<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Leyla Abedinzade</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@labedinzade</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:43:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1998655/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Leyla Abedinzade</title>
            <link>https://virgool.io/@labedinzade</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی اسفند ماه 1402 طاقچه: «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک»</title>
                <link>https://virgool.io/@labedinzade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-1402-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%A7%DA%98%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-wogsifpeu5sn</link>
                <description>سلامکتابی که طاقچه خواسته تو چالش اسفند ماه بهش بپردازیم، کتابی هست که کمکمون می‌کنه معنای زندگی را بیابیم. اعتراف می‌کنم موضوع سختی بود! چون در حال حاضر خیلی تمایل به مطالعه کتابی که بشینه نصیحت کنه زندگی اینه و رنج‌ها بخشی از رشد ما هستن و اینا ندارم!! لیست کتاب‌هایی که از قبل خوندم رو نگاه کردم و یاد کتاب «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک» افتادم.کتاب «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک» یه کتاب کوچیک و جمع و جور بود که من واقعا دوستش داشتم. یه داستان ساده اما همراه با محتواهای عمیق. این کتاب نوشته جیمز نوربری هست که انتشارات میلکان با ترجمه نازنین فیروزی چاپش کرده. راستی یه نکته جذاب دیگه برای کتاب مصور بودنش هم هست.قضیه اینطور شروع میشه که یه پاندا و یه اژدها با هم تو یه معبد قدیمی زندگی می‌کنن و یه روزی یه سوال باعث میشه به فکر بیافتن معبد رو ترک کنن و سفر کنن. برای این سفر و همینطور در طول سفر شروع می‌کنن به صحبت کردن، به اشتراک گذاشتن نظراتشون و حتی اشتباه کردن. تعامل بین این دوتا برای من جذاب بود و علاوه بر این نه تنها می‌تونه یه شناخت ابتدایی بده برای مسیر خودشناسی آدم‌ها، بلکه می‌تونه کمک کنه فرد برای این خودشناسی یه مسیری رو با توجه به درکش از زندگی تعریف کنه. این مسیر همون چیزی هست که هرکسی برای خودش به عنوان معنای زندگی می‌تونه تعریفش کنه.یه بعد دیگه قضیه نیاز به اجتماع و تعامل داشتن هست که تو ارتباط بین این دوتا گنجونده شده. چرا که زندگی فقط تو بعد شخصی تعریف نمیشه و قطعا افراد دیگه از جمله خانواده، دوست، همسایه، آشنا و ... هم یه نقشی دارن این وسطا!دیالوگ‌ها تو این کتاب کوتاه اما پرمغزن و این باز یه نقطه قوت هست. هرچند واقعا یه جاهایی میره تو حس و حال نصیحت و بزرگتر بودن و باتجربه بودن و اینا که باز به نظر من قابل تحمل بود و افراطی نمیشه فضا و سریع گذر می‌کنه نویسنده.اینکه تو مسیر سفر این دو شخصیت (نمادین!) چه اتفاقی میافته و مقصد کجا بوده و آیا می‌رسن و آیا نمی‌رسن رو به نظرم خودتون بخونید. انقدر کوتاهه که می‌ارزه یه تورقی کنیم و به سوالات و چالش‌هایی که مطرح میشه فکر کنیم.«پاندای بزرگ و اژدهای کوچک» را از طاقچه بخونید:https://taaghche.com/book/108473</description>
                <category>Leyla Abedinzade</category>
                <author>Leyla Abedinzade</author>
                <pubDate>Thu, 22 Feb 2024 19:17:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی بهمن ماه 1402 طاقچه: «چشم‌هایش»</title>
                <link>https://virgool.io/@labedinzade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-1402-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-zbfatiqxphrh</link>
                <description>سلامطاقچه برای چالش بهمن ماه خواسته سراغ کتابی بریم که عاشق‌شدن را بیشتر از قبل به‌مون یادآوری کنه و من کتاب «چشم‌­هایش» رو انتخاب کردم.«چشم­‌هایش» نوشته‌ی بزرگ علوی هست که به طور کلی یه داستان عاشقانه است به همراه روایت­‌هایی سیاسی از سال­‌ها و روزگاری که داستان داره تو اون زمان روایت میشه. من این کتاب رو با صدای آقای آرمان سلطان­‌زاده شنیدم و قطعا یکی از دلایل علاقه‌­ام به این کتاب خوانش بی‌­نظیر ایشون هست.بزرگ علوی رو از زمان دبیرستان می‌­شناسیم هممون و خب قطعا آگاهیم به اینکه نویسنده بزرگ و صاحب سبکی هست. کتاب «چشم‌­هایش» هم میشه گفت یکی از برجسته‌­ترین آثار ایشون بوده.کتاب از زبان ناظم یه مدرسه روایت میشه که اونجا تابلوهای نقاشی استاد معروف نقاشی، استاد ماکان، به نمایش دراومده و افراد جهت بازدید میرن اونجا. بین تابلوهایی که اونجا هست، تابلویی هست که تصویر چشم‌های یک زن هست، اما خب این نقاشی هم مثل بقیه نقاشی­‌ها حس داره و این بار حسی کاملا متفاوت میشه گفت ...آقای ناظم میره دنبال اینکه صاحب اون چشم­ها رو پیدا کنه و دلیل خاص بودن اون نقاشی رو کشف کنه. بهتره از اینجا به بعد داستان رو خودتون بخونید (یا گوش بدید) اما خب نکاتی که من می‌خوام بگم میتونه کمک کنه به تصمیمتون برای خوندن یا نخوندن اثر. حس و عاطفه­‌ی خاصی که بین صاحب اون چشم­‌ها و استاد ماکان بوده یه حس عادی و دم دستی نبوده، و این تمام ماجرا نیست ... منظور اینکه صرف اینکه نسبت به یکی یه کششی وجود داشته باشه اسمش عشق نیست و همینطور فرضا که عشق و علاقه هم واقعی باشه کافی نیست و رفتار و شخصیت و منش آدم‌­هاست که رابطه بینشون رو می­سازه و این موضوع ساده و پیش پا افتاده­‌ای نیست اصلا.من روایت این کتاب رو از عشق و علاقه بین دو تا آدم پسندیدم و چیزی بیشتر از این نمی‌تونم بگم. نه اینکه بگم این تعریف تمام و کمالی از عاطفه است ولی نگاه یه آدم تو اون سال­‌های حدود دهه 1330 برام جذابیت داشت. علاوه بر اینکه عشق فقط یه حس و عاطفه نیست و تمام ابعاد شخصیتی و اهداف و آرمان‌­های آدم‌­ها روی ارتباط آدم­‌ها با هم تاثیر داره و این موضوع تو این کتاب مورد توجه نویسنده بوده.پیشنهاد می‌­کنم یک بار با صدای آرمان سلطان‌زاده‌­ی عزیز بشنوید این کتاب رو:https://taaghche.com/audiobook/18013</description>
                <category>Leyla Abedinzade</category>
                <author>Leyla Abedinzade</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jan 2024 17:38:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی دی ماه 1402 طاقچه: «مرگ ایوان ایلیچ»</title>
                <link>https://virgool.io/@labedinzade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-1402-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C%DA%86-w2zmlv3kg0dd</link>
                <description>موضوعی که طاقچه خواسته برای دی ماه درباره­‌اش کتاب معرفی بشه، «مرگ» هست. مواجه شدن با مرگ مساله عجیبیه، میدونیم یه روزی قراره برسه چه برای خودمون چه برای عزیزان و اطرافیانمون اما یه طوریه که انگار هیچوقت قرار نیست برسه ...عمیق‌ترین کتابی که من در ارتباط با مرگ خوندم، کتاب «مرگ ایوان ایلیچ» شاهکار لئو تولستوی هست. من این کتاب رو با ترجمه آقای صالح حسینی از انتشارات نیلوفر خوندم.این کتاب درباره ایوان ایلیچ کارمند دادگستری هست که داستان زندگیش از سال‌های جوانی مطرح میشه و اینکه چطوری و از کجا به کجا می‌رسه رو روایت میکنه. اینکه خانواده تشکیل میده، تو کارش پیشرفت می‌کنه و اتفاقات این مدلی در کل. تا اینکه تو سال‌هایی که به رشد قابل توجهی رسیده از جهت مالی مخصوصا ناگهان طی یه اتفاق درگیر یه درد جسمانی میشه.این درد جسمانی که برای درمانش هزار راه رو میره و هزارتا درمان و دکتر رو امتحان می‌کنه اما هیچی کمکش نمیکنه و این میشه شروع مسیری که داره ایوان ایلیچ رو تو راه رسیدن به مرگش قرارش میده.خیلی عجیبه آدمی که تو موقعیت مادی به بهترین چیزها رسیده، یهو می‌رسه به جایی که تنهاترین آدم میشه، هیچکسی حتی همسرش هم درکش نمی‌کنه...می‌رسه به اون جایی که همه چی براش بی معنی میشه؛ همه اون تلاش‌ها، رنج‌ها و لذت‌ها و ... انگار که از اول هیچی نبوده و نمی‌مونه ... عجیبه که آدم ببینه داره قدم به قدم درد می‌کشه و به مرگ نزدیک میشه و هیچ کاری هم از دست هیچ کس برنمیاد، نه میتونه از رنج‌هاش کم کنه و زودتر بهش برسه نه میتونه عقبش بندازه.توصیفات تولستوی از احوالات شخصیت اصلی قضیه خیلی واقعی و عمیق به نظر می‌رسه و همین هم باعث شده که این کتاب کوتاه جذاب باشه. هرچند یه جاهایی واقعا اون حس فرار از مرگ آدم باعث میشه مخاطب خسته بشه اما خب خوندن همین هم یه نشانه از دردآور بودن انتظار برای مرگه، خوندنش هم سخته چه برسه به لحظه لحظه انتظار کشیدن و حتی فرار کردن ازش.نسخه صوتی این کتاب رو هم آوانامه با ترجمه آقای سروش حبیبی و خوانش محسن زرآبادی منتشر کرده البته. نسخه الکترونیک این کتاب رو از اینجا می‌تونید بخونید:https://taaghche.com/book/134148 https://taaghche.com/book/134148 </description>
                <category>Leyla Abedinzade</category>
                <author>Leyla Abedinzade</author>
                <pubDate>Sun, 24 Dec 2023 21:58:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی آذر ماه 1402 طاقچه: «نظام حقوق زن در اسلام»</title>
                <link>https://virgool.io/@labedinzade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-1402-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82-%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-jpq3eudfyo1r</link>
                <description>سلامکتابی که طاقچه خواسته تو چالش آذر ماه درباره‌اش صحبت کنیم، کتابی هست که کمک می‌کنه جامعه رو بشناسیم. با این هدف که تغییرات مثبت تو جامعه ایجاد کنیم.کتابی که من انتخاب کردم، «نظام حقوق زن در اسلام» نوشته شهید مطهری هست. شهید مطهری متفکر و استاد دانشگاه بودن که من آثار دیگه‌ای هم ازشون مطالعه کردم و به قلم و نوشتارشون اعتماد دارم.سوالاتی که پیش میاد در ارتباط با حق و حقوق زن در جامعه اسلامی باید به درست‌ترین شکل ممکن جواب داده بشه و مهم‌تر از اون اینکه جلوگیری بشه از اینکه جواب‌های نادرست به اسم قاعده و فسلفه اسلام به خلق الله قالب بشه!شروع این کتاب اینطور بوده که یه سری مطلب تو روزنامه‌های اون زمان چاپ شده در انتقاد به قانون اساسی در حوزه زنان. شهید مطهری میان مقاله به مقاله موضوعات رو بررسی میکنن و جوابیه رو برای روزنامه میفرستن که چاپ بشه.تو این کتاب سرفصل‌هایی که مربوط به حقوق زنان هست عنوان شده و نظرات مخالفان و موافقان در ارتباط با هر موضوع ارائه شده. سرفصل‌هاش هم اونایی هستن که محل بحث هستن تو جامعه فعلی و به شدت محتوای جالبی داره وقتی میخونی حس میکنی انگار برای همین امروز ما این مطالب گفته شده. وقتی پیشینه تاریخی بحث رو میخونی و میبینی اونایی که خودشون رو مدعی میدونن بهتره برن یه فکری برای زنان خودشون بکنن! و چقدر دروغ و کج فهمی از قواعد اسلام تو جامعه داره ترویج داده میشه که چیزی نیست جز دروغ!از جمله مواردی که بحث میشه و نظر واقعی اسلام رو میشه تو این کتاب خوند ایناست: بحث ازدواج موقت، دیه، مهریه، تعدد زوجات، تفاوتهای زن و مرد، استقلال اجتماعی زن و ...مطمئنم وقتی کتاب خونده بشه مخاطب از حجم توجه و احترامی که اسلام برای زن قائله شگفت زده میشه.یه نکته دیگه اینکه این کتاب شگفت‌زده میکنه مخاطب رو به این دلیل که میبینی گستره مطالعاتی نویسنده بسیار وسیع هست و از تعداد قابل توجهی منابع زبان اصلی مطلب ذکر شده و از ادیان و فرهنگ‌های دیگه هم پاسخ ذکر شده. کتابهایی که هرکسی اسم‌هاشون رو شنیده و قابل قبول مخالفان و موافقانه!بیان کتاب بسیار روونه و تو مدت زمان کوتاهی به راحتی خونده میشه. کتاب رو میتونید از طاقچه بخونید: https://taaghche.com/book/95 </description>
                <category>Leyla Abedinzade</category>
                <author>Leyla Abedinzade</author>
                <pubDate>Thu, 23 Nov 2023 09:04:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب چالش آبان ماه 1402 طاقچه: «کار عمیق»</title>
                <link>https://virgool.io/@labedinzade/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-1402-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-mpqvo7xcx5ao</link>
                <description>موضوعی که طاقچه خواسته آبان ماه درباره‌­اش معرفی داشته باشیم، کنترل کردن زندگی هست. قراره کتابی رو معرفی کنیم که کمک می­‌کنه کنترل زندگی­مون رو بهتر و بیشتر در اختیار بگیریم.کتابی که من انتخاب کردم، کتاب «کار عمیق» نوشته کال نیوپورت هست که از زمان انتشار در لیست پرفروش‌های نیویورک تایمز، وال استریت ژورنال و آمازون هم بوده. کال نیوپورت استاد دانشگاه جورج تاون آمریکا هست و تو حوزه علوم کامپیوتر تدریس و فعالیت داره (بد نیست سری به سایتش بزنید).کار عمیق در اصطلاح کاملا عامیانه‌­اش اینه که توانایی تمرکز قابل توجه و عمیقی روی فعالیتمون داشته باشیم. دلیلی که من علاقمند شدم روی این موضوع مطالعه کنم این بود که به وضوح می‌­دیدم با استفاده از تکنولوژی (موبایل، اینترنت و ...) تمرکزم کم شده و تو بازه­های زمانی کمی می‌­تونم تمرکز کامل داشته باشم روی کاری که می‌کنم! این یعنی چی؟ یعنی کاری که باید انجام می­‌شد تو نیم ساعت گاهی تا چند ساعت هم انجام دادنش طول می‌کشید! عواقب این ماجرا چیه؟ عقب افتادن دومینووار برنامه­‌هام؛ اعصاب خوردی؛ نرسیدن به ددلاین‌ها و ... (دیگه نمیگم بقیه اشو)و همین عوامل باعث شد من احساس نیاز کنم وقتشه خودمو زندگیمو جمع و جور کنم!! اولین پارامتری که تو انتخاب کتاب برام مهم بود این بود که کتاب صرفا تئوری نباشه و راهکار عملیاتی و قابل اجرا هم بده که بتونم با تمرین خودمو از اون وضعیت دربیارم!کتاب کار عمیق دو تا بخش کلی داره اول تئوری رو میگه و بعد هم شروع می‌کنه به تمرین دادن که تمریناتش هم فضایی و غیرمنطقی نبود و تو زندگی روزمره کاملا قابلیت اجرا داره و قطعا کمک کننده است. تو قسمت تئوری هم البته خوندنش حتما توصیه میشه چون مثال­هایی که می­زنه کاملا فضا رو ملموس می­‌کنه برای خواننده.الان که گوشی تلفن همراه و اینترنت جزو لاینفک زندگی­‌هامون شده حتما لازمه که بتونیم استفاده از اون رو مدیریت کنیم و از اثرات مخربش جلوگیری کنیم. گاهی این اثرات اصلا کم اهمیت نیستن و روند کلی زندگی مون رو مختل می­‌کنه. پس حتما باید درباره‌­اشون بدونیم و راهکار داشته باشیم برای مواجهه باهاشون.توصیه می­کنم این کتاب رو بخونید و به راهکارهاش اعتماد کنید واقعا تو بلندمدت اثراتش رو می‌­بینید.این کتاب رو می‌­تونید از طاقچه با ترجمه آقای شیری بخونید (البته ترجمه­‌های مختلفی ازش هست که من خودم این ترجمه رو خوندم و نسبتا راضی بودم): https://taaghche.com/book/93579 </description>
                <category>Leyla Abedinzade</category>
                <author>Leyla Abedinzade</author>
                <pubDate>Thu, 02 Nov 2023 11:51:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی مهر ماه 1402 طاقچه: «شب‌های روشن»</title>
                <link>https://virgool.io/@labedinzade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-1402-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-et0lzgzlp1gd</link>
                <description>موضوع چالش مهر ماه انتخاب کتابی هست که با عینک فلسفه به دنیا نگاه می‌کنه. من کتابی که فلسفه خالص و آموزش فلسفی داشته باشه زیاد نخوندم، اما در عوضش رمان و داستان‌هایی که موضوع فلسفی دارن رو دوست دارم. از جمله کتاب‌هایی که خوندم و دوست دارم درباره‌اش بنویسم «شب­‌های روشن» تئودور داستایوفسکی هست. فکر کنم کسی نباشه که تعریف داستایوفسکی و سبک منحصر به فرداش رو نشنیده باشه.من نسخه صوتی «شب‌­های روشن» منتشر شده توسط استدیو نوار ترجمه‌ی گروه مترجمین نوار و با گویندگی مریم محبوب و حامد فعال گوش دادم. راستش اول فیلم این کتاب رو دیدم (تنها کتابی هست که فیلمش رو به اندازه کتاب یا حتی بیشتر از اون! دوست داشتم)، فیلم ساخته فرزاد موتمن هست و بسیار بسیار عالی.«شب­‌های روشن» یه داستان کوتاه هست که درباره یه مرد جوون تنهاست. این مرد جز یکی دو نفر معدود با کس دیگه­‌ای مصاحبت و معاشرت نداره و به اعتقاد من یه درونگرای تمام عیاره و نگاه و سبک زندگی خاصی داره که یه درونگرا می‌تونه به خوبی درکش کنه و بیشتر از یه برونگرا براش جذابیت داره این مدل زندگی. تا اینکه یه شب به صورت اتفاقی با یه دختری آشنا میشه و این باعث میشه از لاک تنهایی خودش بیرون بیاد و چیزهایی رو تجربه کنه که هیچوقت نکرده و این آشنایی به زندگی خاکستری (یا شاید هم سیاه و سفید) این مرد رنگ می‌بخشه. باعث میشه از تخیلاتش که سراسر زندگیش رو گرفته بودن فاصله بگیره و بفهمه یه دنیای واقعی هم هست و اصول و نگاهی غیر از اونچه که اون به زندگی داره هم وجود داره و نوع نگاه دختر و صحبت کردنشون با هم باعث شد مرد دوباره به این موضوعات نگاه کنه.داستایوفسکی به درون­مایه‌­ی روانشناسی داستان­‌هاش معروفه و خیلی دقیق و ظریف ویژگی‌­های شخصیت‌­های داستان‌­هاش رو می­چینه و یه موضوع رو روایت می­‌کنه. موضوعی هم که بهش می‌­پردازه خودش یه موضوع اجتماعیه و این باعث میشه با کمی دقت برخوردهای بین شخصیت­هارو تو زندگی روزمره و اطرافیان خودمون حتی ببینیم.اینطور که میگن داستایوسفکی تو این کتاب خودش رو به تصویر کشیده. عمق نگاه داستایوفسکی همیشه برای من جذابه؛ همیشه موافقش نیستم، همیشه درک نمی­کنم چی میگه اما خاص و جالبه و همین باعث میشه که صاحب سبک باشه.این داستان کوتاه حتما حتما ارزش خونده شدن داره، مخصوصا اگر می‌خواید آثار داستایوفسکی رو بخونید این کتاب می­تونه شروع خوبی باشه.«شب های روشن» را از طاقچه دریافت کنید: https://taaghche.com/audiobook/94874 </description>
                <category>Leyla Abedinzade</category>
                <author>Leyla Abedinzade</author>
                <pubDate>Fri, 29 Sep 2023 19:55:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی شهریور ماه طاقچه: «ترجمه الغارات»</title>
                <link>https://virgool.io/@labedinzade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%BA%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-rsylt1zppbaz</link>
                <description>سلامموضوع چالش کتابخوانی شهریور ماه طاقچه، صحبت کردن درباره کتابی هست که در ۱۴۰۱ آدم‌های بیشتری خریداریش کردن. کتابی که من انتخاب کردم «ترجمه الغارات» هست.«ترجمه الغارات» رو نشر بیان معنوی سال 1401 منتشر کرد. این کتاب نوشتۀ ابراهیم بن محمد ثقفی و ترجمۀ سیدمحمود زارعی هست. لازم به توضیح هست که یه مقدمه­‌ای هم از حاج آقای پناهیان ابتدای کتاب چاپ شده. این کتاب، یه کتاب تاریخی هست که سال­‌هایی از دوره‌­ی حکومت امیرالمومنین علیه­ السلام رو روایت می‌کنه که کمتر درباره­‌اش صحبت شده.دلیلی که باعث شد برم سراغ این کتاب و بخونمش این بود که می‌­دونم و آگاهم که از ائمه چیز زیادی نمی‌­دونم و این برای یه بچه شیعه خیلی بده ... دلیل غربت ائمه تو زمان حاضر همین هست که ما درست نمی‌­شناسیمشون (یقین دارم که هرکس بشناسدشون عاشقشون میشه) و راه و رسم زندگی­شون رو نمی­‌دونیم.با آوردن اسم امیرالمومنین حضرت علی علیه السلام این عنوان تو ذهن من تداعی میشه: «مظلوم مقتدر». چطور میشه کسی باشی که در خیبر رو به تنهایی از جا دربیاری اما تو کوچه­‌های شهری که پیامبر خدا، پسرعمو و پدر همسرت توش قدم زده و اسلام رو خشت به خشت بنا کرده؛ دست­‌هات رو ببندن و جلوی چشمات همسر باردارت کتک بخوره ...اگر این ماجرا رو درباره یه جوون تو یه شهری تو ایران می‌­خوندیم، چه واکنشی داشتیم؟ آیا غمگین نمی­‌شدیم؟ آیا از خودمون نمی‌­پرسیدیم که بقیه کجا بودن؟ بقیه چه کردن؟ چرا وایسادن تماشا کردن یه زن باردار ...خوندم و دلم خواست خون گریه کنم از غربت امیرالمومنین ...بخش‌­های کتاب کوتاه و روان نوشته شده و به هر آدم تو این کره خاکی می­‌تونم توصیه کنم بخوندش. باید تاریخ رو بخونیم و عبرت بگیریم تا نذاریم دوباره تکرار بشه ...هر بخش از کتاب رو که می­‌خوندم از خودم می‌­پرسیدم چی شد که بلافاصله بعد از رحلت رسول الله حجت خدا اینطور تنها شد؟ چی شد که اون همه آدم آلزایمر گرفتن و غدیر رو فراموش کردن؟ چی شد که انقدر راحت حق پایمال شد؟ چی باعث شد امیرالمومنین انقدر تنها بشه که چاه بشه همدم دردهایی که به هیچکس نمی­‌تونست بگه و محکوم بود به صبر ...و مهم‌­ترین سوال اینکه اگر من بودم چه می­‌کردم؟ اگر من اون زمان بودم کدوم طرف می­‌ایستادم؟دلیلی که باعث شد بخوام تو چالش این ماه درباره‌­اش صحبت کنم این بود که ما هیچی نمی­‌دونیم ... حتی اگر قرار باشه دفاع کنیم یا نکنیم باید بخونیم و بدونیم تا بتونیم تشخیص درست بدیم درباره راه و روش زندگی­مون ...این کتاب ارزش هزاران بار خونده شدن رو داره، از طاقچه بخونید:https://taaghche.com/book/120582</description>
                <category>Leyla Abedinzade</category>
                <author>Leyla Abedinzade</author>
                <pubDate>Thu, 24 Aug 2023 17:18:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی مرداد ماه طاقچه: «پنجره‌های تشنه»</title>
                <link>https://virgool.io/@labedinzade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B4%D9%86%D9%87-qpbdsg4to6go</link>
                <description>سلامموضوع چالش مرداد ماه طاقچه معرفی کتابی هست که به توصیه یک فرد که به کتابخوان بودن می‌­شناسیم‌ش و سلیقه­‌اش رو قبول داریم، خوندیم.کتابی که من انتخاب کردم، کتاب «پنجره‌های تشنه» هست که توصیه رهبر عزیز و حکیم انقلاب آیت الله خامنه‌ای (حفظه الله) بوده. فکر کنم دیگه کسی نیست که ندونه چقدر ایشون اهل مطالعه‌ان و چقدر طیف کتاب‌هایی که خوندن و میخونن و معرفی و توصیه میکنن گسترده است. از رمان‌های برجسته تاریخ تو همه جای دنیا گرفته تا کتاب‌های روایت دفاع مقدس. کتاب‌های تاریخی و علمی و و و ... (داخل پرانتز اینکه کافیه یه جستجوی ساده داشته باشیم تا نظرات و توصیه‌هاشون رو درباره کتاب و کتابخوانی بدونیم.)کتاب «پنجره‌های تشنه» نوشته آقای مهدی قزلی هست که سال 1393 توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده. من آقای قزلی رو با این کتاب شناختم و بعدا کتاب­هایی از جمله قصه کربلا رو از ایشون خوندم. کلا هم وقتی کتاب رو شروع کردم و فهمیدم قرار بوده آقای رضا امیرخانی این سفرنامه رو بنویسن و کار رو هل دادن سمت ایشون برام جذاب­‌تر شد ?کتاب پنجره­‌های تشنه روایت انتقال ضریح جدید امام حسین علیه‌­السلام هست که از خرداد ماه سال 1387 ساختش تو شهر قم شروع شد و سال 1391 بعد از اتمام ساخت ضریح قرار شد به صورت زمینی از شهر قم به کربلا منتقل و نصب بشه. قرار بود این ضریح شهر به شهر و جاده به جاده بره تا برسه به کرب و بلا و یاد و یادگاری باشه بر مقبره نوه عزیز حضرت خاتم النبیین محمد صلی الله علیه و آله.  قرار و خواست بر این بوده که یه نفر راوی همراه این کاروان بره و لحظه‌­های سفر رو ثبت و روایت کنه. همونطور که واقعا هست ...راوی بسیار روان و دوست داشتنی روایت کرده و صادقانه ... از یه سری آدم واقعی گفته که چطور از دل و جان برای اهل بیتشون ارادت قائلن ...چیزی که تو این کتاب می­خونیم استقبال عاشقانه مردمی که عاشق و دلداده اباعبدالله ان. دلداده و نمک­ پرورده امام حسینی هستن که از بچگی تو هیات و سر سفره اشون بزرگ شدن ... هنوز وقتی یادم میاد تو این کتاب چه روایت­‌ها خوندم از ارادت مردم به اباعبدالله، بغض گلوم رو می­‌گیره ...همون امام حسینی که روز عاشورا فریاد زد و گفت «مردم اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید.»دلیل انتخاب کتاب این ماه، فقط ذکر همین یه جمله بود؛ باشد که همگی بهش عامل باشیم. این حرف آزاده‌ترین مرد دوران بود، حسینی که از عزیزترین‌هاش گذشت فقط و فقط به خاطر خدا و دین خدا. گذشت به خاطر ما ...ممنون از رهبر کتابخوان (یا شایدم کتابخوار با احترام و ارادت قبلی به ایشون البته) که این کتاب رو توصیه کردن. متن تقریظ ایشون به این صورت هست:«بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم‌ این حسین کیست که عالم همه دیوانه‌ى اوست‌ این چه شمعی است که جانها همه پروانه‌ى اوست‌ اى شعله‌ى فروزان، اى فروغ تابان، اى گرمابخش دلهاى خلایق! تو کیستى با این شکوه و جلال، با این شیرینى و دلنشینى، با این هیبت و اقتدار، با این‌همه لشکر دل‌به‌همراه، با غلغله‌ى فرشتگان که در کنار موکب تو با آدمیان رقابت میکنند؟ تو کیستى اى نور خدا، اى نداى حقیقت، اى فرقان، و اى سفینةالنجاة؟ چه کرده‌ئى در راه خدایت که پاداش آن خدائى‌شدنِ هر آن چیزى است که به تو نسبت میرساند؟ بنفسى انت، بروحى انت، بِمُهجَةِ قلبى انت، و سلام الله علیکَ یومَ وُلِدتَ و یوم اُستُشهِدتَ مظلوماً و یوم تُبعَثُ فاخِراً و مَفخَراً. ۹۳/۲/۲۹ بسیار خوب و با ذوق و سلیقه نوشته شده است؛ و با نگاه هنرمندانه و کنجکاو و نکته‌یاب. خواندم تا ۹۳/۲/۲۸.»این کتاب رو از طاقچه بخونید و لذت ببرید: https://taaghche.com/book/4880 </description>
                <category>Leyla Abedinzade</category>
                <author>Leyla Abedinzade</author>
                <pubDate>Thu, 03 Aug 2023 14:34:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی تیر ماه 1402 طاقچه: «دختری با کت آبی»</title>
                <link>https://virgool.io/@labedinzade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-1402-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-bywendzbau01</link>
                <description>طاقچه جان برای چالش تیرماه خواسته که بریم سراغ کتاب­‌هایی که راه و رسم برنده شدن رو بلد هستن و جایزه‌ای داخلی یا خارجی به خودشون اختصاص دادن و کتابی که من انتخاب کردم، «دختری با کت آبی» هست.«دختری با کت آبی» نوشته مونیکا هسی هست که در سال 2017 برنده جایزه ادگار شده. این کتاب با ترجمه حمید هاشمی توسط انتشارات میلکان در ایران به چاپ رسیده. روی جلد کتاب نوشته شده برای طرفداران «دختری که رهایش کردی» اما به نظر من «دختری با کت آبی» کتاب قوی­‌تری نسبت به این کتاب هست، در نتیجه حتی اگر از «دختری که رهایش کردی» هم چندان خوشتون نیومده، یه فرصت به این کتاب بدید ?داستان از زبان یک دختر نوجوان به اسم هانکه روایت میشه که در سال 1943 و همزمان با جنگ جهانی دوم تو آمستردام هلند زندگی می‌­کنه. تو شرایطی که شهرشون تحت اشغال آلمان­‌هاست هانکه مجبوره تلاش کنه از پس زندگی خودش و پدر و مادرش بربیاد و شرایط اشغال یک شهر رو تو اون زمان به خوبی توصیف می‌­کنه، کمبود وسایل غذایی و شرایط امنیتی شهر و کلی مسائل دیگه. همچنین ارتباط داشتن آدم­‌ها تو چنین شرایطی سخت و پیچیده می­تونه باشه، اعتماد و ترس از آدم‌­هایی که یه روزی فکر می­‌کردی می‌شناسی­‌شون ولی ...اما این همه مشکل هانکه نبود، نامزد هانکه تو درگیری با آلمان­‌ها کشته شد و هانکه تمام روز برای فرار از این درد خودش رو مشغول می­‌کرد اما خب این واقعیت که چطور نامزدش راهی اون جنگ شد دست از سرش برنمی‌داشت (لو نمیدم خودتون برید بخونید!)تو شرایط این چنینی که ساده‌­ترین ارتباطات و نیازها به سختی و با پیچیدگی برطرف می­‌شدن، هانکه درگیر ماجرایی میشه که کم خطرناک نیست اما همه دلایلی که یک انسان می­‌تونه داشته باشه برای اینکه به سهم خودش تلاش کنه مردم شهرش از ظلم مهاجمان نجات پیدا کنن، و همه دلایلی که یه دختری که همین مهاجما نامزدش رو ازش گرفتن داره؛ اون رو به دل اون ماجرای خطرناک می‌­بره ...اینکه در ادامه چی میشه رو بهتره خودتون برید بخونید، اما در کل می‌­تونم بگم به عنوان یه داستان کتاب خوب و جذابی بود و اگر به ادبیات داستانی علاقمندید چند ساعت رو غرق توصیفات زیبای این کتاب بشید.این کتاب رو از طاقچه جان می­‌تونید تهیه کنید و بخونید: https://taaghche.com/book/30233 </description>
                <category>Leyla Abedinzade</category>
                <author>Leyla Abedinzade</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 11:04:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی خرداد ماه 1402 طاقچه: «عمارت سوخته»</title>
                <link>https://virgool.io/@labedinzade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-1402-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-pbx3eztydkkq</link>
                <description>چالش خرداد ماه طاقچه، معرفی کتابی تو ژانر وحشت یا ترسناک هست. حقیقتا من بعد از سال­‌های نوجوانی که قصه­‌های سرزمین اشباح دارن شان رو خونده بودم، تجربه خوندن کتاب تو این سبک رو نداشتم (بگذریم که سرزمین اشباح هم چندان ترسناک نبود!). کلا هم علاقه‌­ای به کتاب­های سبک فانتزی ندارم، اینه که تصمیم گرفتم برم سراغ کتابی که فانتزی نباشه و منشا ترس در اون زاده تخیل نباشه. علاوه بر اینها ایرانی بودن کتاب برام یه گزینه اولویت‌­دار دیگه بود که می­‌خواستم یه کتاب با فضای آشنا با زندگی عادی و روزمره بخونم ببینم می­‌ترسم یانه ?چون کاملا صادقانه بیشتر خنده‌­ام می­گیره و ترسناک نیست برام، مخصوصا اینطور کتاب‌­ها که سعی می‌­کنم برای خودم داستان­‌پردازی نکنم و ذهنم رو درگیر داستان نکنم.خلاصه اینکه کتاب «عمارت سوخته» رو انتخاب کردم. نویسنده این کتاب مرضیه کاظمی هست که انتشارات طلایه هم به چاپ رسونده کتاب رو.داستان اینطوری شروع میشه که یه آقا پسری به اسم آرش می­‌خواد بره روستا پیش مادربزرگ بیمارش که هم مواظبش باشه هم برای کنکور خودش تو آرامش درس بخونه! اما خب رفتن به روستا همانا و دیدن یه عمارت متروکه همانا و ... (دیگه فکر کنم اینجا یه چیزهایی قابل حدس باشه) اینجای داستان من رو یاد فیلم خوابگاه دختران انداخت؛ دیدیدش راستی؟!فضاسازی داستان نه خیلی عالی اما خب تاحدی قابل قبول بود. داستان باگ (بیشتر به معنای سوتی!) نداشت و شسته رفته و خلاصه فضا پیش می­‌رفت (غیر از اون جاهایی که همش از خودت می­‌پرسی مثلا این بچه رفته اونجا درس بخونه؟!)یکی دو جای داستان به نظرم کاملا سریع و الکی از موضوع رد شد و می‌­تونست بهتر و ترسناک­‌تر بپردازه به موقعیت (جهت تقلب مثلا اونجایی که آرش با دو نفر دیگه میرن روی خونه بالای تپه­‌ها!).شاید به نظر بیاد که سوژه کلی کلیشه و تکراریه (که البته هست؛ حتی برای منی که کلا دو تا دونه فیلم و کتاب ژانر وحشت دیدم تو عمرم!) اما خب در نهایت تهش اینطوری نشد که بگم چرا خوندمش اصلا، در حد یه بار خوندن به تجربه­‌اش می‌­ارزید و امتیاز من به این کتاب 3 از 5 هست.اگر یه روز بعدازظهر خواستید یکم هیجان تجربه کنید و تو مترو وقت داشتید، این کتاب 180 صفحه‌­ای رو از طاقچه بخونید:(فقط من که داشتم یه صحنه حساس رو می­‌خوندم و با یه صدای کوچیک تو بی آر تی از جا پریدم و مردم کلی بهم خندیدن ?) https://taaghche.com/book/68795 </description>
                <category>Leyla Abedinzade</category>
                <author>Leyla Abedinzade</author>
                <pubDate>Tue, 23 May 2023 21:04:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش اردیبهشت ماه 1402 طاقچه: «پدر سرگی»</title>
                <link>https://virgool.io/@labedinzade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%87-1402-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%DB%8C-as7a0bf7hclw</link>
                <description>چالش این ماه طاقچه درباره کتابی هست که کمکمون کنه با ترس‌هامون روبرو بشیم و به آرامش برسیم. موضوع جالبی بود، واقعا فکر کردم چه کتابی بوده که این ویژگی رو داشته و من رو با ترس‌هام روبرو کرده اما به نتیجه نرسیدم تا اینکه به توصیه دوستی «پدر سرگی» رو خوندم و با خودم گفتم همینه! نوشتم تا بخونید و ببینید چرا این کتاب انتخاب درستی برای موضوع چالش این ماه هست.«پدر سرگی» در اولین نگاه نوشته نویسنده محبوب من تولستوی عزیز هست و این یعنی اینکه اگر انتظار داری یه داستان شاهکار بخونی، انتظار بی‌جایی نیست! من این کتاب رو با ترجمه سروش حبیبی از انتشارات چشمه داخل طاقچه جان خوندم که ترجمه روان و بسیار خوبی بود مثل بقیه ترجمه های آقای حبیبی.«پدر سرگی» درباره یه جوون برازنده به اسم استپان کاساتسکی هست که بسیار تلاشگر و کمال طلب هست. داستان اصلی از جایی شروع میشه که استپان از جهت موقعیت اجتماعی جایگاه بسیار خوبی داره و قراره به زودی با نامزدش که از طبقه بالای روسیه در اون زمان هست، ازدواج کنه. این موقعیت یعنی تقریبا هرچیزی که یه آدم می‌خواد تا زندگی آروم و بی دغدغه ای داشته باشه رو داره. اما قبل از ازدواجش متوجه میشه که ناراستی و مشکلی در ارتباط با نامزدش وجود داره (این مساله تو جامعه اون زمان روسیه بسیار مهم بوده) و این تلنگر باعث میشه بفهمه همه چیز چقدر پوچ و بی ارزشه و در آنی میتونه محو بشه و از بین بره. اقدام جالبش این بوده که میره سراغ چیزی که بسیار بالاتر و ارزشمندتر از همه اینها بوده (منظور شهرت، ثروت، جایگاه اجتماعی، همسر ثروتمند و ...) یعنی معنویت و ارزش‌های معنوی، همون چیزی که با پول نمیشه خرید.داستان کوتاهی بود اما مثل بقیه شاهکارهای تولستوی هرجایی که خواننده حس می‌کرد دیگه داستان تابلو شد و آه چقدر تکراری، مسیر داستان به صورت جالبی تغییر می‌­کرد و قشنگ می‌­شد. پایانش هم واقعا غیر قابل پیش­بینی و قشنگ بود. علاوه بر اینها شخصیت­‌پردازی و قرار دادن افراد تو مسیر روایت برای من خیلی جالب بود.وقتی استپان از همه چیزهایی که ارزشمند بود براش دست کشید (با ترس­‌هاش به زعم من مواجه شد) و رفت سراغ چیزهایی که از دست دادنی نیستن، فهمیدم این همون آرامشه. یعنی خودت رو مجهز به ثروتی کنی که تموم شدنی نیست، از بین رفتنی نیست و همیشه هست و رشد می­کنه و رشدت می­ده.یه بخشی از داستان رو اینجا بخونیم باهم:«پس این بود معنای خواب من. پاشنکا سرمشق خوبی می‌بود برای من. ولی من به راه او نرفتم. خدا و خدمت او را بهانه کردم و چشم به مردم داشتم. پاشنکا برای خدا زندگی می‌کند، به این خیال که برای مردم زنده است. بله یک کار نیک، یک پیاله آب که بی‌طمع پاداش به تشنه‌ای داده شود ارجمندتر از همه کارهای خوبی است که من در راه مردم کرده‌ام. از خود پرسید: آیا به راستی ذره‌ای نیت صدق نسبت به خدا در دل من بود؟ و جوابش این بود: بله بود، اما هر چه بود با علف هرز شهرت خواهی و شهوت نام در چشم مردم، پوشیده و آلوده شده بود. بله برای کسی که مثل من برای کسب نام در نظر مردم زندگی کرده خدا وجود ندارد. من ازاین‌پس به جستجوی خدا خواهم رفت»توصیه می­‌کنم برای اینکه بفهمی سرنوشت استپان چی شد، این داستان کوتاه رو از طاقچه بخونی: https://taaghche.com/book/75286 </description>
                <category>Leyla Abedinzade</category>
                <author>Leyla Abedinzade</author>
                <pubDate>Thu, 11 May 2023 15:48:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش فروردین ماه 1402 طاقچه: «آرزوهای دست‌ساز»</title>
                <link>https://virgool.io/@labedinzade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-1402-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-kkcgigbdv7sc</link>
                <description>چالش این ماه طاقچه درباره «امید» است و من می­‌خواهم از کتابی بگویم که امید داشتن را یادم داده است. راویان این داستان واقعی امید را به آرزو بدل کردند.سالیان سال است که قشر دانشگاهی از فاصله بین دانشگاه و صنعت می­‌گویند و همه این را شنیده­‌ایم که درس‌های دانشگاه فقط پایه محتوایی آنچه صنعت به آن نیاز دارد را بهمان یاد می­‌دهد و برای آنچه کار واقعی در صنعت به آن نیاز دارد باید آستین همت خودمان را بالا بزنیم و صفر تا صدش را با مغز و دست همت خودمان بسازیم.«آرزوهای دست­‌ساز» داستان جذاب شکل‌گیری یک شرکت دانش‌بنیان در حوزه فناوری‌های الکترونیکی و کامپیوتری است. داستان چند جوان دانشجو که آستین همت خودشان را بالا زدند و خواستند مصدر «توانستن» را صرف کنند. روزی که شروع می‌کردند قطعا نمی‌­دانستند چقدر سختی، نخوابیدن، فشارهای مالی و جسمی و روحی در انتظارشان است؛ چیزی که می­‌دانستند این بود که می­‌توانند و باید بتوانند. ساختن سخت است اما باید ساخت و راهی برای فرار نیست. یاد یک دیالوگ در فیلم «عملیات مریخ» افتادم. مسئول پروژه ساخت ماهواره هندی برای سفر به مریخ در جواب کارشناسی که گفته بود فلان مواد مورد نیازمان را فقط آمریکا دارد و راهی نداریم باید به آن­‌ها سفارش دهیم، گفته بود: «تو برای خانه خودت هر روز از هتل غذا سفارش می‌­دهی؟!» جواب مشخص است: خیر!حسین و دوستانش هرکدام با یک تفکر و شرایط منحصر به فردی دور هم جمع شدند، از واحدهای کارآموزی دانشگاه که عموما حالت فرمالیته به خود گرفته است و هر دست‌­انداز دیگری که فکرشان و دستشان می‌­رسید استفاده کردند تا رشد کنند، پیشرفت کنند و مفید باشند. می­‌توانستند بروند اما ماندن و مفید بودن برای کشور و جامعه را انتخاب کردند. همیشه رفتن تنها یا شاید بهترین راه نیست.این جوانان آرزو داشتند و برای رسیدن به آرزو، اولین شرط داشتن «امید» است. اگر آرزو و هدف داشته باشی باید امید رسیدن به آن را هم در خودت حفظ کنی و اگر امیدی داری باید برایش هدف تعیین کنی.فقط کسانی که امید دارند می­توانند از بهانه‌­ها، مشکلات و موانع عبور کنند؛ هرچند سخت، هرچقدر جانکاه اما شیرین. آنقدر شیرین که وقتی برمی‌­گردی و به عقب نگاه می­‌کنی با خودت می­گویی ارزشش را داشت ...این کتاب جذاب و دوست­‌داشتنی را می­‌توانید در طاقچه بخوانید: https://taaghche.com/book/69563 </description>
                <category>Leyla Abedinzade</category>
                <author>Leyla Abedinzade</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 20:36:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش اسفند ماه طاقچه: «جایی که خرچنگ‌ها آواز می‌خوانند»</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%B1%DA%86%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-hepfbobub3hp</link>
                <description>کتاب انتخاب شده برای چالش اسفند ماه: «جایی که خرچنگ­‌ها آواز می­‌خوانند»«جایی که خرچنگ‌­ها آواز می­‌خوانند» نوشته دلیا اونز هست که سال 2018 منتشر شده و در سال‌­های 2018 و 2019 یکی از پرفروش‌ترین آثار نیویورک‌تایمز بوده و به مدت 45 هفته در صدر لیست پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان قرار داشته. این کتاب نامزد دریافت جایزه ی ادگار سال ۲۰۱۹ و همینطور نامزد دریافت بهترین داستان تاریخی گودریدز سال ۲۰۱۸ هم شده.دلیا اونز جانورشناس آمریکایی براساس سال‌ها تجربه و فعالیت در حیات‌وحش و زندگی در طبیعت‌های وحشی دنیا درباره‌ی زندگی دختری که همراه با پدرش نزدیک یک مرداب در طبیعت بکر کارولینا زندگی می‌کنه، این رمان رو نوشته.نیویورک تایمز درباره‌ی این کتاب می‌نویسه:‌ «جایی که خرچنگ‌ها آواز می‌خوانند شرح‌ حالی از تلاش برای بقا، امیدداشتن، عشق‌ورزیدن، تنهایی، نومیدی، غرور، تعصب، انعطاف‌پذیری است. شخصیت اصلی داستان، کیاکلارک ملقب به دختر مرداب است... در توصیفش همین کافی است:‌ زیبایی سوزناک. رمانی برای پاسداشت طبیعت در خلال داستانی جنایی».این رمان یه داستان قشنگ از زندگی یه دختر به اسم کیا، که به دختر مرداب شناخته میشه، به خاطر مشکلات خانوادگی، همه اعضای خانواده­‌اش خونه رو ترک کردن و اون مجبور شده یاد بگیره چطوری زندگی کنه و زنده بمونه. با طبیعت دوست بشه، از طبیعت یاد بگیره و چطور نیازمندی‌­هاش رو از طبیعت به دست بیاره. در حین این روایت کیا با آدم­‌هایی تو شهر نزدیک به مرداب آشنا میشه که همین آشنایی باعث میشه یه سوژه جنایی و معمایی هم به داستان اضافه بشه که باعث جذابیت بیشتر قضیه شده و این نوید رو میدم بهتون که آخر داستان به طرز غیرمنتظره‌­ای شگفت­‌زده می‌شید ?یکی از قشنگی­‌های قلم نویسنده توصیفات خوبش از احساسات و نیازهای یه آدم تنهاست که داره تلاش می­‌کنه امید داشته باشه و زنده بمونه. یه دختر تنهای 6 ساله که غیر از چندتا خاطره از خانواده‌­اش هیچ اطلاعات دیگه‌­ای نداره و به صورت غریزی هرچیزی که از طبیعت الهام گرفته میشه مربی و آموزگارش. همین بکر بودن این اطلاعات با حجم اطلاعاتی که ما از بچگی از خانواده و مدرسه گرفتیم تضاد جالبی داره. توی رمان می­خونیم که کیا مدرسه نمیره اما توی همین رفت و آمدها به مرداب و مناطق حاشیه­‌ای اون کلی پر پرنده، صدف و چیزهای کمیاب جمع می­‌کنه و تبدیل میشه به یه کلکسیونر از قیمتی­‌ترین هدیه‌­های طبیعت.شروع رمان به اینصورت هست:«صبح یک روز داغ اوت، مرداب در کنار کاج‌ها و بلوط‌ها در مه فرورفته بود. نخل‌های کلمی به طور غیرمعمولی به این طرف و آن طرف سوق داده می‌شدند و مرغ‌های ماهی‌خوار پر و بال گشوده بودند و کیا برای ششمین‌بار، صدای محکم بسته شدن در را شنید.شب پس از دیدن چِیس اندرو در اسکلۀ جامپین، کیا روی میز آشپزخانه و کنار سوسوی نور فانوس نشست. او دوباره شروع به آشپزی کرده بود؛ برای شام، بیسکوئیت کره‌ای، شلغم و لوبیا چیتی داشت و در حین خوردن آن‌ها، کتاب می‌خواند. اما فکر پیک‌نیک فردا با چیس اندرو، همۀ جملات را از هم می‌پاشید.کیا از جایش بلند شد و در تاریکی شب از خانه بیرون زد و زیر نور کرم­رنگ ماه راه رفت. هوای لطیف تالاب همچون پارچه‌ای ابریشمی به دور شانه‌های او بود. نور ماه مسیر غیر منتظره‌ای را از بین درختان کاج در پیش گرفته بود و سایه‌هایی با ریتم منظم ایجاد کرده بود.کیا لباسی سفید رنگ و دست دوم به همراه یک دامن چین‌دار به تن داشت و دستانش را به‌­آرامی تکان می‌داد و با صدای آهنگ کاتیدیدها و قورباغه‌های پلنگی می‌رقصید. چهرۀ چیس اندرو جلوی چشمانش بود و دلش می‌خواست که او کنارش باشد. نفس‌هایش عمیق شده بود. هیچ‌کس تابه‌­حال مثل چیس اندرو به او نگاه نکرده بود؛ حتی تیت.صبح روز بعد، کیا شبه جزیره را دور زد و چیس را در قایقش و در قسمت ساحلی دریا دید. در روشنایی روز، واقعیت در جریان بود و انتظار او را می‌کشید. گلویش خشک شده بود. قایق را به سمت ساحل هدایت کرد، از قایق پیاده شد و آن را به داخل ساحل کشید؛ کف قایق روی شن‌ها کشیده می‌شد...»راستی یه فیلم هم برمبنای داستان این کتاب به همین اسم ساخته شده که اگر دوست داشتی می‌­تونی اون رو هم ببینی.کتاب رو می­‌تونی از این لینک تهیه و مطالعه کنی و لذت ببری: https://taaghche.com/book/57829/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%B1%DA%86%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF </description>
                <category>Leyla Abedinzade</category>
                <author>Leyla Abedinzade</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 21:07:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی بهمن ماه طاقچه: تولد در توکیو</title>
                <link>https://virgool.io/@labedinzade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%88-xavnwuzsrv7g</link>
                <description>و اما کتابی که برای چالش بهمن ماه طاقچه در نظر گرفتم: «تولد در توکیو»«تولد در توکیو» روایت زندگی یه دختر خانم ژاپنی به اسم اتسوکو هوشینو هست که توکیو به دنیا اومدن و تو کشور خودشون لیسانس روابط بین الملل گرفتن. یه دختر ژاپنی تو یه خانواده بودایی که شروع می­کنه شرایط زندگی معمولی­‌اش رو تو ژاپن تعریف می­کنه. از روابط بین خانواده­‌ها گرفته تا شرایط مدارس و تحصیل تو جامعه پیشرفت‌ه­ای مثل ژاپن رو تعریف می­کنه. از اینکه چقدر ژاپنی­‌ها به آداب و رسوم و اخلاقیات پایبندن. چقدر به تربیت بچه­‌ها اهمیت میدن و اون‌هارو مسئولیت‌­پذیر بار میارن و کلی تعاریف جالب دیگه از زبون کسی که تو اون جامعه متولد شده و تا سال‌­های جوانی اونجا زندگی و تحصیل و کار کرده.تولد در توکیواتسوکو از همون دوره تحصیلش تجربیات متفاوت جالبی داشته. از لوکس­‌ترین لباس‌­ها و ساعت­‌ها گرفته تا تفریح‌­های دسته­‌‎جمعی تو قایق و خیلی چیزهای دیگه که هرکسی ببینه میگه چه رفاهی، چقدر خوب و خوش به حالش!اما اتسوکو برخلاف روحیه ژاپنی‌­اش خیلی سوال می­کرده و داستان از اینجا شروع میشه که دنبال پیدا کردن جواب سوال­هاش میره. «چرا» جزو اولین سوالات اتسوکو بوده. چرا این همه سخت کار کنیم و زحمت بکشیم؟ چرا به همدیگه کمک کنیم؟ و سوال مهم­تر اینکه چطوری ممکنه دلیل یه کاری رو ندونیم و انجامش بدیم؟ چطور ممکنه حتی یه بار از خودمون نپرسیم این کار برای چی باید انجام بشه؟!این چرا چرا کردن­‌ها و جواب نگرفتن‌­ها ادامه پیدا می­کنه تا جایی که می­رسه به اینجا که اصلا هدف ما از زندگی چیه و چرا ما زندگی می‌­کنیم؟ همون «خب که چی؟!» معروف ? اون همه خوش‌گذرونی هم جواب سوالاتش نبود. اون همه آسایشی که تو یه کشور پیشرفته­‌ای مثل ژاپن داشت بهش آرامش نمی­‌داد. اینا باعث میشه که شروع کنه درباره روندهای تربیتی و ادیان شروع به مطالعه کنه اما بازم جواب سوالاتش رو تو مفاهیم بودا و انجیل نمی­‌گیره. در حین همین تحقیقات حادثه 11 سپتامبر اتفاق می‌افته و باعث میشه دید خیلی بدی به اسلام پیدا کنه اما بازم یه سوال براش پیش میاد که اگر انقدر اسلام دین بد و خشنی هست چرا بیش از یک میلیارد آدم تو دنیا مسلمونن؟ همین سوال ساده باعث میشه بره درباره اسلام تحقیق کنه و بفهمه اون چیزی که تو رسانه‌­ها درباره اسلام میگن کاملا غلط و مغرضانه­ است.نگاه یک فرد غیرایرانی و غیرمسلمان به سبک زندگی اسلامی و بعد هم ایرانی و پیدا شدن این ارتباط مشترک برای خود من خیلی جالب بود. اتسوکو به ساده‌­ترین چیزهایی اشاره می‌­کرد که ما تو ایران بهش عادت کردیم و اصلا نبودنش رو حس نکردیم و همینطور ضرورتش رو. چون از اول بوده و هیچوقت نفهمیدیم که چه نعمت­‌هایی داریم و قدرشون رو نمی­‌دونیم! چقدر دنبال چیزی هستیم که درکی از ماهیتش حتی نداریم و فکر می­‌کنیم داشته باشیمش خوشبختیم درحالیکه میلیون میلیون آدم با همینا خوشبخت نشدن!اینجا هم یه بخشی از کتاب رو بخونیم با هم:«مرکز خرید «گرندبری» جایی است در حاشیهٔ توکیو. هربار تقریباً پنجاه‌دقیقه توی راه بودم تا برسم آنجا. اما مهم نبود. از وقتی گرندبری را کشف کرده بودم می‌توانستم لباس گپ بپوشم؛ کفش‌های آدیداس و نایک داشته باشم. آن‌هم با هزینه‌هایی خیلی کمتر از نمایندگی‌های این کمپانی‌ها توی محلهٔ «شین‌جوکو». فروشگاه‌های منطقهٔ گرندبری اجناسی را که تک‌سایز شده‌اند ارائه می‌کنند. همین است که گاهی می‌توانی آنها را با تخفیف‌های نزدیک به پنجاه‌درصد بخری. گرندبری را دیر کشف کردم. روزهای اولی که می‌خواستم خاص و لاکچری باشم، مثل احمق‌ها سرم را زیر انداختم و رفتم شین‌جوکو. البته توی توکیو، شین‌جوکو به پاتوق برندها و خاص‌ها معروف است. می‌گفتند هانیکو هم لباس‌هایش را از مراکز خرید شین‌جوکو می‌خرد.با هانیکو توی دانشگاه آشنا شدم. دختری لاکچری و افاده‌ای بود که چشم همه دنبالش بود. اما او به کسی توجه نمی‌کرد و طوری توی دانشگاه راه می‌رفت که انگار آنجا ملک شخصی پدرش است. حس می‌کردم چقدر خوشبخت است. آن‌هم در روزهایی که من دچار افسردگی و دلمردگی بودم. مطمئن بودم من هم اگر مثل او لباس بپوشم حس بهتری پیدا می‌کنم. ساعتش را که دیگر نگو... معمولاً لباس‌های آستین‌کوتاه می‌پوشید که درخشش ساعتش چشم همه را خیره کند.این شد که افتادم به خرید لباس‌های مارک و معروف. اولش حتی مغازه‌هاشان را بلد نبودم. اولین‌بار که رفتم شین‌جوکو، سرگیجه گرفته بودم از آن‌همه پاساژ و مرکز خرید. بارهای اولی که می‌رفتم توی مغازه‌ها با دیدن قیمت‌ها سرم صوت می‌کشید. حتی دوسه‌بار اول خرید نکردم و از مغازه آمدم بیرون. آمدم و از پشت شیشه ایستادم به تماشای مغازه و لباس‌هایش. لباس‌های «گوچی» یکی از مارک‌هایی بود که هانیکو زیاد می‌پوشید. یک وقتی به خودم آمدم، دیدم سه‌ساعت است جلوی مغازه ایستاده‌ام و زل زده‌ام به لباس‌ها. بالاخره بار سوم برخوردم به حراج فصل مغازه و یک بلوز شیری با یقهٔ گیپور خریدم. روز بعد که لباس را پوشیدم، دیدم که چشم هانیکو برق زد. حتی برای یک‌لحظه لبخند نرمی هم زد.این شد که دو روز بعد رفتم و یک جفت کفش ایتالیایی اسپرت خریدم. هفتهٔ بعدش شلوار تیگو. و همین شد که بالاخره یخِ هانیکو آب شد و با هم دوست شدیم. حالا تعداد دوستانم توی دانشگاه بیشتر و بیشتر می‌شد.بعدش نوبت ساعتم شد. توی یک عکس، ساعتی با مارک اُمگا دیده بودم با صفحه‌ای ظریف و بندهای چرمیِ پوست ماری. ساعت خاصی بود و می‌دانستم اگر این ساعت را ببندم، چشم همهٔ بچه‌ها درمی‌آید.اِ... اتسوکو چقدر ساعتت خفنه! می‌دهیش منم باش یک عکس بندازم؟... .وای چشم آدم را می‌زنه پسر...چه ساعتی!...به حرف‌ها و تمجیدهاشان عادت کرده بودم. اصلاً اگر توی یک هفته تعریف‌ها و تحسین‌هاشان را نمی‌شنیدم دلم می‌گرفت.»اینجا هم یه بخشی از برنامه تلویزیونی ایشون هست اگر دوست داشتی ببینی: https://www.aparat.com/v/A8R1T/%D8%A7%D8%B2_%D9%84%D8%A7%DA%A9_%D8%AC%DB%8C%D8%BA_%D8%AA%D8%A7_%D8%AE%D8%AF%D8%A7_%D8%9B_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%A2%D8%AA%D8%B3%D9%88%DA%A9%D9%88_%D9%87%D9%88%D8%B4%DB%8C%D9%86%D9%88_%D8%9B%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA می‌تونی از اینجا بری و یه کتاب کوتاه و شیرین رو تهیه کنی و ازش لذت ببری ?: https://taaghche.com/book/79074/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%88 </description>
                <category>Leyla Abedinzade</category>
                <author>Leyla Abedinzade</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 19:56:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: روی پاهای خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@labedinzade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-xssmd4hvug8m</link>
                <description>«از قطع پاهایم تا یادگیری رقص زندگی»کتابی که برای چالش کتابخوانی این ماه طاقچه در نظر گرفتم، «روی پاهای خودم» برگرفته از یه داستان واقعی هست. داستان یه دختر نوجوون تازه فارغ­‌التحصیل شده از کالج به اسم ایمی پردی که شغل مورد علاقه­‌اشو داره با یک دنیا آرزو و امید می­‌خواد بره زندگی و آینده‌­اشو بسازه. دور دنیارو بگرده، برقصه، اسنوبرد بازی کنه و خیلی کارهای دیگه. خوندن هیجاناتش از همه برنامه­‌هایی که برای آینده‌­اش داره آدم رو به وجد میاره.اما در یک اتفاق کاملا ناگهانی درگیر یه بیماری کاملا نادر تو دنیا میشه و به کما میره در شرایطی که کمتر از دو درصد شانس زنده موندن داشته. به خاطر همین بیماری طحال و هردو کلیه‌هاش و هم هردوتا پاش رو از زیر زانو از دست میده. هر بار داستان ایمی رو برای خودم مرور می‌کنم و به اینجا می‌رسم نفسم تو سینه حبس میشه و یه اندوه عمیق می‌شینه تو قفسه سینه‌­ام. سخته، واقعا سخته. برای خودت رویا ببافی که می‌خوای برقصی، اسنوبرد بازی کنی و ... اما حالا دیگه حتی بدون کمک نمی‌تونی از جات بلند شی، برای رفع اولیه‌­ترین نیازهات نیاز به کمک خانواده‌­ات داری چه برسه به اینکه بخوای اسنوبرد بازی کنی! با مرور زمان و حمایت‌­های خانواده دلسوزش، ایمی کم کم با خودش و دردهاش کنار میاد و به کمک یه جفت پای مصنوعی شروع می‌کنه به راه رفتن که در اثر عوارض بیماری نیاز به پیوند کلیه پیدا می­‌کنه...فکر کن تازه داری به خودت میای و با شرایط کنار میای که دوباره بیمارستان، دوباره درمانی که تازه معلومم نیست جواب بده و ...از اینجا به بعدش رو حتما برو از طاقچه بخون اما در کنارش اسم ایمی رو هم گوگل کن ببین که ایمی به عنوان یه زن موفق مطرحه و تو مسابقات پاراالمپیک اسنوبرد مدال آورده، ازدواج کرده و خانواده تشکیل داده، تو مسابقات «رقص با ستاره‌­ها» شرکت کرده و هرکار دیگه­‌ای که یه آدم با جسم سالم می­تونه انجامش بده و حتی خیلی بیشتر از اون ? رو انجام داده. راستی ایشون یه سخنرانی تدتاک هم داشته که توصیه می­کنم ببینیش حتما. https://www.aparat.com/v/RaFMw/Amy_Purdy_-_%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C یه روزی راه رفتن بدون کمک، اسنوبرد بازی کردن و رقصیدن برای ایمی رویا بود اما اون این رویا رو به واقعیت تبدیل کرد. و این قدرت یک انسانه. نتیجه یه اراده قوی و زنانه و تلاش­‌های یه دختر جوون برای بلند شدن و از زیرصفر تلاش کردن برای رسیدنه. برای اینکه ثابت کنه محدودیت‌ها اونو مجبور کردن خلاق‌تر باشه!من و تویی هم که داستان ایمی و هزاران هزار نمونه از ایمی رو می‌دونیم و کافیه بخوایم از یه تغییر کوچیک تو زندگی‌امون شروع کنیم.و در آخر هم یه بخشی از مقدمه کتاب رو با هم بخونیم: «این کتاب نه‌تنها داستان سفر پرمخاطرۀ زندگی من است؛ بلکه داستان سفر تحولات روحی من نیز هست. داستان کشتی پرماجرایی که من هنوز روی دو پای خودم، ناخدای آن هستم. در طول مطالعۀ این کتاب امیدوارم لحظات تحول‌برانگیز و چراغ‌های روشنگری سر راه شما قرار بگیرد. لحظاتی که بتواند بینشی عمیق را در شما برانگیزد؛ زیرا هر یک از ما خیلی فراتر از آنچه هم‌اکنون می‌داند، تواناست. در طول مسیر زندگی آن راهی که در آغاز، یک جادۀ انحرافی و خاکی به‌نظر می‌رسد، درصورتی‌که نگرش‌های خود را تغییر دهید، می‌تواند سرنوشت شما را به‌نحوی شگرف رقم بزند. یک چالش اضطراب‌آور می‌تواند به لحظه‌ای ناب برای شکرگزاری بدل بشود و زندگی من تجسم واقعی این حرف است. این روزها افراد زیادی در برخورد با من می‌گویند: «تو برای ما یک الهام‌بخش واقعی هستی.» من همیشه با شرمندگی و سپاسگزاری از این همه تحسین با خود فکر می‌کنم، حقیقت این است که فقط الگو یا نمونه بودن کافی نیست، دوست دارم داستانم سرچشمۀ تحول باشد. به عبارت بهتر خلق‌کنندۀ یک لحظۀ ناب آگاهی‌دهنده که فرد با خود بگوید: «آها». زیرا همین لحظات کوچکی که شاید چند ثانیه هم نباشند، پرمعناترین قسمت‌ها از زندگی ما و همین‌طور هدایتگر ما به سمت کارهای خارق‌العاده‌اند.» https://taaghche.com/book/30605/%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85 </description>
                <category>Leyla Abedinzade</category>
                <author>Leyla Abedinzade</author>
                <pubDate>Fri, 30 Dec 2022 15:34:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>