<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های The last Visionist</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@lastvisionist</link>
        <description>پدر ویژن ایران/ غریبی قصه پرداز / متعهد به نچرال بیوتی تو بغل جاشو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 04:47:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/11683/avatar/mNW169.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>The last Visionist</title>
            <link>https://virgool.io/@lastvisionist</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گوسفندهای پرنده!</title>
                <link>https://virgool.io/@lastvisionist/%DA%AF%D9%88%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-avjz0tdlod1f</link>
                <description>از صبح دارم به یه ویژن فکر میکنم که دوست دارم با شما توی این پست مطرحش کنم.و اون چیزی نیست جز گوسفندهای پرنده!!فکرش رو بکنید گوسفندا میتونستن پرواز کنن البته نه اینکه بال داشته باشن بلکه مثل بالن ها یا بادکنک های هلیومی!  صبح به صبح از طویله مسقفشون که میان بیرون همینجور از زمین پروازکنان بلند بشن و مثل ابر رو هوا حرکت کنن و برای چرا و غذاخوردن از شاخه های بالایی درخت ها تغذیه کنن!... اگر اینجوری بود دیگه دست هیچ گرگی موقع چرای گوسفندا بهشون نمیرسید و از طرفی دیگه مراتع دچار حمله ی گوسفندا نمی شد که با خوردن بی رویه تخریب بشن! و خیلی مزایای دیگه... البته معایبی هم داره مثلا اینکه به جای گرگ، عقاب ها و کرکس ها ممکن بود بهشون حمله کنن ولی تلفاتش به نسبت حمله گرگ که عادت به نفله کردن گله و حرص زدن داره کمتره و یا اینکه در کنار فضولات پرندگان روی ماشینا یهو فضولات گوسفندا رو هم میدیدی! که میشه با طراحی یه سری کیسه جلوی این کثیفی رو گرفت به هرحال این صرفا یک خیالپردازیه :)...حالا ازت میخوام یه لحظه به این تخیل فکر کنی؛ یه صبح دل انگیز با  نسیم ملایمی رو در نظر بگیر که یه جسم پشمالوی نرم با صدای بع بع به پنجره خونتون برخورد میکنه و تو از خواب بیدار میشی و پرده رو کنار میزنی و با یه گوسفند سفید تپل که معلق تو هوا داره برا خودش میچرخه روبرو میشی و بعد به آشپزخونه میری با یه دسته سبزی یا کاهو تو دستت پشت پنجره برمیگردی، پنجره رو باز میکنی و بهش غذا میدی! چه حسی خواهی داشت؟!البته خیال گوسفند پرنده این چیزاش شاید قشنگ باشه ولی سختیای خودشم داره. مثلا چوپون این گوسفندا باید خلبانی بلد باشه و برای جمع کردن و برگردوندن گوسفنداش به طویله باید یه کامیون با قابلیت پرواز و کمی پیشرفته مثلا مجهز به سیستم مکش قوی(مثل یه جاروبرقی بزرگ!) که اگه گوسفندی بازیگوشی کرد و سوار کامیون نشد با اون وسیله بِکِشَدِش تو کامیون!... و یا در روزهایی که باد نسبتا زیادی می وزه یه هابی داشته باشه که به پای گوسفندا طناب یا بندی ببنده که از یه محدوده مشخصی دور نشن یا خیلی دیگه بخواد پیشرفته باشه باید مراتع و آخور و طویله فضایی با کمک ناسا و ارگان ها و NGO های مربوطه درست کنن که کلا تو همون آسمون گوسفندا نگهداری بشن... خلاصه که خیلی کارا میشه کرد و اینکه قوه تخیل ته نداره و تا صبح و روزها و ماه ها و سالها حتی جا داره که بخواد به این ویژن پر و بال بده و داستان سازی کنه. الان که به اینجا رسیدم دارم فکر میکنم تو روزای بارونی و برفی چیکار میشه کرد؟! فعلا تا همینجا باشه تا بقیه این تخیل؛ ولی ازتون بازم میخوام که فکر کنید به اون قسمتی که یه گوسفند پشت پنجره خونتون بع بع کنان داره میچَره برا خودش. :)</description>
                <category>The last Visionist</category>
                <author>The last Visionist</author>
                <pubDate>Sun, 01 Oct 2023 11:26:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در گذر روزگار</title>
                <link>https://virgool.io/@lastvisionist/%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-au5u5vbirzh0</link>
                <description>خیلی وقته یاد بعضی آدما با داستان زندگیشون که شاید جزوی از خاطرات کودکی به بعدم هستن هم تو ذهنم مرور میشن و حس کنجکاوی بهم میدن که چرا و چگونه و الان چه؟! یعنی چرا داستان زندگیشون اونجوری بود؟(که در قبال همه آدما صدق میکنه ها) یا چگونه یهو به این زندگی رسیدن؟ و الان اگر خبری ندارم چیکار میکنن یا اگر با خبرم خوب یا بد چه راهی رو تو زندگی در پیش گرفتن؟...البته اینم بگم که آدمایی که تو ذهنم میان  همه پخش و پلا هستن یعنی یکی از مرکز شهره و یکی از بالای شهر! یا یکی تهران و اون یکی شهرستان! حتی بعضیاشون رو شاید برای مدت کمی و فقط در سفر دیده باشم مثل اون دکه داره، کافه داره، ماهی فروشه، راننده اتوبوسه و... که تو ذهنم یه پوشه ای براشون باز شده!اینم بگم که لابلای این فکرها تحولات شهر و خیابون ها و کوچه ها، خونه ها، رفتار همسایه ها باهم، صمیمیت ها و ... هم تو ذهنم جولون میدن؛ مثلا خونه های حیاط دار قدیمی با اون معماری دلنواز که رو سردراشون پر بود از گلهای یاس و آبشار طلا و گلیسیرین با بعضی نوشته هاشون رو کاشی لعابدار، یا درخت های خرمالوی توی حیاط که سر به فلک کشیده بودن و شاخه هاشون از دیوار زده بود بیرون و لطف صاحب اون خونه ها که تو عالم همسایگی میگفتن:((بچینید نمونه رو درخت، نوش جونتون...))علت اینکه صفای اون روزها و اون خونه ها کمرنگ و حتی بیرنگ شده واقعا چیه؟ چرا با وجود این همه تکنولوژی و دیجیتالی شدن خیلی چیزها و در دسترس بودن خیلی از امکانات همه چی داره فراموش میشه؟ چرا دیگه خبری از عکسهای قدی و خانوادگی روی دیوار و طاقچه خونه ها نیست تو دوره زمونه ای که همه گوشی دوربین دار با کیفیت خوب به بالا و یا اکثرا دوربین دیجیتال دارن و چاپ عکسها هم تو کسری از ثانیه بدون زحمت و معطلی امکان پذیره؟مگه قرار نبود تکنولوژی حال و زندگیمون رو خوب و راحت کنه پس چرا به کل عوضمون یا حتی عوضیمون کرد؟</description>
                <category>The last Visionist</category>
                <author>The last Visionist</author>
                <pubDate>Sat, 30 Sep 2023 09:53:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلق...</title>
                <link>https://virgool.io/@lastvisionist/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%82-avj2omkukase</link>
                <description>از آخرین پستم اینجا یعنی دو سال پیش آنقدر اتفاقای عجیبی برام پیش اومده و هنوز درگیرم باهاشون که حتی باورم نمیشه این من باشم با این درگیری ها... از دست دادن شغلم به خاطر کرونا از بهار سال ۹۹ و به خطر افتادن امنیت شغلی که هنوز نتونستم کار مناسبی رو جایگزینش کنم که حالا در پست های بعد براتون میگم که چه میگذره بگیر تا کم شدن شدید ارتباطاتم با دوستان و فاصله گرفتن از علاقه مندی هام مثل عکاسی و کافه گردی و سفر و ... خلاصه اینکه یه پیله دوختم دور خودم و تن دادم به کارهای بی کیفیت و پر کمیت با اضافه کاری های اجباری و جمعه ها و تعطیلات نا تعطیل ... البته از حق نگذریم اتفاق بزرگ و خیلی قشنگی هم تو زندگیم افتاد مدت این دو سال که دلخوشی زندگی و تلاشم به همینه و اونم پیدا کردن نچرال بیوتی تو بغل جاشو عه.</description>
                <category>The last Visionist</category>
                <author>The last Visionist</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 21:41:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبانه نکش؛ آتش زیر خاکستر باش</title>
                <link>https://virgool.io/@lastvisionist/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DA%A9%D8%B4%D8%9B-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-nkyqmuxaxxbt</link>
                <description>عصبانیت مثل آتیش می مونه یهو گُر میگیری و شعله می کشی و می سوزونی تا آروم بشی ولی وای از اون موقع که شعله ی خشمت از دستت در بره و نتونی کنترلش کنی...هم خودت تو آتیش خودت می سوزی هم هر کسی رو که دور و برت داری بی دلیل تحت الشعاع قرارشون میدی.بالاخره خشم و عصبانیت هم جزوی از خصلت های آدمیه که نمیشه کتمانش کرد و یا از بین بردش ولی میشه کنترلش کرد، میشه یاد گرفت &quot;موقع عصبانی شدن فکر کنیم&quot; ، &quot;در زمان خشم تصمیم نگیریم&quot;،&quot; فضا و آدمهایی که موجب خشم و عصبانیت ما شدن رو در لحظه ی اوج عصبانیت بی هیچ حرفی ترک کنیم و ترجیحا به فضای باز بریم تا هوایی بخوریم و آرامش پیدا کنیم&quot; و ...خلاصه همه ما تو راه های کنترل خشم استادیم و شاید هم صاحب نظر؛ اما ممکنه یادمون رفته باشه و صرفا تکرار مکررات کردم ولی یادمون باشه شاید نشه خشم و عصبانیت رو از بین برد ولی میشه کنترلش کرد، میشه &quot; زبانه نکشید و آتش زیر خاکستر بود&quot;</description>
                <category>The last Visionist</category>
                <author>The last Visionist</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2019 13:40:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیگار، غریبه، دوستیِ نانوشته!</title>
                <link>https://virgool.io/@lastvisionist/%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-z85bqeqfslpp</link>
                <description>تقریبا یه نیم ساعت چهل دقیقه ای تا اذان و افطار مونده بود که رسید جلو در کافه و با همون مکث همیشگی چند دقیقه ای جلوی در کافه وایستاد و بعد رفت داخل، توی حیاط کافه همون کنجی که یه میز دو نفره داشت نشست و کیفش رو گذاشت روی صندلی روبرو.&quot;می خندم می خندم، من بر دنیا می خندم/بر دنیا ای زیبا من چون گلها می خندم/ گل من رفتی به کجا، کردی دلخون توو مرا...&quot; موزیک پلیر گوشی رو بست و هندزفریشو از گوشش درآورد و پیچید دور انگشتاش و جمعش کرد گذاشت یه گوشه ی میز و دست انداخت کیفش رو از رو صندلی روبروش برداشت و دست کرد توش دنبال پاکت سیگارش...همین که پاکت رو آورد بیرون سریع یه نگاهی داخلش کرد و نخ های سیگارشو چشمی شمرد؛ یه ده دوازده نخی سیگار داشت که یکیشو آورد بیرون، پاکت سیگار رو خوابوند رو میز و نخ سیگارم روش. کارش که با پاکت سیگار تموم شد، دست کرد تو جیب چپ شلوارش دنبال فندک شفاف پلاستیکیش از همینا که همه جا میفروشن... لابلای کلید و سکه ها و دستمال کاغذیا بالاخره پیداش کرد و انداخت رو میز که افتاد کنار پاکت سیگار ...تقریبا دم دمای افطار بود که وِیتِر کافه داشت می رفت سمتش واسه گرفتن سفارش؛ یه دختر لاغر سبزه متوسط قد با موهای بلوند که از گوشها گوشواره های شکوفه انار آویزون بود و رژی قرمز به لب با یه پیراهن چارخونه ی قرمز سفید معطر به عطری ملایم و خنک...همین که ویتـر رسید به میز یه عذرخواهی کرد و گفت: در خدمتم، سفارشتون رو میفرمایید... سرش رو آورد بالا و کتابش رو بست و گفت: اذان که شد بی زحمت یه زیرسیگاری و یه لیوان چای برام بیار تا مهمونم برسه.ویــتر کافه که رفت تکیه صندلیشو داد به سه کنج دیوار و زاویه دیدش رو داد سمت نقطه مقابلش، درست کنج دیوارهای روبرو که جلوشون یه باغچه نقلی بود با یه بوته یاس که عطرش حیاط رو پر کرده بود... با دیدن اون بوته یاس و شنیدن عطرش ناخودآگاه انگشتها رو شونه کرد لابلای ریش و شروع کرد سیبیلاشو تاب دادن معلوم بود که ذهنش درگیر شده و بد رفته تو فکر؛با صدای اذان انگار نخ افکارش پاره شد و همه فکرها پخش و پلا... یهو به خودش اومد دید چایی که سفارش داده بود روی میز و یه زیرسیگاری هم کنارش براش گذاشتن. اون یه نخ سیگار که روی پاکت گذاشته بود رو برداشت گذاشت گوشه لبش و زیرش فندک گرفت و روزه اش رو با سیگار باز کرد، یهو یاد اولین ماه رمضونی افتاد که چی شد عادتش شد این همه سال چند روزه ای رو با سیگار افطار می کنه...نخ اولش از ده دوازده نخ سیگار پاکتش که تموم شد یه قُلُپ از چای خورد و شروع کرد به خوندن ادامه کتابش که نخ دوم هم روشن کرد، پنج شش دقیقه بعد نخ سوم، پنج دقیقه بعدش نخ چهارم همراه نصف لیوان چای و خلاصه همینجور سیگار، لیوان چای و کتاب تا اینکه سیگارش تموم شد... یه نگاهی به ساعتش کرد و یه لبخند ملیحی روی چهره اش نشست و تو دلش گفت: الان دیگه باید پیداش بشه!...استدلال و اعتقادش به منتظر بودن و اومدن مهمونش نه قرار قبلی بود که نشونی و شماره ای هم ازش نداشت و نه اینکه پاتوق هیچکدومشون اون کافه نبود که تقریبا ماهی دو سه باری که توی اون کافه میومدن همدیگرو اتفاقی می دیدن بواسطه ی پاکت سیگارش که هر سری توی این کافه خالی می شد، اون یکی تازه از راه می رسید و بهش سیگار تعارف میکرد و با هم سر یک میز می نشستن و ساعت ها گپ می زدن بدون هیچ آشنایی از هم، فقط در حد دو اسم. </description>
                <category>The last Visionist</category>
                <author>The last Visionist</author>
                <pubDate>Thu, 16 May 2019 16:18:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهران، طهران نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@lastvisionist/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-jrdeu2vnhh6z</link>
                <description>چندوقت دیگه در آینده ی نه چندان دور با همین فرمون و سرعت بریم جلو دیگه از طهرانم، تهرانی         نمی مونه!اون از چنارستان خطی میراث خیابان ولیعصر، اون از کاخ ها و مستغلات مخروبه ی زمان طاغوت که                چون حالا در زمان طاغوت و برای طاغوت بوده انشاالله که فی سبیل الله تیشه به پی همشون زدن و      دارن میزنن و هیچ استفاده و منفعت شخصی هم در این امر دخیل نیست و حداقلش نشانه شکوه و   قدمت تاریخی تهران نبوده و نیست؛ یا همین ساختمان پلاسکو که کسی نفهمید چی شد و الان بعد این مدت قراره چی بشه؟  البته نباید از اراضی عباس آباد و امثالهم غافل شد لااقل بدونیم ارث پدری کی بود؟ به کی رسید؟ اصن چی شد؟ کی خورد؟ کی برد؟ که انشاالله گربه اس چرا اینقدر منفی بافی اصن...یا همین دریاچه چیتگر یک پروژه عمرانی درست حسابی که نشون بدیم تهران پتانسیل داشتن دریاچه           و ساحل رو داره حالا چیکار داری به چه قیمتایی! پشه سفید هست که هست، هوای تهران کمی تا   قسمتی شرجی شده که شده، برج های بلند اطراف دریاچه از بس بلنده که از ورود باد به تهران     ممانعت میکنه که بکنه! اینا همش بهونس؛ عوضش تو تهران دریاچه داریم.اصن تازگیا دقت کردین صبحا کله سحر بجای جیک جیک گنجشکا صدا قارقار کلاغ به وفور شنیده میشه                یا دور نهرها و رود فاضلابهای شهری پر شده از مرغهای دریایی؟! گاهی تو مسیر اتوبان تهران_کرج نزدیک پارک ارم همچین این دسته مرغ دریاییا رو میبینی که فکر میکنی به سواحل شمال رسیدی؛ گفتم پارک ارم  یاد چند روز پیش افتادم که جاتون خالی رفته بودیم با دوستان وسایل بازی ها رو مقایسه و مهندسی کنیم ( با این گرونیا کی میتونه سوار بشه )که قشنگ خواهر مادر نوستالژی اومد جلو چشممون! بجز تعداد انگشت شماری وسایل بازی نسبتا جدید (از ده دوازده سال گذشته تاکنون!) دیگه چیز جدیدی نبود البته ملت همیشه در صحنه با زیراندازای رنگی رنگی روی چمن ها و اون گاز پیکنیکی و قابلمه روش و سیخ و منقل و جوجه و... بسی در جان بخشی به نوستالژی کمک کرد.از آلودگی هواشم نگم که ماشاالله اگزوز خاور! البته از یه جنبه ای هم خوبه ها مثلا فردا روزی همین استکبار جهانی و هم دستاش یهو بمب اتمی چیزی بزنن کل دنیا رو نابود کنن فکر کنم تنها مردمی هستیم در تهران که زنده می مونیم به لطف همین آلایندگی هوای تهران...خلاصه از شوخی و جدی و راست و دروغ و اغراق بگذریم، واقعا حال تهران خرابه و باید فکری به حالش کرد. هزینه زندگی کردن تو این کلانشهر با قدمت چند صدساله هم که همه خوب میدونیم سر به فلک میزنه بی هیچ دلیل و علت منطقی که این رشته خودش سر دراز داره و بماند.      </description>
                <category>The last Visionist</category>
                <author>The last Visionist</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jun 2018 14:42:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تشنجات فکری #گِله گزاری</title>
                <link>https://virgool.io/@lastvisionist/%DA%AF%D9%90%D9%84%D9%87-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-czjg1kkxggbe</link>
                <description>کوله بار آرزوهام چندوقتیه بازم مثل روز اول که گرفتم رو دوشم و رفتم و رفتم و رفتم که برسم،داره سنگینی می کنه؛ با این تفاوت که روز اول با ذوق و شوق و امید گرفتم رو دوشم و این راه رو رفتم، بی هیچ نقشه معتبری که قطعا برسونه منو به مقصدم که آرزوهام باشه ولی یادش بخیر دلم مومن بود به رسیدن اونموقع ها؛ اما الان گویا دل که هیچ دیگه خودمم مومن نیستم به این زندگی...از بس که آرزوهام حسرت شد.دیگه باس یه جا زد رو ترمز تو این مسیر بی مقصد و لب پرتگاه ایستاد و رو به آسمون فریاد زد:بسه دیگه ! هعی، نرسیدیم ...</description>
                <category>The last Visionist</category>
                <author>The last Visionist</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jun 2018 16:07:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا شباهت آدمیزاد به قهوه؛ از میوه تا اسپرسو</title>
                <link>https://virgool.io/@lastvisionist/%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%AA-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87%D8%9B-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%88-koyai3odbroa</link>
                <description>آدم وقتی بدنیا میاد مثل شکوفه های سفید درخت قهوه است که تا به سن جوونی برسه کم کم از خامی در اومده و مثل میوه های رنگارنگ قهوه رو درخت رسیده...بعد از مدتی که کمی از جوونی آدم گذشت می چیننش و میبرنش برای یادگیری و بهره کشی در مراحل مختلف زندگی که صیقل بِدَنِش و ناخالصیاشو جدا کنن و بهش سرد و گرم  رو بچشونن تا تازه پخته بشه، درست مثل رُست (roast) دونه قهوه؛ حالا بماند که رُست یکی لایته (بلوند)، یکی مدیومه یا دارک...همین که آدم پخته شد باید منتظر باشه بالاخره یه جایی یه روزی سر یه چیزی یا یه کسی،زیر بار و فشار روزگار و مشکلات تو اوج پختگی خُرد و لِه بشه و تو درد و رنج عصاره وجودش نمود پیدا کنه؛ درست مثل یه فنجون اسپرسو...تلخ و تیره.</description>
                <category>The last Visionist</category>
                <author>The last Visionist</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jun 2018 12:51:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ</title>
                <link>https://virgool.io/@lastvisionist/%D9%87%D9%8F%D9%88%D9%8E-%D8%A7%D9%84%D9%92%D8%A3%D9%8E%D9%88%D9%8E%D9%91%D9%84%D9%8F-%D9%88%D9%8E%D8%A7%D9%84%D9%92%D8%A2%D8%AE%D9%90%D8%B1%D9%8F-%D9%88%D9%8E%D8%A7%D9%84%D8%B8%D9%8E%D9%91%D8%A7%D9%87%D9%90%D8%B1%D9%8F-%D9%88%D9%8E%D8%A7%D9%84%D9%92%D8%A8%D9%8E%D8%A7%D8%B7%D9%90%D9%86%D9%8F-%D9%88%D9%8E%D9%87%D9%8F%D9%88%D9%8E-%D8%A8%D9%90%DA%A9%D9%8F%D9%84%D9%90%D9%91-%D8%B4%D9%8E%DB%8C%D9%92%D8%A1%D9%8D-%D8%B9%D9%8E%D9%84%D9%90%DB%8C%D9%85%D9%8C-mizht7pq1mhr</link>
                <description>اولین ها رو همیشه باهاتم که ببینی درسته رفیق نیمه راهم ولی هنوز یه چیزایی رو حواسمون هست بهش...حالا نه به این آب و تابم! راستشو بخوای واسه تبرکشه که با اسمت و یادت شروع میکنم وگرنه نارفیق تر از این حرفام... :(</description>
                <category>The last Visionist</category>
                <author>The last Visionist</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jun 2018 16:23:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>