<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Leyla.toodeli</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@l.toodeli</link>
        <description>بیخیال</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 10:00:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/358564/avatar/NAVwkI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Leyla.toodeli</title>
            <link>https://virgool.io/@l.toodeli</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قمارِ آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@l.toodeli/%D9%82%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-gizychptx3xd</link>
                <description>مثل پرنده‌ ای که بال‌ هایش را قیچی کرده باشند،زیر آسمانی که انگار از خاکستر بافته شده بود، کز کرده بود.تنهای تنها، مست، نه از شراب،که از وزن غمی که استخوان‌ هایش را خرد می‌کرد.چشم‌ هایش، دو کاسه‌ی پر از اشک و شب،به ماشین‌ های زیر پایش خیره مانده بود نور چراغ‌ هایشان ، مثل تیغ‌ هایی کهپوست تاریکی را می‌دریدند جولان میدادن.ماشین‌ها، این جانوران آهنیبا نفس‌های دودآلودشان زیر پل می‌خزیدند،غرش‌کنان، بی‌اعتنا به او که روی لبه‌ی باریک پل،میان بودن و نبودن، رقص مرگ می‌کرد.پریدن یا نپریدن؟مثل خنجری از جنس یأس، مغزش را می‌شکافت.مرگ، آن پایین، با لبخندی فریبنده منتظر بود، بدون درد، بدون تنهایی.اما زندگی؟ زندگی، جنگ بودبا ریه‌های زخمی، با شب‌هایی که کابوس در آن‌ها لانه می‌کرد و روزهایی که آینه به او چهره‌ی غریبه‌ای را نشان می‌داد. زندگی، زجر بود، زجر.#لیلیسلام عزیزان، قابل قبول نیست این نوشته بعد از 4 سال میدونم در حال و هوای خوبی نیستم امیدوارم بازم بتونم براتون بنویسم حال خوب مهمون دلتون فعلا ♥️</description>
                <category>Leyla.toodeli</category>
                <author>Leyla.toodeli</author>
                <pubDate>Fri, 30 May 2025 04:26:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغوش:)</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-nkxq76ocmgxu</link>
                <description>روز در بند و شبش، بیداری خود در کُنج و دلش، آزادیچشم در ره و ماهش به در بی تابی جان بر کف و غم ز رخِ بیماری آغوش بیابی و ندانی که کجایی آرام نمانی و بخواهی که قراری ای زلف سیه، بخت مرا  دانی، گله داری ؟ معشوق سپید روی جانانِ سیه رو ز چه خواهی؟سلام بچه ها امیدوارم که حالتون خوب باشه:)حسابی دلم تنگ شده بود خیلی وقته نبودماینجا توی وبلاگم حس خوبی دارم خیلی کوتاه تونستم طلسم ننوشتن و بشکنمبازم دارم تلاش خودم و میکنم واقعاً نمی‌دونم چرا اون حسی رو که می‌خوام رو خیلی وقته نمیتونم به نمایش بذارم براتون و جدا دارم سعی می‌کنم که درستش کنم ولی خب زمان می‌بره مثل همیشه آرزوی حال خوب دارم براتون???  </description>
                <category>Leyla.toodeli</category>
                <author>Leyla.toodeli</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jun 2022 03:08:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همین حوالی:)!</title>
                <link>https://virgool.io/@l.toodeli/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-pbuug68qkymw</link>
                <description>- - - - - - - - - - - - - - - -｢??｣درست‌در‌همین‌حوالی، درهمین‌کوچه‌خیابانِ‌درهم‌پیچیده،درهمین‌میان‌بُرِخاکی، لحظاتی‌ازگذشته‌رابه‌یاد‌آوردم؛انعکاسی‌از‌سال‌های‌قبلِ‌خودپیش‌ِ‌چشم‌هایم جان‌گرفتدویدن‌خون‌دررگ‌هایم‌حس‌می‌شد زیر‌لب‌جویده‌جویده‌نام‌ِ‌خود‌را تکرار‌کردم! تصویر‌مقابلم‌چون‌آیینه‌ای ازنیمهٔ‌دیگرِ‌وجودم‌بودهمان‌نیمهٔ‌نهفته‌زِ‌حقایقهمان‌که‌با‌مکافات‌دربندبندِ‌تنم‌زنجیرش‌کردمهمان‌که‌در‌کُـنجِ‌قلبم‌بر‌درِدریچهٔ‌تنگِ‌فراموشی‌،قفل‌‌گشته استدرهمان‌نقطه‌که‌بهاری‌نیستگلی‌نیست‌جوانه‌ای‌نیستهیاهویی‌برای‌حیات‌نیست‌و تاریکی‌است‌‌و‌تاریکی‌.ازدیدگانم‌نفرت‌چکه‌می‌کندنیمهٔ‌دیگرم‌تمسخرانه‌می‌خندد مقابلم‌می‌ایستدومی‌گوید‌:بیهوده‌به‌نگاهت‌سرمهٔ‌نفرت‌می‌کشیجوهرهٔ‌جانت‌همچون‌،پنجهٔ‌فشردهٔ آفتاب‌روشنایی‌می‌بخشدچه‌کس‌به‌تونفرت‌آموخته‌‌است؟آیا‌همان‌ها‌که‌همچون‌خوشه‌انگوری‌قلبت‌را فشرده‌اند‌راه‌را‌برایت‌هموار‌کرده‌اند؟سکوتی‌ترحم‌انگیز‌‌همچون‌پرده‌ای‌بین‌مان را پر کرده استزمزمه‌حیرت‌از‌‌دور‌به‌گوش‌می‌رسدعاجزانه‌زخودشکایت‌می‌کنمکه‌چراهرکس‌به‌طریقی‌فریبم‌داده؟!ازعشق‌تانفرت‌فاصله‌ای‌نیست‌زمین‌سراسردرد‌استآیینه‌شفاف‌و زلال‌وجهه‌ام‌اندوه‌غلیظی‌ستکه‌بر‌چهره‌ا‌م‌نقش‌بسته‌استدستهایم‌‌همچون‌شاخه‌هایی‌طَردِوصله‌‌شده‌‌آویزان‌تنم‌شده‌اندوپاها‌یم‌در‌جهانی‌که‌درآن‌عشق،‌حیله و نیرنگ استبه‌دنبالِ‌نقطهٔ‌امنی‌می‌گردد‌.وامامن...در‌‌گدازه‌سرد‌تمام‌دوستت‌دارم‌ها‌خاکستر‌شده‌ام!ودیگر‌به‌گذشته‌‌فکر‌نمی‌کنم!بلکه‌به‌آنچه‌روی‌داده‌بود‌و‌رخ‌میداد می‌اندیشیدم:)!امیدوارم ‌که‌خوشتون بیاد‌ولذت‌ببرید‌!:)ـ- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - ｢??｣</description>
                <category>Leyla.toodeli</category>
                <author>Leyla.toodeli</author>
                <pubDate>Wed, 27 Oct 2021 12:51:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسشنامه :)!</title>
                <link>https://virgool.io/questionanswer/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-cwzgydnlrfyu</link>
                <description>سلام بچه ها خیلی وقته نیومده وبلاگ از وقتی اون مسدودیت دائمی پیش اومد و بعدش کلی اعصاب خوردی داشتم سرش نیومدم سمت وبلاگ تا یه وقت دوباره عزیزای دلم به خاطر لایک و کامنت محدودم نکنند☺️???این پرسش نامه رو خیلی وقته جواب دادم فقط یادم رفت مال کدومتون بود??گفتم پستش کنم یه حال احوالم داشته باشیم:)))!&quot;سوال : به نظرت شادی حقیقی چیه؟جواب :واقعا نمی‌دونم چی می‌تونه باشهولی قطعاً زمانی اتفاق میوفته که هیچ ظلم و هیچ دلتنگی و جدایی نباشه :)سوال : بزرگ‌ترین ترس زندگیت؟جواب : این که نتونم از زندگیم لذت ببرم سوال : خودت را شبیه کدوم شخصیت تاریخی می‌بینی؟جواب : نمی‌دونم نمی‌شناسم شخصیت تاریخی شبیه من باشهسوال : از بین افراد زنده چه کسی رو بیشتر از همه تحسین می‌کنی؟جواب : آدم هایی که دلبستگی به این دنیا ندارن و از ته دلشون زندگی می کنند :)سوال : چه ویژگی‌ای داری که آزارت می‌ده؟جواب : به شدت عصبیم، بها دهنده ام به آدم های بی ارزش، خودخوری، کلاً خیلی تضاد دارم با خودم و خیلی جنگ دارم با خودم و این خیلی اذیتم می‌کنه:)!سوال : چه ویژگی‌ای در دیگران تو رو آزار می‌ده؟جواب : دروغ گفتن،پیچوندن حرف ، دو رو بازی ، خودشیفتگی !سوال : تو چه کاری افراط می‌کنی؟جواب : حل نکردن مسئله های زندگی:)زیادی بی برنامه و هدف میرم جلو زیاد افسرده یه گوشه ام زیاد تو خودم زندگی میکنم !سوال : بهترین سفری که رفتی کجا بوده؟جواب : نرفتم:)!سوال : مردم در مورد کدوم صفت اخلاقیت مبالغه می‌کنن؟جواب : مهربونیاصلأ مهربونم نیستم اصلا و نمی‌دونم چرا همه میگن مهربونم:))))))سوال : در چه موقعیتی دروغ می‌گی؟‌جواب : پای مرگ کسی درمیون باشه:)!سوال : چی تو ظاهرت هست که خوشت نمیاد؟جواب : من از خودم اصلا خوشم نمیاد ولی به طور کلی چشام اونها من و ضعیف نشون میدنسوال : از کدوم یکی از افراد هم عصر ما متنفری؟جواب : دروغگوها،،قدرت‌طلب‌های‌فاسدآخوندهای‌مال‌مردم‌خور ، ،مسئول های بی کفایت، دین زده ها،  :)!سوال : چه جمله‌هایی ورد زبونته؟جواب : خوابم میاد گشنمه خستمهحوصله ندارم بیخیالهوووومخدایاااااسوال : بزرگ‌ترین حسرت زندگیت چیه؟جواب : یه خوابِ راحت:)!سوال : چی یا کی بزرگ‌ترین عشق زندگیته؟جواب : هیچکس هیچ چیز سوال : شادترین‌لحظۀ‌زندگیت‌کی‌وکجابوده؟جواب : یه آدم اشتباهی رو تو زمان اشتباهی بعد از یه عالمه دور بودن فاصله افتادن دیدم اون شب خوشحال بودم خیلی خوشحال بودم حتی با وجود اتفاق ها و شرایط بدی که توش قرار داشتم اون شب از ته دلم خوشحال بودم:)سوال : دلت می‌خواد چه استعدادی داشتی؟جواب : طراحی کردن:)!سوال : الان چه احساسی داری؟جواب : خستگی بیش از اندازهخواب ناکافی کلافگی بی انگیزه بودن بی هدف گشتن:)!سوال : چی تو زندگیت هست که می‌خوای تغییرش بدی؟جواب : همه رو دلم میخواد ذهنم و پاک کنم و از اول شروع کنم دلم می‌خواد یه آدمه دیگه باشمسوال : چی تو خانوادت هست که می‌خوای تغییرش بدی؟جواب :  خیلی چیزها:)!سوال : بزرگ‌ترین کاری که تو زندگیت انجام دادی چی بود؟جواب : چیپسم و با خواهرم تقسیم کردم ??سوال : با ارزش‌ترین دارایی‌ات؟جواب :خانواده ام سوال : نهایت فلاکت چیه؟جواب : دروغگویی، دل شکستنسوال : دوست داری کجا زندگی کنی؟جواب : یه جایی که فقط خودم باشم و کتابام و هنذفریم دریا هم باشه خیلی دلم دریا میخواد:)!(پیدا کردین کامنت کنید ممنون?)سوال : مشغولیت مورد علاقه‌ات چیه؟جواب : کتاب خوندن رمان خوندن گوش دادن به آدم های اطرافمخوواااب خیلی می‌خوابم ولی هیچ وقت کافی نیست برام سوال : به چی معروفی؟جواب : خوش قلب بودن:)!سوال : برای یک مرد چه خصلتی مهم‌تره؟جواب : وفاداری،مسئولیت پذیری، :)!سوال : با ارزش‌ترین ویژگی دوستانت چیه؟جواب : دست به چیپسم نمی زنند?سوال : نویسندۀ محبوبت؟جواب : مولانا:)!سوال : قهرمان تخیلی موردعلاقه‌‌ات کیه؟جواب : ندارم سوال : قهرمان واقعی زندگیت؟جواب : مادرم:)!سوال : بیشتر از همه، چی حالتو بد می‌کنه؟جواب :دروغ، ادعای دوست داشتنسوال : دوست داری چجوری بمیری؟جواب : تو خواب سوال : شعارت تو زندگی چیه؟&quot;جواب : بلاخره تموم میشه، میگذره:)!?</description>
                <category>Leyla.toodeli</category>
                <author>Leyla.toodeli</author>
                <pubDate>Mon, 18 Oct 2021 12:01:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیالِ‌خورشید:)</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-vcbzsgznpygr</link>
                <description>خیابانی‌ک‍ه‌، انتهایی‌ندارد!بارانی‌ک‍ه‌خیال‌بند‌،آمدن‌ندارد!هیاهویی‌که‌حکمِ، آزادی‌ندارد!آتشی،زیرپوستی‌که‌قصد‌خاموشی‌ندارد!قلبی‌که‌آرام‌وقرار‌ندارد!ومجنونی‌که‌‌اخرِ‌شب‌ها،بی‌مقصد‌به‌انتها‌می‌رود.وآنقدر، در‌میانِ‌ کوچه‌ها‌راه‌می‌رودتا‌مجنون‌تر‌از‌خود‌را‌بیابد!سایه‌هایی‌که‌دربُن‌بستِ، مرگ‌و زندگیدرچاله‌ای‌فرو‌،رفته‌اند.ودر همان نزدیکیاکسیرِحیات‌آزادنه‌خاک‌را‌در‌آغوش‌می‌گیرد!ریشه‌هایی‌زندگی‌را‌به‌جان‌می‌گیرند!قطره‌هایی‌اشتیاقِ‌کودکان‌را‌برانگیخته‌اند!عابرانی‌که‌دغدغهٔ‌شان‌گِ‍لی‌ش‍دن‌ِکفشهایشان‌است!قلبی‌که‌بی‌قرار‌، نبض‌می‌زنددست‌هایی‌که‌حافظهٔ‌شان‌آخرین‌،لمس‌ها‌را‌به‌‌یاد‌می‌آورد!اشک‌هایی‌که‌همچون‌خونِ‌سرد‌،زِشرح‌ِ‌درد‌جاری‌می‌شوند.چشم‌هایی‌که‌حیرانِ‌بی‌اعتنایی‌هایش‌،به‌خون‌نشسته‌است.بغضِ‌آوارِ‌تسلیم‌شده‌ای‌که،ناتوانفرو‌می‌نشیند‌و‌منی‌که‌میدانم‌آدمی‌ز‌ِ،آدمی‌دریغ‌شود!جان‌‌است‌که‌می‌گُ‍ریزد‌‌،‌ز‌ِت‍َـن...دراین‌زمان‌،دراین‌مکان‌.مرگ‌بی‌داد‌می‌کند!و دلداده‌ای‌همچون‌،تکه‌های‌چوب‌،ب‍َـر دریا‌ی‌ِ‌زندگی‌سرگردان‌است‌،و‌حتی‌‌نمی‌تواند‌غرق‌شود!شاید مجال او همین باشدکه بی‌مقصد به انتها برودکه باران‌ْ،قلبش‌را‌به‌آتش‌بکشدکه‌هیاهویِ‌خاطرات‌خاط‍ِرَش‌ْرا‌به‌دار بِبَنْدَدْکه‌شعلهٔ‌دلتنگی‌اش‌افروخته‌بماندکه قلبش‌،آرام‌نداشته‌باشدشای‍د‌ که‌خی‍الِ‌خورشید‌،زِخ‍ان‍هٔ‌ت‍اری‍ک‌‌او‌غ‍ل‍ط‌است:)L1400/4/1006:30</description>
                <category>Leyla.toodeli</category>
                <author>Leyla.toodeli</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jul 2021 11:18:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا بدووووو:)?</title>
                <link>https://virgool.io/@l.toodeli/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%88%D9%88%D9%88%D9%88-i5bo0zhqbfxz</link>
                <description> https://vrgl.ir/01oBc سلام بچه‌ها امیدوارم که خوب باشین:)این پست هم صوت گذاری شد :)چون دلم نمیومد از اول منتشر کنم گذاشتم همین جوری بمونه برین به سر بزنیدو گوش کنید و لذت ببرین ???کلی پست خوب با انرژی،خوب تو راهه‌ منتظر باشین???فعلأ??</description>
                <category>Leyla.toodeli</category>
                <author>Leyla.toodeli</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jul 2021 17:38:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های خاموش 3</title>
                <link>https://virgool.io/@l.toodeli/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-3-ii08w0cl61q0</link>
                <description>شب‌همیشه، به تمامی‌ِ شب‌نیست.چرا‌ که‌ من می‌گویم‌، چرا که من می‌دانمکه‌همیشه‌در‌اوج‌ِشب، یک پنجره باز است. پنجره‌ای پنهان؛ که حال بی‌اجازه باز شده است.زیر لب حرف می‌زند، پنهانی می‌خندد آشکارا‌ شعر‌می‌گوید و‌ ذوق‌می‌کند‌،نمیدانم چه شده!حالِ‌خوشی‌دارد، همچون دیوانگان رنگ جنون‌گرفته و دیوانگی می‌کند.نامش چیست؟این‌حس‌،این‌حال!همان‌که‌وقتی‌به‌‌تو‌فکر‌‌می‌کنماز‌گوشه‌یِ‌ لب‌هایم‌لبخند‌ چڪه‌می‌کند!نامش‌چیست؟ این‌ کار، این‌ رفتار!که‌نشسته‌ام‌‌ و‌ تو‌ را‌ موبه‌مو‌ مرور‌‌میکنم!وعطر‌تن‌ات‌گیجم‌می‌کند.!نامش‌چیست؟این‌رویا، این‌خیال؟ احساسِ‌طغیان کرده‌ام‌مظلومانه در گوشه‌ای از قلبم فرو می‌رود.خاطرات‌همچون‌قطاری‌بر ریل‌ِدلتنگی‌ام‌عبور می‌کنند.ایستگاه‌به‌ایستگاه‌سوار می‌شوند و هر‌کدام‌سر‌ِجایِ‌خودشان قرار می‌گیرندو با کولِ باری از تجربه‌ تا پایان همراهی‌ام می‌کننداماتو‌مسافرِ همیشگیِ قلبِ منمسیرِ نیامده را پیاده شدی.ومن به ناچار سکوت را انتخابراه را برایت هموار مُـهر بر لب هابه انتها می‌رومگویا‌‌ با رفتنتبی‌رحمانه مرا هم با خود می‌بریبه آن دور دست ها به دور از هر آشنایی!و ای حال به مثالِ هیزمی گر گرفته، شده‌ام که عاقبتش تنها خاکستر است.بعضی وقت ها  فرصت بعدی برای جبران وجود ندارد.اگر اشتباه کنی یک عمر خود را باخته‌‌ای!به مثالِ حس نقطه چین بعد جمله‌های ناتموم گذشته را جنون وار ترک می‌کنمگویا مجنونی سرمست هستم که ناشیانه بر تصورات خودم جولان میدهم.. نفسی آسوده میگیرم وبا ذهنی خالی از جذر‌ و مدِ خاطرات پنجره را می‌بندم</description>
                <category>Leyla.toodeli</category>
                <author>Leyla.toodeli</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jul 2021 14:35:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های خاموش(1)</title>
                <link>https://virgool.io/@l.toodeli/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B41-my19vptwvitx</link>
                <description>در آن هنگام که شب فریب ثانیه های خاموش را می خورد خواب همه جا را فرا گرفته است.آسمان رنگ عوض می کند و پهنه به تاریکی می دهد.خوف همه جا را گرفته است، ستارگان آن دم نور را به فراموشی می سپارند؛ اما همچنان زندگی ادامه دارد تنهاساعتی زمان حبس و زندانی ثانیه های خاموش می شود و تاریکی را همچون رنگ مبهمی بر آسمان روانه می کندشب غلیظ است و همه چیز را در خود گم کرده است، تاریکی همچون سایه ای سنگین و خموش روشنایی را می بلعد و شوق هر موجودی را کور می کند.در این اعماق تاریک ماه است که ذره ای روشنایی ارزانی راهمان می کند، سکوت خاموشی فضا را در هم شکسته است؛ آسمان، شهرو مردمش را همه خواب گرفته است هیچ جنبنده ای بیدار نیست حتی آن سرو های ایستاده بر لب جویبار هم آرام گرفته اند و غنچه های سرخ شب نما هم گل برگ بر خود بسته اند و بنفشه ها سر در گریبان کرده اند؛ خبری هم از آن نسیم دل آرام کنندهٔ سحری نیست.خیابان های همیشه مملو از جمعیت جای خود را به جاده ای خالی از جمعیت داده اند.ساختمان هایی رو سیاه و قد کشیده طبق به طبق خانه هایی را به رخ  می کشد که آدمیانش که هم خسته از زندگی و تلاش سربر بستر انداخته اند و چشم بر ظلمت تاریکی شب بسته اند و خفته اند.حال که همه غرق این جادوی مبهم شده اند، پس چرا این سحر همه گیر دامان مرا نگرفته و من را همچون مرغی سر کنده آوارهٔ این شب بی انتها کرده است.هر چه میروم و می آیم تمام نمیشود؛ دیگر حتی جایی نمانده که خیره نشده باشم و حالاتش را درک نکرده باشم؛ ریز درشت و پیچ و خم همهٔ سوراخ سنبه هایش را از حفظ شده ام.انگار که افسار آزاد شده ام باید دست گیر خانه ام شود تا آرام بگیرم اما امان از خانه که او مرا آوارهٔ این نیمه شب های تاریک کرده است.حال که بی جا و مکانم افسار آزاد شده خود را آویزهٔ گوشه ای  میکنم وتنم را جمع خودم و زانو بر بغل میگیرم و بار دیگر چشم هایم را می چرخانم و آسمان و در و دیوار هایش را نگاه میکنم تا شاید ظلمت شب تمام شود و روشنایی روز بیایید.در پسِ پیچ این لحظات هیچ نمی خواهم و هیچ نمی بینم بی هیچ حس و حالی لحاف شب بی کسی ام را بر می دارم و پهن گوشه خلوت خود میکنم و در انتها من هم همانند دیگر آدمیان چشم خود بر بازی تلخ روزگار میبندم و به خواب رویاهای دروغین میرومسلام بچه ها چند وقت نبودم نزدیک به یک ماه میشهواقعاً حس و حال قبل و ندارم نوشته جدید هم به صورت کامل ننوشتم یعنی نوشته می نویسم اما نصفه و نیمه ول میکنم سعی دارم که بگذرونم این اوضاع و احوالاین نوشته هم یکی از نوشته های قبلم بوده براتون پستش کردم امیدوارم زود تر بگذره این روز ها و تموم بشهhttps://virgool.io/@Alice_samaرضوان جان دوست عزیزم که که تازه به پیشنهاد من اومده ویرگول و شروع کرده حمایت کنید??</description>
                <category>Leyla.toodeli</category>
                <author>Leyla.toodeli</author>
                <pubDate>Mon, 10 May 2021 21:01:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمانت:)</title>
                <link>https://virgool.io/@l.toodeli/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-fko6dfyzeytq</link>
                <description>چشمانم مملوء ز دل سپردن استچشمانم فریادی ز سکوت است چشمانم حلقهٔ شب های نیمه روشن استچشمانم خاطِـرَت را دوست دارندچشمانم دلگیر از بودن های پنهانیستچشمانم قد آیینهٔ اتاقت ندانند احوالت راچشمانم خاکستری از التهاب است که ز تو تمنا می کنند، که ز تو آرام می گیرد که ز تو جان می گیرد، ز تو رنج های جان چشیده را به فراموشی می سپارد ز تو مقدر شده به اوج می‌رسد ز تو هلاک می شود ز تو غوغا می‌کند جهانم را و ای، وای از چشـمانـت و ای، وای از جای خالیت و ای، وای از دل دل سپردنم و ای وای، از آرامشِ آشوب شده ام دیگر چشمانت هم آرامم نمی کنند   آغوشت را بگشا می‌خواهم  جانانه بی تابی کنم :)⁦❤️</description>
                <category>Leyla.toodeli</category>
                <author>Leyla.toodeli</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 19:42:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردهٔ بی جان:)</title>
                <link>https://virgool.io/@l.toodeli/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-ipc3evab8pfa</link>
                <description>روزگارِ پوشالی ز تو می گریدنظر کن ای دلقکِ بی عارزمان ز تو می‌نوازدبه خواب رو ای چشمهٔ بیدارباد ز تو می‌ سُرایدبه گوش رو ای خفتهٔ پنهانجهان ز تو می‌ خَـرامَدبه جان رو ای گوهرِ پیدا غفلت ز تو می ستایدبه خاک رو ای مُـردهٔ بی جان</description>
                <category>Leyla.toodeli</category>
                <author>Leyla.toodeli</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 19:37:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی انتها:)</title>
                <link>https://virgool.io/@l.toodeli/%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-ndxusbbolxzy</link>
                <description>شما که او را ندیده اید من نیز که دچار به خاموشی خاطرات هستم اما به یاد دارم  او را ندیده به یاد می آورم او را ندیده به خاطر سپرده ام  او را ندیده در بند و اسارت به سر می‌برم ندیده افسوس سر داده ام  ندیده مبهوت دنیایی خیالی گشته ام ندیده گریان از جای خالی اش افسار گسیخته شده ام آری، بطن  وجودم جرعه جرعه  بودنش را به خوردم داده است از روزی که به یاد دارم از روزی که به خاطر سپرده ام  از روزی که اسیر شده ام  از روزی که افسوس سر داده ام  از روزی که مبهوت دنیایی خیالی گشته ام از روزی که سبز بودنش ریشه در جانم زده است از روزی که سرکش و گستاخ  مقابلش خط و نشان می کشیدم به یاد دارم :) ومنی که اکنون در حال گریزم ومنی که فراموشی را خاکستر وآتشِ سرخْ را  بودنش قرار داده ام ومنی که هنوز زنده ام همچون کهنه درختی خرامیده از درون ومنی که شادمانی ام  گم شده است ومنی که در بَـرِمسیرِ حقیقت رهگذران  شمع به دست  همراهی ام می کنند و منی که در بَـرِ روزهایم ردپایِ باد و طوفان است  و در بَـرِ ظلمت شب هایم پیله های بسته و پنهان است روزگارم به خاک خورده است خاک هر مرده ای سرد است اما در این حال....  خاک مرده ای مُـقـیـمِ شهر زندگی سبز است:) چشم های بسته، تنی به ظاهر خفته ذهن های بیدار، جسم های بی جان  در انتهای گودال دروغین  حیران مانده در سرآغاز راه حقیقت زمزمه هایی جانم را می نوازد:(( هیچ چیز حریف او نشد))همچون پرنده ای  بی پر و بال در دام کلاغ های گرسنه پر و بال خود را می گشاید .... پرنده ای که مجال زندگی ندارد  پرنده ای مجال  لبخند ندارد  پرنده ای  که مجالی برای نبرد ندارد  پرنده‌ای محبوس در بر میله های آهنین ... پرنده‌ای درمانده به دنبال آسایش  چه بی انتهاست پرواز کلاغ های سیاه و سفید:)</description>
                <category>Leyla.toodeli</category>
                <author>Leyla.toodeli</author>
                <pubDate>Sat, 13 Mar 2021 09:52:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات ناشناس:)</title>
                <link>https://virgool.io/@l.toodeli/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-bzfkervwvkcv</link>
                <description>سلام من اومدم ???فدات شم ?❤️من ?❤️عشقی?❤️??فازت و دوست دارم ???نمی‌شناسم ?خیلی‌ ممنونم از شما لطف دارین ???هیجان زده شدم ???نمی‌شناسم ?♥️من  درحال تفکر ?ممنونم ??من??سوال کننده قصد جان مرا دارد??قیافه من????سلام  عزیز ناشناس ، خیر گلم هنوز وقتش نرسیده عاشق بشم ??ناشناس شاکی از عشق و محبت ?من در افق ?والا عزیزم سبک نوشتنم عاشقانه است دل میخواهد و من می نویسم?❤️ نمی‌شناسم ?❤️من?صادقانه جواب بدین و اگه می بیند خیلی هاش واقعیت نداره تأییدش نکنید ??تو عزیزمی ????من ??♥️ من?♥️نمی شناسم?❤️سلام ممنونم عزیزم منم امیدوارملحظات خوبی رو به شادی سپری کنی وحال خوب مهمون دلت باشه?♥️?برای تو عزیزم ?♥️❤️♥️فداتم ?❤️هیجان فراوانی مرا گرفته است ?❤️سلام :)تو که عزیز دلمی و به نظرم میا باشی،?♥️ ?❤️هدی جانم، حباب، آلبالو، نگینی ?❤️سلام عزیز دلم ممنون خوبم تو خوبی گل ?❤️منم دوست دارم عزیزم ?❤️حال خوب مهمون دلت تو هم مراقب خودت و زیبایی هات باش ?❤️من?❤️❤️آلبالو جانمه ?♥️سلام عزیزم خیلی لطف داری به من و معذرت می‌خوام که یه دفعه ای همه نوشته هامو پاک کردم و رفتم راستش یکم میخواستم دور شم از نوشتن و این جور جریانات ولی همین که داشتم میرفتم یه چیزی خورد تو سرم به خودم اومدم برگشتم سرجام ?♥️شاید باورت نشه عزیزم اما اینقدر عصبانی بودم موقع رفتن که حتی نوشته های خودم و هم کپی نزدم و همه رو حذف کردم :(من شرمندم عزیز دلم  قول میدم جبران کنم برات ?♥️دوست دارم عزیزم ♥️?حال خوب مهمون دلت ♥️?من غرق در امواجِ اندوه ?فوضول جانم ?❤️قیافه من ???❤️اسمم لیلا است قدم بلندهپوستم هم روشنه ?❤️اشکم در اومد ??❤️من ??انیمال هل عزیز باید باشند??سلام :)ممنونم شما لطف دارین ?❤️?حال خوب مهمون دلتون⁦╮(. ❛ ᴗ ❛.)╭⁩❤️قیافه من??عزیز دلم ?❤️?❤️?نمی‌دونم چه کسی هستی ??❤️بچه حرف گوش کنی هستم ?❤️سلام عزیزم .من اگر بدونم کی هستی که هیچی جونت بردار فقط فرار کن?❤️ارواح عمش???خوردی هسته اش و تف کن ???فداااااااتم عزیزم ❤️من در حال شادمانی ??❤️نه ??جواب قاطع من??تو صد در صد فاطمه ای شطوری خر من ???منم دوست دارم عزیزم ?❤️من?❤️?نمی‌شناسم چه کسی هست ??عزیزم کاملا یه دفعه ای داشتم با نویسندگی خداحافظی می‌کردم ، شهاب سنگ خورد توسرم نشستم سر جام تصمیمم عوض شد ?❤️?من??? دوستمی گل مگه دشمن بودیم تا حالا ??? به دیوار پناه می برم ??ارواح عمش???نوش جونت ??سلام ناشناس جانم، شکر بد نیستم، خیرحدسی ندارم ?مرسی فدات شم عزیزی ?❤️?لطف داری گلم ?❤️?حال خوب مهمون دلت آرزوهات شیرین و دست یافتنی ?❤️? فاز من ??سلام عزیزم تو تاج سر منی گل??منم خوشحالم از اینکه باهات دوستم دلبندم???من ?❤️معرف حضور تون هستن که ?❤️من????سلام تینا جانم، خوبی ؟ببخش این اتفاق یه دفعه ای شد و کاریشم نتونستم بکنم ?❤️ایمیلت و ندیدم گلم شاید ارسال نشده برام ?❤️ببخش من از همینجا ازت معذرت می‌خوام ?❤️جان خودت ????من که می‌دونم تو کرمت و ریختی بلاخره ?بنده خدا حوصلشون سر رفته ??من و حوصلم ??سلام ، متأسف نباش من انتقامم و گرفتم ??من ???ناشناس دیوانه????دعا می کنم زود تر خوب شی ????سلام ، ممنونم عزیزمی❤️?من?❤️من وقتی می بینم فقط لایک کردین و چالش و شرکت نکردین?</description>
                <category>Leyla.toodeli</category>
                <author>Leyla.toodeli</author>
                <pubDate>Sat, 27 Feb 2021 09:07:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژکوندِ شیرین:)</title>
                <link>https://virgool.io/@l.toodeli/%DA%98%DA%A9%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%90-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-dxpcorcmcjjs</link>
                <description>ژکــونــدِ شــیـریـن :)یادم می‌آید...هر دم خاطراتش راهر دم خاطراتم راحیران مانده‌ام :)حسرتِ گلو گیر شده‌ام، با بغض زمزمه می‌کند‌.‌..خوش آن روزی که جانم میرود:)خوش آن برقِ همیشه روشنِ چشمانت :)خوش آن زمستانِ سرد و مأیوس دست هایمان:)خوش آن لحظه هایِ عریان شده از سخن :)خوش آن سکوت ساکن شده:)خوش آن تب و تاب بی مهبای قلبم دربَرِآغوشت:)خوش آن کوبش نبض هایمان:)خوش آن خنده های تلخ مان :)خوش آن انگشتان بی مهبا در هم تنیدهٔ مان :)خوش آن عطرِ چمن های باران خورده :)خوش آن روزی که در هیاهویِ مغلوب کنندهٔ آسمان، دست در دست هم دچار آن حس خوش بودن به وحدت یکی بودن شدیم :)خوش آن شبانه خلوت هایی که لحاف شب بی کسی یمان، را کودکانه با هم سهیم می شدیم:)خوش آن اسارتی که که در بر رجعت خیال، تعلقاتمان را پیشکشِ انتظاری مبهم کردیم :)خوش آن لحظه هایِ عریان شده در تراکم:)خوش آن سیاهیِ بی‌ پرده:)خوش آن خیالِ بی خیالت:)که چون شاخه های درختِ خشکیده از طراوت ریشه در جانم زده :)خوش این ناخوش احوالیِ سوخته مبهم:)خوش ز من که بیمارم بی تابمبی قرارم و ز من کهدچارم به درد به رنج به ضعفو زمن که مشتاقمبه مشقبه جنگبه انتظاربه انتخاببه امتحانوای حال.....بغضم طغیان کرده است، قلبم افروخته شده استو ای حال ماهیِ قرمزِ حوضِ دلم پیش از آنکه جانت رود پیش از آنکه خشکیِ طاقت‌فرسایِ حسرتِ ماندگار گلو گیرت شود پیش از آنکه روز هایت بی ثمر شودپیش ازآنکه شب هایت گرانبار شودبه‌یاد آور :)سرمستیِ آن لحظات را به یادآور :)امواجِ آبیِ چشمانش را :)به یادآور :)تبسم، از درِ زندگی اش رابه یاد آور :)اشتیاق کور شده اش رابه یاد آور :)پیش از آنکه به خواب روی پیش از آنکه ستارگان راه گم کنندپیش از آنکه ماه پنهان شودپیش از آنکه طلوعِ خورشیدحیاتِ دوباره ببخشدبه یاد آور :))))))‫هنگامی که می خندم ‬‫هنگامی که می گریم ‬‫هنگامی که لب فرو می بندم‬ </description>
                <category>Leyla.toodeli</category>
                <author>Leyla.toodeli</author>
                <pubDate>Thu, 25 Feb 2021 06:04:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکِ خفتهٔ درون:)</title>
                <link>https://virgool.io/@l.toodeli/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D9%90-%D8%AE%D9%81%D8%AA%D9%87%D9%94-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-atdbnupkjvka</link>
                <description>شاید که ندانی اما در انبوه هر جمعیت در سایهٔ اشباحِ خَموشِ شب در تراکم ابر در غرش امواج خروشان در خشکیِ طاقت‌فرسایِ حسرتِ ماندگاردر اوجِ انزجار در سکوتِ ساکن شدهٔ زمان، همچون یک کوه که از فرطِ ایستادن می فرساید وجان می دهد مرده ای!شاید که ندانی اماجوهرِ کبود نفرت، سبزِ مَلیحِ چَشمانَت را سیاه کرده استشاید که ندانی امادستانِ پر مِـهـرَت، حال دیگر عطر بهار نارنج های شهرمان را نمی دهدشاید که ندانی اما با رفتن پاییز و آمدنِ زمستان عطرِ به خاک خوردهٔ پرتقال سرما زده اتباغ خشکیده از احساسم را پر کرده استشاید که ندانی اما ریشه هایِ طویلِ کهنه درختان گریبانم را چَـنگ می زنند و راه بر در حالِ خوبم بسته اندشاید که ندانی اما آبیِ تیلهِ ای چشمانم ربوده شده استشاید که ندانی و نخواهی که بدانی اماعبور کرده ام!از آن حوالیِ بی سرانجام از آن حسرت ماندگاراز آن شیرینیِ به کام نگرفتهاز آن آسمانِ دل دوده گرفتهاز آن بغض غلط، عبور کرده ام :)آری من از این زمین عریان عبور کرده ام، و تو و آن خاطرات ماندگارِ ذهنت؛ همچون کینه ای دم افزون به شمارِ حلقه هایِ زنجیرت؛ به خاک خورده اید!دستانِ اشتیاق ز من و تو کوتاه شده است و بخـتِ شـوریـدِیِـمـان، در راستای راهیابیبیتوته کرده است.شاید که ندانی اما تو روزی دیگر، گونه‌ایبه رنگی، دِگَـــر گونه ایگر چه دانی که در نبودتشعر های به خاک خورده به خط شده اند!گر چه دانی که در نبودت حنجرهٔ دم به آواز مرغ عشق ها بی قراری سر داده است!و سیبِ سرخ هایِ حیاطمان دیگر شکوفه نزده است! گر چه دانی که در نبودتحکایت بزدلانه ایست احوالم، گویی به ساحلی غم افزای می مانم؛ که چندی پیش به نغمه های زندگی سرمست بودم!و ای حال بی رخوت بَـر درِ می خانه جارو به دست شده ام و دست و پایم را  به رشته‌های دنیایی زنجیر کرده ام :(و ای حال در معبرِ قتلِ عامِ خاطرات، شمع هایی خاطر افروخته خواهم شد :)و ای حال زمستان در واپسین خفته هایش من و تو را ما می‌شماردو من دقیقه ها از اسفند وقت خواهم گرفت تا آواز انتظار بنوازم :)و تو ای آبِ روشن!مرا با معیار عطش می سنجی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟به چندی ماه در پسِ ابر ها خاموش می شود و ستارگان در برِ دوده های دروغ اسیر و خورشید به انتظار شعله کشیدن افروخته می ماندوزمان نبض زمانه را ماهرانه کوک می کند تا کودکی در پس لحظات، آرام به خواب رَود</description>
                <category>Leyla.toodeli</category>
                <author>Leyla.toodeli</author>
                <pubDate>Tue, 16 Feb 2021 01:32:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>