<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های lawsena20</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@lawsena20</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:06:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>lawsena20</title>
            <link>https://virgool.io/@lawsena20</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عنوان یادداشت: فقط آدم­های ساده لوح از روی ظاهر آدم­ها قضاوت نمی­کنند</title>
                <link>https://virgool.io/@lawsena20/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A2%D8%AF%D9%85%C2%AD%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%84%D9%88%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D8%A2%D8%AF%D9%85%C2%AD%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C%C2%AD%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-pfp2ef7wwxum</link>
                <description>  دخترک داشت از پنجره به بیرون نگاه می­کرد هوا داشت کم‌کم روشن می‌شد، نسیم صبح گاهی صورت سفیدش را نوازش می­کرد حتی می­توانست خط کشی­های سفید و خالی از رهگذر را ببیند خیابان خالی از ماشین. باور نکردنی بود که قرار است این سکوت بعد از رسیدن ساعت به ۶ پر از سر و صدا و شلوغی شود.  در زیر درخت توت سفید گربه­ای که به بچه های شیر می­داد، کبوتر بر شاخه قدیمی و تنومند عشق بازی می­کرد بدون هیچ ترس از قضاوت شدن.آن سو، مردی را دید که به نظر درشت هیکل تر از مردهایی بود که تا به حال دیده است با لباس­های پاره پوره داشت به طرف سطل آشغالی بزرگ آهنی می­رفت برای چند دقیقه­ای به او خیره شده و  پرسید: آیا آن مرد سر صبحی اینجا چی کار دارد؟  سر مرد  تا گردن داخل بود دیده نمی شد، داشت فکر می­کرد شاید بی­خانمانی پیش نیست و دارد دنبال چیزی می­گردد آیا؟ او هم مانند پدرم دختری دارد که به انتظارش نشسته باشد؟ همانند من که به انتظار پدر می­نشینم نزدیکی­های غروب  و بی­تاب دیدنش می­شوم تا از سر کار برگردد یا اصلا خانواده­ای ندارد؟ یا اینکه تنها و ولگرد یا معتادیی پیش نیست که زندگیش دست خوش انتخاب­های اشتباه شده که الان باید این گونه باشد. مادرش با هراسان وارد اتاق شد دختر با شتاب سرش را برگردانید و پرسید: مامان چیزی شده؟ نه عزیزم نگران نباش با تو کاری ندارم و به طرف پنجره رفت همان طورکه داشت نگاه میکرد با موبایلش به همسرش زنگ زد و گفت: عشقم چی شد؟ توانستی پیدایش کنی؟ دختر با چشمانی بهت زد از مادرش پرسید؟ چی را؟ مادر جواب داد: دیشب چون دیر از مهمانی برگشتیم گردنبدی که مادر بزرگت پارسال برام هدیه داد بود را بازکردم هواسم نبود در حالت خواب آلودگی فکرکنم با آشغال­ها آن را به پدرت دادم و او آن را به گفته خودش به اونجا خالی کرد و با دست به آن سو اشاره کرد. </description>
                <category>lawsena20</category>
                <author>lawsena20</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jun 2019 18:43:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا کسی که به او تجاوز می شود گناهکار است یا کسی که تجاوز می کند</title>
                <link>https://virgool.io/@lawsena20/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88-%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-ep2zkwex4qpa</link>
                <description>امروزه در روزنامه ­ها و جاهای مختلف این جمله  شنیده و خوانده می‌شود. از وقتی که شبکه های اجتماعی پا به زندگی ما گذاشتن و روز و شب ما را باهم توام کردند، این موضوع بیشتر شده یا که باید بگویم از قبل هم بوده ولی ما بی­خبر بودیم. با وجود این برنامه ها از جنایت سیاه . یا همان تجاوز، پرده برداشته شده است . درسال های اخیر شاهد آن بودیم حتی از رسانه ملی. علت را جستجو کردم :۱. کمی به محدودیت های فرهنگی و دینی رسیدم ۲. انسان ها که با این بیماری متولد می شوند یا این که محیط تاثیر به سزایی  بر آنها دارد.مانند آن مرد در اردبیل که به دختر بچه تعرض کرد و داستان دلخراشی را از انسان روی زمین و تاریخ ثبت کرد که جنس مرد را زیر سوال برد.زمانی که برای کمک و روانشناسی به موسسه های مختلف مردمی و دولتی می رفتم در سالمندان یکی از شهرها با دختر ۱۸ ساله­ای مواجه شدم، از اینکه او آنجا بود خیلی متعجب شدم . وقتی از کارکنان آنجا پرس و جو کردم فهمیدم که او از روستاهای شهر اراک می ­باشد که با پدر پیر و مادر جوانش به همراه برادرش در آن روستا زندگی می­کرده. برادرش بعد از یک مدتی به آمریکا می رود و پدر فوت می­کند. مادر به خاطر خود فروشی به آن شهر می آمده، یک شب وقتی او را تنها در روستا رها می‌کند پسر جوان همسایه که ۲۸ ساله‌ داشته از دیوار خانه بالا رفته و وارد خانه می­شود. زمانی که دختر بچه ۹ ساله خواب بوده به او تجاوز می کند؛ وقتی از این موضوع برادر  دختر خبردار می­شود به ایران آمده و پسر را به دستهای عدالت می­سپارد خانه را فروخته و مادرش را بیرون می­کند و خواهر را به این موسسه می­سپارد و برمی‌گردد. وقتی داستان تلخ و وحشتناک را شنیدم، زبانم بند آمد و بی اختیار اشک از چشمانم جاری ­شد .سوال­های بی وقفه در ذهنم در حال رژه رفتن بود،  آیا چه کسی گناه کار بود؟ خانواده یا جامعه؟ هفته ها بی صدا بودم گویی به من تجاوز شده باشد خودم را جای او می گذاشتم اگر کودکی من اینگونه نابود می­شد من چه حال روزی داشتم ؟برادری، خواهر خود را از ترس حرف ها و قضاوت­های بی­پایه و اساس مردم در این اینجا رها کرد، تا به زندگیش ادامه دهد،گویی او گناه کار بوده. من ایمان دارم برخی از افراد که مورد تعرض واقع میشوند هیچ گناهی ندارند، ولی متاسفانه در سرزمین من همیشه گفته اند دختران اشتباه می­کنند و آن ها مردها را تحریک می­ کند خود را خوب نمی پوشانند. شاید هم درست باشد ولی نه کاملاًیا وقتی چنین اتفاق‌های ناگواری در سرزمین من می افتد، خانواده های دیگر خود را کنار می­کشند می‌گویند به ما چه؟ دختر ما که مورد تجاوز قرار نگرفته،  آن دختر یا پسر کسی دیگر بوده، ما چرا اعتراض کنیم؟ ما چرا چیزی بگوییم؟ آن­ها حتی دست به قضاوت می­زنند دختر خودشم ایراد داشته که این چنین بلایی بر سرش آمده او را گناهکار می­دانند و می گویند تقصیر خودش بوده است باید مواظب می بود، ولی من می دانم روزی این آتش دامنه همه ما را می­سوزاند.همانطور که دامن آتنا را سوزاند.  خیلی از خانواده ها را اگر ما اقدام اساسی نکنیم روزی می­رسد که  به کودک من، به خود من، به شما و  حتی کودکان شما تعرض می شود باور کنید و بیاید جامعه را خالی کنیم از این چنین انسان های پست تر از حیوان، با حمایت کردن از کسانی که به آنها تعرض شده است و سرنگون کردن کسی که این عمل شرمسارانه را انجام داده. به کودکان خود یاد دهیم که اگر کسی چه فامیل، چه آشنا، چه غریبه تو را  هرگونه آزار جنسی داد بدون هیچ ترس یا گناه یا خجالتی آن کسی را که این کار پست را با تو کرده  معر فی کن چون او باید بترسد از خشم یک ملت. و جایی خوندم که نوشته بود اگر بخواهیم ملتی را برده خود کنید باید آن ها را از گناهی ساختگی بترسانید پس بیایید طناب های بردگی را از افکار خود وا کنیم و از زندان خویش، خود را آزاد سازیم با حمایت کردن از هم و دنیا را زیبا کنیم برای کودکان آینده .</description>
                <category>lawsena20</category>
                <author>lawsena20</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jun 2019 17:58:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متولد شدن نوزادان ...و چگونگی زندگی کردن با  آنها  ….</title>
                <link>https://virgool.io/@lawsena20/%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-ags7xpq7y1ap</link>
                <description> این موضوع که مطرح کرده‌ام برای خواننده­ای که در حال خواندن آن هستند که شاید فکر کند خیلی جالبی نباشد که با خود بگوید این یک شیوه تکرار با یک مفهوم واضع است و حتی می­توان حدس زد یعنی تولد یک نوزاد پس از ۹ ماهگی، اگر بخواهد کمی دقیق­تر به این بپردازد می­گوید بسته شدن یک نطفه و در نهایت به وجود آمدن یک انسان از جنس گوشت، پوست و خون، من خود هم از این امر مستثنی نبودم و چنین دیدگاهی داشتم.  سه سال پیش برای یک سفر سه روزه با جمعی از دوستانم به خارج از شهر رفته بودم آنجا یک جنگل وسیع و سرسبز بی نظیری بود. با شهری که من در آن هستم ساعت ها فاصله داشت، وقتی ما رسیدم نزدیک­ غروب بود، خورشید داشت میرفت تا لابه لایی کوهایی که از ما دور بودند پنهان شود تنها صدایی که شنیده می­شد صدای سکوتی که گوش مرا با شلوغی شهر انس گرفته بود را کر می­کرد. شب هنگام صدای جیرجیرک ها و شر شر آب در هم آمیخته می­شد و بوی دل انگیزآب و سبزهای تازه به مشام می­رسید صبح ها با صدای زیبای بلبل­ها که در حال جیک جیک کردن بودند بیدار میشدیم و با آب چشمه ­ایی که نزدیکش چادر زده بودیم به صورت صفا میدادیم همان طور که سفره صبحانه را برروی سبزه­ها به پهنای آسمان باز می­کردیم و مشغول خوردن می­شدیم با حضور پرندگان و پروانه هایی که در اطرفمان جمع می­شدند بعد از تمام شدن به قدم زدن در طبیعت بکر. از طرفی نظاره گر پرنده‌هایی بودیم که در لابلای شاخه ها عشوه گری میکردند و برروی درختان سر به فلک کشیده آشیانه ساخته در علفزار های بلند می توانستم آهنگ بخوانم وحتی صدای قلبم را بشنوم که خون را به آرامی به تمام قسمت ها بدنم پمپاژ میکند بی تردید این یک مجعزه است برای من. در این فکر بودم که پیامی از طرف خانوادم دریافت کردم که حاکی از این بود که قرار است به زودی یک عضو جدیدی به خانواده ما اضافه شود. از شور و شوق فریاد میزدم و به بالا و پایین می پریدم بی صبرانه منتطرم بودم که برگردم و از جزییات کامل آگاه شوم وقتی از مسافرت برگشتم با کمک هم و مانند همه خانواده ها برای او همه چیز را آماده کردیم هر زمان به او فکر میکردم وجودم را شور و شعف فرا می گرفت و حتی برخی وقت ها به وجودش شک میکردم و باورکردنش برایم سخت میشد . تا اینکه در یک روز آفتابی وقتی داشتم در اتاقم با پنجره باز رو به شهر درس می خواندم صدای زنگ در را شنیدم و به سرعت از پله ها به سمت آیفون تصویری رفتم دیدم برادرم که در دستش یک دسته گل بزرگ رز دارد. گوشی را برداشتم و گفت: بیا وقتش است باید برویم بیمارستان در طول مسیر به تصویری که در ذهنم داشتم می اندیشیدم که آیا او شبیه من است یا نه وقتی برای اولین بار او را از پشت شیشه دیدم بدنش پف کرده بود مانتد پنبه بود که در آب فرو کرده باشند بعد از چند دقیقه دوباره او را دیدم لباس های کوچک به تنش کرده بودن دست پای کوچک داشت و به قدری ضعیف که قادر نبود سر خودش را روی گردنش نگهدارد و  هنوز چشمانش کاملا باز نبود من خیلی می ترسیدم که به او دست بزنم چون فکر میکردم اگر به او دست بزنم به او آسیب میزنم حس من به او فوق العاده بی نظیر بود بعد از مدتی وقتی با کمک اطرافیانم او را به آغوش گرفتم به معجزه خدا بیش تر پی بردم زمان به سان باد گذشت و آن موجود کوچک به سه سالگی رسید و بیشتر از قبل شیرین تر شده بود ظاهری همانند ما آدم بزرگ ها دارد ولی از نظر احساسی پاک تر، بی آلایش تر نسبت به آدم بزرگ ها، حتی حرف زدنش هم با ما فرق دارد. مثلا به ماشین میگوید دون دون، به شنا کرد میگوید آب آب و به هر حیوانی که ببیند میگوید جیجی او درک از واژههای آدم بزرگ ها ندارد وقتی ما فریاد میزنیم و عصبانی میشویم او میزند زیر گریه با صدایی بلند. زمان شادی بی وقفه لبریز از خوشحالی میشود وهمیشه درحال سوال کردن است زیاد به جواب هایی که ما به او می دهیم توجه نمی کند  احساسی که به او میدهیم را حس میکندروزانه هزاران کودک در سراسر جهان متولد میشوند در رنگ ها و نژاد های مختلف که تنها وظیفه ما  محبت کردن به آن هاست بدون در نظر گرفتن الویت های رفتاری بزرگ تر ها و فقط به آن ها عشق ورزیم تا زمین را به همان بهشت بدل کنیم که وعده گاه تمام ادیان بوده است</description>
                <category>lawsena20</category>
                <author>lawsena20</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2019 19:55:57 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>