‌ام نهان کرده‌ام. بیچاره این ساعت‌ها! ساعت‌هایی که هر یک در سالگرد خاطره‌ای دست‌ از زمان می‌کشند و ایستاده می‌میرند و در گورستانِ ای کاش‌ها برای همیشه می‌خوابند.اما این یکی که به گردن آویخته‌ام با تمام ساعت‌های عالم فرق می‌کند. تنها ساعتِ راستین عالم است. یادگار شب پرواز ماست. خودم از گردن ماه قاپیدم. اکنون قرن‌هاست به سینه می‌فشارمش. اکنون قرن‌هاست که شب عالم را فراگرفته است.ماه، شهر به شهر و کو به کو به دنبال ساعت خود می‌گردد. تنها شما هستید که می‌دانید تنها ساعتِ راستین عالم را من قاپیده‌ام. اکنون قرن‌هاست که بزرگ‎ترین دروغ عالم برملا نشده است و شاید هیچ گاه برملا نشود.اما محبوب من! آیا زمان آن نرسیده بازگردید تا امانت ماه را بازگردانیم؟ آیا زمان آن نرسیده‌‌است بازگردید و تنها ساعت‌سازی عالم را ورشکست کنید؟ محبوب من! زمان، محصول بودن شماست. در نبودتان، تمام ساعت‌ها دروغ می‌گویند...</description>
                <category>نشریه بامداد</category>
                <author>نشریه بامداد</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 17:42:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>