<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لیلا آیار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@leila.ayarrrr</link>
        <description>اثری از نوشته هایم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:53:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1904195/avatar/7Oysnu.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>لیلا آیار</title>
            <link>https://virgool.io/@leila.ayarrrr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جمله ی کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@leila.ayarrrr/%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-mzusa9u3fr6g</link>
                <description>1.  ماهی در اب خفه شد 2.  خاتم الماس را از مادرش گرفت و به انگشت کرد 3.  قربانی را همه پخت از غذای سنتی ساخت 4.  او را زیر درخت گردو بوسید 5.  مردی بی بند و باری که همه دنبال قمار می گشت6.  خروار اتو اشغال روی کولش گذاشته به مسیر نا معلوم می رفت 7.  میدانی اردک سفید در برکه غرق شد 8.   میدانی امرو زرفام کلی گیاه و علف های هرز از زمین کندم 9.  او آدمی فاخر با ثروتی بود 10.   سیگار را اول بوسید و با لبان قرمز گونه از آن کامی ظریف کشید11.  گوجه را شسته و برای فردا آن ها را امده می کنند 12.  آنچه که جهش نیست راکد و مرداب گون است 13.  زنجیر به دور دستانش را احساس می کرد 14.   زجر بود او اسیر بود گمراه از دنیا نامید 15.  فیش حقوقی خود در دست داشت و به عمق فقر خود فکر می کند 16.   زنی هستم با سنی سی و دوساله هست 17.   من از نوشتن سیرابی ندارم من الان به خود امده و زندگی برایم معنی بالایی گرفته 18.   جرمت چیست واقعیت کاهلی و تنبلی و مریض هم در اینه باعث افول من شدند 19.  در گرما در خیابان دود زا قدم می زد 20.  جیب او را در میدان استانبول گرفتند 21.  گره در کجا نهفته بود که او را نمی‌دید22.  جوانی آخ جوانی با ما چه کرد ی زود از دستانمان سر خوردی 23.  رنج چیست من میدانم یعنی پیشرفت نکردن 24.  رنج من نرسیدن به اهدافم است 25.  گلابی زرد رنگ آبدار  و پوستی ظریف داشت 26.  سیب برای محمد باری سنگین بود 27.  قداست پیری من هم پیر می شوم نمیدانم 28.   خدایا شکر که من تو را دارم امروز هم شاکرم 29.  آزاد در همه لحاظ خود را پرنده ای کوچ با بال های بزرگ دارم 30.  چرخه زندگی کجاست در چیست من آن را گم نکردم 31.   مردم برایم مهم نیستند من برای خودم زندگی می کنم 32.   دلم برای پسرم ای عزیز دلم تنگ شده دیدن او را طلبم 33.  شیب جاده بالا بود با ماشین خاموشی داشتند به پایین می رفتند 34.   میدانی می خواستم چیزی بگویم ولی یادم رفتن35.  حرم نفس هایش در موهای بلندم حس می کردم 36.   غاز امروز تخم بزرگی به دنیا اورد 37.  مرغ پی جوجه ی خود می گشت 38.   مزرع همه چی تمام نصیبش شد 39.   دلم می خواهم رانندگی کنم دلم ماشین می خواهد دلم حقم را می خواهد 40.  جامعه به زنان اهمیت نمی‌دهد من حقم را می خواهم 41.   کرم رفته در درخچه کوچک خانه ای کثیف ساخته 42.   لباس و حتی جور آبش در لجن فرو رفته بود 43.  ژولیت زنی با اقتدار بود مغرور نمیشه گفت 44.  بال جوجه را از پلاستیک آزاد کردم 45.   زنبور دور سرم جیغ جیغ می کرد یعنی می خواست دست از خانه ش بردارم46.  هنر را دوست دارم دلم می خواهد یک پیانوی کوچک بخرم و به کلاسی آموزشی بروم47.  غلام چه کسی بود او از گاوها و اسب ها مواظبت می کرد48.  مارگارت یک زنی باهوش و مسن بود به امر زندگی خود واقف بود 49.  کوپن در دست به مغازه رفته و درخواستی شکر می کند 50.  یک خانه ای کلبه اسی شکل کنار رودخانه رفته9 بود 51.  میدانی من نباید به مرداب منفور طلسم شده می رفتم 52.   شور و هیجان در قلبم هرروز بالا می رود 53.  مردم به سمت میدان هفت تیر حرکت می کردند 54.  شام بچه ها را دادم آن ها را خواباندن 55.  ندا و نگار به آرایشگر رفته بودند 56.  بعد از مدت ها اسب سواری در سبزه زاری دور روستا به من حس زنده مانده القا کرد 57.  گرگ در نیمه شب به پیدا کردن خرگوش رفته بود 58.  روزالین دکتر برایش نوشته بود این بدحالی نمی‌دانست 59.   چه خبر ای هنرمند درونم به حرف برایم 60.   من خوبم راضیم از عزیزم 61.  خنگی او در بامزه بودن او اضافه کرده بود 62.  چیدمان خانه را به یک دکوراسیون داده بود63.  مردی عجیب غریب در جنگل پیدا شد 64.   در خانه کیک و بیسکویت می پخت و به مغازه ها می بد65.  جنگ و جدا هنوز در غزه برقرار بود66.  دلم می خواهد ماهی کبابی ترش بخورم 67.  خنک باد به همه وجودم  دسترسی داشت من ازادی را به او دادم 68.  ادم اجتماعی نیستم من می خواهم نویسنده بودم 69.  کلوپ کلوپ اب جوشیده می خورده 70.  عطار عاشق چیزی جز عطر نمی فروخت 71.   طباخ غذای استوایی و لاکچری پخته بود 72.  عنبر نسا در بهار فروش ویژه ای داشت 73.  شعری خواند که بهار رفته امسال تابستان پر میوه است 74.  بادبان برافراشته شد کشتی در دریا گام گذاشت 75.  کرک می‌کشید و به همه حرف می زد که من معتاد نیستم76.  می گویم نر است تو میگی بدوش 77.  موزه هنر رفته بودیم از آن لذت بردم 78.  داغ پشت دستش گذاشته بود تا یخ نخورد 79.  مخملی در کوه گم شد و مانده ام  تا پیدایش کنم 80.  داس به دست داشت درخت میبرید 81.  قنداق بچه را شسته بعد به او شیر داد 82.  مادر زائو به نفخ رسیده بود 83.   ابر  ببر شکلی در آسمان پدید آمد 84.  سیاوش به باشگاه رفت و دعوای شدیدی راه انداخت85.  تبلیغ در یوتیوب نشان میداد از شامپو ی روشن کننده نداد86.  اسید معده ارد را معده بدبختم را می سایید 87.  ذرت مکزیکی را به دهان می برد 88.  درخت تکیده بود شاخه هایش به درختان دیگر رسیده بود 89.  قند در دهن چای داغ هورت می داد 90.  چمدان را باز و رخت هایش را در کمد چپاند 91.  لباس نخ نما شده را به فقیری هدیه دد 92.   دیگ نظری به همه داده شد93.  غنیمت می کرد و او را غارت گر می شناختم 94.   بریم آهنگ خوب گوش بدهیم 95.  قربان صدقه رفتن هنر می خواهد 96.   گوش نوازی این آهنگ مرا به جا های دور می برد97.   لالا می خونم برات لی شب تیره خورشید خوابید 98.  عنصر چیت همان در علوم را برایم توضیح بده 99.  شن بازی در کنار دریا برای بچه خوشایند بود 100.  آهنگ ها هیچ خوشم نیامد 101.  جو پرک برای  سوپ عالی میشد</description>
                <category>لیلا آیار</category>
                <author>لیلا آیار</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jul 2024 16:20:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طنازی مویت با من چه کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@leila.ayarrrr/%D8%B7%D9%86%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-anm6dvglhnvv</link>
                <description>رخ ات را نشانم بدهای دختر مو عسلی موهایت دل چه کسی را آشفته رها کرده بگو برایت چطور کلمات را جمع کنم  و از طنازی  مو هایت چه بگویم از لبی که بوسه زدهبه نرمی ابریشمی مویت  سراغی می گیرم .بگو جلوی مویت را چتری زدی تا دستی بی قرار آن ها را ناز کند.بگو چطور موهای پر تنش تو مرا  شاعر کرده به خاطر تو دعای بارش کلمه می کنم. باد می خواد ناز تو را بکشد  موهایت بازی جدیدی را راه می اندازد بگذار شانه را در دست من من حاضرم ساعت ها در گردش موهایتسفر کنم.  </description>
                <category>لیلا آیار</category>
                <author>لیلا آیار</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2024 14:09:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@leila.ayarrrr/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-wvbhunzg93jq</link>
                <description>سایه مردهزیر زمین بودم و در حال کندن بودم.دلم می‌خواست از این سراب یا کابوس عجیب دور باشم. من در خاک و زیر موج‌ها درگیر بودم، انگار می‌خواستم غرق شوم. می‌خواستم زندگی کنم، می‌خواستم الآن در حیات خلوت کنار درخت گیلاس، چای نبات بنوشم و آرامش بگیرم.می‌دانی، من در دل تاریکی بودم. من خاک خورده و عرق کرده بودم، موهایم به خاطر رنج و سختی‌ها سفید شده بود. به دنبال اثری از زندگی می‌گشتم. آیا من گناهکار بودم؟ آیا می‌توانستم از این ویرانی، از اوهام و افکار و حتی واقعیت، رها شوم؟ آیا زمان به من کمک می‌کند زنده بمانم؟نمی‌دانستم. من در رنج و تنگی، در بی‌آبی و مرگ دست و پنجه نرم می‌کردم. شاید الآن به خودت می‌گویی: «او چه شده؟ چرا دنیا را بر سرش خراب کرده است؟ آیا این همه اغراق بود یا خواب و کابوس؟»نه، من در زندگی واقعی ام زیر چالش‌های مسخره لهیده می‌شدم. از خانه بیرون زدم و دیدم طوفان است. ابتدا معده‌ام از خاک پر شد و سپس شرجی هوا مرا به گل تبدیل کرد.سر خیابان مردی سیاه‌پوش دیدم که دستش سگی درشت هیکل بود. به صدای موری گفت: «می‌خواهی نجاتت دهم؟»گفتم: «از خدایم است.»گفت: «من تو را می‌شناسم. تو فرزند آن خانه پشت کوچه باغ هستی. پدرم روی باغ‌های شما سخت کار می‌کرد.»با تندی گفتم: «مرا نجات بده. کجا باید بروم تا از این مشکلات رها شوم؟»گفت: «تو باید به قشری بروی. او می‌تواند مشکلات تو را حل و فصل کند. می‌دانم دردت چیست. بیا تا تو را به آن خانه ببرم. ترسناک است، اما به حرف هایش باور داشته باش. او از همه چیز خبر دارد. مطمئنم امثال تو را زیاد دیده است.»حنجره ام به صدای گروپ گروپ درآمد. سگش به من نگاه می‌کرد. از او پرسیدم: «سگا هم گاز می‌گیرد؟»گفت: «آرام باش. او با آدم‌ها گرفتار کاری ندارد.»دوست داشتم او مرا در آغوش بگیرد و با من آرام و دور از هیاهو صحبت کند. به آرامش احتیاج داشتم، اما او با صورتی اخمو مرا هدایت می‌کرد.به آن خانه مبهم رسیدم. خسته و با حالی مرده، اشاره کردم: «این جاست.»گفت: «برو، ترسناک‌ترین از تو اینجا نیست. نکند من یک مومیایی نفرین شده شده‌ام؟»من فقط درگیر بودم و به مرگ نزدیک. وقتی وارد شدم، قشری از پایین تا بالا مرا انگار جستجو می‌کرد و گفت:ج «تو قاتلی.»گفتم: «به یاد ندارم کسی را کشته باشم.»گفت: «کسی تو را نفرین کرده است.»گفتم: «من پسر محبوب خانواده نبودم، شاید در میان خودشان بر من نفرین گفته‌اند.»گفت: «نه، تو طلسمی داری که از کودکی با تو بوده. اینقدر قیافه مظلوم به خودت نگیر. تو ظالم بودی  تا مظلوم باشی.»گفتم: «خب، من فقط می‌خواستم زندگی خوبی داشته باشم. برایم مردم مهم نیستند.»او گفت: «مشکل تو اینجا نیست. تو باید به دست مادرت بیفتی. شاید او باعث نجات تو شود.»با لکنت گفتم: «مادرم... مادرم مرده است.»گفتم: «به کجا بروم؟ من دارم می‌میرم. مرگ مرا خفه کرده است.»قشری به صدای بلند گفت: «تو نفرین شده‌ای، زیرا با مادرت خوب نبودی. داغی به دل او زدی و دعایش تو را طلسم کرده است.»یکی از چشمان قشری از بین رفته بود و موهای حنایی و سفیدش او را ترسناک تر کرده بود، اما حرفهایش دل مرا لرزاند.گفتم: «ببین، مادرم مرده. یک راه‌حلی بده که بتوانم انجام دهم.»گفت: «برو به قبرستان. آنجا زمین خاکی و سرد است. یعنی می‌گویی بمیرم؟ اول می‌روم سر مزار مادرم و آنجا سیر گریه می‌کنم. اگر نخواست مرا ببخشد، کنار قبرش قبری برای خودم می‌کنم.»</description>
                <category>لیلا آیار</category>
                <author>لیلا آیار</author>
                <pubDate>Fri, 31 May 2024 23:14:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باغ مخفی</title>
                <link>https://virgool.io/@leila.ayarrrr/%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D9%85%D8%AE%D9%81%DB%8C-rrqag37clbsu</link>
                <description>سکوت در هیاهو پخش شد.زبان از گفتن قاصر بود.و ماجرای  آنها بی پایان ماند.کندوی عسل در حال تولید بود.در باغی پر از بی سکوتی. مشغول بودند.کسی در استخر پر آب، بازی نمی کرد.برگ های پاییز هنوز  زیر درختان بود.قایق از  آب گرفته کناری در باغ پرت شده بود.در ها همه باز انگار،  به سوی باغ می رفتند.گلی خوشبو در کنار درخت انار روییده بودزمان از گفتن زیبای محو شده بوددهان ها در حرکت بودند سکوت باغ بر آنها اثر نمی گذاشت خبری از آسمان تیره و سیاه گرفتم جوابی در پی نداشت به جز ستاره ی بلند پاعمر را ازش پرسیدم نمی‌دانست چند سال است که بر فراز آسمان نشسته است</description>
                <category>لیلا آیار</category>
                <author>لیلا آیار</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2024 22:47:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور بی خیال شیم</title>
                <link>https://virgool.io/@leila.ayarrrr/%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-zimvwak1m1oo</link>
                <description>آمدم که بنویسم وحرف های گفته شدم با شما در میان بگذارم.امروز را مانند شما سپری کردم.می خواهم بگویم؛ واقعا آدم مهمی نیستم.دونبال کلمه ها راه نیفتادم که به برو بیابان سر بزنم. خب حالا در چه مورد حرف بزنم. در مورد چگونه بی خیالی طی کنیم.به نظرم استاد بی خیالی هستم.  راحت و آسوده بی خیال  باشیمدر مورد چیزهای که باید فکر کنیم،فکر نمی کنیم.با اینستا گردی موضوع را مسدود کنیم.خرید رفتن هم می تواند به شما کمک کند.هروقت حس کردین دیگر نمیتوانید بی خیال باشید. خود را به دوش آب گرم دعوت کنید.آهنگ  شاد هم کمک بزرگی می کند.چون درگیر قر و فر خود می شوید. حتی خودتان را به فراموشی می سپارید.به گردش بروید.یعنی همین پارک سر کوچه، خالی از لطف نیست.</description>
                <category>لیلا آیار</category>
                <author>لیلا آیار</author>
                <pubDate>Mon, 27 May 2024 16:45:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکافتن</title>
                <link>https://virgool.io/@leila.ayarrrr/%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86-nwjfmuetn526</link>
                <description>هر جا عشق بزرگی هست، معجزات بزرگی اتفاق می‌افتد._ویلا کاترعشق بزرگ یعنی چی!یعنی عشق اگر بزرگ  نباهششد معجزات بزرگی شکل نمیگیرد.معجزات بزرگ یعنی چه!یعنی در عشق  انقدر غرق شوی که از کوچه‌های سرسبز شمال به کویر های یزد برسی!و از دوری یار غزل ها بگی!یا آنقدر عشق, معجزه گر است، که تمام خواسته ها و آرزوها را برآورده می کند.اصلا عشق به چه گفته می شود؟از نگاهی به نگاهی حیران و سرگردانم ای دوست از کوچه راه او گذر می کنم ای دوستاز خال او سراغی می گیرم ای دوستبه نظرم هر که عاشق می شود، میتواند شعر بگوید.نمیدانم به هر حال عشق و عاشقی یکی از طبیعت زندگی محسوب می شود  امیدوارم در عشق هایتان هرگز شکست را نبینید.</description>
                <category>لیلا آیار</category>
                <author>لیلا آیار</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 22:15:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستاده در اتاق</title>
                <link>https://virgool.io/@leila.ayarrrr/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-cavwmggixsos</link>
                <description>در اتاق ایستاده بودم .بعد با خودم کمی فکر کردم .گفتم بشینم بهتر است .هم می توانم بنویسم و هم کمی  به حرف هایم  تفکر را اضافه کنم.زمین می چرخد و ما به سادگی به گذشت ساعت ها نگاه می کنیم. یعنی الان مشکل این است؟نمیدانم  به هر حال نمی خواهم وقتم را هدر بدهم.پس نشستم و  نوشتن را شروع کردم ولی پایان آن را نمیدانم، انگار باز بگذارم  بهتر است .در اتاق گچی نشستم  و به هم ریختگی اطرافم حتی توجه نکردم .چه دلیلی دارد خودم  را سرگرم جمع کردن پخش وپلاها کنم اصلا!من به ستارهای امشب که هنوز شروع نشده فکر میکنم. خاموشی صدای گنجشک های کوچک حواسم را پرت می کند.امروز را باز هم با  امید ختم به خیر می کنم</description>
                <category>لیلا آیار</category>
                <author>لیلا آیار</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2024 19:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیس خورده</title>
                <link>https://virgool.io/@leila.ayarrrr/%D8%AE%DB%8C%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-ndjp5xcjazbo</link>
                <description>در حال حاضر در حال خواب هستم و به متن امشب فکر میکنم.درباره چه چیزی حرف بزنم .درباره‌ی سختی هایم حرف بزنم.یا از تجربه های نه چندان خوبم بگویم.ولی دوست دارم این متن را کامل کنم  و در مورد چیز جالبی حرف بزنم.امروز با سختی گذشت ،ولی آن چیز مهم، گذشتن آن بود.اما امروز یک چیز را آموخت که پای حرف هایم و قول های  که به خودم دادم بمانم.از شب پاسی گذشته من خوشحالم که دارم چیزی برایتان می نویسم .دوست ندارم از غم هام حرف زنم دوست دارم از شادی هایم بگویم.باید برای فردای خودم تلاش کنم و از ثمره هاش برایتان حرف بزنم.امید را از دست ندهیم، تنها امید هست که ما را زنده نگه داشته .دنیا خودمان را با آنچه دوست داریم بسازیم و از آن با به خوبی لذت ببریم </description>
                <category>لیلا آیار</category>
                <author>لیلا آیار</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2024 00:44:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پای انتخابت بمان</title>
                <link>https://virgool.io/@leila.ayarrrr/%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86-tyvqo39n8m4x</link>
                <description>آزادیخود را از بند حقارت آزاد کنید.به آرامش و احترام خود اضافه کنید.امروز  تنها چیزی که مهم است.وجود خودمان است .به آرامش ذهنی و آرامش روحی برسیم .زود از خودمان گذر نکنیم و به خاطر هر چه که هست از خودمان نگذریم.چون ما قرار است زندگی کنیم آن هم یک بار برای همیشه هست.ما به اندازه کافی زمان مان را برای دیگران هدر دادیم.دیگر کافی یست، به خودمان رجوع کنیم ،و برای اهداف و زندگی مان، وقت مان را هدر دهیم.من به شخصه در سن سی و دو سالگی به این نتیجه رسیدم .که روزها و سالهای باقی مانده،  را پای زندگی فردی خودم بریزم.ارزش و مقام عالی رتبه را به خودمان اختصاص دهیم.از مشکلاتی که دیگران سبب شدن  برای ما اتفاق بیفتدخود را جدا کنیم .و یک بار برای همیشه بزاریم دیوار های خراب شده زندگیشان روی سر خودشان بریزد.</description>
                <category>لیلا آیار</category>
                <author>لیلا آیار</author>
                <pubDate>Thu, 23 May 2024 15:49:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور شکوفه شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@leila.ayarrrr/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85-w5v1v4mwpult</link>
                <description>به این تصویر نگاه کنید. چطور زنبور با تمام توان شیره ی جون این گل نو شکفته را می بلعند.در مورد این تصویر نمی خواهم حرف های زیادی بگویم.فقط به نظرم جالب بود و آن را اینجا گذاشتم.در مورد بهار و شکوفه های بهاری هم حرف زیاد گفتم  و اینجا نمی خواهم آنها را تکرار کنم.اینجا در مورد خودم حرف به میان است.من  چطور  دوباره  شکوفه شدم. در  روز هایی  از سختی مانند قوطی نوشابه فشرده و مچاله شدم.روزهایی در جنگ داخلی خود شکست خوردم.شاید سالها از آن زمان عبور کند.ولی من آنها را هیچ وقت به فراموشی نخواهم سپرد.من شکوفه شدم و پژمردگی زود رس گرفتم. اما امروز باز هم شکوفه  شدن را دوباره تجربه می کردم.دوست دارم  این زندگی را از راه های نو تجربه کنم. در خیابان ها پرسه بزنم .و در کافه ای  قهوه تلخ را بعد ساعت ها بنوشمیک روز هم مسیر باد شوم. و در آزادی خود غرق شومحالا شما بگویید:حالا شما بگویید:کی و در کجا فهمیدید دوباره و از نو مانند گل های بهاری شکوفه شدید؟</description>
                <category>لیلا آیار</category>
                <author>لیلا آیار</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2024 13:38:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور به این پی بردم</title>
                <link>https://virgool.io/@leila.ayarrrr/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-np3bwn26svfg</link>
                <description>در راه نو قدم می زدم. نمی‌دانستم چه قرار است بر سرم اتفاق بیفتد.نشانی خود را انگار گم کردم. و از فرو رفتگی خود بیزار بودم.در آسمان هم جای من نبود من رو زمینی خشک نشسته بودم. من رو زمینی خشک نشسته بودم و از افکار خود خلاصی نداشتم.شروع نوشتاری من از دوران نوجوانی بودنمی دانستم یعنی چه هر وقت حوصله ام سر می رفت  یه دفتر می ماند بایک خودکار که خود را از شلوغی فکرم خالی می کردماولش نمی دانستم نامش چیست.اصلا نویسندگی به حضور ذهنم خطر نمی کرد.از رمان ها و کتاب ها که عاشقانه آنها را می خواندم انگار دنیای  جدیدی  را کشف می کردم. زمان می گذشت و روزها هم تلف می شدندومن دفتر و سر رسید پس می دادم در کمد آنها  را قایم می کردم.الان هم نمی گویم به خودم آمدم شروعی جدید دارم نه من همانی هستم که مانده بودم .اما این بار می خواهم نوشتن هایم را  در اینجا در معرض دید همه قرار بدهم  شاید این شروع کوچک  از شروعی عظیم سر چشمه گیرد.</description>
                <category>لیلا آیار</category>
                <author>لیلا آیار</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2024 20:53:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانگی آب</title>
                <link>https://virgool.io/@leila.ayarrrr/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A2%D8%A8-zrfiiuwwicqd</link>
                <description>در کمی آب زیر دوش حمامنمیدانم آب یا شیر آب بامن بازیش گرفته یک بار متمایل به سرد و یک بار به گرم  بهش می گویم  برایم همایش رقص گذاشتی  در این کمی وقت  در وقتی که من دوست دارم شاهانه  دوش بگیرم   سطح مرا به پایین کشیدیآیا این لیاقت من است که با تو حرف بزنم  از تو خواهش و تمنا کنم  این چه حالیست دیگر  بیا راه من را بگشا  بزار به کار هایم  که حتی نمیدانم مهم هستن برسم  من در گیری های ذهنی زیاد دارم تو هم  به انها  اضافه شدی مثل دیوانه ها نمی گویم دست از سرم بردار یا مرا مثل خود دیوانه کردی  من حرفم را با تو  فقط  تمام میکنم به خود نگاه میکنم میبینم  هنوز حمام نکردمامان از  وراجی زبانم که حتی به  آب هم رحم نکرد </description>
                <category>لیلا آیار</category>
                <author>لیلا آیار</author>
                <pubDate>Mon, 20 May 2024 18:45:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به هر سو</title>
                <link>https://virgool.io/@leila.ayarrrr/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D8%B3%D9%88-ggnontufovgk</link>
                <description>همراه من نشو غافل می شویاز دور مرا بنگرمن یک آدم بد نیستم من حتی فرسود و همه چیز باخته نیستم از همه چیز هم نمی نالم در خود فرو می روم سوراخ دیوار مرا آزار  نمی دهد  فکر مرا شلوغ خود می کنداز دیدن ها فرار می کنم  به عمیق ترین جای ذهنم به دنبال حالت ثابت  می گردمصادقانه حرف نمی‌زنم ولی دروغ  باعث مسرت من نمی شودغافلم از  همه خودم به دنبال تکرار می دوم از جریان ها وحشت به جانم می افتد از راه رفتن روزانه خود  را  منع میکنم  این پیچیدگی نیست این دور خود چرخیدن و بر هم زدن حالت نیستاین را  از نگاه دید من  می شنوی </description>
                <category>لیلا آیار</category>
                <author>لیلا آیار</author>
                <pubDate>Mon, 20 May 2024 17:38:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب بی جان</title>
                <link>https://virgool.io/@leila.ayarrrr/%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-mikg4bhmu0hl</link>
                <description>شب یعنی بی دردی  در خواب هایمشب یعنی در گیر تاریکی زمینی و روشنی آسمانشب یعنی به دنبال ستاره ای بدویشب یعنیمانند قدیمی ها سقف اتاقت آسمان  باشد و جایت در بالای سقف خانه اتشب یعنیدر رویای تو شبی بی خواب گشتمشب یعنیهوی دلم به رنگ ماه  برق بزندشب یعنیفرو رفتم در نرمی آغوش تو</description>
                <category>لیلا آیار</category>
                <author>لیلا آیار</author>
                <pubDate>Mon, 20 May 2024 01:36:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرده های عاشق</title>
                <link>https://virgool.io/@leila.ayarrrr/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-pzjy0kumexcx</link>
                <description>از بزرگ و مجلل بودنشان و از کوچک و سبک و ساده اش حرف نمی زنماز پرده ای می گویم که چروک شده در مشت مجنونی عاشقپرده ها  حتی در بی توجه ترین حالت خود  همدلی خود را با پنجره را از دست نمی دهد‌آن  منتظر چه  مکافاتی دارد پنجره و پرده می شود مکان خصوصی اوپرده را کنار میزنم  غبار  دلم  از همه  جا بر سرم می ریزد.سرگرمی روز های  یک تنها  معلق در یک جای بلند  دید و بازدید او با پرده بسیار  شده است.پرده را کنار می زند دلش از لرزش می ریزد  با خودش می گوید: آخ از نگاه او</description>
                <category>لیلا آیار</category>
                <author>لیلا آیار</author>
                <pubDate>Sun, 19 May 2024 23:40:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمله های کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-oxzfv0x8tdmr</link>
                <description>این روزها آسمان با اقتدار گریه می کرد.ذات وقیحش را خوب نشان داد.با غذایش صدای ملچ مولوچ در می آورد.گوشت اش را به  تیکه  های کوچک در آورد.در  تابستان دوست داشت دراتاقی خنک  به دیوار زل بزند.نان آور خانه بود ولی بیچاره هیچ کس اورا تحویل نمی گرفت.گل های درون سینی او را شاد نگه می‌داشت.ذرات کوچک الماس را دوست نداشت.با خودش گفت فیلم های هندی هم عالمی دارند.این غم های کوچک و سطحی  چرا باید حال مرا بد کند؟ساز دلش کوک بود .زر خرید  چیست؟تاب آوری در امور سخت زندگی نداشت.صدف های دریا  را جمع می کرد.با او وسایل را جمع کردم از کمک کردن به او راضی هستم.جراحی در اروپا دیوانه شد!خواب بود ولی در کابوس های مغز اش  دونبال زندگی می گشت.ثریا  از عروس شدن بسیار خوشش می آمد.عمل قلب داشت ولی می ترسید دیگر قلبش مثل اول نباشد و عشقش را فراموش کند.نرمال نبود ولی دیوانه به تمام معنا هم نبود.در خرابه ها زندگی می کرد.چشمه وجودش از کلمات سیراب شد .فارق از هر زمان و در خودش فرو می رفت.</description>
                <category>لیلا آیار</category>
                <author>لیلا آیار</author>
                <pubDate>Fri, 17 May 2024 13:00:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درهم بازار</title>
                <link>https://virgool.io/@leila.ayarrrr/%D8%AF%D8%B1%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-hvyar6gkb6za</link>
                <description>در حال خودم بودم که ناگهان به ستاره ی آسمان  خیره شدم.گذر زمان را بخاطر داشتم ولی محو زیبایی او شدم. گنجشک های پرصدا از این دنیا چه می خواهند؟درد آنها را فقط خدا میداند. دریا تو را برای غرق شدن  می خواهد. چشمانش مرا یاد تابستان می انداخت. از حال هوای خوب حس  حال خوب می‌گرفت ‌. زیاده گویی آنا شیرنی خاصی داشت . این هزار توی وجودم تمام ندارد؟ زیاده خواهی اش او را به ثروتی عظیم سوق داد‌ درمان درد اش را نمی خواست بیان کند. او متهور شد و حرف ها از زبانش ریخت. حالت سرگیجه  او را ول نمی‌کرد.گفت و گوی آنها حاصل رنج شد.درخت کنار درخت خوش خرم هستند.به کوه ها گفت استواری را از کجا یاد گرفته اید؟مه همه جا را مانند مرگ پوشانده بود. سیاهی نگاهش او را به ترس وا می داشت.حیرت کردن را دوست ندارم پس از آن لذت می برم.طاها از شب نشینی رفیق هایش خوشش می آمد.</description>
                <category>لیلا آیار</category>
                <author>لیلا آیار</author>
                <pubDate>Thu, 16 May 2024 23:51:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمان وق زده</title>
                <link>https://virgool.io/@leila.ayarrrr/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%82-%D8%B2%D8%AF%D9%87-ddgr2bcet3fw</link>
                <description>چشمان وق زده او مرا به خنده وا می دادهم خنده دار بود هم برای من عجیب که چطور اینقدر چشمانش وق زده است اما قلبش مهربان و بی ریا بود یا تصور میکردم کسی که چنین چشمانی دارد باید او را آدم بدی نمی دیدمبه این می اندیشم که روز اول آشنایی چه چیزی در او مرا جذب خودش کرد.یادم آمد در روز بارانی در بد حالی خود  غرق بودم که چشمان سیاه وق زده ی او مرا از غم و بد حالی خالی کرد دوام رابطه ی ما خوش مزگی او بود؟یا آن قدر خوب مرا نگاه میکردکه مرا از درون به جوششی از اعتماد به نفس  راه می داد</description>
                <category>لیلا آیار</category>
                <author>لیلا آیار</author>
                <pubDate>Wed, 15 May 2024 18:22:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل های وحشی</title>
                <link>https://virgool.io/@leila.ayarrrr/%DA%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-gqqtchwhst1a</link>
                <description>اردیبهشت شیراز را دوست دارمدر کنار گل های وحشی که تمام زمین  های خالی را پر کرده  لذت زندگی کردن را در من دوچندان  می کنددر کنار شان راه می روم و عمیق تنفس می‌کنمحوس چیدن چند تا از خوش بو هایشان به دلم می ماندتا کمی از آنها  سیراب شوم.صدای باد پیچیده میان شان و درمان روح ضعیفم را به گل های وحشی و قدم زدن در کنار آنها می سپارم.دنیا را از نگاهی  غریب می نگرم.به زمستان بر می گردم  می دانم که چقدر همه چیز مرده بود ولی حالا در اردیبهشت زنده شدنشان را میبینم تماشا کردن آنها فقط روزنه ایی از امید در دلم می شکفد.</description>
                <category>لیلا آیار</category>
                <author>لیلا آیار</author>
                <pubDate>Wed, 15 May 2024 14:02:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبه بود</title>
                <link>https://virgool.io/@leila.ayarrrr/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ohgaa6uso6qj</link>
                <description>از گدازه های آتشین زندگی اش عبور کرد در کنار گلی کوچک آرام گرفت و از غصه خوردن های زیادی فرار را انتخاب کرد  از نسیم صبح بگیر تا غروب آفتاب تماشا برایش جالب می بودساز دلش کوک نبود و غم از او فارق نمی شد ولی پاهایش را در رودی عمیق قلقلک می داد و خنده نه ولی لبخندش  جایش را پر کرده بود  یک بار مدح آسمان یکبار مدح  زمین خشک و بی آب علف می کرد حتی از بازی با خاک غافل نمیشد   این تغییرات بزرگ در دنیا برایش دلچسب نبود قدیمی بود یا قدیمی فکر میکرد شاید گذشته برایش  جدید و پر از کشف کردنی بود از بوی درخت  هم سیر نمی شد  این خاکی بودنش را دوست می داشتم  رها و آزاد هم مسیر باد می رفت  این خاکی بودنش را دوست می داشتم  رها و آزاد هم مسیر بادمی رفت و گم می شد شاید آشنایی اورا پیدا میکرد اما غصه گم شدن را نمی خورددر کاوش خدا ضعیف عمل می کرد اما این امر را فراموش نمی کرد  به هر حال شاید یک غریبه باشد ولی اینجوری زندگی می کرد</description>
                <category>لیلا آیار</category>
                <author>لیلا آیار</author>
                <pubDate>Sun, 12 May 2024 10:59:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>