<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Lady Wiseldon</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ladywiseldon109</link>
        <description>نوشتن حالم را خوب میکند!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:12:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3379520/avatar/Qzna48.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Lady Wiseldon</title>
            <link>https://virgool.io/@ladywiseldon109</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تونستم !</title>
                <link>https://virgool.io/Ladywiseldon/%D8%AA%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-kysfy0ad66g5</link>
                <description>همیشه میگن خانوما راننده های خوبی نیستن، اما این قضاوت منصفانه ای نیست ، اینو وقتی فهمیدم که برای اولین بار نشستم پشت فرمون!من یه دختر خونگیه بی خبر از همه جا بودم. تمام عمرم یا تو مدرسه گذشت یا تو خونه‌. اصلا بیرون نمی رفتم یعنی می ترسیدم بدون خانواده برم بیرون، یعنی ترسونده بودنم! تو نمی تونی بری بیرون، گم میشی، خودمون بعدا باهم میریم، نمی خواد بری، بلد نیستی و خوب حرف هایی که خودتون بهتر از من می دونید‌‌.دیپلم رو که گرفتم بابام گفت:&quot; باید گواهینامه بگیری.&quot;منی که اصلا از خونه بیرون نمی رفتم، دوچرخه نرونده بودم چه برسه به ماشین، حالا باید گواهینامه میگرفتم.‌ اینجا باید یه اعترافی هم بکنم: من حتی از رد شدن از وسط خیابون هم می ترسیدم چه برسه به روندن ماشین! اعتماد به نفس نداشتم، البته‌ هنوز هم ندارم. یعنی نشد یا نخواستن که داشته باشم. رانندگی اعتماد به نفس میخواد، باید نترسی باید خودتو باور داشته باشی. اما من خودمو باور نداشتم. تنها چیزی که باور داشتم این بود که نمی تونم. همین باور نذاشت که اعتماد بنفس بگیرم. اعتماد به نفس برای نشستن پشت فرمون.وقتی برای اولین بار نشستم پشت فرمون ترس تمام وجودمو گرفت. می دونستم دوازده جلسه کمه و واقعا کم بود. من چیزی یاد نگرفتم. باید خارج از کلاس هم تمرین میکردم که خوب پدر گرامی حاضر نبود با من تمرین کنه، چرا ؟ چون اعصاب نداشت. خوب آخه چرا گفتی برم گواهینامه بگیرم؟ بلاخره حداقل باید دو سه ماه تمرین میکردم. نمیشد زیاد با مربی اموزشگاه کلاس برداشت هزینش بالا بود. اون زمان جلسه ای ۳۰۰ هزار تومن بود الان و نمیدونم.من به هر بدبختی بود یه چیز هایی یاد گرفتم و رفتیم برای امتحان شهر. البته اینم بگم که امتحان آیین نامه رو بار اول قبول شدم‌. حفظیاتم خوبه خداروشکر. خلاصه دفعه اول حتی نتوستم ماشین رو روشن کنم‌ و خوب طبیعتا رد شدم. پدر گرامی که استاد تخریب کردن هستن فرموند: &quot;چرا استرس گرفتی ؟ چرا نتونستی روشن کنی ؟ تو که گفتی سر امتحانات استرس نداری؟&quot; راست هم می گفتن، من هیچ وقت برای امتحانات مدرسه استرس نداشتم چون کتاب رو می جویدم، ولی پدر من امتحان ادبیات فارسی با امتحان رانندگی یکیه ؟ اصلا رانندگی کتاب داره که من قورتش بدم ؟ رانندگی عملیه ماشالا منم اینقدر کار عملی تو زندگیم کرده بودم که عملم رفته بود بالا!رفتم برای بار دوم، بار دوم یه دور یه فرمون خوب زدم ولی یادم رفت بگم روی خط ممتد نباید دور زد و رد شدم. با سرافکندگی فراوان رفتم به سوی استاد تخریب و او هم فرمود:&quot;تو توانایی رانندگی کردن نداری. باید یه فکره دیگه کنیم.&quot; برگشتیم آموزشگاه، جلوی در مربیم رو دید، فرمود : &quot;دخترم تو رو بالا من میخوام با مربیت صحبت کنم.&quot; یه جوری به من گفت برو بالا انگار میخواست نقشه زدن بانک و با مربیم بکشه و من نباید می شنیدم. خوب پدر من میخواستی بگی رد شدم دیگه! مربیم بهش گفت یکی هست سه تومن میگیره امضا میزنه. شش ماه دیگه می اد اموزشگاه‌. بنده خدا سرش خیلی شلوغ بود به هرحال نون حلال درآوردن سخته.پدر گرامی فرمود:&quot; تو که عرضه رانندگی نداری، سه تومن بده گواهینامه رو بگیر‌.&quot; در واقع سه تومن هم خودم باید می دادم با پس انداز پول تو جیبی هام همینطور که شهریه اموزشگاه رو دادم. بعد بزرگوار حتی حاضر نبود دوساعت با من تمرین کنه! گفتم نمیدم، مدرک بدون علم به چه دردم میخوره؟ اصن هر چقدر که میخواد طول بکشه عوضش رانندگی یاد میگیرم. الان گواهینامه پولی رو چیکار کنم؟ قاب کنم بزنم دیوار؟ مگه واجبه حالا ؟ یا دیر شده؟ بزرگوار فرمود:&quot; تو چهل بار دیگه هم امتحان بدی قبول نمیشی!&quot;ولی چهل بار نشد و دفعه چهارم قبول شدم‌. برای قبولی نیاز داشتم که پارک دوبل یادبگیرم تمام یوتوب رو زیر و رو کردم تا پارک دوبل رو یادگرفتم! شب امتحان واقعا عجیب بود برعکس بقیه شب های امتحان، حس خیلی خوبی داشتم، انگار بهم الهام شده بود ایندفعه قبولی! البته این دفعه یه کاره درست کردم بزرگوار رو با خودم نبردم و تنهایی رفتم به محل امتحان. چقدر خوش گذشت دیگه از دست غراش راحت بودم.امتحان ساعت هشت صبح بود. خوشحال و خندان راه افتادم و به موقع رسیدم تا رسیدم سرهنگ گفت بپر تو ماشین نفر بعدی تویی! نفر قبل من اومد پارک دوبل بزنه زد به ماشین پشتی‌! اونم یه خانم بود مثل من پر از ترس و اضطراب پر از حرفای کسایی که بهش گفته بودن نمی تونی و اونم باورش شده بود.نوبت من شد، منی که کلا ۲۰ دفعه رانندگی کرده بودم شاید به نظر عدد بزرگی بیاد ولی برای کسی که همیشه تو خونه بوده و با هیچ وسیله نقیله ای آشنایی نداشته عدد کمی بود. خیلی از خانم ها مثل منن تا هیجده سالگی فقط سرشون تو کتاب و درس و مشقه و بعد یهو وارد یه دنیای بزرگ میشن. برای من یاد گرفتن رانندگی سر اغاز ورود به یک دنیای بزرگ بود. حداقل به سه چهارماه تمرین نیاز داشتم. من تا اونجایی که تونستم فیلم دیدم و سعی کردم از یوتوب یاد بگیرم واقعا هم یادگرفتم ‌و پارک دوبلی زدم که برگای خودمم ریخت ، برگای سرهنگ هم همینطور. وقتی پارک کردم بهم گف دنده عقبم برو، رفتم و بازم ریخت، برگامو میگم. باورم نمیشد تونستم‌. سرهنگ برگ هاشو از روی پروندم کنار زدو امضای قشنگشو انداخت پای برگه و بله من بعده چهاربار امتحان بلاخره گواهینامه گرفتم‌!(دست و جیغ هورا!)پدر گرامی بهم زنگ زد : &quot;امتحان دادی؟&quot; گفتم:&quot;اره&quot; فرمود:&quot;رد شدی؟&quot; گفتم:&quot; قبول شدم&quot; فرمود: &quot; عه؟&quot; و اینچنین بود که با &quot; عه؟ &quot; احساس خویش را ابراز نمود. و اضافه کرد :&quot; گواهینامه تو از من داری اگه من نبودم نمی تونستی بگیری.&quot; بزرگوار همیشه سند اتفاقات خوب رو به نام خودش ثبت میکنه.الان رانندگی نمیکنم، نه بخاطر ترس به خاطر اینکه ماشین ندارم و بزرگوار ماشین نمیده چون معتقده که ماشینش رو می فرستم ته دره. الان دیگه باید منتظر باشم تا ماشین بخرم امیداورم که به زودی بخرم و بزنم به دل جاده!</description>
                <category>Lady Wiseldon</category>
                <author>Lady Wiseldon</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 01:50:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک کلیک!</title>
                <link>https://virgool.io/@ladywiseldon109/%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%84%DB%8C%DA%A9-m8tivaelcncn</link>
                <description>در کنار تمام عیب و ایراد هایی که دارم حواس پرت هم هستم و طبیعتا این حواس پرتی عواقبی مثل جا گذاشتن را به همراه دارد! جا گذاشتن کلید، کارت بانکی، پوشه مدارک، خداروشکر تا الان موبایلم را جا نگذاشتم چون همیشه در کنارم است (۲۴ ساعته) جا نمی ماند خدایی نکرده اگر جا به ماند  دیگر زنده نمی مانم چون پدرومادرم نمی گذارند زنده بمانم :)‌بیشترین رکورد جا گذاشتن متعلق به کارت بانکی است (تشویق) کارت را میدهم حساب میکنم ولی پسش نمیگیرم:) یعنی حواسم نیست که پسش بگیرم. فردا یادم می آید که کارتم نیست و خوب طبیعتا ناراحت میشوم که چقدر حواس پرتم (خنگم) چند وقت بیش فیلمی در اپلیکیشن محبوبم اینستاگرام عزیز دیدم که در یک فروشگاه خارجی با موبایل پرداخت را انجام می‌دهند، تنها با یک کلیک ساده! اگر من در انجا زندگی میکردم هیچ کس نمی فهمید حواس پرتم و به جایش عیب و ایرادات دیگرم را می‌فهمیدند:) زندگی در دنیایی که تمام پرداخت ها تنها با یک کلیک انجام شود و کارت بانکی ، رسید و قبض وجود نداشته باشد برای حواس پرتان بهشت است. دیگر فقط به جا نماندن موبایل فکر میکنیم دیگر اضطراب جا ماندن کارت را نداریم. دیگر کیفمان پر از رسید های بانکی که با دیدنشان برای پول های رفته افسوس بخوریم نیست. با حواس پرتی کامل به فروشگاه می رویم خرید میکنیم ان هم با یک کلیک و از اینکه خودمان و موبایلمان را جا نگذاشته ایم خدارا شکر میکنیم.اگر پرداخت با یک کلیک انجام شود پول خرج کردن هم راحت تر میشود. کارت کشیدن پول خرج کردن را سخت می‌کند. وقتی کارت کشیده می‌شود انگار تیری در قلبت فرو می رود اما پرداخت با یک کلیک نه تنها به قلب اسیبی نمی زند بلکه خوشحال کننده هم است! یا می تواند زیاد ناراحت کننده نباشد:)در دنیایی که پرداخت تنها با یک کلیک است. دیگر نیازی نیست برای کارت کشیدن دو ساعت دنبال آن گشت. خوب من فقط کارت را پیش صاحب مغازه جا نمی گذارم خیلی اوقات در کیف خودم هم در زیر انبوهی از وسایل جا مانده است! کلا کارت بیچاره ای دارم ( مانند باقی وسایلم ) اگر در دنیایی زندگی کنیم که پرداخت فقط با یک کلیک انجام شود. کارت من بیشتر از همه خوشحال خواهد شد و از زندگی نکبت باری که دارد خلاص می‌شود.  </description>
                <category>Lady Wiseldon</category>
                <author>Lady Wiseldon</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2024 20:46:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرداخت های دردناک!</title>
                <link>https://virgool.io/@ladywiseldon109/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%A7%DA%A9-ijmuvxa0fu81</link>
                <description>کاش این دلارا برا من بود زیاد اشتباه میکنم ( گند میزنم ) پرداخت های اشتباه و پول خرج کردن الکی هم زیر مجموعه این اشتباهات است. اولین بار دوم راهنمایی بودم که با پول توجیبی اندکی که داشتم راهی لوازم تحریری شدم و یک دفتر سیاه قلم خریدم. عاشق نقاشی بودم ولی نقاشی ام خوب نبود:) خلاصه دفتر را به خانه آوردم مادرم تا ان را دید گفت : تو یک دفتر سیاه قلم داشتی چرا دومی را خریدی ؟ گفتم: داشتم ؟ کجا ؟ رفت از لابه لای وسایل پیدایش کرد و نشانم داد. اینجا ! بعد هم شروع کرد به غداب وجدان دادن به من : بابات چقدر مگه حقوق میگیره که اینجوری پولاشو خرج میکنی؟ مگه ما چکاره ایم؟ بنده خدا نمی دانست قرار است بزرگتر بشوم و گند ببخشید اشتباهات گران تری مرتکب بشوم. خلاصه ما دفتر را به صاحبش پس دادیم و به جای پولش خودکار گرفتیم ( به خیر گذشت). اما رسیدیم به دوران دانشجویی و پول توجیبی بیشتر . پارسال بود که حافظه گوشیم پر شده بود و یک فلش میخواستم برای انتقال فایل های مورد نظر. رفتم به یک مغازه و فلش را خریدم اما چه خریدنی ؟ از فروشنده قیمت را پرسیدم گفت : ۱۵۰ یعنی من شنیدم ۱۵۰ در واقع ۳۵۰ بود و من کارت کشیدم و ۳۵۰ برای من زیاد است خیلی زیاد‌. فلش را پس دادم گفتم من اشتباه قیمت رو شنیدم. پولم رو بدید( غلط کردم) بعد از یک هفته پول را پس گرفتم و البته پدر و مادرم چیزی در این باره نمی دانند و خوب خودتان بهتر از من می دانید که چرا نباید بدانند. فک میکنید تمام شد ؟  خیر یک پرداخت دردناک دیگر همین چند روز پیش انجام شد. در بلک فرایدی تصمیم گرفتم با پس اندازم خرید کنم. خرید آنلاین! ثبت سفارش را به مبلغ ۱۳۰۰ انجام دادم و منتظر آمدن بسته شدم‌. و خوب  همانطور که حدس زدید بسته به دستم نرسید. یعنی تا الان نرسید ( امیدواری دادن) مشکل از آنلاین شاپ نیست مشکل از اداره پست است که گفته است بسته تحویل گیرینده شد اما بسته ای به من داده نشد‌. و عملا ۱۳۰۰ بر روی هواست و خوب خانواده هم طبیعتا از این موضوع نباید اطلاعی داشته باشند حتی اگر ان بسته هیچوقت نرسد. اشتباه و همینطور پرداخت های اشتباه بخشی از زندگیست. بدون اشتباه نمی‌شود زندگی کرد اما بعضی از اشتباهات جبران ناپذیر هستند مثل ۱۳۰۰ بنده !</description>
                <category>Lady Wiseldon</category>
                <author>Lady Wiseldon</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2024 18:58:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس خواندن!</title>
                <link>https://virgool.io/@ladywiseldon109/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-tdycs06vwbpi</link>
                <description>مثل تعداد زیادی از دانش اموزان و دانشجویان عزیز من هم از درس خواندن بی زارم و فقط به امید اینکه چیزی بشوم و مستقلانه زندگی کنم، این رنج را تحمل میکنم. درس خواندن سخت است. هر کسی هم می گوید سخت نیست یا باهوش است یا سخت کوش (خرخون) وگرنه برای ما معمولی ها کار دشواریست فکرش را بکنید، حفظ کردن تمام یک کتاب. خداروشکر که الان دانشجو هستم و واقعا درس هایم به اندازه مدرسه نیست. رشته ام آموزش زبان انگلیسی است. رشته اسانی است و می گویند درآمد هم دارد.( ایشلا که دارد!) من زبانم واقعا خوب نیست. دارم سعی میکنم با موزیک و فیلم بهترش کنم و وارد بازار کار شوم. ( اگر راه کاری برای بهتر شدن زبان دارید خواهش میکنم بگویید).اگر درس خواندن منجر به پیدا کردن کار با درآمد بالا شود، شاید برایمان لذت بخش شود. اما خوب همه ما از اینده خبر داریم! به خاطر همین اصلا لذت ندارد که هیچ درد هم دارد. از همه بدتر تحمل اساتید است. از اینجا به دانش آموزان اعلام میکنم قدر معلم هایتان را بدانید که استاد در دانشگاه هر کاری که دلش بخواهد میکند و شما حق حرف زدن هم ندارید چون نمره دست اوست و  نمره یعنی همه چیز، کلا تمام سال های تحصیلم را به خاطر نمره درس خواندم. اصلا یادگیری زیاد مهم نبود. تنها چیزی که مهم بود: چند شدی ؟ دوستت چند شد؟ چرا اون ۲۰ شد ؟ تو چرا نشدی ؟ چون سرت تو گوشیه! و ادامه ماجرا. نمره برای همه مهم است. الخصوص پدرو مادر های عزیز. اگر می گویند برایمان مهم نیست، دروغ می‌گویند، خیلی هم برایشان مهم است. طبق تجربه عرض میکنم. فرزندی که ۲۰ شود عزیز خانوده است و همان فرزند اگر ۱۹.۶۹ شود: تو که همیشه ۲۰ بودی ؟ به خاطر گوشیه مگه نه ؟ واقعا دلم میخواهد به پدرو مادر ها عرض کنم: واقعا گوشی آنقدر هاهم که شما فکر می‌کنید بر روی نمرات ما تاثیر ندارد. ما از درس خواندن، از ریاضی و فیزیک و شیمی یا حتی ادبیات ( اینو دوست داشتم) بدمان می اید. حتی اگر گوشی بیچاره را هم رها کنیم، باز هم نمی خوانیم. خوب آدم کاری را که دوست ندارد که انجام نمیدهد‌. واقعیتش درس و مدرسه و دانشگاه جذابیتی ندارد. الخصوص مدارس دخترانه که واقعا رفتنش با خودت و بود و برگشتنش با خدا‌. اینقدر که سیبل و ناخن های ما برای کادر مدرسه مهم بود. یادگیری ما مهم نبود. من همکلاسی داشتم که مژه های بلندی داشت. و ناظم هر روز او را مجبور می کرد در سرما مژه هایش را بشورد چون فکر میکرد ریمل دارد! و خوب آخر مژه هایش ریخت و دست از سرش برداشت. خوب چه کسی می تواند همچین محیطی را دوست داشته باشد ؟ هیچ کس البته به جز سخت کوشان ( خودتون می دونید دیگه) این افراد واقعا تحت هر شرایطی درس خواندن را دوست دارند و خوب هیچ وقت هم مورد انضباطی ندارند.( دارای سیبیل هایی مرتب و دست نخورده) ولی من هنوز جوابی برای این سوال پیدا نکرده ام: چرا وقتی ابرو هایمان را برمیداشتیم، به پدرمان زنگ میزند؟ اون بنده خدا اصلا نفهمیده بود که برداشتیم. او رنگ جدید موهای مادرمان هم نمی فهمید چه برسد به ابروهای ما! خدایی اگه همچین منظره ای داشتم، صب تا شب درس میخوندم:)خلاصه پرونده مدرسه دخترانه برای همیشه برای من بسته شد( خداروشکر) و الان پرونده دانشگاه باز است. و کلی پروژه روی دستم گذاشته است. و خوب من به جای انجام دادن آنها، اینجا در حال نوشتم!  در آخر باید بگویم که مجبوریم درس بخوانیم تا شاید بتوانیم چیزی بشویم. پس بخوانید!</description>
                <category>Lady Wiseldon</category>
                <author>Lady Wiseldon</author>
                <pubDate>Thu, 31 Oct 2024 22:47:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهر</title>
                <link>https://virgool.io/@ladywiseldon109/%D9%85%D9%87%D8%B1-vusi7c0hyiuu</link>
                <description>مهر را هیچ وقت دوست نداشتم. بازگشایی مدارس، صبح زود بیدارشدن، امتحان، از همه مهمتر هوای ابری و دلگیر. خیلی ها از پاییز خوششان می اید. از هوای ابری و باران لذت می برند. اما من تابستان را دوست دارم! می دانم گرمای هوا خیلی آزار دهنده است اما برای من کمی افسرده هوای ابری آزار دهنده تر است. در هوای ابری بدون آنکه بخواهم گریه میکنم. ساعت ها گریه میکنم. دلم میگیرد. همه جا تاریک و من تنها. یاد خاطراتم می افتم. یاد زمان هایی که باران خوشحالم میکرد‌. هوای ابری اشکم را در نمی آورد و من خوشحال ترین بودم. اما الان دیگر به جایی رسیده ام که چیزی خوشحالم نمی‌کند. شاید در پنج سال اخیر چندباری از اعماق وجودم خوشحال شدم آن هم زمان هایی که او را بعد از مدتی بی خبری میدیدم! پاییز در کنار هوای گریه اورش، بازگشایی مکان های گریه آور هم به همراه دارد. قبلا که مدرسه بود و الان دانشگاه. واقعا وقتی هفت صبح بیدار می شوم دلم می‌خواهد گریه کنم! شاید تنبل به نظر برسم اما شب زنده دارم. شب را دوست دارم دلم میخواهد روزها بخوابم. تابستان تا پنج صبح بیدار می ماندم واقعا خوش می گذشت. پنجره را باز می‌گذاشتم نسیم خنکی می وزید، آهنگ هایی که مرا یاد او می انداخت گوش میدادم، کتاب می خواندم، کاراسودا نگاه می‌کردم‌‌. هوا که روشن میشد می خوابیدم. به معنای واقعی کیف می کردم! پاییز آمد و دانشگاه باز شد و همان کیف شبانه را هم از ما گرفت! الان لحظه شماری میکنم برای شب زنده داری های اخر هفته! پاییز و زمستان فصل های غمگینی هستند. همه جا سرد است. درخت ها برگی ندارد. رنگ ها از بین می روند. تفریح کردن سخت می‌شود. اما تابستان اینطور نیست. گرم است اما رنگ هست، زیبایی هست. تفریح هست، سفر هست. اما خوب پاییز و زمستان هم نیاز هستند. نمی شوند که نباشند. اما کاش زود تر تمام شوند. زود تمام شوند و عید بیاید. دلم کمی شادی می خواهد!</description>
                <category>Lady Wiseldon</category>
                <author>Lady Wiseldon</author>
                <pubDate>Wed, 25 Sep 2024 17:50:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@ladywiseldon109/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-x3uo7b2miws9</link>
                <description>نمی دانم از کجا شروع کنم. از کودکی ، از نوجوانی یا جوانی؟ شایدم از دوران جنینی! من از همان دوران هم تنها بودم. خانواده پدری و مادری با پدرومادرم ارتباط نداشتند. هنوز هم ندارند. وقتی خودم را شناخته ام فهمیدم کسی به خانه مان نمی آید ما هم به خانه کسی نمی رفتیم. همین شد که من اصلا آداب معاشرت یاد نگرفتم. البته مادرم می گوید خودت مقصری برو کتاب درباره اداب معاشرت بخون تا یادبگیری. یا مثلا دختر فلان بازیگر را مثال می زند که پدرش در مصاحبه ای گفته است: من بدون آنکه چیزی به دخترم یاد بدهم آداب معاشرت را یاد گرفته. تو هم خودت باید یادبگیری. کلا بچه ها خودشان باید همه چیز را یاد بگیرند. خودشان باید مودب باشند، عصبانی نشوند، افسرده نشوند، خسته نشوند، چه بهتر که مریض هم نشوند چون پدرو مادر حوصله مریض داری ندارد. دسته آخر هم خودشان تلاش کنند با درس خواندن پولدار شوند! تنهایی هم خوب است هم بد. نمی شود از خوبی هایش گذشت. مثلا اگر الان تنها نبودم نمی توانستم بنویسم. نمی توانستم در سکوت کتاب بخوانم. نمی توانستم به راحتی ابی گوش کنم. به جایی رسیده ام که تنهایی دیگر خسته ام نمی کند و جمع را بیشتر از دوساعت نمی توانم تحمل کنم. در تنهایی می توانم خودم باشم. نیاز نیست الکی لبخند بزنم و دروغ بگویم. الکی بگویم خوبم، زندگی خوب است و من دارم کیف میکنم! خوب نمی شود واقعیت را گفت. اگر کسی بفهمد شما خوب نیستید نه تنها ناراحت نمی شود بلکه خوشحال هم می شود! البته من فقط در اتاق خودم می توانم خودم باشم. پایم که از اتاق بیرون گذاشتم برای پدرومادرم هم باید فیلم بازی کنم.حال بد من برای آنها اهمیتی ندارد. اما برای آنکه محکوم به ناشکری نشوم باید بازیگر بشوم! مادرم می گوید همین که می توانی با پاهای خودت بروی و آب بخوری خدارا شکر کن، دیگه اینکه تنهایی، پول نداری، افسرده ای، مسافرت نمیری و تفریح نداری اصلا اهمیت نداره. درستو بخونی همش درست میشه. پدرو مادرم حتی به خاطر تنهایی مرا مسخره هم میکنند. عجیب است؟ نه ؟ فقط کافی است از دست رفتارشان ناراحت شوم. می گویند: اینقدر تو خونه موندی داری پرخاش میکنی! چون تو خونه ای ،تنهایی، دلم برات میسوزه هیچی بهت نمیگم! کسی رو برای حرف زدن نداری، گیر دادی به من! خوب من حق اینکه از دستشان ناراحت شوم یا حتی عصبانی شوم را ندارم. اگر بشوم مشکل از من است چون حرف های آنها کاملا درست است!ولی باز هم تنهایی را دوست دارم. اتاقم را دوست دارم همین که جایی را دارم که به آن پناه ببرم خوب است. شدم شبیه مامانم :)می توانم تنهایی را تمام کنم اما میترسم. از جامعه از ادم ها. شاید باورتان نشود ولی من از سرکار رفتن هم می ترسم! وقتی می خواهم با دیگران صحبت کنم همیشه سوتی می دهم. می ترسم به دیگران زنگ بزنم و سوتی بدهم. با این حال زمانی که تنهایی بیرون می روم راحت ترم و احتمال سوتی دادن کمتر است. وقتی با پدرومادرم بیرون می روم بیشتر می ترسم چون اگر سوتی بدهم یا بد حرف بزنم مسخره ام میکنند. پس باید تمام تلاشم را بکنم که خودم را پرو و اجتماعی نشان دهم که در اکثر مواقع موفق نمی شوم چون آنها اصلا من را قبول ندارند! ولی دختر بودن هم دنیای عجیبی دارد. شاید من اگر پسر بودم تا این اندازه تنهایی تحمل نمی کردم. شاید ان زمان می توانستم با دوستانم بروم شمال! یا هر کجا که دلم میخواهد! دیگر از هیچ چیز نمی ترسیدم!</description>
                <category>Lady Wiseldon</category>
                <author>Lady Wiseldon</author>
                <pubDate>Tue, 03 Sep 2024 18:44:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پول تو جیبی!</title>
                <link>https://virgool.io/@ladywiseldon109/%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%AA%D9%88-%D8%AC%DB%8C%D8%A8%DB%8C-xgxkqllslbj7</link>
                <description>اولین بار ۱۱ سالم بود که پول توجیبی گرفتم. البته قانون خاصی نداشت یک بار ۵۰ تومان یک بار ۱۰۰ تومان. منم خیلی خرج نمی کردم چون اصلا بلد نبودم چگونه خرج کنم! از خانه هم زیاد بیرون نمی رفتم. چون دختر ۱۱ ساله که نباید بیرون برود. همیشه در خانه بودم. به خاطر همین افسردگی مدت زمانی هم خانه ام شد. بگذریم، من پول ها را درون کیف داخل کمد می گذاشتم. مادرم از پول ها بر می داشت. مادرم کلا من را در آدم ها حساب نمی‌ کرد و نمی کند. می گفت تو که بچه ای پول می خوای چیکار هر چی بخوای ما خریم دیگه! منظورش سالی یه بار خرید بود که به جایم انتخاب می کرد. البته الان اگر این ها را بخواند می گوید همش دروغ است من نکرده ام. بعد که رفتم کلاس هفتم هفته ای ۲۰۰ تومان می گرفتم آن هم برای خورد و خوراک مدرسه بود.گذشت تا اینه شد ۵۰۰ و بعد شد ۵ میلیون تومان البته شهریه دانشگاه هم با همین ۵ میلیون تومان است. پول تو جیبی برای خود آدم است. آدم هر جور بخواهد خرجش می‌کند. اما پول تو جیبی من برای پدرو مادرم است. هر طور آنها بگویند باید خرج شود. من قبل از گرفتن این مبلغ برای خودم و به سلیقه خودم خرید نمی کردم یعنی اصلا از خانه بیرون نمی رفتم که خرید کنم. اما الان دوسال که به سبب دانشگاه بیرون می روم و برای خویش خرید میکنم. اما با جملاتی همچون : چقد خرید میکنی؟ دوساله داری می خری خسته نشدی ؟ پول هاتو مدیرت کن! پس انداز کن! اشغال نخر! ( منظور از اشغال لوازم آرایش است) چرا اون رژ و تموم نکردی بعدی رو خریدی ؟ بذار تموم شن بعد بعدی رو بخر! و خیلی جملات دیگر روبه رو می شوم.من در این دوسال با پس انداز این مبلغ، اتو مو، گوشواره طلا، هارد اکسترنال، هارد اینترنال، کتاب های دانشگاه و همینطور شهریه را تقبل کردم. اما بازهم یک ولخرجم ولخرجی که چند تا رژ برای خودش خریده است. من وقتی دانشگاه رفتم تازه فهمیدم دختر بودن چیست. روز های اول یکی از دختران دانشجو به لباس هایم خندید. حق هم داشت. وقتی به مادرم گفتم فرمودند: ولش کن تو باید با سادگیت روی آنها اثر بگذاری. اخر من روی کسی که هر روز یک دست لباس می پوشد و آیفون ۱۳ پرو دستش می‌گیرد چه تاثیری بگذارم؟ هیچ کس سادگی را دوست ندارد. ساده ها اگر پول داشتند نهایت پیچیدگی را زندگی می کردند! ولی راست می گویند من خیلی ولخرجم. نباید بخرم،نباید تفریح بروم، نباید مسافرت بروم، نباید  دلم ماشین بخواهد‌. نباید، نباید و نباید. تمام شد من تمام پول را پس انداز می کنم و طلا می خرم میدانم اگر این کار را بکنم کلی تعریف میشنوم و آفرین آفرین هایشان خانه را پر می‌کنند. </description>
                <category>Lady Wiseldon</category>
                <author>Lady Wiseldon</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 11:51:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت کن !</title>
                <link>https://virgool.io/@ladywiseldon109/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%DA%A9%D9%86-rqccgqvcnrzj</link>
                <description>به نظر من بعد از ۱۸ سالگی یا حتی زودتر باید از خانواده جدا شد. خانواده بیشتر از ان چیزی که فکرش را بکنید مهم است اما تفاوت نسل ها گاهی باعث مشاجره بین فرزندان و خانواده می‌شود. اولین چیزی که باعث مشاجره میشود، سن است. پدر و مادر ها فکر می کنند چون بزرگتر هستند پس تمام حرف ها و کار هایشان درست است و اگر حرفی می زنند باید بدون چون و چرا قبول کرد چون آنها همه چیز را می دانند!کوچکتر که بودم نمی گذاشتند لباسم را انتخاب کنم. و اگر خودشان لباسی را دوست داشتند برایم می خریدند. من عاشق کفش پاشنه بلند بودم اما از نظر پدرم بد بود و همیشه کفشی را به زور برایم می خرید که خودش دوست داشت و من از آن متنفر بودم. درباره کیف مدرسه هم همینطور. من کیف صورتی با عکس پرنسس های دیزنی دوست داشتم اما از نظر آنها اشغال بود. کلا هر چیزی که من دوست دارم اشغال است. برایم کیف بنفش با عکس گوسفند خریدند! من از رنگ بنفش متنفرم ولی  نظر من هیچوقت مهم نبود. خلاصه حسرت کفش پاشنه بلند و کیف صورتی مدرسه سیندرلا هنوز هم با من است.بزرگ شدم به مادرم گفتم دیگه در انتخاب های من دخالت نکن. با من قهر کرد و منکر شد که من هیچ وقت دخالت نکردم. همیشه زیر حرف و کار هایش  می زند و می گوید تو دروغ می گویی من فلان کار و فلان حرف را نزدم. آنها همیشه فرشته هستند و من شیطان. الان دیگر با نظر خودم خرید میکنم اما هرچی می خرم اشغال است. چون من بدون فکر می خرم و عقل ندارم. پدرم می گوید لوازم آرایش نخربد است محصولات پوستی اشغال است. می گویم چرا بد است؟ می گوید: چون من می فهمم و تو نمی فهمی نباید این ها را بخری ، پول هایت را جمع کن و موبایل بهتر بخر. تا همین چند وقت پیش با موبایل هم مخالف بود اما حاضر است هر چیزی بخرم به جز لوازم آرایش! طلا هم دوست دارد به هر حال پس انداز است! البته تا همین چند سال پیش می گفت طلا هم نخرید پول را در حسابتان نگه دارید فقط نگه دارید خرج نکنید. تقریبا هفته ای دوبار مشاجره داریم آنها هر چه بخواهند می گویند. و من باید سکوت کنم اگر حرفی بزنم می گویند: سکوت کن! داد نزن! یه حرفی می زنیم قبول کن! چقدر حرف می زنی! تو عقده ای هستی! مریضی! جالبه انها هر چه بگویند درست است و مریض نیستند اما من اگر جواب گفته هایشان را بدهم مریض و دیوانه می شوم.  می گویند ما خیلی هم خوب هستیم تو در جامعه نرفتی که آدم بد بیینی! چون آدم بد در جامعه وجود دارد شما باید به فرزندتان بی احترامی کنید؟ شما نگذاشتید من در جامعه باشم. تو بی عرضه ای ! بیرون نرو! بلد نیستی! الان زوده! بعد توقع دارید مستقل باشم و سرکار بروم. من اعتماد به نفس مستقل بودم ندارم چون همیشه یک بی عرضه بودم!پدرم همیشه می گوید : جامعه در دهانت می‌زند و سرت به سنگ می خورد و می شکند تا بفهمی ما درست می گوییم و از ما بهتر وجود ندارد. حرف خیلی مهم است. خیلی زیاد. واقعا تاثیر می گذارد و تاثیرش را احساس میکنم.فکر میکنم تا چند ماه اینده موبایل بخرم. برای موبایل خریدن هم احتمالا بحثمان شود چون پدر سفید دوست و من سیاه و اصرار می‌کند سفید بردار، حرف گوش، سفید بهتر است چون من دوست دارم. اگر شب ها ساعت ده می خوابیدم و صبح زود بیدار میشدم و درس می خواندم تا شب بدون اینکه به موبایلم نگاه کنم و سرکار می رفتم و تمام حقوقم را بدون اینکه لوازم آرایش بخرم پس انداز می کردم و طلا می خریدم و هر چه می گفتند، می گفتم چشم و سکوت می کردم. قطعا بهترین دختر دنیا بودم ولی دیگر خودم نبودم! </description>
                <category>Lady Wiseldon</category>
                <author>Lady Wiseldon</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2024 13:24:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش</title>
                <link>https://virgool.io/@ladywiseldon109/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-ifon83qm9ngi</link>
                <description>در زندگی کاش ها و اما و اگر های زیادی وجود دارد. کاش باهوش بودم، کاش پولدار بودم، کاش اینجا نبودم انجا بودم یا اصلا کاش نبودم! ولی خوب شاید اگر این کاش ها وجود نداشت و آن اتفاقات رخ میدادند به نفعمان نبود‌‌. البته به جز پول‌‌‌،  ای کاش پولدار بودم جمله درستی است چون پول همیشه خوب است و بودنش نیاز است.کاش رفیق حسرت است. ما وقتی حسرت چیزی را  داریم پای کاش را وسط میکشیم. مثل من که حسرت او را دارم. حسرت هم می تواند رفیق دلتنگی باشد. دلتنگی برای چیز هایی که از دستشان  دادیم و الان فقط حسرتشان مانده و با ای کاش ها به یادشان می اوریم.ای کاش او در کنارم بود و محکم در آغوشش میگرفتم و ارام میگفتم: ممنونم که بدنیا امدی، ممنونم که هستی. اما نیست و فقط ای کاش برایم مانده و حسرت و دلتنگی.می گویند حسرت خوردن و ای کاش گفتن خوب نیست. راست هم می گویند همین یه کلمه می تواند ادم را نابود کند. من سعی میکنم زیاد حسرت نخورم و به ای کاش ها اهمیت ندهم ولی بعضی اوقات نمی شود که نمی شود. بعضی اوقات واقعا به بودنش نیاز داری، واقعا ای کاش بود.باید در کنار نبودن ها و ای کاش ها زندگی کرد. به هرحال نرسیدن هم بخشی از زندگیست. قبول کردنش سخت است اما واقعیت همین است. زندگی تمام چیز هایی که می‌خواهیم به ما نمی دهد و حتی آن چیزی هم که داریم شاید از ما بگیرد.ای کاش حداقل می توانستم تولدش را تبریگ بگویم یا در تولدش باشم،کنارش باشم ولی نمی‌شود. شاید اصلا نباید که بشود. شاید هم چندسال دیگر بشود. این ها جملات امیداور کننده برای مقابله با ای کاش ها هستند ولی پیروز نمیشوند یعنی حداقل در برابر ای کاش های من قدرتی ندارند. نمی توانم ای کاش ها را از بین  ببرم، نمی‌شود حسرت نخورد. نمی توانم در تولدت باشم. ولی باید زندگی کرد. اصلا همینجا تولدت را تبریک میگویم تولدت مبارک خورشید من!  به وقت ۱۹ مرداد ۱۴۰۳ </description>
                <category>Lady Wiseldon</category>
                <author>Lady Wiseldon</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2024 19:41:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو می توانی!</title>
                <link>https://virgool.io/@ladywiseldon109/%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-nprqmdrnshja</link>
                <description>اگر بخواهم راستش را بگویم تو می توانی را کم شنیده ام.حرف مردم برایم مهم نیست ولی وقتی پدر و مادر به تو بگویند نمی توانی مهم می شود. کلا پدر و مادر حرف هایشان تاثیرگذار است. اگر بگویند نمی توانی پس دیگر نمی شود که بتوانی!بزرگترین نمی توانی عمرم را زمانی شنیدم که می خواستم گواهینامه بگیرم. پدرم همیشه می گوید من برای گواهینامه تو دوندگی زیادی کردم و گواهینامه ات را از من داری!  راست می گوید. می آمد اموزشگاه از مدیر گرفته تا مربی را می دید و می گفت: دخترم نمی تواند!  فقط خواجه حافظ شیرازی از نتوانستن من بی خبر بود که ان هم با خبر شد. خلاصه، آمد و گفت : تو توانایی رانندگی نداری باید سرهنگی گیر بیاوریم که پول بگیرد و امضا بزند. گفتم تمرین، گفت ۱۰۰ بار هم تمرین کنی نمی شود. من زیاد تمرین نکرده بودم واقعا دوست داشتم بیشتر تمرین کنم، یادبگیرم ولی خوب چون نتوانستم با آن چندجلسه یادبگیرم پس حتما دیگر نمی توانم. واقعیتش نمی خواست ماشین بدهد. گفتم برویم جای خلوت ماشین طوریش نمیشود. گفت من اعصاب ندارم. پس چاره ای جز قبول نتوانستن نبود. من گواهینامه را گرفتم، بدون پول دادن به سرهنگی که معلوم نبود وجود دارد یا نه. واقعا دوبل زدم و گرفتم. ان قدر هاهم که پدر فکر می‌کند بی عرضه نیستم. اما وقتی فهمید گفت : من حرف زدم که گرفتی، من نمی گفتم که امضا نمی کرد! کاش حرف نمی زدی، کاش اصلا نمی گرفتم. وقتی پول ماشین خریدن ندارم، گواهینامه را چه کنم ؟ ماجرا هنوز ادامه دارد. هنوز هم من نا توان ترینم البته از نظر پدر گرامی. او نمی داند که من می نویسم اگر بداند می گوید: عرضه همینم نداری. البته که می دانم عرضه این یکی را دارم!</description>
                <category>Lady Wiseldon</category>
                <author>Lady Wiseldon</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2024 23:23:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معده درد!</title>
                <link>https://virgool.io/@ladywiseldon109/%D9%85%D8%B9%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-bijru4df1cdr</link>
                <description>الان که دارم می نویسم، معدم درد میکنه. اصلا همین درد باعث شد بنویسم! شاید بپرسید چرا درد میکنه؟ جواب یه کلمه س، رفلاکس معده. اسم خاصی داره مگه نه ؟ اما همون سوزش معده خودمونه‌. وقتی سوزش معده داری انگار تو معدتو آتیش زدن و این آتیش تا سینت میاد. به خاطر این آتیش نباید چیز هایی که توش اسید داره رو بخوری  مثل گوجه، پیاز، پرتغال و خیلی چیز هایی دیگه ولی ما چیز های بدون اسیدم میخوریم بازم آتیش شعله ور میشه‌. خلاصه گرفتار شدیم. البته بیشترش به خاطر اضطرابه از شما چه پنهون من شبا اضطراب دارم. قبلا خیلی شدید بود ولی الان بهتر شده. اصلا بعده همین اضطرابا آتیش معده ماهم روشن شد.خلاصه اضطراب خیلی چیز مزخرفیه. هم نمی زاره هیچ کاری انجام بدی هم به بدنت اسیب می زنه. همین اضطراب باعث شد دو واحد بی افتم. البته درد معده بعد اضطراب و استاد عقده ای هم بی تاثیر نبود. واقعیتش استاده اصلا درس نداد ینی بلد نبود درس بده . فقط روخونی می‌کرد. درسش مفهمومی بود خودم نمی تونستم بخونم باید یه بلد توضیح می دا‌د. حالا همین استاد نابلد توضیح که نداد هیچ هر عقده ای هم از دوران دانشجویی خودش داشت هم سر ما خالی کرد! می گفت : من دوران دانشجویی خودم اینقدر درس خوندم که بیمارستان بستری شدم! شما هم باید مثل من باشید! حالا راست و دروغش رو خدا میدونه. الانم که داریم به انتخاب واحد نزدیک میشیم و امیدوارم دوباره‌ بيشتر درسا رو به پروفسور نابلد ندن! بیا استرس اینم به اضطراب های دیگه اضافه شد‌. حالا که فکرش رو میکنم از وقتی رفتم دانشگاه اضطراب گرفتم بعدشم معده درد شروع شد. این همه درس بخون، اضطراب بگیر برای آینده ای که معلوم نیست!</description>
                <category>Lady Wiseldon</category>
                <author>Lady Wiseldon</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 04:03:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خمیازه های کشدار، سیگار پشت سیگار!</title>
                <link>https://virgool.io/@ladywiseldon109/%D8%AE%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-lbvhqsvw5ago</link>
                <description>من از کودکی از بوی سیگار خوشم می آمد. نمی دانم چرا ولی دوست داشتم همیشه در کنار یک آدم سیگاری باشم و بو بکشم! بلاخره خیلی ها در این دنیا از چیز های عجیب و غریب خوششان می اید. من هم یکی از آن ها! ولی از حق نگذریم بعضی سیگار ها واقعا بوی خوبی دارند. مثل سیگار برگ! بوی کاکائو می دهد! واقعا دلتان می خواهد امتحانش کنید. من فعلا جلوی خودم را گرفتم که سیگاری نشوم. البته خانواده و معده داغون و قیمت سیگار هم در این جلوگیری بی تاثیر نیستند.دوست دارم وقتی خیلی پولدار شدم سیگار برگ بکشم.  این هم انگیزه خوبی برای پولدار شدن است! البته مضر است،خیلی مضر، برای قلب، ریه، معده، برای تک تک اعضای بدن. پس سیگار نکشید! از نصحیت کردن متنفرم. پس بکشید! خوب تمام کسانی که سیگار می کشند خودشان همه چیز را بهتر از من می دانند. حتی او هم می‌دانند. ولی با این حال می کشد و دل من را خون می کند! خوب از حق نگذریم سیگار بیشتر از آن که به خودمان آسیب بزند به کسی که دوستمان دارد اسیب می زند. مگر من چندتا از او دارم که با سیگار از عمرش کم شود؟ پس حداقل جلوی کسی که دوستتان دارد نکشید! ولی واقعا سیگار کشیدن چه احساسی دارد ؟ یعنی به ادم ارامش می دهد؟ کسانی که سیگار می کشند سیگار جای چه چیزی را برایشان پر می‌کند؟ برای جسم که تماما ضرر است شاید برای روح خوب باشد. نميدانم! </description>
                <category>Lady Wiseldon</category>
                <author>Lady Wiseldon</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2024 03:42:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگران شدن!</title>
                <link>https://virgool.io/@ladywiseldon109/%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%86-gppiahoidavm</link>
                <description>نگرانی همیشه بد نیست. می تواند خوب هم باشد.مثلا وقتی بفهمیم کسی نگران ماست خوشحال میشویم. اینکه به جز خانواده شخص دیگری هم نگران حال ما باشد‌‌. حس خوبی دارد!اما خیلی اوقات هم کسی که نگرانش هستیم اصلا نمی‌داند که نگرانش هستیم. اصلا برایش مهم نیست. مثل تو که نمی دانی یا اصلا برایت مهم نیست که نگرانتم. خوب این قسمت نگرانی غم انگیز است. فکرش را بکنید که نگران هستید‌‌ در این  میان یادتان می اید که او اصلا به شما فکر نمی‌کند. اصلا نمی خواهد نگرانش باشید. اینجاست که نگرانی جایش را به دلتنگی می دهد‌.نگرانی یه علامت سوال بزرگ است‌. علامت سوال برای سوالی که جوابش را نمی دانیم‌. سوالی کوتاه اما بی جواب. حالش خوب است ؟؟ شاید اگر از خودش هم بپرسم جواب را نگوید‌. اصلا چرا باید به من جواب دهد؟نگرانی به خیلی چیز ها معنا  می دهد‌. مثل دوست داشتن. آدم تا دوست نداشته باشد نگران نمی شود‌. نگرانی برای پول، کار، اینده همه این نگرانی ها یعنی ما این چیز هارا دوست داریم. نمی خواهیم از دستشان بدهیم. اما نگرانی برای او لذت بخش است حتی اگر نخواهد نگرانش باشم. نخواستنش هم لذت بخش است.وقتی نگران هستیم به هیچ چیز فکر نمیکنیم. فقط می خواهیم همه چیز درست شود. فقط می‌خواهیم جواب سوال را پیدا کنیم. شاید آن لحظه هیچ چیز بیشتر از چیزی که برایش نگران هستیم ارزش نداشته باشد.من نگرانم، خیلی وقت ها نگرانم چون خیلی وقت ها از او خبر ندارم. نگران تک تک لحظات زندگیش هستم. نگران بی خوابی هایش، نگران زیاد قهوه خوردنش. نگران اضطراب‌ هایش،نگران سیگار کشیدنش. خوشبحالش که نگرانی همچون من دارد! </description>
                <category>Lady Wiseldon</category>
                <author>Lady Wiseldon</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 17:24:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیابان</title>
                <link>https://virgool.io/@ladywiseldon109/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-rn4o08v1lmsp</link>
                <description>می دانید هر کلمه برای من معنی خاصی دارد. مثل خیابان! که معنی اش برای من از اول تا آخر طی کردنش است. می پرسید چرا ؟ چون آن روز رفت. یعنی باید می رفت. رفتنش به میل خودش نبود. مجبور بود. میخواست برگردد، نشد. برای او خاطرات تکرار نشدنی ماند و برای من زندگی تکرار نشدنی. او زندگی من بود نه فقط بخشی از زندگی، تمامش بود. وقتی رفت، زندگی من هم با خودش برد. طول کشید خیلی طول کشید تا به  جای خالیش عادت کنم. هنوز هم عادت نکرده ام، هنوز هم چیزی در زندگی ام کم است. کم است که دارم با نوشتن پرش میکنم. اما پر شدنی نیست. فقط با آمدنش، با بودنش پر می‌شود.روز رفتنش نزدیک عید بود. همه خوشحال و شاد، فکر خرید ،خانه تکانی و سفره هفت سین. اما من، من از عید کینه داشتم. با آمدن عید او رفت. همه چیز رفت. عید برای من تازگی نیاورد، شادی نیاورد، بهار نیاورد. اصلا همه این ها را من خودم داشتم ‌. او با آمدنش همه را گرفت. من هیچوقت عید را نمی بخشم.اما خیابان، آن روز، روز آخر بودنش بود. همه خوشحال بودند. پیشاپیش عید را به هم تبریک می گفتند. صدای عید از همه خانه ها می آمد. اما من، من  اصلا عید را احساس نمی کردم. عید من همان روز تمام شد. گیج بودم، شب با گریه خوابم برده بود. سردرد داشتم. از خانه زدم بیرون. نمی خواستم بگردم. تحمل خانه را نداشتم. تحمل هیچ چیز و هیچ کس را نداشتم. خیابان را طی کردم از اول تا آخر، گریه کردم از اول تا آخر، خاطرات را مرور کردم از اول تا اخر. به زندگیم رنگ داده بود، انگیزه داده بود. به من جان داده بود. جانم رفت‌.حالا من مانده ام و جسمی بی جان! هنوز وقتی به آن خیابان سر میزنم بغض میکنم. برای آن روز های شیرین، برای بودنش، برای بودنم برای زندگیم. حاضرم هر چیزی که الان دارم را بدهم و فقط حال خوب آن موقع را پس بگیرم! من با او حالم خوب است. با او خوب می‌شود. او دلیل حال خوب من است!</description>
                <category>Lady Wiseldon</category>
                <author>Lady Wiseldon</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2024 21:54:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@ladywiseldon109/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-yicy1ikdo3wt</link>
                <description>انسان ها هیچ وقت بهترین و بدترین لحظات خود را فراموش نمی‌کنند. ذهن ما مثل دوربین فیلم برداری ان لحظات را ضبط می‌کند و تا همیشه نگه می دارد. شاید تاریخ و روز و ساعت بهترین ها یا بدترین ها را فراموش کنیم ولی ان اتفاق بد یا خوب را هرگز! بهترین لحظه ای که در ذهنم ثبت شده، لحظه بود که قلبم گرفتار شد. شاید باورتان نشود ولی من ۸ صبح برای اولین بار عاشق شدم ماهش و روزش را یادم نیست فقط میدانم تابستان بود‌‌‌. بهترین تابستان عمرم! من هیچ شناختی از او نداشتم. راستش عشق در نگاه اول بود. مثل قصه ها، قصه ای که ۸ سال است تمام نشده. و شاید تا آخرین لحظه عمرم ادامه داشته باشد. بلاخره انسان ها اولین هایشان را فراموش نمی کنند‌‌!اولین ها برای بیشتر انسان ها شیرین ترین اتفاق هستند. شاید به آن اولین نرسند اما هر زمان که یادش می افتند‌، نا خودآگاه لبخندی می زنند. خاطرات ما انسان ها پر از اولین ها و آخرین هایی هستند که هرگز تکرار نمی شوند. و این غم انگیز ترین بخش زندگیست. امروز برای اولین بار و اخرین بار هفتم مرداد هزار و چهارصد و سه است. دیگر هرگز چنین تاریخی وجود نخواهد داشت. اینجاست که آدم معنی گذر عمر و معنی خاطرات تکرار نشدنی را می فهمد. اینجاست که نا خودآگاه برای زندگی نکردن در این فرصت کوتاه و خاطرات و لحظات از دست رفته بغض میکنیم.دلمان تنگ میشود برای روزهایی که حال خوب را به معنای واقعی تجربه کرده ایم. مگر در این فرصت کوتاه چند بار می‌شود از ته دل خوب بود؟ کاش میشد خاطراتی که در ذهن داریم مثل عکس ثبت کنیم و هر روز به ان ها نگاه کنیم. کاش می توانستم از آن ۸ صبح شیرین عکس بگیرم. از ان نگاه، از خنده هایش! همان خنده ها من را گرفتار کرد! من آن روز از ته دل خوب بودم. بعد از ان هم حال خوب را تجربه کردم ولی مانند آن روز نشد. خنده هایش هم دیگر مانند آن روز نیست‌‌. شاید او هم خیلی وقت است حال خوب مانند آن روز را تجربه نکرده است. ان روز برای اولین بار و اخرین بار ۸ صبح یکی از روز های تابستان ۱۳۹۵ بود. تاریخی که دیگر هرگز تکرار نمی شود! </description>
                <category>Lady Wiseldon</category>
                <author>Lady Wiseldon</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2024 14:22:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب زنده داری!</title>
                <link>https://virgool.io/@ladywiseldon109/%D8%B4%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vi4bx6htfsa7</link>
                <description>سنم خیلی کم بود که فهمیدم شب ها خوابم نمی برد! یعنی اصلا دوست ندارم شب ها بخوابم. خواب روز برایم لذت بخش تر و شیرین تر است. اوایل احساس می‌کردم عادی نیستم اما بعد ها دیدم بله خیلی ها مثل من عادی نیستند! یک عالمه شب زنده دار غیر عادی دور هم جمع شدیم! شب زنده داری هم خوب است هم بد. مثل خیلی چیز های دیگر که هم جنبه خوب دارند و هم بد!خوبش همین الان است که می نویسم. خوب روز ها نمی توانم بنویسم. نه تنها نوشتن بلکه هیچ کار دیگری نمی توانم بکنم. خوب من آدم شب هستم نه روز! بدش هم سلامتی ام هست که به خطر می افتد. خودتان بهتر از من مضرات بی خوابی را می دانید. من هم خوب میدانم اما چه کنم، من یک شب زنده دارم ان هم از کودکی!از حق نگذریم شب زیباتر از روز است. آرامش، تاریکی،خنکی و خلاصه مجموعه ای از زیبایی ها در شب خلاصه شده است. شب زمان خوبی برای نوشتن است. برای موسیقی یا حتی فیلم در تاریکی به دور از هیاهو. شب نعمت بزرگیست. بعضی از کشور ها شب ندارند‌. همیشه روز را می بیند. روز هم خوب است‌‌. اما شب چیز دیگریست!هر کسی مرا میبیند از مضرات شب زنده داری می گوید‌. ولی نمی دانند که من خودم همه چیز را می‌دانم. کلا نصحیت کردن چیز خوبی نیست‌. چون نصحیت شونده خودش درست را می داند اگر غلط را انجام می‌دهد شاید دلیلی محکمی دارد! مثل من که خوابم نمی برد و دلیلی از این محکم تر ندارم!  </description>
                <category>Lady Wiseldon</category>
                <author>Lady Wiseldon</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2024 04:41:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AD%D8%B1%D9%81-nzapsqeu1n96</link>
                <description>حرف زدن خوب است. آدم را خالی می‌کند. فکرش را بکنید که کسی را داشته باشید که تمام روزتان را برایش تعریف کنید. نعمت بزرگیست داشتن چنین کسی! اما حرف زدن همیشه هم خوب نیست. با هر کسی هم خوب نیست. باید با کسی حرف زد که بتواند درک کند. که فقط حرف های خودش را قبول نداشته باشد حرف های تو را هم بفهمد، بشنود. پیدا کردن کسی که بتواند حرف های مارا، خود مارا بفهمد، سخت است، خیلی سخت.گفتم حرف زدن همیشه هم خوب نیست. خوب خیلی وقت ها  نباید حرف زد، باید سکوت کرد.سکوت خودش معنی های زیادی دارد . بعضی اوقات هر چقدر هم بگوییم باز هم طرف مقابل نمی فهمد پس سکوت میکنیم. خیلی وقت ها هم اصلا نمیشود یک سری چیز هارا به زبان اورد. یک اهنگی هست که میگوید : بعضی حرفا رو باید دید، بعضی حرفا گفتنی نیست. پس بعضی اوقات طرف مقابل خودش باید ببیند، حرف زدن فایده ندارد.حرف ها جان دارند. حرف ها می توانند جان بدهند یا جان بگیرند. انسان ها با حرف هایشان می توانند یک انسان دیگر را زخمی کنند، خرد کنند، بشکنند. شاید به نظر خودشان چیزی نگفته اند ‌و اصلا حق گفته اند باید می گفتند. اما هر حرفی را نباید زد! خیلی از حرف هایی که فکر می‌کنیم درست هستند خیلی هم غلط هستند! حرف ها می تواند خوشحال کنند، اعتماد به نفس دهند، بسازند. اما در این روز ها این چنین حرف ها زیاد کاربردی ندارند‌. حرف هیچوقت از ذهن پاک نمی شود. اگر با حرفمان خرد کنیم و بشکنیم دیگر همه چیز تمام شده برای همیشه. حتی اگر سال ها از آن حرف بگذرد باز هم یه ترک شکستگی روی شنونده باقیست. مراقب حرف ها باشیم. مراقب کسانیکه برای حرف زدن انتخاب میکنیم باشیم.</description>
                <category>Lady Wiseldon</category>
                <author>Lady Wiseldon</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2024 00:20:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین...</title>
                <link>https://virgool.io/@ladywiseldon109/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-ud4dd1lin7vd</link>
                <description>پیدا کردن بهترین ها همیشه سخت است. هم سخت است هم پول زیادی می خواهد. به هرحال پیدا کردن بهترین خانه، بهترین ماشین،بهترین لباس یا غدا، پول می خواهد ان هم زیاد!اما به راستی بهترین چیست ؟ مثلا از کجا می فهمیم که این خانه بهترین خانه است یا این لباس بهترین لباس است؟ شاید با خودتان بگویید یک پنت هاوس وسط نیاوران بهترین است دیگر، یا  بگویید یک خانه ۳۰۰ متری وسط فرشته، اصلا بهترین خانه از نظر یک شخص دیگر در شمال ایران است، شاید هم در جنوب شاید هم خارج از کشور . پس نتیجه میگیریم در این دنیا هر کس بهترین خودش را دارد‌. نمیشود گف این بهترین برای همه بهترین است. نمی شود بقیه را مجبور به دوست داشتن بهترین خودمان کنیم. شاید بهترین ما برای او بدترین باشد! البته خودم هم گاهی فراموش میکنم. وقتی بهترین خودم را انتخاب می‌کنم، فکر می‌کنم بقیه هم باید دوستش داشته باشند. بلاخره انسان است دیگر، اشتباه می‌کند. ولی شما مثل من نباشید. یعنی تا جایی که می توانید مثل من نباشید. بهترین ما بهترین های همه نیستند.  البته یافتن بهترین های خود فقط به مادیات محدود نمی شود. ما بهترین خود را در انسان ها هم می توانیم پیدا کنیم .اما بهترین ما در انسان ها چه کسی می تواند باشد ؟ کسی که پولدار است ، قدش بلند است، چشمان رنگی دارد ؟ یا کسی حالمان با او خوب است. کسی که اگر نباشد، زندگی سخت می شود. یعنی اصلا نمی توانیم نبودنش را تصور کنیم حتی برای چند ثانیه! اما پیدا کردن چنین بهترینی باز هم به خود شخص بر می‌گردد. یکی قد بلند برایش بهترین است. دیگری پولدار برایش بهترین است. اما من، من زیاد به این چیز ها اهمیت نمی دهم. چون او برایم بهترین است. آری من سال ها پیش بهترین خود را یافتم. بهترینی که شاید برای دیگران عجیب باشد که چرا برایم بهترین است. چون با او حالم خوب است. اگر نباشد زندگی سخت می‌شود. یعنی اصلا نمی توانم نبودنش را تصور کنم حتی برای چند ثانیه! او بهترین من است!</description>
                <category>Lady Wiseldon</category>
                <author>Lady Wiseldon</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2024 04:33:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبان انگليسي</title>
                <link>https://virgool.io/@ladywiseldon109/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%D9%8A%D8%B3%D9%8A-sxyllz9y3bhu</link>
                <description>کلا یادگیری سخت است. چه برسد بخواهی زبان یک کشور را یاد بگیری!بهتر است زبان را در سن خیلی کم یاد گرفت. هر چه سن بالاتر برود یادگیری سخت تر خواهد شد. اما اگر در کودکی نشود، نباید یاد گیری زبان را رها کرد. زبان همیشه به درد می خورد. برای هر کاری نیاز است ! اصولا زبان چیز به درد بخوریست!یادگیری اینکه مردم کشور های دیگر چگونه صحبت میکنند سخت است. میشود از فیلم و سریال ها کمک گرفت. برای آن هایی که مثل من حوصله درس خواندن ندارد، فیلم و سریال گزینه خوبیست. قطعا نمی شود با خواندن از روی کتاب ها به واقعیت زبان پی برد. باید شنید، زیاد شنید تا یادگرفت. اصلا تمام کار ها همینطور هستند‌. باید از نزدیک ببینی و بشنوی تا یادشان بگیری. البته خواندن هم مهم است. اما کافی نیست ! باید از نزدیک کار را دید و یادگرفت.</description>
                <category>Lady Wiseldon</category>
                <author>Lady Wiseldon</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2024 22:20:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواندن و نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@ladywiseldon109/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-t4sm61qsi23a</link>
                <description>نمی دونم چرا خوندن برام سخته، نوشتن خیلی راحته اما خوندن واقعا برام سخته.حتما باید زور بالای سرم باشه تا یه چیزی رو بخونم‌. امتحان، نمره، ترس از افتادن منو مجبور به خوندن میکنه. اگه زور نباشه حوصله خوندن ندارم. نه فقط درسا کل کتاب های دنیا. نمی دونم‌ چرا نمی تونم بخونم فقط می تونم بنویسم. البته نویسنده خیلی خوبی هم نیستم. کسی که کم بخونه نمی تونه خوب بنویسه . اما چیکار کنم نوشتن فقط حالمو خوب میکنه نه خوندن!نوشتن یه آرامشی بهم میده که شاید هیچ کاره دیگه ای نتونه اون حس رو بهم بده‌. دوست دارم هر روز، هر ساعت بنویسم. اما نمی دونم راجع به چی ؟ خنده داره مگه نه خوب به هر حال پیدا کردن موضوع برای نوشتن هم سختی های خودشو داره.این چند روزه که نوشته های دیگرون رو میخونم با خودم میگم وای ما چقدر نویسنده های ناشناخته داریم که عالی می نویسن. من هم دوست دارم نویسنده بشم . البته کار های خیلی زیادی دوست دارم انجام بدم که نویسندگی یکیشه.کلا زود خسته میشم، حوصلم زود سر میره. یه کار نمیتونم انجام بدم‌. نوشتن تنها کاریه که منو سخته نمیکنه و دوست دارم تا همیشه انجامش بدم‌.اما خوب کلمه کم میارم، موضوع کم میارم. اما باز هم دلم نوشتن میخواد بیشتر از هر کار دیگه ای! کاش همین قدر که می نویسم همینقدر هم بخونم!</description>
                <category>Lady Wiseldon</category>
                <author>Lady Wiseldon</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2024 01:32:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>