<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های IRIلیلاMON</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@l.moniri72</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:56:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>IRIلیلاMON</title>
            <link>https://virgool.io/@l.moniri72</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چطور برندمون رو در توییتر سرشناس کنیم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@l.moniri72/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-qu6dbynxvhlw</link>
                <description>راستش دیگه توییتر مثل گذشته، فقط مکان حضور آدم‌ها و اظهار نظرهای شخصی نیست و سیاستمدارها و اشخاص مذهبی و برندهای مختلف هم توش حضور دارن و بیانیه می‌دن، فتوا صادر می‌کنن یا از خودشون صحبت می‌کنن.اما برای یه برند صحبت از خودش اونم توی توییتر یکم عجیبه و بخاطر فضای توییتر قطعا خلاف فضای اینستاگرام، مورد نقد قرار می‌گیره. پس برند ما چطوری و برای چی باید توی توییتر حضور داشته باشه؟!جواب توی خود سواله؛ حضور داشتن. توییتر جایی‌ست که همه دارن اعلام حضور می‌کنن و می‌گن ما در جریانیم. ما در جریان تمام اتفاقات دنیا و کشور خودمون و حتی حوزه تخصصی خودمون هستیم. قرار نیست بیایم یه مقاله رو خلاصه کنیم و بذاریم و بریم. می‌خوایم ببینیم در دنیا چه خبره و برند ما برای این موضوع چه کاری می‌تونه انجام بده یا حتی چه نظری داره؟برای شروع بهتره حضور داشته باشیم. اکانتتون رو که ساختید مدتی در توییتر گشت بزنید؛ ببینید از چه چیزهایی صحبت می‌شه و بعد برید سراغ کلمات کلیدی مربوط به برند خودتون. اگر برند آرایشی هستید، درباره مراقبت و زیبایی سرچ کنید؛ اگر یک شرکت فناوری اطلاعات هستید، درباره داده ها و پیشرفت‌های فناوری جست‌وجو کنید و همینطور ادامه بدید تا نگاه کلی به موضوع خودتون دستتون بیاد.قدم بعدی انتخاب زبان و لحنه. شما چه نوع برندی هستید و برندتون قراره یادآور چه چیزی باشه؟ توی توییتر طنز خیلی کمک کننده‌ست اما آیا برند شما کشش طنز در توییتر رو داره؟ شما چقدر اجازه دارید با مخاطبانتون صمیمی باشید؟ قراره درباره چه چیزهایی اظهار نظر کنید؟ محدودیتی براتون وجود نداره؟ برند شما آزاده در عرصه‌های مختلف و پر از آزادی نظر بده و واکنش نشون بده؟همین دو قدم به شما کمک می‌کنه حضورتون رو شروع کنید. اولش لازم نیست حرفی بزنید یا توییت بذارید. صرفا چند واکنش مربوط و درست می‌تونه کمک کنه که دیده بشید؛ بعد از اون تازه به دستتون میاد که چجوری باید توی توییتر فعالیت کنید. قراره طناز باشید، معرف محصول باشید یا نه یک نکته علمی بگید.همین قدم‌ها در طی ۶ ماه شما رو به یه کاربر موثر در توییتر تبدیل می‌کنه و اگه در این زمینه کمکی از من بر میاد، خوشحال می‌شم که همراهتون باشم:)</description>
                <category>IRIلیلاMON</category>
                <author>IRIلیلاMON</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 19:01:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقا یه دنده ما رو ذلیل کرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@l.moniri72/%D8%A2%D9%82%D8%A7-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%B0%D9%84%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-lxkx9kuqvjxb</link>
                <description>یادمه مشهدی عباد بهترین و قابل اعتمادترین راننده‌ای بود که تو فامیل می‌شناختیم. بابام همیشه ما رو می‌سپرد بهش تا ببردمون اردبیل. یه پیکان کرم رنگ داشت و همیشه هم بهش می‌رسید. من از ماشینش چی یادمه؟ این که سر راه مامانم هوس می‌کرد به مادرشوهر دختر همسایه‌مون که توی شمال خونه داشتن، سر بزنه و من همیشه اینطوری مواجه می‌شدم که خواب بودم تو ماشین و پا می‌شدم می‌دیدم تنهام و نم نم بارون داره می‌ریزه رو شیشه.خلاصه عشق به ماشین من گره خورده بود به مشهدی عباد وگرنه بابا اصلا رانندگی نمی‌کرد. عشق به ماشین رو گفتم؛ ولی توانایی در جهت یابی مونده. یه بار داشتیم می‌رفتیم بهشت زهرا راننده یه آقای جوونی بود گفت: از کجا برم؟ سه تا خروجی سر راه بود؛ اولی و سومی می‌خورد به بهشت زهرا. من گفتم: از دومی برو. اونقدری پرت که نزدیک فرودگاه امام بودیم، فهمیدیم اشتباه رفتیم؛ بنده خدا دور زد.چد سالی از این ماجراها گذشت که من تصمیم گرفتم گواهینامه بگیرم به عشق رانندگی تو بارون و برف پاک کن زدن. اونم من که فقط نشسته بودم تو پراید خاموش دامادمون و خاله بازی کرده بودم. اول که جا نمی‌شدم تو ماشین آموزشگاه، بعدم پاهام از کلاج و ترمز و گاز بزرگتر بود. خلاصه یه بار تو‌ آموزش، اومدم دور بزنم؛ یهو وسط دور زدن فرمونو ول کردم. داشتیم می‌رفتیم رو یه آقاهه که مربی ترمز کرد و با ترس و تعجب نگاه کرد. منم قهقهه داشتم می‌زدم از استرس انشالله. خلاصه رسید نوبت امتحان که افسر اول گفت: چرا جلوی شیر آتش نشانی پارک کردی؟ چرا یه موتور بین تو و جدول فاصله‌ست؟ ردمون کرد. افسر دوم گفت: اجازه نمی‌گیری؛ ولی توی پرونده نوشت: دنده.قشنگ‌ترین امتحانم روز سوم بود در صفی از آدم‌هایی که پروپرانول خوردن، رفتم با اعتماد به نفس وایسادم و سوار شدم. مربی می‌گفت: گاز بده. من می‌گفتم: دارم می‌دم؛ نمیره. خلاصه به زور توی یه کوچه پارک کردم. افسر گفت: فهمیدی چی شد؟ گفتم: آره به جای گاز، ترمز می‌کردم. اینقدر گواهینامه گرفتنم طول کشید که یکی از همکارام اومد گفت: میگن یه ماهی قرمزه تونسته گواهینامه بگیره:/ سری چهارم سفره ام البنین و کمک به خیریه و همه اینا باعث شد که قبول شم. افسرم گفت: یه پرشیا بگیر که جا شی. اینم بگم که اومدم دنده عقب بگیرم، دستم رو به جای پشت صندلی، گذاشتم پشت افسر!آقا ما گواهینامه گرفتیم و دو سال گذشت. اومدم ماشین برونم. دو سه بار سوار شدم در حد دور زدن بعد خوشم اومد خریدها ر‌و من می‌رفتم. سر هر دور زدنی، ماشین اینور و اونور می‌شد و من کوبیده می‌شدم تو شیشه ولی خب چون کسی غیر خدا ندیده بود، اوکی بود. یه روز نزدیک خونه‌مون اومدم بپیچم تو یه کوچه که محاسباتم اشتباه در اومد؛ رفتم رو جدول. از ترس اینکه وای ماشین خراب شد و الان چی کار کنم، جیغ می‌زدم و کوبیده می‌شدم تو شیشه و سقف و بعد از اینکه کوبیدم به دوتا ماشین تو پارک، بالاخره جای ترمز رو پیدا کردم.همسایه‌ها از شیشه هر انگی بود به ما چسبودن و واقعا هم نمی‌شد کاریش کرد؛ چون اون فضاحت واقعا کار دست یه آدم سر عقل نبود. اون ماجرا گذشت؛ ما خسارت‌ها رو دادیم و دیگه پشت فرمون ننشستیم که بقیه آروم شن وگرنه ته دلم فقط عکس ویرایش شده خودم رو روی لباس شوماخر می‌دیدم. تا اینکه رسیدیم شمال و ماشین ما افتاد تو گل. من فقط می‌دونستم یه چیزی باید گذاشت پشت چرخ‌ها و چون دو نفر بودیم و کسی نبود، مجبور شدم بشینم پشت فرمون و باز اشتباه همیشگی؛ ترمز به جای گاز.تصور کن داری ترمز می‌گیری، قیافه یه آدم خشمگین جلوته و داری جیغم می‌زنی که چرا بلد نیستی؟ تا اینکه یه آقایی رسید و نشست تو ماشین و ما تا می‌تونستیم هل دادیم تا ماشین از گل در اومد. من اونجا فهمیدم: از رانندگی فقط هل دادن بلدم؛ پس اگه هر جایی یهو به رانندگی‌تون توهینی شد، من یکی همه ناسزاهای ناروا رو خریدارم. واقعا هرکسی رو بهر کاری ساختن.</description>
                <category>IRIلیلاMON</category>
                <author>IRIلیلاMON</author>
                <pubDate>Wed, 12 Nov 2025 20:35:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۲ساله که آقا شیطونه بیداره!</title>
                <link>https://virgool.io/@l.moniri72/%DB%B2%DB%B2%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-a7mbkchljxdu</link>
                <description>بله. سال ۲۰۲۲ هم شروع شد. ولی نمی‌دونم چرا از سال ۲۰۰۰ که همه اصرار داشتن اتفاقات خاصی میفته و نیفتاد تا الان مدام داریم به سمت حال بد خم می‌شیم!یکی نیست بگه چرا آمار اختلالات روانی رفته بالا؟ چرا همه در give upترین حالت ممکن دارن به سر می‌برن در حالی که در پروفایلشون چیز دیگه‌ای نوشتن؟ و چرا اصلا یک دختر باید خودش باشه؟!نکنه این که داریم به هم اصرار می‌کنیم از تنهایی لذت ببر، ما رو تنهاتر کنه؟ نکنه به کسی که هنوز پرواز بلد نیست، بگیم بپر و نکنه با پرسیدن حال کسی، حالشو بدتر کنیم.خدا می‌دونه تو این ۲۲ سال که از ۲۰۰۰ می‌گذره، چقدر اطلاعات جمع کردیم! چقدر دنبال پیشرفت بودیم و چقدر تلاش کردیم! شاید ۲۰۲۲ فرصتی باشه برای رها کردن این همه نگرانی، ترس از دست دادن و استرس. شاید بشه ۲۰۲۲ رو‌ بدون ماسک نفس کشید، بدون دغدغه مهاجرت تلاش کرد، بدون اضطراب آینده کار کرد و بدون تپش شدید قلب، استراحت کرد.چیزی که می‌دونم در حال حاضر اینه که جایی که دره هست، یه کوه هم اطرافش وجود داره! و امیدوارم ۲۰۲۲ واسه کل جهان اون کوه باشه!Happy new year;)</description>
                <category>IRIلیلاMON</category>
                <author>IRIلیلاMON</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 03:39:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا همیشه می‌خوام از شنبه شروع کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@l.moniri72/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%86%D9%85-xc6tiroz77rl</link>
                <description>چیزی که مدت‌ها دارم راجع بهش تحقیق می‌کنم و می‌خونم اینه که چرا همیشه دوست دارم کارهامو به یه وقت دیگه موکول کنم. این موضوع خیلی به چشم نمی‌اومد تا زمانی که می‌خواستم پایان نامه بنویسم. خب من پروپزال رو تحویل داده بودم؛ اما باید تحقیق و بررسی رو با روش خاصی شروع می‌کردم که یکم متفاوت باشه. چرا باید متفاوت باشه؟ نمی‌دونم. این باید رو خودم برای خودم گذاشتم. میل به متفاوت بودن یا این که بخوام فلک را سقف بشکافم و طرحی نو در اندازم، تقریبا به همه ابعاد زندگیم سرک می‌کشید.اندیشه بی نقص بودن من باعث شد تحویل پایان نامه یک ترم بیشتر طول بکشه. بدون این که من ندونم چی میخوام بگم، ندونم از چه روشی استفاده می‌کنم، ندونم چجوری ارائه بدم و ندونم چجوری نتیجه گیری کنم. من شروع کردم به خوندن حدود 200 کتاب و مقاله به زبان‌های فارسی و غیره. در صورتی که بعد از دفاعم متوجه شدم یک چهارم این مقدار کافی بوده.زمان تحویل پایان نامه رو بیخود عقب می‌انداختم که بتونم بیشتر بخونم؛ولی روز که شروع می‌شد، به خودم می‌گفتم: چه فایده که قرار نیست پایان نامه خفنی بشه؟! پس وقتمو با تماشای فیلم یا گشت و گذار با دوستام می‌گذروندم. مسأله دیگه این بود که حتی موقع تفریح به فکر پایان نامه‌م بودم. انگار که بچه‌م تو خونه جامونده باشه.چند روز پیش یه تستی رو به اسم تست اهمال کاری دیدم. همینطوری انجامش دادم و متوجه شدم واقعا به اهمال کاری مبتلا هستم. راستش این موضوع رو کم و بیش می‌دونستم؛ ولی با خوندن تفسیر تست متوجه شدم که بحث اصلی کمال گرایی افراطی منه. این نوع کمال گرایی اینقدر بار آدمو سنگین می‌کنه که نمی‌ذاره حرکت کنی. به جای این که کمک کنه پیشرفت کنی، نمی‌ذاره ادامه بدی.طبق مطالعاتی که داشتم، حتما کمال گرایی قابل درمانه و من تمام سعیم اینه درمانش کنم. چون توی تحصیل و شغل و حتی زندگی مشترک اثر مستقیم می‌ذاره. فکر کن به خاطر یه ایراد کوچیک یا یه اشتباه غیر عمدی، همه چیزو بی خیال بشی!</description>
                <category>IRIلیلاMON</category>
                <author>IRIلیلاMON</author>
                <pubDate>Mon, 11 Oct 2021 16:54:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افغانستان؛ پشت نیمکت، بغل دستی من</title>
                <link>https://virgool.io/@l.moniri72/%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%A9%D8%AA-%D8%A8%D8%BA%D9%84-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%86-o1zpkgexqv3e</link>
                <description>یادمه زهرا بود اسمش مثل مهتاب سفید... دوم راهنمایی همکلاسیم بود. کنار من می‌نشست. باهوش، جسور و احساساتی بود.یکی از بچه‌های کلاس، مدام زهرا رو دست می‌انداخت، مدام تحقیرش می‌کرد، مدام باهاش بحث می‌کرد و... .قشنگ یادمه یه روز بهش گفت: اگه تو نبودی، الان یکی که ایرانی بود جات داشت درس می‌خوند. تو جای یکی دیگه رو گرفتی‌. پس حق نداری جواب منو بدی.این کلمه‌ها عین توپ‌های شلیک شده از طرف یه میدون جنگ، روی نیمکت ما فرود می‌اومد.با خودم فکر کردم: زهرا حالا یه ایرانی‌ بود اگه سال‌ها پیش یکی هوس نمی‌کرد افغانستان رو ببخشه!و همینطور به آدم‌هایی فکر کردم که زندگیشون رو گذاشتن رو دوششون و از وطن‌هاشون رفتن. به کجا؟ معلومه. جایی که یه زمانی همش یکی بوده‌.حالا بغل دستی ایران که شاید خیلی‌ از بچه‌های کلاس دنیا هم باهاش مشکل داشته باشن، پر از زخم و پر از درد، پشت نیمکت نشسته. شیشه‌ای اگه بشکنه سر دوتاشون زخمی می‌شه.آره. شاید این بغل دستی مظلوم ایرانی تو خیلی چیزها حالش خراب‌تر از زهرا باشه. شاید اصلا امیدی که زهرا تو دلشه، تو دل اون نباشه؛ ولی این بغل دستی عزیزه و این دوستی با پرخاشگری‌های بقیه همکلاسی‌ها خراب نمی‌شه.ای کاش این بار که زنگ می‌خوره، همه دور هم نشسته باشیم با همکلاسی‌هامون و معلم جغرافی وقتی داره اسم کشورهای دنیا و پایتخت‌هاشون رو می‌گه، یه کشور رو بگه بدون پایتخت که هرچی عالم می‌کشه، از همین تخت‌های حکمرانیه!</description>
                <category>IRIلیلاMON</category>
                <author>IRIلیلاMON</author>
                <pubDate>Sun, 15 Aug 2021 02:36:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میلیون‌ها زندگی در سطل زباله پیدا شد.</title>
                <link>https://virgool.io/@l.moniri72/%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B7%D9%84-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D8%B4%D8%AF-vilgfhamdde8</link>
                <description>تصور کنید سال‌ها بعد سرورهای انبوه شبکه‌های اجتماعی در اعماق اقیانوس‌ها پیدا شود. در آن دوره حتما همه روی یخچال‌های طبیعی آب شده، به صورت شناور زندگی می‌کنند. چیزهایی که پیدا می‌کنند یک مشت آدم‌های الکی‌ هستند. خنده‌های مصنوعی، گریه‌های نمایشی، اخبار ساختگی و زندگی‌های سطحی.اغلبشان در معرفی خود جز نام و سن، از علایقی گفته‌اند که یا به آن‌ها توسط یک نفر یا جامعه تحمیل شده یا به آن نرسیده‌اند یا رسیدند و پشیمان شده‌اند. بیشترشان به هر طریقی نوشته‌اند جان فدای یار می‌کنند در حالی که در نگاه خوش بینانه ۷۰درصد جدا و بی خبر از هم رخت از جهان بسته‌اند.روزها و شب‌ها با تمام اتفاقات مثبت و منفی خودمان را در جایی معرفی می‌کنیم که جای واقعی ما نیست. هر آنچه به ما رسیده یا تلاش کردیم برسد را با دیگران به اشتراک گذاشته‌ایم.دیدن آن قیافه‌ها که باز معلوم نیست بشر باشند یا نه، بعد از دیدن اطلاعاتمان حیرت انگیز است. پس نام ما و ماه تولدمان برای آنها که روی یخچال‌هایی که ما آبشان کردیم،در کشتی زندگی می‌کنند،  مثل مطالعه کردن لغتنامه تاریخی است. آنچه مهم است به زبان آوردن تجربه است.یک استعاره کوچک: من از این مسیر رفتم و در چاله افتادم. نوشتن یک درس از زندگی برای معرفی خودمان به دیگران، اول از همه ما را با خودمان آشنا می‌کند. اینکه یک درس بزرگ از زندگی‌ام برای معرفی خود دارم یا نه. دوم اینکه اطلاعات ما دیگر مثل یک لغتنامه نیست. مثل یک دفتر اطلاعاتی و کشف رازهای بزرگ است.به هر حال کسانی آتش را کشف کردند و راه ما روشن شد. ما هم راه آدم‌های دیگر را روشن کنیم.</description>
                <category>IRIلیلاMON</category>
                <author>IRIلیلاMON</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jul 2021 11:18:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من در برخورد با دست کجی!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%AC%DB%8C-hewgze5x8yca</link>
                <description>دوستی داشتم که بدون داشتن نیاز مالی یا هیچ مشکل فاحشی در زندگیش، از کیف دیگران دزدی می‌کرد. این کار رو خیلی عادی انجام می‌داد و ما بعد از اینکه متوجه کارهاش شدیم، شروع کردیم به گوشه و کنایه زدن. یادمه وقتی برای یکی از همکلاسی‌ها کادو خریده بود، یکی گفت: معلوم نیست با پول کی اینو خریده؟ و منم گفتم: ارزش این کادو اندازه پول‌هایی هست که از کیفت برداشته؛پس مشکلی نیست.بابت همه اون حرف‌ها و کارها متأسفم. چندروز پیش مقاله‌ای خواندم که نوشته بود: کلپتومانیا یا همون جنون دزدی یک اختلال روانیه. آدم‌هایی که بدون داشتن نیاز مالی و فقط برای فرار از شدت استرسی که در درونشون دارن و به این دلیل که نمی‌تونن واکنش‌هاشون رو کنترل و مدیریت کنن، مبتلا به اختلال کنترل تکانه هستند. اختلال کنترل عملکرد تکانه‌ای خیل در اطراف ما وجود داره و ممکنه بسیاری از دوستانمون در معرضش باشن. چیزی مکه خیلی مهمه، نحوه برخورد ما و قضاوت‌هامونه. من در 20 سالگی به این درک نرسیده بودم که ممکنه این دست کجی غیرقابل کنترل و ناشی از یک اختلال روانی باشه. به همین دلیل خیلی راحت قضاوت کردم، ترسیدم، تهمت زدم و از دوستم فاصله گرفتم.گاهی وقت‌ها آگاهی حس بی نظیری به آدم می‌ده که هیچ چیز دیگه‌ای اون حس رو ایجاد نمی‌کنه. اختلال کنترل تکانه انواع مختلفی داره که عبارتند از: جنون دزدی، قمار بیمارگونه، جنون آتش افروزی، اختلال نافرمانی و اختلال انفجاری متناوب که برای توضیحات جزئی‌تر و دقیق‌ترش می‌تونید این مقاله رو در سیمیاروم بخونید و از مشاوران متخصصش برای درمان کمک بگیرید.</description>
                <category>IRIلیلاMON</category>
                <author>IRIلیلاMON</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jul 2021 13:44:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>