<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Amin Javid</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ktab</link>
        <description>یکی از بهترین انواع تفریحات انجام دادن کارهای غیرممکن است. “والت دیزنی”</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:52:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2381858/avatar/ib8Qcp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Amin Javid</title>
            <link>https://virgool.io/@ktab</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خلاصه کتاب پدر پولدار، پدر بی‌پول : نوشته: رابرت کیوساکی</title>
                <link>https://virgool.io/ketaba/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%AA-%DA%A9%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%A7%DA%A9%DB%8C-sff5ged30zxh</link>
                <description>معرفی و خلاصه کتاب پدر پولدار، پدر بی‌پول : نوشته: رابرت کیوساکی کیوساکی یکی از 25 نویسنده برتر جهان در تالار مشاهیر  آمازونه که توی این کتاب درباره‌ی روش‌های پولدار شدن آدما حرف میزنه. کتاب  پدر پولدار، پدر بی‌پول به افرادی که می‌خوان روی آینده مالی خودشون کنترل  داشته باشن به شدت پیشنهاد میشه!خلاصه متنی رایگان کتاب پدر پولدار، پدر بی‌پولمی‌دونین تو دنیای پول دوندگی یعنی چی؟اصلاً دوندگی خوبه یا بد؟ رابرت کیوساکی روزمرگی تموم نشدنی در جهت کار کردن برای هر کسی به جز خودمونو دوندگی میدونه. توی این حالت ما بیشترین تلاش و می‌کنیم و بیشترین زحمتو می‌کشیم، اما بیشترین سود اون کارو رئیس و کارفرما میبره. مشخصا ما از دوندگی بدمون میاد، اما بیشترمون تو دامش افتادیم. حالا سوال اینجاست چرا با این که بدمون میاد، اما بازم داریم به این کار ادامه میدیم؟ کیوساکی میگه ترس از مخالفت و رد شدن توسط اجتماع دلیل اصلی این اتفاقه. مثلا بیشتر خانواده‌ها به فرزنداشون میگن که به مدرسه و دانشگاه برن و خوب درس بخونن تا شغل خوبی پیدا کنن و موفق بشن. اما خب دیگه این طرز فکر قدیمی‌شده.قدیم بود که افراد می‌تونستن بعد از تموم کردن دانشگاهشون کار پیدا کنن و بعد از چند سال بازنشست بشن و حقوق بازنشستگی‌شون براشون کافی بود. اما الان هیچ تضمینی برای هیچ کدوم از اینا نیست. در حال حاضر گرفتن مدرک ضامن رشد مالی نیست. با وجود همه اینا ما بازم از ترس این که نکنه خالف عرف جامعه رفتار کنیم بازم وارد همین مسیر میشیم. تا وقتی که با این طرز فکر زندگی کنیم و تو این مسیر جلو بریم هیچ وقت ثروتمند نمیشیم.وقتی صحبت از پول میشه، ما معمولاً دو تا حس رو تجربه می‌کنیم. ترس و نگرانی و طمع. اگه پول داشته باشین روی تموم چیزایی که میتونین بخرین تمرکز می‌کنین که میشه طمع. اگه هم پول نداشته باشین، نگرانین که نکنه هیچ وقت به اندازه کافی پول به دست نیارین. کسایی که نسبت به کنترل پولشون بی اهمیتن، در مقابل این حس‌ها ضعیف‌ترن و اجازه میدن که این احساساتشون روی تصمیم گیریاشون تاثیر بذارن.برای مثال تصور کنین که جدیدا ارتقای شغلی پیدا کردین و حقوقتون افزایش پیدا کرده. حالا می‌تونین با این پول توی بورس سرمایه گذاری کنین و پول بیشتری در بیارین یا هم میتونین ماشین یا خونه جدید بخرین. توی این شرایط اگه اجازه بدین تا احساساتتون شما رو کنترل کنن، مطمئن باشین که به بیراهه میرین و سرمایه تونو از دست میدین. ترس از خطر و مشکلات احتمالی یکی از چیزاییه که باعث میشه شما ریسک نکنین.شما سرمایه گذاری نمی‌کنین چون میترسین پولتونو از دست بدین.از اون طرف طمع باعث میشه برای زندگی بهتر این پول اضافی رو خرج کنین. مثلا خرید یه خونه بزرگتر به نظرتون بی خطر تر از خرید سهام یه شرکته. ولی با خرید یه خونه بزرگتر شما باید بیشتر هم خرج کنین و عامل این افزایش حقوق خنثی میشه. خب پس باید چی کار کنیم؟ چجوری تو دام این احساسات نیوفتیم؟ اگه دانش اقتصادی خودمونو افزایش بدیم و سرمایه گذاری درست و اصولی رو یاد بگیریم، دیگه اسیر احساساتمون نمیشیم و میتونیم تصمیمای منطقی و سودآوری بگیریم.  گفتیم که اگه میخوایم به موفقیت مالی برسیم، باید دانش و هوش اقتصادی مونو افزایش بدیم.  هوش اقتصادی یعنی داشتن دانش و استعداد در مورد حسابداری، سرمایه گذاری و موضوعات مالی دیگه. متاسفانه به ما این چیزا رو از بچگی یاد ندادن. مدرسه و حتی دانشگاه هم عملا هیچ چیزی در مورد مدیریت پول بهمون یاد نمیدن.ما از بچگی اصلاً پس انداز کردن و سرمایه گذاری رو یاد نگرفتیم. شاید برامون قلک خریدن و ما رو تشویق کردن که پولامونو نگه داریم، اما در آخر نمی‌دونستیم که چجوری باید خرجشون کنیم. این مشکل حتی توی بیشتر سیاست مدارا هم دیده میشه. کسایی که دیگه ما اونا رو تحصیل کرده‌ترین افراد جامعه میدونیم. این همه بدهی‌های بین‌المللی که برای کشورها ایجاد میشه همشون به خاطر وجود سیاست مداراییه که اصلاً هوش اقتصادی ندارن. اما حالا که مدرسه و دانشگاه و خانوادمون به ما هوش اقتصادی رو یاد ندادن باید خودمون دست به کار بشیم و اونو یاد بگیریم.توی هر سن و سالی که هستین، می‌تونین شروع کنین برای قدم گذاشتن توی مسیر ثروتمند شدن، اما خب هر چی زودتر این کارو انجام بدین بهتره. یعنی اگه تو سن 20 سالگی شروع به این کار کنین، احتمال موفقیتتون بیشتر میشه تا تو سن 30 سالگی. بهترین راه برای شروع اینه که اول درآمدتون رو ارزیابی کنین، بعد هدفتونو تعیین کنین و بعدش برین سراغ کسب تجربیاتی که تو این مسیر به شما کمک کنن.با خودتون صادق باشین و ببینین که وضعیت مالی تون در حال حاظر چجوریه. شغلی که دارینو در نظر بگیرین و از خودتون بپرسین که توی چند سال آینده انتظار چه درامدی رو دارین؟ اینجوری میتونین اهداف مالی واقع گرایانه ای برای خودتون تعیین کنین. مثال میفهمین که خرید یه ماشین جدید رو تو اهداف 5 ساله تون در نظر بگیرین. حالا وقتشه که برین سراغ یاد گرفتن مسائل مالی. توی کلاسا و سمینارهای مالی ثبت نام کنین، کتاب‌های این حوزه رو مطالعه کنین، به پادکست‌هایی که درمورد سرمایه گذاری و مدیریت مالی هستن گوش بدین و با افراد باتجربه و کارشناسای این حوزه در ارتباط باشین. با این اقدام‌ها شانس زیادی برای ثروتمند شدن در آینده خواهید داشت.کیوساکی به کسی میگه دیوونه که همش داره کارای تکراری انجام میده و انتظار داره نتایج متفاوتی دریافت کنه.باید دست از کارای تکراری بردارین تا بتونین نتیجه متفاوتی بگیرین. بزرگترین تغییری که باید ایجاد کنین ریسک کردنه. همه کسایی که به موفقیتای بزرگی تو زمینه مالی رسیدن ریسک کردن.  وقتی پولتونو تو بانک میذارین، عملاً هیچ ریسکی رو قبول نکردین. به جای این کار اون پولو تو بازارهایی مثل بورس سرمایه گذاری کنین.درسته که ریسک بالاتری داره، اما سودش حتی تو کوتاه مدت خیلی بیشتر از بانکه. حتی می‌تونین سرمایه گذاری توی ملک رو امتحان کنین یا روی شرکتای کوچیک و استارتاپ‌ها سرمایه گذاری کنین.  امتحان کردن شانسای بزرگتر و کنترل کردن ریسکی که به همراه دارن برای ثروتمند شدن ضروریه. هر بازاری که سودش بیشتر باشه ریسک بیشتریم داره. ممکنه با سرمایه گذاری تو بورس پولتونو از دست بدین اما اگه این ریسکو نپذیرین اصلاً سودی نمی‌کنین.ثروتمند شدن یه راه طولانیه. اینکه با کاهش قیمت سهامی‌ که خریدین وحشت کنین و خودتونو ببازین طبیعیه؛ ولی اگه میخواین به هدفاتون برسین نباید وقتی به مشکلی برمیخورین انگیزتون رو از دست بدین. کیوساکی توی این کتاب سه راه رو پیشنهاد میده برای اینکه بتونین انگیزتونو حفظ کنین. راه اول اینه که یه لیست از چیزایی که میخواین و چیزایی که نمیخواین تهیه کنین. برای مثال می‌خوام فلان ماشینو بخرم یا میخوام تا سه سال آینده از شر بدهیام خلاص بشم. حالا هر وقت بی انگیزه شدین این لیستو دوباره مرور کنین. وقتی این خواسته‌هایی که نوشتین رو دوباره بخونین انگیزتون شارژ میشه.راه دوم اینه که قبل از این که قبض‌ها و بدهیاتون رو پرداخت کنین، بیاین یه مقدار پولو برای خودتون خرج کنین. این کار باعث میشه که بفهمین هر ماه چه قد پول بیشتری لازم دارین تا بتونین هم قرضاتونو بدین و هم چیزی که دوست دارین رو بخرین. اینجوری راه‌های خلاقانه‌ای برای به دست آوردن پول بیشتر به ذهنتون میرسه. راه سوم هم اینه که داستان زندگی افراد ثروتمند رو بخونین. با خوندن داستان زندگی این افراد متوجه میشین که اونا چجوری با مشکلات کنار اومدن و حلشون کردن. با این کار ایده‌ها و نکته‌های جدیدی هم برای موفق شدن یاد میگیرین. پس از این به بعد هر وقت بی انگیزه شدین از یکی از اینا استفاده کنین و نتیجه شو ببنین.تنبلی و غرور دو تا ار مشکالت شخصیتی هستن که کیوساکی وجود اونا رو تهدیدی برای سرمایه تون میدونه. ما تصور می‌کنیم که تنبلی فقط یعنی نشستن و هیچ کاری نکردن، اما تنبلی میتونه خودداری از انجام کارایی باشه که باید انجام بشن. اگه یه نفر در هفته 60 ساعت کار کنه، از نظر بقیه اصلاً آدم تنبلی محسوب نمیشه. اما کار کردن تا دیر وقت بین اونو خانواده اش فاصله انداخته و اون با این که این مشکلو کاملا حس میکنه، اما خودشو بیشتر با کار مشغول میکنه.  اون داره از انجام کاری که باید انجام بده طفره میره. در حقیقت داره تنبلی میکنه و اگه هر چه سریع‌تر این مشکلو برطرف نکنه، مشکلش با خانواده اش بزرگتر و بزرگتر میشه و در نهایت به خاطر این تنبلی ممکنه زندگیش از هم بپاشه.کیوساکی غرور رو جهل به عالوه خودخواهی معنا میکنه. یعنی علاوه بر این که به فرد دانش اقتصادی کافی نداره، به خاطر اینکه خودخواهه نداشتنشو انکار میکنه. این خصوصیت میتونه خیلی بهتون ضربه بزنه و باعث بشه سرتون کلاه بذارن. دلالای ماشینای دست دوم از همین خصوصیت استفاده میکنن. اونقدر از نکات مثبت ماشین تعریف میکنن و شما رو درگیر می‌کنن که دیگه اصلاً نکات منفی ماشین رو نمی‌بینین. حالا که با این دو خصوصیت آشنا شدین همیشه آگاه باشین و ازشون دوری کنین.شما تفاوت بین دارایی و بدهی رو می‌دونین؟فقط با درک کردن همین دو تا مفهوم میتونین تصمیمای اقتصادی بهتری بگیرین. دارایی یعنی هر چیزی که براتون پول به همراه داشته باشه. بدهیم یعنی هر چیزی که هزینه به همراه داشته باشه. با این وجود چیزی که مشخصه اینه که با سرمایه گذاری روی دارایی‌ها می‌تونین ثروتمند بشین. کسب و کار، سهام ملک و هر چیز باارزش دیگه‌ای که در طول زمان رشد کرده و سودآوره نمونه‌هایی از دارایی هستن. دارایی تون باید قابلیت فروش و نقدشوندگی هم داشته باشه.وقتی روی دارایی‌ها سرمایه گذاری می‌کنین، اون موقع اسکناس‌هاتون تبدیل به کارمندایی میشن برای سود رسوندن به شما کار می‌کنن. هر چی کارمندای بیشتری داشته باشین، مسلما بهتره. هدف از سرمایه گذاری بالا بردن هر چه بیشتر درآمد‌ها نسبت به هزینه‌هاست. متاسفانه خیلی از افراد بعضی بدهی‌های خاص رو با دارایی اشتباه میگیرن. برای مثال خرید یه خونه ممکنه به این معنا باشه که تا 30 سال کار کنین و قسطای وام مسکن رو بدین و تازه مالیاتم پرداخت کنین. بنابراین درک کردن این دو مفهوم میتونه در سرمایه گذاری‌هاتون کمک زیادی بهتون بکنه.شاید ندونین که شغل با کسب و کار یکی نیست. به عقیده کیوساکی شغل اونیه که برای پرداخت قبض و اجاره خونه، خرید مواد غذایی و بقیه هزینه‌های زندگی 40 ساعت از هفته رو به خودش اختصاص میده. اما کسب و کار چیزیه که زمان و پولتون رو روش سرمایه گذاری می‌کنین تا به رشد دارایی‌هاتون کمک کنه. شغلتون فقط میتونه هزینه‌هاتونو پوشش بده، پس بعیده که بتونه به تنهایی شمارو ثروتمند کنه. برای این که ثروتمند بشین باید در کنارش یه کسب و کار خوبم ایجاد کنین. برای مثال یه آشپز حرفه ای رو در نظر بگیرین. با این که به اندازه کافی برای هزینه ای زندگیش پول درمیاره ولی هنوز ثروتمند نیست.اون اگه بیاد رو یه کسب وکاری مثل املاک سرمایه گذاری کنه و از سودی که میکنه بیاد آپارتمان بخره و اونو اجاره بده میتونه سود خیلی زیادی به دست بیاره. شغلتون میتونه تقریبا سرمایه کافی برای شروع یه کسب و کار رو فراهم کنه. پس تا وقتی که کسب و کارتون به یه رشد پایدار برسه بهتره که شغلتون رو نگه دارین. وقتی کسب وکارتون به رشد پایداری برسه، اون موقع دارایی‌هاتون براتون درامد ایجاد می‌کنن و شما به استقلال مالی میرسین.خب تا اینجا یکسری نکات رو یاد گرفتین اما این نکات وقتی نتیجه میدن که بهشون عمل کنین. خودتون رو محدود به همین نکات نکنین، دنبال نکات دیگه بگردین که بتونن دانش مالی تونو افزایش بدن. سراغ کتابای بیشتری برین به سایتایی که تو این زمینه فعالیت می‌کنن سر بزنین افرادی رو پیدا کنین که تو این زمینه تجربه دارن و ازشون کمک بخواین تا راهنمایی تون کنن. اطلاع داشتن از خبرای روز اقتصادی هم می‌تونن تو این زمینه بهتون کمک کنن. پس از همین الان شروع کنین به قدم گذاشتن تو مسیر ثروت.در آخر، يک جمله طلایی از ايلان ماسک :</description>
                <category>Amin Javid</category>
                <author>Amin Javid</author>
                <pubDate>Sat, 13 May 2023 14:26:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب اثر مرکب : نوشته: دارن هاردی</title>
                <link>https://virgool.io/ketaba/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C-ggjfl72b1ics</link>
                <description>معرفی و خلاصه کتاب اثر مرکب : نوشته: دارن هاردی کتاب اثر مرکب، برای همه کسایی که میخوان جایگاه خودشون رو  توی زندگی شخصی، حرفه‌ای و تحصیلی بهبود بدن نکات ارزشمندی داره. شما با  شنیدن این خلاصه کتاب می‌تونین تغییرات ماندگار و موثری توی زندگی تون  ایجاد کنین و عادات مثبت جایگزین عادت‌های منفیتون کنین. دارن ‌هاردی  نویسنده آمریکایی و ناشر مجله معروف موفقیته. کتاب اثر مرکب مشهورترین کتاب  دارن ‌هاردی محسوب میشه که در فهرست پرفروش‌ترین کتاب‌های نیویورک تایمز و  آمازون در حوزه موفقیت و رشد فردی قرار داره.خلاصه متنی رایگان کتاب اثر مرکبخیلی از ما هر شب قبل از خواب با خودمون میگیم فردا دیگه می‌ترکونم، فردا دیگه قراره همه کارای عقب افتاده مو انجام بدم و تنبلی رو بذارم کنار. دیگه میخوام شروع کنم به ورزش کردن و به همه آرزوهام برسم. اما صبح روز بعد که از خواب بلند میشیم میگیم مشکلی پیش نمیاد از شنبه هفته دیگه شروع می‌کنم. ایراد کار کجاست؟دارن‌ هاردی میگه نه اهدافمون ایراد دارن نه نگرشمون. چیزی که ایراد داره، نداشتن استراتژیه. وقتی استراتژی نداریم، فکر می‌کنیم که می‌تونیم تو یه روز خاص بیدار بشیم و یهو همه چی رو عوض کنیم و به آرزوهامون برسیم. دارن‌ هاردی توی این کتاب میگه که کلید راه رسیدن به موفقیت، برنامه‌ریزی برای تغییر دادن عادتای بد به عادتای خوب و ممارست و پایداری در این کاره. در ادامه این خالصه کتاب به صورت عمیق این راه رو بررسی می‌کنیم.دارن ‌هاردی معتقده حتی اگه باهوش و باتجربه هم نباشین بازم می‌تونین با شیوه اثر مرکب از همه رقیباتون جلو بزنین. دارن میگه اگه برای خودتون انضباط شخصی ایجاد کنین و برنامه ریزی کنین، می‌تونین کارایی که حتی هیچ علاقه‌ای بهشون ندارین رو هم انجام بدین. دارن انضباط شخصی رو از پدرش یاد گرفته. اون پدرشو الگوی زندگیش میدونه. پدر دارن اونقدر منظم و دقیق بود که حتی از روی نظم کارای روزانش میشد ساعت رو باهاش تنظیم کرد. همین انضباط بود که باعث شد دارن به این جایگاه برسه.اثر مرکب چیست؟اثر مرکب یعنی به دست آوردن نتایج بزرگ از طریق مجموعه‌ای از اقدام‌ها و انتخاب‌های کوچیک اما هوشمندانه. برای مثال اگه هر روز نواختن یه ساز جدید رو تمرین کنین و به صورت مستمر این کارو انجام بدین و ثابت قدم باشین، در نهایت می‌تونین نوازنده عالی بشین.دارن‌ هاردی توی کتاب اثر مرکب، یه فرمول برای تغییرات بنیادی ارائه میده: تغییرات بنیادی برابر است با اقدام‌ها و انتخاب‌های کوچیک و هوشمندانه به علاوه استمرار و ثابت قدمی. با این فرمول شما هر تغییری که می‌خواین رو می‌تونین تو زندگی تون ایجاد کنین.اثر موجی: تغییرات کوچک، تاثیرات بزرگیه تغییر کوچیک می‌تونه باعث ایجاد تغییرات بزرگی بشه. حالا اگه این تغییر کوچیک یه عادت بد باشه با گذشت زمان موج بزرگی از پیامدهای ناخواسته رو به همراه داره. برای مثال ممکنه خوردن یه شیرینی خامه‌ای تغییر زیادی رو در زندگی تون ایجاد نکنه، اما به مرور زمان باعث اضافه وزنتون میشه. حالا همین اضافه وزن باعث میشه شما اعتماد به نفستون رو از دست بدین و کار و روابط‌تون هم دچار مشکل بشه. دارن ‌هاردی به این حالت میگه اثر موجی.اثر موجی برای کارها و عادت‌های خوب هم صادقه. یعنی نباید انتظار داشته باشیم که یه شبه به موفقیت برسیم. موفقیت نتیجه انجام مستمر یکسری کارهای خسته کننده و پیش پا افتاده‌ هست. دارن از ما میخواد که مسئولیت 100 درصدی زندگیمونو بپذیریم و 100 درصد توانمونو برای انجام کارا بذاریم.چگونه تغییر ایجاد کنیم؟اگه توی روابطتون با رئیستون یا با همسرتون دچار مشکل هستین باید انگشت اتهام رو به سمت خودتون نشونه بگیرین. مهم نیست که کشوری که توش زندگی می‌کنین دچار چه مشکلات و بحران‌های اقتصادیه؛ با فهمیدن این اصل دیگه هیچ بهونه‌ای براتون باقی نمیمونه. فقط با این دیدگاهه که می‌تونین از فرصت‌ها و شانسای زندگی تون استفاده کنین. دارن یه فرمول برای خلق شانس توی زندگی داره. اون میگه که شانس برابره با آمادگی برای پیشرفت شخصی به علاوه داشتن نگرش مثبت به علاوه شناسایی فرصت‌ها به علاوه عمل.دارن ‌هاردی نوشتن جزئیات رو بهترین استراتژی برای رسیدن به اهداف میدونه. برای مثال اگه هدفتون اینه که وزن کم کنین جزئیات خوردنی‌هایی که در طول روز میل می‌کنین رو یادداشت کنین. اگه میخواین پول بیشتری پس انداز کنین، تک تک هزینه‌هایی که می‌کنین رو ثبت کنین. این کار یه بازدارنده قوی برای تصمیمات اشتباهه. با این کار می‌تونین میزان پیشرفتتون رو هم اندازه گیری کنین و ببینین که هر لحظه کجای مسیر قرار دارین.اینو بدونین که وقتی از این روش نتیجه میگیرین که استمرار داشته باشین؛ اگه بعد از مدتی بیخیال این کار بشین عمال بیخیال رسیدن به هدفتون شدین. برای شروع یه عادت اشتباهی که میخواین اصلاحش کنین رو درنظر بگیرین و به مدت 21 روز هر کاری که در ارتباط با اون عادت انجام میدین رو یادداشت کنین. به خودتون قول بدین که تموم جزئیات رو بنویسین و تو این کار ثابت قدم باشین.از بین بردن عادت‌های بد و مضربرای اینکه تو مسیر درستی باشی، باید عادات خوب رو جایگزین عادات بد کنی. کتاب اثر مرکب، 5 راه برای از بین بردن عادات بد رو به ما پیشنهاد میده.محرک‌ها      رو پیدا کنین: یه      فهرست از عادات بد خودتون تهیه کنین و برای هر کدوم محرک یا نشونه ای که باعث      ایجاد اون رفتار میشه رو بنویسین. برای مثال بنویسین که دقیقا چه اتفاقی      میوفته و چه شرایطی پیش میاد که شما احساس می‌کنین که باید الان سیگار بکشین؟      با پرسیدن سوالایی شبیه به این می‌تونین محرک هر کدوم از عادات بدتون رو پیدا      کنیناطرافتون      رو پاکسازی کنین: مثال      برای همین مثال ترک سیگار باید تموم بسته‌های سیگار رو از خونه جمع کنین و      کاری کنین که اصال سیگار رو نبینین. تو این روش عمال هر چیزی که مانع تعهدتون      به انجام اون عادته رو کامال محو می‌کنین و یا دور از دسترس قرار میدینیه      جایگزین مناسب پیدا کنین: بعد      از این که محیط اطرافتونو پاکسازی کردین، بهتره یه جایگزین مناسب برای محرک‌های      منفی تون پیدا کنین.مثال میوه‌هایی مثل هویج رو جایگزین خوراکی‌های ناسالمی      مثل چیپس کنین.آهسته      شروع کنین: ترک      عادت‌هایی که سال‌هاست با ما هستن کار خیلی سختیه. پس بهتره آروم آروم اونارو      کنار بذارین. برای مثال دارن‌ هاردی و همسرش برای این که کافئین رو از رژیم      غذاییشون حذف کنن، اول سراغ قهوه با 50 درصد کافئین رفتن، بعد از یه ماه قهوه      بدون کافئین رو امتحان کردن و در آخر چای سبز رو وارد رژیم غذاییشون کردن.عمیق      بشین: ما      گفتیم که برای تغییر عادت‌های بد باید آهسته و پیوسته اینکار رو انجام بدیم،      اما بعضی وقتا برای اصلاح یه عادت اشتباه لازمه که سریع دست به عمل بزنیم.      برای مثال اگه به خاطر کشیدن سیگار به بیماری قلبی دچار شدین، اینجا لازمه که      خیلی سریع و فوری سیگار کشیدن رو ترک کنین.دارن ‌هاردی به ما توصیه میکنه که حتما بدونین که چرا دارین فلان عادت رو در خودتون ایجاد می‌کنین و هدفتون دقیقا چیه. دونستن چرایی دقیق کارهاتون تاثیر زیادی روی اراده شما میذاره و باعث میشه که توی مسیر تغییر ثابت قدم باشین.به جای نتیجه، روی عادت‌ها تمرکز کنیدهممون این روزا دنبال نتیجه‌های فوری هستیم، برای همین میریم سراغ فست فود چون آشپزی کردن کار زمان بریه. تصورمون اینه که هر چه سریع تر بتونیم به هدفامون برسیم، پیامدهای بزرگتری به دنبالشون میان. اما این که انتظار داشته باشیم نتایج فوری به دست بیاریم، اصلاً روش خوبی نیست. کاری که باید انجام بدین اینه که چند قدم کوچیک بردارین. چون همین قدمای کوچیک و مثبت روزانه هست که باعث میشه ما به موفقیت‌های پایدار برسیم.مثالاً اسکات فقط هر روز 125 کالری از رژیم غذایی روزانه اش کم کرد و هر روز به پادکستای توسعه فردی گوش میداد و پیاده روی بیشتری داشت. در نتیجه اون ظرف 31 ماه تونست 15 کیلو وزن کم کنه و حتی ترفیع گرفت و حقوقش افزایش پیدا کرد. اثر مرکب یعنی این که بدونین سرنوشتتون به وسیله همه تصمیمات کوچیک و بزرگتون شکل میگیره و قبل از به دست آوردن موفقیت باید همیشه تلاش کنین.بعدش وقتی به هدفتون رسیدین اگه می‌خواین بازم پیشرفت کنین باید نظم و مداومت خودتونو حفظ کنین در غیر این صورت همه تلاشاتون بی‌نتیجه میشن. برای مثال یه رستوران بعد از این که محبوب شد، اگه کارایی که رستوران رو به این درجه رسوندن رو متوقف کنه و دیگه توجهی به کیفیت خدماتی که ارائه میده نداشته باشه، بعد از مدتی تموم مشتریاش رو از دست میده و تموم تلاشایی که از قبل انجام داده، همشون بی‌نتیجه میشن.بعد از این که رفتار درست و عادت درست رو برای موفقیت انتخاب کردین، با روش تکانه بزرگ می‌تونین اونو حفظ کنین. اگه اون عادت مثبت رو برای مدت زمان طولانی حفظ کنین، یه ریتم پایدار به خودش میگیره. همینجوری که این سرعتو حفظ می‌کنین، در طول مسیر هم تصمیمات درستی بگیرین تا بعد از مدتی احساس کنین که دیگه هیچی جلودارتون نیست.مربی مایکل فلپس شناگر افسانه ای در طول 12 سال فقط یه بار بهش اجازه داد که تمرینش رو زود تموم کنه، اونم وقتی بود که 15 دقیقه استراحت داشت و میتونست توی کالس رقص شرکت کنه. تموم این تمرینا به شتاب بزرگی ختم شد که هشت مدال طلای المپیک رو به همراه داشت. رفتار سالمی ‌که انتخاب کردین، برای شتاب گرفتن باید توی برنامه روزانه‌تون جایی داشته باشه. فقط یادتون باشه که موقع برنامه ریزی روزانه واقع بین باشین و یهو نخواین همه کارا رو تو یه دوره زمانی کوتاه انجام بدین.پس یهو نگین که میخوام هر روز 2 ساعت به باشگاه برم، سه روز در هفته رو برای باشگاه رفتن در نظر بگیرین و هر دفعه یکساعت ورزش کنین و به این برنامه پایبند بمونین. بعد از این برنامه ریزی چیزایی که شما رو از هدفتون دور می‌کنن رو حذف کنین. برای مثال رسانه‌ها بدون این که متوجه بشین تاثیر منفی روی انرژی شما میذارن. پس به جای گوش کردن اخبار به پادکستای الهام بخش گوش بدین.افراد سمی رو حذف کنیدکتاب اثر مرکب، در ادامه به این نکته اشاره میکنه که افرادی که باهاشون معاشرت دارین بیشترین تاثیر رو در موفقیت و شکست شما دارن.بر اساس تحقیقات یه محقق از دانشگاه‌ هاروارد، افرادی که با اونا ارتباط دارین، 95 درصد توی موفقیت یا شکست شما در زندگی تاثیر دارن. اگه افرادی که باهاشون ارتباط دارین باعث ایجاد عادات مثبت در شما شدن، رابطه تونو باهاشون بیشتر کنین. از بین این افراد یه همراه برای خودتون انتخاب کنین تا از کارای همدیگه باخبر باشین و به هم بازخورد بدین. اگه افرادی هستن که تاثیر منفی روی شما میذارن حتما رابطه تونو با اونا محدود یا حتی قطع کنین.جمع‌بندی: قدم به قدم به قدم...توی مسیر پیشرفت ممکنه با محدودیت‌ها و موانعی مواجه بشین. در برخورد با این موانع عادتای جدیدتون با هم ترکیب میشن و شما رو به فرد موفق‌تری تبدیل می‌کنن. پس وقتی با محدودیت مواجه شدین با تصمیما و انتخابای درست اونو کنار بزنین تا نتایج بهتری به دست بیارین.آرنولد شوارتزنگر برای وزنه زدن یه اصل تقلب داره. او میگه که وقتی به مرحله ای رسیدین که دیگه نمی‌تونستین وزنه بیشتری بزنین، به عقب خم بشین تا به بقیه ماهیچه‌ها اجازه بدین ماهیچه‌های درگیر رو حمایت کنن.اینجوری میتونین 5 بار بیشتر وزنه بزنین. غلبه به محدودیت‌هاتون شما رو قوی‌تر میکنه. یه جمله معروفی هست که میگه چیزی که شما رو نکشه قوی‌ترتون میکنه. همیشه به نفعتونه که یه کم بیشتر به خودتون فشار بیارین و یکم بیشتر به جلو حرکت کنین.در آخر، يک جمله طلایی از ايلان ماسک :</description>
                <category>Amin Javid</category>
                <author>Amin Javid</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 19:35:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب ایگو دشمن است! : نوشته: رایان هالیدی</title>
                <link>https://virgool.io/ketaba/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D9%88-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AF%DB%8C-clihlwuw0mu1</link>
                <description>معرفی و خلاصه کتاب ایگو دشمن است! : نوشته: رایان هالیدی رایان هالیدی، این کتاب رو با داستان زندگی خودش شروع میکنه.  از موفقیت‌های بزرگی که توی زندگیش به دست آورده میگه و بعد میگه که چطور  یک روز به خودش اومده و دیده همه چی رو باخته. بعد که از خودش پرسیده چی شد  که اینجوری شد، به یک نتیجه مهم رسیده: مشکل از زندگی، اطرافیان و کارمون  نیست. مشکل خودم ما هستیم. مشکل ایگو ماست. مشکل اینه که خودمون رو مهم فرض  میکنیم. و اگر بتونیم از این تله ایگو جون سالم به در ببریم، قطعاً زندگی  بهتری منتظرمونه. این کتاب قطعاً یکی از اون کتاب‌هایی هست که حتماً باید  بخونی، چون همه کتاب‌های دیگه راجع به عزت نفس داشتن، تلاش کردن، اهمیت  داشتن، دوست داشتن خودت و ... میگن و لازمه یه جایی هم حواست باشه که بیش  از اندازه توی خودت غرق نشی.خلاصه متنی رایگان کتاب ایگو دشمن است!رایان هالیدی کتاب رو اینجوی شروع میکنه و میگه: این کتاب در مورد من نیست، در مورد ایگو هستپس من باید خیلی نادون باشم اگه از خودم نپرسم که: تو کی باشی که این کتاب رو بنویسی؟اینجاست که آقای هالیدی تصمیم میگیره داستان زندگیش رو برامون بگه.بیاید از اینجای داستان به بعد رو از زبون خودش بشنویم. من مراحل مختلف ایگو رو تو زندگیم حس کردم. ایگو سه مرحله داره:1. هدفمندی2. موفقیت3. شکست.19 سالم بود که از دانشگاه انصراف دادم. جالبه کههمه استادام حمایتم کردن، یهو به خودم اومدم دیدم کلی فرصت‌های خفن جلوی پامه و تو یه مدت زمان کوتاهی مدیر یه موسسه استعدادیابی تو بِوِرلی هیلز شدم. تو 21 سالگی استراتژیست شرکت آمریکایی Apparel شدم و بعدش کم‌کم مدیر مارکتینگ شدم. تو 25 سالگی اولین کتابم رو منتشر کردم که حسابی پر فروش شد.تا جایی که حتی یه نفر بهم پیشنهاد داد بیا یه برنامه تلوزیونی درباره زندگیت بسازیم. بعد از چند سال، شرکت خودم رو زدم که خیلی هم موفق شد و کلی دعوتنامه برای سخنرانی تو کنفرانس‌ها برام اومد.داستانی که الان براتون تعریف کردم قطعاً خیلی خلاصه‌ بود. خیلی چیزارو جا انداختممثل اینکه چقدر استرس کشیدم، چقدر زمین خوردم، چقدر پشیمون شدم.تو رسانه‌ها تخریب شدم و حتی کارم به اورژانس کشید، شرکتم دو بار ورشکست شد و مجبور شدم همه چیز رو از نو بسازم.تمام کسایی که الگو قرارشون داده بودم، جلوی چشمام زمین خوردن.کسایی که دلم میخواست یه روزی جای اونا باشم، حالا از بی‌پولی خونه این و اون میخوابیدن. خیلی حس بدیه‌ها...انگار یه سطل آب سرد میریزن رو سر آدم.ولی من نمی‌تونستم به پول نه بگم، حاضر بودم همه وقتم رو فدای کار کنم. من به کار کردن اعتیاد پیدا کرده بودم.ازین مدل اعتیادا که خیلی گوگولی و بامزه اس نه ها! از این مدلا که باید میبستنم به تخت تا ترک کنم. کم‌کم کیفیت زندگیم اومد پایین.یادمه یه شب اومدم خونه دیدم وای فای کار نمیکنه...داشتم دیوونه میشدم و نمیدونستم اگه فلان ایمیل رو نفرستم چی میشه....شما فکر می‌کنید که دارید کار خیلی خفنی می‌کنید و قراره بهتون کاپ طلا بدن، ولی تو همون لحظه همسرتون ترکتون میکنه چون دیگه اون آدم سابق نیستید. چی میشه که اینجوری میشه؟ چی میشه که آدم یهو از عرش به فرش میفته؟این موضوع منو به فکر فرو برد. به این فکر کردم که چرا اینجوری میشه؟ من مطالعات زیادی روی تاریخ و کسب‌وکار داشتم و یه چیز بزرگ کشف کردم.دیدم بارها تو تاریخ تکرار شده که وقتی آدما به یه جایی میرسن، هوا برشون میداره و بعد با کله میخوردن زمین. دلیلش ایگوشونه. ایگو همون نفس آدماس که اگر زیادی بهش توجه بشه، آدم مغرور و مغرور تر میشه.نمیدونم چیشد یا کی این جمله به ذهنم رسید که «ایگو دشمن است» ولی انقدر به دلم نشست که حتی تصمیم گرفتم این جمله رو رو دستم تتو کنم.از اینجا به بعد داستان، هالیدی تصمیم میگیره بهمون بگه: حالا که ایگو دشمنه، چجوری شکستش بدیم؟ایگو دشمن استریشه مشکلات شما تو وجود خودتونه.رایان هالیدی میگه که ما تو این دوره و زمونه باید، ایگو یا همان نفس خودمون رو بیشتر به چالش بکشیم. شرایط امروز جامعه، باعث میشه ما فکر کنیم که از پس هرکاری برمیایم.هالیدی میگه که ایگو نمی‌ذاره که ما بهترین ورژن خودمون باشیم. یعنی منطقی و بدون تعصب. رایان هالیدی در این کتاب به ما یک سری راهکار میده و مثال‌هایی میزنه که بتونیم ایگو خودمون رو به چالش بکشیم و انسان بهتری بشیم.ایگو دلش میخواد بدون تلاش، معروف شهرایان هالیدی، ایگو رو اینحوری توصیف میکنه.اون میگه که نفس ما یه تمایل شدیدی به دیده شدن داره، بدون اینکه اصلاً بخواد براش تلاشی بکنه. دیده شدن هم، ارتباط مستقیمی با موفقیت داره...البته بگذریم از اینکه بعضی‌ها هم اول معروف میشن و بعدش موفق میشن :)هالیدی برامون تو کتاب، یکی از رئیس جمهورهای آمریکا رو مثال میزنه که به شدت آدم خودپرستی بوده.آقای گرانت، یک ژنرال معروف بوده که موفقیت‌های زیادی هم داشته. اما هیچ تجربه‌ای تو زمینه سیاست نداشته.این موفقیتا باعث میشن که اون فکر کنه تو زمینه سیاست هم قطعاً آدم موفقی میشه و همین باعث شد که به مقام ریاست جمهوری آمریکا دست پیدا کنه. خب رویکرد این آدم نشون میده که چقدر خودش رو دست بالا میگرفته!در مقابل، ویلیام شرمن رو داریم که انسان به شدت موفقی بوده اما اصلاً  شخصیت خودپرستی نداشته.شرمن هم یک ژنرال بود که در کنار آقای گرانت به کشورش خدمت می‌کرد. تصور کنید که تو همین موقعیت، دور دوم ریاست جمهوری آبراهام لینکولن هم کم کم داشت به پایان می‌ رسید. آقای گرانت، خودش رو به زور وارد حوزه سیاست کرد و در مقابل، آقای شرمن کار خودش را در حوزه تخصصی خودش یعنی ارتش، ادامه داد و رهبر سازمان ارتش شد.چیزایی که باید یاد بگیریم هیچوقت تموم نمیشنایگو ما همیشه تو این توهم به سر میبره که ما آدما همه چیز رو می‌دونیم.اما واقعیت اینه که همیشه یه چیزایی هست که ما نمیدونیم چی هستن و باید یادشون بگیریم.پس سعی کنید که چند وقت یه بار این موضوع رو به خودتون یادآوری کنید تا دچار خود بزرگ بینی نشید! چون همیشه یکی هست که از شما بهتره...رایان هالیدی مثال جالبی از کِرک هَمِت(Kirk Hammet) میزنه که یه گیتاریست فوق‌العاده حرفه‌ایه.سال 1980 بند متالیکا ازش میخواد که بیاد و گیتاریست بند بشه، اما کرک پیشنهادشون رو رد میکنه چون خودش میدونه که هنوز یه سری چیزارو بلد نیست.ببینید، رد کردن این پیشنهاد خیلی موضوع عجیبیه ها...فکر کن فرصت اینو داری که بری عضوی از خفن‌ترین بند راک بشی، ولی قبول نکنی! ولی کرک این پیشنهاد رو رد کرد و رفت شاگرد جو اِستارینی شد.تو اون مدت هم خیلی خیلی پیشرفت کرد و به مراتب موزیسین بهتری شد. سه سال بعد دوباره رفت سراغ متالیکا، پیشنهادشون رو قبول کرد و حسابی معروف شد. الانم جزء بهترین گیتاریستای تمام جهان به حساب میاد.هالیدی میگه، تدریس کردن هم خیلی بهمون کمک میکنه تا ایگو رو کنترل کنیم.مثلاً یک مربی ورزش‌های رزمی به اسم فرانک شَمراک هست که میگه، درس دادن به تازه کارها، یکی از بهترین روش‌هایی که باعث میشه فروتنی‌تون رو حفظ کنید. چون یادتون میندازه که از کجا به کجا رسیدید.تا قدم از قدم برندارید، کارتون ارزشی ندارهرایان هالیدی پیشنهاد میکنه که کمتر حرف بزنید و بیشتر عمل کنید.بسه دیگه هرچقدر به همه گفتید من میخوام فلان کار رو انجام بدم...هی از هدف‌ها و آرزو هاتون به بقیه میگید که چی بشه؟که بگن وای آفرین تو چقدر خفنی؟ این کار فقط باعث میشه احساس خود بزرگ بینی کنید.در صورتی که تاریخ نشون داده، آدمای موفق اون کسایی بودن که اصلاً دنبال تعریف و تمجید از خودشون نبودن و فقط وقتی بقیه از کارشون خبر دار میشدن که اون کارو انجام داده بودن و تموم شده بود.قبل ازاینکه کاری رو شروع کنید، از خودتون بپرسید: چرا دارم این کارو میکنم؟ این کارو میکنم تا اسمم گنده شه؟ یا این کارو میکنم، چون مهمه که این کار انجام بشه؟اگه میخواید یه کاری رو انجام بدید که فقط اسم شما پای اون کار بخوره، دارید ایگوتون رو تقویت میکنید. چون فقط میخواید، بقیه بدونن که این شما بودید که فلان کار رو انجام داده!در صورتی که باید برعکس باشه. یعنی یه کاری رو انجام بدید، چون نتیجش براتون مهمه. معمولاً این جور کارا هستن که باعث میشن جهان هستی تغییرات مثبتی بکنه.زمانی موفق میشید که بتونید ایگو رو کنترل کنیدموفق شدن، ایگو شما رو تقویت میکنه. با این حال، برای اینکه موفق بشید، باید بتونید ایگوتون رو کنترل کنید.خیلی راحته که وقتی به موفقیت میرسید به خودتون مغرور شید و کنترل ایگو از دستتون خارج شه.ولی متاسفانه افراد بسیار موفقی بودند که ایگوشون بهشون چیره شده و با سر خوردن زمین.یعنی وقتی به کوچیکترین موفقیتی دست پیدا کردن، یادشون رفته که از کجا اومدن!هالیدی میگه تو شرایطی که حس میکنید دارید زیادی به خودتون مغرور میشید، یه کم برید تو طبیعت قدم بزنید، آسمون رو نگاه کنید و سعی کنید مفاهیم پایه‌ای زندگی رو دوباره با خودتون مرور کنید.شکست بخشی از زندگیههیچکس همیشه موفق نمیمونه. دو تا چیز همیشه تو زندگی ثابت هستن: تغییر و تحول.شما میتونید اجازه بدید که نفستون بهتون چیره شه و بگذارید که شکست‌‌هاتون شما رو از پا در بیارن.یا نه، میتونید به جاش، از شکست‌هاتون درس بگیرید تا بتونید در آینده موفق‌تر بشید.رایان هالیدی، شکست رو به دوبخش تقسیم میکنه: بخشی اول، زمان مرده به حساب میاد و بخش دوم زمان زنده.بخش مرده، اون زمانی که میشینید برای خودتون تاسف میخورید، دیگران و همه چیز رو مقصر اتفاق بدی که افتاده میدونید و خب باید بگیم که این برهه زمانی خیلی غیر ارادی برای هم پیش میاد. حالا بخش دوم، یا همون زمان زنده چیه؟ زمان زنده همون برهه‌ای هست که بعد از شکست خوردن باهاش مواجه میشیم، منتهی اینبار از این شکستی که خوردیم درس می‌گیریم، رشد می‌کنیم و انسان موفق‌تری میشیم.ما هیچوقت تنهایی موفق نمیشیمیه اشتباه رایجی بین ما آدما وجود داره که فکر میکنیم موفقیتمون رو فقط مدیون خودمونیم.در صورتی که تو بیشتر مواقع ما بدون کمک‌ها و تلاش‌های اطرافیانمون موفق نخواهیم شد. اگر همین موضوع رو بتونید خوب درک کنید، به کنترل ایگوتون خیلی کمک میکنه.رایان هالیدی، مثال جالبی از دو تا بازیکن مطرح تیم بسکتبال لس آنجلس لِیک میزنه.یعنی کوبی براینت و شکیل اونیل.اینا هردوشون بازیکن‌های بسیار موفقی بودند که در سطح جهانی بازی میکردند و سه بار قهرمان NBA شده بودند. اما موفقیت‌هاشون باعث شد که هوا برشون داره و شروع کردن تو رسانه‌ها واسه همدیگه کُری خوندن. بالطبع، براینت گفت یا جای من تو تیمه یا یا جای اونیل. مدیرای تیم هم قبول کردن که اونیل رو به یه تیم دیگه بفروشن. اما دیگه تا هفت سال نتونستن بدون اون قهرمان بشن.در آخر، يک جمله طلایی از ايلان ماسک :</description>
                <category>Amin Javid</category>
                <author>Amin Javid</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 19:30:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب روانشناسی پول : نوشته: مورگان هاوزل</title>
                <link>https://virgool.io/ketaba/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%D9%88%D8%B2%D9%84-idfscqxmvn9o</link>
                <description>معرفی و خلاصه کتاب روانشناسی پول : نوشته: مورگان هاوزل اگه به مدیریت پول علاقه دارین، این خلاصه کتاب برای  شماست!کتاب روانشناسی پول برای کسایی که می‌خوان تصمیم‌های مالی منطقی  بگیرن و موقعیت مالی خودشون رو بهبود بدن، خیلی مفیده؛ همچنین برای مدیران  مالی و صاحبین کسب و کارها، نکات ارزشمندی برای رشد و پیشرفت مالی داره.  این کتاب به ما میگه که چرا تصمیم‌های مالی بدی می‌گیریم و در کنارش کلی  راهکار برای گرفتن تصمیم‌های درست بهمون میده.خلاصه متنی رایگان کتاب روانشناسی پولیه آقایی بوده تو آمریکا به اسم رونالد ریداین آقا تو یه فروشگاه زنجیره‌ای کار میکرده و اونجا سرایدار بوده.البته یه سرایدار خیّر! داستان خیّر بودن رونالد خیلی جالبه. بذارید براتون تعریف کنم که یه سرایدار چطوری میتونه انقدر پول داشته باشه که به خیر بودن معروف شه.رونالد رید 25 سال تو یه پمپ‌بنزینی مکانیکی میکرد، بعدشم سرایدار یه فروشگاه زنجیره‌ای شد. خونه زندگی خیلی ساده‌ای هم داشت.خیلی از دوستا و آشناهاش میگفتن کار مورد علاقش هیزم شکستن بوده. آقای رید سال 2014 تو سن 92 سالگی به دیار باقی شتافت.البته بعد از مرگش، تیتر همه روزنامه‌ها شد! رونالد 2 میلیون دلار ناقابل برای بچه‌هاش به ارث گذاشت و 6 میلیون دلار رو به بیمارستان و کتابخونه شهر خودش اهدا کرد.کسایی که میشناختنش، مونده بودن که این آدم این همه پول رو از کجا آورده. چون نه بلیط بخت آزمایی برنده شده بود نه ارث و میراثی بهش رسیده بود.اون فقط تا جایی که می‌تونسته پولش رو پس‌انداز کرد، تو بورس سرمایه گذاری کرد... و بعد...فقط صبر کرد.انقدری صبر کرد تا پس‌اندازهای کوچیکش روی هم به 8 میلیون دلار رسیدن.درست تو همون سال، اریک ویلیامز، بازیکن بسکتبال که 40 میلیون دلار از بسکتبال در میاورد، بی‌خانمان شد و هزاران دلار بدهی بالا آورد.جالب اینجاس که موردهای این شکلی تو دنیای بورس و سرمایه گذاری کم نیستناما تو کدوم صنعت دیگه‌ای شما کسی رو پیدا میکنید که بدون هیچ تحصیلات یا پارتی بازی‌ بتونه از یه نفر با بالاترین درجه تحصیلات و ارتباطات، جلو بزنه؟ کجا پیدا میشه؟ هرچی بیشتر فکر کنید، کمتر به نتیجه می‌رسید. :)مثلاً شما عمراً سرایداری رو پیدا نمی‌کنید که بتونه یه عمل جراحی رو بهتر از یه جراح انجام بده.اما تو دنیای بورس و سرمایه‌گذاری یا هرچی که به پول مربوط میشه، این مورد زیاد پیش میاد. اما چجوری؟مورگان هاوس‌هولد، نویسنده این کتاب، میگه دلیل این اتفاق، ریشه تو روانشناسی داره.پس امروز، باهم 6 تا ایده برتر کتاب روانشناسی پول رو بررسی می‌کنیم.ایده شماره 1 رفتار شما با پول از هوشتون مهم ترهما تو مدرسه با یه شیوه مکانیکی‌ای درسامون رو یاد گرفتیم.مثلاً تو ریاضیات و فیزیک بهمون گفتن برای هرچیزی یه قانون وجود داره و همه چیز باید منطقی به نظر بیاد. برای همین وقتی که بزرگ میشیم هم، به مسائل مالی مثل ریاضیات فکر می‌کنیم.به خودمون میگیم، اگر بخوایم موقع بازنشستگی، میلیون‌ها دلار تو حسابمون باشه، باید حساب و کتاب کنیم. مثلاً باید هرماه 20 درصد از پولمون رو پس‌انداز کنیم تا بعد از 25 سال، فلان قدر تو حسابمون باشه!ما یاد گرفتیم که اعداد رو بذاریم تو فرمول و به اون فرمول اعتماد کنیم که مارو به نتیجه خوبی برسونه.اشتباه برداشت نکنید! اشکالی نداره که ما جنبه ریاضی قضیه رو هم ببینم اما مشکل اینجاست که بُعد ریاضی قضیه، نمیذاره ما بفهمیم موقعی که واقعاً میخوایم این فرمولارو عملی کنیم، تو مغزمون چی میگذره.مثلاً، بیشتر آدما میدونن واسه این که لاغر شن باید چیکار کنن، اما انجامش نمیدن. دلیلشم ربطی به این نداره که آدما چقدر در مورد لاغری اطلاعات داشته باشن.گفتیم که اتفاقاً اکثر اوقات میدونن باید چیکار کنن. واسه همین باید ببینیم که تو اون لحظه چی تو سرشون میگذره که این کارو نمیکنن؟مورگان هاوس‌هولد میگه: ما یاد گرفتیم با پول مثل ریاضی و فیزیک برخورد کنیم و اصلاً به جنبه روانی این مسئله دقت نمی‌کنیم.ما هرچقدر هم تلاش کنیم نمی‌تونم بفهمیم که آدما چرا بدهی بالا میارن، به جاش باید بفهمیم که چی تو ذهن آدما میگذره که باعث میشه انقدر خرج کنن که بدهی بالا بیارن. هاوس‌هولد میگه که موفقیت مالی اصلاً کار سختی نیست.فقط یه مهارت نرمه. (اینجا داخل پرانتز توضیح بدم: مهارت‌های نرم به مهارت‌هایی هستن که با درونیات و خلق‌وخوی شما سر و کار دارن.مثل: وقت‌شناسی، خلاقیت، دقت، توانایی ارتباط) مدیریت کردن پول اصلاً به باهوش بودنتون ربطی نداره، اتفاقاً فقط مهمه که چطوری با پولتون رفتار می‌کنید.به خاطر همینه که اگه یه آدم پولدار رفتار اقتصادی بلد نباشه، میتونه مثل آب خوردن خودش رو بدبخت کنه.در حالی که یه نفر با وضع مالیِ معمولی، میتونه بعد یه مدت پولدار بشه. به خاطر این که اولی بلد نیست باید با اون همه پول چیکار کنه ولی دومی خوب بلده.ایده شماره 2منطق همیشه جواب نمیدهببینید، آدم با یه دو دوتا چهارتای ساده ثروتمند نمیشه. شخصیت و رفتار شما خیلی رو این مسئله تاثیر گذاره.آره، یک سری راحل حل‌ها وجود داره که خیلی منطقی به نظر میان ولی انقدر بهتون استرس میدن که شبا حتی نمی‌تونید پلک رو هم بذارید.خیلی‌ها میان از «استراتژی اهرم یا Leverage» استفاده می‌کنن. به عنوان مثال، شما 1 دلار تو یه صندوق پول میذاری که 2 دلار ازش وام بگیری. بعد میری این 2 دلار  رو یه جا سرمایه گذاری میکنی، اما بازار بی‌ثباته و یهو میبنی که کل سرمایه‌ات تو بازار سقوط کرده و حالا یه ورشکسته‌ای که تازه 2 دلارم بدهکاره!ببینید، هدف اینه که شما قراره تا جایی که میشه تو بازار بمونی و سود کنی.واسه همینه که مورگان هاوس‌هولد میگه بهتره که تو مسائل مالی معقول و به‌صرفه قدم برداری و صرفاً چون یه کاری منطقی به نظر میاد انجامش نده.ولی اگه به اندازه کافی ریسک‌پذیر نیستید و قراره خیلی سریع جا بزنید سراغ این روش‌ها نرید.به جاش برید سراغ روش‌هایی که براتون راحت‌تره. اینجوری بیشتر هم سود میکنید، چون خیالتون راحته و بدون استرس و نگرانی، تا مدت‌ها دست پولتون نمی‌زنید.سودتون ممکنه کمتر باشه ولی عوضش خیالتون راحته و این خیلی مهم‌تره.شاید الان این حرف به نظرتون عجیب بیاد، ولی اگر نتونید ریسکش رو بپذیرید، استرس میگیرید.بعدش تصمیمای احساسی میگرید و اینم بگم که احساسی تصمیم گرفتن تو دنیای سرمایه‌گذاری، میتونه ورشکستتون کنه. پس سعی کنید خودتون رو خیلی خوب بشناسید تا ببینید چه روشی واستون راحت‌تره.ایده شماره 3هر چیزی قیمتی دارهبازار سهام آمریکا توی 30 سال گذشته، 946 درصد رشد داشته.فقط کافی بود که 30 سال پیش پولتون رو تو این بازار سرمایه‌گذاری می‌کردید تا الان حسابی به سود برسید.از دور که به این مسئله نگاه کنی، میگی ای بابا کاش منم این کارو کرده بودم...چقدر آسونه! اما شما اون زمانی که بازار سقوط کرده و همه نمودارا قرمز بودن رو که ندیدی...واسه همین فکر میکنی آسونه! یه لحظه به اون شخصی فکر کن که از کار بیکار شده بوده و بعد اومده دار و ندارش رو تو بازار بورس سرمایه‌گذاری کرده. اون فرد قطعاً روزای سختی رو گذرونده و راحتی الانش رو مدیون اون موقع است.شما هم اگه دنبال راحتی هستید، باید هزینه‌اش رو هم بپردازید.منتهی هزینش به دلار و تومان و اینا نیست دیگه.. مدام حس می‌کنید بلاتکلیفید، میترسید و خلاصه شما هم با نوسانات بازار بالا پایین میشید.فکر کن تصمیم گرفتی یه ماشین جدید بخری.یا باید بری 30 هزار دلار پول بدی یه ماشین نو بگیری، یا میری به ماشین کارکرده میخری که قیمتش پایین‌تر باشه و در بدترین حالت هم میری یه ماشین میدزدی که برات مجانی تموم شه:) خب اکثر آدما راه سوم، یعنی دزدی رو انتخاب نمی‌کنن. چون میدونن که تهش زندانه.خب الان، من جای شما بودم میگفتم: این الان چه ربطی به سرمایه‌گذاری و اینا داره؟آقای هاوس‌هولد میگه، فکرکن یه مقدار پول سرمایه‌گذاری کردی و میخوای 20 درصد سود کنی.شدنیِ ولی آسون به دست نمیاد. درست مثل اون ماشین 30 هزار دلاری. برای رسیدن بهش باید سختی‌هایی زیادی رو تحمل کنی.آدمای کمی هستن که حاضر باشن این هزینه رو بپردازن تا به چیزی که میخوان برسن. بیشتر آدما میرن سراغ ماشین کارکرده. یعنی میرن تو اون بازارایی سرمایه‌گزاری میکنن که نوساناتش کمتره.اینحوری سود کمتری میگیرن اما خب درآمدشون ثابته.بعضی‌ها هم تصمیم میگیرن ماشین رو بدزدن.یعنی رَه صد ساله رو یه شبه برن! میان تو یه موقعیت حساس سرمایشون رو میارن تو بازار و درست زمانی که نمودار سبز شد و رشد کرد، سرمایشون رو میفروشن و میکشن بیرون. اشتباه برداشت نکنیدا...آقای هاوس‌هولد نمیگه این دسته از آدما دزدن، فقط داره میگه، تعداد خیلی کمی هستن که اینجوری موفق میشناصلاً بیشتر سرمایشون رو از دست میدن!پس شما الان باید انتخاب کنید که جزء کدوم دسته‌اید؟ سختی‌های کدوم دسته براتون قابل تحمله؟ایده شماره 4حتی اگه ببازی، بازم شانس برنده شدنت هستوقتی اسم کمپانی دیزنی میاد به چی فکر میکنید؟ حتماً شما هم یاد انیمیشن‌ها یا دیزنی‌لند میفتید. ولی جالبه که بدونید، کمپانی دیزینی همه چیزش رو مدیون کارتون سیندرلا ست.چون اون موقع‌ها دیزنی حسابی تو قرض بود و خیلی از فیلمایی که ساخته بود هم فروش نرفت. بعدش دیزنی اومد با آمریکا قرارداد بست که یه سری انیمیشن کوتاه بسازه و برای جنگ جهانی دوم تبلیغات منفی کنه.اما دیزنی قبل از اینکه به این قرارداد عمل کنه، سیندرلا رو میسازه و تو 6 ماه، 8 میلیون دلار میفروشه و نه تنها قرض‌هاش رو پس میده، بلکه چندتا انیمیشن دیگه هم میسازه و در آخر به کمک همه اینا دیزنی‌لند و دیزنی ورلد افتتاح میشه.پیام این داستان اینه: شما قرار نیست همیشه موفق بشید. همه افراد ثروتمند، شکست رو تجربه کردن. در واقع شکست، بخشی از مسیر ثروتمند شدنه.مارک کوبان، میلیاردر آمریکایی، یه جمله‌ای داره که میگه:از شکست خوردن نترسید، چون فقط کافیه یکبار برنده بشید. بعدش دیگه همه شکست‌هاتون رو فراموش میکنید.ایده شماره 5 ثروت واقعی رو نمیشه دیدوقتی اسم ثروت میاد، همه فکرمون میره سمت تجملات و خونه و ماشین لوکس و این چیزا. اما همونجور که مورگان هاوس‌هولد میگه، ثروت واقعی رو نمیشه دید.ما فکر میکنیم، پودار بودن یعنی خونه یا ماشین خفن داشتن...اما در واقع ما هیچی در مورد اون شخصی که صاحب این خونه و ماشینه نمی‌دونیم.شاید واقعاً ثروتمند باشه...شایدم داره همه پولشو خرج میکنه، تازه کلی هم قرض بالا آورده. ما چه میدونیم؟ وقتی یه نفر ماشین 200 هزار دلاری سواره، ما تو بهترین حالت فقط میتونیم دو تا حدس بزنیم:طرف یا 200 هزار دلارش رو خرج کرده یا 200 هزار دلار زیر قرضه.ثروت واقعی رو نمیشه دید. ثروت دقیقاً اون خونه‌ و ماشینی که نمیخریش! اون سفریه که نمیری! ثروت واقعی رو آدم به چیزایی فیزیکی تبدیل نمیکنه. بعضی از آدما شاید پول داشته باشن، اما ثروتمند نیستن.کسی که یه ماشین 200 هزار دلاری سوار میشه، فقیر نیستا! بالاخره یه پولی تو حسابش داره که ماه به ماه قسطای ماشینش رو بده دیگه.پیدا کردن اینجور آدما خیلی هم سخت نیست، چون خودشون خودشون رو تو چشم بقیه میکنن. اما ثروت رو نمیشه دید، چون ثروت اون چیزیه که خودش، خودش رو به سود دهی میرسونه و نمیشه خرجش کرد.وقتی یه پولی داریم و میخوایم سود کنیم، فعلاً بهش دست نمی‌زنیم.میزاریم قشنگ به سود برسه، بعد هرچی خواستیم میخریم. البته خیلی از آدمای ثروتمند هم هستن که با پولشون، خونه و ماشین خفن میخرن، اما بازم این چیزا نشون دهندۀ پولداریشونه نه ثروتمند بودنشون.شما ماشین رو میبینید، نه میزان سهامی که سرمایه ‌گذاری کردن. شما خونه‌ای رو می‌بینید که یه بخشی از پولشون خریدن، نه خونه‌ای که میتونستن با همه پولشون بخرن.خیلیا گول میخورن و دلشون می‌خواد پولدار شن. چون پولدار که بشن، میتونن پولشون رو به همه نشون بدن. ولی چیزی که آدما عمیقاً بهش نیاز دارن، احساس رها بودنه! یعنی هروقت دوست داشتن، هرکاری که دوست داشتن رو انجام بدن. راستش، فقط با ثروت به این درجه از راحتی می‌رسید.ایده شماره 6 کی راضی میشیم؟ما تو دنیایی زندگی می‌کنیم که حد و حدود نداره! جداً شما نمی‌تونید بفهمید که یه آدم چقدر میتونه پول در بیاره که خب یه کم قضیه رو سخت میکنه.چون آدم بالاخره یه جایی از خودش میپرسه: پس کی بسه؟ کی راضی میشم؟دنیای این روزا، 2 تا کار رو خیلی خوب بلده انجام بده:ایجاد      ثروتو      ایجاد حسادتببینید اینکه ما یه شخص موفق رو الگو خودمون قرار بدیم خوبه. اصلاً بهمون انگیزه میده که رویامون میتونه واقعی بشه. اما یه وقتایی ممکنه، این حس به حسرت تبدیل بشه و ما حس کافی نبودن بهمون دست بده. (حالا داریم همه تلاشمون رو میکنیما...ولی بازم حس میکنیم کافی نیستیم!)اینجارو گوش کنید:یه نفر واسه اینکه تو آمریکا پولدار به حساب بیاد، باید 500 هزار دلار تو سال دربیاره.مثال میزنم، جان یه جراحِ که سالی 500 هزار دلار درآمدشه.جان پولدار به حساب میاد. زندگی خوبی داره، ماشین خوبی سوار میشه، کارگر میگیره که کارای خونش رو انجام بدن مسافراتای خفن میره. کلاً حس میکنه به هرچی میخواسته رسیده دیگه.اما یه روز وقتی میره مسافرت، تو ساحل یا یه آقایی آشنا میشه به اسم دنیل که مدیرعامل شرکته و درآمدش سالانه 25 میلیون دلاره. دنیل درآمد کل سال جان رو زیر یه هفته در میاره.حالا شما تصور میکنی که دنیل الان خیلی از درآمدش راضیه ولی کور خوندید!دنیل یه دوستی داره به اسم جورج لوکاس که کارگردان سینماس و دارایی خالصش 10 میلیارد دلاره و درآمد دنیل کنار اون واقعاً خیلی کمه. این چرخه همینجوری ادامه داره، اگه ایلان ماسک و جف بزوس و اینار و هم بهش اضافه کنیم درامد جان که یه جراح بود واقعاً دیگه هیچی حساب نمیشه.میبینید؟ همیشه یکی وجود داره که از شما ثروتمندتره. مقایسه تو این چیزا هیج معنایی نداره. شما اصلاً نباید خودتون رو وارد بازی این چرخه کنید. به جاش تمرکزتون رو بذارید رو اینکه چی میخواید؟ چی خوشحالتون میکنه؟پول فقط یه ابزاره که باعث میشه شما به راحتی برسید. همین. حالا برید ببینید که راحتی از نظر شما چیه؟در آخر، يک جمله طلایی از ايلان ماسک :</description>
                <category>Amin Javid</category>
                <author>Amin Javid</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 19:25:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب تخت خوابت را مرتب کن : نوشته: ویلیام اچ مک ریوِن</title>
                <link>https://virgool.io/ketaba/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%AE%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8-%DA%A9%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D8%A7%DA%86-%D9%85%DA%A9-%D8%B1%DB%8C%D9%88%D9%90%D9%86-r9sbf3svnck2</link>
                <description>معرفی و خلاصه کتاب تخت خوابت را مرتب کن : نوشته: ویلیام اچ مک ریوِن تو هم هر روز وقت کم میاری و به کارات به موقع نمی‌رسی؟اول  از همه باید تخت خوابت رو مرتب کنی! اگه دنبال تغییرات بزرگ توی زندگیتون  هستین باید این خلاصه کتاب رو گوش کنین! تخت خوابت رو مرتب کن، کلی راه حل  بدون هزینه ولی اثر بخش به ما میده تا بتونیم تغییرات اساسی توی زندگیمون  ایجاد کنیم. مک ریون ژنرال جنگی نیروی دریایی آمریکا بوده و این کتاب حاصل  تجربیاتش از اون دوران هست که پیشنهاد می‌کنیم حتما گوش کنین.خلاصه متنی رایگان کتاب تخت خوابت را مرتب کنکتاب تخت خوابت را مرتب کن میتونه راهنمای خوبی برای همه کسانی باشد که به دنبال ایجاد تغییرات بزرگ توی زندگیشون هستند.شما میتونید توی این کتاب با روش های بدون هزینه و در عین حال اثربخش تغییرات اساسی توی زندگیتون ایجاد کنید.ژنرال ویلیام اچ مک ریون قبل از کسب شهرتش به خاطر نوشتن این کتاب به عنوان دریا سالاری کارکشته و حاذق شناخته می شد.او در سال ۲۰۱۴ از ارتش آمریکا بازنشسته شد و بعد از مدتی به خاطر بیماری و میل شخصی برای گذراندن زمان بیشتر با خانواده از تمام فعالیت های مهم سیاسی خودش کناره گیری کرد.مک ریون تونسته چندین بار مدال ها و طلاهای ارزشمندی را به خاطر خدمات خود در ارتش آمریکا کسب کند.اگه تا حالا فیلمی از دوره آموزشی سربازی دیده باشید، حتماً متوجه تخت خواب های دو طبقه ای که  همیشه منظم و مرتب هستند شده‌اید .این موضوع ممکن است بی اهمیت به نظر برسد اما یک تختخواب مرتب ممکن از روزتون رو بسازد.مک ریون توی دوران آموزشی نیروی دریایی ایالات متحده به اول روش صحیح مرتب کردن تخت خواب خودش رو یاد گرفته  و فهمیده که اولین چیزی که باید بعد از بیدار شدن انجام بدهد مرتب کردن تختخواب شه.توی این دوره آموزشی اگر کسی از قوانین مرتب کردن تختخواب پیروی نمی کرد تنبیه می شد که این تنبیه با نام بیسکویت شکری معروف بود. توی این تنبیه سرباز به داخل آب های اقیانوس آرام پرتاب می شد و بلا باید روی شن و ماسه های داغ ساحل قرض می خورد.شاید به این فکر کنید که مرتب کردن تخت خواب بلا بعد از بیدار شدن چه لزومی دارد، هر چند این کار ممکن است آسان و بی اهمیت به نظر برسد اما انجام کامل هر فعالیت در اول صبح بهترین و پربار ترین راه برای شروع روز است.در واقع میتونیم بگیم که این کار باعث میشه شما از همون ابتدای روز روی غلتک بیفتید.با اتمام یک کار هر چند ساله ذهنتون شروع به بررسی سایر کارهای موجود توی فهرست روزانه تو می کند و شما بعد از مدتی متوجه می شوید که نه‌تنها انجام این کار برای شما آسان تر از قبل شده ، بلکه در طول روز هم احساس سرزندگی مولد بودن می کنیم.همه این ها به لطف مرتب کردن تختخواب تون به وجود اومده.یکی دیگر از درسهای زندگی که مک‌ریون از نیروی دریایی رو یاد گرفته اهمیت هم تیمی‌ها و هم گروهی ها در زندگی ماست.مک ریون   پس از پرش با چتر نژاد و در حالی که نزدیک بود کشته بشه به  اهمیت این نکته پی برد.ماجرا از این قراره که توی یک مانور مک ریون موقع سقوط آزاد به چتر نجات سرباز دیگی گیر میکند،کی این اتفاق باعث میشه که چتر نجات خودش به پای خودش بپیچد.نیروی حاصل از باز شدن چتر نژاد داشت باعث شده که لگن و ماهیچه های شکمش را از استخوان جدا کند.او در طول ماه های بهبودیش فهمید که بهره مندی از یک هم تیمی یا همراه خوب توی این دوران چقدر مهمه و حیاتی است.به گفته خودش اگر همسرش تو این بحران طولانی و طاقت فرسا باهاش همراهی نمی‌کرد احتمال زیاد دچار افسردگی می شد.همه ما تری مقطعی از زندگیمون با چالش‌هایی مواجه میشیم که برای مقابله با آنها نیاز به یک حامی داریم. کسی که به قدرت و توانایی ما برای غلبه بر این مسئله باور داشته باشه چون واقعیت اینه که هیچکس نمیتونه به تنهایی همه لحظات سخت زندگی رو پشت سر بزاره.تا حالا شده کسی رو برای اولین بار ببینید تو نگاه اول کسالت‌آور و خسته کننده به نظر رسیدهاما بعداً به یکی از بهترین دوستاتون تبدیل شده باشه.درسی که در اینجا وجود دارد اینکه هرگز کسی را با چیزی غیر از قلبش قضاوت نکنید، البته سناریو برعکس اون هم صادق است ممکن است ظاهر شخصی فریبنده و جالب باشد اما در نهایت ببینید که گزینه خوبی برای دوستی با شما نیست.پس قبل از اینکه به هرکسی اعتماد کنید اول از خودتون این سوال را بپرسید که من واقعاً در مورد این شخص چی میدونن.وقتی مک ریون توی کالج تحصیل می کرد و رویای بودن توی نیروی دریایی را داشت برای کسب اطلاعات در این زمینه به یک مرکز استخدام رفت.وقتی اونجا بودم توجه مردی ریزجثه و تاس و لاغر اندام به نام تام نوریس شد، ظاهر اون مرد به هرکسی شباهت داشت جز یک کهنه سوار نیروی دریایی با این حال سقوط توان تام نوریس دقیقا همون فردی بود که توی نگاه اول به نظر نمی آمد.اون قهرمان جنگ در ویتنام بود و در حالی که جون خودش را برای نجات دیگران به خطر انداخته بود به شدت مجروح شده بود، ام نوریس است پس از آن هم با وجود جراحت های دردناک و روند بهبودی طاقت‌فرساست باز هم برای ادامه خدمت به کشورش به عنوان یکی از اعضای تیم نجات گروگان اف‌بی‌آی فعالیت می کرد.این نکته درس ارزشمند دیگری هم به ما میدهد که نباید انتظار داشته باشیم که زندگی عادلانه و معقول باشد. مک ریون در طول آموزشی دریانوردی بارها توی وضعیت بیسکویت شکری قرار گرفت.این مجازات حتی گاهی بی دلیل انجام می شد که نشون بده زندگی چقدر ناعادلانه و نامعقول است.مقاومت در برابر پذیرش این مسئله به ما هیچ کمکی نمی کند و کاملا بی فایده است به جاش موقع روبرو شدن با این جور سختی ها باید خودتون رو از زمین بلند کنید و رو به جلو حرکت کنید.هیچکس از شکست خوشش نمیادجامعه به ما یاد بده که این کلمه پر از بار منفی، چیزی که همه میخوان از شنیدنش اجتناب کنند اما شما میتونید با یک نگرش دوست نسبت به شکست هاتون از آن‌ها به عنوان یک مزیت و فرصت استفاده کنید.گاهی اوقات شکست خوردن اجتناب‌ناپذیر است درسته که باعث درد و رنج ما می‌شود اما به این معنا نیست که باید اجازه دهیم این شکست بر ما غلبه کند، در عوض می تونیم از اون برای قوی تر شدن و مصمم تر شدن خودمون استفاده کنیم.مک ریون در تمرین های ویژه نیروی  دریای همیشه توی تیم شنا به عنوان آخرین نفر به خط پایان می رسید.آخرین نفر بودن در شنا هم به معنی تجربه تنبیهی به نام سیرک بود. مراسم سیرک که در بین اعضای یگان ویژه مشهور بود یک آزمایش استقامتی سنگین بود که باعث شده بود بسیاری از سربازها تسلیم بشوند و دوره آموزشی نیروی دریایی را ترک کند.این تنبیه برای مک ریون خیلی طاقت فرسا بود اما این تجربه براش بخش بود و در نتیجه اون مک‌ریون تونست نتایج شنای خودش را بهتر کند. در نتیجه او نتونست توی آزمون فارغ التحصیلی که شامل شنای بسیار سخت تر از همیشه بود به رتبه اول دست پیدا کنه.  شکست های قبلیش باعث شده بود که از سایر سرباز ها بیشتر تلاش کند و قوی تر شود.یادتون باشه که پذیرش شکست به معنی تمایل برای استفاده از فرصت هاست چون برای بردن یک جایزه بزرگ باید ریسک های بزرگی هم انجام داد.درسته که آسایش و آرامش زندگی لذتهای خودش را دارد اما طی ریسک‌پذیری هم هیجان خاص و جذابی وجود دارد از طرفی دیگر اگر اجازه بدهیم که نگرانی ها و ترس ها تمام تصمیم های شما را کنترل کنند هرگز به موفقیت نمی رسید.مک ریون توی سال ۲۰۰۴ با موقعیت پیچیده ای روبرو شده بود یکی از گروه های دشمن توی جنگ عراق سه نفر از نیروهایش را گروگان گرفته بودند و اطلاعات این رو میگفت، که دشمن به عنوان گروگان ها به زودی حرکت می کند و به یک محل دیگری منتقل می شود پس همان روز بهترین فرصت برای آزاد کردن گروگان ها، از طریق یه حمله سریع و پر خطر بود.البته انجام عملیات تو روز روشن موقعیت ایده آل این بود و محوطه عملیات هم کوچیک و محدود بود پس از انجام این کار خطرات زیادی در بر داشت. اما مک ریون دستور اجرای مأموریت را صادر کرد و یگان ش پذیرفتند که باید ترس از شکست و مغز را کنار بگذارند و هر جور شده این کار را انجام بدهند.عملیات در نهایت با موفقیت به پایان رسید و مک‌ریون تونست گروگان‌ها را نجات بدهد.ممکنه زمانی فرا برسد که نادیده گرفتن از عبور چالش راحت تر از مواجه شدن با اون باشداما کنار کشیدن از مقابله با مسئله یک رفتار اشتباه است.همه توی موقعیت های مختلف احساس ترس میکنیم مهم اینه که اجازه ندهیم این ترس ها مانع حرکت ما بشن. باید شجاع باشیم و برای رسیدن به اهداف خودمون مصمم باشیم.مک ریون برای پیوستن به یگان ویژه نیروی دریایی با ترس های زیادی مواجه شد اما با اراده خودش تونست بر همه این موقعیت های دشوار غلبه کنه.یک شب مک ریون و همگروهی تیم شنا مجبور شدند تا ۴ مایل توی تاریکی شب نگاه کند این جور کاری توی حالت عادی هم ترسناک بود، چه برسه به اینکه اونشب گزارشی مبنی بر مشاهده انواع کوسه ها از جمله ترسناک ترین آنها به نام کوسه سفید رسیده بود.امامک ریون اجازه نداد که ترس از برخورد با کوسه ها مانع از اتمام دوره آموزشی یگان ویژه بشه او از هدفش به عنوان  افزاری برای ادامه شجاعت ادامه کار استفاده کرد.شجاعت و جنگاوری همون چیزی که همه ما برای استقامت توی تلخ ترین لحظات زندگی به آن نیاز داریم.توی این جور لحظاتی که ما باید بهترین خودمون باشیم مطمئناً روزهای تاریک و ناامیدکننده برای تک تک متی زندگی پیش میاد.ممکنه دوست یا یکی از اعضای خانواده زندگیمون رو از دست بدیم و یا به بیماری سخت دچار بشیم. مک ریون شاهد مرگ بسیاری از افرادش در زندگی بود این همیشه برایش سخت ترین و سخت ترین زمان ها بوده.اما زمان هایی هم بوده که بیشتر از همیشه تحت تاثیر استقامت و انعطاف پذیری افراد قرار گرفت.مثلاً بعد از مرگ یکی از سربازان  ویژه نیروی دریایی ،توی عراق برادر دوقلوش ایستاد و به دوستان و خانواده اش اجازه داد تا در آغوش او به عزاداری بپردازند. او گفت که میخواد باعث سربلندی برادر از دست رفته اش بشود.این جور صحنه های همیشه برای مک ریون الهام بخش بوده و روحیه شجاعت را در او  تقویت کرد.احتمالا براتون پیش اومده که بعد از نتیجه ندادن یک کار ناامید شدید و خواستید این کار رو رها کنیداما بعد از حرف زدن با دوستتون یه جون تازه گرفتید و امید و انرژی تون برای ادامه دادن دوباره برگشته.این موضوع نشون میده که یک شهر تا چه حد میتونه توی زندگی دیگران تفاوت ایجاد کنه. ما هم میتونیم همون فردی باشیم که امید و اشتیاق رو به دیگران هدیه میده و به اونها کمک میکنه که با انگیزه بیشتری به زندگی ادامه بدن.توی  دوره آموزشی نیروی دریایی هفته وجود دارد به نام هفته جهنمی این هفته جهنمی یک آزمایش استقامت ۷ روز است که اغلب به عنوان . عطفی برای کارآموزان شناخته میشه که یا اون و به موفقیت به پایان می‌رسانونو  یاد او را ترک می‌کنن.تو یکی از  مراحل هفته جهنمی کارآموزان باید یک شب کامل رو توی گلای سرد به سر ببرند.یکی از این هفته یکی از سربازها تو میشود از جاش بلند میشه و میخواد از دور خارج بشه اما تو این حین یکی از سرباز های دیگه شروع به آواز خوندن میکنه و کم کم، همه گروه این آواز را با هم بلند میخونن. این کار باعث شد که این سرباز دوباره به تمرین برگردد و برای ادامه دادند  انگیزه بگیرد.زندگی سرشار از زیبایی هاستحتی در مواقعی که مسئله ای دردناک ذهنتون رو به خودش مشغول کرده باز هم باید به خاطر داشته باشیم که لحظات شاد بدون وجود لحظات غم انگیز معنا پیدا نمی کند.بنابراین وقتی که شرایط سخت میشه برای خودتون تاسف نخورید و دیگران را هم سرزنش نکنید. باید بپذیرید که زندگی همون چیزیه که شما آن را می سازید.پس فقط به اندازه تلاش تون برای شما خوب و دلپذیر میشه و اگه خودتون چیزی به اون اضافه کنید به نتیجه نمی رسید و احساس پشیمانی و ندامت می‌کنید.توی جنگ افغانستان سربازی به نام آدام بید بر اثر جراحت ناشی از مین به شدت آسیب دیده بود. وقتی مک ریون توی بیمارستان به ملاقاتش میره متوجه میشه که بیت دچار سوختگی زیادی شده، لوله های تنفسی مصنوعی جا خوش کرده بودند و علاوه بر همه اینها هر دو پاشو از دست داده بود.با این وجود آدام بید از زبان اشاره برای نشان دادن این که حالش خوبه استفاده کرد.این ویژگی که مک‌ریون به اون افتخار می کند.سرباز های سرسخت و تسلیم ناپذیر اغلب با سختی های زیادی روبرو می شوند اما همیشه از تصمیم شدن و جلب ترحم خودداری می کنند.یک نیروی یگان ویژه یاد می گیرد که هرگز تسلیم نشه. اگه کسی مثل آدام بیت تونسته اون چه روکه برای ادامه دادن زندگی هست پیدا کند، مطمئنا شما هم میتونید.امیدوارم از شنیدن این پادکست نهایت لذت را برده باشید.در آخر، يک جمله طلایی از ايلان ماسک :</description>
                <category>Amin Javid</category>
                <author>Amin Javid</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 19:21:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب ۱۲ قانون زندگی : نوشته: جردن پیترسون</title>
                <link>https://virgool.io/ketaba/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DB%B1%DB%B2-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AC%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%86-zmhy3ldu8sfz</link>
                <description>معرفی و خلاصه کتاب ۱۲ قانون زندگی : نوشته: جردن پیترسون این کتاب مناسب افرادیه که می‌خوان به زندگی خودشون نظم بدن،  پیشرفت کنن و مسئولیت زندگی خودشون رو بپذیرن. این کتاب به اونایی که توی  زندگی دنبال شادی می‌گردن، هم به شدت پیشنهاد می‌شه. جردن پیترسون، نویسنده  کتاب ۱۲ قانون زندگیه. ایشون در زمینه روانشناسی بالینی فعالیت می‌کنه و  توی دانشگاه تورنتو کانادا هم تدریس می‌کنه. پیترسون توی این کتاب موضوعاتی  رو به ما می‌گه که به کمکشون می‌تونیم به جنگ بی‌نظمی‌های زندگیمون بریم و  از این جنگ، پیروز برگردیم.خلاصه متنی رایگان کتاب ۱۲ قانون زندگیتوی دنیای امروز، همه چیز به قانون نیاز داره؛ حتی زندگی.برای رسیدن به موفقیت توی هر زمینه ای از زندگی شخصی گرفته تا زندگی حرفه‌ای، باید توی چارچوب یه سری قاعده و قانون عمل کنین.خب برای داشتن زندگی قانونمند باید پایبند به قوانین هم باشین دیگه. کتاب دوازده قانون زندگی، یه پادزهره برای رام کردن هرج و مرج و نابسامانی های زندگی و جهان اطرافتون.این کتاب توی سال ۲۰۱۸ توسط روانشناس کانادایی و استاد دانشگاه؛ جردن پترسون منتشر شده. کتاب توی خیلی از کشورا از جمله توی کانادا، ایالات متحده و بریتانیا آتیش به پا کرده و تا حالا حدود دو میلیون نسخه ازش به فروش رسیده.البته پترسون هم دست رو دست نذاشته بود که خب کتابو نوشتم برم یه گوشه بشینم آمار فروششو ببینم. بعد از انتشار کتاب پترسون برای تبلیغ، به یه تور جهانی سفر کرد و با مصاحبه با شبکه معروف چنل فور نیوز( Channel 4 News ) توجه خیلی ها رو به خودش جلب کرد.اگه نظر منتقدا هم براتون مهمه بگم که نظرشون نسبت به کتاب جردن مثبت بوده و خیلی ازش تعریف کردن. کتاب دوازده قانون زندگی قوانین و پندهایی رو بیان میکنه که برای داشتن یه زندگی سرشار از لذت و موفقیت مهم و حیاتی هستن.جردن توی این کتاب همه چیز رو از طریق گردآوری مقاله های مختلف توی زمینه های اخلاق، روانشناسی، اسطوره شناسی، دین و تجربه های شخصی خودش دور هم جمع کرده تا یه مجموعه خفن بسازه.میتونم بگم که خوندن این کتاب رو میشه به همه آدمایی که قصد بالا بردن سطح زندگیشون رو دارن پیشنهاد کرد. در ادامه ۱۲ تا قانون مهم زندگی رو با هم مرور میکنیم. امیدوارم تا اخر پادکست همراهمون باشین.اول کار بگم که جردن توی دانشگاه تورنتو تدریس میکنه. اون بعد از اینکه از قوانین مربوط به ترنس ها توی کشورش انتقاد کرد، توی فضای مجازی خیلی سر و صدا کرد.اگر چه که خیلی‌ها با عقایدش مخالفن و دوست دارن سر به تنش نباشه؛ از اون طرف خیلی ها هم ازش حمایت میکنن و از دیدگاه بی‌نظیرش نسبت به زندگی الهام میگیرن.راستی علاوه بر آماری که قبلا گفتم کتابش توی سال انتشار در سایت آمازون هم رتبه اول رو به دست آورده. خب دیگه بیشتر از این منتظرتون نمیذارم؛ بریم سراغ قوانین.قانون اول : صاف وایستید و شونه هاتون رو عقب نگه داریناین کار باعث میشه که مردم درک ذهنی بهتری از شما داشته باشن. با این کار آدمای بیشتری به سمت شما جذب میشن و نحوه برخورد متفاوتی با شما پیدا میکنن.اعتماد به نفس پیدا میکنین و مغزتون پر از هورمون سروتونین میشه.اگه نمیدونین سروتونین چیه بگم که سروتونین یه هورمون شادیه که برای جلوگیری از افسرده شدن شما ضروریه. از اون طرف، اوضاع خراب باعث میشه برای تسکین خودتون سراغ مصرف دارو و قرص و از این جور چیزا برین که این در نهایت اشتیاقتون رو نسبت به زندگی کم میکنه و احتمال ابتلا به بیماری هایی مثل مشکلات قلبی، سرطان و آلزایمر رو افزایش میده.قانون دوم : با خودتون مثل کسی رفتار کنین که انگار مسئول کمک بهش هستینفرض کنین به صد نفر از مردم یه دارو تجویز شده. یک سوم ازشون طبق معمول دوره درمان رو تکمیل نمیکنن و دوسوم هم داروهاشون رو تا آخر مصرف میکنن ولی سر ساعت نمیخورنشون. حالا تصور کنین که شما خدای نکرده توی این گروه بیمارا نیستین ولی یه حیوون خونگی مثلا سگ دارین که مریض شده.شما سگ فرضیتون رو پیش دکتر میبرین و دکتر به شما نسخه اش رو ارائه میده ولی نکته اینجاست که همونطور که دکترای آدما رو قبول ندارین ، به این دکتر قلابیا هم نمیتونین اعتماد کنین.با این حال دوره درمان رو برای سگتون تکمیل میکنین و داروهاش رو سروقت بهش میدین. به نظر میاد که ما به حیوانات خونگیمون بیشتر از خودمون اهمیت میدیم. چیزی که من از حرفای پیترسون سر در آوردم این بود که ارزش هاتون رو نسبت به مسیر اصلی زندگیتون تعیین کنین.با این روشه که میتونین خودتون رو مسئول کمک کردن به خودتون بدونین و واسه روح و جسمتون ارزش قائل بشین. شاید تو نگاه اول سخت باشه ولی اینکه نسبت به ارزش ها و مسیرتون مصر باشین، ده برابر بهتر از اینه که هیچ اهمیتی بهشون ندین.قانون سوم : با کسایی که خیرخواه شما هستن دوستی کنینبیاین صادق باشیم. بیشتر ما دوستای به درد نخور زیاد داریم. دوستایی که باهاشون بیرون میرین چون هم اتاقیمون هستن، همکلاسی مدرسمون هستن ، همکارمون هستن و غیره.اگه اینی که گفتم برای شما صدق میکنه، وقتشه راجع بهش خوب فکر کنین. دوتا سوال مهم : آیا کسی که توی دایره دوستاتونه شما رو به سمت آدم بهتری شدن هدایت میکنه؟ یا کسیه که وقتی می‌بینیدش لبخند میزنین و کنارش شادین؟ اگه جوابتون به هر دو این سوالا یه نه بزرگه، باید درباره دوستاتون تجدید نظر کنین. این مهمه که به کسایی که باهاشون وقت میگذرونین توجه کنین.قانون چهارم : خودتون رو با کسی که دیروز بودین مقایسه کنین، نه با کسی که امروز هستاز شما چه پنهون یه دوستی داشتم که اون هم مثل من پادکست درست میکرد. هردوتامون روی تولید محتوا خیلی وقت میذاشتیم.پادکست من که معرف حضورتون هست ولی پادکست دوستم اگه اسمش رو هم بگم به احتمال زیاد نمی‌شناسینش چون نتونست رشد کنه. توی دوران دوستیمون، همیشه به من میگفت بهت افتخار میکنم اما قیافه‌اش داد میزد که چقدر نسبت به موفقیت من حسودی میکنه.ممکنه شما هم تجربه‌ی مشابهی داشته باشین. این وضعیت ممکنه ادامه داشته باشه و دوست من هنوز توی همون نقطه شروع مونده باشه. واقعیت اینه که اگه اون به مقایسه خودش با آدما ادامه بده در نهایت ناامید و افسرده میشه.چیزی که میخوام بگم اینه که خوبه به این درک برسیم که همیشه کسی هست که از ما بهتر باشه. پس چرا وقتمون رو با مقایسه کردن خودمون با بقیه هدر بدیم؟قانون پنجم : اجازه ندین بچه هاتون کاری کنن که ازشون متنفر بشینآقای نویسنده توی این فصل به خیلی از نکات راجع به پدر و مادر بودن اشاره کرده ولی اگه بخوام صادق باشم بخشی از اون من رو جذب کرد که راجع به این بحث میکنه که ایا باید بچه هاتون رو به خاطر رفتار بدشون تنبیه بدنی کنین؟این صحنه رو تصور کنین : شما میاین توی پذیرایی خونه و میبینین بچتون داره سعی میکنه یه چنگال رو توی پریز برق فرو کنه. قاعدتا شما فریاد میزنین که بس کن بچه. ولی اون به حرف شما توجهی نمیکنه و به کارش ادامه میده.دوباره و دوباره فریاد میزنین ولی فایده نداره. خب شما چیکار میکنین؟ خب به نظر پیترسون جواب روشنه. هر کاری که از نظر منطقی زودتر بچه رو نجات بده بهترینه.چون راه‌های دیگه میتونن به قیمت جونش تموم بشن، توی این مورد اگه لازمه یه سیلی محکم به صورت بچه میتونه موثر باشه. شما چی فکر میکنین؟ بخش کامنت‌ها منتظر شماس.قانون ششم : قبل از این که از دنیا انتقاد کنین، رفتار خودتونو تغییر بدینحتما واژه نهیلیسم به گوشتون خورده. اعتقاد به اینکه همه چیز اساسا بی معنیه. توی سال گذشته، من با این قضیه به شدت درگیر بودم تا جایی که افسرده شده بودم و حتی واسه ادامه این پادکست هم دلیلی پیدا نمی‌کردم.تو تنهایی فرو رفته بودم و میگفتم بزار دنیا هرجور که میخواد پیش بره من میخوام پیاده شم. ولی خبر خوب اینه که با موفقیت از اون وضعیت بیرون اومدم و سر و مر و گنده دارم با شما صحبت میکنم.الان که به شیش ماهی فکر میکنم که با اضطراب وجودی درگیر بودم، میبینم یکی از بهترین چیزهایی بود که برام اتفاق افتاد. خلاصه به جای انتقاد از جهان و آدماش، پیترسون پیشنهاد میکنه تا کاری رو که خودتون هم میدونین اشتباس انجام ندین و تو خودتون تغییر ایجاد کنین.قانون هفتم : اون چیزی رو دنبال کنین که هدفمند باشه نه اون چیزی که مصلحت آمیزهدنبال لذت، دروغ، تقلب، دزدی و فریب باش اما سعی کن قسر در بری. توی این جهان بی نهایت بی معنا، چه فرقی میکنه که تو چی کار میکنی. چیزی که گفتم دقیقا منظورم از کلمه مصلحته.پیترسون با این قضیه کاملا مخالفه. براساس تجربیات و تحقیقات داستایوفسکی، نیچه، انجیل و خیلی از آدمای دیگه، اون به این نتیجه میرسه که ممکنه توی زندگی و بودن ما معنای عمیقی وجود نداشته باشه ولی ما میتونیم این معنی رو خودمون خلق کنیم.قانون هشتم : راستگو باشین؛ یا حداقل دروغ نگیناین رو تصور کنین : شما یه دانشجوی پزشکی هستین و با استادتون و هشت تا دانشجوی دیگه مثل خودتون به عنوان هیئت اعزامی وارد بیمارستان میشین.از بخش بیمارای روانی میگذرین و در حالی که داشتین قدم میزدین یه بیمار اسکیزوفرنی از ناکجا آباد سر میرسه.با یه لحن بچه گانه‌ای از شما میپرسه : چرا شما اینجا وایسادین؟ دارین چی کار میکنین؟ منم میتونم با شما بیام؟ خب شما چی میگین؟ توی این شرایط هیچ کس دوست نداره مداخله کنه و به بیماری که درد زیادی رو تحمل کرده و از بیماریش رنج میکشه جواب رد بده.از اون طرف هم کسی دوست نداره با یه بیمار روانی هم قدم بشه. جالب اینجاس که پیترسون دقیقا توی همچین شرایطی قرار گرفت. جواب پیترسون یه جواب سر راست و کاملا صادقانه بود.اون گفت :‌ ما دانشجو هستیم و داریم تلاش میکنیم تا روانشناس بشیم، به خاطر همین تو نمیتونی با ما بیای. بیمار با شنیدن این حرف صورتش درهم رفت ولی فقط برای یه لحظه و راه‌شو کشید و رفت.این به این معنی نیست که همه مشکلات زندگی به همین صورت حل میشن، ولی بدونین که دروغ گفتن همیشه باعث ضرر خودتون میشه. پس سعی کنین حقیقت رو بگین، یا حداقل؛ دروغ نگین.قانون نهم : فرض کنین طرف مقابل شما چیزی رو میدونه که شما نمیدونینبا سکوت کردن و گوش دادن ممکنه از چیزایی که یاد میگیرین شگفت زده بشین. بیشتر از این نمیگم. بریم سراغ قانون بعدی.قانون دهم : توی حرف زدنتون دقیق باشینشما صبح که از خواب بیدار میشین. متوجه میشین که حالتون خوب نیست. ممکنه که به یه بیماری سخت مبتلا شده باشین ولی طبق معمول پیش دکتر نمیرین.از اون طرفم نمیدونین مشکلتون چیه. ممکنه سکته، حمله قلبی، سرطان ریه یا همشون با هم دیگه سراغتون اومده باشن. کی میدونه؟ ولی اگه با دکترتون یه صحبتی بکنین ممکنه هیچ کدوم از این حدس ها درست نباشن. تنها چیزی که میدونین اینه که باید توی صحبت با دکترتون دقیق باشین و راجع به وضعیتتون واضح توضیح بدین.برای من این درس وقتی کاربرد داشت که تصمیم گرفتم فکرامو روی کاغذ پیاده کنم مخصوصا وقتی چیزی داشت منو اذیت میکرد، مثلا مشکلاتی که توی روابطم با دیگران داشتم. سرراست صحبت کردن خیلی از مشکلات رو حل میکنه.قانون یازدهم : وقتی بچه ها اسکیت سواری میکنن مزاحمشون نشینبه نظر من این مثال میتونه قانونی رو که میخوام توضیح بدم رو روشن کنه. یه سری جوون تازه به دوران رسیده که هنوز گواهینامه هم بهشون نداده بودن، داشتن با ماشینشون دور دور میکردن و به قول خودشون میخواستن ببینن حداکثر سرعت ماشین چقدره و مهارت رانندگیشون رو محک میزدن. بعد از تموم شدن تفریحشون، این قضیه رو واسه معلمشون گفتن و با شیطنت منتظر شدن تا عکس العملشو ببینن ولی معلم اون جا جوابی نداد و در ازاش اون ها از مدرسه اخراج شدن. بعد از اون مجبور شدن برن سرکار و توی دمای منفی چهل درجه جون بکنن. جردن میگه، این تنبلی نیست که خیلی ها رو از درس و مدرسه فراری میده، بلکه این تاثیر قدرته که‌ وقتی که یه آینده بهتر در انتظارشونه اون ها رو از مسیر منحرف میکنه.قانون دوازدهم : وقتی گربه ای رو تو خیابون میبینین، نوازشش کنینجینجر اسم گربه ایه که اون طرف خیابون؛ نزدیک خونه پترسون زندگی میکنه. یه روز جینجر تصمیم گرفت تا با سگ پترسون به اسم سیکو بازی کنه. پترسون گربه رو میبینه و نوازشش میکنه.توی زندگی روزایی هستن که خیلی باب دلمون نمیگذره. اتفاقایی مثل این شاید بتونه یه نوری توی این تاریکی بوجود بیاره. ممکنه این اتفاق ها برای شما هم به وفور تکرار بشه. شرطش اینه که حواستونو بیشتر جمع کنین و به اطرافتون دقت کنین.از این که از مسیر اصلی زندگیتون دور بشین نترسین و با جریان زندگی حرکت کنین تا به خودتون یه استراحتی بدین و بی معنایی جهان رو فراموش کنین.در آخر، يک جمله طلایی از ايلان ماسک :</description>
                <category>Amin Javid</category>
                <author>Amin Javid</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 19:16:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب آیین دوست‌یابی : نوشته: دیل کارنِگی</title>
                <link>https://virgool.io/ketaba/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D9%90%DA%AF%DB%8C-f6cc6sicqdk1</link>
                <description>معرفی و خلاصه کتاب آیین دوست‌یابی : نوشته: دیل کارنِگی این کتاب بهت یاد میده چطور با آدما رفتار کنی که دوستت  داشته باشن؛ یاد میگیری درکشون کنی، بی‌دلیل انتقاد و قضاوتشون نکنی و  خودتو تو شرایط اون‌ها بذاری تا دنیاشون رو بفهمی در کل کتاب آیین  دوست‌یابی، بهت ارتباط موثر با آدم‌های زندگیت رو یاد میده! راستی اگه مدیر  یه تیمی و می‌خوای مذاکرات موفق داشته باشی، این خلاصه کتاب رو حتما باید  مطالعه کنی!خلاصه متنی رایگان کتاب کتاب آیین دوست‌یابیتوی فصل اول این کتاب، کارنگی میاد در مورد این موضوع صحبت میکند که بیشتر افراد که خودمون هم شاملش میشیم برای اشتباهاتی که مرتکب میشیم خودمون رو مقصر نمیدونیمو همش دنبال این هستیم که کارهای اشتباهمون رو توجیح کنیم.ازین نکته چه نتیجه ای باید بگیریم؟ این که انتقاد رو کلا بذاریم کنار، بیخیال این بشیم که عیب بقیه رو بهشون بگیم.اگر شروع کنیم به عیب گرفتن باعث میشیم که طرف شروع کند به توجیح کردن و دفاع کردن از خودش و اتفاقی که میوفتد این است که از شما بدش میاد، چون شما غرورش رو از بین بردید.کارنگی میگه هر کسی میتونه تهمت بزند و شکایت کند و عیب دیگران را بگوید، اون چیزی که باعث تقاوت میشه و شمارو آدم بزرگی نشون میدهد درک کردن بقیه و بخشیدنشون هستش.اینکه بتونیم خودمون رو در شرایط طرف مقابل بذاریم و از دید اون به قصیه نگاه کنیم و بعدش قضاوت کنیم کارهاش رو.یه جمله خیلی معروف از توماس کارل لایل هست که میگه( عظمت مردان بزرگ از طرز رفتارشون با افراد زیر دست معلوم میشود).سعی کنید به جای متهم کردن بقیه و عیب گرفتن ازشون اون هارو درک کنید و تلاش کنید بفهمید که چرا این کاریکه از نظر ما اشتباه بوده و رو انجام دادن.همیشه این حرف دکتر جانسون رو با خودمون مرور کنیم که میگه: حتی خدا هم مردم رو قضاوت و داوری نمیکند مگه بعد از مرگشون.پس چرا به خودمون اجازه این کار رو بدیم.فصل دوم کتاب میاد به یکی از نیازهای اصلی ما؛ یعنی نیاز به مهم بودن صحبت میکنههممون دوست داریم که از ما تعریف کنند و بهمون بگن که کارمون چقدر  خوب بوده و اینکه ما چقدر مهم هستیم.حتی میگن علاقه ی بشر به مهم بودن اساس تمدن است. یعنی تا این انداره این موضوع اهمیت دارد.خیلی ها به خاطر یه تعریف کوچکی که ازشون شده، به موفقیت های بزرگی دست پیدا کردند و کارهای خیلی بزرگی انجام دادند.هیچکسی واقعا نیست که بگه من خوشم نمیاد کسی از من تعریف کنند. فقط نکته ای که کارنگی گوشزد میکند برای تعریف کردن، اینه که تعریف و تمجیدمون حالت اغراق آمیزو چاپلوسی نگیرد چون فرد مقابل سریع میفهمد و کار رو خراب میکند.سعی کنیم تعریفمون واقعی باشد و یه چیزی که طرف مقابل باورش شود.حتی بعضی اوقات یه تشکر ساده میتواند طرف مقابل را خوشحال کند.همین که بهش بگیم که میدونیم چقدر کارش ارزش دارد براش کافی است.اینو یادتون باشد که با بقیه جوری ررفتار کنید که دوست دارید باهاتون رفتار بشود پس دفعه بعدی که کسی رو ملاقات کردید سعی کنیو ویژگی های مثبتش رو پیدا کنید. از اون ها تعریف کنید.کارنگی تو فصل سوم کتاب این سوال رو از ما میپرسد که چرا سعی میکنید که در مورد چیزهایی حرف بزنید که خودمون دوست داریم.این کار خیلی خودخواهانه است.درسته که همیشه به اون چیزهایی که نیاز داریم علاقه نشون میدیم ولی ممکن طرف مقابلمون خوشش نیاد و نیازش نباشه پس توی رابطمون با بقیه سعی کنیم اون چیزهایی که اونا نیاز دارند پیدا کنیم و در مورد اونها صحبت کنیم.بعدش بیایم راه رسیدن به اون علاقشون رو بهشون نشون بدیم. اگه مثلا :میخواهیم کسی رو وادار به انجام کاری کنیم فقط کافیه بگیم که مثلا اگر این کار رو انجام بدی میتونی به اون چیزی که میخواهی برسی.مثلا: اگر به کسی میخوای بگی سیگار نکشد به جای نصیحت بهش بگیم تو که فلان ورزش را دوست داری، اگر به سیگار کشیدن ادامه بدی دیگه نمیتونی اون ورزش رو انجام بدی.پس اگر میخوای کسی رو وادار کنی به انجام کاری اول یه میل شدید برای انجام اون کار در اون نفر ایجاد کنید، با انجام اینکار میتونید محبت بقیه رو جذب کنید.اگر می خواهید کسی فوراً از شما خوشش بیاید، لبخند بزنیدبیاید خودمون رو تصور کنیم. اگر کسی روبرای اولین بار ببینیم، و به من لبخند بزنه واقعا چه حسی پیدا می کنیم.حس خوبی بهمون دست میده، اصلا طرز فکرمون رو نسبت اون آدم خیلی مثبت میشه، خب چرا ما از این استفاده نکنیم.حتی لبخند زدن تیر از این که باعث میشود طرف مقابل حسش خوب شود به خودمون هم حس خوبی میدهد، حتی اگه توی اون لحظه ناراحت باشیم لبخند زدن میتونه حسمون را عوض کنه و ما را از این حالت در میاره.پس توی ارتباطات تون لبخند زدن رو فراموش نکنید.مردم به اسم خودشون بیشتر از هر اسم دیگری اهمیت می دهند. قوی ترین راه برای به دست آوردن دل افراد این است که اسمشون یادمون بمونه.تئودور روزولت، یکی از عواملی که باعث محبوبیت شده بود را صدا کردن کارمندها به اسم کوچیک میدونست.این حس خوب رو هممون تجربه کردیم، مثلا وقتی میریم سوپر مارکت و صاحب مغازه ما رو میشناسه و اسممون رو یادش خوشحالم میشیم.حتی دیل کارنگی،عادت داشت تاریخ تولد افرادی که ملاقات می کند یادداشت کند و به خاطر بسپارد، بعد روز تولدشون براشون نامه می فرستد و تولدشون را تبریک می گفت.خودتون میتونید الان حدس بزنید که واقعاً چقدر خوشحال میشدم از این کار و باعث می شود خیلی بیشتر به کارنگی علاقه مند بشن.فقط کافیه توی اولین ملاقات تون اسم طرف مقابلتون بپرسید و ذهنتون تکرار کنید، بیشتر همون رو با اسم کوچیک صدا بزنید تا کامل ملکه ذهنتون بشود، این کار رو تکرار کنید و امتحان کنید و تاثیر فوق العاده اش را ببینید.به این موضوع اشاره کردیم که ما همش دوست داریم در مورد خودمون و علاقه مون حرف بزنیمولی گفتیم که باید سعی کنیم در مورد علاقه های طرف مقابل ما صحبت کنیم. حالا اینجا دیل کارنگی اشاره می کند که کلا سعی کنید خودتون کمتر حرف بزنید و بیشتر بشنوید، یعنی بیایید کاری کنید، که طرف مقابل بیشتر حرف بزند و وادارش کنید از اون چیزهایی که دوست داره و بهشون علاقه مند حرف بزند، فقط ما همراهی کنید.منظور از گوش دادن هم تو اینجا گوش دادن واقعی است، یعنی تلاش کنیم که همه توجه مون به گوینده باشد و همه حرف هایش را بشنویم.مثلاً زیگموند فروید به خاطر همین مهارت گوش دادنش معروف بود.قشنگ این رو به فرد مقابلش نشون میداد که چقدر حرفهایی که میزند برایش جالب است و مهم، به خاطر همین اون ها هم احساس راحتی می کردند و به خوبی می گرفتند پس گوش دادن واقعی رو تمرین کنید.از شخص مقابلتون در مورد علاقه مندی ها و موفقیت هایش سوال کنید و بهش اجازه بدید، در مورد انها حرف بزند اون موقع است که همه حس خوبی نسبت به شما خواهند داشت.توی روابطتون باید این نکته را بدانید که بحث کردن با طرف مقابل کاملاً بی فایده است.توی بحث و جدل ها دو حالت به وجود می آید:یا شما بحث را می بازید که خوب حس بدی پیدا می کنید و کلاً بازنده محسوب میشید.یا هم بحث رو میبرید، که باز هم توی این حالت باز نفر مقابل است که حسش بد می شود و از شما متنفر می شود.پس از همون اول تکمیل از شروع کردن بحث جلوگیری کنید.اگر کسی باید تو مخالف بود سعی کنید بدون مقاومت به حرفاش گوش بدید و بهش بگین، به نکاتی که گفته فکر می کند.یا اون چیزهایی که بینتون مشترک هست را تو حرفاش پیدا کنید و در مورد آنها صحبت کنید.اگر هم به اشتباه تون پی بردید همونجاست سریع اعتراف کنید با این کارتون باعث میشید نفر مقابل هم گاردش رو پایین بیاورد و اون همه حرفایی که زدیم و حرفهایی که خودش زده فکر کند.شاید با این کار به اشتباهش پی ببره و به خاطر رفتاراش از شما عذرخواهی کند .آخر  ملاقات هم ازش بخواهید که دوباره هم رو ملاقات کنید اینجوری هر دو نفرتون فرصت این را دارید که در مورد حرفاتون فکر کنید. اینجوری هم شما هم نفر مقابلتون حس خوبی می‌گیرید و هیچ ناراحتی هم به وجود نمی آید.واقعاً باید این رو قبول کنیم که هممون اشتباه میکنیمچقدر خوب میشه که اگه خودمون قبل از اینکه کسی ما را سرزنش کند اعتراف کنیم که اشتباه کردیم و عذرخواهی کنیم.وقتی خطایی از ما سر میزند همیشه یکی هست که با سرزنش کردن ما مثلاً عزت نفس خود را بالا ببرد. اما وقتی ما بیایم خودمون قبل از اینکه اون حرفی بزند اعتراف کنیم و عذرخواهی کنیم دیگر حالا شرایط عوض میشود.حالا اون سعی میکند با بخشیدن شما شخصیت خودش را سخاوتمند نشون بده. پست دفعه بعدی که اشتباهی کردید خودتون سریعتر اعتراف کنید.با این کار نتیجه بهتری میگیرید بعدشم به نظر من خیلی راحت تر و بی دردسر تر از این است که بخواهیم در مقابل سرزنش بقیه دفاع کنید.خوب حالا بیایید باهم ببینیم راز سقراط توی ارتباطاتش چی بوده و چطور میتونیم از اون استفاده کنیم.سقراط همیشه موقع بحث کردن سوالاتی را از طرف مقابل می پرسید که جوابشون مثبت بود ،یعنی کاری می‌کرد که طرف مقابل همش حرفشو تصدیق کند، بعدش کم کم بعد از اینکه چندتا جواب مثبت داده بود حرفو میکشاند سمت همون چیزی که اول صحبت طرف مقابل به شدت با آن مخالف بود.در عین ناباوری هم دیگر هیچ مخالفتی با اون حرف نداشت و این حرف را تصدیق می کرد.پس اگر میخواهید بقیه رو با خودتون هم عقیده کنید از همون اول از چیزهایی حرف بزنید که مورد توافق طرفین است و به طرف بفهمانید که مقصد تون یکی است فقط راه هاتون فرق میکند.از همون اول سعی کنید جوری حرف بزنید که طرف مقابلتون موافق باشد و  همش جواب بله بدهد، حالا بعدش اون چیزی که حس می کنی ممکنه باهاش ما مخالفت کند را بهش بگویید.اینجوری احتمال اینکه به اون جواب مثبت بدهد خیلی بیشتر است.دیل کارنگی توی ادامه کتاب روش هایی رو برای انتقاد کردن به ما پیشنهاد می دهدکارنگی میگه همیشه قبل از اینکه می خواهید شروع کنید به انتقاد کردن اول به خاطر یک سری از رفتارها و کارهای مثبت طرف مقابل، آن را تحسین کنید و بعد با لحن خیلی مناسب و دوستانه مشکلش را به او بگویید. اینجوری خیلی راحت تر موضوع را هضم میکند.در مورد گفتن خطای هم سعی کنید غیر مستقیم به او بگویید ،طعنه زدن و مسخره کردن رو کلا بیخیال بشوید.میتونید از این روش هم استفاده کنید که قبل از اینکه به اشتباهات اون اشاره کنید اول اشتباهات خودتون رو مثال بزنید.مثلا :کلران زرهاسن فهمید پسر ۱۵ ساله اش سیگار می کشد بهش گفت که خودش هم در نوجوانی سیگار کشیدن را شروع کرده، انقدر بهش معتاد شده که حتی با وجود اینکه سرفه های شدید و عذاب آور دارد ولی هنوز نمی‌تواند آن را ترک کند. نتیجه این بود که پسرش اصلاً سیگار نکشید.در آخر این رو هم در نظر داشته باشید که واقعا هیچ کس دوست ندارد که بهش دستور بدیم، پس سعی کنیم خواسته های خودمون را به صورت پیشنهاد بیان بکنیم نه دستوری.امیدوارم نهایت لذت رو از این پادکست برده باشیددر آخر، يک جمله طلایی از ايلان ماسک :</description>
                <category>Amin Javid</category>
                <author>Amin Javid</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 19:12:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب هفت عادت مردمان موثر : نوشته: استفان کاوی</title>
                <link>https://virgool.io/@ktab/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%AB%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-xgasp3nrtqzu</link>
                <description>معرفی و خلاصه کتاب هفت عادت مردمان موثر : نوشته: استفان کاوی این کتاب ۷ عادت مهم و تاثیرگذار برای موفقیت رو معرفی  می‌کنه و از ما می‌خواد که این عادت‌هارو در خودمون ایجاد و تقویت کنیم.‌   حالا چرا باید این کتاب رو بخونیم؟ چون بهمون میگه چطور مستقل باشیم و روی  محیط و آدما ارتباط موثر برقرار کنیم.جالبه بدونی این کتاب پرفروش‌ترین و  معروف‌ترین کتاب استفان کاوی محسوب میشه که به ۴۰ زبان دنیا ترجمه شده و  بیش از ۲۵ میلیون نسخه از اون تاحالا به فروش رسیده! با دریافت اشتراک 365  بوک، شما به خلاصه صوتی این کتاب و 364 کتاب دیگر ما دسترسی خواهید داشت.خلاصه متنی رایگان کتاب کتاب هفت عادت مردمان موثراین هفت عادت رو به صورت تیتروار معرفی می کنم و در ادامه به بررسی تک‌تک عادت ها می پردازیم:عامل      باشید.از      پایان آغاز کنید .نخست      اولین ها بپردازید.برد      برد فکر کنید.متوجه      شوید و بعد دیگران را متوجه کنید .هم      افزایی داشته باشید و از قدرت جمعی استفاده کنید.ارّه      را تیز کنید.هرکدوم از این عادت ها میتونه به شما کمک کنه که در زندگی شخصی و کاری خودتون موفق و تاثیرگذار بشید.همانطور که متوجه شدید عادت های شماره ۱ تا ۳ روی توسعه و رشد فردی تمرکز داره و عادتهای شماره ۴ تا ۶ روی توسعه کار گروهی و توانمندی جمعی تمرکز دارد. عادت شماره ۷ هم روی رشد مستمر به افراد تمرکز دارد و همه عادت های قبلی رو به نوعی پوشش میده.حالا بریم تا دونه به دونه این عادت ها رو باهم بررسی کنیم .یک: عامل باشیمعامل بودن یعنی که مسئولیت تمام و کمال زندگی خود را به عهده بگیریم.این رو بدونیم که خودمون مسئول صددرصد اتفاق‌هایی هستیم که تو زندگیمون رخ میده و مسئولیت پیروزی ها و شکست هامون رو بپذیریم. افراد موثر میدانند که همه چیز در این جهان حاصل انتخاب ها و تصمیم های خودمون هستش.به عقیده ی استفان کاوی؛ این مسئولیت پذیری و عامل بودن همان چیزی است که ما را از حیوانات جدا می کند.افراد واکنشی دقیقا مقابل افراد عامل هستند.این افراد اغلب تحت تاثیر محیط فیزیکی اطرافشان قرار می گیرند و مثلاً اگر هوا خوب و مطبوع باشه اون ها هم حالشون خوبه و اگر هوا نامطبوع و دلگیر باشه اونا هم حال هیچ کاری رو ندارندو کل روزشون بد میگذره.ولی افراد عامل خودشون رو مسئول حال خوب یا بد خودشون میدونن نه شرایط و محیط اطرافشان رو.افراد عامل میگن من به خاطر تنبلی خودم نتونستم درسم رو ادامه بدم. اما افراد واکنشی پدر و مادر دولت و شرایط محیطی رو مقصر این اتفاق میدونن.افراد عامل از جملاتی شبیه به این استفاده می کنند: من کنترل احساسات خودم رو در دست دارم .اما افراد واکنشی از جملاتی از این دست استفاده می کنند: مرد که امروز فلان شهر حال منو بد کرد.اگه میخوای به موفقیت دست پیدا کنید و آدم تاثیرگذاری باشید، باید ریشه همه چیز رو در درون خودتون پیدا کنید.اولین گام برای این کار استفاده از کلمات و جملاتی هست که نشون میده شما آدم مسئولیت پذیری هستید.یادتون باشه که تصمیم ها و انتخاب هاتون رو عاقلانه و با آگاهی و دانش کامل بگیرین و این جمله از رزولت همیشه به خاطر داشته باشید:کسی نمی تواند به شما آسیب بزند، مگر اینکه خودتان بخواهیددو: تا از پایان آغاز کنیدیکی دیگر از عادات افراد تاثیرگذار، اینه که همیشه توی ذهنشون از آخر شروع میکنند.یعنی چی؟ یعنی آینده اون موضوع رو توی ذهنشون مجسم می‌کنند و میبینند که این آینده را دوست دارند یا نه.مفهوم این عادت اینه که در همون ابتدایی که تصمیم به انجام یک کار یا پروژه میگیرید بدونید اینکه در نهایت به کجا میرسد و مسیر حرکت خودتون رو از ابتدا به انتها توی ذهنتون مجسم کنید.استفان کاوی معتقد که قدرت تخیل، یکی از بهترین ویژگی های انسان هستش.او در این کتاب در مورد این عادت نکته مهمی را به ما گوشزد میکند، خیلی آسان است که خودمان را در دام فعالیت شدید، شلوغی زندگی، کار کردن سخت تر و سخت تر برای بالا رفتن از نردبان موفقیت گرفتار کنیم تا در نهایت به این نتیجه برسیم که این کار در نهایت تکیه کردن به یک دیوار اشتباهی است. وقتی که بیایم آینده کسب و کار و زندگی مون رو توی ذهنمون مجسم کنیم میتونیم با چشم های باز ببینیم که آیا این آینده با استاندارد ها و فرهنگ و اساس زندگی ما سازگاری داره یا اینکه باید تغییرات مهمی رو توی زندگیمون ایجاد کنیم.سه: نخست به اولین ها بپردازیدعادت سوم افراد موثر بر اینکه، وقتی به آینده ای که توی ذهنشون مجسم کردند فکر میکنند، به این نتیجه می رسند که بعضی از کارها، نسبت به کارهای دیگه اولویت و برتری دارند باید این اولویت‌ها را شناسایی کنند و اول از همه به این اولویت ها بپردازند.این عادت در واقع زیربنای اصول مدیریت شخصی است.افراد موفق اولویت های خودشان را بر اساس اصل مهم بودن کار ها مشخص می کنند و افراد ناموفق بر اساس فوریت.یک فرد ناموفق با اینکه میدونه اضافه وزن زیادی داره و کار مهم اینه که وزن خودش رو کم کنه، اما این کار رو به تاخیر میندازه تا وقتی که بر اثر بیماری قلبی به پزشک مراجعه میکنه، و پزشکی خبر بد رو بهش میده که اگه تا دو ماه آینده نتونه ۱۰ کیلو کم کنه ممکنه بمیره، و حالا به خاطر فوریت به سراغ کاهش وزنش میره.توی کتاب هفت عادت مردمان متاثر استفان کافی به ما نشون میده که باید کارهامون رو توی این چهار مورد دسته بندی کنیم:کارهای      مهم و فوری: این کارها حتماً باید انجام      بشوند.کارهای      مهم و غیر فوری: کار هایی تو این دسته قرار می      گیرند که بهتر است امروز انجام بشوند؛ مثل برنامه ریزی و شناسایی فرصت ها.کارهای      غیر مهم و فوری: این ها کارهایی هستند که انجام      دادن شون خوبه اما لازم نیست؛ مثل جلسات کاری زیاد.کارهای      غیر مهم و غیر فوری: این دسته از کارها را تا جای ممکن نباید انجام بدهیم و      یا به شخص دیگری بسپاریم تا انجام دهد؛ مثل فیلم و سریال دیدنافراد موفق کسانی هستند که به دسته دوم می پردازند.یعنی کارهای مهم و غیر فوریچهار: برد-برد فکر کنیداین عادت در مورد روابط ما با دیگران است.این مفهوم میگه که رابطه درست با دیگران، زمانی اتفاق می‌افتد که هر دو طرف برنده باشد. فقط تو این حالته که به تعاملات سازنده و طولانی مدت با اطرافیانمون میرسیم. باید اینو بدونید که قرار نیست یک طرف برنده و یک طرف دیگر بازنده باشد.استفان کاوی در این مورد میگه ،برای رسیدن به طرز فکر برد-برد، تنها خوب بودن کافی نیست، بلکه باید شجاعت لازم را هم داشته باشیم.پنج: متوجه شوید و بعد دیگران را متوجه کنیداول باید سعی کنید که یک موضوع رو متوجه بشید و به خوبی اون رو درک کنید یعنی قبل از اینکه بخواهید به کسی راهکار پیشنهاد بدید و یا به صورت سازنده با دیگران ارتباط برقرار کنید، اول باید سعی کنید به طرف مقابلتون با دقت گوش بدید و نگرش اون رو متوجه بشید.فرض کنید که پیش یک چشم پزشک میرید و میگید چشماتون ضعیفه و همه چی رو تار می بینید. بعد اون عینک خودش رو برمیداره و به شما میده تا استفاده کنید اما بعد از مدتی می بینید که بی‌نهایت اون بدتر شده است.با این وجود شما دفعه بعد بازهم پیش این دکتر میرید؟ مسلمه که نه.جالبه که بدونید افراد غیر موثر دقیقاً از این روش در تعاملات شون با دیگران استفاده می کنند.برای رابطه موثر از اول باید طرف مقابلمون رو خوب بفهمیم و برای خوب فهمیدن نیاز به شنیدن موثر و فعالانه دارید. سعی کنیم همه چیز رو از دید طرف مقابلتون ببینید وبه این موضوع فکر کنید که آیا راهکاری که بهش ارائه میدید براش مناسب هست یا نه.شش: هم افزایی داشته باشید و از قدرت جمعی استفاده کنیدهم افزایی این فرصت رو برای ما فراهم میکنه که نظراتمون رو باهم ترکیب کنیم و به یک نتیجه بهتر و موثرتر برسیم.برای این کار باید دو  عادت قبلی رو به طور کامل فرا بگیریم و بهشون عمل کنیم. اینجوری توانمندی های خودمون و دیگران را بهتر درک می کنیم و راهکاری ارائه می کنیم که بتونه نیاز ما و طرف مقابل رو به صورت همزمان برطرف کنه.فرض کنید قرار وزنه ای روی یک تیکه چوب قرار دهید. اگه یک تیکه چوب تحمل این وزن رو نداشته باشه میشکنه. حالا اگه همون وزن یا حتی بیشتر از اون رو به دو یا سه تیکه چوب تحمیل کنیم چی میشه؟ قطعاً توان دو تیکه چوب بیشتر از یک تیکه چوبه. هم افزایی معنای ساده ای دارد ولی خیلی از ما تو زندگیمون از اون استفاده نمیکنی.هفت: ارّه را تیز کنیداستفان کاوی معتقد برای اینکه موثر و کارمند باشیم باید همیشه روی خودمون از نظر جسمی، ذهنی، روانی و اجتماعی کار کنیم.این عادت روی تجدید قوا تمرکز دارد.ما باید توی چهار موزه به صورت مداوم و مستمر تجدید قوا کنیم.جسمانی:      مثل ورزش و تغذیهذهنی:      مثل مطالعه برنامه ریزی و تجسممعنوی:      مثل تعیین ارزش ها، تعهد و نیایشاجتماعی:        مثل خدمت، روحیه تیمی و همدلیبرای توسعه هر کدوم از این حوزه ها، وقت کافی بذارید تا بتونید ۶ عادت دیگر را به بهترین شکل ممکن انجام بدهید.مثلاً: در هفته حداقل سه روز ورزش کنید، غذای خوب و سالم بخورید، آهنگ های خوب گوش بدید، کتاب های خوب و مفید بخونید، و هر روز به این خلاصه کتاب ها گوش بدید و با افراد مختلف ارتباط سالم و موثر برقرار کنید.امیدوارم ازین پادکست نهایت لذت رو برده باشید.در آخر، يک جمله طلایی از ايلان ماسک :</description>
                <category>Amin Javid</category>
                <author>Amin Javid</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 19:03:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب شجاعت دوست‌داشتنی نبودن : نوشتۀ ایچیرو کیشیمی و فومیتاکه کوگا</title>
                <link>https://virgool.io/ketaba/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%DB%80-%D8%A7%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%B1%D9%88-%DA%A9%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D9%81%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%AF%D8%A7-rqpaai6zcanz</link>
                <description>معرفی و خلاصه کتاب شجاعت دوست‌داشتنی نبودن : نوشتۀ ایچیرو کیشیمی و فومیتاکه کوگا در طول دهه‌های گذشته، سلامت روانی به یکی از بحث‌های مهم در دنیا تبدیل  شده. آدم‌ها هر چقدر بیشتر فهمیدن که نبود سلامت روانی چه اثرات مخربی روی  جامعه داره، بیشتر این موضوع رو زیر ذره‌بین گذاشتن. با اینحال توی کشور  خود ما، هنوز به اندازه کافی به این موضوع اهمیت داده نمیشه. 						خانه 					  							فهرست کتاب ها  						  							شجاعت دوست‌داشتنی نبودن 						  ??کتاب شجاعت دوست‌داشتنی نبودننوشتۀ ایچیرو کیشیمی و فومیتاکه کوگادسته بندی: 						 															کتاب های خودآگاهی و خوشبختی 							 								کتاب های توسعه فردی 							 								کتاب های ایجاد تغییر 							 								کتاب های اعتماد به نفس 							 								کتاب های عزت نفس 							 								کتاب های روانشناسی 							در طول دهه‌های گذشته، سلامت روانی به یکی از بحث‌های مهم در  دنیا تبدیل شده. آدم‌ها هر چقدر بیشتر فهمیدن که نبود سلامت روانی چه اثرات  مخربی روی جامعه داره، بیشتر این موضوع رو زیر ذره‌بین گذاشتن. با اینحال  توی کشور خود ما، هنوز به اندازه کافی به این موضوع اهمیت داده نمیشه.توی  این خلاصه کتاب، ما قراره نگاه متفاوتی به بحث سلامت روانی داشته باشیم و  از نگاه مرسوم به بحث روانشناسی فاصله بگیریم. ما قراره بریم سراغ نظریات  یک روانشناس به اسم آلفرد اَدلر (Alfred Adler) که اوایل قرن بیستم،  ایده‌های خودش رو مطرح کرد. کسی که دیدگاهش به بحث سلامت روانی، با نگاه  فروید که پدر روانشناسی محسوب میشه، متفاوت بود و تازه داره محبوبیت پیدا  میکنه.ما قراره با هم یاد بگیریم از نظریات ادلر برای زندگی بهتر  استفاده کنیم. درسته که یک قرن از این نظریات میگذره، اما وقتی یک  روانشناسی بر این اساس شکل گرفته باشه که ما باید کنترل زندگی خودمون رو  بدست بگیریم، هیچوقت اهمیتش از بین نمیره. ?در آخر، يک جمله طلایی از ايلان ماسک :</description>
                <category>Amin Javid</category>
                <author>Amin Javid</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 18:17:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب نظریه انتخاب : نوشته ویلیام گلاسر</title>
                <link>https://virgool.io/ketaba/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%85-%DA%AF%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%B1-trgomvk0mgbz</link>
                <description>معرفی و خلاصه کتاب نظریه انتخاب : نوشته ویلیام گلاسر تنها چیزی که ما در اختیار داریم، رفتارهامون هستن. اما  واقعاً چی این رفتارها رو شکل میده؟ آیا اصلاً ما کنترلی روی انتخاب‌های  خودمون داریم؟ اگر آره، برای یک زندگی خوب باید چیکار کنیم؟ کتاب نظریه  انتخاب اومده که به این سوال‌های اساسی ما پاسخ بده. یک کتاب که از زمان  نخستین انتشارش در سال 1998 تا امروز، همچنان اهمیت خودش رو حفظ کرده و توی  همین کشور خودمون هم کلی طرفدار داره.خلاصه متنی رایگان کتاب نظریه انتخاباصول و نکاتی که توی این کتاب مطرح میشه، حاصل بیش از 50 سال مطالعه، تفکر و تجربۀ نویسنده کتاب یعنی دکتر ویلیام گلاسر هستن. وقتی این همه سال به آدم‌ها مشاوره داده باشی، ذهن اونها رو زیر ذره‌بین گذاشته باشی و به مشکلات اونها فکر کرده باشی، قطعاً حرفای زیادی برای گفتن داری.پیشنهاد میکنم این خلاصه کتاب رو حتما با دقت بخونید. چون کمک میکنه از منجلاب‌ها و باتلاق‌هایی که ما عادت داریم برای خودمون درست کنیم، بیرون بیاید و بفهمید که کنترل زندگی‌تون دست خود شماست. این انتخاب‌های خود شماست که مسیرتون رو تا اینجا مشخص کرده و از اینجا به بعد هم مشخص میکنه. و تا وقتی این رو قبول نکنید، اوضاعتون هیچوقت بهتر نمیشه، مگر از روی تقدیر و شانس.در انتهای این خلاصه کتاب نکاتی یاد گرفتیم که کمک میکنن سلامت ذهنی خودمون رو بدست بیاریم، سیستم رفتاری خودمون رو بشناسیم، تصمیم‌های بهتری بگیریم و روابط نزدیک‌تری با دیگران داشته باشیم.البته قبل از شروع یک هشدار هم بدیم: درسته این کتاب نکات خوبی داره و خیلی هم توی ایران محبوبه، اما نمیشه گفت که یک کتاب صد در صد علمی هستن. یعنی بیشتر بر اساس تجربۀ خود آقای گلاسر شکل گرفته. پس ازتون میخوایم که به این کتاب بیشتر به چشم یک کتاب خودیاری نگاه کنید، نه یک کتاب صد در صد علمی.ایده کلی نظریه انتخابایدۀ کلی نظریۀ انتخاب ساده است. این نظریه میگه که تمام رفتارهایی که ما داریم، نتیجۀ انتخاب‌های خودمون هست. این ما هستیم که تصمیم میگیریم چیکار کنیم و هیچکسی نمیتونه ما رو مجبور به انجام کاری کنه. فقط در موارد کمی هست که ما قدرت انتخاب نداریم. مثلا وقتی که از یک چیزی حسابی ترسیدیم و مغز ما به صورت خودکار بهمون دستور حمله یا گریز میده.حالا شاید پیش خودتون بگید که خسته نباشه. این که واضحه. اما واقعاً واضحه؟ رفتارهای ما و شما که چیز دیگه‌ای میگه. اکثر ما کنترل خودمون رو بدست دنیای بیرون سپردیم و فکر میکنیم این جهانه که باعث و بانی رفتارهای ماست.به این جملات فکر کنید:«من اگر هر روز صبح پامیشم میرم مدرسه، به خاطر بابا و      مامانمه.»«رفته بودم بانک و کارمند بانک منو حسابی عصبانی کرد. منم      سرش داد زدم.»«حمایت همسرم باعث شد من برای موفقیت انگیزه پیدا کنم.»«شرایط اقتصادی انقدر بده که هیچ امیدی به کسب و کارم      ندارم.»توی تمام این جملات یک نکته مشترک وجود داره: ما صرفاً داریم به دنیای بیرون خودمون واکنش نشون میدیم و هنوز خودمون رو مسئول انتخاب‌ها و سرنوشتمون نمیدونیم.گلاسر میگه که نگاه رایج روانشناسی اینجوریه. اسمش رو هم میگذاره «روانشناسی کنترل بیرونی». این نوع روانشناسی، روی محرک‌های بیرونی تمرکز داره و ریشۀ مشکلات رو توی جهان بیرون جستجو میکنه. شاید اون آزمایش معروف سگ و زنگوله رو شنیده باشید. هر بار که زنگوله به صدا در میاد، برای یک سگ غذا میگذارن. بعد از یک مدت، هر بار زنگوله به صدا در میاد، آب دهان سگ راه میافته. یعنی در واقع سگ شرطی شده.متاسفانه اکثر ما به دنیای اطراف خودمون همینطوری نگاه میکنیم. یعنی فکر میکنیم که وقتی کسی یک کار اشتباه کرد، باید تنبیه بشه تا دیگه دست به اون کار نزنه. وقتی هم که یکی کار درستی کرد، باید تشویق بشه تا اینکار تبدیل بشه به عادت. همین نگاه هم باعث شده توی روابط مختلف خودمون شکست بخوریم. چون همیشه میل به کنترل آدم‌های نزدیک به خودمون رو داریم.در مقابل این نگاه، «روانشناسی کنترل درونی» رو داریم. یک روانشناسی که به ما میگه باید ریشه مسائل رو درون خودمون جستجو کنیم و نظریه انتخاب هم به همین نگاه پایبنده. گلاسر توی حرفاش درباره روانشناس‌ها به ما هشدار میده و اونها رو مسبب بدتر شدن اوضاع ذهنی ما میبینه. خیلی از روانشناس‌ها میان از لیست بلندبالای بیماری‌هایی که اختراع کردن، برچسب یکی رو به ما میچسبونن و بعد با تجویز دارو میخوان ما رو درمان کنن. در صورتی که مشکلات ما درونیه و اگر یاد بگیریم کنترل زندگی خودمون رو بدست بگیریم، میتونیم به سلامت ذهنی هم برسیم.میل به کنترل رو کنار بگذارید!به نظر شما میشه آدم‌های دیگه رو تغییر داد؟ مثلا ما میتونیم کاری کنیم که شما هر روز یک خلاصه کتاب گوش کنید؟ شما میتونید کاری کنید که یکی از دوست‌هاتون هم همینکار رو کنه؟ گلاسر میگه اینکار شدنی نیست و ما باید میل خودمون به کنترل رو کنار بگذاریم.ما فقط و فقط کنترل خودمون رو در اختیار داریم و می‌تونیم رفتار خودمون رو عوض کنیم. وقتی بحث بقیه آدم‌ها میشه، تنها کاری که از دست ما بر میاد، رد و بدل کردن اطلاعاته.بگذارید با یک مثال قضیه رو کامل جا بندازیم. فرض کنیم که شما توی سالن سینما نشستید. فیلم هنوز شروع نشده و شما دارید بلند بلند با دوست خودتون صحبت میکنید. پشت شما هم یک آقایی هست که داره با تلفنش صحبت میکنه. وقتی فیلم شروع میشه، شما تصمیم میگیرید که صحبت خودتون رو قطع کنید تا مزاحم بقیه نشید. اما این آقا همچنان با تلفن صحبت میکنه. اینجا چیکار باید کرد؟ تنها کاری که از دست شما بر میاد، رد و بدل کردن اطلاعات هست. یعنی اینکه محترمانه به این آقا اطلاع بدید که فیلم شروع شده و ممنون میشید که آروم‌تر صحبت کنه. از اینجا به بعد دیگه تصمیم با این آدمه و چیزی دست شما نیست.ما باید قبول کنیم که کنترلی روی آدم‌های دیگه نداریم. وقتی که این واقعیت رو قبول نکنیم و میل به کنترل دیگران رو کنار نگذاریم، نتیجه چیزی جز ناراحتی خودمون و بقیه نیست.5 منشا رفتارهای مابرای اینکه ما بتونیم رفتارهای خودمون رو مدیریت کنیم، لازمه که درک درستی از ریشۀ این رفتارها داشته باشیم. از نظر گلاسر، ما 5 تا نیاز اساسی داریم و تمام رفتارهای ما در جهت رسیدن به این نیازها هستن. این نیازها به مرور زمان و در روند تکامل ما شکل گرفتن و در واقع بخشی از DNA ما هستن.بیاید این نیازها رو بشناسیم:نیاز      به بقا – این نیاز توسط بخش خزندۀ ذهن ما مدیریت میشه و شامل هر      چیزی هست که برای زنده موندن ما لازمه. چیزایی مثل غذا، هوا و سقف بالای      سرمون. ما دنبال این هستیم که توی زندگی احساس امنیت کنیم.نیاز      به عشق و تعلق داشتن – ما میخوایم با بقیه آدم‌ها ارتباط داشته باشیم، دوست      داشتن و دوست داشته شدن رو تجربه کنیم و حس کنیم بخشی از یک گروه هستیم.نیاز      به قدرت – ما دوست داریم کنترل زندگی دستمون باشه. احساس کنیم      توانمند و مفید هستیم و بقیه هم متوجه این موضوع هستن. ما میخوایم روی جهان      تاثیر بگذاریم. البته وقتی بیش از حد به این نیاز      پر و بال بدیم، نتیجه میشه تلاش برای کنترل بقیه.نیاز      به آزادی – همه ما به دنبال آزادی هستیم. اینکه بتونیم تصمیم بگیریم،      خلاق باشیم و کسی ما رو مجبور به کاری نکنه.نیاز      به سرگرمی – ما دنبال لذت، خنده، آسایش و زندگی ماجراجویانه هستیم.هر رفتاری که از ما سر میزنه، در جهت رسیدن به یک یا چند تا از این نیازهاست. توجه هم داشته باشید که هر چند همه ما این نیازها رو داریم، اما میزانشون در ما فرق میکنه. ممکنه شما آدمی باشید که بیشتر دنبال آزادی هست. اما همسر شما کسی باشه که بیشتر دنبال عشق میگرده و همین موضوع باعث بشه که سخت با هم کنار بیاید. همسر شما مدام میخواد پیش هم باشید و شما احساس میکنید که آزادیتون ازتون گرفته شده.شناخت دنیای ادراک و دنیای ایده‌آلمساله دیگه‌ای که روی رفتار شما تاثیرگذار هست، درک شما از دنیای بیرون و همینطور دنیای ایده‌آلی هست که توی ذهن خودتون دارید.ما چجوری دنیا رو درک میکنیم؟ از طریق حواس 5 گانه خودمون. اطلاعات از طریق چشم، زبان، گوش، بینی و پوست وارد مغز ما میشن. طبیعیه که مغز ما نمیتونه تمام این اطلاعات رو پردازش کنه، پس میاد و اونها رو فیلتر میکنه. در واقع مغز میاد با توجه به اطلاعات و تجربه‌های قبلی ما، فقط اطلاعاتی رو نگه میداره که به نظرش معنادار و ارزشمند هستن.شاید شما فکر کنید که همه ما داریم یک دنیای مشترک رو تجربه میکنیم. اما واقعیت اینه که آنچه ما از دنیا دریافت میکنیم، بر اساس تجربه، دانش و اطلاعات قبلی‌مون هست. هر کس داره جهان رو به یک شکل منحصربفرد میبینه که مخصوص خودشه. ما به این جهان میگیم جهان ادراک.از اون طرف، ما ایده‌آل‌هایی هم توی ذهن خودمون داریم. این ایده‌آل‌ها در واقع یک سری تصویر ذهنی هستن که خوشحال‌ترین حالت ما رو به نمایش میذارن. حالا این تصاویر هم میتونن مربوط به خاطرات ما باشن، هم تصاویر خیالی باشن که خودمون ساختیم. در هر صورت، بهمون نشون میدن که توی زندگی دنبال چی هستیم، چه نیازهایی برای ما اولویت دارن و دوست داریم چجوری به این نیازها پاسخ بدیم.مثلاً ممکنه شما تصویری از سفر با همسر خودتون داشته باشید. پس شما دوست دارید نیاز خودتون به عشق، تعلق داشتن، آزادی و سرگرمی رو اینجوری پاسخ بدید. شاید هم خودتون رو در حال والیبال بازی کردن با دوستاتون ببینید. پس نیاز شما به مفید بودن، سرگرم شدن و تعلق داشتن به یک تیم اینجوری برآورده میشه.درسته که نیازهای همه ما انسان‌ها یکسانه، اما پاسخ ما به این نیازها متفاوته. یکی دوست داره برای سرگرم شدن سفر بره، یکی دوست داره کتاب بخونه. یکی برای اینکه حس مفید بودن و کنترل داشتن کنه، دوست داره پاشه بره ورزش، یکی هم دوست داره درس بخونه. و این تصاویر ذهنی، نقش یک راهنما رو بازی میکنن، برای اینکه بفهمیم دوست داریم چجوری به نیازهامون پاسخ بدیم.دکتر گلاسر توی کتاب خودش، به این تصاویر ذهنی، میگه دنیای ایده‌آل. یعنی اون شرایطی که ما توی زندگی دنبالش هستیم و فکر میکنیم که نیازهای ما رو به بهترین شکل پاسخ میده.هماهنگی 2 دنیای درون ماتا اینجا فهمیدیم که درون ذهن ما 2 تا جهان وجود داره: جهان ادراک و جهان ایده‌آل. هر دوی این جهان‌ها هم از واقعیت بیرون فاصله دارن و برای هر کسی منحصربفردن.حالا باید بهتون اطلاع بدم که ذهن ما مدام داره این 2 تا جهان رو با هم مقایسه میکنه. وقتی این 2 تا به هم نزدیک باشن، ما هم حس خوبی داریم. وقتی هم که حس کنیم فاصله بین این 2 تا زیاد شده، برامون مثل یک هشدار میمونه. هشداری که باعث میشه واکنش نشون بدیم و دچار سردرگمی، افسردگی، عصبانیت و احساسات اینجوری بشیم. این در واقع یک نشونه است که به ما میگه باید تغییر کنیم.یک نکته مهم که اینجا وجود داره، اینه که باید حواسمون باشه که جهان ایده‌آل ما منطقی و شدنی باشه. مثلاً ممکنه شما یک تصویر ذهنی داشته باشید که توش همسرتون هر روز صبح یک صبحانه مفصل آماده میکنه و میاره روی تخت. خب این احتمالا توی جهان واقعی شدنی نیست و بنابراین تصویری هست که قراره براتون دردسرساز بشه. اینجور مواقع باید یک ارزیابی از جهان ایده‌آل خودمون داشته باشیم.رفتارهای جدید و رفتارهای سامان‌یافتهاحتمالاً الان یک درک خوبی از ریشۀ رفتارهای خودتون پیدا کردید. رفتارهای شما در جهت اینه که به جهان ایده‌آل خودتون نزدیک‌تر بشید. حالا بیاید این رفتارها رو زیر ذره‌بین بگذاریم.ما 2 نوع رفتار مختلف داریم. اکثر مواقع ما از رفتارهای سامان‌یافته استفاده میکنیم. یعنی رفتاری رو انجام میدیم که قبلاً هم انجام دادیم و باهاش آشنایی داریم. در واقع رفتارهایی که تبدیل به عادت‌های ما شدن.مثلاً یکی ممکنه هر موقع دنبال سرگرمی باشه، پاشه با دوست‌های خودش بره بیرون. اما یکی دیگه بره پارک، یک موزیک توی گوش خودش بگذاره و قدم بزنه. در واقع ما هر موقع بتونیم، سراغ رفتارهایی میریم که قبلاً جوابشون رو پس دادن و احتمالاً الان هم موثر هستن.اما وقتی که در شرایطی قرار بگیریم که یک رفتار سامان‌یافته براش نساختیم یا ببینیم که رفتارهای قبلی‌مون دیگه موثر نیستن، اینجاست که به دنبال رفتارهای جدید میگردیم. گلاسر به این کار میگه ساماندهی دوباره. در واقع ما داریم از خلاقیت خودمون استفاده میکنیم تا راهی جدید برای رفع نیازهامون پیدا کنیم.حالا کمی به رفتارهای قدیمی خودتون فکر کنید. رفتارهایی که تبدیل به عادت‌های شما شدن. آیا این رفتارها همچنان موثر هستن یا فقط از روی عادت اونها رو انجام میدید؟ شما باید عادت‌های غیر موثر رو با رفتارهای جدید جایگزین کنید.4 بخش رفتار کلیحالا که ریشه و نوع عملکرد رفتارها رو شناختیم، بیاید در مورد خودشون هم صحبت کنیم.رفتارهای ما از 4 بخش مختلف تشکیل شدن:فکرهایی      که میکنیمکارهایی      که انجام میدیماحساساتی      که تجربه میکنیمو      واکنش فیزیولوژیک بدن ماگلاسر به همه اینها در کنار هم میگه «رفتار کلی». هر رفتاری که از ما سر میزنه، یک رفتار کلی هست. یعنی از این 4 تا بخش تشکیل شده. این رفتارها درست مثل 4 چرخ یک ماشین میمونن و مشخص میکنن که این ماشین با چه سرعتی و به چه سمتی میره.مثلاً فرض کنیم که شما رفتید پارک برای دویدن. اینجا مشخصا شما دارید کاری رو انجام میدید. اما همزمان دارید فکر هم میکنید. مثلاً پیش خودتون میگید که چقدر هوا خوبه. یک احساس به خصوص هم تجربه میکنید. احتمالاً احساس سرزندگی و خوشحالی. بدن شما هم داره به این شرایط واکنش نشون میده. ضربان قلبتون بالا رفته، عضله‌هاتون درگیر هستن و دارید عرق میریزید.یا مثلاً وقتی که عصبانی هستید، همزمان دارید فکر میکنید که «این آدم چطور جرات کرده با من اینطوری رفتار کنه»، صدای خودتون رو بلند کردید و بدنتون سفت شده و نفس نفس میزنید.در واقع هر رفتاری که ما میکنیم از تمام این 4 بخش تشکیل شده. اما ما این رفتار رو با بخشی میشناسیم که پررنگ‌تر هست. مثلاً دویدن رو فقط یک کار میدونیم و عصبانی بودن رو فقط یک احساس.حالا به نظرتون کدوم بخش از رفتار کلی رو میشه کنترل کرد؟ شاید باورتون نشه، اما ما میتونیم هر 4 تا بخش رفتار رو کنترل کنیم. اینجا ممکنه کمی تعجب کنید. ما اگر هنر کنیم میتونیم اعمال خودمون رو کنترل کنیم. اما کنترل بدن، احساسات و حتی افکارمون که دیگه دست ما نیست. هست؟چگونه رفتار کلی رو کنترل کنیم؟بیاید به همون مثال ماشین برگردیم. ما گفتیم که 4 جنبۀ رفتار مثل 4 تا چرخ یک ماشین میمونن.چرخ‌های جلوی این ماشین، افکار و اعمال ما هستن. چرخ‌های عقب هم احساسات و بدن ما هستن. حالا اگر ما بتونیم 2 تا چرخ جلو رو مدیریت کنیم، مستقیماً روی 2 تا چرخ عقب هم تاثیر میگذاریم.ما بیشترین کنترل رو روی رفتار خودمون داریم؛ بعد از اون هم افکارمون. پس کافیه یکی از این 2 تا رو تغییر بدیم تا احساسات و وضعیت بدن ما هم تغییر کنه.فرض کنیم که شما یک روز کاری پر استرس داشتید، اعصباتون خورده، بدنتون گرفته، فکرتون مشغوله و دارید پیش همکارتون شکایت میکند. حالا اگر به جای شکایت کردن پاشید برید کمی قدم بزنید چی میشه؟ احتمالا باعث میشه افکارتون آروم بشه، احساس بهتری کنید و عضلاتتون باز بشه.یا مثلا وقتی توی یک مهمونی هستید، همسرتون رو میبینید که با یک مرد غریبه گرم گرفته. اگر فکر کنید که ممکنه از این مرد خوشش بیاد و رابطه شما داره تهدید میشه، طبیعی هست که بترسید، خیره نگاهشون کنید و بدنتون خشک بشه. اما اگر مبنای فکر خودتون رو اعتماد به همسرتون بگذارید، احتمالاً خودتون هم شروع میکنید با دیگران گرم گرفتن و از شبتون لذت میبرید.نقش روابط در سلامت روانییک نکته مهم دیگه که توی کتاب تئوری انتخاب مطرح میشه، بحث روابطه. گلاسر معتقده که اکثر مشکلات روانی ما ناشی از روابطی هست که داریم. روابط توی زندگی ما نقش تعیین‌کننده‌ای دارن و کمک میکنن به تمام نیازهای خودمون پاسخ بدیم. اما اگر بلد نباشیم این روابط رو مدیریت کنیم، نتیجه فاجعه‌آمیز میشه.یک رابطه میتونه از هر جنسی باشه. مثلاً رابطه زن و شوهر، رابطه والدین با فرزند، رابطه مدیر و کارمند یا رابطۀ معلم و شاگرد. کیفیت تمام این روابط رو میشه افزایش داد. فقط کافیه مسئولیت رفتار خودمون رو بپذیریم و عادت‌های بد خودمون رو با عادت‌های خوب جایگزین کنیم. بیاید این عادت‌ها رو بشناسیم.با 7 عادت بد و مخرب توی رابطه شروع میکنیم:انتقاد      کردنسرزنش      کردنشکایت      کردنغر      زدنتهدید      کردنتنبیه      کردنرشوه      دادناین عادت‌ها که ریشه همه اونها در میل ما به کنترل کردن دیگرانه، باعث میشن که نتونیم ارتباط خوبی با دیگران برقرار کنیم.از اون طرف، 7 تا عادت خوب هم وجود دارن که کمک میکنن روابط بهتر و سازنده‌تری داشته باشیم.حمایت      کردنتشویق      کردنگوش      دادنقبول      کردناعتماد      کردناحترام      گذاشتنمذاکره      درباره تفاوت‌هااگر شما یاد بگیرید اون 7 تا عادت مخرب رو از بین ببرید و این 7 عادت رو جایگزین اونها کنید، کم‌کم روابط شما ترمیم میشن و میتونید با آدم‌ها ارتباط سازنده‌تری داشته باشید.تا حالا شده کسی رو ببینید که از بودن باهاش واقعاً لذت میبرید، بدون اینکه متوجه بشید چرا. اگر کمی توی رفتار این آدم دقیق بشید، میفهمید که دلیل این موضوع دقیقاً به همین عادت‌ها برمیگرده. این آدم از شما انتقاد نمیکنه، سرزنشتون نمیکنه، شکایتی هم نداره. در واقع این آدم تلاش نمیکنه شما رو کنترل کنه. به جاش قبولتون میکنه و روی نکات مثبت شما تمرکز داره.تئوری انتخاب چگونه زندگی ما را متحول میکند؟حالا بیاید ببینیم که نظریه انتخاب واقعاً چطور میتونه زندگی و روابط ما رو متحول کنه...شما بعد گوش دادن این پادکست، تصمیم میگیرید روی رفتار و روابط خودتون کار کنید. پس میرید خونه و به همسر خودتون میگید «من تازه فهمیدم که با انتخاب‌های خودم دارم به رابطه‌مون صدمه میزم. همش در حال انتقاد از تو هستم و این واقعاً یک عادت وحشتناکه. برای همین تصمیم گرفتم که دیگه هیچ انتقادی نکنم. البته ممکنه گاهی از دستم در بره و چیزی بگم که حکم انتقاد داره. اما ازت میخوام که هر موقع این اتفاق افتاد، درجا بهم گوشزد کنی.»تا اینجا خیلی اتفاق خوبی افتاده و لازمه به شما تبریک بگیم. اما از اینجا به بعد ماجراست که مهمه و تاثیر جادویی قدرت انتخاب رو به ما نشون میده.همسر شما با ناباوری بهتون نگاه میکنه و میگه: «حرفت قطعاً درسته. اما نمیفهمم که یهو چی شده که داری اینو میگی. نکنه میخوای کاری کنی که من دیگه از تو انتقاد نکنم؟»این یک واکنش کاملاً طبیعی هست. همسر شما باورش نمیشه که یک شبه انقدر تغییر کرده باشید. حتما باید کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه باشه. و اینجا دقیقاً همون جایی هست که اکثر آدم های دنیا نمیدونن باید چجوری رفتار کنن و در چرخۀ معیوب رفتارهای مخرب خودشون گرفتار میشن. اما شما یک چیز مهم رو یاد گرفتید: کنترل رفتار همسرتون دست شما نیست، اما کنترل رفتار خودتون چرا.پس با اطمینان میگید «فرقی نمیکنه که تو از من انتقاد کنی یا نکنی. این تصمیم توئه. اما من قطعا دیگه از تو انتقاد نمیکنم.» و دقیقاً همین نگاه هست که باعث میشه نظریه انتخاب بتونه توی زندگی شما مثل یک معجزه عمل کنه.به نظرتون بعد از این جمله، واکنش همسر شما چیه؟ ممکنه حرف شما رو باور نکنه. ممکنه شما رو به چالش بکشه و بگه «ببینیم و تعریف کنیم.» اما بعد از اینکه کمی زمان بگذره و متوجه بشه که واقعاً شما به حرفتون متعهد هستید، اونوقت چی؟ کم‌کم تنش‌های رابطه شما کمتر میشه و همسرتون از حضور داشتن کنار شما احساس بهتری میکنه. بعد پیشش خودش میگه که من هم باید رفتارهای سمی خودم رو کمتر کنم. و اینجوری قدم به قدم رابطه شما بهتر میشه و هر دو احساس خوشحالی بیشتری میکنید.به همین ترتیب، وقتی با همکارهای خودتون بهتر ارتباط برقرار کنید، میتونید محصولات بهتری تولید کنید. وقتی با شاگردهای خودتون ارتباط سازنده و غیر سمی داشته باشید، شانس رشد اونها بیشتر میشه. وقتی با بچه خودتون بهتر ارتباط بگیرید، سلامت ذهنی بیشتری بدست میاره.در واقع وقتی شما تئوری انتخاب رو توی زندگی خودتون به کار ببندید، نه تنها خودتون خوشحال‌تر میشید، بلکه کم‌کم این تغییرات شما روی آدم‌های اطراف هم تاثیر میگذاره و اونها هم آدم‌های بهتری میشن. اصلاً همینجوریه که دنیا تغییر میکنه و کم کم جای بهتری برای زندگی میشه.یک تمرین عملی برای انتخاب های بهتردر نهایت بگذارید یک تمرین ساده رو با هم یاد بگیریم که میتونه توی مسیر ما بهمون کمک کنه.توی این تمرین ما باید چند تا سوال از خودمون بپرسیم.ما      واقعاً از زندگی خودمون چی میخوایم؟الان      داریم چجوری زندگی میکنیم؟آیا      سبک زندگی الان ما، باعث میشه به خواسته‌های خودمون برسیم؟ یا باعث دور شدن      ما از این خواسته‌ها میشه؟چجوری      میتونیم سبک زندگی خودمون رو بیشتر با خواسته‌هامون همسو کنیم؟توی      این مسیر جدید از کی یا چی میتونیم کمک بگیریم؟جواب دادن به همین سوال‌های به ظاهر ساده، میتونه خیلی چیزها رو برای شما شفاف کنه و اولین قدم در یک مسیر جدید باشه.جمع‌بندی: قوانین اساسی تئوری انتخابحالا بیاید برای جمع‌بندی، 10 تا قانون اساسی نظریه انتخاب رو بشناسیم:تنها      کسی که میتونیم رفتارش رو کنترل کنیم، خودمون هستیم.تنها      چیزی که میتونیم با دیگران رد و بدل کنیم، اطلاعاته.تمام      مشکلات ماندگار روانی از روابط ما نشات میگیرن.مشکلات      رابطه‌ای همیشه بخشی از زندگی امروز ما هستن.شخصیت      امروز ما بر اساس اتفاقات گذشته شکل گرفته. اما مرور این اتفاقات به ما کمکی      نمیکنه. ما باید روی نیازهای امروز خودمون تمرکز کنیم.برای      ارضای نیازهای خودمون، لازمه تصاویر دنیای ایده‌آل خودمون رو ارضا کنیم.ما      از لحظۀ تولد تا مرگ، فقط مشغول رفتار کردن هستیم.تمام      رفتارهای ما از 4 بخش عمل، فکر، احساس و فیزیولوژی تشکیل شدن.ما      با کنترل اعمال و افکارمون میتونیم روی رفتار کلی‌ خودمون تاثیر بگذاریمهر      رفتار کلی با اون بخشی از رفتار شناخته میشه که پر رنگ تر هست.امیدواریم این کتاب باعث شده باشه که شما دیگه هیچوقت خودتون رو به چشم قربانی یا بردۀ دنیا نبینید. به جاش خودتون رو یک انسان آزاد و با اراده ببینید که مسئول انتخاب‌های خودش توی زندگیه.در آخر، يک جمله طلایی از ايلان ماسک :</description>
                <category>Amin Javid</category>
                <author>Amin Javid</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 18:12:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب صورتت را بشور دختر : نوشته: ریچل هالیس</title>
                <link>https://virgool.io/ketaba/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B1%DB%8C%DA%86%D9%84-%D9%87%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3-lf3psub1zmt9</link>
                <description>معرفی و خلاصه کتاب صورتت را بشور دختر : نوشته: ریچل هالیس کتابِ صورتت را بشور، دختر، درباره یه حقیقتِ خیلی مهمه و  اون اینکه تو و تنها تو مسئولِ زندگی و شادیِ خودت هستی. دروغ‌هایی که  درباره‌ت میگن رو باور نکن، تا تبدیل به همون کسی بشی که میخوای. اگه  دنبالِ یه دستورالعملِ قدرتمند و شایدم تا حدودی سخت برای داشتنِ یه زندگیِ  شاد، پربار و بلندپروازانه هستی، با ما تا آخر این پادکست همراه باش.خلاصه متنی رایگان کتاب صورتت را بشور دخترتا حالا شده به این باور برسی که هیچوقت شغلِ موردِ علاقه‌تو پیدا نمیکنی و در نتیجه مجبوری به کمتر از اون راضی بشی؟شده به این نتیجه برسی که باید به یه رابطه‌ی جنسیِ نسبتاً خوب ولی نه عالی‌ تن بدی؟ یا اینکه فکر کنی هیچوقت نمیتونی لاغر بشی؟ یا اینکه تغییرِ شرایط غیرممکنه؟خب، در این مورد تنها نیستی. میلیونها زن توی دنیا این دروغها رو هرروز به خودشون میگن، و باورشون میکنن. اما جاش که برسه، مجبور میشی به این حقیقتِ ساده ایمان بیاری که: تو و فقط تو هستی که کنترلِ زندگی‌تو در دست داری. تو قدرتِ اینو داری که پیِ رؤیاهات بری، که یه مادرِ عالی باشی و به‌هم‌ریختگیهای خونه و زندگی رو در آغوش بگیری، نه اینکه با دیدنشون ناامید بشی. تو میتونی هر روز یه رابطه‌ی جنسیِ عالی داشته باشی.هرانسانی قدرت و اشتیاقِ اینو داره که از چرخه‌‌ی نامطلوبِ زندگی بیرون بیاد و زندگیِ دلخواهِ خودشو انتخاب کنه. اما بعضی وقتا، تو به یه قدری انگیزه نیاز داری، و این خلاصه‌کتاب قراره این انگیزه رو بهت بده. این خلاصه‌کتاب بهت نشون میده که چطور با انگیزه گرفتن از تجربه‌های شخصیِ خودِ نویسنده و قدری هم کمک از خداوند میتونی از همین امروز در جهتِ رؤیاها و اهدافت گام برداری و قدرت و انگیزه‌ی اینو پیدا کنی که زندگیِ عزت‌مندانه‌تر، شادتر و دلپذیرتری رو در پیش بگیری. نه از فردا، نه از سالِ  بعد، بلکه از همین امروز.توی این خلاصه‌کتاب میفهمی که:چرا باید همین حالا از بدقولی کردن به خودت دست برداری؟چرا هرگز نباید از رؤیاها و آرزوهات کوتاه بیای؟؛ وچطور یه کیف‌ِ هزار دلاری باعث شد نویسنده شبانه‌روز روی موفقیتش تمرکز کنه؟از بدقولی کردن به خودت دست بردار، همین امروز به سمتِ اهدافت گام بردارتاحالا چند بار با خودت عهد بستی اما بهش وفا نکردی؟ شاید به خودت قول داده باشی که بعد از کارت، بری بُدُویی، اما از شانس، همکارت تو رو به صرفِ عصرونه دعوت میکنه و بی‌خیالِ دویدن میشی. یا شاید خیلی اشتیاقِ یادگیریِ زبانِ فرانسه داشته باشی، اما بعد از چند جلسه رفتن به کلاس، کتابات توی قفسه شروع میکنن به خاک خوردن.ما اغلبِ اوقات به قولایی که به خودمون میدیم پایبند نیستیم. برای اینکه بدونی چقدر این کار مضرّه، بیا از یه زاویه ی دیگه بهش نگاه کنیم.یه دوستِ فرضی رو در نظر بگیر. مثلاً اسمشو بذاریم سارا. هربار که با سارا قرار میذاری تا یه کارِ مهمو با هم انجام بدید، اون توی دقیقه‌ی نود کنسلش میکنه. و از اون بدتر اینکه معمولاً بهانه‌های مضحکی میاره؛ مثلاً میگه: «خیلی دوست داشتم طبقِ قرارمون با هم پینگ‌پنگ بازی کنیم، اما تلویزیون یه برنامه‌ی خیلی خوب داره و من باید قسمتِ بعدیشو ببینم.» سارا همیشه ادعا میکنه که تو رژیمه، اما چند روز بعد، میبینی‌ش داره یه پیتزای پرمخلفات رو همراه با یه نوشابه‌ی بزرگ میزنه به بدن.به احتمالِ زیاد خیلی زود از سارا دلخور میشی و میذاریش کنار، درسته؟تو هربار که زیرِ قولت میزنی دقیقاً همین رفتارو با خودت انجام میدی. اعتنا نکردن به نرمشِ عصرگاهی یا کلاسِ فرانسوی یا رژیمِ کم‌کالری اگرچه در زمانِ خودش ممکنه خیلی مهم به نظر نرسه، اما واقعاً مهمه، چون وقتی مدام قول میدی و زیرش میزنی، دائم داری خودتو ناامید میکنی.پس سعی کن عادت کنی سرِ قولات وایسی. اگه قولایی که میدی واقع‌بینانه باشه کارت راحت‌تر میشه. اگه قصد داری برای اولین بار توی مسابقاتِ نیمه‌ماراتون شرکت کنی، به خودت قول نده که میرم تو مسابقات ثبت‌نام میکنم و می‌دوم. نه. اول به خودت قول بده که روزی یک و نیم کیلومتر بدوی، 4 روز در هفته. این تعهدیه که احتمالاً میتونی بهش پایبند باشی. و وقتی که به خودت ثابت کردی که میتونی انجامش بدی، بعد به خودت قول بده که هر بار سه کیلومتر بدوی، چهار بار درهفته. اینجوری زیاد سخت نمیشه.سرِ قولت بمون. اینجوری، به ذهنت خوش‌قول بودنو یاد میدی و یه انتظارِ جدید و بالاتر از خودت میسازی که باعث میشه عمل کردن به قولای بعدی برات آسونتر بشه. این خیلی بهتر از اینه که مثلِ سارا باشی.رؤیاهات به عهده‌ی کسِ دیگه ای نیستن، پس ازشون دست نکش.معمولاً از نویسنده‌ی این کتاب میپرسن رازِ موفقیتش چیه؟ هر روز ساعت پنجِ صبح بیدار میشه و میره سرِ کار. از اینکه از کسی کمک بخواد نمیترسه. هر بار که شکست میخوره از شکستش خوشحال میشه. خب، خیلی از آدما همین کارا رو انجام میدن، اما موفق نیستن. پس رازِ این موفقیت چیه؟نویسنده موفقه چون هیچوقتِ هیچوقت از رؤیاها و آرزوهاش دست نمیکشه و ول‌کنشون نیست.دست کشیدن از آرزوها کارِ آسونیه. اغلبِ اوقات ما گوش میدیم ببینیم بقیه چی میگن. شاید والدینت بهت گفته باشن واسه دانشگاه هاروارد درخواست نده، احتمال داره موافقت نکنن باهاش. یا شاید اولین رئیست بهت گفته باشه تو واسه شغلِ رؤیایی‌ت ساخته نشدی، و برای همین تو به کم راضی شده باشی.خودِ نویسنده همیشه رؤیای نویسنده شدن و چاپِ کتابو توی سرش داشته. اولین رمانی که نوشت درباره ی یه مسئولِ تدارکاتِ مهربون و باحیا بود که دستِ سرنوشت اونو راهیِ لس‌آنجلس میکنه. وقتی این رمانو به ناشرا عرضه کرد، همه‌شون یه چیز گفتن: اگه داخلِ کتابش مسائلِ جنسی وارد نکنه، هیچ‌کس اونو نمیخره. این کتاب زیادی پاستوریزه بود. نویسنده به هیچ‌وجه قصد نداشت این کارو بکنه. اما از اون طرف دلش نمیخواست از رؤیای چاپِ کتابش، صرفاً به خاطرِ جوابِ ردِ صاحب‌نظرا دست بکشه. و بالاخره خودش کتابشو چاپ کرد، به همون صورت که دلش میخواست. نتیجه‌ش این شد که تا امروز، رمانِ دخترِ مهمانی بالای صدهزار نسخه فروخته.دلیلِ دیگه ای که مردم معمولاً از رؤیاهاشون صرفِ نظر میکنن کم‌صبریه. اما حقیقت اینه که چیزای بزرگ نیاز به زمان دارن، پس دور و دراز بودنِ رؤیاهات نباید تو رو از ادامه‌ی راه منصرف کنه.جولیا چایلد (Julia Child) نویسنده‌ی برجسته‌ی کتابای آشپزی، برای نوشتنِ کتابِ «تسلط بر هنرِ آشپزیِ فرانسوی» 10 سالِ تمام وقت گذاشت. اما سالِ 1961 وقتی کتابش چاپ شد تبدیل به یه کتابِ پرفروش شد و اونقدر محبوب شد که هنوزم، بعد از گذشت، نیم قرن، همچنان داره چاپ میشه. کارگردانِ مشهور، جیمز کامرون (James Cameron) برای ساختِ آواتار 15 سال وقت گذاشت، اما فیلمش موفق‌ترین فیلمِ تاریخِ سینما شد.میتونم شرط ببندم که کلی آدمِ جورواجور رؤیاهای چایلد و کامرون رو زیرِ سؤال برده‌ن. اما چایلد و کامرون به راهشون ادامه دادن، علیرغمِ اینکه سالها وقت برد تا به مقصد برسن.پس یادت باشه، اگه واقعاً میخوای پیِ رؤیاهات بری، هرچقدرهم زمان‌بر باشه، هرچقدرم که مردم بگن نمیتونی بهش برسی، تو پا پس نکش.هرکی هستی، این دروغو باور نکن که باید به یه رابطه‌ی جنسیِ کسالت‌بار بسنده کنیوقتی نویسنده اولین بار با شوهرش ملاقات میکنه، توی رابطه‌ی جنسی همونقدر تجربه داشته که توی شکارِ شیر و کرگدنِ آفریقایی؛ صفر. و مثلِ خیلی از ازدواجها، تا مدتها رابطه‌ی جنسیشون افتضاح بوده. نه با تمایلاتِ جنسیش آشنایی داشت، نه هیچ‌وقت آموزشی در این زمینه دیده بود. برای همین، با انجامِ رابطه موافق بود اما ازش استقبال نمیکرد، و چون احساس میکرد اشتیاقی به این کار نداره، شوهرش هم زیاد از رابطه لذت نمیبرد.اما حالا چطور؟ حالا زندگیِ جنسیش بی‌نظیره و روابطِ جنسیش بیش از اون مقداریه که از یه مادرِ چهار فرزنده انتظار میره! چطور تونسته این کارو بکنه؟اول از همه اینکه بدنشو همونجوری که هست کاملاً پذیرفته. اعتماد به نفسِ پایین نسبت به شکل و شمایلِ  بدنِ برهنه‌ت، نمیذاره از رابطه‌ی جنسیت لذت ببری و فاتحه‌ی رابطه رو میخونه. به نظرت هربار که خانمِ نویسنده لباساشو درمیاورد و از این نگران بود که مبادا شکمش زیادی شُل باشه یا بدنش ایرادی داشته باشه.حالا شوهرش چه فکری میکرد؟؟ هیچی، شوهرش مسلماً از اینکه قراره با هم برهنه بشن هیجان‌زده بود. همین. عیب و نقصهایی که زنش واسه خودش تصور کرده بود، اصلاً براش اهمیتی نداشت.اگه به جذابیتِ خودت شک کردی، شروع کن به تلقیناتِ مثبت. به خودت بگو: پاهای من خیلی ظاهرِ عالی‌یی دارن. یا: من خیلی سکسی‌ام. خودِ نویسنده اینقدر این تلقیناتو انجام داد تا بالاخره باورشون کرد.خیلی از زنا فکر میکنن ارگاسم مثلِ تزئیناتِ روی کیک می‌مونه. اما حقیقت اینه که ارگاسم واسه زن یه پاداشِ اضافه‌برسازمان نیست. بلکه تمامِ هدفِ رابطه‌ی جنسیه! بنابراین، کارِ بعدی‌یی که نویسنده انجام داد این بود که به ارگاسمِ خودش متعهد شد و تصمیم گرفت هیچوقت هیچ سکسِ بدونِ ارگاسمی انجام نده. شوهرش به شدت از این ایده استقبال کرد. هرچی باشه، طرفِ مقابلت عاشقِ اینه که تو رو به لذت برسونه. و اگه هردو طرف از همون اول به ارگاسمِ زن متعهد بشن، این اتفاق میفته.و بالاخره اینکه اگه به انگیزه ی بیشتری نیاز داری، خودتو متعهد کن که تا یه ماه هر روز رابطه‌ی جنسی داشته باشی. هیچ بهانه ای هم پذیرفته نیست. نویسنده این روش و به کار بست و توی این مدت، خیلی چیزای جدیدی یاد گرفت و تجربه کرد. و در کمالِ تعجب، به این نتیجه رسید که هرچی بیشتر رابطه‌ی جنسی داشته باشه، باعث میشه هم خودش و هم شوهرش هی رابطه‌ی بیشتر و بیشتری بخوان. پسشما هم بیاین یه اردیبهشتِ جذاب یا یه شهریورِ هیجان انگیز رو تجربه کنید، چرا که نه؟ شاید جوری بهش عادتکردید که بعد از پایانِ یک ماه هم ادامه پیدا کنه.تو نمیتونی به‌هم‌ریختگی‌های خونه-زندگیت رو کنترل کنی. پس به استقبالشون برو.اگه شمایی که داری اینو میشنوی یه مادرِ شاغل باشی، یا نه، فقط یه مادر باشی،‌ میدونی که شلوغی و بهم‌ریختگی چه حسی داره. با یه بچه‌ی پنج‌ساله روی دستت، نوبتِ دکتر داری و همزمان باید بچه‌های بزرگترتو از مدرسه بیاری خونه. ماشینِ لباسشوییت هم خراب شده.ما معمولاً در مواجهه با اینجور به‌هم‌ریختگیا مستأصل میشیم.دلیلش اینه که فکر میکنیم باید به تمامِ شرایط مسلط باشیم و اوضاعِ درهم‌وبرهم رو نشونه‌ی ضعف و ناتوانی میدونیم. اما واقعیت اینه که تو نمیتونی به تنهایی روی همه چیز تسلط داشته باشی. پس به جای اینکه سعی کنی اوضاعِ به‌هم‌ریخته رو کنترل کنی،‌ به استقبالشون برو. شنا کردن در جهتِ آب خیلی آسونتره تا بر خلافِ جهتِ آب، درسته؟ توی خونه‌داری هم همین واقعیت صدق میکنه.اولین مرحله برای استقبال از به‌هم‌ریختگیا اینه که بهشون بخندی. زمانی که نویسنده و شوهرش قصد داشتن فرزندخونده قبول کنن، یه مددکارِ اجتماعی با بچه‌هاشون مصاحبه کرد. همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه پسرشون به اسمِ فورد گفت وقتی باباش شب اومده تو اتاقش و سرش داد کشیده، از دستش ناراحت شده. نویسنده تو اون لحظه به نفس نفس افتاده بوده و با خودش فکر کرده: نه تنها بهمون فرزند خونده نمیدن، بلکه الآنه که همین بچه‌های خودمونم ازمون بگیرن. خدارو شکر، معلوم شد که فورد درباره‌ی شبِ گذشته حرف میزده که به خاطرِ اینکه حاضر نمیشده بره تو تختِ خودش بخوابه، باباش عصبانی شده بوده. و این رفتار مانعی برای مجوزِ فرزندخوندگی محسوب نمیشد.اون لحظه، زمانِ خودش سخت به نظر میومد، اما الآن، همه‌شون بهش میخندن. هرقدر شرایط مسخره‌تر باشه، جا برای شوخی و خنده بیشتر داره.دومین کار اینه که به تمامِ کمکای پیشنهادی جوابِ مثبت بدی. میگن یه مردی موقعِ غرق شدن، داشت دعا میکرد که خدایا نجاتم بده. سه تا آدمِ مختلف با قایق‌هاشون به طرفش اومدن تا کمکش کنن، اما مرد به هر سه تاشون گفت: «نه متشکرم، خدا نجاتم میده.» اون مرد مُرد و توی اون دنیا خدا بهش گفت: «این چه کاری بود کردی؟ من سه تا قایقِ نجات برات فرستادم!»خدا همیشه برات قایقِ نجات میفرسته. بعضیاشون بزرگن (مثلِ زمانی که مادرشوهرت بهت پیشنهاد میده یه هفته از بچه‌هات نگهداری کنه. بعضیاشونم کوچیکن؛ مثلِ وقتی که شوهرت بهت پیشنهاد میده که توی شستنِ لباسا کمکت کنه.به همه‌شون جوابِ مثبت بده، حتی اگه فکر میکنی شوهرت توی تا کردنِ لباسا مهارتی نداره.وزنت رو ملاکِ تعریفِ خودت قرار ندهاگه با بدنت، با وزنت، یا با غذاهای مختلف مشکلی نداری که خوش به حالت! اما اگه یکی از میلیونها زنی هستی که توی دنیای امروزی نگرانِ وزنشون یا ظاهرِ بدنشون هستن، تعجبی نداره. توی جامعه‌ی کمالگرای امروزی که غرقِ در شبکه‌های اجتماعیه، نگران نبودن از بابتِ سلامتی و ظاهرِ بدنی کارِ سختیه.اما اینم راهِ حل داره. به گفته‌ی نویسنده ی این کتاب، اضافه‌وزن از اون مسائلی نیست که بگیم ازش استقبال کن یا خودتو همونجوری که هستی دوست داشته باش.البته که تو همونطور که هستی شگفت‌انگیزیالبته که خالقت تو رو همونطور که هستی دوست داره. اما همون خالق بهت یه بدن امانت داده، با تمامِ توانمندی‌ها و قابلیت‌هاش. آیا درسته که با این امانت بدرفتاری کنی؟ پس اگه از بدنت راضی نیستی، و واقعاً میخوای خودتو دوست داشته باشی، باید حسابی تلاش کنی تا در خودت تغییر به وجود بیاری.اگه به نظرت کارِ سختی میاد، نگران نباش. مجبور نیستی که حتماً بی‌نقص باشی. مجبور نیستی لاغر باشی یا بدونِ لباس، حتماً خوش‌فرم به نظر بیای. اما مجبوری یه ذره هم که شده بدویی یا از پله ها بالا بری بدونِ اینکه وسطِ راه نفست بگیره. راهش خیلی ساده‌ست: باید کالریِ مصرفیِ هرروزت کمتر از کالری‌یی باشه که می‌سوزونی. همینو رعایت کنی، به راحتی وزن کم میکنی.البته در پیش گرفتنِ سبکِ زندگیِ سالم ممکنه سخت باشه. نویسنده دو تا توصیه‌ی عالی برات داره که میتونه راهگشا باشه:اول، عادتهای مجازی‌تو اصلاح کن. اگه هر بار که اینستاگرامتو چک میکنی یه مدلِ سایزِ صفر و کمرباریک با موهای براق ببینی، احتمالاً افسردگی یا استرس یا هردو بیاد سراغت. تو باید سعی کنی روی خودت کار کنی، نه اینکه دائم چشمت دنبالِ ایده‌آلهای مسخره باشه. پس دست از فالو کردنِ مدلا توی اینستاگرام بردار. هر کاری جایی و وقتی داره. الآن وقتش نیست.توصیه‌ی دوم: از قبل همه چیزو آماده کن. میخوای مطمئن باشی که فقط سراغِ میان‌وعده‌های سالم میری و به شیرینی‌های بچه‌هات دست‌درازی نمیکنی؟ اولِ هفته یه مقدار میان‌وعده‌ی سالم آماده کن و اونا رو توی یخچال نگه دار. میخوای فردا صبح بروی ورزش؟ لباسای ورزشی‌تو قبل از اینکه بخوابی مرتب کن تا فردا صبح راحت بیدار شی و ساعتِ شیش بزنی بیرون، نه اینکه هی زنگِ ساعتو عقب بندازی.اگه میخوای یه زندگیِ جالب و پربار داشته باشی، تفاوتها رو درآغوش بگیرنویسنده از تربیتِ خیلی پاستوریزه ای برخوردار بوده و توی یه شهرِ کوچیک و مذهبی توی کالیفرنیای جنوبی با مردمی سفیدپوست و محافظه‌کار بزرگ شده. برای همین، توی نوجوانی زمانی که با گروهِ سرودشون یه سفر به دیزنی‌لند میره، با دیدنِ تفاوتِ مهمونا شوکه میشه. مردایی رو میبینه که دستِ همو گرفته بودن، افرادی رو میبینه که از نژادهای مختلف با هم دوستن، آدمایی رو میبینه با لباسای عجیب و غریب و تتوهای احمقانه. نمیدونسته چیکار کنه جز اینکه جوری بهشون خیره بشه انگار که داخلِ باغِ وحشه!از اون زمان به بعد، یاد میگیره که توی جامعه همه شبیهِ خودش نیستن،، همه مثلِ خودش فکر نمیکنن، مثلِ خودش اعتقاد ندارن و علایقشون فرق میکنه. قبولِ این واقعیت ظرفیتِ انسانو بالا میبره و باعثِ رشدش میشه.یکی از بهترین دوستای نویسنده یه زنِ هم‌جنسگرای آفریقایی-آمریکایی و مکزیکی-آمریکاییه. دوستی با این زن به رشدِ نویسنده کمک کرده، چون باعث شده تا هم اونو درک کنه و هم از تفکراتش چیزی یاد بگیره. یاد گرفته که بعضی چیزایی که قبلاً میگفته یا می‌پرسیده میتونه آزارنده باشه. یادگرفته که تعصباتِ ناآگاهانه ای که در طولِ زندگی کسب کرده رو زیرِ سؤال ببره، هرچند این کار کمی هم براش ناخوشایند باشه. این دوتا خیلی با هم خوشن، شبا تا دیروقت با هم حرف میزنن، با هم به گردش میرن و توی کنسرتهای بریتنی اسپیرز (Britney Spears) شرکت میکنن. اگه تصمیم نمیگرفت از اون پیله ای که توش بزرگ شده بود پاشو بیرون بذاره، چه بسا هیچ وقت این تجربه‌های مشترکو با هم نمیداشتن.پس از خودت بپرس آیا هنوز توی اون محدوده‌ی امنی هستی که همه مثلِ خودت فکر میکنن، مثلِ خودت تیپ میزنن، مثلِ خودت رفتار میکنن؟ آیا توی زندگیت از تفاوتها استقبال میکنی؟ برای انجامِ این کار راههای آسونی وجود داره. برای خودِ نویسنده، اصلی‌ترین مرحله تغییرِ کلیساش بوده. یه روز، اون و همسرش متوجه میشن که 99 و 9 دهمِ درصد از شرکت‌کننده‌های کلیساشون توی محله‌ی ثروتمندِ بل اِیر (Bel Air) رو افرادِ سفیدپوست تشکیل میدن، در حالی که جامعه‌ی مسیحیت این شکلی نیست. برای همین تصمیم میگیرن بگردن دنبالِ کلیسایی که از فرهنگهای مختلف با صلح و دوستی کنارِ هم گرد اومده باشن و نماینده‌ی واقعیِ امتِ مسیح باشن.برای ایجادِ تغییر، اول از همه باید از زندگی توی جمعِ‌ محدودی که شبیهِ خودتن و مثلِ خودت فکر میکنن دوری کنی. تفاوت رو با آغوشِ باز بپذیر. به زندگیت به چشمِ یه کتاب نگاه کن. چقدر یکنواخت میشد اگه همه‌ی شخصیتهای کتاب مثلِ هم بودند!تجسمِ آرزوها و رؤیاها باعث میشه همیشه متمرکز باشی و رو به جلو حرکت کنینویسنده توی نوجوونی عاشقِ یه بازیگر میشه به اسمِ مت دیمون (Matt Damon). بارها و بارها فیلمِ ویل هانتینگِ نابغه (Good Will Hunting) رو تماشا میکنه و خودشو مجاب میکنه که یه روزی باهاش ازدواج خواهد کرد. مراسمِ ازدواجشون و حتی اینکه بچه‌هاشون چه شکلی هستن رو با تمامِ جزئیاتش تصور میکنه.چند سال بعد، وقتی به لس آنجلس نقلِ مکان می‌کنن، داشته برای یه مؤسسه‌ی مکزیکی به عنوانِ مسئولِ تدارکات کار میکرده که متوجه میشه مت دیمون از اون‌وَرِ اتاق داره به سمتش میاد. قلبش شروع میکنه به تپیدن. انگار واقعاً توی تقدیرش این اتفاق نوشته شده بوده! وقتی دیمون بهش میرسه، باهاش صحبت میکنه. نویسنده با خودش میگه: «تصوراتم داره محقق میشه!» و بعد دیمون میگه: «ببخشید، میشه لطفا‌ً بگید سالنِ مراسم از کدوم طرفه؟»خب، ظاهراً خیال‌بافی‌های نوجوونیش جواب نداده بود. اما داشتنِ یه هدفِ واضح طوری که بتونی کامل تجسمش کنی یه راهِ خیلی عالیه برای موندن توی مسیر.نویسنده اوایلِ شروع‌به‌کارش، فانتزی‌ش شده بود خریدِ یه کیفِ برندِ لوئی ویتان اسپیدی (Louis Vuitton Speedy). قیمتِ این کیف بالای هزار دلار بود و اونم اون موقع وضعِ مالیش خراب بود. اما این کیف نمادِ همه‌ی چیزایی بود که دلش میخواست؛ یعنی جذابیت، شیک‌پوشی و موفقیت. برای همین به خودش قول داد که با اولین دستمزدِ 10 هزار دلاری‌یی که بابتِ مشاوره از کسی بگیره، اون کیفو بخره.سالهای اول از مشتریا 700 دلار میگرفت، بعد شد 1500 دلار، بعد هم کمی بیشتر. هربار که با کسی قرارِ‌ مشاوره میذاشت، یا طرحِ کسب‌وکار ارائه میداد یا تدارکِ مراسمی رو برعهده میگرفت، فکرِ کیفِ لوئیس ویتان بهش انگیزهمیداد. روزی که برای اولین بار یه چکِ 10 هزار دلاری دستمزد گرفت، یکراست رفت سمتِ مغازه. وقتی کیفِ دلخواهشو روی دوشش مینداخت و قدم میزد، بیشتر از هر زمانی احساسِ غرور و افتخار میکرد.تمرکز روی کیفِ موردِ علاقه‌ش بهش کمک کرده بود تا به رؤیاش برسه.اگه درباره‌ی ثروتمند شدن و موفق شدن خیالپردازی میکرد، شاید احساسِ بی‌عرضگی بهش دست میداد. اما هدفِ خریدنِ یه کیفِ خاص در کنارِ تعیینِ مسیرِ رسیدن به اون هدف،‌ یعنی دستمزدِ 10 هزار دلاری، به این معنا بود که این فانتزی واقعاً بهش انگیزه داده بوده تا جلو بره.بنابراین، اگه هدفی برای خودت داری، تا میتونی واضح و ملموسش کن. اونو با جزئیاتِ تمام بنویسش. روش تمرکز کن. تجسمش کن. چه احساسی داری وقتی که به وزنِ دلخواهت میرسی و لباسِ موردِ علاقه‌ت دوباره به تنت میخوره؟ اولین روزِ کاریت توی شغلِ رؤیاییت چجوریه؟وقتی اوضاع سخت میشه، روی اون هدف تمرکز کن تا یادت بمونه که باید به حرکت ادامه بدی.تو فقط یه بار فرصتِ زندگی کردن داری. پس اگه احساس میکنی عمرت داره میگذره دست نگه دار. دست نگه دار از کنار اومدن با کمتر از چیزی که واقعاً مستحقشی. دست نگه دار از این تفکر که اگر من فلان شغل، فلان همسر، فلان خونه یا ماشینو میداشتم، میتونستم تبدیل به همون شخصی بشم که توی رؤیاهام تصور میکردم. به جای این &quot;اگر&quot; ها، زندگیتو به دست بگیر و اتفاقاتِ بعدی رو به کنترلِ خودت دربیار. فقط تویی که قدرتِ تعیینِ سرنوشتتو داری.در آخر، يک جمله طلایی از ايلان ماسک :</description>
                <category>Amin Javid</category>
                <author>Amin Javid</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 18:08:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب در کافه‌ی اگزیستانسیالیستی : نوشته: سارا بیک‌ول</title>
                <link>https://virgool.io/ketaba/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D9%84-fxvbbmsw3j52</link>
                <description>معرفی و خلاصه کتاب در کافه‌ی اگزیستانسیالیستی : نوشته: سارا بیک‌ول فلسفه برای خیلی از آدما موضوعی به کل جدا از زندگی به حساب میاد. شاید  توی ذهن این آدما، نماد فلسفه یه مرد پیر با ریش بلند باشه که گوشه‌ای توی  یه غار دور افتاده نشسته و درباره طبیعت فکر می‌کنه؛ ولی، اگزیستانسیالیسم  از اساس فرق داره.خلاصه متنی رایگان کتاب در کافه‌ی اگزیستانسیالیستییک کوکتل زردآلو، ژان پل سارتر رو وارد مسیر اگزیستانسیالیسم کردبرای اکثر ماها، اگزیستانسیالیسم واژه ای مبهم با ایده هایی غم انگیز و تاریک درباره پوچی زندگیه. اما شاید براتون جالب باشه که بدونید اگزیستانسیالیسم با چیزی بسیار شاد شروع شد، با یک کوکتل زردالو!اواخر سال ۱۹۳۲ میلادی، ژان پل سارتر به همراه نامزش سیمون دو بوار و یکی از دوستانش به اسم ریموند ارون (‌  Raymond Aron )‌ در کافه ای در پاریس نشسته و مشغول خوردن کوکتل بودن. هر سه نفر اونا هم توی پاریس از رشته فلسفه فارغ التحصیل شده بودن. چارت تحصیلی اونا توی دانشگاه الهام گرفته از سوالاتی بود که از زمان افلاطون تا حال ذهن فلاسفه رو به خودش درگیر کرده بود:مثلا اینکه از کجا میشه فهمید چیزها واقعی هستن یا نه؟ یا چطور میشه فهمید که ایا چیزی رو به قطعیت می دونیم یا نه؟اما هر سه تای اونا از این سوالا خسته و انگار تشنه ی چیزی جدید برای صحبت بودن، منتهی سوال این بود که خب، چه راه های متفاوتی توی فلسفه میشه پیدا کرد.سارتر و دو بوار از زمان فارغ التحصیلی توی فرانسه تدریس می کردن و ایده جدیدی هم نداشتن اما ارون انگار یه چیزایی توی ذهنش داشت. اونکه بعد از فارغ التحصیلی برای ادامه تحصیل به المان رفته بود با فلسفه ای جدید و متفاوت به نام پدیدار شناسی اشنا شده بود. چیزی که پدیدارشناسی رو جذاب میکرد این بود که از بحث های انتزاعی و متافیزیکی خشکی که توی دانشگاه خونده بودن فاصله میگرفت و در عوض درباره زندگی روزمره و چیزهای واقعی حرف می زد.ارون بهشون گفت: به کمک پدیدارشناسی میشه حتی یه کوکتل زردالو رو هم فلسفی کرد!سیمون و ژان شگفت زده شدن.سارتر بلند شد و مستقیم به کتاب فروشی رفت تا هر چی کتاب با موضوع مرتبط رو می تونه پیدا کنه، که خب تنها یه کتاب گیرش اومد. سارتر اون کتاب رو زیر و رو کرد ولی اطلاعاتی زیادی از اون به دستش نیومد، به خاطر همین در نهایت تصمیم گرفت که مثل ارون به برلین بره و برای یکسال اونجا مطالعه کنه. اونجا سارتر تونست تمام چیزهایی که می‌خواست رو بفهمه، اونا رو با ایده های بقیه فیلسوف‌ها و افکار خودش قاطی کنه تا وقتی در سال ۱۹۳۴ به پاریس برمیگرده، فلسفه خودش رو ابداع کرده باشه: یعنی  اگزیستانسیالیسم.اگرچه سارتر سال پرباری در برلین سپری کرد اما به طور موازی شهر دیگه ای تو آلمان تبدیل به قلب پدیدارشناسی شده بود، شهر فرایبورگ.فرایبورگ پایتخت یک فلسفه جدید بود: پدیدار شناسیدر اوایل قرن بیستم دانشگاه شهر فرایبورگ تبدیل به مرکز پدیدارشناسی جهان شده بود و دانشجوها از همه جا میومدن تا پیش ادموند هوسرل ( Edmund Husserl  ) استاد فلسفه دانشگاه، با این رویکرد جدید اشنا بشن.خب ما تا اینجا چند بار به پدیدارشناسی اشاره کردیم اما این پدیدار شناسی چیه؟پدیدار شناسی در واقع بیش از اونکه یک نظریه باشه، شیوه ای برای توصیف پدیده هاست. این پدیده ها می تونن هر چیزی باشن، از یک رویداد تا حتی احساس ما به یک شی. منظور از توصیف کردن هم دادن هر گونه اطلاعاته که از مواجهه با اون پدیده به دست میاد.مثلا کوکتل زردآلو؛ فلسفه کلاسیک احتمالا درباره کوکتل زردالو می پرسه که ایا این کوکتل وجود داره یا ساخته ذهن ماست؟ نه اینکه اشکالی داشته باشه اما احتمالا شما همینطور که درگیر اثبات وجود نظری اون کوکتل هستید مزه مزه شم میکنید. خب چرا بیخیال اثبات وجود نشیم و به خود این نوشیدنی خوشمزه که توی دست ماست توجه نکنیم؟برای توصیف یه کوکتل ممکنه شما با اطلاعاتی مثل &quot;باریستا چطوری اون رو درست کرده&quot; یا &quot;زردالوش تو کدوم منطقه پرورش داده شده&quot; شروع کنید یا حتی درباره خاطرات قبلیتون از کوکتل های دیگه حرف بزنید، اما چنین پیشفرض هایی به شما کمک نمی کنن که در مورد یک کوکتلِ خاص  هم بتونین صحبت کنید.به خاطر همین، هوسرل پیشنهاد میده که ما باید ازشیوه ای به نام کنار گذاشتن قضاوت استفاده کنیم.یعنی همه پیشفرض ها رو کنار بذاریم تا بتونیم پدیده ای که جلوی ماست رو به وضوح ببینیم. اینکار به عقیده هوسرل باعث میشه که ما خود پدیده رو ببینیم.اما اصلا چرا باید چنین کاری بکنیم؟ این کار اول از همه به ما کمک میکنه تا واضح تر چیزها رو ببینیم. مثلا بیماری رو تصور کنید که بخواد برای توصیف دردش از یه سری پیشفرض های کلی استفاده کنه. این کار به پزشک اون کمکی نخواهد کرد. بیمار باید به طور واضح دردی که همین الان داره رو برای دکترش توصیف کنه تا اون بتونه تشخیص دقیقی بده.پدیدارشناسا به جای تشخیص بیماری، دنبال فهم کامل زندگی بودن و هوسرل و پیروانش به مسیری که می رفتن حسابی اعتماد داشتن. اونا از اطلاعات غیر واقعی و تخیلی اجتناب میکردن. مثلا یک پدیدارشناس نمی تونه برای توصیف یک قطعه موسیقی از صفتی مانند« دوست داشتنی» استفاده کنه بلکه باید از جزییات بیشتری بهره ببره مثلا بگه یه موسیقی سوزناک یا حزن انگیزه عهدر سال ۱۹۱۸، پدیدارشناسا با مرد جوانی اشنا شدن که تاثیری شگرف روی پدیدارشناسی گذاشت و اون شخص کسی نبود جز مارتین هایدگر(Martin Heidegger  )‌هایدگر، همزمان یک فیلسوف بزرگ و یک مرد ضعیف به دنیا اومده بودخیلی از دانشجوها از اساتیدشون پیشی میگیرن و چیزی کاملا متفاوت از اموزه های اونا خلق می کنن. این اتفاق دقیقا درباره هوسلر و شاگرد نخبه ش، هایدگر هم افتاد. مارتین هایدگر در سال ۱۹۲۷ با کتابش، وجود و زمان، کل فلسفه رو دگرگون کرد.هایدگر به عنوان شاگرد هوسرل یاد گرفته بود که برای نگاه کردن به اشیا پیشفرض ها رو کنار بذاره تا بتونه واضح و اشکار ببینه. مثلا درباره یه فنجون قهوه بگه که اون قهوه «غلیظ و تیره است» اما توی کتاب وجود و زمان، هایدگر سوالی به مراتب مهم تر رو مطرح کرد، اینکه خود فعل «است یا بودن» به چه معناست؟هایدگر باور داشت که هوسلر و دیگران با نادیده گرفتن وجود، اشتباه بزرگی رو انجام داده بودن. فلاسفه عادت داشتن که خودشون رو به عنوان تماشاگر جهان ببینن و همیشه از بیرون سوال بپرسن. هایدگر مطرح کرد که برای سوال پرسیدن قبل از هر چیز خود ما باید وجود داشته باشیم. به همین خاطر هم وجود قبل از طرح هر گونه پرسشی اهمیت پیدا میکنه.همینطور هایدگر متوجه عادت دیگه ای توی فیلسوفان معاصر خودش شد، اینکه اونا خودشون رو از جهانی که توصیف میکردن، جدا می‌شمردن، انگار که از سوراخ کلید یه در مشغول تماشای جهان باشن. هایدگر مطرح کرد که ما در کنار چیزهایی که مشاهده میکنیم وجود داریم، علاوه بر این، ما با اونا در ارتباطیم.تا قبل از سال ۱۹۲۹ هایدگر به واسطه کتاب و سخنرانی هاش حسابی معروف شده بود اما علیرغم همه نبوغش، شخصیت اون، شخصیت ضعیفی بود.شاید بشه گفت بدترین مثال ممکن برای این ویژگیِ هایدگر، سال ۱۹۳۳ بود، یعنی وقتیکه ریاست دانشگاه فرایبورگ رو قبول کرد. قبول کردن این پوزیشن در اون زمان نیازمند عضویت در حزب نازی و در نتیجه اخراج همه یهودی ها از دانشگاه بود. این تصمیم هایدگر روی بسیاری از اطرافیانش از جمله استادش هوسرل که از قبل اخراج شده بود تاثیر منفی زیادی گذاشت.هایدگر بعدها اعلام کرد عضو حزب نازی نبوده و عقاید اونا رو به غلط متوجه شده ولی در سال ۲۰۱۴ تعدادی از دست نوشته های اون منتشر شد که منطبق بر دیدگاه ها و ارزش های نازی‌ها بودن و نشون میدادن که هایدگر صرفا به خاطر ریاست دانشگاه عضوی از نازی ها نشده بود.عضویت هایدگر در حزب نازی باعث افول اون هم شد، همینطور همه دوستا و همکارانش هم ترکش کردن و تنهاش گذاشتن. ژان پل سارتر درباره هایدگر میگه، این افکار هایدگر نبودن که اون رو تعریف میکردن بلکه اعمالش بودن.اگزیستانسیالیسم درباره بار آزادی و مسئولیت پذیریهسارتر علاوه بر فیلسوف بودن، یه نویسنده بود و نوشته های اون درباره اگزیستانسیالیسم به خصوص روایت هایی که از زندگی واقعی برای مطرح کردن ایده های جدیدش استفاده می‌کرد، برای مردم بسیار جذاب بود.منطقی هم بود، چراکه اگزیستانسیالیسم در واقع به معنی ازادی در زندگی فردی‌ همین ادم‌هاست.همونطور که پدیدار شناسی نوع نگاه به اشیا رو به چالش می کشید، اگزیستانسیالیسم هم پیشفرض‌ها درباره اونچه که ما رو، به عنوان انسان تعریف می کنه مورد سوال قرار میداد. عوامل زیادی از بیولوژی، فرهنگ و تاریخچه شخصی زندگی ما، روی اینکه ما کی هستیم تاثیر می‌ذارن اما هیچکدوم از اینا لزوما ما رو تعریف نمی کنن.برعکس، ما ازادیم که از طریق انتخاب هایی که میکنیم خودمون رو تعریف کنیم.همونطور که سارتر میگه: وجود به ذات مقدم تره.وقتی ما وجود داشته باشیم شروع می‌کنیم ذات خودمون رو از طریق کارهایی که میکنیم شکل بدیم.سارتر برای اینکه ایده خودش رو خلاصه کنه به روایتی درباره اشغال فرانسه به دست المان نازی در جنگ جهانی دوم اشاره میکنه. یکی از شاگردان قدیمی اون ازش مشورت می‌خواست. اون قصد داشت که به ارتش ملحق شه و علیه نازی ها بجنگه اما این کار، به معنی تنها گذاشتن مادرش می بود.اون باید چیکار میکرد؟مثل اکثر ما، سارتر گفت که اون دانشجو باور داشت توی مجموعه از چیزا محصور شده؛ از اخلاقیات و روانشناسی بگیر تا تجربه زندگی خودش. اما هیچکدوم از اینها به معنی واقعی حصار نیستن بلکه صرفا بخشی از موقعیت هایی هستن که اون ادم توشون قرار گرفته بوده. واقعیت این بود که هیچ حصاری دور اون ادم نبود و می تونست ازادانه هر کاری رو که میخواست انجام بده.ازادی یه مسئولیت بزرگه. اگه کسی به شما نگه چه کاری بکنید یا نکنید، تنها کسی که در قبال کارهایی که می‌کنید مسئوله، خود شما هستین. اما چیزی که مهمتره اینه که بدونید کارهای شما عواقبی دارن. شما می تونید تلاش کنید که از این عواقب فرار کنید و خودتون رو گول بزنید که کس دیگه ای مسئول کارهای شماست اما در طول زمان این کارهایی که میکنین، شما رو تعریف میکنن. فرار کردن از مسئولیت ها در نهایت از شما انسان غیر اصیلی می‌سازه.بنابراین توصیه سارتر به دانشجوش خیلی ساده بود: بین گزینه‌هات انتخاب کن و توی این انتخاب خودت رو بساز.برای سارتر و دوبوار، اگزیستانسیالیسم چیزی بیشتر از فلسفه بود؛ یعنی یک شیوه زندگی.سارتر و دوبوار تشنه این بودن که مصادیق فلسفه و ایده‌ال های خودشون رو  توی زندگی پیدا کنن. این اتفاق با شروع رابطه اونا اغاز شد. اونا وقتی که دانشجو بودن عاشق هم شدن و عشق، هر روز بین شون محکم تر شد. برای اکثر ادما ازدواج مرحله بعدی رابطه به حساب میومد اما از نظر سارتر و دوبوار ازدواج صرفا پذیرفتن ظاهری نقش‌های جنسیتی، جمع کردن مال و اموال و دروغ گفتن به یکدیگه بود. اونا ازدواج رو نه دوست داشتن نه با فلسفه و ایده‌ال هاشون درباره ازادی و انتخاب مطابقت داشت.پس اونا چیز دیگه ای رو انتخاب کردن. یه روز غروب در سال ۱۹۲۹ کنار هم نشستن و با هم قرار گذاشتن که برای دو سال با هم توی رابطه باشن. البته یک رابطه ازاد. اگه همه چیز توی این مدت خوب بود، به رابطه شون ادامه بدن اگرم نه که از هم جدا بشن.نتیجه این بود که نه تنها دو سال بعد از اون عالی بود بلکه این دو نفر تا ۵۰ سال بعد یعنی ۱۹۸۰ که سارتر در گذشت با هم بودن.سارتر و دوبوار علاوه بر زندگی شخصی توی کار هم با هم شریک بودن. از یه طرف هر دو تاشون نویسنده بودن و زندگیشون چه توی خونه چه بیرون از خونه به نوشتن مقاله و کتاب توی کافه ها و کتابخونه ها میگذشت. اون دوتا مخاطب و ویراستار همدیگه هم به حساب میومدن و همواره دیگری رو به نوشتن بیشتر و بهتر تشویق میکردن.همینطور سارتر و دوبوار از هم حمایت میکردن تا توی مسیر رسیدن به ایده‌هاشون قدم بردارن. از طرف دیگه، از اونجایی که اگزیستانسیالیسم فلسفه‌ای برای ازادی بود، انسان هایی که خواستار تغییر در جهان بودن رو تحت تاثیر قرار میداد. جنبش های دانشجویی و کارگری ۱۹۶۸ در پاریس الهام گرفته از ایده های اگزیستانسیالیستی بود و به طور طبیعی سارتر و دوبوار هم توی اونا مشارکت داشتن چرا که یکی از نتایج فلسفه اونا، فعالیت‌های سیاسی بود.اما اجازه بدید فعلا کمی به عقب برگردیم و بررسی کنیم که چرا تعهد این دو نویسنده به ایده‌ال‌هاشون توی دوران سختی که داشتن، کمتر که نمیشد هیچ، بر عکس بیشتر هم میشد. مثلا هنگام فتح فرانسه به دست المان های نازی در جنگ جهانی دوم.جنگ، زندگی اگزیستانسیالیست‌ها رو زیر و رو کرد اما نتونست جلوی کار اونها رو بگیرهدر طول سال ۱۹۳۹ جنگ و اضطراب ناشی از اون همه جا رو فتح کرده بود. بعد از اشغال لهستان بدست المان در ماه سپتامبر فرانسه و انگلستان علیه المان اعلام جنگ کردن، همزمان زندگی مردم عادی در اروپا زیر و رو شد.سارتر باید به جنگ اعزام میشد اما مشکل بینایی او موجب شد که به خط مقدم اعزام نشه و پشت جبهه مشغول به خدمت بشه با این حال اون در سال ۱۹۴۰ اسیر و به کمپ پی او دبلیو (  POW )‌ تبعید شد. اونجا سارتر تونست کتاب وجود و زمان هایدگر رو بخونه، اتفاقی که براش بسیار الهام بخش بود.برای دوبوار هم توی این مدت فلسفه مثل داروی ارام بخش بود. اون در پاریس اشغال شده که به سختی اب و غذا توش پیدا میشد باقی موند و شروع به خواندن کتاب های هگل (‌ Hegel )‌ وکیِرکِگارد (  Kierkegaard)  کرد.در همین زمین، نوشتن و مطالعه‌ی زیاد، وضعیتچشم سارتر رو بدتر کرد. وقتی اون برای درمان پیش چشم‌پزشک فرستاده شد تونست خیلی ساده فرار کنه و به پاریس، پیش دوبوار برگرده. یادداشت های او در طول این مدت هم تبدیل به شاهکارش یعنی کتاب هستی و نیستی در سال ۱۹۴۳ شد.توی این کتاب سارتر ادعا میکنه که ما عملا هیچی نیستیم به جز چیزی که تصمیم میگیریم به واسطه‌ی کارهامون باشیم. اما این حد از ازادی میتونه سرگیجه اور باشه، مثل نگاه کردن از لبه یک پرتگاه. شما به پایین نگاه میکنید و سرتون گیج میره، حسی که با ترس پایین افتادن شدیدتر هم میشه. ازادی برای انجام این کار خودش وحشت اوره و تنها پایین پریدنه که همزمان اضطراب و ازادی رو از شما میگیره.سارتر میگه ما از راه های مختلف تلاش میکنیم که از زیر بار مسئولیت ازادی توی زندگی فرار کنیم. مثلا زنگ ساعت. ما ترجیح میدیم یه صدای وحشتناک رو بشنویم تا اینکه خودمون تصمیم بگیریم بیدار شیم یا به خوابیدن ادامه بدیم. این کار به ما اجازه میده خودمون رو گول بزنیم که ازاد نیستیم و در نتیجه زندگیمون ساده تر بشه.ما سراغ راه های دیگه ای هم میریم. مثلا یه مستخدم کافه رو تو پاریس در نظر بگیرید که وقتی می خواد از بین میزها رد بشه به سخت ترین شکل ممکن به بدن خودش کش و قوس میده. اون توی زندگی عادی اینجوری راه نمیره اما با این حرکت موقع کار میتونه خودش رو فریب بده که دیگه ازاد نیست. اون الان یه مستخدمه و گرفتار سختی شده. نه اینکه اینکارها اشکالی داشته باشن، بلکه صرفا راه های فراری هستن که ما به کمک اونا بتونیم خودمون رو فریب بدیم که ازاد نیستیم.فرانسه‌ی بعد از جنگ، به واسطه اگزیستانسیالیسم متجدد شدبعد از پایان فاجعه جنگ یک چیز مسلم بود. اروپای قدیم دیگه وجود نداشت. اینده نیازمند طرز فکرهای تازه بود و اگزیستانسیالیسم می‌تونست این نیاز رو بر طرف کنه.در سال ۱۹۴۵ محبوبیت اگزیستانسیالیسم سر به فلک کشید. در ۲۸ ام اکتبر سارتر یک سخنرانی در پاریس کرد که توی اون ازدحام جمعیت حاضرین وحشتناک بود. صندلی ها شکستن و خیلی از مردم، از فشار و گرما بیهوش شدن و خبر سخنرانی همه جا پیچید. طولی نکشید که همه جا از سارتر و فلسفه اون صحبت میشد.محل زندگی سارتر و دوبوار در پاریس تبدیل به مرکز اگزیستانسیالیسم توی دنیا شده بود. این دو نفر بیشتر زندگی خودشون رو توی کافه ها می‌گذروندن، توی کافه ها می‌ نوشتن، غذا می خوردن، با دوستاشون، نویسنده های دیگه، هنرمنداو دانشجوها قرار می‌ذاشتن و شب که می‌شد به انواع موسیقی ها گوش می‌دادن.اون شهر به معنای واقعی کلمه یه ضدفرهنگ بود. دوبوار قصه‌ی جالبی داره که می‌تونه اون فضا رو بهتر از هر چیزی توصیف کنه: یه روز وقتی به همراه دوستش توی بالکن یه کافه نشسته بودن مرد ثروتمندی وارد شد. دوست دوبوار که هنرمندی فقیر و الکلی بود، وقتی مرد ثروتمند از کافه خارج شد، با احساس خجالت و شرمندگی رو به دوبوار کرد و گفت، اون برادرمه و یه بانک داره! تا این حد عجیب! شاید چنین ضدفرهنگی این روزا عجیب نباشه که کسی از داشتن نسبت فامیلی با یه آدم ثروتمند شرمسار باشه، اما اون زمان جمع شدن ادم هایی با این همه تفاوت در یک مکان اتفاق رایجی به حساب نمی‌یومد.اگرچه اگزیستانسیالیسم توی پاریس مستقر بود با این حال طرفدارای اون به چیزهای امریکایی علاقه داشتن. مثلا موسیقی امریکایی خیلی پرطرفدار بود چون یه جورایی نشونه نافرمانی و امید محسوب میشد.اگزیستانسیالیسم در اون زمان یه فلسفه‌ی بزرگ بود و دقیقا توی همون دوران بود که سارتر و دوبوار دوست مهم جدیدی پیدا کردن: آلبر کامو.آلبر کامو اول دوست سارتر و دوبوار بود، اما بعد تبدیل به مخالف اونا شددر سال ۱۹۴۳ سارتر و دوبوار با یک نویسنده فرانسوی-الجزایری  به نام البر کامو دیدار کردن. کامو مردی خوش چهره، گرم، با مزه و احساساتی بود و این سه نفر خیلی زود تبدیل به دوستانی صمیمی شدن.اگرچه کامو خودش رو به عنوان یک اگزیستانسیالیست معرفی نمیکنه اما نوشته ها و اثار اون پر از المان‌های اگزیستانسیالیستی هستن. همچنین کامو به هر چیزی مقداری پوچی اضافه می کرد. مثلا کتاب معروفش، اسطوره سیزف که توی اون کامو به داستانی از ادیسه هومر اشاره می‌کنه. توی این داستان پادشاهی به نام سیزف توسط خدایان محکوم میشه که به عنوان مجازات، سنگی رو از کوه بالا ببره، هر زمان به بالای کوه رسید سنگ پایین میوفته و این چرخه تا ابد ادامه داره.کامو معتقد بود که ما مثل سیزف، مشغول یه سری کار هستیم، بدون اینکه درباره اونا فکر کنیم. اما، هر چند وقت یه بار متوقف میشیم و از خودمون می پرسیم که خب، کجا داریم میریم؟توی این لحظات ما دو تا انتخاب داریم: یا ادامه بدیم یا تسلیم بشیم و همه چیز رو رها کنیم. ادامه دادن یعنی اینکه بپذیریم هیچ کدوم از کارایی که ما میکنیم معنایی ندارن، البته این نگاه از نظر کامو افسرده‌کننده نیست، صرفا پوچه. کامو معتقده که سیزف هم همین نگاه رو نسبت به مجازات خودش داشته.در طرف دیگر سارتر و دوبوار با کامو مخالف بودن. اونا میگفتن کارهایی که ما توی زندگی می کنیم بی‌معنی نیستن بلکه معنا برای هر فردی متفاوته و اینکه ما به زندگی بگیم پوچ کمکی به ما نمی کنه.اختلاف جدی دیگه بعدی بین کامو و  سارتر و دوبوار در سال ۱۹۴۵، پس از ازادی پاریس از اشغال المان ها به وجود اومد. کمی بعد از ازادی شهر دادگاه ها برقرار و افرادی که با نازی ها همکاری داشتن توی اون دادگاه ها به مرگ محکوم شدن. کامو به شدت با مجازات مرگ برای این ادما مخالف بود اما سارتر و دوبوار معتقد بودن که برای پاکسازی شهر چنین خشونتی لازمه، از نظر اونا کامو بیش از حد ایده‌ال گرا بود.جنگ، دیدگاه های سیاسی اونها رو عوض کرده بود و دوستی شونم، کم کم کمرنگ تر شد تا اینکه توی دهه ۵۰ به کلی از بین رفت.در همین مدت، سیمون دوبوار، داشت به استفاده از اگزیستانسیالیسم برای مطالعه حوزه‌ای که کمتر به اون پرداخته شده بود فکر میکرد، یعنی زندگی زنان.در میان همه اثار اگزیستانسیالیستی، کتاب «جنس دوم» بیش از همه به طور مستقیم با تجربه زندگی سر و کار داشتهاگزیستانسیالیسم به هر چیزی توی زندگی قابل تعمیمه. اگه اینطوری فک کنیم پس بعد از مطرح شدن اگزیستانسیالیسم در دهه چهل، چیزهای زیادی برای اکتشاف باقی نمی‌موندن درسته؟ نه! اینطور نبود.در سال ۱۹۴۹، کتاب فوق العاده سیمون دوبوار با عنوان جنس دوم منتشر شد که به بررسی زندگی نادیده‌گرفته شده‌ترین گروه انسان‌ها در اون دوران یعنی زنان میپرداخت.دوبوار توی کتابش  به تجربه زن بودن در جهان اشاره کرد، تجربه ای که به کل از مرد بودن متفاوته. این تفاوت ها از همون سنین کودکی اغاز و برای زنان عادی در نظر گرفته میشن اما دوبوار معتقد بود که چیزهای عادی ای که به عنوان پیشفرض برای زنان تعریف میشه بیشتر افسانه است تا واقعیت و همه شون باید از زنان زدوده بشن.برای مثال، توی بچگی پسرها و دخترها جوری اموزش می‌بینن که متفاوت از هم رفتار کنن. پسرها تشویق میشن که فعال باشن اما به دخترا گفته میشه روی ظاهر خودشون جوری که دیده میشن تمرکز کنن. اتفاقی که تاثیرش تا بزرگسالی روی زنان می مونه.همینطور اونا یاد میگیرن که دیدگاه مردان رو بپذیرن. دو بوار این ایده رو از هگل گرفته بود. هگل میگه وقتی دو نفر با هم ارتباط برقرار میکنن، ناخوداگاه انگار یکی در جایگاه ارباب و دیگری در جایگاه برده قرار میگیره. ارباب همه چیز رو از نگاه خودش میبینه اما برده تلاش میکنه دنیا رو از نگاه ارباب خودش بیبنه. اتفاقی که به گفته دوبوار توی زندگی زنان هم رخ میده.دوبوار معتقده که زنان یادمیگیرن دنیا رو از نگاه مردان ببینن و به جای اینکه مثل مردها ازادانه به دنیا نگاه کنن دائما فک می‌کنن در حال دیده شدن هستن به همین خاطر کم کم توی چشم خودشون تبدیل به یک شی میشن.کتاب جنس دوم دوبوار یکی از بهترین کتاب های نوشته درباره زنانه اما ترجمه اون به انگلیسی به حدی ضعیف بوده که در کنار حذفیات موقع چاپ، باعث شده این کتاب به اندازه کافی دیده نشه. با این حال این کتاب امروز جایگاه خودش رو بین نسل جدید به عنوان یک کتاب در حوزه زنان باز کرده. کتابی که بیش از هر اثر دیگه ای با تکیه بر پدیدارشناسی و اگزیستانسیالیسم به مطالعه مهم‌ترین پدیده‌، یعنی تجربه زندگی می‌پردازه.در آخر، يک جمله طلایی از ايلان ماسک :</description>
                <category>Amin Javid</category>
                <author>Amin Javid</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 18:03:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب روانشناسی تصویر ذهنی : نوشته: ماکسوِل مالتز</title>
                <link>https://virgool.io/ketaba/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%90%D9%84-%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%B2-i5bhnlbzuxxh</link>
                <description>معرفی و خلاصه کتاب روانشناسی تصویر ذهنی : نوشته: ماکسوِل مالتز روانشناسیِ تصویرِ ذهنی با اسمِ اصلیِ «سایکو سایبرنتیک»  کتابیه که ماکسوِل مالتز، جراحِ پلاستیک و روانشناسِ قرنِ بیستم در سالِ  1960 منتشر کرد. این کتاب درباره‌ی خود-انگاره‌ی انسانه، یعنی تصوری که آدم  درباره‌ی خودش داره. این تصور چطوری ایجاد میشه و چه تأثیراتِ عمیقی بر  شادی و موفقیتِ شخص داره؟ چطوری میتونیم با استفاده از یه سری اصولِ ماشینی  ذهنمون رو با اطلاعاتِ مناسب تغذیه کنیم و به سمتِ یه زندگیِ رضایت‌بخش  قدم برداریم؟ برای دونستنِ جوابِ این سؤالا با ما همراه باشید.خلاصه متنی رایگان کتاب روانشناسی تصویر ذهنیخودِ گذشته‌تونو توی گذشته رها کنیدشما خودتون رو چجور آدمی میدونید؟ چه تیپِ شخصیتی‌یی دارین؟ چه نقاطِ ضعفی دارین؟ این باورها از کجا نشأت میگیره؟ از قضاوتِ معلما؟ از جمعِ دوستانی که به شما برچسب میزنن؟ یا شایدم از خودتون؟همه‌ی ما تصویری از خودمون و شخصیتِ خودمون داریم. بعضی از این تصورات مثبتن و بعضی منفی. بعضیاشون ما رو به سمتِ جلو هُل میدن و بعضی دیگه مانعِ پیشرفت و تغییرمون میشن. ما برای فهمِ جهان، از داستانها و روایتها استفاده میکنیم. گاهی اوقات توی این روایتها خودمون رو شخصیتِ منفیِ داستان فرض میکنیم بدونِ اینکه به تبعاتِ این انگاره فکر کنیم. حالا وقتش رسیده که خودکارِ ویراستاری‌تون رو بردارید و توی داستانِ خودتون تغییرات و اصلاحاتی ایجاد کنید.اگه میخواید بدونید که: چطور همه‌ی ما هیپنوتیزم شدیم؛ چطور میتونیم توی ذهنمون پیانو تمرین کنیم؛ و چرا من و شما توی ریاضی اونقدرا هم که فکر میکنیم ضعیف نیستیم، این خلاصه‌کتابو تا آخر گوش کنید.ما بر اساسِ تصویری که از خودمون ساختیم رفتار میکنیمهر انسانی یه خود-انگاره داره؛ یعنی توی ذهنش، از خودش و اینکه چجور آدمی هست یه تصویرِ کلی داره. ما بر اساسِ تجربه‌های گذشته‌مون و پیروزی‌ها و شکست‌هایی که در گذشته داشتیم، باورهایی نسبت به خودمون پیدا میکنیم که این باورها مجموعاً خودانگاره‌ی ما رو شکل میدن و بسیار بسیار تأثیرگذارن. بسیار بسیار مهمن. چرا؟ چون آدما درست مثلِ کسی رفتار میکنن که فکر میکنن هستن. اگه شما خودتون رو یه آدمِ شکست‌خورده بدونید، مثلِ شکست‌خورده ها رفتار میکنید و مدام شکست میخورید. و اگه خودتون رو شخصِ موفقی بدونید، همیشه راههایی برای موفقیت پیدا میکنید.اصلاً چرا این باورها و خودانگاره‌های سرنوشت‌ساز توی وجودِ ما شکل گرفتن؟ خب، یه دلیلِ منطقی پشتش هست. مثلاً ممکنه شخصی بعد از طلاقِ پدر و مادرش، توی مدرسه افتِ تحصیلی کرده باشه و برای همین خودشو یه آدمِ شکست‌خورده بدونه. شاید بعضیا با این دست اتفاقات راحت‌تر کنار بیان و خیلی زود به زندگیِ عادی‌شون برگردن. اما بعضیای دیگه اسیرِ دامِ یه خودانگاره میشن که مدام بهشون یادآوری میکنه: تو یه دانش‌آموزِ ضعیفی که نمره‌های افتضاح میگیری. برای همینه که شکل‌گیریِ خودانگاره، خوب یا بد، توی سرنوشتِ زندگیِ ما آدما فوق العاده مهم و تأثیرگذاره.یه مثالِ دیگه بزنیم: نویسنده‌ی این کتاب، آقای مالتز مردی رو میشناخته که از ظاهرِ زشتِ خودش شرمنده بوده. این مرد دماغِ خودشو زیادی بزرگ میدونسته و احساس میکرده گوشاش شبیهِ بادبزنه. علتِ نگرانیِ این شخص این بوده که احساس میکرده دیگران دارن اونو به خاطرِ ظاهرِ خاصش قضاوت میکنن؛ در حالی که توی واقعیت، مردم اونو به خاطرِ ظاهرش قضاوت نمیکردن. این صرفاً خودانگاره‌ی منفیِ خودش بود که باعث شده بود این‌طور احساسِ ناامنی و بدبختی و درموندگی بکنه. تصورِ این شخص از اینکه دیگران دشمنش هستن، باعث شده بود خودش هم متقابلاً دشمنِ دیگران بشه. به عبارتِ دیگه گرفتارِ یه چرخه‌ی معیوب شده بود، البته چرخه‌ای که میتونست با کنار گذاشتنِ خود‌انگاره‌ی منفیش، اونو درهم بشکنه.باورهای منفی ما رو هیپنوتیزم کرده‌ن، تفکرِ منطقی میتونه این باورها رو نقشِ برآب کنه.شاید شما با شنیدنِ کلمه‌ی هیپنوتیزم یادِ یه نمایشِ عجیب و غریب جلوی جمع بیفتید. اما همه‌ی انسانها به نوعی در حالتِ هیپنوتیزم هستن.قدرتِ هیپنوتیزم از باورهای انسان نشأت میگیره و شما تا الان فهمیدید که باورهای قدرتمند چه تأثیری روی انسان و زندگیِ انسان دارن. یکی از دوستای نویسنده به اسمِ دکتر آلفرد آدلر (Dr. Alfred Adler) توی مدرسه ریاضیش ضعیف بود و این باعث شده بود معلمش به این باور برسه که اون هیچ استعدادی توی این درس نداره.آدلر هم این رو به عنوانِ یه حقیقتِ مسلم پذیرفته بود و نمراتی که میگرفت هم ثابت میکرد که حق با معلمشه. اما یه روز، آدلر یهویی راهِ حلِ یه مسأله ی پیچیده رو پیدا کرد. وقتی که راهِ حلو به معلمش نشون داد، معلم متوجه شد که شاگردش مشکلی توی درکِ ریاضیات نداره.  و این باعث شد که اعتماد به نفسِ آدلر خیلی زود بالا بره و توی ریاضی روز به روز بهتر بشه.چه چیزی تغییر کرده بود؟آدلر با باورِ غلطی که درباره‌ی خودش داشت هیپنوتیزم شده بود. تحقیقات ثابت کرده که ماجرای آدلر وصفِ حالِ بسیاری از دانش‌آموزای اصطلاحاً تنبله.ما آدما همه‌مون باورهای منفی و مثبتی داریم که به وسیله‌ی اونها هیپنوتیزم شدیم. پس باید عزممون رو جزم کنیم و بر این پیش‌فرضهای ذهنی که ما رو عقب نگه داشتن غلبه کنیم. برای این کار، فقط کافیه از قدرتِ تفکرِ منطقی استفاده کنیم.باورهای منفیِ شما محصولِ واقعیتها یا تجربه‌های شما نیستن، بلکه نتایجی هستن که شما از اونا گرفتین. بنابراین، برای کنترلِ ذهنِ ناخودآگاهتون میتونید از تفکرِ منطقی و آگاهانه بهره بگیرید.برای از ریشه درآوردنِ باورهایی که به شما حسِ حقارت میدن، از خودتون بپرسید: «چرا». این کار کمکتون میکنه به برداشتهای غلط و غیرمنطقی‌ غلبه کنید، برداشتهایی مثلِ:‌ «من دیروز شکست خوردم، پس امروزم شکست میخورم.» به جای این فکر، میتونید هر روزِ خدا رو یه فرصت ببینید برای یادگیری از گذشته.بدنِ انسان یه ماشینِ موفقیته که راننده‌ش تصوراتِ ماست.خیلیا بدنِ انسانو به ماشین تشبیه میکنن. البته این تشبیه چندان هم دور از حقیقت نیست. درسته که انسان به خودیِ خود ماشین نیست، اما هرکدوم از ما ماشینی داریم که میتونیم در صورتِ نیاز ازش استفاده کنیم.نویسنده اسمِ این پدیده رو سایکو-سایبرنتیک گذاشته؛ به این معنا که مغزِ انسان و دستگاهِ عصبیِ اون یه سازوکارِ خودکار و اتوماتیک داره که با پردازشِ نتایجِ نامطلوب، مسیرِ حرکتشو پیدا میکنه. این نظریه بر اساسِ اصولِ سایبرنتیک طراحی شده. سایبرنتیک علمِ مطالعه‌ی ماشینها و طرزِ کارِ اونهاست.ما با استفاده از نظریه‌ی سایکو-سایبرنتیک میتونیم به یافته‌های جدیدی برسیم و از علت و چگونگیِ رفتارِ آدما سردربیاریم. یکی از این یافته‌ها اینه که آدما یه سازوکارِ ذاتی و درونی برای موفقیت دارن.یه نوزادو تصور کنید که داره تقلا میکنه جغجغه رو بگیره. اون چون تجربه‌ی قبلی‌یی نداشته، نمیتونه به اطلاعاتی که از اون تجربه در حافظه‌ش هست متوسل بشه. برای همین، دستشو خود به خود جلو و عقب میبره تا زمانی که بهش برسه. وقتی که موفق شد این اسباب‌بازی رو بگیره، یا به عبارتِ دیگه به نتیجه‌ی موفقیت‌آمیز دست پیدا کرد، این موفقیتو توی حافظه‌ش ذخیره میکنه برای استفاده‌های بعدی. به مرورِ زمان، مهارتِ گرفتنِ اشیاء رو توی ذهنش پالایش میکنه، به این معنا که به تدریج موفقیتهاشو به خاطر میسپاره و شکست‌هاشو فراموش میکنه.توی ما آدم بزرگا هم نظیرِ همین سازوکارِ موفقیت عیناً وجود داره و ما وقتی تلاش میکنیم به اهدافمون برسیم همین فرایند درحالِ اجراست. اصولاً، فعال‌سازیِ این سازوکار به نفعِ ماست. برای این کار باید از قوه‌ی تصورمون استفاده کنیم.سیستمِ عصبیِ بدنِ انسان نمیتونه بینِ تجربه‌هایی که ما تصورشون میکنیم با تجربه‌هایی که واقعاً اتفاق می‌افتن فرق بذاره. در نتیجه، به اون چیزایی که تصور یا باور میکنیم هم به همون اندازه واکنش نشون میده.دکتر تئودور زنوفون باربر (Theodore Xenophon Barber) استادِ دانشگاهِ واشینگتن دهه‌ی 1950 آزمایشهایی انجام داد که توی اونا، سوژه‌هایی که هیپنوتیزم شده بودن، بدونِ هیچ بیهوشی‌یی و فقط با شنیدنِ این جمله که «شما هیچ دردی رو احساس نمیکنید»، به راحتی عملِ جراحی رو پشتِ سر گذروندند.یا مثلاً آرتور اشنابل (Artur Schnabel)، پیانونوازِ معروف، کسی بود که به ندرت تمرینِ عملی داشت و بیشتر،‌ توی ذهنِ خودش تمرین میکرد. توی گلف‌بازها و تیراندازها هم نمونه‌هایی مشابهِ این داریم.ما میتونیم قوه‌ی خلاقیت‌مون رو شکوفا کنیم و به احساسِ رضایت برسیمدر مسیرِ انجامِ پروژه‌های خلاقانه مثلِ نویسندگی، برخوردن به موانع اتفاقِ طبیعی و رایجیه. مثلاً ممکنه یه نویسنده وسطِ کار ذهنش قفل بشه و ندونه دیگه چی باید بنویسه. اکثرِ کسایی که کارای خلاقانه انجام میدن، میدونن که وقتی این سدها سروکله‌شون پیدا شد تنها کاری که میتونن بکن اینه که آروم بگیرن و منتظر بمونن تا الهاماتِ خلاقانه دوباره بیاد سراغشون.این نگرش کاملاً عقلانی و خردمندانه‌ست. چون آدما مکانیزمِ خلاقیتشون خیلی خاصه. این مکانیزم زمانی فعال میشه که به حلِ یه مشکلِ خاص علاقه‌مند بشیم و راههای برون‌رفت از اون معضل رو آگاهانه بررسی کنیم و هر اطلاعاتی که مربوط به حلِ این معضل میشه رو جمع‌آوری کنیم. بعد وقتی که به اندازه‌ی کافی با مشکل دست‌پنجه نرم کردیم، به نقطه ای میرسیم که هرچی بیشتر فکر کنیم کمتر به نتیجه میرسیم. اینجاست که غریزه‌ی خلاقیتِ ما یهو ظاهر میشه. و بعد این ماییم و بهترین ایده‌هایی که به سرمون میاد، اونم درست زمانی که دست از تقلا برداشتیم.نمونه‌ش توماس ادیسونه، این مخترعِ مشهور. اون هروقت که به یه مسأله ای میرسید که نمیتونست حلش کنه، یه چرتِ کوتاه میزد. بعد از این تنفسِ مختصر، معمولاً راهِ حلی رو که دنبالش بود پیدا میکرد.بنابراین زمانی که قوه‌ی خلاقیت‌مون درست کار نمی‌کنه، بهتره اون رو یه خاموش-روشن بکنیم. یعنی توجه و عمل‌مون رو به یه سمتِ دیگه معطوف کنیم. این مسأله درباره‌ی احساسِ شادی هم صادقه. چطوری؟ الآن بهتون میگیم:اکثرِ آدما شادی رو توی آینده میبینن. ما فکر میکنیم زمانی به شادی میرسیم که ازدواج کنیم، یا یه شغلِ بهتر پیدا کنیم. اما شادی باید توی زمانِ حال به دست بیاد. اول از همه باید اینو بفهمیم که شادی یه احساسِ کاملاً درونیه و محصولِ افکارِ ما و نگرشیه که به اون افکار داریم.اگه ما زمانی که یه راننده پشتِ سرمون بوق میزنه ناراحت بشیم، دلیلش اینه که خودمون انتخاب کردیم که با ناراحتی و رنجش واکنش نشون بدیم، و این، شادی رو از ما میگیره. ما میتونیم عادتِ شادی رو در خودمون به وجود بیاریم. به این صورت که روی نقاطِ مثبت متمرکز بمونیم و منفی‌ها رو رها کنیم.اینجا بازم ادیسون نمونه‌ی خوبیه. اون یه بار آزمایشگاهِ چندین میلیون دلاری‌شو توی آتیش‌سوزی از دست داد و هیچ بیمه‌ای هم نداشت که بهش غرامت بپردازه. با این حال، تصمیم گرفت از غم و نارضایتی دوری کنه و به جاش، فردای همون روز شروع کرد به بازسازیِ آزمایشگاه.حالا میخوایم درباره هفت عاملی که شخصیتِ موفق رو شکل میدن صحبت کنیم.نه موفقیت چیزیه که بشه پیداش کرد و نه شکست چیزیه که یهو سرِ راهمون سبز بشه. به عبارتِ دیگه، هم شکست و هم موفقیت نتیجه‌ی عواملی‌ان که در اعماقِ شخصیتِ شما پنهانن.هرکدوم از  این دوتا، عوامل و دلایلِ مختص به خودشونو دارن. بیاین اول با موفقیت شروع کنیم:اولین عاملِ اصلی برای موفقیت مسیر و مقصدِ مشخصه: همه‌ی انسانها بالاخره دنبالِ یه هدفی هستن، و درست مثلِ یه کوهنورد، باید هدفی داشته باشن تا دنبالش کنن. وقتی یه قله رو فتح کردید، باید به سمتِ یه قله‌ی دیگه پیش برید.دومین عاملِ موفقیت، فهم و درکِ درسته. اکثرِ شکستها ناشی از بدفهمی‌ان. مردم معمولاً ادراکهای حسی‌شون رو بر اساسِ ترسها، اضطرابها و یا خواسته‌هاشون تعبیر میکنن. مثلاً فرض کنید دو تا از همکاراتون دارن با هم گفت‌وگو میکنن و همینکه شما وارد میشین، حرفشونو قطع میکنن. شما باشید چه برداشتی میکنید؟ احتمالِ زیاد نتیجه میگیرید که دارن درباره‌ی شما حرف میزنن، در حالی که احتمالش خیلی کمه. این یه نمونه بود برای اینکه بفهمیم احساساتمون چطور ادراکهای ما رو تحتِ تأثیر قرار میدن.سومین عاملِ ضروری توی موفقیت شهامته. فقط با اقداماتِ جسورانه‌ست که میتونید به رؤیاهاتون تحقق ببخشید. باید دل و جرأتِ ریسک کردن رو داشته باشید، البته ریسکهای حساب‌شده، چون فقط در این صورته که میتونید ایده‌هاتونو عملی کنید. اگه برای اقدام کردن دست رو دست بذارید تا وقتی که صددرصد از همه چیز مطمئن بشید، هیچ وقت به  هیچ جا نمیرسید.چهارمین ویژگیِ افرادِ موفق خیرخواهیه. چون آدمای موفق به مشکلات و نیازها و عزت و آبروی تک‌تکِ انسانها اهمیت میدن.پنجمین عامل، عزت نفسه، چون تا وقتی که فکر کنید که &quot;نمیتونید کاری رو انجام بدید&quot; امکان نداره که موفق بشید. عزت نفس پایین نه تنها یه فضیلت نیست، بلکه تهدیدی برای موفقیت شما هم هست.ششمین عامل، اعتماد‌به‌نفسه که از تجربه‌های موفقِ قبلی به دست میاد. بنابراین خیلی مهمه که پیروزی‌های گذشته‌تون رو به خاطر داشته باشید و شکست‌هاتونو فراموش کنید، چون خاطره‌ی شکست اعتماد‌به‌نفستون رو تضعیف میکنه.و آخرین رکنِ موفقیت هم عبارته از پذیرشِ خود. اگه با خودتون و با عیب‌‌ونقصاتون کنار نیاید، هیچوقت نمیتونید به چیزی که آرزوشو دارید برسید.این هفت‌تا عامل شخصیتِ موفق رو در انسان شکل میدن. حالا میخوایم بریم سراغِ هفت‌تا خصلتی که باعث میشه انسانها شکست بخورن.عواملی که منجر به شکست میشن هفت‌تان:اول از همه، ناامیدیه. ناامیدی وقتی به وجود میاد که شما احساس کنید نمیتونید به یه هدفِ مهم دست پیدا کنید. خب، مسلماً وقتی خودتون رو پیشاپیش از رسیدن به هدف ناتوان بدونید، هیچ وقت  بهش نمیرسید یا لااقل خیلی بعیده که بهش برسید.عاملِ بعدی گستاخیه. البته گستاخ بودن گاهی میتونه به شما توی رسیدن به هدف کمک کنه، اما توی شخصیت‌های شکست‌خورده، تمامِ انرژیِ انسان صرفِ احساساتِ ویرانگری مثلِ نگرانی و پرخاشگری میشه، نه صرفِ یه هدفِ ارزشمند.سومین خصلت، احساسِ ناامنیه، به این معنا که شما احساس میکنی شرایطِ لازم برای موفقیتو نداری. جالب اینجاست که منشأِ احساسِ ناامنی معمولاً ناتوانیِ عملیِ انسان نیست. بلکه محاسباتِ نادرسته. به این معنا که اگه شما برای خودتون یه ایده‌آلِ دست‌نیافتنی بسازید و مدام خودتونو با اون بسنجید، هیچ‌وقت احساسِ اعتماد‌به‌نفس نمیکنید.چهارمین عامل تنهاییه، یعنی احساسِ بیگانگی از دیگران. آدمای تنها خودشونو از محیطهای اجتماعیِ سالم محروم میکنن و در نتیجه نمیتونن برای رسیدن به موفقیت گامی بردارن و تقلایی بکنن.پنجمین عاملِ شکست، عدمِ قطعیت یا اجتناب از اشتباه کردنه که باعث میشه انسان به طور کل هیچ تصمیمی نگیره. این پیش‌فرضِ غلط که «تازمانی که از نتیجه‌ی کار صددرصد مطمئن نشدم، نباید اقدام کنم»، شما رو از پیشرفت و تحققِ هدف روز به روز دورتر میکنه. از اونجا که هیچ مسیرِ صددرصد مطمئنی وجود نداره، شما با یه همچین ذهنیتی هیچ وقت دست به تصمیم‌گیری نمیزنید. البته اینجوری از شکست مصون می‌مونید اما به موفقیت هم نمی‌رسید.ششمین عامل سرزنش کردنه، یعنی برای اینکه شکست‌های فردی‌تونو قابلِ‌هضم و توجیه‌پذیر کنید، شروع کنید به سرزنشِ این و اون.و بالاخره، آخرین عامل هم احساسِ پوچیه، که یکی از عوارضِ شکست هم هست. احساسِ پوچی از این حس ناشی میشه که زندگی کسالت‌باره و هیچ فعالیتی ارزشِ انجام دادن نداره.اگه یک یا چندتا از این هفت ویژگی رو توی خودتون تشخیص میدین، وقتشه که تغییر کنید. توی بخشِ بعدی دقیقاً بهتون میگیم چطوری باید تغییر کرد.به احساساتتون توجه کنید و شخصیتِ واقعیِ خودتونو بروز بدیدوقتی یه جراحتِ فیزیکی برمیدارید، بدنتون روی اون قسمت، یه جای زخم درست میکنه تا از ناحیه‌ی آسیب‌دیده محافظت کنه. بافتی که به طورِ طبیعی روی قسمتِ آسیب‌دیده ایجاد میشه، باعث میشه تا اون قسمت از آسیب‌ِ بیشتر محفوظ بمونه.آدما هم معمولاً تمایل دارن روی احساساتی که جریحه دار شده جای زخم درست کنن تا از آسیبهای بیشتر در امون بمونن. منتها این جای زخمها شما رو فقط از اون شخصی که بهتون آسیب زده مصون نگه نمیدارن، بلکه ممکنه از کلِ آدما جداتون کنن. چون این آسیبها یه سدِ احساسی مقابلتون درست میکنن که شما رو از دوست و دشمن به یه اندازه دور نگه میداره.با این وجود، شما میتونید از طریقِ جراحیِ احساسات، بر این سد غلبه کنید. البته توی جراحیِ احساسات، به جای  چاقوی جراحی، از ابزاری به اسمِ بخشش استفاده میکنید.بخششِ واقعی، درست مثلِ یه چاقوی تیزِ جراحی عمل میکنه و میتونه دردهای کهنه رو از وجودتون قطع کنه و باعثِ التیامِ شما بشه. منتها برای بخششِ واقعی، باید این احساس که بهتون ظلم شده رو فراموش کنید و حتی خودِ عملِ بخشش رو هم فراموش کنید.بعد از اینکه جای زخمهای احساسی یا همون سدهای عاطفی‌‌تونو از میون برداشتید، میتونید شخصیتِ واقعیِ درونی‌تونو بروز بدید. خیلی از مردم از شخصیتِ توداری برخوردارن و این، مانع از اون میشه که خلاقیتِ خودشونو شکوفا کنن و خودِ واقعی‌شونو بروز بدن.برای مثال، تپق زدن موقعِ صحبت یکی از علایمِ تودار بودنه. این لغزشِ کلامی بیشتر توی کسایی دیده میشه که شدیداً سعی دارن روی کلامشون نظارت و مراقبت داشته باشن، و این باعثِ کلی تبعاتِ منفی میشه.این یه نمونه‌ی بارزه تا بفهمید اهمیت دادن به طرزِ تفکرِ دیگران و انتظاراتِ اونا از شما چقدر میتونه بازدارنده باشه.برای اینکه از این احساسِ مخرب راحت بشید، باید حتماً تودار نبودن رو تمرین کنید. همیشه به ما توصیه کرده‌ن قبل از حرف زدن فکر کنیم. اما نکته‌ی جالب اینه که دقیقاً باید برعکسِ اینو انجام بدید. وقتی قبل از فکر کردن حرف بزنید، دیگه مدام با خودتون حساب و کتاب نمیکنید که: آیا اون حرفی که زدم یا اون کاری که کردم درست بود؟ این اولین قدم برای باز کردنِ قفلِ خلاقیته.با استفاده از این دو تا تکنیکِ ساده میتونید توی دنیای پر از مزاحمت، به آرامشِ روحی برسید.تصور کنید توی خونه نشستید و توی سکوت دارید واسه خودتون رمان میخونید. گوشی‌تون زنگ میخوره و شما ناخودآگاه از صندلیِ نرم و راحتتون بیرون میپرید و باعجله به سمتِ گوشی میرید.توی یه چشم به هم زدن، شما از وضعیتِ آرامشِ روحی و ذهنی به یه وضعیتِ ناآرام و پرشتاب میرسید. و عذرتون هم موجهه. زنگِ گوشی یه علامته که شما یاد گرفتید ازش اطاعت کنید. اما حقیقت اینه که مجبور نیستید به گوشی‌تون جواب بدید. میتونید خیلی راحت نادیده بگیریدش.از همین مثال، اولین تکنیکِ رسیدن به آرامشِ روحی به دست میاد: یاد بگیرید از زنگهای مختلفی که دور و برِ شما به صدا درمیان دوری کنید. منظور از زنگهای مختلف، هر محرّکِ مزاحمیه که محیط‌تون رو اشغال کرده. شما شرطی شدید و عادت کردید که به زنگهای اطرافتون جواب بدید.به عنوانِ مثال، هشدارهای پدر و مادر باعث میشه اکثرِ بچه‌ها از غریبه‌ها بترسن. با اینکه این ترس میتونه تا حدودی معقول و مفید باشه، اما تا بزرگسالی هم همراهِ آدم می‌مونه و توی خیلی از آدما حسِ معذب بودن در کنارِ غریبه‌ها رو ایجاد میکنه.غریبه‌ها همون زنگن و ترس و دوریِ ما از اونا همون واکنشیه که یاد گرفتیم نسبت بهشون داشته باشیم.با این همه، ما میتونیم بر این واکنشهای شرطی و از روی عادت غلبه کنیم. چطور؟ با تمرینِ بی‌خیالی. به عبارتِ دیگه، میتونیم یاد بگیریم که با شنیدنِ زنگها خودمونو نبازیم و بذاریم برای خودشون صدا کنن.یکی از راههای آسونِ تمرینِ بی‌خیالی اینه که با تأخیر واکنش نشون بدیم. مثلاً قبل از اینکه به گوشی جواب بدیم، تا سه بشماریم. آروم آروم این زمان رو میتونیم افزایش بدیم تا وقتی که کلاً زنگو نادیده یا بهتر بگم، ناشنیده بگیریم.یکی دیگه از راههای رسیدن به آرامشِ ذهن اینه که توی ذهنتون یه اتاقِ ساکت برای خودتون بسازید که مثلِ یه کنجِ خلوت، شما رو از دنیای بیرون فارغ کنه. میتونید برای چینشِ این اتاق، از هر چیزی که فکر میکنید باعثِ آرامشتون میشه، استفاده کنید؛ مثلاً یه تابلوی زیبا، یا آثارِ هنریِ موردِ علاقه‌تون. حالا هر وقت که فرصتِ  بیکاری پیدا کردید، مثلاً زمانی که سوارِ اتوبوس هستید، واردِ این اتاقِ ذهنی بشید و به آرامش برسید.در آخر، يک جمله طلایی از ايلان ماسک :</description>
                <category>Amin Javid</category>
                <author>Amin Javid</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 17:59:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب مهندسی اجتماعی : نوشته: کریستوفر هدنگی</title>
                <link>https://virgool.io/ketaba/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%81%D8%B1-%D9%87%D8%AF%D9%86%DA%AF%DB%8C-pms5fsbdtcjz</link>
                <description>معرفی و خلاصه کتاب مهندسی اجتماعی : نوشته: کریستوفر هدنگی مهندسی اجتماعی مجموعه‌ای از دانش‌ها و مهارته‌هاییه که  میتونن ما رو در برابر کلاهبردارها ‌آسیب‌پذیر کنن، به شکلی که اکثر مواقع  ما حتی متوجه نمیشیم چه اتفاقی برامون افتاده. منظور از مهندسی اجتماعی  توانایی ذاتی شیرین حرف زدن برای فریب دادن کسی نیست، یه علمه  که به طور  تخصصی ازش استفاده میشه. این کتاب درباره حربه‌ها و تکنیک‌هاییه که برای  کلاهبرداری استفاده میشه و راه‌های در امان موندن ازشون رو تو این خلاصه  کتاب با هم بررسی می‌کنیم.خلاصه متنی رایگان کتاب مهندسی اجتماعیمهندسی اجتماعی راهیه برای تاثیر گذاری روی دیگران بدون اینکه خودشون خبر داشته باشنتا حالا شده چیزی بخرید و کمی بعدش متوجه بشید که اصلا نیازی به اون نداشتید؟ اگه اره باید بدونید که شما تنها نیستید. اکثر ما چنین اتفاقی رو تجربه کردیم، اتفاقی که تا حد زیادی تحت تاثیر تکنیک های مهندسی اجتماعیه.مهندسی اجتماعی مجموعه ای از تکنیک های روانشناختیه که نقاط ضعف انسان ها رو هدف قرار میده تا روی اعمال اونها اثر بذاره. این حربه ها ممکنه شامل زبان گفتاری، زبان بدن و پیشنهاد های مخفی بشه.سیاستمدارا و  فروشنده ها خیلی خوب با چنین حربه هایی اشنایی دارن اما واقعیت اینه که همه ما ممکنه از این حربه ها استفاده کنیم، حتی نسبت به ادمای نزدیک، خانواده و دوستای خودمون.مثلا وقتی یه بچه میگه: مامان خیلی دوست دارم، میشه برای تولدم یه بچه گربه برام بگیری، داره از مهندسی اجتماعی برای تحت تاثیر قرار دادن مادر خودش برای رسیدن به خواسته ش استفاده میکنه.توی مهندسی اجتماعی، مساله رسیدن به اهداف کوتاه مدت نیست و خیلی وقتا ممکنه هدف اسیب زدن به تعدادی زیادی ادم باشه. برای مثال اگه شما بخواین که یه بد افزار رو روی سرور یه شرکت نصب کنید می تونید با اسلحه به دفتر اون شرکت حمله کنید و با زور وارد اتاق سرور اونجا بشید ولی یه مهندس اجتماعی ترجیح میدهکه از مسیری کاملا متفاوت این راه رو بره و به جای استفاده از زور، قربانی خودش رو فریب بده.اما نکته اینه که هیچکس دوست نداره فریب بخوره، خوشبختانه ما هم می تونیم با فهم اینکه مهندسین اجتماعی چطور کار می کنن از خودمون دربرابر اونها محافظت کنیم.افرادی مثل نویسنده این کتاب که متخصص امنیت شبکه هستن، کارشون اینه که نقش مهندسین اجتماعی فیک رو برای حمله به سیستم های امنیتی بازی کنن تا راه های نفوذ و نقاط ضعف اونها رو شناسایی کنن و جلوی حمله مهندسین اجتماعی رو بگیرن. حمله هایی که اکثرا قربانیان اونها حتی ازشون با خبر هم نمی شن.جمع اوری اطلاعات اولین قدم برای حمله‌ی مهندسین اجتماعیه؛ حالا اون حمله چه واقعی باشه چه فیک باشهچه کارشناس امنیت شبکه باشید چه یه مهندس اجتماعی شرور، قبل از حمله نیاز دارید که هدف خودتون رو به خوبی بشناسید. هر چی شناخت شما بیشتر باشه، بهتر می دونید که چطور می تونید تاثیرگذارتر باشید و در نتیجه نقشه تون موفق تر خواهد بود.برای شروع، واسه ی هدفتون یه پروفایل درست کنید. بهترین جا هم برای شروع، اینترنته. سایت هایی هستن که به شما اجازه میدن ایمیل، شماره تلفن و حتی آی پی یه نفر رو پیدا کنید. توی شبکه های مجازی که اطلاعات آما به راحتی به دست میاد. کاری که باید بکنید اینه که دقیق باشید، حتی یه اطلاعات جزیی ساده می تونه گاهی خیلی با ارزش باشه.برای مثال، متی(  Mati)‌  مشاور نویسنده کتاب حاضر، یکبار برای تست نفوذ پذیری امنیت یک شرکت استخدام شده بود. متی اونجا فهمید که یکی از افراد رده بالای شرکت از ایمیل شرکت برای جمع اوری کالکشن تمبر استفاده میکنه.متی سایتی ساخت و برای اون اسم و ظاهری مرتبط با کالکشن تمبر طراحی کرد و درونش برنامه ای رو مخفی کرد تا به کمک اون برنامه بتونه به سیستم همون فردی رده بالا دسترسی پیدا کنه. فک می کنید چی شد؟ به کمک یه تماس و بعد هم ارسال یه لینک برای طرف، نه تنها اون ادم کلی خوشحال شد و تشکر کرد بلکه از همه جا بی خبر توی تله افتاد.همینطور که میبینید حتی یه اطلاعات عادی و روزمره می تونه تله باشه و هزینه زیادی برای ما به وجود بیاره.شما حتی از مشاهده زندگی روزمره یه نفر هم می تونید اطلاعات زیادی درباره اون ادم کسب کنید. اتفاقا این کار که از روی روتین رومزه یه نفر سعی کنید بشناسیدش خودش تمرین خیلی خوبیه. اون ادم کجا ها میره؟ سیگار میکشه؟ اگه هدف شما یه شرکته مثلا کارمندانش از کلید برای ورود استفاده می کنن یا کارت؟ ایا ساختمونش دوربین مدار بسته داره؟حتی، البته ممکنه زیاد خوشتون نیاد ولی شما می تونید اطلاعات زیادی رو از بررسی زباله ها بدست بیارید. ادما کلی سی دی، نامه و چیزای دیگه که توشون اطلاعات مهم وجود داره رو ممکنه توی سطل اشغال بندازن! فقط حواستون باشه که کیسه اشغال رو جلو در همون خونه یا شرکت باز نکنید.مهاجمین برای رسیدن به هدف خودشون از پوشش استفاده می کننفرض کنید یه کاراگاه هستین. ایا برای تحقیق از اسم و هویت اصلی خودتون استفاده میکنید؟ یا نه برای خودتون یه هویت پوششی با یه قصه فرضی درست کنید تا شناسایی نشید؟این کار قبل از هر چیز به یه سناریو احتیاج داره. به خاطر همین مهمه که اول از همه اطلاعات خوبی جمع کنیم. هر چی اطلاعات شما بهتر باشه، سناریو ای که می چینید بهتر و قانع کننده تر خواهد بود.فرض کنید هدف شما یه مدیر عامله که معمولا به خیریه ها کمک میکنه. این اطلاعات می تونه برای طراحی سناریو به ما کمک کنه. مثلا برای ملاقات با مدیر عامل می تونید خودتون رو به عنوان نماینده یه مجموعه خیریه جا بزنید. قطعا مدیر عامل ها هر کسی رو ملاقات نمی کنن و شما با این سناریو شانس دیدن مدیر عامل رو برای خودتون بیشتر میکنید.همینطور وقتی هویت خودتون رو طراحی میکنید باید به علایق هدف تون توجه کنید تا بتونید براش جذاب و تاثیرگذار بشید. حالا راحت ترین راه چیه؟ اینکه یه علاقه مشترک باهاش پیدا کنید. اگه شدنی نبود، باید توی خودتون یه سری تغییرات ایجاد کنید تا یه جوری با اون مچ بشید. مثلا اگه دنبال این هستید که از زیر زبون یه شیمی دارن فرمول مهمی رو بیرون بکشید ولی خودتون یه دانشمند نیستید، اینکه بخواین ادای شیمی دان ها رو دربیارید یکم ریسکیه ولی می تونید به جاش خودتون رو دانشجو شیمی جا بزنید، کسی که کار اون ادم رو تحسین میکنه و دنبال ارتباط علمی باهاشه.لهجه ها و گویش ها یه راه خوب دیگه برای برقراری ارتباط با ادما هستن که اگه گوش دقیقی داشته باشید و تمرین کنید یاد گرفتنشون کار خیلی سختی نیست.حتی خیلی از لهجه ها هستن که بسته به محیط شما رو مقبول تر می کنن. نویسنده کتاب میگه توی کلاسی  از طرف یه کمپانی فروش شرکت کرد و اونجا فهمید چیزی حدود ۷۰ درصد امریکایی ها شنیدن لهجه بریتیش رو ترجیح می دن.هر کاری که می کنید فقط حواستون باشه، سناریو و هویتی که برای خودتون می سازید طبیعی و منطقی به نظر بیاد.ساختن ارتباط نزدیک و دوستی با هدف، اونا رو نسبت به پیشنهادات شما پذیراتر میکنهادما دوست دارن که مقبول واقع بشن، واقعیتی که یه مهندس اجتماعی بهتر از هر کسی ازش خبر داره. همینطور اونا می دونن افرادی که شما رو دوست دارن، کارهایی رو می کنن که شما دوسشون داشته باشید، حالا سوال اینه که چجوری میشه کاری کرد که یه غریبه توی یه زمان کوتاه از ما خوشش بیاد؟قدم اول اینه که نشون بدید آدم و دوست خوبی هستید. یه راه اینه که مستقیما درباره هدفتون حرف بزنید، به هر حال همه ادما دوست دارن درباره خودشون بشنون.حواستون به زبانی بدنی که دارید باشه. اگه حرکت های بدن اونها رو همزمان تکرار کنید بهشون این حس رو میده که ادم های شبیه به همی هستید. مثلا وقتی دستشون رو جمع کرد شما هم همون لحظه جوری که انگار نا خوداگاه بوده همین کار رو بکنید.حتی می تونید ظاهر خودتون رو شبیه اونا کنید. مثلا اگه می خواین با یه مدیر قدم و حرف بزنید یه اورکت بپوشید و کراوات بزنید، همونطوری که اون راه می ره راه برید، هرجوری اون حرف می زنه صحبت کنید.زمانی که موفق بشید اعتماد اونها رو جلب کنید می تونید روی اونا تاثیر بذارید. فقط حواستون به چنتا نکته باشه: ادما ترجیح می دن که با یه غریبه محترمانه رفتار کنن، اگه ازشون تمجید کنید بیشتر حرف می زنن و اگه بهشون توجه کنید با محبت به شما جواب میدن.مهندسین اجتماعی از این حربه ها برای متقاعد کردن دیگران استفاده میکنن. مثلا اگه هدف شما یه پدر یا یه مادره، توی سناریو ای که طراحی میکنید حتما یه بچه بگنجونید.مثلا ممکنه توی یه مصاحبه کاری بگید که پسر هشت ساله تون چایی رو روی مدارک شما ریخته و شما دیگه فرصت نکردید که مدارک رو تعویض کنید. کافیه قبلش مثلا بدونید که طرف شما یه بچه ۷ یا ۸ ساله داره، اون موقع ست که قطعا به جای سرزنش شما سعی میکنه بهتون کمک کنه. درست همین موقع می تونید فلشی که توش بد افزار ریخته بودید رو به بهونه پرینت گرفتن مدراک بهش بدید تا به سیستم شرکت بزنه.مهندسین اجتماعی مختصصین خوندن ریزترین حالات چهره و واکنش‌ها هستنیه لحظه به همه دروغ هایی که گفتین فک کنید. به نظرتون اونایی که بهشون دروغ گفتین متوجه شدن؟ ممکنه. اما دلیلش احتمالا گوش دادن به جزییات قصه شما نبوده بلکه، حالت صورت شما دستتون رو رو کرده.صورت ما تمایل داره که به شکل ناخوداگاه اونچیزی که درون ما هست رو از طریق حالت هایی بسیار ریز آشکار کنه، اون هم در کمتر از چند ثانیه و بی برو برگشت. این حالت ها کاملا جهانی هستن و صورت همه مردم دنیا، فارغ از بک گراند فرهنگی شون به یه شکل واکنش نشون میده. مثلا لبخند ما عضله ای رو اطراف چشممون منقبض میکنه که خودمون به صورت خوداگاه توانایی انقباضش رو نداریم.مهندسین اجتماعی به کمک اطلاعاتی که از توجه به صورت افراد بدست میارن، می تونن نسبت به اونا شناخت پیدا کنن. مثلا یکی از همکاران نویسنده به اسم تام میگه که متوجه شد هدفش وقتی درباره چیزی مثبت حرف میزنه لبخند گوشه لبش میاد. تام هر بار که اون چیز مثبتی می گفت و لبخند میزد دکمه خودکارش رو فشار میداد، کم کم صدای ناشی از خودکار تام موقع اتفاقات مثبت هدفش رو شرطی کرد. یعنی هربار با چیز مثبتی روبه رو میشد، صدای خودکار تام رو هم می شنید و لبخند میزد.یکبار تام موقع دادن یه خبر منفی به اون خودکارش رو صدا داد و اون فرد ناخوداگاه لبخند زد و خیلی سریع بابت لبخند غیر ارادیش شرمنده شد.اما واکنش ها محدود به لبخند زدن نیستن. نویسنده هفت احساس جهانی ما و واکنشی که به همراه دارن رو به این شکل دسته بندی کرده:خشم      ابروهای مارو به داخل و لب های ما رو به سمت خارج میکشهنفرت      روی بینی ما چروک می ندازه و لب بالایی ما رو به سمت بالا میکشهتحقیر      هم مثل نفرت بینی ما رو جمع میکنه اما تنها یه طرف از لبمون رو بالا میارهترس      باعت میشه که ما چشم های خودمون رو باز کنیم و ابروها و لب های خودمون رو به      بیرون بکشیمغافلگیری      ابروهای ما رو به سمت بالا میکشه و چونه مون رو به سمت پایین رها میکنهناراحتی      هم چونه ما رو پایین میاره، لب هامون رو پایین و چشم هامون رو نیمه باز میکنهو      در نهایت خوشحالی چشم های ما رو باز میکنه، گونه هامون رو بالا میاره و لبخند      رو می سازهخوندن حالات و احساسات هدف به شما کمک میکنه که نسبت به رفتارهاش واکنش مناسبی داشته باشید.مهندسان اجتماعی از زبان شناسی عصبی برای متقاعد کردن هدف هاشون به انجام کاری که می خوان استفاده میکننافرادی که ما داریم درباره شون حرف می زنیم می تونن هر کسی رو متقاعد کنن که هر کاری رو انجام بده، بعضیها این توانایی رو به استعداد ذاتی اونا ربط می دن اما واقعیت اینه که پشت این ماجرا یه سری علم وجود داره. یکی از اونها زبان شناسی عصبیه.زبان شناسی عصبی یا NLP،شیوه ای از ارتباطه که روی طرز فکر مردم و تجربه اونا از زندگی تمرکز میکنه.رچیارد بندلر(  Richard Bandler )  و جان گریندر (  John Grinder )   NLP    رو تو دهه ۷۰ میلادی توسعه دادن تا به کمک اون شیوه ای که الگوهای زبانی رو رفتار ما تاثیر می ذارن رو بررسی کنن.  NLP   روی ایده هایی مثل وضعیت ذهنی، خوداگاه و ناخوداگاه و فیلترهایی که ما برای درک واقعیت داریم تمرکز داره.فروشنده ها و مدیران شرکت ها می تونن به کمک NLP میزان خوداگاهی و توانایی خودشون برای ارتباط گرفتن با دیگران رو توسعه بدن. مثلا یه مشتری رو متقاعد کنن که درباره ارزوها و هدف هاش به راحتی صحبت کنه و به این ترتیب اطلاعاتی رو که می خوان بدست بیارن و توی کارشون استفاده کنن.مهندسین اجتماعی هم از NLPاستفاده می کنن تا خواسته های خودشون رو به شکل دستوری توی حرفاشون مخفی کنن، بدون اینکه اون خواسته ها جلب توجه کنن، به این تکنیک اصطلاحا صدای نهایی گفته میشه.یکی از راه های استفاده از صدای نهایی اینه که موقع حرف زدن با هدفتون روی کلمه ای که می خواین با افزایش تن صداتون تاکید بذارید.راه دیگه اینه که با تاکید گذاشتن روی عبارات خاصی توی جمله تون به شنونده پیشنهاد چیزی یا کاری رو بدین. مثلا می تونید ازش بپرسید برای ناهار چی می خوری؟ استیک یا یه چیز دیگه؟ اگه روی استیک تاکید بذارید خود به خود روی تصمیمی که اون می گیره تاثیر گذاشتید.اگه روی این مدل تکنیک های روان شناختی وقت بذارید و تمرین کنید به سادگی می تونید روی ادما تاثیر بذارید و برای انجام کاری که می خواین متقاعدشون کنید.مهندسین اجتماعی از ابزارهای انلاین و غیر انلاین برای جمع اوری اطلاعات استفاده می کننممکنه مهندسین اجتماعی با پروژه های پیچیده تری رو به رو باشن که صرفا مکالمه با هدفشون نتونه اطلاعاتی که لازم دارن رو بهشون بده. ممکنه جلوشون یه قفل باشه. حالا چه قفل در، چه پسورد یه اکانت، اما به هر حال هیچ قفلی باز نشدنی نیست.اگه شما بخواین قفلی رو باز کنید نیاز به ابزارهای ویژه ای دارین. قفل های فیزیکی از سطوح ناهمواری ساخته شدن و کلید اونا جوری طراحی شده که دقیقا همون نا همواری ها رو پر کنه، حتما توی فیلم ها دیدین که چطور یه سری ادما به کمک ابزارهایی مثل سیم، قفل در ها رو باز می کنن؟اگرچه ماجرای پسوردها کمی متفاوت از قفل دره با این حال خوش شانسی مهندسین اجتماعی تو اینه که اکثر مردم پسوردهای خیلی ضعیفی رو برای خودشون انتخاب می کنن. چقدر ضعیف؟تو سال ۲۰۰۹ یه هکر به اسم تونو (  Tonu ) تونست  یه شبکه اجتماعی رو هک کنه و به جای شبکه اصلی مردم رو برای لاگین کردن وارد یه سایت فیک کنه. حالا نکته جالب چی بود؟ از بین ۷۳۴ هزار نفری که اون موفق شد هک کنه و به سایت فیک ببره، ۳۰ هزار نفر اسم خودشون رو به عنوان پسورد انتخاب کرده بودن و پسورد ۱۷ هزار نفر، ۱۲۳۴۵۶ بود!البته اگه هدف شما پسورد قوی تری داشته باشه هم راه هایی برای بدست اورد پسوردش وجود داره، مثلا نرم افزارهایی مثل  CUPP.نویسنده میگه وقتی که کلاس های امنیت شبکه رو برگزار میکنه از افراد می خواد به دلبخواه یه پسورد انتخاب کنن و اون می تونه به سادگی توی دو دقیقه پسورد اونا رو با کمک همین نرم افزارها هک کنه. این مدل نرم افزارهای هک تمام اطلاعات شخصی شما مثل تاریخ تولد، اسم همسر و ... رو جمع میکنن و از همه اونا استفاده میکنن.یادبگیرید که تکنیک های مهندسی اجتماعی رو بشناسید و نسبت به اطلاعاتی که منتشر میکنید اگاه باشیدمهندسین اجتماعی از همه این تکنیک ها استفاده می کنن تا به خواسته های خودشون برسن و بهترین راهی که ما می تونیم از خودمون در برابر اونا محافظ کنیم اینه که تکنیک های اونا رو بشناسیم. اگه می خواین که گیر این ادما نیوفتین باید خودتون و کارکنان مجموعه تون رو نسبت به حربه های اونا اگاه کنید. هر چی میزان این اگاهی بیشتر باشه شانس موفقیت اونها کمتره. یادتون باشه هر اطلاعاتی می تونه برای این ادما مهم و کاربردی باشه پس حواستون به چیزهایی که با دیگران به اشتراک میذارید باشه.توی یه مورد یه مهندس اجتماعی تونست سایت یه شرکت سازنده انتی ویروس رو با تماس با پشتیبانی هک کنه، چطوری؟ اون زنگ زد و گفت که انتی ویروس اجازه نمی ده اون سایتی که می خواد رو باز کنه، حالا سایت چی بود؟ سایتی که خودش برای هک کردن اون مجموعه طراحی کرده بود. هکر خودشو مثل یه آدم آماتور نشون داد و انقد اصرار کرد تا در نهایت پشتیبان روی لینک کلیک کرد و در نهایت سایت مجموعه هک شد. برای جلوگیری از چنین اتفاقاتی لازمه که شما پروتکل های امنیتی مناسبی برای مجموعه و کارکنان خودتون تعریف کنید.مثلا ساده ترین شکل چنین پروتکلی اینه که از کارکنان خودتون بخواین وقتی با فرد مشکوکی مواجه شدن که سعی داشت اطلاعات بدست بیاره، ازش مشخصات هویتی بخوان. البته این ابتدایی ترین مثال ممکنه و شما لازم دارید که بسته به نیاز خودتون از یه سیستم امنیتی مناسب استفاده کنید.در آخر، يک جمله طلایی از ايلان ماسک :</description>
                <category>Amin Javid</category>
                <author>Amin Javid</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 17:54:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب کشتی خود را هدایت کن : نوشته: دیوید مارکی</title>
                <link>https://virgool.io/ketaba/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%DB%8C-v0kkcsba5kgl</link>
                <description>معرفی و خلاصه کتاب کشتی خود را هدایت کن : نوشته: دیوید مارکی یکی از دلایل شکست شرکت‌ها و مجموعه‌های کاری اینه که  مدیران اونها تصور می‌کنن برای رسیدن به موفقیت باید توی اتاق‌های خودشون  بشینن، تصمیمات درخشان بگیرن و بعد همه رو مجبور کنن که از اون تصمیمات  پیروی کنن. اما، کتاب کشتی خود را هدایت کن نوشته دیوید مارکی که بر اساس  تجربیات مارکی به عنوان کاپیتان یکی از زیردریایی‌های نظامی آمریکایی نوشته  شده، میگه این شیوه مدیریت از اساس غلطه و به جاش شیوه مدیریت متفاوتی رو  پیشنهاد میده.خلاصه متنی رایگان کتاب کشتی خود را هدایت کناگه شما یه مدیر باشید حتما می‌دونید که چقد مهمه که دائما تواناهای خودتون رو افزایش بدید و اونا رو به روز کنید تا بتونید تیم خودتون رو متمرکز نگاه دارید و توی مسیر درست حرکت کنیداما اگه استراتژی های شما جواب نده چی؟ اگه تیم تون نسبت به هدف ها و برنامه های شما دلسرد و بی انگیزه بشه چی؟ احتمالا زمانشه که درباره نحوه رهبری خودتون بازنگری کنین. نه؟توی این خلاصه شما با تجربه‌ی دست اول دیوید مارکی، افسر نیروی دریایی امریکا اشنا میشید که موفق شد یکی از بدترین زیردریایی های ارتش رو به یکی از بهترین ها در نوع خودش تغییر بده.مارکی یاد گرفت که انگیزه دادن به دیگران برای رهبری، به خودش هم کمک میکنه تا رهبر بهتری باشه و در نتیجه فرایند کاری کلی اونها بهتر  و مجموعه موفق تری بشن.توی ادامه خلاصه کتاب درباره اینکه:چرا      شیوه رهبری‌ای که توی ساخت اهرام ثلاثه مصر استفاده شد امروز دیگه کاربرد      نداره.چرا      بهترین شیوه رهبری اینه که دور خودتون رهبری‌های بیشتری درست کنید،چرا      خلاصه سازی به جای الهام بخشی به ادما، اونا رو خواب الود می‌کنه.صحبت میکنیم.راستی اگر به مبحث رهبری و مدیریت علاقه‌مند هستید، پیشنهاد می‌کنیم خلاصه رایگان کتاب «تختخواب خودت رو مرتب کن» هم بخونید.ایالات متحده آمریکا با بحران رهبری مواجهه، بحرانی که برای کسب و کارها اصلا خبر خوبی نیستبه این سوال لطفا صادقانه جواب بدین: آیا شغل خودتون رو دوست دارید؟ اگه جوابتون منفیه، خب شما تنها نیستید!از سال ۲۰۰۴ تا سال ۲۰۱۲ به طور میانگین کمتر از نصف کارگران آمریکایی از شغلشون رضایت داشتن. در همین حین توی سال ۲۰۰۹ یه مطالعه اماری نشون داد که کلا درصد رضایت از شغل به پایین ترین حد خودش توی تاریخ امریکا رسیده.البته نارضایتی از شغل تنها چیزی نیست که توی سالهای اخیر مطرح شده باشه. توی همین مدت تولید هم به شکل قابل ملاحظه ای کاهش پیدا کرده. از طرف دیگه اوضاع برای افرادی که بیرون از فضای کار بودن هم سخت تر شده به طوریکه نرخ بیکاری آمریکا تا نوامبر ۲۰۱۱ برای ۳۱ ماه متوالی روی ۹ درصد بوده.اگه از یه دکتر بپرسید به شما میگه که اینا نشانه های بیماریه و قبل از اینکه اوضاع بخواد بدتر شه باید درمان رو شروع کرد. برای اینکار لازمه که اول از همه معاینه کامل صورت بگیره تا ریشه بیماری مشخص بشه.برای سال‌های طولانی ساختارهای مدیریتی مبتنی بر وجود یک رهبر بوده. مثلا مصری‌ها با همین ساختار اهرام ثلاثه رو ساختن یا انقلاب صنعتی زاده همین ساختار و استراتژی بود.اونچه که ما داریم ازش حرف می‌زنیم ساختار لیدر-فالوره(leader-follower). یعنی ساختاری که در اون رهبر یا رییس تصمیم میگیره و پیروان یا کارگران تصمیم رو اجرایی میکنن.سیستم لیدر-فالور برای انجام کارهای فیزیکی سخت بسیار مناسبه و با تقسیم کار بین تعداد زیادی نفر اون رو شدنی میکنه، اما توی دنیای امروز مشاغل زیادی ایجاد شدن که بیشتر ذهنی و مبتنی بر قدرت تصمیم گیری هستن، برای این مشاغل دیگه نمیشه از سیستم لیدر-فالور استفاده کرد.در نتیجه میشه گفت اگرچه سیستم لیدر-فالور برای ساخت اهرام ثلاثه خیلی خوب بود اما دیگه به درد مثلا یه شرکت دانش بنیان نمی‌خوره.پس برای اینکه ما بتونیم کارمندان خودمون رو قدرتمند کنیم اول از همه نیاز داریم که سیستم مدیریتی خودمون رو تغییر بدیم، چیزی که در ادامه درباره ش حرف میزنیم.سیستم لیدر-لیدر ( leader-leader ) که توی اون همه افراد بتونن مشارکت داشته باشن کلید رسیدن به موفقیت سازمانیهحالا که می دونیم با طرز فکر لیدر-فالور نمیشه مدیریت موفقی داشت، سوال اینه، خب، چه سیستمی رو باید جایگزین کرد؟ برای اینکه بتونیم کارمندانی راضی و البته قدرتمند داشته باشیم، بهترین گزینه استفاده از سیستم مدیریتِ لیدر-لیدره!اساس این سیستم بر این اصل استواره که مدیریت یک موهبت جادویی نیست که تنها به عده ای خاص داده شده باشه، بلکه همه ما می‌تونیم توی یک قسمت یا یک کار مشخص، مدیر باشیم.تفاوت اصلی سیستم لیدر-لیدر، در واقع توی نحوه تصمیم گیریه.توی سیستم لیدر-فالور همه اطلاعات به بالا فرستاده میشه، اون بالا تصمیم گرفته میشه و دوباره تصمیم به پایین ابلاغ میشه اما توی سیستم لیدر-لیدر تک تک حلقه‌های اتصال توانایی تصمیم گیری دارن و می‌تونن بر اساس هر اطلاعات جدیدی که دریافت می‌کنن تصمیم گیری کنن.مثلا وقتی دیده بان یه زیر دریایی متوجه میشه که زیردریایی داره وارد قسمت کم عمقی از اب میشه به جای اینکه به فرمانده اطلاع بده خودش سریعا اقدام میکنه و وسیله رو از خطر نجات میده. البته این مثال فرضی نیست و نویسنده کتاب خودش این رو تجربه کرده.زیر دریایی اتمی امریکا به اسم (USS Santa Fe) به عملکرد ضعیفش و امار بالای تعدیل نیروهاش  معروف بود، تا زمانیکه نویسنده کتاب یعنی مارکی به عنوان فرمانده اون مشغول به کار شد و سیستم مدیریتش رو به  سیستم لیدر-لیدر تغییر داد و تونست اون رو یه یکی از بهترین اعضای نیروی دریایی تبدیل کنه؛ به شکلی که توانایی فنی این زیر دریایی از متوسط به پایین به بالای متوسط ارتقا یافت و حتی چندین جایزه نظامی دریافت کرد.سیستم لیدر-لیدر قطعا سیستم مفید و با ارزشیه، اما چطور میشه اون رو به کار برد؟ با ادامه خلاصه همراه باشید.برای اینکه کارمندان خودتون رو پربازده‌تر کنید، بهشون مسئولیت بیشتری بدینخب ما الان می‌دونیم که سیستم مدیریتی لیدر-لیدر میتونه منجر به عملکرد بهتر تیم ما بشه، اما چطور میشه این سیستم رو توی یه کسب و کار پیاده کرد؟استفاده از این سیستم توی این مرحله نیازمند بازتعریف یه سری اصول اولیه یا همون بگیم ساختار اساسی شرکت شماست.شما باید مطمئن بشید که فرایند تصمیم گیری تون شامل همه کارکنان بشه و این رویه ادامه دار باشه. برای اینکار شما به عنوان مدیر لازمه که از یه سری قدرت‌های پیشفرضی که داشتید چشم پوشی کنید. اگرچه شاید خوشایند نباشه اما این تنها راهیه که میشه سلسله مراتب مدیریتی رو شکوند و اون رو تغییر داد.توی زیردریایی سانتافه که درباره ش حرف زدیم این فرایند به معنی این بود که قدرت کاپیتان زیردریایی بین فرماندهان بخش‌های مختلف پخش بشه. قبل از اینکار، نویسنده کتاب یعنی کاپیتان زیردریایی با هر کدوم از افراد ارشد خودش صحبت کرد تا بتونه از اونا شناخت دقیق تری بدست بیاره.اون فهمید اول از همه، فرمانده‌ها مسئولیت بیشتری در قبال افراد بخش های خودشون می‌خواستن، مثلا دادن اجازه پایان کار. تا قبل از این اونا باید برای چنین کاری درخواستی رو تنظیم می‌کردن و برای بالا می‌فرستادن تا باهاش موافقت و امضا بشه.با پایان دادن به این فرایند بیهوده، نویسنده نه تنها مسئولیت این کار رو به فرمانده‌های همون بخش داد بلکه باعث شد اونها خودشون نسبت به عملکرد نیروهاشون دقت و احساس بیشتری داشته باشن، اتفاقی که نتیجه ش بالارفتن راندمان کلی مجموعه بود.اما تغییر توی مسولیت ها تنها راه قدرت بخشیدن به کارکنان نیست. کاری که زیر دریایی یو اس اس سانتافه برای درگیر کردن تمامی افراد در فرایند مدیریت زیردریایی انجام داد، استفاده از یه عبارت سه کلمه ای بود، یعنی گفتنِ:   &quot;من قصد دارم...&quot;مثلا جهت یاب به جای درخواست تغییر مسیر، صرفا به سادگی به کاپیتان اطلاع میده که « من قصد دارم جهت حرکت رو تغییر بدم». کاپیتان به سرعت جواب میده « خیله خب، انجامش بده». نکته اینجاست که این تصمیم توسط خود جهت یاب گرفته شده نه کاپیتان.تا اینجا با مثال دیدیم که چطور توی ساختار لیدر-لیدر، مدیریت به حلقه‌های پایین تر توی سیستم منتقل میشه، با این وجود برای حفظ این فرایند نیاز به قدم‌های دیگری هم هست.در ادامه درباره دو ستون رقابت و شفافیت و اهمیت اونها صحبت خواهیم کرد.وقتی که به کارکنان خودتون مسئولیتی میدید باید مطمئن بشید که اونها از پس اون مسئولیت بر میان!دادن مسئولیت بیشتر به کارمندان نوعی ریسک تلقی میشه. البته قطعا چنین کاری باعث میشه اونها توانمندتر بشن اما ایا شما مطمئنید که بتونن از پس کار بر بیان؟خوشبختانه مکانیزم‌های کاربردی ای وجود دارن که می‌تونن به شما کمک کنن تا مطمئن بشید که نیروی کارتون سطح قابل قبول کار خودش رو حفظ میکنه. یکی از اونا، انجام کارهای دقیقه. منظور از کار دقیق چیه؟یکبار توی زیر دریایی یکی از کارکنان دستگاه مهمی رو قبل از تایم مشخص دقیقش خاموش کرد. کاپیتان لازم بود مطمئن بشه که این اتفاق دوباره تکرار نمیشه، از طرفی اون فرد خودش پذیرفته بود که کارش اشتباه بود پس نیازی به اموزش بیشتر نداشت، حتی نیازی به نظارت بیشتر هم نبود چون مشکل کامل مشخص بود. مشکل کمبود توجه از طرف اون فرد بود.اما کاپیتان به کمک ابلاغ سیاست کارهای دقیق تونست این مشکل و مشکلات مشابه رو حل کنه. کار دقیق یعنی خدمه زیر دریایی قبل از اینکه کاری رو شروع کن از قبل با دقت اون رو تمرین میکردن.چه اون کار چرخوندن یه اهرم ساده باشه چه هر کار دیگه ای، سیاست کار دقیق منجر شد که درصد خطاها توی همه بخش ها پایین بیاد. همینطور این سیاست اجازه میداد تا افراد به کار هم نظارت داشته باشن و بروز مشکل رو از قبل جلوگیری کنن.این تکنیک به زیر دریایی سانتافه کمک کرد تا بالاترین امتیازهای کیفی نظامی رو دریافت کنه اما تغییر مهم دیگه ای هم توی ساختار اون شکل گرفته بود، تغییری که نتیجه ش افزایش رقابت بین خدمه بود. اما اون تغییر چی بود. زمانیکه کارها برای خدمه شرح داده میشد، تاکید از روی خلاصه سازی برداشته و روی شفافیت گذاشته شد. وقتی شما خلاصه ای رو ارائه ای میدین، افرادی که به شما گوش میدن ممکن وسط گوش دادن چرت بزنن یا توجه نکن چون که اون کار  براشون اشناست و فک میکنن که این حرفا رو قبلا شنیدن.اما اگه به جای دادن خلاصه اطلاعات از تکنیک شفافیت استفاده بشه، کارکنان مجبور میشن به سوال هایی درباره کاری که به اونها سپرده شده جواب بدن و اگه جواب درست باشه کار رو شروع کنن. این فرایند باعث میشه افراد یا تیم های کم توجه مشخص بشن.بنابراین و به کمک تکنیک هایی که گفته شد، استفاده از ساختار لیدر-لیدر به خدمه زیر دریایی سانتافه کمک کرده تا همزمان عملکرد بهتر و رضایت بیشتری داشته باشن. اما علاوه بر همه اینها، معیار دیگه ای هم وجود داشت که به این تغییر و پیشرفت کمک کرد؛ در ادامه دربارش حرف میزنیم.شرکت ها باید اهداف خودشون رو به طور واضح مشخص کنن تا سیستم لیدر-لیدر بتونه به بهترین شکل عمل کنهدر یک سازمان با ساختار مدیریتی لیدر-لیدر ، همه افراد قدرت تصمیم گیری دارن. به خاطر همین مهمه که همه کارمندان یک هدف واحد داشته باشن و به طور هماهنگ حرکت کنن.خب، حالا چطور میشه به این نقطه رسید؟برای اینکه بتونید سازمان خودتون رو هماهنگ و پربازده نگه دارید، لازمه که ارزش های اصلی رو مشخص کنید. برای این منظور، یکی از راهکارها اینه که به کارمندان خودتون به کمک تاریخچه و سابقه شرکت، انگیزه بدید.خدمه زیردریایی سانتافه  این کار رو با شیوه های مختلفی انجام می دادن، مثلا وقتی از کنار یک زیر دریایی امریکایی غرق شده عبور میکردن، اهمیت تاریخی کار خودشون رو یاداوری میکردن و از این طریق هدفی که داشتن توی ذهنشون تقویت میشد.شرکت ها و سازمان ها هم می تونن از همین تکنیک استفاده کنن. مثلا شرکت اپل کنفرانس های زیادی رو درباره اهمیت متفاوت فکر کردن برگزار میکنه که توی اون تاریخچه نواوری اپل مرور میشه. به کمک این کار روح نواوری و پایبند بودن به اون توی همه کارمندا تشدید میشه.ارزش های اصلی از طریق تشویق کارکنان هم می‌تونن تقویت بشن. البته به شرط اینکه  این کار انقد طول نکشه که حتی خود کاری که انجام شده، فراموش بشه.نویسنده زمانی که کاپیتان زیر دریایی سانتافه بود متوجه شد تاثیر تشویقِ فوری، بعد از عملکردِ خوبِ کارکنان، چه تاثیر بزرگی روی اونها داره.مثلا اگه یکی از ملوان ها با تصمیم سریع زیر دریایی رو از یک تصادف نجات میداد، بلافاصله به صورت جمعی مورد تشویق قرار میگرفت، کاری که ارزش های اصلی کار و هدف اونها رو بهشون یاداوری میکرد.نکته مهم اینه که نحوه تشویق کردن کارکنان هم خیلی مهمه. اگه قرار باشه این تشویق بر اساس مقایسه بین افراد صورت بگیره نه تنها سازنده نیست بلکه مضر هم هست. اما اگه این رقابت با یک رقیب خارجی صورت بگیره، اون موقع می‌تونه حتی حس گروهی بین افراد رو هم تقویت کنهدر پایان به طور خلاصه میشه گفت، زیر دریایی یو اس اس سانتافه، تونست موفقیتِ شیوه‌ی لیدر-لیدر در مدیریت یک مجموعه رو با افزایش بازده و توانمندتر شدن کارکنان به خوبی نشون بده.آماری که توی ابتدای خلاصه بهشون اشاره کردیم رو یادتون هست؟ این آمار به خوبی نشون میدن که سیستم مدیریت امریکا هم نیازمند یه تغییر ساختار اساسیه، حالا تصور کنید اگه سیستم مدیریت لیدر-لیدر توی این ساختار مورد استفاده قرار بگیره، چه نتایج شگفتی ممکنه بدست بیاد!در آخر، يک جمله طلایی از ايلان ماسک :</description>
                <category>Amin Javid</category>
                <author>Amin Javid</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 17:48:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب حرف‌هایی با دخترم درباره اقتصاد : نوشته: یانیس واروفاکیس</title>
                <link>https://virgool.io/ketaba/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B3-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%81%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D8%B3-sqyaaflywx9t</link>
                <description>معرفی و خلاصه کتاب حرف‌هایی با دخترم درباره اقتصاد : نوشته: یانیس واروفاکیس اقتصاد می‌تونه یه موضوع خیلی پیچیده باشه. به خصوص که تو  دنیای الان ما که همه چی رنگ و بوی اقتصادی داره، درک ماهیت پول و روند  بازار بیش از همیشه مهم شده. دقیقاً به همین دلیله که وزیر دارایی سابق  یونان، یانیس واروفاکیس، این کتاب رو نوشت تا مسائل پیچیده حوزه اقتصادی رو  طوری بیان کنه که حتی یه نوجوان هم بتونه اصول اولیه این حوزه رو درک کنه.  تو این کتاب خلاصه‌ای کاربردی از ریزه‌کاری‌های اقتصادی معاصر مطرح میشه.  می‌فهمیم که پول از کجا میاد، چجوری روند بازار تو زندگی روزمره ما تاثیر  داره و چجوری می‌تونیم اقتصاد رو به مسیری ببریم که برای همه سودمند باشه.خلاصه متنی رایگان کتاب حرف‌هایی با دخترم درباره اقتصادمازاد کشاورزی زمینه رو برای نابرابری اقتصادی در دنیای مدرن فراهم میکنهدر ژانویه 1788 یازده کشتی انگلیسی به سواحل استرالیا رسیدن. این کشتی ها اولین استعمارگرانی بودند که با خودشون اسلحه، ابزارآلات فلزی، حیوانات اهلی و حتی بیماری هایی که تو اروپا رایج بودن رو با خودشون به استرالیا اوردن. ساکنان اصلی استرالیا که بومیان بودن، هیچ کدوم از این چیزها رو نداشتن. اونا به سختی تونستن در مقابل استعمارگران مقاومت کنن. در نهایت، تازه واردای اروپایی خونه بومیان رو اشغال کردن.به نظر شما چرا برعکس این اتفاق رخ نداد؟ چرا بومیان لندن رو فتح نکردن؟ آیا به این خاطر بود که بومیان به اندازه اروپایی ها پیشرفت نکرده بودن؟ خیر، تفاوت اصلی به شرایط اقتصادی هر دو جامعه برمیگیرده. در حالی که بومیان از طریق شکار زندگی میکردن، بریتانیایی ها به کشاورزی مشغول بودن. کشاورزی برای بریتانیایی ها باعث شد که پیشرفت هایی تو جامعشون رخ بده.نکته مهم اینه که: «مازاد کشاورزی زمینه رو برای نابرابری اقتصادی مدرن فراهم میکنه»12 هزار سال پیش، زمانی که انسان ها کشاورزی رو آغاز کردن، اولین بار بود که مردم میتونستن غذای بیش از نیازشون برای زنده موندن بودن رو تولید کنن. این تولید بیش از اندازه که «مازاد کشاورزی» نامیده میشه، امکان امنیت مادی رو فراهم میاره. اما برای حفظ و مدیریت مازاد به اختراعات جدید تو آینده نیازه.برای اولین بار، از ساختمان ها برای نگهداری مازاد کشاورزی، ثبت موجودی محصولات و نگهبانان برای اطمینان از ایمن بودن محصولات کشاورزی استفاده شد.با وجود این ها، مردم شروع به تجارت کردن! به این صورت که یه کشاورز تولید کننده جو، محصول خودش رو به یه کشاورز تولیدکننده گندم داد و بالعکس. این کار باعث شد که دنیای پول و اعتبار شکل بگیره.با این حال، پول تنها زمانی کاربرد داشت که همه بتونن ارزش اون رو درک کنن. پس، ارزش پول باید با زور تو جامعه اعمال میشد. بنابراین، این جوامع با ایجاد قوانین سازمانی کاری کردن که بتونن به پول مشروعیت قانونی بدن. خیلی زود، گروهی از مردم به وجود آمدن که مازاد کشاورزی تولید نمیکردن بلکه قدرت زیادی در توزیع محصولات داشتن. ناگهان، سلسله مراتب به وجود اومد!در حالی که بومیان جامعه ای غنی از شعر، موسیقی و اسطوره پروری داشتن، اروپایی ها مازاد کشاورزی جمع میکردن و جامعه ای مبتنی بر پول، مدیریت و سلسله مراتب رو توسعه دادن. نابرابری در این جوامع ناشی از ژنتیک و تفاوت های ذاتی ادما نبود بلکه نتیجه شرایط مادی متفاوت بود.اما همانطور که میدونیم، اروپایی ها به این موضوع اینطوری نگاه نمیکردن. اونا مانند همه فرهنگ ها، سیستمی از باورها داشتن؛ یه ایدئولوژی که شرایط حال حاضرشون رو تقویت میکرد. اروپایی‌ها نه تنها چیزهای بیشتری داشتن بلکه خودشون رو لایق چیزای بیشتری میدونستن. همین شد که به شکل استعماگر، در سال 1788 وارد استرالیا شدن زیرا احساس میکردن استرالیا مال اوناس!بازار ارزش مبادله رو بالاتر از هر چیز دیگه ای قرار میدهتو شب عید نوروز، خونواده شما دور میز مینشینن و سبزی پولو و ماهی نوش جان میکنن. اما آیا مواد غذایی که در تهیه سبزی پولو و ماهی نقش داشتن، مانند کالاهایی هستن که از یک فروشگاه اینترنتی میخریم؟ اصلاً اینطور نیست! این مواد غذایی ریشه تو استفاده روزمره ما آدما دارن که به زنده بودن و نبودن ما بستگی دارن.کالاهایی که از فروشگاه اینترنتی خریداری میکنیم مانند ساعت یا گوشی همراه، متفاوت از مواد غذایی هستن. اونا کالا محسوب میشن، یعنی کالاهایی که تو بازار فروخته میشن. ارزش اونا قیمت اوناس که گاهی اوقات «ارزش مبادله» نامیده میشه. چه بخوایم چه نخوایم، در دنیای معاصر ما، ارزش مبادله حاکمه.نکته مهم اینکه: «بازار ارزش مبادله رو بالاتر از هر چیز دیگه ای قرار میده»ما جامعه مون رو جامعه بازاری می نامیم زیرا منطق مبادله تقریباً تو تمام جنبه های زندگی ما نفوذ کرده. خونه ای که تو اون زندگی میکنین، زمینی که خونمون روی اون ساخته شده، حتی زمان و تلاشی که به خرج میدیم، همه این چیزها بهایی دارن و تو بازار مبادله میشن. به طور خلاصه، همه اینا کالا محسوب میشن.اروپای ماقبل دوران صنعتی یعنی قرون وسطی رو مثال میزنیم. در این دوران زمین خرید و فروش نمیشد بلکه به ارث میرسید. به رعیت دستمزدی پرداخت نمیشد و فقط برای تولید غذا کشاورزی می کردن. اربابان در ازای غذا دادن به رعیت ها، محصولات کشاورزی که اونا به سختی تولید میکردن رو به نفع خودشون مصادره میکردن. این روند به معنای وجود یه بازار نبود، چون هیچ قیمتی وجود نداشت، فقط وظایف و طبقه اجتماعی مهم بودن.هنگامی که تجارت جهانی در دهه 1500 شروع شد، این سیستم از بین رفت. بازرگانان با فروش کالاهای بادوامی مثل پشم به خریداران در سرزمین های دور دست، ثروت اندوزی کردن. لردها دیدن که دهقانانی که غذا کشت میکنن، فقط کالاهایی رو برای استفاده روزمره تولید میکنن و هیچ کدوم برای فروش نیستن. بنابراین اونا وارد عمل شدن و دهقانان رو از زمینشون بیرون کردن و از زمین برای تولید کالاهایی مانند پشم استفاده کردن.ناگهان زمین ارزش مبادله ای پیدا کرد. دهقانانی که دیگه قادر به تولید غذای خودشون نبودن، مجبور شدن تو زمین برای ارباب ها زحمت دوچندان بکشن. حالا نیروی کار ارزش مبادله ای داشت.با صنعتی شدن اروپا، کار تو کارخانه این روند رو تسریع کرد. به زودی، بیشتر مردم نیروی کارشون رو تو بازار کار میفروختن تا بتونن کالاهاشون رو تو بازار بخرن. با گذشت زمان، جامعه بر این مبادلات متمرکز شد.فرض کن یه رعیت هستی که تازه از زمین اربابت بیرونت کردن. برای زنده موندن تو این جامعه جدید، باید پول دربیاری. حالا میتونی بری نیروی کاریتو تو معادن زغال  سنگ تازه باز شده بفروشی یا میتونی به سراغ تجارت تولید پشم بری. بدیهیه که دومی بهتره! اما یه هزینه هایی وجود داره. ابتدا باید هزینه های راه اندازی رو پوشش بدی. برای اجاره زمین، خریدن چند گوسفند و دستمزد چند کارگر به پول نیاز داری. خوشبختانه، وام محلی میتونه به تو کمک کنه، در صورتی که بتونی بهره اون رو بازپرداخت کنیی. شما معامله رو انجام دادی.تبریک میگم، شما دیگه یه رعیت نیستی! حالا، شما یه کارآفرین هستی. شما همچنین به خاطر گرفتن وام بدهکاری و تنها راه فرار از بدهی، سود بردنه.نکته مهم اینکه: «بدهی به گرسنگی دائمی یه بازار برای سود دهی دامن میزنه»مردم همیشه به همدیگه لطف میکنن. یکی از همسایه ها به دیگری کمک میکنه تا هردو بتونن تو انجام یه کار شریک بشن. این کمک های متقابل مبتنی بر «همبستگی جامعه» هستن. به هر حال، وقتی کسی میگه: «متشکرم، من به شما یکی بدهکارم»، این جمله معنای واقعی همبستگی رو نمیده! بدهی متفاوته چون دو عنصر جدید رو به این رابطه وارد میکنه. اولی، قرارداده. قرارداد عمل متقابل رو به عنوان یه تعهد قانونی رسمی میکنه که باید تو براساس ارزش مبادله به طلبکار پرداخت بشه.  عنصر دوم، علاقس. علاقه ارزش افزوده ایه که بدهکار بیش از اونچه که قرض میگیره به طلبکار مدیونه.تو بازار، هیچکس از قبل ثروتمند نیس. اما هر تاجری برای تولید هر چیزی باید قرض بگیره و از اونجایی که بدهی همراه با بهرس، رسیدن به ثروت کار آسانی نیس. بدهکار باید سود کنه. البته سود به معنای پیشی گرفتن از رقبا با تولید کالای بیشتر، کم کردن قیمت و به طورکلی، کم کردن هزینه هاس.پس کارآفرینان مانند رعیت تولید کننده پشم ما، باید دستمزد کارگران رو کمتر کنه و در عین حال بیشتر تو مواردی مثل تولید محصولات بیشتر و تجهیزات سرمایه گذاری کنه. این فشار چرخه مداومی از بدهی، کسب سود و کاهش هزینه ها رو در بر داره. نتیجه چی میشه؟ کسایی که میتونن پول قرض بدن، ثروت بیشتری جمع میکنن و اونهایی که مجبور به کار هستن، دائما تحت فشار مالی قرار میگیرن.خیلی از مذاهب، از جمله مسیحیت و اسلام، قرض  گرفتن رو تحریم  کردن و گرفتن سود یا نزول رو منع کردن. با این حال، همانطور که بازار بر همه چی حاکم شد، این ممنوعیت های دینی ضعیف تر شدن. حالا چیزی که بیشتر حکم فرماس، چزی به نام ایدئولوژیه که جوامع رو هدایت میکنه.تو بازار، بانک ها نمیتونن شکست بخورن اما تو میتونیتصور کنین یه وام میلیون تومانی از بانک میگیری. این پول نقد از کجا میاد؟ در واقع، بانک فقط چند صفر به موجودی حساب شما اضافه میکنه. این پول حالا با این انتظار به تو داده میشه که تو آینده اون رو باید پس بدی. اگه این کار رو نکنی، عواقب بزرگی منتظرته.برای گرفتن وام باید کارمزد و بهره رو به بانک پرداخت کنی. هرچه بانک وام بیشتری بده، پول بیشتری جمع آوری میکنه. پس، بانک ها تا حد امکان وام میدن. اما اگر بانکی وام های بدی بده و کسی نتونه اونا رو بازپرداخت کنه، چه اتفاقی میفته؟ آیا بانکداران عواقب بزرگی متحمل میشن؟نکته مهم اینکه: «تو بازار، بانک ها نمیتونن شکست بخورن اما شما میتونین»تو بازار، پول باید به حرکت خودش ادامه بده تا اقتصاد کار کنه. بانک ها با دادن وام و مسئول شدن در قبال این بدهی ها به این روند کمک میکنن. گاهی اوقات، این کار بسیار خوبه. افراد بیشتری میتونن تجارت بیشتری انجام بدن و سود بیشتری کسب کنن. با این حال، کمی حرص و طمع باعث میشه که همین چرخه خوب در جهت دیگه ای حرکت کنه. زمانی که بانک های سودجو شروع به دادن وام های پرریسک تری میکنن اما مشکل ایجاد میشه. وقتی که بدهکاران نتونن پرداخت هاشون رو انجام بدن، بانک زیر قرض میره.اگه کسی بخواد پول خودش رو از بانک برداشت کنه، بانک پول نقدی برای پرداخت نداره. بنابراین، همه عجله میکنن تا قبل از اینکه خیلی دیر بشه پول شون رو از بانک بیرون بکشن. وقتی این کار اتفاق میفته، کل اقتصاد به هم میریزه. برای جلوگیری از این امر، دولت باید وارد عمل بشه و وام های خودش رو به بانک ها بده. دولت گاهی اوقات به بانک کمک مالی میکنه. این همون چیزیه که پس از سقوط بازار مسکن ایالات متحده تو سال 2008 اتفاق افتاد.حالا، این امکان کاملاً برای دولت وجود داره که شرایطی را تغییر بده. دولت ها میتونن بانک ها رو وادار کنن تا از قوانین جدیدی پیروی کنن یا حتی بانکداران سهل انگاری که باعث بحران شدن رو به زندان بیندازن. متأسفانه، از اونجایی که بانکداران ثروتمند اغلب از سیاستمداران حمایت مالی میکنن، دولت انگیزه کمی برای مجازات شرکای تجاری شون دارن. به این ترتیب، بانک ها همیشه برنده ماجرا هستن. وقتی اقتصاد خوب باشه، پول زیادی رو از بالا میخرن. وقتی اقتصاد بد باشه، دولت باید وارد عمل بشه و حتی پول بیشتری به اونا بده. بانک ها همیشه برنده میشن حتی زمانی که تو میبازی!کار و پول کالاهای خاصی هستن و در عین حال قوانین خاصی دارنسهراب یه اقتصاددان باتجربس که تو پیدا کردن شغل با مشکل مواجه شده. در همین حال، کیوان برای فروش ویلاش تو شمال مشکل داره. هر دو مرد سعی میکنن چیزی رو بفروشن اما تو یافتن خریدار شانسی ندارن. آیا ممکنه اونا قیمت های خودشون رو خیلی بالا تعیین کنن؟ هم بله و هم نه. اگه کیوان قیمت ویلاشو رو مثلاً به اندازه 50 میلیون کاهش می داد، برای یافتن خریدار مشکلی نداشت. اما سهراب چطور؟ اگه اون قیمت کارش رو به ده دلار کاهش بده، آیا کسی تجربه اونو میخره؟ فکر نکنم! برخلاف ویلاها، مردم تنها زمانی نیروی کار میخرن که واقعاً به اون نیاز داشته باشن.نکته مهم اینکه: «کار و پول کالاهایی خاصی با قوانین خاصی هستن»درست مثل یه ویلا، نیروی کار رو میشه خرید و فروش کرد. با این حال، بر خلاف یه خونه، کار هیچ ارزش تجربی ارائه نمیکنه. پس، در حالی که ممکنه شخصی یه ویلای ییلاقی ارزان برای استراحت بخره، یه کارفرما تنها زمانی نیروی کار میخره که بتونه از اون برای کسب سود استفاده کنه.پس، اگه صاحب یه کارخانه یخچال و فریزر بودین، تنها در صورتی برای کارکنان اضافی هزینه میکردین که نیروی کار جدید میتونه تولید بیشتر رو تضمین کنه. اگه کسی یخچالی نمیخرید، کار کردن تو کارخانه شما منطقی نبود، حتی اگه نیروهای کار بسیار ارزان بودن. همین منطق در مورد پول هم صادقه. هیچ کس پول نمیخره، یعنی پول قرض میکنه و سودش رو میده.اگه نرخ بهره بسیار پایین باشه، دلیل دیگه ای برای وام گرفتن وجود نداره. این رویکرد برای بازار چه معنایی داره؟ اساساً، مردم تنها زمانی نیروی کار یا پول میخرن که مطمئن باشن تقاضایی برای مصرف کننده وجود داره. تو شرایط رکود، زمانی که کسی پول نقد نداره، هیچ کس نیرو استخدام نمیکنه یا سرمایه  گذاری نمیکنه و در نتیجه رکود عمیق تر میشه.به همین دلیل، منطقی نیست که حتی تو دوران رکود از مردم بخوایم کمتر کار کنن. اگه همه هزینه کار خودشون رو کاهش بدن، چه اتفاقی میفته؟ کارگران پول کمتری برای خرج کردن خواهند داشت، تقاضا پایین میاد و کسب  و کارهای کمتری نیروی کار میخرن. به طور کلی، این کار برای اقتصاد بد میشه. به این ترتیب، بازار کار و پول شکلی غیرمنطقی به خودش میگیره.در بازار، اتوماسیون بیشتر همیشه پاسخگو نیستتصور کنین که در اوایل دهه 1350 هجری شمسی هستی و تو کارخانه تولید پارچه تو تهران کار میکنی. یه روز، خبر بدی بهت میدن، رئیس یه ماشین بافندگی فانتزی با موتور بخار میخره. این دستگاه جدید میتونه پارچه رو سریع تر از ده ها کارگر تولید کنه. تو اخراج میشی! حالا چی میشه؟ ممکنه همه کارگرا جمع بشن و اون ماشین رو خراب کنن. این کاریه که تو طول تاریخ بارها انجام شده.این کارگران اولین جنبش های بزرگ علیه اتوماسیون رو با تخریب ماشین هایی که جایگزین نیروی کار انسانی شدن، رهبری کردن. امروزه، خیلیا این کارگران رو افرادی عقب مننده میدونن که مانع پیشرفت میشن. با این حال، تلاش های اونا برای کاهش سرعت اتوماسیون ممکنه سقوط بازار آینده رو هم به تعویق بیندازه.نکته مهم اینکه: «تو بازار، بیشتر بودن اتوماسیون همیشه پاسخگو نیست»برای درک مشکل اتوماسیون، باید نحوه تأثیر اون بر سود رو بررسی کنیم. در ابتدا، اتوماسیون هزینه تولید رو کاهش میده. به هر حال، اگه شما صاحب یه کارخانه پارچه هستین، خرید یه ماشین بافندگی کارآمدتر از استخدام صدها کارگر سود بیشتری رو به همراه داره اما نه برای طولانی مدت! سایر کارخانه ها هم برای کاهش هزینه های نیروی کار، ماشین بافندگی خریداری میکنن. حالا، برای ماندن در رقابت، باید قیمت پارچه تون رو کاهش بدین تا زمانی که بتونین یه ماشین بافندگی جدیدتر و کارآمدتر بخرین. به همین ترتیب، همه به خرید ماشین آلات، اخراج کارکنان و کاهش قیمت ها میپردازن. نتیجه نهایی این مسابقه برای خرید اتوماسیون جدید، دنیایی که تو اون پارچه اونقدر ارزونه که کارخانه ها برای پوشش هزینه های تولید، نیاز به فروش اونا دارن.با این حال، از اونجایی که تمام تولیدات توسط ماشین ها مدیریت میشن، هیچ کارگری برای خرید پارچه دستمزدی نداره. تولیدکنندگان پارچه در تلاش برای کسب سودهای روزافزون، بازار رو دچار رکود کردن.به نظر میرسه که اتوماسیون منجر به فاجعه اقتصادی شده. صاحبان مشاغل تمام سود رو جمع آوری میکنن، در حالی که کارگران اخراج شده هیچ سودی دریافت نمیکنن. در نهایت، تمام پول تو یه مکان متمرکز میشه و اقتصاد از کار میفته.یه ترتیب جایگزین برای حل این مشکل ممکنه لازم باشه. تصور کنین همه صاحب سهمی از کارخانه ها باشن. به این ترتیب، زمانی که ماشین ها جایگزین نیروی کار میشن، مردم همچنان از سودشون بهره مند میشن، حتی اگه دیگه مجبور نباشن کار کنن. تو این سناریو، پول همچنان در گردشه، مردم به خرید ادامه میدن و بازار سقوط نمیکنه.ارزش پول همیشه سیاسیه، پس بهتره اون رو دموکراتیک کنیناز طلا، صدف، یادداشت های کاغذی در طول تاریخ به عنوان ارز استفاده میشد. تو اردوگاه های اسرای جنگ جهانی دوم، ارز رایج سیگار بود که ماهانه توسط صلیب سرخ اهدا میشد. سیگارها جایگزینی برای پول نقد بودن، چون کوچک هستن، نگهداری شون آسونه و تو اردوگاهی پر از سرباز فروخته میشده که همه خواهانش بودن. تو کمپ ها ارزش سیگار با عرضه در نوسان بود. یه سیگار میتونست با یه شکلات تعویض بشه. تو خارج از اردوگاه ها، ارزش پول به همین صورت عمل میکرد، به جز یه تفاوت کلیدی! در حالی که صلیب سرخ یه تامین کننده بی طرف سیگار بود، تو دنیای واقعی، کنترل ارز چندان کار ساده ای نیست.نکته مهم اینکه: «ارزش پول همیشه سیاسیه، پس بهتره اون رو دموکراتیک کنی»همانطور که قبلاً دیدیم، پول به عنوان یه وسیله مبادله عمل میکنه، چون همه در مورد ارزش اون اتفاق نظر دارن. این مشروعیت معمولاً به طور قانونی توسط دولت اعمال میشه. تصادفی نیست که سکه ها اغلب تصویر حاکمان سیاسی رو دارن. حتی امپراتوری روم روی پول خود با چهره امپراتورها مهر می زد.اما، ارزش پول هم با مقدار پول در گردش تنظیم میشه. اگه ارز زیادی نسبت به کالاها و خدمات موجود در اطراف شناور باشد، ارزش اون پول نسبتاً کمتر خواهد بود. به این میگن تورم! برعکس اون هم صادقه. وقتی ارز کافی وجود نداشته باشه، ارزش پول خیلی بالاست. به این میگن کاهش قیمت.بنابراین، کنترل عرضه پول یه قدرت بزرگه. تو بیشتر کشورها، این قدرت متعلق به یه بانک مرکزیه. این مؤسسات اسماً مستقل هستن، اما اغلب روابط نزدیکی با سایر بانک های بزرگ و اعضای ثروتمند جامعه دارن. بنابراین، هنگامی که اونا از قدرت خود برای کنترل ارز استفاده میکنن، اغلب در خدمت این منافع هستن.به عنوان مثال، اگه یه بانک نیاز به کمک مالی داشته باشه، ارز لازم در دسترس خواهند بود. اما اگه طبقات پایین تر بخوان مبالغ زیادی پول نقد برای کالاهای عمومی بپردازن، این جریان پول ممکنه کمتر بشه.ولی با اراده سیاسی کافی، میشه عرضه پول رو تحت کنترل بیشتری قرار داد.وسواس بازار نسبت به ارزش مبادله، کل کره زمین رو تهدید میکنهیک جنگل پر رونق کاج رو تو دامنه های کوه های البرز تصور کن. حالا از خودت بپرس: چه چیزی این جنگل رو ارزشمند میکنه؟ آیا به خاطر هوای خوبشه یا به دلیل صدای جیک جیک پرندگان در درختانشه؟ یا به خاطر چوبیه که میتونی اون رو خرد کنی و به عنوان الوار بفروشی؟ متأسفانه، تو بازار ما، قیمت اون الوار، ارزش مبادله ای جنگله. ، تقریباً همه طبیعیت خدادادی به عنوان ذخیره ای از کالاهای بالقوه برای بازار در نظر گرفته میشن. بدتر از اون، بعضی از این کالاها مثل زغال سنگ و نفت، به طور فعال اونچه از دنیای طبیعی غیر کالایی باقی مونده رو تخریب میکنن.نکته مهم اینکه: «وسواس بازار نسبت به ارزش مبادله، کل کره زمین رو تهدید میکنه»واضحه که سودجویی بیش از هر چیز مشکلات خودش رو داره. با توجه به ماهیت رقابت تو بازار، هر فرد یا کسب و کاری انگیزه داره تا حد امکان از استخراج و تولید کالا، فروش داشته باشه، صرف نظر از اینکه به محیطی زیست توجه داره یا نه. این مشکل رو میشه در همه جا مشاهده کرد، از صید بی رویه اقیانوس ها تا فروش و استفاده مداوم از سوخت های فسیلی. آیا میشه جلوی این تخریب مداوم محیط زیست رو گرفت؟یه قوانینی هستش که از جهان طبیعی بدون توجه به ارزش مبادله ای آن محافظت میکنه. اخیراً اکوادور این کار رو با اصلاح قانون اساسی خودش انجام داده تا ارزش ذاتی حفظ جنگل های بارونیش رو به رسمیت بشناسه. اما با توجه به اینکه سایر دولت ها به منافع تجاری پایبندن، ممکنه به قوانین توجهی نداشته باشن.رویکرد دیگه اینه که به همه چیز، حتی هوا، ارزش مبادله ای اختصاص بدیم. این ایده به مالیات کربن مربوط میشه، جایی که شرکت ها باید برای حق آلودگی جو مبلغی پرداخت کنن. تو تئوری، این رویکرد باید کسب و کارها را برای تولید گازهای گلخانه ای کمتر تشویق کنه. با این حال، تعیین قیمت، محدودیت های اون و اجرای این قانون هنوز به عهده دولت های دوستدار تجارته!راه حل بهتر ممکنه مدیریت دموکراتیک منابع جهان باشه. در حال حاضر تعداد انگشت شماری از افراد ثروتمند میتونن تصمیم بگیرن که کدام منابع رو استخراج و بفروشن. اگه اونا بخوان به حفاری برای نفت ادامه بدن، میلیون ها نفر ممکنه تو مناطق ساحلی ترجیح بدن در انرژی خورشیدی سرمایه گذاری کنن. اگه اون میلیون ها نفر فرصت شنیدن صداشون رو داشتن، نه به عنوان مصرف  کنندگان فردی بلکه به  عنوان یه جامعه بزرگ، مسیر پایدارتر و عادلانه تری میتونست پدیدار بشه.اقتصاد معاصر رو میشه به عنوان یه جامعه بازار توصیف کرد که در آن بخش بزرگی از زندگی در معرض نیروهای بازاره. این بدان معنا هستش که همه چیز از منابع طبیعی گرفته تا زمان و کوشش های ما بر اساس تولید سود ارزش گذاری شده. اگه نحوه مالکیت و ارزش گذاری اشیاء رو تغییر بدیم، میشه اقتصاد رو دموکراتیک و عادلانه تر کرد.در آخر، يک جمله طلایی از ايلان ماسک :</description>
                <category>Amin Javid</category>
                <author>Amin Javid</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 17:40:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب در باب هستی : نوشته: آلن واتس</title>
                <link>https://virgool.io/ketaba/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A2%D9%84%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%AA%D8%B3-kunidkytuvfx</link>
                <description>معرفی و خلاصه کتاب در باب هستی : نوشته: آلن واتس کتابِ در باب هستی، درباره‌ی سؤالای مهمِ زندگیه: معنای  زندگی چیه؟ ما در کجای این عالمِ هستی قرار داریم؟ نویسنده‌ی مشهورِ این  کتاب، آقای آلن واتس، دستِ خواننده رو می‌گیره و به یه سفرِ اکتشافی  می‌بره. سفری که اولویت‌های زندگیِ انسانها رو به چالش می‌کشه. سفری  درباره‌ی سازوکارِ جهانِ هستی و ماهیتِ خداوند.خلاصه متنی رایگان کتاب در باب هستیتقلای آدم برای درک جایگاه خودش توی جهان هستی و تلاش برای رسیدن به رضایت روحی معنوی چیز جدیدی نیست.همین امروز هم ما به حکمت هایی از این دست که آلن واتس مطرح می‌کند نیاز داریم.شاید حتی بیشتر از هر زمان دیگه ای پیام واتس توی یک کلمه خلاصه می شود.اتصالاتصال با همه آدمها از مرد و زن و بالاتر از، آن اتصال با کل عالم خلقت هرچی باشد همان نیرویی که ما را خلق کرده، همان نیرو علف ها  پرنده ها ،حیوان ها و باقی  مخلوقات را آفریده است.پس همه ما در است متصل هستیم و هر چقدر زودتر این حقیقت را بپزیم به نفعمون است.آقای واتس از زمانه خودش جلوتر زندگی می کرد، اما الان دیگه وقتشه که از حکمت گوارای ایشون سیراب بشیم و یک زندگی شاد و رضایت بخش شروع کنیم.ضمنا اگر می خواهیم که بدونیم حکمت باستانی ودانتا چی هستش، زبان چه ارتباطی با ادراک آدمها دارد، و چرا نباید نگران مرگ باشیم با ما تا آخرین پادکست همراه باشید.توی دنیای غرب هیچ چیز خط قرمزی وجود ندارد الا درک معنای انسانیتهر نسلی که بعد از نسل قبلیش می‌آید معمولاً تابو ها و خط قرمز های نسل قبرش را دور می ریزد. توی خیلی از جمع ها مسائل جنسی یه زمانی خط قرمز بود.توی ژاپن خانواده ها از این که بخوان رک درباره مسائل جنسی صحبت کنم شدیداً خجالت می کشیدند. برای همین رسم بود که به زوج های جوان تازه ازدواج کرده کتاپچه می دادند به اسم به اسم کتاب بالشت که دربردارنده جزئیات مربوط به وضعیت های مختلف جنسی بود و هر چیزی که عروس و داماد برای رابطه باید می‌دانستند را آموزش می دهند.توی فرهنگ امروزه قرن مسئله جنسی دیگه تابو نیست، و شما حتی تبلیغاتش را روی بیلبورد ها می توانید ببینید و توی عکس ها را آهنگ های پاپ، میتونید مضامین جنسی را بشنوید.اما یکی از خط قرمزها و تابو های مهمی که هنوز هم پابرجاست صحبت در مورد انسانیت است.تعریف و شناخت ما از انسان اغلب اشتباه است. خیال میکنیم هر شخصی یک موجود زنده مجزاست که زندگیش از زندگی دیگران و محیط جدا است.این تصور اشتباه از جایگاه خودمون توی دنیا توی طرز صحبت کردن مون هم خودشو نشون میده.عبارت هایی مثل ما به این دنیا اومدیم یا باید با واقعیت رو مواجه شد، همه اشاره به این دارن که ما خودمون را از این دنیا و واقعی  کاملاً جدا و مجزا می بینیم.اما این دیدگاه چیزی جز خود فریبی و توهم نیست، حقیقت این است که ما وقتی متولد میشویم به دنیا نمی آیییم بلکه از دنیا می آییم.همانطور که اقیانوس مجرا به وجود می آید و جهان همه آدمها را به وجود می آورد، با اینکه هر موج حرکتی است که روی سطح اقیانوس شکل می گیرد اما چیزی جدا از اقیانوس نیست و ماهیتش هیچ فرقی با امواج دیگر ندارد.همین حرف در مورد تک تک آدمها صادق است.با این همه ما همچنان خودمون رو فرد مستقل و جدا می دانیم.توی بخش بعدی بهینه فریبی ها نگاه دقیق‌تری میندازیم. آدم ها خیلی وقت است که هویت حقیقی خودشان را نادیده گرفتند چون تفکر منطقی نمی تواند آن را درک کند.وقتی صحبت از متفکران بزرگی می شود که تلاش کردند پی به حقیقت و هویت انسان ببرند، شاید کسی مثل فروید یا یونگ به ذهنتون بیاید که تحقیقات مسابقه روی ذهن ناخودآگاه انجام دادند.اما این روانشناس ها مثل اکثر آدم های طول تاریخ یک حقیقت اساسی رو درباره هویت و ماهیت آدم نادیده گرفتند.حقیقتی که از فرط سادگی بیانش با کلمات دشوار است.آلمانی ها برای اشاره به اینجور حقایق کلمه‌ای دارند به اسم (هینترگدانکن)،به معنای چیزی که همه به صورت شهودی میفهمن ش و قبولش دارند اما دوست ندارم بهش فکر کنم، با این حال فرهنگ عامه به این دیدگاه ضمخت و خود محور آن هایی که درباره آدم وجود دارد دامن زده،و باعث شده ما حرف ر رو مثل یک ذره تنها در این عالم ببینیم و این نگرش الان آنقدر قوی شده که جایگزین کردنش با حقیقت غیر ممکن به نظر می آید.اون حقیقت اینکه آدمها قطره های جدا افتاده از اقیانوس نیستند، بلکه بخشی از یک انرژی واحد هستند که خالق همه چیز هست ،خالق آدمها ،خالق انرژی اتمی ، بنابراین هویت واقعی ما یعنی همان چیزی که با گفتن کلمه من بهش اشاره می کنیم، یک هویت ازلی و بی نهایت است.است یک انرژی واحد وجود دارد که ارتعاش های مختلف و شکل های مختلف حیات را ایجاد می کند.بله درک به این مفهوم برای عقل یا ذهن منطقی اسون نیست و یکی از مهم ترین دلایلی که تا حالا تایید و اثبات نشده هم همین است.تلاش برای درک منطقی مفهوم من مثل این است که شما بخواهید بدون آینه در چشم های خودتون نگاه کنید. معلوم است که غیر ممکن است، ست یا مثل این میمونه که داخل آینه نگاه کنید و سعی کنید رنگ آینه را تشخیص دهید.ممکن است و توی آینه رنگ سبز برگ ها یا آبی آسمان را ببینید اما این رنگ ها هیچ ربطی به خود آینه ندارند. با این وجود همانطور که توی بخش بعدی می بینیم یک راه خوب وجود دارد تا هویت آدم را تا حدودی بشناسیم ، و آن مفهوم خداوند است.آدمها از مدت ها پیش متوجه شدند که خدا همه جا هستاما کمتر کسی این حقیقت را واقعا تجربه کرده. که آدم ها به خدا فکر می‌کنند خیلی‌هاشون یه شخص جهان بین را تصور می‌کنند که در آسمان ها زندگی می کند و قدرت تسلط بر همه چیز را دارد.با این حال در طول تاریخ نگرش های دیگری نسبت به خداوند وجود دارد.توی هند باستان، خیلی هست هندوها از حکمت ودانتا پیروی می کردند. بر اساس این آیین خدا همه جا هست بخشی از همه چیز است نه اینکه یک قلم را جداگانه برای خودش داشته باشد.توی این متون که به (اوپانیشادها)معروفند دیالوگ‌ها شعرها و داستان هایی معروف است که قدمتشان به ۸۰۰ سال قبل از میلاد مسیح می رسد.این نوشته ها دیدگاه هند باستان را به خداوند به خوبی نشان میدهند، از آنجا که هندو های آن زمان خدا را درون هر چیز و هر کس میدانستند ،مظهر خدا بودن چیزی نبود که کسی بهش افتخار کند یا به خاطرش خودش را بالاتر از بقیه بداند.این عقیده که خدا را میشود داخل هر چیز پیدا کرد به مردم انگیزه قوی داده بود تا به بقیه آدم ها و حیوانات و حتی به گیاه و مواد های معدنی احترام بگذارند.با این حال بر اساس آیین ودانتا دیدن خدا در همه چیز را همه جا چیزی که باید تجربه کرد. دیدگاهی نیست که به زور بخواهیم بهش برسیم. البته مدیتیشن یا همون مراقبه آدم را به این تجربه نزدیک می کند.تجربه حضور خدا تجربه‌ای است که زندگی را متحول کرده و درک آدم را تغییر میدهد و کمتر کسی   حقیقتاً بهش رسیده است تجربه‌ای است که احتمالا  عیسی میسحهم بهش رسیده است.به این گفته مسیح دقت کنید: آن هنگام که دوگانگی را به یگانگی و درون را به بیرون مبدل سازی آن گاه به ملکوت در خواهید آمد.میتونیم این گفته مسیح را این جوری تفسیر کنیم که وقتی بفهمیم با دنیا یکی هستید و شروع کنید به ایجاد وحدت بین خودتون و دنیای پیرامون تون ،میتونید اشراق رو تجربه کنید.علت و معلول، توهمی که ما را گمراه کرده است.ماها عادت داریم همه چیز را جفت ببینیم ، نور و روشنایی ، صدا و سکوت.یکی از جفت هایی که خیلی بهش علاقه داریم علت و معلول است. یعنی باور به اینکه هر چیزی که میبینیم و هر چیزی که اتفاق میافتد نتیجه و علت یه چیز دیگه است. اما اگر واقعا اینجوری بود معناش این بود که ما هیچ اراده و اختیاری نداریم، چون همیشه هر اتفاقی که می‌افتد معلول یک اتفاق دیگه است قبل از خودش اتفاق افتاده است.این معناش اینه که ما همیشه در حال واکنش نشان دادن به عوامل دیگه ای و هیچ وقت نمی توانیم تصمیم مستقلی بگیریم که از تصمیم های دیگه تاثیر نپذیرفته باشد. خیلی احمقانه است؟یعی باز هم خام این مفهوم می‌شویم و همچنان با تنگ نظری به جهان نگاه می کنیم.مثل اینکه بخواهیم از داخل یک سوراخ ریز کل جهان را ببینیم. فرضض کنیم شما اصلاً تا حالا گربه ندیده‌اید.یه روز که دارید از این کوچک به بیرون نگاه میکنید یک دفعه کله یک گربه را می بینید که از جلوی نگاهتون عبور می کند، چند ثانیه بعد بدن گربه را می بینید و بعد دومش را می‌بینید. اگر همچنان نگاه کنید احتمال دارد که گربه مجدداً از جلوی آن رد بشود و شما دوباره همون ترتیب رو مشاهده کنید ،اول کلش را ببینید بعد بدن شروع و در آخر هم در مشرق.اگر طرفدار نظریه علت و معلول باشید و هر رویدادی را نتیجه یک رویداد دیگر بدانید ممکن است با دیدن این صحنه فکر کنید که سر گربه علت دومش بوده است،چون بلا بعدش ظاهر شده است، اما خوب میدونیم که این حرف احمقانه است.علت و معلولی در کار نبوده و سر و دم هر دو بخش های یک چیز واحد هستند.ما یک عالمه وقت  تلف می‌کنیم تا اتفاق ها را از هم تفکیک کنیم و بفهمیم که کدوم اتفاق علت کدام اتفاق است، اما بهتر است که همه چیز را بخشی از یک هستی واحد در نظر بگیریم.وقتی با چشم های باز به همه چیز نگاه کنید و دنیا را به صورت یک موجودزنده  واحد به هم پیوسته  ببینید از بسیاری از سردرگمی ها در امانید.تنگ نظریه های ما و نگرش محدود مون این توهم و در ما ایجاد کرده که توی زندگی فقط یا باید از این مسیر بریم یا از اون مسیربرای اینکه بفهمیم چطور میشه دیده وسیعی داشت باید اول بفهمیم چرا و چطور توی جزئیات گیر افتادیم.نکته اول اینکه نگاه کردن یک عمل فعالان است، چون توی دنیا خیلی چیزها برای دیدن وجود دارد حتی وقتی که همشون بخشی از یک شیء واحد باشند. پس وقتی به یک گل فقط نگاه می کنیم چیزهای دیگری هم برای نگاه کردن وجود دارد مثل ریشه ها ساقه ها و برگ ها و گلبرگ ها و حتی رنگ های مختلفی که از این ها دارند.مراحل توجه به این شکل است که اولش دست به گزینش و انتخاب میزنید. انتخاب میکنیم که دقیقاً چه چیزی را ببینیم و روی چه چیزی تمرکز کنیم بعد از اینکه انتخاب من را انجام دادیم باید یافته هامون رو ثبت کنیم.برای این کار به یک سیستم نمادین شبیه خط نیاز داریم تا بتونیم بازنمود دقیق را ارائه بدهیم.مثلاً به یک برگ که از شاخه یک درخت کاج اونه زده نگاه کنیم و اون رو با استفاده از کلمات توصیف کنید : مثلاً بگیم برگ سوزنی شکل.با مطالعه واژه های زبان های مختلف و بررسی وسعت دایره لغات هر شهر میتونیم تشخیص بدیم که شخص چقدر تیزبین و نکته سنج است و به چه چیزهایی توجه می کنند.مثال مشهورش زبان اسکیموها ست که برای اشاره به انواع مختلف بر چندین و چند واژه دارند.طبیعی هم هست کسایی که توی قطب شمال زندگی می کنند مثل من به بر توجه بیشتری نشان میدهند، در نتیجه نسبت به زبان انگلیسی واژه های بیشتری برای اشاره به این پدیده دارند .یا مثلاً در ژاپنی واژهای داریم به اسم یو گن که به معنای ، حس پرسه زدن بی هدف وسط جنگل است.توی زبان انگلیسی هیچ معادلی برای این واژه وجود ندارد و این یعنی اینکه  انگلیسی‌زبان ها به این احساس توجه خاصی نداشتند یا لااقل خیلی کمتر از ژاپنی ها بهشون توجه داشتند.چیزی که مسلمه اینکه توجه گزینشی ما  این توهم رو ایجاد میکنه که زندگی از چیزهای متضاد ساخته شده یا ،این یا اون، یا این، راه یا آن راه.مثلاً عموم مردم اینجوری فکر می کنند در طول روز فقط نور وجود داره و توش فقط تاریکی اما واقعیت اینه که همیشه و در هر ساعتی هم نور هست هم تاریک، بستگی به برداشت و فهم ما از واقعیت دارد . در طول روز امواج نور بیشتر، برای همین ما نمیتونیم تاریکی ها را بین آنها تشخیص بدهیم اما باز هم تاریکی هست. درست همانطور که در شب نور هست.پس دلیلی ندارد که شب و روز ضد هم  بدونیم این دوتا دو بخشی از یک حقیقت واحد هستند.بعضی از فرهنگ ها و مذهب ها مارا از مرگ میترساننددر صورتی که میتونیم با دید مثبت به این سرنوشت حتمی نگاه کنیم. مرگ یکی دیگر از خط قرمزهای غرب است. هیچ کس دلش نمی خواهد درباره مرگ صحبت کند یا حتی بهش فکر کند.اگر به آدم ها باشد اکثرشون دوست دارند که تا ابد جوان بماند.شاید فکر کنید ترس از مرگ طبیعی است اما دلیل طبیعی ترس ما نحوه ارائه  مذاهب از مرگ است.مسیحیت یکی از دین هایی هست که بابت نگرش رایج به مرگ مقصر است .بر اساس آموزه های این دین بعد از مرگ روز قیامت برپا می شود و هر کسی که گناهکار باشد به جهنم میرود، این در حالی است که دورنمای کلیسا از بهشت  شباهت چندانی به بهشت ندارد، چون آنجا هم دائما تحت نظارت یک خدا هستیم و نهایت خوشی اهل بهشت این است که چند بنوازم و سرود مذهبی بخوانند.اکثر آدمها فکر میکنند تنها گزینه ای که در اختیار دارند ولی خدایی است و با توجه به اینکه هیچ کدوم از این مسیرها در عمل به آدم آرامش نمی دهد این دارد که چرا مردم از مرگ میترسند و چرا دکترها و آشنایان بیمار مدام سعی دارند به بیمار اطمینان بدهند که زنده می مانند.این در حالی که گزینه های دیگری هم وجود دارد که در فرهنگ غرب جایگاهی ندارد. مذاهب ای وجود دارد که مرگ و دروازه ای به سوی رشد معنوی می داند.تویی این مذاهب اتفاقاً بیمار بدحال را تشویق می‌کند که با مرگ مواجه بشود با این دید که مرگ یک فرصت است و فرصتی که برای رهایی از نفس و هویت جعلی خود فریبی.یکی از اساتید معنوی یونانی اول قرن بیستم به اسم(جی ایگر جف) معتقد بود که دائم من به یاد مرگ بودن به نفع آدماست.نه تنها به نفع خودشون بلکه به نفع تمام موجودات زنده دور و برشون .چرا ؟چون تنها زمانی که مردم معمولاً از نفسانیات خودشان رها می شوند وقتی که در آستانه مرگ قرار می گیرد.پس فقط در این چارچوب ذهنی نیست که آدم می تواند خود حقیقی اش را  زندگی کند و وجودش را بخشی از جهان هستی بداند جهانی با یک خدای بی نهایت و نامحدود.شیوه زندگی ما توی این جهان به سرعت در حال تغییر است، اما حضور خود را همچنان پابرجاست.یکی از دلایل محبوبیت داستان های علمی تخیلی این است که باعث میشوند ، جهان های موازی را کشف کنیم و به دنیای آدم ماشینی ها سفر کنیم، دنیایی که هیچ محدودیتی در آن وجود ندارد.توی زندگی واقعی هرروز اکتشافات علمی جدیدی صورت می‌گیرد حالا سوالی که توی ذهن خیلیا ایجاد می شود اینه که چی در انتظار آدم هاست.یکی از کاربردهای تکنولوژی این است که ما را به هم متصل می کند حتی زمان خود نویسنده هم حجم وسیعی از اطلاعات از سرتاسر دنیا مستقیماً به خانه مردم مخابره می شد.رادیو و تلویزیون این امکان را برای مردم دنیا فراهم کردند تا از راه دور و از کنج خانه هایشان توی مسابقات ورزشی، توی فرهنگ های خارجی و توی کنسرت های بزرگ حضور پیدا کنند.نویسنده معتقد بود که این قصه ته ندارد و آنگاه آن تعاملات الکترونیکی گسترش پیدا می‌کند که مردم توی یکم در فضای مجازیبا هم ارتباط برقرار می کنند، بدون اینکه از خونه بیرون بروند بتونم به چیزهایی که نیاز دارند دسترسی پیدا کنن و مستقیماً باهرکسی که مایع به ملاقاتش باشند ارتباط برقرار کنند و اگر این مسیر را همینجور ادامه بدیم چه بسا نسل بشر مجموعاً تبدیلبه یک موجود زنده به گور پیکر شود با یک سیستم عصبی مرکزی مشترک.این پیش بینی های نویسنده خیلی شبیه اون چیزیه که امروز بهش اینترنت می گویم.نه؟نویسنده در کنار این پیش‌بینی یک هشدار میدهد:  هر وقت جهان ما به هم پیوسته تر و متصل تر میشود آدم ها هم گونه تر و همه مشکل تر می شوند.چون همه آدم ها توی فضای مجازی مشترک زندگی میکنند بعلاوه طبیعی است که توی یک چنین اوضاع و احوالی مالکیت شخصی رنگ ببازد. تا حدی که چه بسا افکار ماهم دیگر برای خودمان نباشد،  بلکه متعلق به یک ذهن اشتراکی فوق العاده قدرتمند و مدرن باشد.هرچند این چنین پیشرفتی شاید به نظر خارج از کنترل و نگران کننده برسه، باز هم این که بدونیم خدا توی هر پدیده ای وجود دارد خودش مایه دلگرمی است.یادتون باشه که جهان هستی و همه چیزهایی که در اون هست بازی ست که خود را طراحی کرده و اگر آدم ها اوضاعو زیاد اوضاع و صیادی همگون و قابل پیش بینی و قابل کنترل کند اونجا جای که بروز تغییر حتمی هستش.هیچ کسی حتی خدا علاوه یک بازی خسته کننده ندارد، بنابراین به احتمال زیاد خدا هم راه های جدیدی پیدا می‌کند تا خودی نشان دهند.امیدوارم ازین پادکست لذت برده باشید.در آخر، يک جمله طلایی از ايلان ماسک :</description>
                <category>Amin Javid</category>
                <author>Amin Javid</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 17:35:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب مصائب زندگی صادقانه : نوشته: دن اریلی</title>
                <link>https://virgool.io/ketaba/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%84%DB%8C-lfyjj0o3angi</link>
                <description>معرفی و خلاصه کتاب مصائب زندگی صادقانه : نوشته: دن اریلی در طولِ روز عواملِ مخفیِ متعددی ما رو وادار به فریب و  پنهان‌کاری میکنن. آقای دن اریلی توی این کتاب با استفاده از آزمایشهای  مختلف، سعی میکنه پرده از این عواملِ پنهان برداره. جالب اینجاست که چیزایی  که خیال میکنیم انگیزه‌ی اصلیِ فریبن، از جمله پول، تأثیرِ زیادی توی  فریبکاری ندارن. عوامل و انگیزه‌های فریبکاری چیزایی‌ان که چه بسا اصلاً  فکرشو هم نکنیم، از جمله مقبولیتِ‌ فریب و نیرنگ در سطحِ جامعه، یا حتی حسِ  نوعدوستیِ ما آدما. پس اگه میخواید با روانشناسیِ فریب آشنا بشید و مراقبِ  فریبکاری‌های خودتون و دیگران باشید، با این خلاصه‌کتاب همراه باشید.خلاصه متنی رایگان کتاب مصائب زندگی صادقانهاکثرِ ماها خودمون رو آدمای خوب و درستکاری میدونیم. اما متأسفانه این باور چندان درست نیست. ماها همه فریبکاریم!البته این معنیش این نیست که اکثرمون شیادِ حرفه‌ای هستیم، ولی به هر حال دروغگویی و فریبکاری و حقه‌بازی کارِ هرروزِ ماست. این فریبکاری رو میشه همه‌جا دید: توی مدارس و دانشگاهها، توی محلِ کار، توی خونه و حتی توی ذهنِ خودمون. بله! خودفریبی هم یه جور فریبکاریه.ولی واقعاً چرا اینقدر بی‌صداقتیم ماها؟دَن اریلی، نویسنده‌ی این کتاب که متخصصِ اقتصادِ رفتاریه، توی کتابِ «مصائبِ زندگیِ صادقانه»، عوامل و انگیزه‌های فریبکاری و دغل‌بازی رو بررسی میکنه. اون برای کشفِ این عوامل و انگیزه‌ها از آزمایشهای متعددی استفاده میکنه. بی‌صداقتی و فریب توی روزگارِ ما انواع و اقسامی داره که توی این کتاب باهاشون آشنا میشیم. همینطور که با هم جلو میریم، به چندتا سؤالِ دیگه هم جواب میدیم، از جمله:چرا یادآوریِ 10فرمان احتمالِ فریبکاری رو در ما کاهش میده؟چرا وقتی که عمداً لباسهای مارک‌دارِ قلابی رو میپوشیم اخلاقمون بالکل تغییر میکنه؟چرا فریبکاری واگیر داره و مثلِ یه بیماریِ مسری از یک شخص به شخصِ دیگه منتقل میشه؟چرا تقلب تقلب میاره؟و چرا مواقعی که دست به فریبمیزنیم، معمولاً خودمون رو فریبکار نمیدونیم؟توی جامعه‌ی امروزِ ما، تا دلتون بخواد دروغ و فریبکاری و فساد وجود دارهبعضیا میگن اکثرِ دروغ‌ودغل‌های دنیا به خاطرِ‌ چندتا سیبِ خرابه که کلِ جامعه‌ رو خراب کرده‌ن. بعضیای دیگه هم معتقدن مشکل خیلی فراگیرتر از این حرفاست.متأسفانه حق با دسته‌ی دومه: همه‌ی ما دغل‌بازیم.توی یکی از هنرکده‌های واشنگتن دی.سی، یه فروشگاهِ اجناسِ هدیه وجود داشت که به جای استفاده از دستگاهِ کارت‌خوان، از همون شیوه‌ی سنتیِ صندوقِ پولِ نقد استفاده میکرد.کاسبی‌شون خوب پیش میرفت، اما هر سال 150 هزار دلارشون گم میشد. دنبالِ دزد گشتن، و بالاخره یه تعداد از کارکنا رو که احساس میکردن این دزدیا کارِ اوناست از فروشگاه اخراج کردن. به نظرتون چه اتفاقی افتاد؟ هیچی، پولها همچنان ناپدید میشد.بالاخره این فروشگاه به این نتیجه رسید که باید مدیریتِ سفت‌وسخت‌تری رو اعمال کنه. برای همین، فهرستی از موجودی‌های کلِ فروشگاه به همراهِ قیمتِ هرکدوم تهیه کردن و تک‌تکِ فروشها رو ثبت کردند. این کار جواب داد و از اون تاریخ به بعد، دیگه هیچ پولی گم نشد.سؤال اینجاست که چه کسی این پولا رو میدزدید؟از قرارِ معلوم، دزدِ داستانِ ما یه نفر و دو نفر نبود، بلکه تعدادِ زیادی از کارکنای خوش‌قلبِ فروشگاه بودن که هربار که نیاز پیدا میکردن یه خرده از پولای داخلِ دخل رو برمیداشتن.البته گاهی وقتا فریب و دغل در مقیاسهای گسترده‌تری صورت میگیره: توی آمریکا شرکتِ بزرگی وجود داشت به اسمِ انرون(Enron) که بخشِ زیادی از موفقیتهای خودشو مدیونِ تکنیک‌های خلاقانه‌ای بود که توی حسابداریش به کار میگرفت. اوایل، کارکنای این شرکت دست به حسابسازی میزدن، یعنی درباره‌ی سودها و عایدی‌هاشون گزارشِ دروغ میدادن. به علاوه، از مشاورهای مختلف هم بهره میگرفتن و دستشون با حسابرسها و هیأت‌مدیره‌ی شرکت هم توی یه کاسه بود و همگی چشمشون رو روی این فساد بسته بودند. هرقدر جعل و دروغ توی شرکتِ انرون بیشتر میشد، فساد بیشتر میشد. در نهایت،‌ وقتی که حقیقت برملا شد، این شرکت منحل شد.اگه واقعاً فقط چندتا سیبِ خراب باعث و بانیِ کلِ فسادهای دنیا بودن، حلِ مشکل آسون بود، اما همونطور که توی بخشهای بعدی خواهیم دید، همه‌ی ما بدونِ اینکه حتی خودمون خبر داشته باشیم، دائماً در حالِ فریبِ این و اون هستیم و اکثرِ فسادهای دنیا هم از همینجا ناشی میشه.دروغ و دغل همیشه حساب‌شده نیستما چه مواقعی به فریب و نیرنگ متوسل میشیم؟باورِ رایج اینه که آدما وقتی میخوان دست به فریب یا عملِ خلاف بزنن، حساب و کتاب میکنن و چندتا عامل رو در نظر میگیرن، مثلاً با خودشون میگن: اگه این خلاف رو انجام بدم چقدر گیرم میاد؟ چقدر احتمالش هست که دستم رو بشه؟ اگه دستم رو شد، چه مجازاتی در انتظارمه؟ و وقتی که خوب سود و ضررِ این کارو سبک‌سنگین کردن، اون‌وقت تصمیم میگیرن که دست به اون عمل بزنن یا نه.اما واقعیت اینه که آدما در عمل، وقتی که میخوان به دوز-و-کلک متوسل بشن، اینقدر حساب‌شده عمل نمیکنن.اول از همه باید بدونید که فریبها و کلاهبرداری‌های ما ارتباطی به اینکه چقدر گیرمون بیاد و چی گیرمون بیاد نداره. نویسنده آزمایشی انجام داد و توی اون، شرکت‌کننده‌ها رو به دو گروه تقسیم کرد و بهشون مسائلِ ریاضیِ یکسانی داد تا حل کنن. قرار شد بابتِ هر مسأله ای که حل کنن، 50 سنت بهشون جایزه بدن.گروهِ اول، یه مصحّح داشتن که جوابهاشون رو بررسی میکرد. اعضای این گروه، تونستن از 20 تا مسأله، به طورِ میانگین 4 تاشو درست حل کنن. ولی اعضای گروهِ دوم، که نظارتی روی عملکردشون نبود، طبقِ ادعای خودشون، به طورِ میانگین 6 تا از این مسائل رو حل کرده بودن.به عبارتِ دیگه، گروهِ دوم به دروغ متوسل شده بود. با این حال، وقتی که بهشون گفته شد بابتِ هر جوابِ صحیح بهتون 10 دلار میدیم، میزانِ این دروغها بیشتر نشد.نکته‌ی دوم اینه که احتمالِ رو شدنِ دست تأثیرِ چندانی توی اینکه تقلب بکنیم یا نکنیم نداره. این نکته رو نویسنده توی آزمایشِ مشابهی اثبات کرد. منتها این بار از چند گروه استفاده کرد و شرایطِ مختلفی رو هم اعمال کرد.توی گروهِ اول، شرکت‌کننده ها اجازه داشتن قبل از اینکه ورقه‌های امتحانی‌شونو تحویل بدن و پولشونو بگیرن، نصفِ ورقه‌ها رو پاره کنن.توی گروهِ دوم و سوم، شرکت‌کننده‌ها میتونستن کلِ ورقه‌هاشونو پاره کنن، ضمنِ اینکه توی گروهِ سوم، شرکت‌کننده‌ها این حق رو داشتن که از یه صندوقِ بزرگِ پولِ نقد، خودشون پاداشِ خودشون رو بردارن.نتیجه این شد که خیلی از شرکت‌کننده‌ها تقلب کردن. منتها میزانِ این تقلب توی تمامِ گروهها و شرایط یکسان بود. به عبارتِ دیگه، احتمالِ رو شدنِ دست تأثیری روی تقلب کردن یا نکردنِ شرکت‌کننده‌ها نداشت.اخلاقِ ما بستگی به این داره که با چه میزان تقلب و فریب راحت باشیمآدما زمانی که فرصتِ تقلب پیدا کنن لزوماً متقلب‌تر نمیشن.پس عاملِ بازدارنده‌ی ما از تقلب چیه؟ خلاصه‌ش یک کلمه‌ست: وجدانِ شخصیِ خودمون.انسانها معمولاً بینِ یه دوراهیِ وسوسه‌انگیز گیر میکنن: یا باید با فریب و پنهانکاری جلو برن یا اینکه تصویرِ خوب و باصداقتی که از خودشون دارنو حفظ کنن.به این نمونه دقت کنید: نویسنده از یه کمدین دعوت کرد تا درظاهرِ یه مشاورِ حرفه‌ایِ کسب‌وکار به دانشگاه بره و برای دانشجوها حرف بزنه. این کمدین کلی تکنیکِ دوز-و-کلک به دانشجوها یاد داد تا برای موفقیت ازش استفاده کنن.در پایانِ سخنرانی، دانشجوها تحتِ تأثیرِ این توصیه‌ها قرار گرفته بودن، اما از اینکه یه مشاور باید اینقدر صریح اونا رو به تقلب و نیرنگ تشویق کنه، احساسِ خوبی نداشتن.از یه طرف، دانشجوها این توصیه‌ها رو حساب‌شده و وسوسه‌انگیز میدونستن، ولی از طرفِ دیگه، یه چیزی در درونشون بود که نمیذاشت با تمامِ وجود این تکنیکها رو قبول کنن. درسته که آدما میلِ به فریب و نیرنگ دارن، اما وجدان‌شون اونا رو از این کار نهی میکنه.ضمناً اگه ما قبل از اینکه وسوسه بشیم که دست به فریب و نیرنگ بزنیم، هنجارهای اخلاقیِ پذیرفته‌شده رو به خودمون یادآوری کنیم، احتمالِ اینکه به سمتِ این کار بریم کمتر و کمتر میشه.نمونه‌ش همون آزمایشِ ریاضیه که توی بخشِ قبلی درباره‌ش صحبت کردیم.در ادامه‌ی این آزمایش، نویسنده دو گروهِ جدید تشکیل داد و قبل از آغازِ امتحان، از گروهِ اول خواست تا «ده فرمانِ» معروف رو به یاد بیارن. از گروهِ دوم هم خواست تا ده کتابی که توی دبیرستان خونده‌بودن رو یادآوری کنن. بعد از اینکه نویسنده این آزمایشو ترتیب داد، توی گروهِ دوم تقلب رو در حدِ معمول و متوسط مشاهده کرد. اما توی گروهِ اول، هیچ‌گونه تقلبی اتفاق نیفتاده بود.چرا؟چون اصولِ اخلاقی‌یی که قبل از امتحان بهشون یادآوری شده بود روی رفتارشون تأثیر گذاشته بود و اونا رو به تقلب بی‌میل کرده بود.بنابراین، ما از یه طرف تمایل داریم از منافعِ حاصل از تقلب بهره‌مند بشیم، و از طرفِ‌دیگه از اینکه غیراخلاقی رفتار کنیم میترسیم.عمومِ انسانها از دو روشِ توجیه و خودفریبی برای پشتِ سر گذاشتنِ این دوراهی استفاده میکنن که در ادامه باهاشون آشنا میشیم.فریب و تقلب نتیجه‌ی توجیه و خودفریبیهآیا ممکنه هم از مزایای تقلب بهره‌مند بشیم و هم همزمان خودمون رو آدمِ خوب و باصداقتی تصور کنیم؟ راستش، جواب مثبته. ما برای توجیهِ نابکاری‌هامون، خلاقیتِ خاصی داریم.بیاید یه بارِ دیگه یه نگاهی بندازیم به اون آزمونِ ریاضی. ابتدا، شرکت‌کننده‌ها خودشون مسئولِ تصحیحِ ورقه‌هاشون شدن، و این، دستِ اونا رو برای تقلب باز میکرد، چون باعث میشد جوابهای غلطشون رو با جوابِ درست جایگزین کنن.بعد ازشون خواستن تا پیش‌بینی کنن اگه یه آزمونِ مشابهی ازشون گرفته بشه و این بار، خودشون مصحّحِ برگه‌های خودشون نباشن، چه عملکردی از خودشون نشون میدن.پاسخشون این بود که این بار هم سطحِ عملکردشون مثلِ قبل خواهد بود، چه اجازه‌ی تقلب بهشون بدن چه ندن. به عبارتِ دیگه، اونا خودشون رو فریب داده بودن که عملکردی که بارِ اول از خودشون نشون دادن، به خاطرِ استعدادِ خودشون بوده نه تقلب.راهِ دیگه‌ای که ما برای گول زدنِ خودمون و توجیهِ کارهای نادرست‌مون استفاده میکنیم اینه که به طورِ غیرمستقیم اون کارِ نادرست رو انجام میدیم و یه جور فاصله‌ی ذهنی بینِ خودمون و اون عمل برقرار میکنیم. هرقدر این فاصله بیشتر باشه، راحت‌تر خودمون رو میبخشیم.مثلاً همه‌ی ما میدونیم که دزدیدنِ پول کارِ بدیه. اما دزدیدنِ کالاهایی که با پول خریداری شده‌ن، به نظرمون اونقدرا بد نمیاد، چرا؟ جون با این کار مستقیماً به پول نمیرسیم.یکی از آزمایشهایی که نویسنده در همین زمینه انجام داد این بود که توی یه خونه‌ی دانشجویی، یه شِلِ 6تاییِ نوشابه توی یکی از یخچالها گذاشت و یه چندتا اسکناسِ یک دلاری هم توی یه یخچالِ دیگه.ضمناً دانشجوها میدونستن که هم پولها و هم نوشابه‌ها مالِ کسیه و نباید بهشون دست بزنن.نتیجه این شد که پولها همینطور دست‌نخورده توی یخچال باقی موند اما تمامِ قوطی‌های نوشابه به سرقت رفت.نویسنده میگه ماها برای اینکه بینِ انگیزه‌های متضادِ خودمون تعادل برقرار کنیم و همزمان سعی کنیم به اصولِ اخلاقی هم پایبند باشیم، از قابلیتی به اسمِ «انعطاف‌پذیریِ شناختی» استفاده میکنیم، و عاملِ اصلیِ بی‌صداقتی‌ها و پنهانکاری‌های ما هم همین قابلیته، نه حساب‌وکتابهای مبتنی بر سود و زیان. البته این عامل، عاملِ درونیه. توی بخشِ بعد با عواملِ بیرونیِ تقلب و فریب آشنا میشیم.خستگیِ زیاد، ما رو مستعدِ دروغ و فریبکاری میکنهتصور کنید بعد از یه روزِ پرمشغله‌ی کاری به خونه برگشتین و خسته و گشنه و بدعُنُقین. با خودتون میگید: امشب جون میده از بیرون غذا بگیریم.چرا واقعاً ماها بعد از یه روزِ خسته‌کننده به غذاهای فست‌فودی میل پیدا میکنیم؟وقتی ما از مغزِخودمون شدیداً کار میکشیم و اصطلاحاً فشارِ ذهنی رو تحمل میکنیم، خیلی راحت‌تر وسوسه میشیم.توی یکی از آزمایشها، به گروهی از افراد یه عددِ دورقمی نشون دادن و ازشون خواستن این عددو به خاطر بسپارن و بعد به یه اتاقِ دیگه برن و اون عددو از حفظ بگن. وسطِ راه، بهشون یه کارت دادن که توش دوتا خوراکی پیشنهاد شده بود که باید قبل از اینکه واردِ اتاقِ بعدی بشن و عددو به یاد بیارن، یکی رو انتخاب میکردن تا بعد از به یاد آوردنِ عدد، همون خوراکی رو بهشون بدن: یکی کیکِ شکلاتی بود و یکی هم میوه‌های تازه.همین آزمایشو با یه گروهِ دیگه هم تکرار کردن، با این تفاوتِ‌ اساسی که به گروهِ دوم، یه عددِ هفت‌رقمی نشون دادن تا به خاطر بسپارنش.اما نتیجه:انتخابِ هر گروه بستگی به تعداد رقمهای عددی داشت که باید حفظ میکردن. اعضای گروهی که باید اون عددِ هفت‌رقمی رو به خاطر میسپردن، اکثراً کیکِ شکلاتی رو انتخاب کردن.نکته اینجاست که فشارِ ذهنی نه تنها شما رو در برابرِ وسوسه‌های نفسانی تسلیم میکنه، بلکه میلِ به فریبکاری و تقلب رو هم در شما بیشتر میکنه:توی یه آزمایشِ دیگه، شرکت‌کننده‌ها به دو گروه تقسیم شدن. از گروهِ اول خواسته شد تا یه مقاله‌ی کوتاه بنویسن بدونِ اینکه از حروفِa و n استفاده کنن، که خب،‌ مسلماً کارِ خیلی سختی بود، و بعد، از اونا خواستن تا یه تستِ ریاضی رو حل کنن.از گروهِ دوم هم خواسته شد تا یه مقاله بنویسن بدونِ اینکه از حروفِ x وz استفاده کنن، که خب، کارِ نسبتاً آسونی بود. اونا هم بعد از انجامِ این تکلیف باید یه تستِ ریاضی رو حل میکردن.هردو گروه مجاز بودن قبل از اینکه تعدادِ جوابهای درستشون رو اعلام کنن، برگه‌هاشونو پاره کنن. بنابراین زمینه برای دروغ و تقلب فراهم بود.راستشو بخواید، هر دو گروه تقلب کردن، اما میزانِ تقلبِ گروهِ اول سه برابرِ تقلبِ گروهِ دوم بود.شما با پوشیدنِ یه لباسِ مارکدارِ قلابی میتونید به راحتی به یه شخصیتِ متقلب تبدیل بشین و به دیگران هم بی‌اعتماد بشیناحتمالاً خیلی از ما در طولِ زندگی حداقل یه بار لباسهای مارکدارِ بدل تنمون کرده‌یم. اما کمتر کسی حتی فکرشو میکنه که این رفتارِ به ظاهر بی‌اهمیت میتونه تأثیرِ منفی روی شخصیتِ آدم بذاره.واقعیت اینه که شواهدِ تجربی نشون میده بینِ پوشیدنِ لباسهای بدل و دست زدن به سایرِ اَعمالِ فریبکارانه ارتباط وجود داره.توی یکی از آزمایشها، شرکت‌کننده‌ها به سه گروه تقسیم شدن و بهشون عینک‌آفتابی‌های برند داده شد. به گروهِ اول گفته شد که این عینکها اصلن. به گروهِ دوم گفته شد قلابی‌ان، و به گروهِ سوم هیچ حرفی درموردِ اصل بودن یا نبودنِ عینکها زده نشد. بعد، به شرکت‌کننده‌ها یه تستِ ریاضی دادن تا حل کنن. ضمناً زمینه‌ی تقلب هم فراهم بود.اما نتیجه: توی گروهِ سوم، که هیچ اطلاعاتی درباره‌ی عینکها بهشون نداده بودن، میزانِ تقلب 42 درصد بود.ولی توی دوتا گروهِ دیگه نتایج کاملاً متفاوت بود. توی گروهِ اول، که باور داشتند این عینکها اصله و در نتیجه تصورِ مثبتی درباره‌ی خودشون پیدا کرده بودن، میزانِ تقلب فقط 30 درصد بود. اما توی گروهِ دوم، تأثیرِ منفیِ استفاده از عینکهای تقلبی اونقدر زیاد بود که 74 درصد از شرکت‌کننده‌ها دست به تقلب زدن! حیرت‌آوره!از این آزمایش میفهمیم که دست زدن به یه عملِ فریبکارانه یا متقلبانه (که در اینجا استفاده از عینکهای تقلبی بود) احتمالِ ارتکابِ سایرِ اعمالِ فریبکارانه رو هم افزایش میده.علاوه بر این، استفاده از پوشاکهای قلابی باعث میشه به دیگران هم بدبین‌تر بشیم.توی یه آزمایشِ دیگه، نویسنده مجدداً بینِ سه گروه با همون شرایطِ قبلی عینکِ آفتابی توزیع کرد.بعد از اینکه شرکت‌کننده‌ها حسابی با عینک‌های آفتابی‌شون ژست گرفتن، ازشون خواسته شد تا یه نظرسنجی پر کنن درباره‌ی اینکه درموردِ دیگران چی فکر میکنن.نتیجه این شد که شرکت‌کننده‌هایی که میدونستن عینکهای قلابی به چشم زده‌ن، نسبت به اون دو گروهِ دیگه، به صداقتِ دوستان و آشناهاشون بدبین‌تر بودن.هرچقدر دروغ و دغل توی جامعه پذیرفته‌تر باشه، احتمالش بیشتره که ازش استفاده کنیمتا اینجا ما به رفتارهای فریبکارانه از زاویه‌ی فردی نگاه کردیم. حالا میخوایم به جنبه‌های اجتماعیِ تقلب و فریب بپردازیم. آیا فریبکاری از فردی به فردِ دیگه قابلِ انتقاله؟ واقعیتش اینه که بله، بی‌صداقتی و تقلب و فریبکاری هم مثلِ هر رفتارِ دیگه‌ای بینِ افرادِ یک جامعه قابلِ سرایته.توی یه آزمایش، شرکت‌کننده‌ها به چند گروه تقسیم شدن و تحتِ شرایطِ مختلف، ازشون خواسته شد تا به یه آزمونِ ریاضی جواب بدن. قرار بود بابتِ هر سؤالی که درست جواب میدادن، بهشون پول پرداخت بشه.به یکی از گروهها فرصتِ تقلب داده شد. به این صورت که شرکت‌کننده‌ها میتونستن برگه‌شونو پاره کنن و بعد خودشون اعلام کنن که چندتا سؤالو درست جواب دادن.توی یه گروهِ دیگه، یه عاملِ اجتماعی رو هم دخیل کردند. به این معنی که بعد از شروعِ آزمون، بلافاصله یکی از کسایی که تظاهر میکرد جزءِ شرکت‌کننده‌هاست، طبقِ سناریوی قبلی از جاش بلند میشد و ادعا میکرد که کارشو تموم کرده و به همه‌ی سؤالا جواب داده.هرچند معلوم بود که داره دروغ میگه، اما جلوی چشمِ کلِ اون گروه، پولشو تمام و کمال بهش پرداخت کردن.و اما نتیجه‌ی آزمایش: شرکت‌کننده‌های گروهِ اول تقلب بینشون کم بود. اما توی شرکت‌کننده‌های گروهِ دوم تقلبِ خیلی زیادی اتفاق افتاده بود و تعدادِ پاسخهای درستی که نوشته بودن، نصفِ اون تعدادی بود که خودشون ادعا کرده بودند. اونا وقتی که دیدن یه نفر با توسل به دروغ تونسته از این امتحان قسر در بره، بقیه‌شون هم یکی یکی به تقلب و دروغ متمایل شدن.ضمناً کارِ گروهی همیشه مانع از تقلب نمیشه:توی یه آزمایشِ دیگه، از شرکت‌کننده‌ها خواسته شد تا توی دسته‌های دوتایی، یه آزمونِ‌ ریاضی رو حل کنن. تا وقتی که افراد حقِ حرف زدن نداشتن، هر کس روی کارِ همگروهی‌ش نظارت داشت و تقلبی صورت نمیگرفت. اما وقتی که بهشون اجازه‌ی حرف زدن دادن، افراد از طریقِ تبانی دست به تقلب زدن تا هردو، یه پولی به جیب بزنن.این اتفاق دوتا دلیل داره: اول اینکه زمانی که شرکت‌کننده‌ها فقط ناظرِ همدیگه باشن و حرفی رد و بدل نشه، امکانِ تقلب کم میشه. اما وقتی که بتونن با هم صحبت کنن، حسِ نوعدوستی‌شون گُل میکنه و در نتیجه، تقلب و فریبکاری بینِ شرکت‌کننده‌ها افزایش پیدا میکنه، چون اعضای هر تیم میتونن با هم از مزایای این تبانی بهره‌مند بشن.ما فقط زمانی میتونیم از فریبکاری جلوگیری کنیم که بدونیم انسانها دقیقاً چرا با بی‌صداقتی رفتار میکنن.حالا که همه چیزو درباره‌ی بی‌صداقتی و فریبکاری یاد گرفتید، چطور میتونید این دانش رو به کار بندازید و روی رفتارهای فریبکارانه تسلط داشته باشید؟اول از همه، باید روانشناسیِ فریب رو مدنظر قرار بدید. برای مثال به این مورد توجه کنید:زنِ خونه‌داری متوجه میشه که خدمتکارش هرازگاهی از فریزر گوشت میدزده. حالا این زن باید چیکار کنه؟اولین اقدامی که باید انجام بده اینه که یه قفل واسه فریزرش بسازه. بعد به خدمتکارش بگه: «تازگیا به بعضی از کسایی که توی این خونه کار میکنن مشکوک شده‌م، برای همین بهتره فقط خودم و خودت کلیدِ این فریزر رو داشته باشیم.» در عینِ حال، دستمزدِ خدمتکارش رو هم بابتِ این مسئولیتِ جدید یه کم افزایش میده.آیا این راهکار جواب میده؟ بله.چرا؟ چندتا دلیل داره که همه‌ی این دلایل با انگیزه‌های پنهانکاری و فریب که توی بخشهای قبل یاد گرفتیم در ارتباطن:دلیلِ اول: این خانم با قفل کردنِ فریزر جلوی وسوسه‌ی خدمتکار رو برای دزدی میگیره.دلیلِ دوم: وقتی که مسئولیتِ خدمتکارو هدف قرار میده، در واقع باعث میشه خدمتکار خودشو به عملِ فریبکارانه‌ش نزدیکتر حس کنه. استفاده‌ی آگاهانه از کلید، توجیهِ عملِ سرقت رو مشکل‌تر میکنه.دلیلِ سوم: با سپردنِ کلیدِ فریزر به خدمتکار، صداقت رو به یه هنجار اجتماعی توی اون خونه تبدیل میکنه.یه راهِ دیگه برای جلوگیری از رفتارهای فریبکارانه اینه که وسوسه‌ و میلِ فریبکاری رو کم کنیم. چطوری؟مثلاً میتونید تعارضِ منافع رو کاهش بدید. یه جاهایی،‌ آدما منافعشون در تضاد با نقشیه که به عهده گرفته‌ن.مثلاً نقشِ یه پزشک اینه که مراقبِ سلامتِ جسمیِ بیماراش باشه. ولی در بعضی موارد، پزشکها بابتِ تجویزِ بعضی از داروها به بیمارانشون، از شرکتهای سازنده‌ی اون داروها پاداش میگیرن.نتیجه‌‌ش میشه تعارضِ منافع. یعنی پزشک وسوسه‌ میشه به نیرنگ و فریب متوسل بشه و داروهای نامناسب رو به بیماراش تجویز کنه.برای کاهشِ وسوسه‌ی این پزشک، باید تعارضِ منافع از بین بره. یعنی باید قانونی وضع کرد که پزشکها نتونن از شرکتهای داروسازی پول دریافت کنن.در آخر، يک جمله طلایی از ايلان ماسک :</description>
                <category>Amin Javid</category>
                <author>Amin Javid</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 17:31:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب شخصیت شما همیشگی نیست : نوشته: بنجامین هاردی</title>
                <link>https://virgool.io/ketaba/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C-fecqkacexfao</link>
                <description>معرفی و خلاصه کتاب شخصیت شما همیشگی نیست : نوشته: بنجامین هاردی کتابِ «شخصیتِ شما همیشگی نیست» باورهای غلطی که درباره‌ی  شخصیت وجود داره و سدِ راهِ رشدِ شخصیِ شما هست رو برملا میکنه. نویسنده،  یعنی آقای دکتر بنجامین هاردی یه روانشناسه که بزرگترین اشتباهِ دنیا رو  این میدونه که خیال کنیم شخصیتِ ما ثابت و مادرزادیه. اصلاحِ این باورِ  اشتباه، راه رو برای موفقیت و پیشرفتِ فردی آدما هموار میکنه.خلاصه متنی رایگان کتاب شخصیت شما همیشگی نیستدهها و صدها پژوهش وجود داره که نشون میده آدما توی شرایطِ مختلف و زمانهای مختلف، به تستهای شخصیتیِ یکسان پاسخهای متفاوتی میدناگه تا حالا توی یه تستِ شخصیتیِ آنلاین شرکت کرده باشین، احتمالاً میدونید که خیلی از این تستها سرسری طراحی شدن و دقیق نیستن. این یه بخش از مشکله، اما مشکلِ بزرگتر اینجاست که حتی تستهایی که با دقت طراحی شده‌ن هم نتایجِ متناقضی به دست میدن. ریشه‌ی این تناقض ها و مغایرتها درکِ نادرستیه که از شخصیت وجود داره.سالیانِ ساله که به ما یاد دادن شخصیت چیزِ ثابتیه؛ خصلتیه که نمیشه تغییرش داد. اما جدیدترین تحقیقاتِ روانشناسی چیزِ دیگه ای میگه. اونطور که از این تحقیقات برمیاد، شخصیت چیزی نیست که از بدوِ تولد توی ما شکل گرفته باشه، بلکه یه عنصرِ قابلِ انعطاف و پویا هست. به عبارتِ دیگه، انسانها میتونن شخصیتشون رو تغییر بدن، که میدن.چه خبرِ خوبی! وقتی شخصیت سخت و سنگی نباشه، شما میتونید خودتون انتخاب کنید که چه جور شخصیتی میخواید داشته باشید. چطوری؟ توی این خلاصه‌صوتی، با ما همراه باشید تا بهتون بگیم.همینجور که پیش میریم، به این چندتا سؤالم جواب میدیم:چرا تست‌های شخصیتی فقط در حدِ طالع‌بینی‌ان، نه بیشتر؟چطور میشه گذشته‌مونو تغییر بدیم و خودمونو برای فردای بهتر آماده کنیم؟چرا یه ساعت زودتر بیدار شدن از خواب، شانسِ موفقیتِ ما رو افزایش میده؟تست‌ِ شخصیتی جنبه‌ی علمی نداره، بیشتر جنبه‌ی مالی دارهچند جور تیپِ شخصیتی توی دنیا وجود داره؟خب، بستگی به این داره که از کی این سؤالو بپرسی. یکی از معروفترین تست‌های شخصیتی به اسمِ آزمونِ شخصیت‌شناسیِ‌مایرز-بریگز(Myers-Briggs) یا همون MBTI، 16 نوع شخصیتِ مختلف رو شناسایی میکنه. بعدی تستِ شخصیت‌شناسیِ ‌نِئو (NEO)  هست که شیش تا تیپِ شخصیتیِ متفاوت رو بازشناسی میکنه. تستهای دیگه هم از سه تیپِ شخصیتی شروع میشن تااااا سی و سه تیپ.سؤال اینه که چرا کسایی که این تستها رو طراحی میکنن اینقدر معیارها و نتیجه‌گیریاشون با هم فرق داره؟ جواب ساده‌ست: تستِ شخصیت‌شناسی شبهِ‌علمه. از اونجایی که هیچ راهی برای اثبات یا ردِ تئوری‌های شخصی نیست، طراحهای این تستها میتونن هر جوابی که دلشون خواست بدن و کارِ اونا معمولاً یه جور تجارت و بازاریابیه.این همون حقیقتیه که مِرو اِمرا(Merve Emre)، نویسنده ی آمریکایی هم توی کتابی که درباره ی تست‌ِ شخصیت‌شناسی نوشته بهش اشاره کرده. امرا توی کتابش به اسمِ دلالهای شخصیت، تاریخچه‌ی این صنعتو بررسی کرده و یادآور شده که بازارِ تست، ارزشی به قیمتِ 2 میلیارد دلار داره.  خب این انگیزه‌ی خیلی بزرگیه برای طراحای تست تا زرپ و زرپ تست سرِ هم کنن و ازش سودای کلان به جیب بزنن. اسمشم بذارن تفسیرِ نتایج!این اتفاق البته چیزِ جدیدی نیست. اونطور که اِمرا میگه، تستهای شخصیت‌شناسی ریشه در شبهِ علم داره. به عنوانِ نمونه، تستِ مایرز-بریگز اوایلِ قرنِ بیستم طراحی شد. نه کاترین بریگز  (Katherine Briggs) و نه دخترش، ایزابل مایرز (Isabel Myers)، هیچکدوم سابقه‌ی علمی نداشتن. حتی پاشونو توی آزمایشگاه هم نذاشته بودن و این تست صرفاً بر اساسِ تجربه‌های شخصیِ بریگز طراحی شده بود. بعد از اینکه متوجه شد خودش و شوهرش توی موقعیتهای یکسان واکنشهای متفاوتی از خودشون نشون میدن و یکی از بچه‌هاشون از بقیه خجالتی‌تره، شروع کرد به گمانه‌زنی درباره‌ی تفاوتهای شخصیتی.مایرز و بریگز نه تنها تیپ‌های شخصیتیِ مختلفی رو معرفی کردن، بلکه ادعا کردن که این شخصیت‌ها مادرزادی و ذاتیه. مفهومِ این ادعا اینه که تلاش برای تغییرِ شخصیت‌تون فایده ای نداره و این وظیفه‌ی دیگرانه که خودشونو با ذات و شخصیتِ شما وفق بدن. به عقیده‌ی مایرز و بریگز، چیزایی که بهشون اصطلاحاً «خصلت» میگیم، مثلِ مهربونی یا کِنِسی، نه فضیلتن که بخوایم توی خودمون پرورش بدیم، نه رذیلتن که بخوایم ازشون دوری کنیم، بلکه صرفاً جزئی از ذاتِ ما هستن.برای همینه که اگه بفهمیم این تستها هیچ مبنای علمی‌یی ندارن، از خیلی از محدودیتها رها میشیم. زمانی که شما بدونی که مثلاً درونگرا بودن یا کم‌صبر بودن ذاتی نیست، اونوقته که میتونی به تغییرِ شخصیتِ خودت فکر کنی.شخصیت در طولِ زمان دستخوشِ تغییر میشه، اما ما حاضر نیستیم باور کنیم که در آینده هم بی برو و برگرد باز قراره تغییر کنیمسالِ 2016، گروهی از محققا نتایجِ یه پژوهشِ طولانی‌مدت رو توی مجله ی سایکالجی اند ایجینگ(Psychology and Aging) منتشر کردن. این پژوهش که دهه‌ی 1950 توی اسکاتلند انجام شده بود، از معلما خواسته بود به 1208 نوجوونِ 14 ساله، توی تعدادی از خصلتهای شخصیتی مثلِ اعتماد به نفس، خلاقیت، و علاقه به یادگیری نمره بدن.شصت سال بعد، از 674 نفر از شرکت‌کننده ها دوباره تست گرفتن. این بار،‌ اونا به خودشون باید نمره میدادن. فکر میکنید نتیجه چی بود؟ تقریباً‌ هیچ وجهِ اشتراکی بینِ این دوتا تست وجود نداشت. این باعثِ تعجبِ محققا شد. چون پیش‌فرضشون این بود که شخصیتِ آدما بعد از گذشتِ چند دهه ثابت می‌مونه. اما نتایجِ تحقیقات چیزِ دیگه ای میگفت و باور به ثابت بودنِ شخصیت، که اساسِ همه‌ی تستهای شخصیتی بود رو نقشِ برآب میکرد.یکی از دلایلی که این باورِ بی‌پایه توی تمامِ این سالها بی‌چون‌وچرا باقی مونده اینه که اینجور تحقیقات که چندین دهه طول میکشن انجامشون مشکله. هم بودجه‌ی زیادی میخوان، هم حمایتِ نهادهای مختلفو می‌طلبن و هم به زمانِ زیادی نیاز دارن.تعدادِ کمی از محققا یه همچین منابعی رو در اختیار دارن. و برای همین، آزمایشهای تکمیلی نهایتاً چند هفته یا چندماه بعد از اولین آزمایش انجام میشن. زمانی که شما شخصیتِ افراد رو توی بازه‌های کوتاه‌مدت بسنجید، احتمالش خیلی بیشتره که به همبستگیِ آماری برسید. اما وقتی بازه‌های زمانی به فرضاً 6 ماه افزایش پیدا میکنه، همبستگی کم میشه یا به صفر میرسه.البته تنها دلیلِ کش‌دار شدنِ این باورِ بی‌پایه فقط این نیست. ببینیم دَنیل گیلبرت (Daniel Gilbert)، روانشناسِ دانشگاهِ هاروارد در این خصوص چی میگه. گیلبرت توی تحقیقاتش، از مردم پرسیده بود: «علاقه‌ها، هدفها و ارزشهای شما در طولِ ده سالِ گذشته چقدر تغییر کرده؟» در اکثرِ موارد، پاسخ این بود: «خیلی زیاد». اما یه چیزِ جالب این وسط وجود داشت. شرکت‌کننده‌ها با وجودِ اینکه اعتراف میکردن در طولِ ده سالِ گذشته تغییر کرده‌ن، اما اکثرشون میگفتن در آینده فقط یه سری تغییراتِ جزئی خواهند کرد.به این طرزِ فکر، تصورِ پایانِ تاریخ میگن. به این معنا که ما معمولاً میگیم که در گذشته تغییر کردیم. این طبیعیه. اگه تغییر نمیکردیم که از کارای گذشته‌مون پشیمون نمیشدیم، از همسری که دوستش داشتیم جدا نمیشدیم، یا تصمیم نمیگرفتیم چربی‌هایی رو که سالها انباشته کردیم با ورزش آب کنیم.اما آینده مشخص نیست. پیش‌بینیِ تغییراتِ آینده کارِ سختیه. برای همین، فرض رو بر این میگیریم که تغییراتِ گذشته ما رو به جایگاهی رسونده که الآن هستیم و در آینده هم کمابیش در همین جایگاه باقی می‌مونیم.اما همونطور که تا چند دقیقه دیگه متوجه میشید، این تصور نادرسته: شما هم میتونید تغییراتِ آینده رو پیشبینی کنید و هم میتونید براشون برنامه‌ریزی کنید. اما قبل از اینکه بهش بپردازیم، بهتره به یکی دیگه از باورهای بی‌اساس، نگاهی بندازیم.اکثرِ اوقات، اعتقاد به خودِ واقعی، ما رو عقب نگه میدارهتوی کشورِ آمریکا، اخیراً دانش‌آموزا یه کارزاری راه انداختن و توی اون از معلماشون خواستن اونا رو از آوردن پای تخته و جلوی کلاس معاف کنن. میدونید چرا؟ اونطور که یکی از دانش‌آموزای نوجوون توئیت کرده و این توئیت 130 هزار بار همرسانی شده، «مجبور کردنِ» دانش‌آموزا به حضور جلوی جمع باعثِ استرس‌شون میشه.جالب اینجاست که خیلی از معلما هم ظاهراً با این درخواست موافقن و روشهای آموزشی‌یی که توی اونها نیازِ چندانی به حرف زدن جلوی جمعِ همکلاسی‌ها نیست روز به روز رواجِ بیشتری پیدا میکنه. شاید با خودتون فکر کنید: اوووه! چه تحولِ مثبتی!‌ چقدر معلمای آمریکایی روشن‌فکرن! اما پیامدِ واقعیِ این تغییر در اصل منفیه. مدارس با تن دادن به این درخواستها، عملاً دارن بر این نگرش صحّه میذارن که نوجوونا انعطاف‌پذیریِ روانی ندارن. و این کار در نهایت روی تواناییِ رشدشون تأثیرِ منفی میذاره.اعتقاد به اینکه دانش‌آموزا نباید جلوی همکلاسی‌هاشون مجبور به صحبت بشن مبتنی بر یه باورِ رایجِ غلط درباره‌ی شخصیته.این باورِ غلط میگه: ما یه خودِ واقعی داریم، و فقط زمانی بهترین کارایی رو داریم که با این خودِ واقعی صادق باشیم. حالا از کجا بدونیم کِیا با خودِ واقعی‌مون صادقیم؟ خیلی ساده‌ست: کارایی که انجام میدیم، دو حالت دارن: یا به نظرمون عادی و راحت میان یا نمیان. اگه برامون عادی و بی‌زحمت باشن باید انجامشون بدیم. اگه سخت و تصنعی و ناخوشایند باشن نباید انجامشون بدیم.شکی نیست که هرکس این نگرشو ترویج کرده حسنِ نیت داشته و خواسته به آدما کمک کنه تا احساسِ خوبی درباره‌ی خودشون داشته باشن و احساساتِ واقعی‌شونو بروز بدن. اما یه مشکلی هست. وقتی شما به کسی میگید همونجوری رفتار کن که راحتی، در اصل دارید بهش میگید توی محدوده‌ی امن و راحتِ خودت بمون و جلو نیا. این یه مانعِ بزرگ سرِ راهِ رشدِ بلندمدته.شاهدِ این حرف، آدام گرنت‌ه(Adam Grant)، استادِ رواشناسیِ دانشگاهِ وارتون(Wharton). گرنت قبل از اینکه استادِ دانشگاه و نویسنده‌ی کتابای پرفروش بشه، از صحبت جلوی جمع وحشت داشت. مثلاً توی دورانِ دانشجوییش توی دانشکده‌ی عالی، یکی از دوستاش یه بار ازش خواسته بود جلوی کلاس به صورتِ داوطلبانه تدریس ارائه بده. خودِ گرنت از این تجربه به عنوانِ یه تجربه‌ی دردناک یاد میکنه. وقتی جلوی کلاس میره، دست‌وپاش میلرزه، به لکنت میفته و عرق میکنه، جوری که معذب بودنش به کلِ کلاس سرایت میکنه. اونطور که یکی از دانشجوها تعریف میکنه، شنونده‌ها تا آخرِ این تدریس مدام توی صندلی‌هاشون وول میخوردن!خودِ واقعیِ گرنت یه سخنرانِ داغون بود. اما گرنت نمیخواست به این خودِ وحشت‌زده بچسبه. میخواست رشد کنه. برای همین، از اون زمون به بعد، مدام خودش داوطلب میشد تا تدریس ارائه بده و فرمِ بازخورد بینِ دانشجوها پخش میکرد. در عرضِ چند ماه، ترسش فروکش کرد. چند سال بعد، گرنت نه تنها از تدریس و ارائه و صحبت جلوی جمع واهمه‌ای نداشت، بلکه به یه سخنرانِ خوب تبدیل شده بود.پی بردن به دلیلِ کارایی که انجام میدین، اولین مرحله برای تغییر و بازسازیِ خودتونهشخصیت چیه؟ ما تا اینجای کار دیدیم که مفاهیمی مثلِ خودِ ذاتی، خودِ مادرزادی، شخصیتِ غیرقابلِ‌تغییر یا خودِ واقعی، منشأشون غالباً فهمِ نادرست یا نگرشهای سودجویانه است، نه شواهد و دلایلِ علمی. از این بدتر اینکه این مفاهیم مانع از رشد و پیشرفتتون میشن و شما رو توی حاشیه‌ی امنتون نگه میدارن.پس بیاید یه تعریفِ متفاوت از شخصیت ارائه بدیم: شخصیت چیزی نیست که همینجور واسه خودش توی دنیا وجود داشته باشه. بلکه چیزیه که شما ایجادش میکنید. به عبارتِ دیگه، شخصیت اون چیزیه که شما با اعمال و رفتارِ خودتون ایجادش میکنید. پس رفتارِ خودتون رو تغییر بدید تا شخصیت‌تون عوض بشه.اما قبل از اینکه شروع کنید به حلاجی و سلاخیِ شخصیتتون، باید اینو بفهمید که رفتارِ انسان هدف‌محوره. یعنی شما همینجور الله بختکی کاری رو انجام نمیدید. هر کاری که توی دنیا انجام میدید یه هدف و انگیزه و دلیلی داره، چه خودتون به این هدف آگاه باشید چه نباشید.این هدفها معمولاً به صراحت بیان نمیشن. خیلی وقتا ناخودآگاهن. اما به هرحال پشتِ تمامِ کارهای ما وجود دارن. شما غذا میخورید چون گشنه میشین. قبضای خونه‌تونو پرداخت میکنید چون خونواده‌تونو دوست دارید و میخواید همیشه یه سقفی بالای سرشون باشه. حتی رفتاری مثلِ تماشای فیلمِ گربه‌ها هم، که علی‌الظاهر هدفی پشتش نیست باز یه هدفی داره: سرگرمی هم خودش بالاخره یه هدفه، به خصوص اگه بخواید لحظاتی از شرِ کارای سخت و یکنواختی که روی سرتون ریخته رها بشید.معنیِ این حرف اینه که شما برای فهمیدنِ اینکه چه کسی هستید نیاز به تستهای شخصیت‌شناسی ندارید. تنها کاری که باید بکنید اینه که بفهمید چرا کارایی که انجام میدید رو انجام میدید؟ دلیلِ کارها و رفتارهاتون چیه؟بیاید همین الآن یه دست‌گرمی بزنیم. برای این کار به یه خودکار نیاز دارید و یه تیکه کاغذ. خب، حالا صفحه‌ی کاغذو به دو ستون تقسیم کنید. توی ستونِ سمتِ‌ راست هرچیزی که طیِ 24 ساعتِ گذشته انجام دادید رو فهرست کنید. حالا، توی ستونِ سمتِ چپ، دلایلی که پشتِ هر کدوم از این رفتارا بوده رو بنویسید.یه قدری باید اینجا تأملِ بیشتری بکنید. همینجوری سرسری اولین هدفی که به ذهنتون اومد رو ننویسید. چون اغلبِ اوقات، پشتِ هدفهای ظاهریِ اولیه، دلایلِ عمیقتری وجود داره. مثلاً اگه توی ستونِ سمتِ راست «ورزش کردن» رو نوشتید شاید به ذهنتون بیاد که جلوش توی ستونِ سمتِ چپی بنویسید: «برای اینکه قلبم بهتر پمپاژ کنه.» درسته که به فعالیت واداشتنِ قلب باعثِ سلامتی‌تون میشه، اما باعثِ طولِ عمرتون هم میشه. باعث میشه اونقدر زنده باشید که نوه‌هاتونو هم ببینید.فایده‌ی این تمرین اینه که شما از اهداف و انگیزه‌های واقعی‌یی که به رفتارتون و در نتیجه به شخصیتتون شکل میدن آگاه میشید. یادتون باشه که اولین قدم برای دنبال کردنِ اهدافِ خوب، تعیینِ مسیرها و هدفهاییه که «نمیخواید» دنبال کنید.پایبند بودن به یه هدفِ واحد ذهنِ شما رو متمرکز میکنه و احتمالِ موفقیتِ شما رو افزایش میدهاوایلِ سالِ 2000 بود و تیمِ قایقرانیِ بریتانیا داشت خودشو برای المپیکِ تابستونیِ اون سال آماده میکرد. انگار قهرمان شدن به قایقرانهای بریتانیا نیومده بود. از سالِ 1912 به این ور هیچ قایقرانِ بریتانیایی‌یی روی پیروزی رو ندیده بود. اما یه چیز ورقو برای این تیم برگردوند: پایبندی و تعهد.تعهدی که تیمِ قایقرانی داشتن، باعث میشد هر بار قبل از اینکه تصمیمی بگیرن یه سؤالِ اساسی از خودشون بپرسن: «آیا این تصمیم باعث میشه قایقا سریعتر برن؟» پاسخ به این سؤال به قایقرانها میگفت چیکار کنن و چیکار نکنن. دونات بخورن یا نخورن، دیر بخوابن یا زود بخوابن.و این کار جواب داد. ستامبرِ سالِ 2000، تیمِ قایقرانیِ بریتانیا برای اولین بار طیِ 88 سالِ اخیر، طلا گرفت. این یه نمونه‌ی عالیه تا متوجه بشید اگه تمامِ تمرکز و همت‌تون رو روی یه هدفِ واحد بذارید بهش میرسید.چارلز داهیگ (Charles Duhigg)، نویسنده‌ی کتابِ پرفروشِ قدرتِ عادت که توی 365 بوک هم خلاصه صوتیش رو داریم، دست روی یه ایده‌ی ناب میذاره، به اسمِ عادتِ شاه‌کلید، یعنی عادتِ سرنوشت‌سازی که با پرورشش میتونید توی بقیه‌ی عرصه‌های زندگی هم پیشرفت کنید.مثلاً فرض کنیم خوابیدن سرِ یه ساعتِ مشخص رو میخواید تبدیل به عادتِ هرشبتون کنید تا خوابِ کافی داشته باشید. اگه با حسِ خوب از خواب بیدار بشید، اثراتِ جانبیِ مختلفی داره. یکی از نتایجش اینه که از وقت و انرژی‌تون نهایتِ استفاده رو میبرید و کمتر احساسِ گناه میکنید یا شاید حتی احساسِ شادیِ بیشتری بکنید. این خودش باعث میشه رابطه‌تون با همسرتون هم بهتر بشه.میتونید این اصل رو توی تعیینِ هدف هم استفاده کنید. اسمشو بذارید «هدفِ شاه‌کلید». از خودتون بپرسید: اون چیه که اگه انجامش بدم تو اکثرِ جنبه‌های زندگیم تأثیرِ مثبت میذاره؟اکثرِ مواقع، قویترین هدفهای شاه‌کلید هدفهای مالی‌ان. طبیعیه. پول درآوردن معمولاً روی همه‌ی جنبه‌های زندگی اثرِ مثبت میذاره. پول میتونه خیلی از آدما رو مجاب کنه تشکیلِ خونواده بدن. یا اینکه باعث میشه آدما دغدغه‌ی هزینه‌های جاریِ زندگی رو نداشته باشن و دائم مجبور نباشن سرِ پول با همسرشون جروبحث کنن.البته بعضی وقتا هم بهتره صرفاً هدفتون رو عوض کنید. مثلاً اگه یه نویسنده خودشو متعهد کنه که هر روز یه تعداد صفحه یا کلمه‌ی مشخص بنویسه و همینو هدفِ خودش قرار بده، اونوقت چه بسا یه دفعه دستمزدش افزایش پیدا کنه و این هم به معنای درآمدِ بیشتره و هم اعتماد به نفسِ بیشتر. یا مثلاً یه قهرمانِ دومیدانی اگه هدفِ خودشو صرفاً دویدنِ یک مسافتِ خاص توی بازه‌ی زمانیِ خاص بذاره، از تحققِ این هدف نتایجِ زیادی عایدش میشه.هدفتون هرچی که هست، نکته‌ی کلیدی اینه که یک هدف باشه و همه‌ی قدرتتون رو روی اون یک هدف متمرکز کنید. هرقدر هدفتون واضح تر باشه، بیشتر جلوی چشمتونه و احتمالِ موفقیتتون بیشتر میشه.سحرخیزی به شما فرصتِ یادگیری میده، در نتیجه، مسیرِ تغییر و رشدِ شخصی‌تون هموارتر میشهوقتی که هدفتون رو تعیین کردید، باید برای رسیدن بهش، هرروز قدمهای کوچیکی بردارید. به نظرِ شما اولین و مهمترین قدم چیه؟ اینه که از این به بعد، روزتون رو یه ساعت زودتر از معمول شروع کنید.اگه فقط زمانی از خواب بیدار بشید که مجبور به این کار باشید، ساعاتِ بیداری‌تون فقط به کارای ضروری و اضطراری اختصاص پیدا میکنه و بنابراین، کلِ روزتون صرفِ انجامِ این کارا میشه و دیگه زمانی برای دنبال کردنِ هدف‌تون باقی نمی‌مونه. این جور روزمرّگی مانع از ایجادِ تغییراتِ چشمگیر میشه چون تمامِ روزتون فقط صَرفِ حفظِ وضعِ موجود میشه.صرفِ یه ساعت در روز برای دنبال کردنِ هدف شاید زمانِ زیادی نباشه، اما میتونه زندگی‌تونو تغییر بده.بسیار خوب، حالا اومدیم و زنگِ ساعتمونو کوک کردیم و یه ساعت زودتر از خواب بیدار شدیم. قدمِ بعدی چیه؟ در یک کلمه: «یادگیری». برای فهمِ اهمیتِ آموزش و یادگیری باید یه گریزِ مختصری بزنیم به مغزِ انسان. باید ببینیم مغزِ آدمیزاد کارش چیه.دافنا شوهامی (Daphna Shohamy)، استادِ عصب‌شناسیِ دانشگاهِ کلمبیا میگه: یکی از اساسی‌ترین وظایفِ مغز، پیش‌بینیِ نتایجه.برای همینه که حافظه در ما شکل گرفته. دسترسی داشتن به بانکی از اطلاعات درباره ی اتفاقاتِ گذشته، کمکمون میکنه تا درباره‌ی اتفاقاتِ آینده هم گمانه‌زنی کنیم. همین تواناییه که باعث شده انسان این همه مدت نسلش پابرجا بمونه. البته با وجودِ بهره‌مندی از یک چنین حافظه‌هایی، بازم ما آدما اشتباه میکنیم. حتی بعضی وقتا بارها و بارها حدس‌های اشتباه میزنیم تا بالاخره بتونیم یه بار آینده‌ رو درست پیش‌بینی کنیم. به گفته‌ی شوهامی، مغز ازطریقِ ثبتِ همین پیش‌بینی‌های اشتباهه که یاد میگیره و تغییر میکنه.منتها این مغز از عدمِ قطعیت و اینکه نکنه اشتباه چیزی رو متوجه بشه بیزاره. توی دورانِ ماقبلِ تاریخ، عدمِ قطعیت مساوی بود با خطر و مرگ. برای همینه که وقتی با عدمِ قطعیت مواجه میشیم، مغز موادِ شیمیای‌یی از خودش ترشح میکنه که حسِ اضطراب و ترس در انسان ایجاد میکنن. در واقع داره به ما میگه عقب‌نشینی کن تا در امان بمونی.نفرتِ مغز از عدمِ قطعیت یا ابهام توضیحِ خوبیه برای این سؤال که چرا ما ترجیح میدیم توی حاشیه ی امنِ خودمون بمونیم. کارهای سختِ روزمره هرچند یکنواخت و ملالت‌بارن، اما عوضش امنیت و قطعیت دارن. متأسفانه این امنیت و قطعیت میتونه یه تله باشه. تنها راه برای نجات از کنجِ عافیتِ این زندون اینه که برای تغییر یه حرکتی بزنیم و یه تکونی به خودمون بدیم، این حرکت همون یادگیری و آموزشه. اینه فایده‌‌ی یک ساعت زودتر بیدار شدن!تغییرِ‌ روایت‌تون از گذشته، میتونه آینده‌تونو تغییر بدهکن آرلن (Ken Arlen) یه زمانی یه سیگاریِ قهار بود که سیگارو با سیگار روشن میکرد. اما وقتی نویسنده باهاش دیدار کرد، 40 سال بود که لب به سیگار نزده بود. چیزی که درباره‌ی کِن از همه جالب‌تر بود، نحوه‌ی ترکِ سیگار بود.کن سیگار کشیدنو توی دبیرستان شروع کرد، دهه‌ی 1970. اون زمونا استعمالِ تنباکو چیزِ بدی محسوب نمیشد؛ برعکسِ ماری‌جوانا. واسه همین، کن برای اینکه بویِ دومی رو از والدینش مخفی کنه، اولی رو میکشید. طولی نکشید که معتادِ سیگار شد تا جایی که روزانه یه بسته میکشید. هرکاری‌ هم برای ترکش میکرد بی‌نتیجه بود.بعد از دانشگاه، یه شغل توی بیمارستان پیدا کرد. اولین روزِ کاریش، یکی از پرستارا بهش سیگار تعارف کرد. کن گفت: «نه مرسی. سیگار نمیکشم. هیچوقت هم نکشیده‌م.» البته دروغِ شاخداری گفته بود، اما همین دروغ بیخِ ریشش موند و دیگه هیچ وقت لب به سیگار نزد. کن فهمید که گذشته الزاماً آینده‌ی آدمو شکل نمیده.کاری نداریم به اینکه چرا کن به همکارش این جوابو داد. اما به هر حال یه حرکتِ خودانگیخته و استراتژیک زده بود که بهش یه هویتِ جدید داده بود. آدمای سیگاری وقتی کنارِ اون بودن سیگارشونو روشن نمیکردن و یه هفته بعد، خودشم میلش به نیکوتین فروکش کرد. یهو چشم بازکرد و دید دیگه سیگاری نیست.برای درکِ مفهوم «هویتِ روایی» که روانشناسی به اسمِ دن مک‌آدامز (Dan McAdams ) مطرحش کرده، همین ماجرای کِن بهترین نمونه‌ست. به گفته‌ی مک‌آدامز، هویت یا شخصیتِ ما آدما ترکیبی از داستانها و روایتهاییه که درباره‌ی زندگی‌مون دائم به خودمون میگیم. این روایتها میتونن دائماً در حالِ تغییر و تکامل باشن. به عبارتِ دیگه، روایتِ ما از تجربه‌هایی که توی زندگی داشتیم صرفاً بازتابِ هویتِ ما نیست، بلکه بخشی از هویت‌مونه.این داستانها گذشته‌ی بازسازی‌شده‌ی ما رو با درکِ ما از زمانِ حال و تصورمون از آینده ترکیب میکنن و مجموعاً یه روایتِ واحد میسازن. البته واقعیت غیرقابلِ تغییره، ما هیچ جوره نمیتونیم گذشته رو تغییر بدیم. اما روایتمون از این واقعیتها رو میتونیم تغییر بدیم. میتونیم جورِ دیگه ای درباره‌ی اونا صحبت کنیم. اسمِ این کار «بازنگرش»ه. یعنی دیدنِ چیزها از زاویه‌ی متفاوت.خودِ نویسنده رو میتونیم الگوی این روش بدونیم. بنجامین هاردی سالهای سال بود که خودشو قربانیِ یه سری اتفاقات توی زندگیش میدونست، که در رأسِ اونها طلاقِ پرسروصدای پدر و مادرش بود وقتی که فقط یازده سال داشت، و بعد از اون، غیب شدنِ پدرش. بازنگرش، واقعیتها رو تغییر نمیده، اما معنا و مفهومِ اونا رو عوض میکنه. بنجامین میتونست ورقو برگردونه، از یه منظرِ دیگه به همه چیز نگاه کنه و ببینه از این تجربه‌های تلخ چی گیرش اومده و این تجربه ها چه تأثیری روش گذاشته که اونو تبدیل به یه پدرِ مهربون برای بچه‌هاش کرده؟شما چی؟ شما چطور میتونید ورقو تو زندگی‌تون برگردونید؟ خب، سعی کنید به این سؤالا جواب بدید: توی ده سالِ گذشته چه تغییراتی کردم؟ از اون مهمتر، چقدر رشد و پیشرفت کردم؟ چه تجربه‌های منفی‌یی بوده که تونستم خودمو از شرشون رها کنم؟ خود-انگاره‌م چه تغییری کرده؟همین کافیه تا متوجه بشید توی سالهای اخیر کلی تغییر کردید. این همون درسیه که میشه از این خلاصه‌کتاب گرفت: شخصیتِ انسان ثابت و پابرجا نیست. میتونید با اراده‌ی خودتون اونو هرجور که خواستید تغییر بدید تا به آرزوها و رؤیاهاتون برسید.در آخر، يک جمله طلایی از ايلان ماسک :</description>
                <category>Amin Javid</category>
                <author>Amin Javid</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 17:26:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب ذهن ذن، ذهن آغازگر : نوشته: شونریو سوزوکی</title>
                <link>https://virgool.io/ketaba/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%B0%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%B1%DB%8C%D9%88-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%88%DA%A9%DB%8C-bpe3w7u5mi6i</link>
                <description>معرفی و خلاصه کتاب ذهن ذن، ذهن آغازگر : نوشته: شونریو سوزوکی ? از کاری که میکنی، چه انتظاری داری؟ موفقیت؟ شهرت؟ ثروت؟  شونریو سوزوکی توی کتاب ذهن ذن، ذهن آغازگر از تو می‌خواد که بر اساس  آموزه‌های ذن، همه این‌ها رو کنار بذاری و در عوض، بهت مسیری رو برای رسیدن  به آرامش پیشنهاد میده. پس بهت توصیه می‌کنم این کتاب رو از دست ندی.خلاصه متنی رایگان کتاب ذهن ذن، ذهن آغازگرتوی این کتاب درباره چی صحبت میشه که ممکنه به درد من بخوره؟ اینکه  جاه‌طلبی رو بذاری کنارآیا به طور کلی حس می‌کنی زندگیت پر از استرس، تنش و اضطرابه؟ توی زندگی مدرن، ادم خیلی ساده می‌تونه توی تله‌هایی گیر بیوفته که رهایی ازشون کار ساده‌ای نیست.ما هر روز با حجم زیادی از ایمیل‌های کاری و اجبارات و الزامات، رویدادهای اجتماعی و روابط و هدف‌های مرتبط با تناسب اندام مواجهه‌ایم. ما با همه اینا دست و پنجه نرم می‌کنیم و سعی می‌کنیم به بهترین شکل ممکن به اونا برسیم.اما چی میشه اگه این مسیر رو انتخاب نکنیم؟ چی میشه اگه همه این اولویت‌های اتماعی اشتباه باشن و هدف‌هایی مثل موقعیت اجتماعی، شغلی و درامد همه شون یه بیراهه باشن؟چی میشه اگه بتونی تمرکزت رو روی فعالیت‌هایی بذاری که زندگیت رو خوشحال‌تر کنن و ارامش و رضایت رو بدون خواسته‌ای پشتشون برای تو به ارمغان بیارن.توی این خلاصه تو اینا رو یاد می‌گیری:عقل      یگانهایده‌ی      پشت فعالیت خالص وچرا      یه اسب بد می‌تونه بهتر از یه اسب خوب باشه.حالت فیزیکی بدن در مدیتیشن ذن برای خودش یه تمرین به حساب میاد اما معنی نمادین عمیقی هم توی خودش دارهبسیاری از مربیان سلامت امروزی تلاش می‌کنن که حالت فیزیکی خاصی رو برای احساس راحتی و اعتماد به نفس بیشتر تبلیغ کنن.  جالبه که تمرین‌های قدیمی ذن بودیسم هم چنین کاری رو انجام می‌دادن.حالتی که تمرین کنندگان مدیتیشن ذن تمرین میکنن، معنویت رو هم درون خودش داره، در واقع تمام یه تمرین می‌تونه گرفتن وضعیت مشخص فیزیکی‌ای باشه که به صورت خودکار، ذهن شما رو قادر بسازه با جهان روحانی تطبیق پیدا کنه.بنابراین، تنها هدف یه تمرین اینه که توی یه وضعیت مشخص بشینی؛ خب، حالا اون وضعیت مشخص چیه؟چهارزانو توی وضعیت نیلوفر ابی بشین، جوری که پای راست بالا و پای چپ زیر قرار گرفته باشه. ستون فقرات تو صاف و چونه‌ی تو باید کمی به ارامی به سمت جلو مایل باشه.مرکز بدن تو، یعنی کمی پایین تر از شکمت هم باید رو به پایین باشه، به سمت زمین. این به حفظ تعادل کمک میکنه.اما این فقط یه تمرین عملی نیست. تمرین ژست نیلوفر ابی یه معنای نمادین هم داره که به ارتباط میان مرگ و زندگی اشاره میکنه.این تمرین به طور خاص‌تر، نمادی از یگانگیه و اینکه همه موجودات روی زمین همگی یک خاستگاه واحد دارن.درحالیکه مردم فک می‌کنن دو تا پا دارن، این دو تا پا در تمرین نیلوفر ابی در واقع  تبدیل به یک پا میشن، به این صورتی که دیگه قابل تشخیص نیست کدوم یکی پای چپ و کدوم یکی پای راسته.مفهوم یگانگی در ذن ضروریه چرا که توی همه ابعاد اون کاربرد داره. بنابراین، مرگ و زندگی وجود ندارن، بلکه زندگی پایان می‌پذیره اما جاودانه ست. تو می‌میری اما نمی‌میری، جسم و ذهن نابود میشن اما از بین نمی‌رن.چنین مفاهیم متضادی با یه ایده ساده و متوازن، شکلی واحد به خود می‌گیرن، ماهیت ذن، همین هستش.تمرین تنفس ذن، در حالیکه زمان و فضا رو در خودش حل میکنه، ما رو از ذات واقعی خودمون آگاه می‌کنهبسیاری از مردم به ضربان قلب خودشون توجهی ندارن، در حالیکه مشاهده این فرایند زیستی ساده میتونه خیلی مفید باشه. اینجا همونجاییه که تنفس ذن، آگاهی از ذات واقعی ما رو مطرح میکنه.این تمرین، کارش اینه که تمرکز رو روی تنفس بیاره. از لحظه ورود هوا به بدن ما تا لحظه خروج اون و برگشتنش به جهان رو دنبال کنه و به ما نشون بده که چطور جهان یه کل واحده و محدودیتی نداره.دهان ما، دریچه ورودی به حساب میاد که هوا ازش وارد میشه. در نتیجه جهان درونی ما و جهانی بیرونی ما به واسطه جریان هوا به هم متصل میشن.این تمرین به ما یاد میده که دوگانه من و دیگری رو کنار بذاریم. در ذن، تمام چیزی که وجود داره نفس ماست که همون بودا یا ذات واقعی ما به حساب میاد.تنفس ذن پا رو فراتر می‌ذاره و احساس زمان و فضا رو هم محو میکنه.به هر حال وقتی که جهان محو بشه، در کنار اون ایگو، یعنی ایده‌ها و خاطره‌هایی که ما داریم ناپدید بشه، زمان و فضا هم محو خواهند شد. دیگه ساعت مشخصی معنی نداره و اتاق مشخصی که ما توی اون نشسته باشیم وجود نخواهد داشت.ما تصور میکنیم که امروز بعد از ظهر کاری مهمی هست که باید انجامش بدیم، درحالیکه  خود ایده‌ی بعد از ظهر یه مفهوم دلبخواهیه. در واقع ما بعد از انجام یا عدم انجام کاری دیگه سراغ اون کار خواهیم رفت و کارهای ما همگی یه توالی هستن. به این ترتیب درست مثل تنفس ما، دقیقه‌ها بدون اینکه بین شون تفاوتی باشه میان و می رن.تمامی چیزی که ما تجربه می‌کنیم، دم و باز دم ماست که به طور مکرر اتفای میوفته.در زندگی، همچون مدیتیشن، مشاهده کردن بهتر از کنترل کردنهجوامع غربی شیفته مدیریت کردن هستن، اما این کنترل کردن بیش از حد مهم جلوه داده شده. اکثر ادما بهترین ایده‌هاشون رو زمانی تجربه می‌کنن که در حال ارامش و شبه مدیتیشن باشن.به جای اینکه تلاش کنی تغییرات ناچیز در جهان ایجاد کنی، عقب بشین و مشاهده کن چه اتفاقاتی میوفته، بدون اینکه بخوای دخالت کنی. به هر حال بی نظمی، ورای کنترل انسانه و نمی‌شه مهارش کرد.زندگی و جهان به شکل مورثی بی نظم و رندوم هستن و همین باعث میشه که هر تلاشی برای کنترل اونها به شکست برسه.ممکنه ما تلاش کنیم بقیه انسان ها رو کنترل و اونا رو مجبور به انجام کاری که می‌خوایم بکنیم اما همین کار هم گاه و بیگاه به شکست منجر میشه و تلاش ما به هدر میره.در واقعیت بهترین راهی که مردم رو به سمت رفتار منطقی سوق بدیم اینه که بهشون اجازه بدیم ازاد، دیوونه و حتی شیطون باشن.به جای اینکه بهشون بگیم چیکار کنن یا نکنن فقط تماشاشون کنیم و تنها زمانی دخالت کنیم که خطری برای خودشون یا بقیه به حساب میان.درست مثل بزرگ کردن گوسفندها می‌مونه. اگه یه منطقه وسیع برای چرا به گله‌ت بدی، احتمال بیشتری وجود داره که اونا در صلح و ارامش زندگی کنن، اما اگه اونا رو توی یه فضای کوچیک جمع کنی و دورش هم فنس بکشی، اونا وسوسه میشن که از روی فنس ها بپرن.پس توی زندگی، کنترل کردن ما رو عقب نگه می داره، توی مدیتیشن هم همینه. اکثر مواقع توی مدیتیشن ما تلاش میکنیم افکار خودمون رو کنترل کنیم و ازشون جلوگیری کنیم که خب اصلا جواب نمیده.به جای اینکار باید هوشمندا اجازه بدی که افکارت بیان و برن و تماشاشون کنی.به یاد داشته باش که تلاش برای از بین بردن یک فکر برای مدیتیشن ذن مناسب نیست، تنها تلاش درست اینه که برگردی و روی تنفس خودت تمرکز کنی.ممکنه فک کنی که خب مشاهده کردن ساده ترین کار توی جهانه، اما در ادامه میگیم که تمرین‌ها مدیتیشن چقدر پیچیده میتونن باشن.سختی‌ای که توی مدیتیشن ممکنه باهاش مواجه بشی، سوخت تمرینه تو عهموقع مدیتیشن برای خیلی از ادما پیش میاد که خسته، بی انگیزه یا بهم ریخته بشن. اما، همه این واکنش ها خوب به حساب میان.علت اینه که همین مواجهه با سختی در طول مدیتیشن به تو کمک میکنه که رشد کنی.به ذهن به عنوان یه باغ فکر کن که پر از گل و علف باشه، علف‌ها برای خودشون در میان ولی اگه اونا رو بیرون بکشی و کنار گل‌ها توی خاک دفن کنی تبدیل به کود میشن و خاک غنی میشه.یا مثلا، اینکه بخوای هر روز ۶ صب به عنوان یه مدیتیشن بیدار بشی کار ساده‌ای نیست. کلی کلنجار میری تا از تخت بیای بیرون، کلی هم طول میکشه تا خودت رو پیدا و کنی و به قول معروف کمر راست کنی برای شروع روز.با این وجود همه این سختی‌ها، فقط توی ذهن تو وجود دارن.مثل موج های توی دریا، اونا همواره میان و میرن. هر بار که جلو یکی از این موج ها بایستی، به تمرین خودت سوخت تزریق کردی و به مرور زمان از موج‌هایی که میان قوی تر خواهی شد.با استفاده از سختی ها به عنوان سوخت تمرین خودت، می تونی فرایند پیشرفت خودت رو سریع‌تر و سریع‌تر کنی.لازمه اشاره بشه که مدیتیشن نیاز به تلاش داره. ذهن انسان به ذات فعاله و لازمه که تو به شکل درست تلاش کنی تا بتونی ارومش کنی. البته همونطور که احتملا می دونی، این به معنی تلاش برای تمرکز روی تنفسه نه تلاش برای اروم کردن ذهن.باید خودت رو اماده کنی که برای همیشه روی تنفس خودت تمرکز داشته باشی، بدون انتظار اینکه ناگهان اروم بشی. هر چی زمان بگذره، متوجه میشی که تلاشت نتیجه بهتری نشون میده.اینجا دقیقا همونجاییه که تفاوت شیوه ذن، با رویکرد غربی درباره تلاش و موفقیت بیشتر اشکار میشه. توی ادامه خلاصه بیشتر درباره این تفاوت حرف می‌زنیم.در تمرین ذن، هدف، عالی شدن نیست و بدترین هنرجوها، بهترین‌ها به حساب میانجهان غرب برای افرادی که موفق میشن ارزش قائله، مخصوصا اگه این ادما با تلاش کمی موفق شده باشن، مثلا نابغه‌های موسیقی یا ریاضی. اما ذن، مفهوم متفاوتی از موفقیت داره.توی ذن هدف این نیست که عالی باشی، بلکه هدف تلاش صبورانه‌ست. می‌تونیم اینجا به مثالی از کتاب مقدس ذن یعنی samyuktagama sutra درباره اسب خوب و اسب بد اشاره کنیم.اسب‌های خوب دستورات سوارکارشون رو بدون هیچ مشکلی اطاعت میکنن، در حالیکه اسب‌های بد باید شلاق بخورن تا اطاعت کنن.اکثر مردم به طور خودکار اسب خوب رو ترجیح میدن، اما در ذن خواسته این نیست. در ذن هدف اینه که بدون نگران بودت درباره میزان سختی یا اسونی یه تمرین، صرفا اون تمرین رو انجام بدی.در نتیجه توی ذن غالبا شاگردهای بد، بهترین شاگردها هستن، چون اونها معمولا برای غلبه به سختی هاشون تلاش بیشتری انجام میدن بنابرین مهارت بیشتری کسب می‌کنن و ذهن منظم تری دارن.برای مثال، خطاطانی که استعداد خارق‌العاده دارن خیلی سریع رشد میکنن اما ممکنه به نقطه‌ای برسن که پیشرفتشون متوقف بشه.برای اینکه بتونن از این مرحله عبور کنن نیاز به تمرین و تلاش زیاد دارن اما چون تا این مرحله هیچوقت تمرین سنگین نداشتن، ممکنه جا بزنن و ادامه ندن.در طرف دیگه اما، خطاطانی که استعداد کمتری دارن و از همون اول با تلاش خودشون رو بالا اوردن، یاد میگیرن که با سختی‌ها بسازن. وقتی با چالشی مواجه بشن به سادگی جا نمی‌زنن. ذن دقیقا همینه. این تمرین به ما یاد میده که موفقیت میتونه همون شکست باشه، یا برعکس.اما این تنها درسی نیست که ذن برای جامعه غربی داره.تمرین ذن برای هیجان و موفقیت نیستاین روزا اکثر مردن به اطلاعات و تفریحاتی که اونا رو به وجد بیاره معتاد شدن. تمرین ذن ولی سبک زندگی‌ای مخالف این رو پیشنهاد میده.تمرین ذن به معنی هیجان نیست. به معنی مهمونی‌های بزرگ، افتتاحیه‌های گالری‌ها، فیلم‌های پر فروش یا قرار شام. البته اگرچه ذن مخالف چنین کارهایی نیست اما از اساس با اونا فرق داره.هدف ذن اوردن تمرکز روی روتین‌های روزمره‌ و کارهاییه که ما اونا رو صورت خودکار انجام میدیم، مثل غذا خودرن، تمیز کردن، کار کردن و حرف زدن.در این راستا ذن تلاش میکنه که حس ارامش و شادی رو توی ذهن حفظ کنه نه حس هیجان و تحریک شدن رو.این ممکنه به مذاق دنیای مدرن که توی اون افراد حرفه‌ای و زندگی‌های اجتماعی همواره دنبال هیجان و مسئولیت پذیری زیاد هستن خوش نیاد.اما ما هم مجبور نیستیم که به این به قول معروف هیجان تن بدیم، ما می‌تونیم توی هر جنبه زندگی پا بذاریم در حالیکه ذهن ارومی داریم.از طرفی هم اینکه بیش از حد درباره ذن جوگیر بشی راه حل نیست. این مشکل خیلی از علاقه‌مندای جوون به ذنه که فک میکنن دیگه باید برن روی نوک قله کوه و تا اخر عمر از همه چی دست بکشن.در واقع راه درست و چالش برانگیز اینه که وقتی مشغول زندگی روزمره هستی، روزانه وقت بذاری و مدیتیشن رو تمرین کنی.تمرین‌های ذن برای رسیدن به موفقیت نیست. شاید فهمش برای ما یکم سخت باشه چون وقتی ما کاری رو شروع میکنیم همیشه دنبال نتیجه هستیم، مثلا موفقیت، معروف شدن، ثروت.اما برای ذن، هدف انجام کارها بدون نیت رسیدن به چیز دیگه ست. این کار می تونه هر چیزی باشه، از تمیز کردن گرفته تا اشپزی کردن، از خلق هنری تا مدیتیشن اونم تا جایی که هدف این باشه که از هر چیزی که به طور خالص با اون کار در ارتباط نیست فاصله بگیری.اگه تمرین مدیتیشن انجام دادی و بهش افتخار میکنی، باید این افتخار رو دور بریزی، به طور همزمان هر حس شکست یا عدم موفقیت رو هم همینطور، چون تنها خود کار هست که مهمه.ذن، کشف کار خالصه و در ذات خودش نوعی بخششتا حالا شده برای ریلکس شدن به یه پیاده‌روی طولانی رفته باشی؟ صرفا به خاطر اینکه  متوجه بشی توی افکار استرس‌زا غرق شده بودی؟این تنها یه مثال از اینه که چقدر فکر کردن می‌تونه جلوی زندگی کردن رو بگیره. ذن ابزاری عالی برای این دو راهیه. به خاطر همینم هست که ذن تمرین کار خالص به حساب میاد.به عبارت دیگه حرف ذن اینه که باید به طور خالص درگیر کاری بشی بدون اینکه افکار رو درگیر اون کنی. این مهمه چون ادما جذب محصولی میشن که میسازن، مثلا کتابی که می نویسن. اونا شروع به قضاوت اون هم میکنن. فک میکنن که بد یا خوب بوده و این احساسات رو هم به افکارشون گره میزنن.این افکار از خلوص انجام کار کم میکنن. هر زمان به این فک کنی که دیگران درباره کار تو چی فک می کنن، یا ایا کاری که میکنی موفق خواهد بود یا نه از خالص بودن کاری که انجامش میدی فاصله میگیری.به همین دلیل، هدف ذن اینه که در لحظه به طور کامل جذب کاری بشی که داری انجامش میدی. وقتی کاری رو انجام دادی و سراغ بعدی رفتی، نباید ذره ای از کار قبل توی ذهن تو باقی مونده باشه.از نظر ذن کار خالص نوعی بخشش به حساب میاد. به هر حال ما از ملکوت جدا نیستیم و هر چیزی که ما خلق میکنیم انگار مخلوق نوعی خوداگاه بزرگتر ملکوتیه. با فهم این ما متوجه میشیم که چقدر شناخته شدن، تشویق شدن و جایزه‌های مادی برای یه کار بی معنی هستن.وقتی کاری رو بدون اون پیشفرض‌های اولیه شروع کنیم، تمام فعالیت ما نوعی کار خیرخواهانه خواهد شد که یکی از فواید دیگه ذن به حساب میاد. اما همینجا یه نکته دیگه وجود داره، اینکه اگه کاری رو به خاطر هدف خیرخواهانه انجام بدی هم دیگه اون ذن نیست.معمای ذن همینه، که سادگی رو پیچیده میکنه و ممکن نیست که توی یه جمله‌ی درست و غلط خلاصه بشه.پیام محوری اینکتاب رو میشه اینجوری خلاصه کرد:مدیتیشن ذن برای رسیدن به چیزی نیست، حتی برای رسیدن به خوشحالی. بلکه تنها برای تمرکز برای اوردن آگاهی روی تنفسه. پس از اون هم به ارامی، یادگرفتن  اینکه برای هر کاری که انجام میدی تماما روی همون کار متمرکز باشی، بدون هیچ چیزی که بخواد حواس تو رو پرت کنه.در پایان هم یه پیشنهاد برات داریم، خوب و بد رو بریز دور، مردم باور دارن که یه سری چیزا خوبن، یه سری چیزا بد. اما این باور بسیار محدود کننده ست. اینکه چیزی خوبه یا بده مهم نیست مهم اینه که بتونی کاری رو بدون ارزشگذاری روش انجام بدی. این کار جستجوی ساده‌ی ارامشه.در آخر، يک جمله طلایی از ايلان ماسک :</description>
                <category>Amin Javid</category>
                <author>Amin Javid</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 17:21:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>