<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های kucheh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kucheh</link>
        <description>این روزا بجای هیجان زندگی تو یه شهر بزرگ زندگیم پر شده از ساعت‌های خالی واسه قدم زدن، فکر کردن، کتاب خوندن و چیزهای که قبلا جایی تو زندگیم نداشتن. نوشته‌های اینجا حاصل تجربه‌ی این زندگی جدیده.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 18:15:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/246344/avatar/roZCFs.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>kucheh</title>
            <link>https://virgool.io/@kucheh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مقاومت ناپذیر</title>
                <link>https://virgool.io/@kucheh/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-h8h2tjvpf5ro</link>
                <description>به عصر اعتیاد رفتاری خوش آمدید. عصری که در آن نیمی از مردم (در آمریکا) حداقل به یکی از موارد اعتیاد رفتاری مبتلا هستند. چک کردن مداوم ایمیل، اینستاگرام، فیسبوک، تماشای نامحدود فیلم و سریال و ویدیو.هر روز ساعت‌های طولانی عمر خود را در محیط کاری می‌گذرانیم و به طور متوسط سه ساعت از روز، به تلفن‌های هوشمندمان اختصاص دارد. شاید برای نیمی از ما تحمل درد فیزیکی در بدنمان راحت‌تر از تحمل خرابی گوشی عزیزمان باشد. و کودکان ما چنان زمانی را به تماشای صفحه‌های نمایش هوشمند اختصاص می‌دهند که برقراری ارتباط با دنیای واقعی برای آن‌ها مشکل است.در این کتاب، آدام آلتر، پرفسور روانشناسی و مارکتینگ، به دنبال ریشه‌یابی و دلایل مقاومت ناپذیری در مقابل محصولات امروزیست.گجت‌هایی که با از میان بردن مرزها باعث نزدیک شدن مردم دنیا و تبادل اطلاعات و دستیابی به ناشناخته‌ها شده، بنابراین جذابیت فوق‌العاده و گاهی آسیب زننده‌ی آنها تصادفی نیست. کمپانی‌های بزرگ که طراحی و تولید این محصولات را بر عهده دارند با بهره‌گیری از روش‌هایی نوین هوش مصنوعی و مهندسی اطلاعات هر روز بیشتر از روز قبل مقاومت پذیری در برابر این وسوسه را برای ما دشوارتر می‌سازند.نویسنده با بررسی ریشه‌ای اعتیاد و مهندسی معکوس اعتیاد رفتاری، توضیحی برای مهار آن ارائه می‌دهد. چگونه با استفاده مفید از این ابزارها ارتباطات خود با دیگران را گسترش دهیم و مصرف‌گرایی را به کنترل خود در آوریم. چگونگی تعریف مرزی مشخص بین کار و زندگی شخصی و در نهایت تشخیص آثار مخرب این اعتیاد در سلامت روانی خود و کودکانمان.گوش کردن به نسخه‌ی صوتی این کتاب (انگلیسی) حدود هشت ساعت طول کشید. نام نویسنده و کتاب رو در اینترنت به زبان فارسی جستجو کردم. تنها یک نسخه‌ی کوتاه شده در فیدیبو کردم. همینطور کتابی از همین نویسنده و با نامی متفاوت (لطفاً زامبی نباشید) که حدس زدم شاید مترجم عزیز خلاقیت به خرج داده و یک نام بد برای کتابی خوب جایگزین کرده‌.کتاب بسیار مفصل و ریشه‌ای به بحث و تحقیق در این زمینه می‌پردازه. همینطور که در مطلب قبلی گفتم خوندن این کتاب و چند کتاب دیگه باعث شد که برخلاف دیگران، فیلم مستند سوشال دیلمای نتفلیکس برای من شگفت آور نباشه ولی چنانچه خوندن کتاب‌هایی در این زمینه برای شما جذاب و یا مقدور نیست حتما دیدن مستند رو توصیه می‌کنم.حدود یک سال پیش متوجه شدم که تنهایی و دوری از خانواده و دوستان باعث شده که به شبکه‌های اجتماعی وابستگی زیادی پیدا کنم. به طوری که تقریباً تمامی ساعت بعد از کار (حتی گاهی هنگام کار) به نوعی سرگرم استفاده از تلفن همراه خود بودم. مرور اینستاگرام و فیسبوک، تماشای ویدیو در یوتیوب و یا سریال‌های نتفلیکس. گروه‌های مختلف در واتساپ و تلگرام و یا مرور کلی در اینترنت. اضطراب و استرس به صورت قابل توجهی گریبانگیرم شده بود. خبرهایی از هر گوشه و کنار، جهت‌گیری و وسواس فکری و از بین رفتن آرامش.از طرفی کنار گذاشتن یکباره‌ی همه‌چیز غیر ممکن بود. شبکه‌های اجتماعی تنها راه ارتباطی با دوستان بود. ویدیو‌های یوتیوب که بار اطلاعاتی و آموزشی زیادی برای من به همراه داشت. سرگرمی تماشای فیلم و سریال و …بنابراین شروع به مطالعه در این زمینه کردم. پیدا کردن ریشه‌ی تشویش و راه‌ حل از میان بردن آن.مطالعه کتاب مقاومت ناپذیر نقش بسزایی برای من داشت. در مرحله اول آشنایی با مفهوم اعتیاد رفتاری‌. اعتیادی که به صورت حیرت آوری با اعتیاد به مواد مخدر وجوهی مشترک دارد.هرچند نقش اساسی تکنولوژی در دنیای امروز غیر قابل انکار است، ولی کنترل آن غیر ممکن نیست. راه‌حل‌هایی که بنده به شخصه برای کنترل این معضل استفاده کردم از قرار زیر است:محدود کردن زمان استفاده از هر پلتفرم به یک یا دو ساعت در هفتهگزینش محتوا (ویدیو یوتیوب، فیلم و سریال، اخبار و …) بجای دنبال کردن پیشنهادات پلتفرمعدم توجه و انتشار اخبار و اطلاعات منابع خبری ناموثق. به عنوان مثال مطالب بازنشر شده در تلگرام و واتساپ و ….خاموش کردن نوتیفکیشن‌های نرم‌افزارهای مختلف بر روی موبایلجایگزین کردن تفریحات دیگر از جمله کتاب خواندن، گوش کردن به موسیقی و پادکست، یادگیری زبان جدید، یادگیری موسیقی، قدم زدن و …جایگزین کردن ارتباطات واقعی با مجازی. تماس تصویری و یا صوتی بیشتر با خانواده و دوستان و دیدن حضوری دوستان (البته در دوران کرونا این دیدار بیشتر محدود به قدم زدن در فضای باز شده)و در آخر با توجه به تاثیر تکنولوژی در شکل‌گیری ساختار مغزی و رفتاری کودکان، آگاهی در این زمینه برای خانواده‌ها بسیار ضروریست. عدم دسترسی خردسالان به هر نوع صفحه نمایش (تلویزیون، موبایل، کامپیوتر) و آشنایی و اعمال قوانین معرفی شده برای محدودیت دسترسی کودکان و جایگزین کردن آن با فعالیت‌هایی در دنیای واقعی.آیا شما نیز تجربه‌ی مشابهی در این زمینه دارید؟ راه حل شما چیست؟ </description>
                <category>kucheh</category>
                <author>kucheh</author>
                <pubDate>Sun, 25 Oct 2020 22:36:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوشال دیلما</title>
                <link>https://virgool.io/coderlife/%D8%B3%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%84-%D8%AF%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%A7-xw7jsrhl7er2</link>
                <description>چنانچه مطلب قبلی رو مطالعه کرده باشید متوجه شده‌اید که بنده در شرکت آی تی به عنوان برنامه‌نویس موبایل مشغول به کار هستم.چند روز قبل یکی از همکاران در گروه عمومی شرکت (که همگی اعضای آن متخصصان آی تی هستند) در مورد این مستند پرسید. اولین پاسخ از طرف مدیر پروژه بود: بله بله دیدم و به شدت دیدن اون رو توصیه میکنم. چند همکار دیگه هم جوابی مشابه دادند یا اینکه تعریف اون رو شنیده‌اند و قصد دارند که در آینده نزدیک اون رو ببینند. روزهای بعدی موج جدیدی از پیام‌ها شروع شد. کسانی که مستند رو نگاه کرده و در مورد اون اظهار نظر میکردند. نظرات مملو از شگفتی و نگرانی اونها من رو وادار کرد که دیدن اون رو تو لیست اولویت‌ها به مکان اول تغییر بدم. بنابراین جمعه شب (شب فیلم در خانه‌ی ما)  اختصاص یافت به دیدن این مستند.خوب با پیش زمینه‌‌ای که تعریف کردم مطمئنا می‌تونید حدس بزنید که بعد از تماشای اون، بنده هم به جرگه‌ی کسانی پیوستم که دیدن این مستند رو به شدت توصیه می‌کنند. البته با توجه به کتاب‌هایی که اخیرا در این زمینه مطالعه کرده بودم مطالب این مستند برای من جدید و شگفت‌آور نبود ولی از اونجایی که مستند بسیار خوش‌ساخت و با زبانی روان و واضح به بیان مطلب می‌پردازه، مسلما شروعی برای آگاهی دادن در مورد این معضل هست.در مطالب بعدی به معرفی کتاب‌هایی در این زمینه خواهم پرداخت ولی از اونجایی که می‌دونم شاید خیلی از آدم‌ها به اندازه من عاشق خوندن کتاب‌های قطور (و نه چندان هیجان انگیز) نیستند، از دیدن این مستند که همون مطالب رو به صورت خلاصه و سرگرم کننده‌تری ارائه می‌ده بسیار خوشحال شدم.در ادامه  دست از پرگویی برداشته و به ترجمه‌ی بخش‌هایی از صفحه ویکی‌پدیا مستند می‌پردازم. البته امیدوارم که این ترجمه‌ی (مملو از اصطلاحات پیچیده) باعث کم شدن انگیزه شما در تماشای اون نشود. لطفاً در نظر داشته باشید که قالب مستند-درام اون جذابیت زیادی برای بیننده خواهد داشت.سوشال دیلما (معضل اجتماعی) مستند-درام آمریکایی سال ساخت۲۰۲۰این فیلم به کاوش در زمینه‌ی گسترش شبکه‌های اجتماعی و آسیب‌های ناشی از آن در جامعه و افراد می‌پردازد. بهره برداری از کاربران در جهت منافع مالی از طریق سرمایه‌داری نظارتی (رفتار کالاگونه با داده شخصی) و داده کاوی (به مفهوم استخراج اطلاعات نهان یا الگوها و روابط مشخص در حجم زیادی از داده‌ها در یک یا چند بانک اطلاعاتی بزرگ). چگونگی طراحی اون‌ها با هدف گسترش اعتیاد رفتاری، جهت‌گیری سیاسی و تاثیر اون‌ها در سلامت روانی (بزرگسالان و نوجوانان) و گسترش باور به تئوری‌ها و اطلاعات نادرست می‌شود.آغاز فیلم مصاحبه با کارمندان سابق و کلیدی شرکت‌هایی بزرگ از جمله گوگل و فیسبوک است که همگی یک وجه مشترک داشته‌اند و آن درک خطری  بوده که در محصول ساخته شده توسط خود دیده‌اند. تا حدی که پایبندی آن‌ها به اخلاقیات مانع از ادامه‌ی کار اون ها بر روی این محصول شده است.*مستند درامدر برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی و صحنه تئاتر مستند درام (به انگلیسی: Docudrama) به فیلم‌هایی با سبک فیلم مستند گفته می‌شود که دارای ویژگی‌های درام اجراهای تاریخی که برگرفته از داستان‌های واقعی تاریخی می‌باشد، است. یک مستند درام می‌تواند یک فیلم یا یک نوشته باشد.عنصر اصلی اینگونه داستان‌ها می‌کوشد تا حقایق تاریخی را با چسباندن به جزئیات محیطی تا جایی که اختیارات دراماتیک اجازه می‌دهد یا شکافی در سابقه تاریخی موجود باشد، بیان کند.چنانچه این مستند رو دیده و یا در مورد اون قبلاً شنیده‌اید لطفاً نظرات خود رو راجع به اون با من درمیان بگذارید.</description>
                <category>kucheh</category>
                <author>kucheh</author>
                <pubDate>Sat, 10 Oct 2020 15:17:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز استعفا ندادی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@kucheh/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%81%D8%A7-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C-atwkooy94hvd</link>
                <description>این جمله‌ای بود که وقتی تو ایران کار می‌کردم هربار که پدرم من رو می‌دید از من می‌پرسید. دلیلش هم تعداد زیاد (زیاد از دیدگاه پدر) شرکت‌هایی بود که در اون شروع به کار می‌کردم و بعد از مدت کوتاهی (مجددا کوتاه از دیدگاه ایشون) استعفا داده و جای دیگری مشغول می‌شدم. هرچند که پدر با کمی چاشنی اغراق این الگوی کاری رو سوژه‌ی طنز خود کرده بود ولی ریشه‌ در حقیقتی داشت که ایشون سال‌های طولانی بهش عادت کرده بودند. صاحب تولیدی پوشاکی بودند که در اون کارگران یا به دلیل مشکلات اخلاقی اخراج می‌شدند و یا اونقدر می‌موندند تا به درجه‌ای از مهارت و تمکن مالی می‌رسیدند که کارگاه خودشون رو باز کنند.از وقتی که اولین قرارداد با یک شرکت خارج از ایران امضا کردم این طنز براشون حتی جذاب‌تر از قبل شد چرا که زین پس هر استعفا نه تنها به معنی تغییر محل کار بلکه  کشور محل اقامت هم بود!چهار سال پیش وقتی قراردادی با شرکت فنلاندی منعقد کردم فکرش رو هم نمی‌کردم که زندگیم دستخوش چه تغییراتی خواهد شد ولی اون قصه‌ی یه شب دیگه‌ست. امشب می‌خوام قصه‌ی ‌‌‌موندن و استعفا دادن‌ها رو تعریف کنم.بعد از فارغ التحصیلی از رشته‌ی نرم‌افزار کامپیوتر به عنوان معلم کامپیوتر توی یه مدرسه‌ی غیرانتفاعی به مدت یک سال و نیم مشغول به کار شدم. توی این مدت بعد از تعطیلی مدرسه تمرین برنامه‌نویسی وب می‌کردم. بعد به صورت پاره‌ وقت به عنوان برنامه‌نویس مبتدی توی یک شرکت مشغول شدم. کم‌کم پیشرفت کردم و قراردادم تمام وقت شد. اینجا بود که اولین استعفای خودم رو تقدیم مدرسه کردم تا کاری رو که بهش علاقه بیشتری داشتم دنبال کنم.بعد از یک سال و نیم کار توی اون شرکت و درست در زمانی که تازه ترفیع گرفته بودم، آواز اندروید به گوشم رسید! (بله درسته بنده در عصر سنگی قبل از تلفن همراه هوشمند نیز زندگی و کار کرده‌ام. هرگونه محاسبه‌ی سن و سال بنده به شدت توصیه نمی‌شود!!!!)پس اینجا بود که با رویای برنامه‌نویسی موبایل دومین استعفای خود را تقدیم کرده و به مدت تقریبا یک سال خانه نشینی گزیده و به یادگیری پرداختم. البته به دلیل جدید بودن این رشته و نبود منابع کافی این یادگیری به سختی همراه بود. همین‌طور پیدا کردن کار و نتیجه‌ی چندین تلاش ناموفق، سوژه‌ی استعفا هایی بود که اسباب تفریح پدر عزیز شد!در نهایت موفق به فتح قله‌ی استخدام به عنوان برنامه‌نویس اندروید شدم. پس از اون نوبت تلاش برای پیشرفت بیشتر بود. تغییر از سطح متوسط به حرفه‌ای و سپس مسئول تیم (تیم لیدر)نزدیک به دو سال از کار کردن در شرکت جدید می‌گذشت که دوباره خودم رو جلوی میز مدیرعامل و در حال تقدیم استعفا نامه پیدا کردم. اما این‌بار نه هدف دنبال کردن رویایی بزرگتر بلکه خستگی مفرط و استرس و فشار روحی مرا راهی اتاق مدیرعامل کرده‌ بود.این اتفاق در شرکت بعدی نیز تکرار شد. شرکتی رومانیایی که ابتدا به صورت دورکاری مشغول شده و بعد از گذشت چند ماه به اونجا مهاجرت کردم. فشار حاصل از اون به قدری زیاد بود که ترک کشور نتیجه‌ی اون بود.البته امروز که بعد از سال‌ها اون دوران رو مرور می‌کنم واژه‌ی خستگی در تعریفشون جای می‌گیره. اون روزها در جواب چراها لیست بلند بالایی داشتم از دلایلی منطقی یا غیرمنطقی (بسته به تعریف منطق برای هر شخص)خستگی‌ای که پس از گذشت نزدیک به چهار سال همکاری در شرکت فنلاندی احساسش نکرده بودم. همین‌طور احساس نیاز به تلاش مضاعف و یا تغییر کار برای پیشرفت. مسلما این بدین معنی نیست که اینجا سرزمین رویاهاست و همه چیز بی‌ عیب و تمام عیاره. اشتباه و اختلاف نظر و دعوا هست، ناراحتی و خوشحالی هست، قهر و آشتی هست، استرس و فشار کاری هست، اما برخلاف گذشته راه حل من در برابر اون‌ها استعفا نبوده، بلکه تلاش برای برطرف کردن و یا نادیده گرفتن آن بوده. این تلاش مضاعف برای موندن نه تنها خودم رو شگفت زده کرده بود بلکه برای اولین بار شنیدم که اطرافیانم می‌پرسیدن تو برای چی موندی؟!!!دلیل موندنم رابطه‌ی عاطفی بود که جدای از رابطه‌ی کاری به وجود اومده بود. رابطه‌ای که قطع اون به مراتب دشوارتره.وقتی با این شرکت قرارداد بستم که تعداد زیادی از شرکت‌های دیگه تو کشورهای مختلف اروپا منو رد کرده بودن. رد کردنی که متاسفانه بیشتر ریشه تو ملیت و جنسیت من داشت تا قابلیت‌های شغلی. روزی که برای مصاحبه‌ی آخر به فنلاند اومدم عاشقش شدم و از ته دل خواستم کاشکی می‌تونستم اینجا زندگی کنم. اون روز جواب مثبت این شرکت من رو به آرزوم رسوند. جواب مثبتی که تو راه برگشت به فرودگاه اشک رو از چشم‌هام جاری کرد. اشکهایی که با سردی هوا و بارون گم شد و هیچکس بجز خودم ندیدشون.مهاجرت به فنلاند به معنی جا گذاشتن خانه و خانواده و دوستان تو کشور خودم بود. حسابی تنها بودم و محیط گرم و دوستانه‌ی شرکت مرهمی بود به این تنهایی. طوری که تک تک همکارها رو مثل یه دوست صمیمی می‌دیدم. با حقوقی که از شرکت می‌گرفتم تونستم دوباره آشیانه بنا کنم. و بسیار خاطرات خوب دیگه‌ای که ساختیم زنجیری شده بودن بر دست و پای من برای رفتن. اونقدر محکم که وقتی امروز صبح بعد از مدت‌ها دست و پا زدن نامه‌ی استعفا رو برای مدیرم فرستادم و بهم زنگ زد و ازم پرسید آیا احتمالی وجود داره که اگر ما شرایط رو بهتر کنیم تو بخوای بمونی بر خلاف لب‌هام که داشت می‌گفت متاسفانه نه، قلبم داشت فریاد می‌کشید بله لطفا نذارید که من برم.</description>
                <category>kucheh</category>
                <author>kucheh</author>
                <pubDate>Wed, 30 Sep 2020 23:55:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاگوم، راز شادترین مردم جهان؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@kucheh/%D9%84%D8%A7%DA%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-p5f8o7jjnk6a</link>
                <description>لاگوم، هنر سوئدی سپری کردن زندگی متعادل و شاد.در اینجا پاییز آغازیست بر ماه‌ها تاریکی و سرما، انتظاری طولانی برای فرا رسیدن دوباره خورشید. امسال بیشتر از هر سال نیاز داشتم که با آمادگی بیشتری به استقبال پاییز برم. کتاب‌ها همواره تسلی بخش خاطرم هستند. در جستجوی شکار کتابی جدید بودم که عنوان این کتاب نظرم رو به خودش جلب کرد. لاگوم، هنر سوئدی سپری کردن زندگی متعادل و شاد.نام کتاب چند المان داشت که برام جذاب بود.صحبت از زندگی آرام و شاد بود پس عدم وجود متن‌های پیچیده و محیط تاریک و سنگین این کتاب رو برام تو دسته‌ی کتاب‌های آرامش‌بخش قرار می‌داد.علاقمندی به شناخت مردم و فرهنگ‌های دیگر که چند وقتی‌ست بر سلیقه من در انتخاب کتاب تاثیر بسزایی داشته.با توجه به شناخت اندکی که نسبت به مردم و فرهنگ فنلاند داشتم دوست داشتم بدونم چقدر این دو کشور از نظر سبک زندگی به هم نزدیک هستند.و در آخر تجربه‌ی شخصی بود که چند سال پیش وقتی به فنلاند مهاجرت کردم پس از گذشت تنها چند ماه متوجه شدم که تغییرات اساسی در سبک زندگی و نگاه و عادت‌هایم به وجود آمده و کنجکاو بودم که چقدر محیط جدیدی که توش زندگی می‌کنم باعث به وجود آمدن این تغییرات شده.معمولا از خواندن و یا نوشتن شرح مفصل کتاب‌ها پرهیز می‌کنم چرا که به نظرم با برملا کردن قسمت‌های جذاب، از لذت خواندن نسخه‌ی کامل کتاب کاسته می‌شود اما متاسفانه وقتی عنوان فارسی کتاب رو جستجو کردم تنها یک وبسایت پیدا کردم که نسخه‌ی الکترونیکی کتاب انگلیسی رو می‌فروخت و گویا این کتاب هنوز به زبان فارسی ترجمه نشده. از اینرو بر خلاف سلیقه شخصی چنانچه علاقمند باشید شرح مفصل‌تری از کتاب تهیه خواهم کرد.برای آشنایی با کتاب چند سطری از شروع کتاب رو در ادامه می‌خوانید:چهارده سال پیش دوستی برای سپری کردن تعطیلات تابستانی مرا به سوئد دعوت کرد.ساعت‌های طولانی روشنایی روز‌ را با شنا کردن، آفتاب‌گرفتن، خوردن نان خانگی و مربای توت‌فرنگی در ساحل جنوبی سوئد سپری می‌کردیم. روزها در آرامش و سادگی سپری می‌شد. نه از دردسر فراهم کردن غذاهای تجملی خبری بود نه برنامه‌ریزی دقیق و پیچیده برای تفریحات. کارکردن دورترین خیال ما بود. آرامش، لذت بردن از گرمای هوا و طبیعت زیبا و گذران وقت در کنار خانواده و دوستان، تنها چیزی بود که ذهن ما را به خود مشغول می‌کرد. همان‌جا عاشق شدم. نه فقط عاشق همسر سوئدی خود، بلکه عاشق زندگی به روش سوئدی.زندگی آرام و بدون دغدغه و تجمل در آنجا چنان مرا جذب خود کرده بود که وقتی با همسرم صحبت انتخاب کشوری بود که خانه‌ی آینده‌ی ما خواهد بود، حتی قبل از قطع کردن تلفن در فرودگاه برای برگشتن به سوئد بودم.با آغاز زندگی در سوئد متوجه شدم که زندگی آرام و متعادل فقط مختص به تعطیلات تابستانی نیست. در محیط کار، هر روز چند دقیقه اختصاص دارد به فیکا. (زمان استراحتی کوتاه قبل از ساعت نهار، برای نوشیدن قهوه با همکاران و گفتگویی دوستانه) کودکان در سوئد (نسبت به انگلیس) دو سال بیشتر وقت دارند که از بازی‌های کودکانه نهایت لذت را برده قبل از اینکه مدرسه را شروع کنند. سپری کردن تعطیلات کریسمس و تابستان به معنی آرامش و سادگی و لذت بردن از بودن کنار هم است. به عبارت دیگر، دوستان نوردیک ما عمر خود را با زندگی ساده و متعادل سپری می‌کنند.در یک مهمانی شام در شهر جدید خود مالمو بود که با فلسفه لاگوم آشنا شدم. دوست سوئدی من از من پرسید که آیا می‌دانید معنی لاگوم چیست؟ ترجمه‌یی برای آن در زبان شما نمی‌شناسم.در جواب گفتم: آیا به معنی زندگی تمام عیار و بی عیب و نقصی نیست؟نه، زندگی تمام عیار نه، فقط در حد کافی، نه خیلی زیاد و نه خیلی کم. پیدا کردن تعادلی که برای شما کافیست. پیدا کردن تعادل در کار، ثروت، تعلقات، لباسی که به تن داری و حتی تعادل گرمای هوا و آب. کتاب دارای سه بخش است:۱- لاگوم در زندگی شخصی شما۲- لاگوم در خانواده و روابط۳- لاگوم در جهانی بزرگترهرچند که با نظرات نویسنده کتاب تماما موافق نبودم چرا که بی‌نقص نشان دادن هر فرهنگی نشان از بزرگنمایی آن دارد. ولی اینکه زندگی در کشور‌های نوردیک سمت و سوی دیگری دارد وجهی‌ست که شخصا اون رو تجربه کردم. دورترین وجه آن با زندگی گذشته‌ی من داشتن تعادل و راضی بودن به حد کافی (لاگوم) و همواره به دنبال بیشتر ندویدن بود. و نزدیکترین وجه آن اهمیت خانه و خانواده.نظر شما در مورد لاگوم چیست؟ آیا قطعه‌ی گمشده‌ای پازل زندگیست یا همیشه در زندگی شما جریان داشته و راز خوشبختی شماست؟ و یا اینکه مانعیست برای پیشرفت و زندگی بهتر؟</description>
                <category>kucheh</category>
                <author>kucheh</author>
                <pubDate>Tue, 15 Sep 2020 19:55:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاتلین مولتی پلتفرم رقیب تازه نفس فلاتر</title>
                <link>https://virgool.io/coderlife/%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D9%84%D8%AA%D9%81%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D9%82%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%B1-lv0kftisbb2j</link>
                <description>هشت سال پیش وقتی آوازه برنامه‌نویسی موبایل منو از دنیای وب بیرون کشید، شروع به یادگیری اندروید کردم ولی پیچیدگی‌های برنامه‌نویسی native و نداشتن تجربه کافی من رو به سمت PhoneGap سوق داد. چند اپلیکیشن ابتدایی با اون ساخته و اولین شغل خود به عنوان برنامه‌نویس موبایل با حقوق خوب از طریق اون اپلیکیشن‌ها بهم پیشنهاد داده شد. قرار بود یه اپلیکیشن که همزمان داشت به صورت native توسعه داده میشد با PhoneGap هم پیاده سازی بشه. یه جورایی proof of concept.دقیقا روز قبل از دریافت اولین حقوق به اتاق مدیر محترم مراجعه کرده و برگه‌ی استعفا رو تقدیمشون کردم. شکست PhoneGap در برابر اندروید native هزینه‌ی سنگینی برای من داشت. و اینطور شد که واژه‌های cross-platform,  multi-platform و غیره از اون زمان به بعد برای بنده ایجاد کهیر می‌کنه! و البته تجربه‌ی سال‌ها نشون داده که مولتی پلتفرم ها میان، گرد و خاکی به پا میکنن و چند تا شرکت رو ورشکسته می‌کنن و میرن و در این میان برنامه‌های نیتیو با وقار و متانت اونا رو نگاه می‌کنن و به زندگی استاتیک خودشون ادامه می‌دهند.البته نیاز مولتی پلتفرم‌ها قابل انکار نیست. اینکه چرخ رو دوبار ابداع نکنی و اپلیکیشن روی همه‌ی پلنفرم‌ها یکسان (compatible) باشه، مثل آرزوی پرواز کردن، سال‌هاست که با آدمیزاد همراهه.حالا چند وقتی هست، دور دوره فلاتره و اینکه ایمان آورندگان متعصبی هم پیدا کرده که !This is The Oneمن هم مثل خیلی از مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها با عینک بدبینی ماجرا رو دنبال می‌کنم.امروز یکی از پیروان مذهب فلاتر یه لینکی رو به اشتراک گذاشتKotlin Multiplatform Mobile Goes Alphaبله نسخه آلفای کاتلین مولتی پلتفرم موبایل آماده‌ی انتشار است!نگاهی مختصر به اون حتی من مو سفید بدبین رو هم به وجد آورد. چند وقتی هست که دارم با فلاتر سر و کله می‌زنم دوستش ندارم ولی خوب یاد گرفتم که متعصب نباشم و هر چیزی رو امتحان کنم و بنا به تجربه تصمیم بگیرم نه تعصب. ولی کاتلین مولتی پلتفرم از الان جای خاصی تو قلبم پیدا کرده. مخصوصا که کلا برنامه‌نویسی با کاتلین برام دوست‌داشتنی است.نظر شما چیه؟ آیا با هر دو پلتفرم آشنایی دارید؟ آیا پروژه‌ای با کاتلین مولتی پلتفرم ساخته‌اید؟ آیا دوست دارید که در باب مقایسه این دو بیشتر بشنوید؟</description>
                <category>kucheh</category>
                <author>kucheh</author>
                <pubDate>Wed, 02 Sep 2020 20:05:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب‌هایی برای دوران نه چندان خوب</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A8-ugc7tre8e8ni</link>
                <description>چند روز پیش، دوست عزیزی برام از تاثیرات منفی که دوران کرونا  روی سلامت روحی‌اش گذاشته بود درد و دل می‌کرد. یه نکته‌ای که برام خیلی جالب بود اینکه می‌دیدم شبکه‌های اجتماعی نقش قابل تاملی تو این مسأله داشت. نمی‌خوام صحبت‌های کلیشه‌ای کنم و راجع به نقش منفی شبکه‌های اجتماعی در سلامت روح و روان بالای منبر برم‌ ولی اینکه این تاثیرات منفی در شرایط کنونی می‌تونه نقش به مراتب مخرب‌تری داشته باشه رو نمی‌شه انکار کرد. (چنانچه به این موضوع علاقه‌مند هستید این پست رو ببینید.)خلاصه اینجانب به دوست عزیز پیشنهاد کردم زمان‌های خالی‌اش رو با گوش دادن به پادکست و کتاب خوندن سپری کنه. گزینه‌ی پادکست که درجا رد شد اما در مورد کتاب از من خواست که چند تا کتاب خوب بهش معرفی کنم. من هم خوشحال از اینکه تونسته بودم یک نفر رو به مذهب مقدس کتاب خوندن هدایت کنم کلی گشتم و یه لیست درست کردم از کتاب‌هایی که خودم خونده بودم و به نظرم خوندنشون راحت بود. کتاب‌هایی که برای خوندنشون نه تنها نیاز به پیش-مدیتیشن و حال خوب نداری بلکه خودشون حالتو خوب می‌کنن. البته از اونجایی که شخصا رابطه‌ی خوبی با کتاب‌های انگیزشی و موفقیت و … ندارم و با دیدنشون کهیر می‌زنم. قاعدتاً توی لیستم هم خبری ازشون نیست. فقط یه سری داستان‌های زیبا که حین خوندن آدم رو با خودشون به فضا و زمان دیگه ای می‌برن و یه سری نکات پنهان و ظریف توشون هست که روان آدمی رو قلقلک می‌ده. نتیجه این تفحص رو برای دوست عزیز فرستادم و  تصمیم گرفتم لیست مذکور رو با شما هم به اشتراک بذارم.سه دختر حوا (نویسنده الیف شافاک)مدیر مدرسه (جلال آل احمد)ماهی سیاه کوچولو (صمد بهرنگی)خاطرات یک گیشا ( آرتور گلدن)بادبادک باز (خالد حسینی)مزرعه حیوانات (جورج اورول)نامه‌ای به کودکی که هرگز زایده نشد (اوریانا فالاچی)چندتا کتاب دیگه هم هست که اگه فکر می‌کنید ظرف غم و غصه‌تون تا حد ترکیدگی پر نیست حتما خوندنشون رو پیشنهاد می‌کنم. البته نه اینکه خیلی غمگین باشن ولی خوب شاید پس از تموم شدن و بستن کتاب خبری از اون لبخند ملایم گوشه‌ی لبتون نباشه. این کتاب‌ها توی لیست مذکور نبودن و به عنوان بونوس اینجا اضافه کردم.سمفونی مردگان (عباس معروفی)چشم‌هایش (بزرگ علوی)دختر کشیش (جورج اورول)شب‌های روشن (داستایوفسکی)بلندی‌های بادگیر (امیلی برونته)رمان کوری (ژوزه ساراماگو)دزد (فومی‌نوری ناکامو ا)نظر شما چیه؟ کتابی هست که بخواهید به این لیست اضافه یا حذف کنید؟</description>
                <category>kucheh</category>
                <author>kucheh</author>
                <pubDate>Thu, 27 Aug 2020 17:15:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پلتفرم مناسب یادگیری برنامه نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@kucheh/%D9%BE%D9%84%D8%AA%D9%81%D8%B1%D9%85-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-afpmxpnv7odb</link>
                <description>عکس خیلی هنری گوشه‌ای از یک روز کاری در شرکت (البته قبل از دوران کرونا)چند سالی هست که به عنوان برنامه نویس موبایل مشغول به کار هستم. داشتن تجربه‌ی کار داخل و خارج از ایران باعث شده تا با چالش‌هایی که بچه‌های برنامه‌نویس داخل ایران دارند آشنا باشم. یکی از مشکلاتی که خودم به شخصه داشتم کمبود منابع یادگیری بود. دلایل متفاوتی برای اون بود از جمله مسدود بودن منابع برای ایران، عدم امکان پرداخت هزینه‌ها و حتی نداشتن تسلط کامل به زبان انگلیسی برای درک مطلب بود.چند وقتی هست که در بی‌خبری از بچه‌های ایران می‌برم و برام جای سوال بود که الان شرایط به چه صورتی هست. آیا بعد از گذشت سال‌ها منابع آموزشی کافی برای کسانی که تازه پا به این محیط می‌ذارن فراهم هست و یا اینکه کمکی در این زمینه از دست من بر میاد. چند وقت پیش از سر کنجکاوی شروع به یادگیری فلاتر کردم و توی یوتیوب The Boring Flutter Development Show  رو پیدا کردم که به نظرم روش جالبی برای یادگیری یه پلتفرم جدید بود و بر خلاف اسمش (شوی کسالت آور) از شو‌های دیگه و یا نوشته‌های طولانی خیلی هم جذاب‌تر بود. محیط صمیمی و اشتباه‌های بعضاً خنده‌داری که چند تا برنامه‌نویس نرد به وجود آورده بودن باعث شده بود که حتی آدم بی‌اعصابی مثل من هم بدون اینکه گذر زمان رو متوجه بشه تا آخرشو نگاه کنه. همون موقع بود که فکر کردم چنانچه مثل قبل مشکل کمبود منابع آموزشی پابرجا باشه شاید راه‌اندازی چیزی شبیه به این برنامه برای بعضی مفید باشه. در غیر اینصورت که من با خیال راحت‌تری به غار خودم توی آخرین نقطه‌ی دنیا برگردم و به ادامه اکتشافات فلسفی بپردازم.</description>
                <category>kucheh</category>
                <author>kucheh</author>
                <pubDate>Mon, 24 Aug 2020 16:24:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما در میانه جنگ عاشق شدیم</title>
                <link>https://virgool.io/@kucheh/%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-tokgybhlvsrn</link>
                <description>دوشنبه بود، اولین روز کاری از هفته‌ای معمولی و کسالت‌بار در دوران کرونا. چند ماهی از آغاز قرنطینه ها می‌گذشت. بعد از مدت‌ها دست و پا زدن کم‌کم شرایط رو پذیرفته بودم و سعی میکردم خودم رو باهاش وفق بدم. مثلاً برای اینکه صبح‌ها انگیزه‌ای برای بیدار شدن داشته باشم کمی زودتر بلند می‌شدم و قبل از شروع کار مدتی تو جزیره‌ی کنار خونه قدم می‌زدم در حالی که به پادکست مورد علاقه ام گوش می‌دادم. اینطوری کمتر احساس تنهایی میکردم. انگار که دارم با یه دوست خوب گپ می‌زنم. اپیزود پادکستی که داشتم اون روز گوش می‌دادم چند دقیقه زودتر از اینکه به خونه برسم تموم شد. از فرصت باقی مونده استفاده کردم که کانالی رو که تازه پیدا کرده بودم یه محک بزنم. اپیزودی که اتفاقی انتخاب کرده بودم در مورد موسیقی و هنر افغانستان بود. اتفاقا چند شب پیش خبری شنیده بودم از مذاکرات صلح اونجا و اینکه برای این مذاکرات مجبور شده بودن چند زندانی خطرناک طالبان رو آزاد کنند. اینکه چقدر مردم از این اتفاق ناراحت بودن چرا که اونا کسایی بودن که باعث کشته شدن عزیزاشون شده بودن. اینکه فرانسه از دولت خواسته بود که کسانی رو که باعث کشته شدن فرانسوی‌ها شده بودن آزاد نکنند.تنها چند دقیقه از پادکست گذشته بود که راه برگشت طولانی‌تری رو انتخاب کردم تا بتونم بیشتر گوش کنم.توی پیاده رو، یک مرد جوون همراه کالسکه بچه‌اش داشت از یه روز آفتابی زیبا لذت می‌برد و توی گوش من داشت زمزمه می‌شد:ما در میانه جنگ عاشق شدیم.میان دو کارزارمیان دو بمباراندخترکی نوجوان که هماهنگی پولیور قرمز رنگ‌اش با جوراب‌های راه‌ راه قرمز و صورتی چشم نواز بود از کنارم رد شد و توی گوش من داشت زمزمه می‌شد:به هم رسیدیمچون دیدار دوباره‌ی آدمی با خاکدر هم تنیدیمچون تار و پود یک پیراهنپرنده به آسمانغزالان به دشتپلنگان به کوهو من به تو تعلق دارماماآیا گلوله‌ها اجازه لبخند می‌دهند؟گلوله‌ها اجازه بوسه می‌دهند؟هنگام گذر از خیابون متوجه شدم ماشینی، قبل از رسیدن من به خط عابر توقف کرده تا من رد بشم و بعد اون به راهش ادامه بده چرا که اینجا حق تقدم با عابر پیادست و توی گوش من داشت زمزمه می‌شد:ما در میانه جنگ عاشق شدیمبین دو نیم نگاهبین دو اخمبین دو دستور تیربارانما را در مرز دو سرزمین دفن کنید#الیاس_علوی #رادیو_دیو</description>
                <category>kucheh</category>
                <author>kucheh</author>
                <pubDate>Wed, 19 Aug 2020 14:19:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Lean In: Women, Work, and the Will to Lead</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/lean-in-women-work-and-the-will-to-lead-rqicylx65yfd</link>
                <description>زنان به پیش نام کتابی از شریل سندبرگ، مدیر ارشد عملیات فیس‌بوک است. یکی از پرفروشترین کتاب‌های سال ۲۰۱۳ و ترجمه شده به بسیاری از زبان‌ها. محبوب ولی دارای منتقدین فراوان.نام شریل در سال ۲۰۱۲ به عنوان یکی از صد زن تاثیرگذار در دنیا ثبت شد. اولین خانم در هیئت مدیره فیسبوک و بنیانگذار خیریه Lean In در سال ۲۰۱۹ یکی از ثروتمندترین زنان دنیا شناخته شد.این کتاب با عنوان‌های مختلف به فارسی ترجمه شده که از جملهٔ آن‌ها می‌توان به زنان به پیش، پیش بروید، تغییر مسیر و پا به میدان گذارید اشاره کرد.همینطور که از اسم کتاب پیداست محور داستان موضوع موقعیت زنان در محیط کار هست. یکی از چالش‌های دنیای امروز که حتی در جوامع توسعه‌یافته هم هنوز پاسخی برای اون پیدا نشده.در سال ۲۰۱۰ شریل در یک سخنرانی تد در مورد اینکه چطور زنان ناخواسته خودشون باعث عقب افتادن از مردان در محیط کاری می‌شوند اجرا داشت. ویدیو این سخنرانی بیشتر از شش میلیون بار در یوتیوپ دیده شد و باعث تشویق زنان زیادی در سرتاسر جهان شد تا جسارت بیشتر به خرج داده، با چالش‌های پیش رو مقابله کنند و به دنبال اهداف و رویاهای خودشون برن.این کتاب با دنبال کردن همون موضوع و اضافه کردن تجربه‌های شخصی و تحقیقات و مطالعات در این زمینه به دنبال یافتن جوابی‌ست برای شکوفایی استعدادهای نهفته زنان و استفاده حداکثری از پتانسیل پنهان اونها. شریل با ارائه رهنمودهای عملی سعی در تشویق زنان برای رسیدن به موفقیت و موقعیت اجتماعی رضایت‌بخش و نشان دادن تاثیر مثبت این موفقیت نه تنها برای زنان بلکه برای مردان، خانواده و جامعه دارد.دو سال پیش این کتاب رو خوندم و از اونجایی که خودم هم به عنوان یک خانم در صنعت آی تی مشغول هستم، از خوندن اون بسیار لذت بردم. چرا که همیشه برام جای خالی خانم‌ها (مخصوصا با تخصص بالا) تو همه‌ی شرکت‌هایی که مشغول بودم ملموس بود. اون زمان کتاب رو به دوستان معرفی میکردم اما بعد از شنیدن اتهاماتی که به فیسبوک و بالاخص خانم سندبرگ در زمینه سواستفاده از حریم خصوصی کاربران مطرح شد در مورد اینکه آیا هنوز هم طرفدار ایشون و کتابشون هستم شک کردم.امروز بعد از دو سال در حال مرور کتاب‌هایی بودم که خوندم. چشمم به این کتاب افتاد و فکر کردم شاید دوست داشته باشم در موردش صحبت کنم. برخلاف گذشته، از دسته‌ی طرفداران نویسنده خارج شده‌ام، مخالف و منتقد سیاست‌های فیسبوک ( و خیلی دیگه از شرکت‌های به اصطلاح غول دنیای فن‍اوری و اطلاعات) هستم. ولی هنوز اعتقاد دارم که چنانچه خواندن این کتاب بتونه باعث تشویق زنان برای پیدا کردن پتانسیل های نهفته درونشون بشه، ارزشمند هست.منتقدین این کتاب معتقدند که این اثر یک فمینیست دروغین (Faux Feminist) است که از شریل به عنوان یک آیتم تبلیغاتی برای شرکتی که اتفاقا محیط کاری بسیار نابرابر برای خانم‌ها هست استفاده شده. علاوه بر اینکه محتوای کتاب شعار گونه و غیر واقع گرایانه برای قشر متوسط و ضعیف تر جامعه و همینطور اقلیت‌های نژادی است. به عنوان مثال نظر میشل اوباما در مورد کتاب:Leaning in does not always work!به این معنی که رویا پروری و تلاش بی انتها برای رسیدن به چیزی که جامعه امروز به ما به عنوان موفقیت دیکته کرده پاسخ قطعی برای مشکلات نیست.نظر شما در این مورد چیست؟ آیا کتاب رو قبلاً مطالعه کرده‌اید؟ و یا تمایلی به مطالعه آن دارید؟ تعریف و راه حل رسیدن به موفقیت برای شما چیست؟</description>
                <category>kucheh</category>
                <author>kucheh</author>
                <pubDate>Thu, 13 Aug 2020 13:53:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج سالگی عمر سفر</title>
                <link>https://virgool.io/@kucheh/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1-nybz1h2iijfe</link>
                <description>هفته‌ای که گذشت پنجمین سالگرد کوچ ما از دیار آشنا بود. رها کردن آشیانه‌ای که با عشق و تلاش طی سال‌ها ساخته بودیم توی سرزمینی که قرن‌ها قبل پدربزرگ و مادربزرگ (به دلخواه یا به جبر زمانه؟!) به اونجا کوچ کرده، آشیانه ساختن و فرزند‌هاشون برای نسل‌ها گذران عمر کرده بودن و اونجا رو وطن نامیده بودن.سال‌هایی که گذشت را مرور می‌کنم. کلمات مثل گداخته‌های آتش‌فشان از مغزم فوران می‌کنه. شاید بخاطر تنهایی اجباری و نیاز به هم‌صحبتی این روزهاست، یا اینکه در خلوت اجباری، مجالی برای شکوفایی پیدا کرده‌اند. ولی مغز شکاک من با اما و اگرهای همیشگی راهشون رو سد می‌کند. «بایستید! شما به اندازه‌ی کافی خوب نیستید. مکتوب شدنتان حکم ماندگاری ابدیست، شاید فردا از جاری شدن پشیمان شدید. شاید در مسیر جاری شدن گل تازه شکفته‌ای را به بکشید یا آشیانه‌ی دو مگس عاشق را ویران کنید.»کلمات اما گوش شنوای این حرف‌ها را ندارند. راهشان را به ویرگول پیدا می‌کنند و به چشمان خسته و کسل شده‌ی تو. اگر با مغز شکاک من موافقی، همین الان این صفحه رو ببند و از این به بعد اسم من رو دیدی به سرعت سکرول کن به مطلب بعدی. اما اگر موافق نیستی به من بگو چه نوع گفتگویی برات جالبه؟! کتاب، سفر، دنیای کامپیوتر و برنامه نویسی و تکنولوژی، تجربه‌ی مهاجرت زندگی و کار به عنوان یک خانم رنگین پوست تو جامعه غرب. داستان زندگی من، یا هر موضوع دیگه‌ای که دوست داری.پی نوشت: واژه‌ی مناسب فارسی برای جایگزینی با اسکرول کردن (scrolling) چیست؟!</description>
                <category>kucheh</category>
                <author>kucheh</author>
                <pubDate>Tue, 11 Aug 2020 17:24:22 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>