<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لینا وفایی نژاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@leeenavafaeee</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 23:01:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/226812/avatar/OhLu41.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>لینا وفایی نژاد</title>
            <link>https://virgool.io/@leeenavafaeee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دخترخاله‌ای که به فنام داد رفت!</title>
                <link>https://virgool.io/@leeenavafaeee/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA-dywf0iy8mgmu</link>
                <description>یه روز خوب، یه روز آفتابی، داشتم تو اینستا می‌چرخیدم که دیدم دخترخاله جاانم یه عکس گذاشته با کپشن: مینیمالیسم نه فقط تو خونه، تو بدنم هم جاریه!خب دیگه، من که تا اون لحظه خودمو یه مینیمالیست فکری می‌دونستم، گفتم وقتشه جسمَمَم minimalist بشه.زنگ زدم ببینم این دختر چیکار کرده که یه شبه شده الهه لاغری. گفت: یه رژیم فوق‌العاده گرفتم! اصلاً معجزه‌ست!پرسیدم خب چی می‌خوری؟ که (چون حوصله تعریف کاملش در این مقال نمی‌گنجه خلاصه‌اش می‌کنم) گفت صبح آوکادو با دم‌نوش، ظهر چند برگ کاهو با کینوا ، شبم هیچ!درسته که مغزم همون لحظه یه بوق ممتد کشید… ولی چون آدمی‌ام که تا چیزی رو تست نکنم ذهنم رهام نمی‌کنه به خودم گفتم باشه، بزن بریم!روز اول:گشنه شدم در حدی که صدای قار و قور شکمم داشت باهام Morse code حرف می‌زد.روز دوم:با نون خشکه‌ای که تو کابینت بود مکالمه برقرار کردم.روز سوم:تو خواب دیدم با یه پیتزای دبل چیز ازدواج کردم!یعنی نه‌تنها لاغر نشدم، بلکه عصبی، گرسنه و عصبی (بله خودم می‌دونم عصبی را دوبار تکرار کردم) شدم.آخرش برگشتم گفتم:هر کی کفش خودش، رژیم خودش!واقعا نمی‌دونم چرا فکر کردم یه چیزی که برای بدن یه نفر جواب داده، باید برای منم کار کنه. دخترخاله‌م بدنش با کاهو حال می‌کنه، من اما نه!خلاصه اینکه، اگه خواستید رژیم بگیرید، اول بدن خودتونو بشناسید. نه اینکه چون دخترخاله‌تون با یه برگ کاهو شده مانکن، شما هم بزنین به آب و کاهو!آپدیت: چون ویرگول نگذاشت این تگ را انتخاب کنم اینجا می‌نویسمش: #مینیمالیسم_شکم_محور</description>
                <category>لینا وفایی نژاد</category>
                <author>لینا وفایی نژاد</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 14:29:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهین، اصلان و املت</title>
                <link>https://virgool.io/@leeenavafaeee/%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%AA-nypi0lmp44ry</link>
                <description>از پشت شیشه، شاهین را می‌دیدم که با عصبانیت با تلفن حرف می‌زد، دست‌هایش را توی هوا تکان می‌داد و تند تند یک مسیرِ تقریباً ده متری را توی پیاده‌رو، می‌رفت و می‌آمد. می‌دانستم همه‌اش زیرِ سرِ اصلان است.خاکِ گلدانِ پشت پنجره‌ای که برای تولدم خریده بود، داشت خشک می‌شد. رفتم توی آشپزخانه و یک لیوان آب برداشتم و دوباره برگشتم توی اتاق. شاهین روی پله‌های جلوی خانه‌ی روبرویی نشسته بود و داشت جویِ آب را نگاه می‌کرد.پای چپش را کشید و دستش را بُرد توی جیبش. پاکت سیگار را درآورد، سیگاری را آتش زد و دودش را داد تویِ هوا. داشت با پایش سنگِ کوچکی که جلویش بود را تکان می‌داد.پنجره را باز کردم. هوایِ سرد و خشنِ پاییز، خودش را هُل داد توی اتاق. گفتم:‌ «نمیای تو» سرش را به سمتم چرخاند و انگار که تازه یادش آمده باشد که قرار بوده ناهار را با هم بخوریم، گفت: «چرا چرا... الان میام». پُک عمیقی به سیگار زد و ته سیگارش را زیر پایش انداخت و آمد پشتِ در.میزنی درو؟نه!می‌خواستم همان بیرون، کمی از این فضا بیرونش بیاورم. خنده‌ای روی لبش نشاند و گفت:‌ «باز کن دیگه!»در را باز کردم. واقعیت این بود که خودم هم نمی‌دانستم چطور باید کمی از فشار کاری‌اش را کم کنم. تنها کاری که می‌توانستم انجام دهم این بود که فشار رویش را بیشتر نکنم. راستش را بخواهید، یک بار که ازش خواسته بودم تا موضوعمان را با خانواده‌اش مطرح کند، همین را بهم گفته بود و الان من داشتم به‌نوعی از روی دستش تقلب می‌کردم.در چوبی را باز کردم و خودم رفتم توی آشپزخانه. شاهین آمد و توی درگاهِ در ایستاد.بپوش بریم خب!می‌خوای همین‌جا ناهار رو بخوریم؟مگه نگفتی بریم بیرون؟فرقش چیه؟ مهم اینه که پیشِ هم باشیم.کفشش را درآورد و آمد تو. الان باید کفش رو بیرون بذارم یا بیارم تو؟یه روزنامه از اون بالا بردار. کفشتو بیار تو بذارش رو روزنامه.چند لحظه بعد، شاهین برای اولین بار تا تویِ آشپزخانه‌ی خانه‌ام آمده بود.این خانم اعتصامی همچنان کارآگاه بازیشو داره؟همان طور که داشتم گوجه‌ها را از توی یخچال درمی‌آوردم تا املت درست کنم گفتم:آره بابا... درست بشو نیست که. املت میخوری؟هر چی باشه...گوجه‌ها را گذاشتم توی کاسه‌ی لعابی‌ای که دیروز کنارِ خیابان چشمم را گرفته بود. این عادت همیشگی‌ام بود که هر چه می‌خریدم، زود ازش استفاده می‌کردم. گذاشتمش جلوی شهاب.حالا که نرفتیم بیرون، زحمت پوست کندنشون رو بکش!آمد توی ظرفشویی، دستش را شست و بعد هم ایستاد پشت کانتر آشپزخانه و شروع کرد به پوست گرفتنِ گوجه‌ها. خودم همیشه این‌طور وقت‌ها بود که ذهنم می‌رفت توی هزار توی ماجراهایی که اصلاً درست نبود برود. اصلاً من به این نتیجه رسیده‌ام که هر چه فکر مزخرف توی کله‌ی آدم درست می‌شود، پی‌اش را که بگیری، از همین کارهای هر روز خانه شروع می‌شود. برای همین بود که می‌خواستم حداقل شاهین و حداقل امروز، توی این باتلاق نیفتد.می‌خوای در موردش حرف بزنیم؟مکثی کرد و گفت:آره... مشکلی ندارم. راستش خیلی کارام زیاد شده، فکر هم می‌کنم دارم آلزایمر می‌گیرم. خیلی چیزا یادم میره. نوبت دکتر یادم میره. قبض یادم میره.الان اصلان بود زنگ زد؟آخریه آره. اما قبلش از مطب دکتر بود. شیش ماه واسه این نوبت صبر کرده بودم؛ یادم رفت. حالا باید دوباره کلی منتظر بمونم.گوجه‌ی دوم را برداشت.خب یه ریمایندری چیزی بذار رو گوشی...با خنده ادامه دادم: «گوشی فقط واسه جروبحث کردن با دیگران نیست آ!»گذاشتم آخه. اون موقع یادم میفته بعد درگیر یه کار دیگه میشم دوباره یادم میره... اسطوره‌ی تکنولوژی!اینطوری اگه بخوای فِس فِس کنی که به شامم نمیرسه!یک چاقوی دیگر برداشتم و رفتم کمکش. ایستادم روبرویش؛ یکی از گوجه‌ها را برداشتم و گفتم:اما اسطوره‌ی عدم پذیرش... پیمان خیلی وقته که این مشکل رو حل کرده.پیمان کیه؟کسی نیست. یکی از همین اپلیکیشناس که همین کارهای خرده ریزو انجام میده. سر روز خودش...داشتم فکر می‌کردم که حرفِ اصلی‌ام را چطور بزنم که اعصابش به هم نریزد. خودم را جمع و جور کردم، صدایم را آهسته‌تر کردم و همان‌طور که داشتم گوجه‌ها را توی کاسه‌ی لعابی قشنگم ریز می‌کردم، گفتم:اینطوری شاید فرصت بیشتری داشته باشی که راجع به خودمون هم فکر کنی...شاهین حرفی نزد. نمی‌دانم؛ شاید داشت به پیمان فکر می‌کرد... شاید به اصلان... و شاید هم به خودمان.پرداخت مستقیم</description>
                <category>لینا وفایی نژاد</category>
                <author>لینا وفایی نژاد</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2024 20:26:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حبس در تسلسل ضرورت و فقدان</title>
                <link>https://virgool.io/@leeenavafaeee/%D8%AD%D8%A8%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84-%D8%B6%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%81%D9%82%D8%AF%D8%A7%D9%86-t95ort7syi0h</link>
                <description>جیغ و بوم بوم قطار آن طرفی در حال نزدیک شدن بود. ‘صبح بخیر آقا!’ با او نبودند. تا به‌حال کسی به او صبح به خیر نگفته بود. اصلاً نمی‌توانست بفهمد که چرا آدم‌ها به هم صبح به خیر می‌گویند. هر روز با اسباب دستش به دست‌فروشی در مترو مشغول بود. خیلی از ما برای چندین ایستگاه متوالی تاب سرپا ماندن را نداریم، اما او هر روز را سرپا می‌گذراند، صبح تا شب. صبحِ به خیر و شبِ به خیر وجود نداشت که. بیچاره حتی قائل به رعایت بهداشت فردی هم نبود، چرا که به ندرت امکانش مهیا بود. آن روز درحالی که در ایستگاه قطار منتظر بود، حرف‌های چند نفر آن طرف‌تر کنجکاوش کرده بودند. گویا یکی از آن‌ها برای بیمه کار می‌کرد و درباره‌ی بیمه‌ی تکمیلی و بیمه‌ی کار صحبت می‌کرد. آنچه که از آن سخنان در گوش‌هایش می‌پیچید، گویی بیشتر صدا بود تا حرف. اغلب آن حرف‌ها آنقدر نامانوس بودند که از هیچ‌کدامشان سر در نمی‌آورد. می‌دانست که باید کار کند، باید خرج فرزند سه‌ساله‌، همسرش و برادر بیمارش را دربیاورد. دکترها هم زیادی پول می‌گیرند خب. این بنده‌ی خدا هم که امکان بیمه شدن نداشت. نه شناسنامه داشت و نه کارت ملی. مهاجری که از مهلکه‌ی مملکت خود فرار کرده بود تا به امنیت پناه بیاورد. چه امنیت فرخنده‌ای که حتی اگر امکان بیمه شدن می‌داشت، غیر ممکن بود که سر ماه پولی برایش باقی بماند که برای خدمات بیمه خرج کند. خلاصه اینکه بیمه برای ایشان افسانه بود.داستانی خیالی بود؛ غیرممکنی که فقط می‌توانست چند لحظه‌ای غرق در خیال رویایش را ببیند. مانند گرسنه‌ای که هوس آب‌گوشت می‌کند و پول یک قرص نان هم ندارد. خب، می‌گویید این دست از آدم‌ها چطور می‌توانند به ادامه‌ی حیات مشغول باشند؟ می‌پرسید که چگونه انگیزه‌ی زندگی همچنان در آن‌ها جریان دارد؟ به شما می‌گویم که جریان از چه قرار است. انسان در مقابل هر مسئله‌ای تنها سه وضعیت دارد: امکان، ضرورت و فقدان. ما یا با آنچه که اکنون به فقدان بدل شده و از دست رفته سروکله می‌زنیم، یا آنچه که به مثابه یک امکان ظهور می‌کند و یا آنچه که ضرورت دارد. برای بعضی از ما در حالی که ضرورت همیشه خود را نشان می‌دهد، امکان هم حضور می‌یابد. گاهی می‌توانیم انتخاب کنیم و اراده‌مان را به کار بگیریم. فقدان نیز که همیشه هست. زیستن برای من در این لحظه ضرورت و یا امکان است و لحظه‌ی پیشین فقدان.  بودن در کنار کسی امکان و یا ضرورت است و نبودن در جایی دیگر فقدان. نوشتن در این لحظه برای من هم امکان است و هم ضرورت و نبودن در کنار خانواده‌ام فقدان. برای دست‌فروش بینوای ما اما زندگی فاقد امکان است. امکان برای او فقدان است و تنها در این تسلسل ضرورت و فقدان زندگی می‌کند. دست‌فروشی برایش ضرورت است. رسیدگی به بیماری برادرش و تأمین هزینه‌های درمانش ضرورت است. رسیدن به خود، تفریح، بهداشت فردی، احساس لذت، مهربانی، شفقت، اندیشیدن، هنر، خواندن و زیستن به مثابه یک انسان عادی برای او فقدان‌اند. یک خاصیت جالب که معمولاً از تسلسل ضرورت و فقدان برمی‌آید این است که قدرت گلایه و شِکوه و فکردن به وضع موجود را از انسان سلب می‌کند. استدلال‌های قیاسی برای مقایسه وضع خود با دیگران را کور می‌کند. مانند کسی که آنقدر برای چیزی که پی‌اش بوده گشته و نیافته که دیگر ناامید شده و از جستجو کردن دست برداشته است. بنابراین، زندگی دست‌فروش بینوا از ساده‌ترین انواع زندگی است چرا که برای او ضرورت زندگی را می‌راند و برای درگیر شدن با فقدان فرصتی باقی نمی‌گذارد.</description>
                <category>لینا وفایی نژاد</category>
                <author>لینا وفایی نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 17:24:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>