<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لیلا جباری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@leilajabbari97</link>
        <description>نویسنده نیستم، اما نمی‌تونم ننویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 21:46:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/576157/avatar/7xJbBI.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>لیلا جباری</title>
            <link>https://virgool.io/@leilajabbari97</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زنان افسانه ای، زنانی که با گرگ ها می دوند!</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%AF-azsx14uyrhy7</link>
                <description>درنگاه اول، همان چیزی که توجه مرا جلب کرد، احتمالا توجه شما را نیز جلب کرده باشد؛ واژه ی &quot;گرگ&quot; در کنار واژه ی &quot;زن&quot; کمی نامانوس به نظر می رسد. چرا زن ها باید با گرگ ها بدوند؟ یا اصلا چه وجه تشابهی بین زنانگی و گرگینگی وجود دارد؟در اصل سوال مذکور، سوالی است که نویسنده در کتاب به آن پاسخ داده است. پاسخی که مخاطب را ناگزیر به این نتیجه می رساند که شاید تعریفی که وی از زنانگی سالها در ذهن داشته و با آن تربیت شده است، بدان خو گرفته، محدودیت هایی که به عنوان زن در خود شناخته و قبول کرده، آرزوهایی که به عنوان یک زن همواره برای خود خواسته است، دشواری هایی که به دلیل مادینگی اش عادی انگاشته و در نهایت هویتی که برای خویش تعریف کرده است، تا چد حد می تواند جعلی، فریبنده و کنترل گرانه باشد و از همه عجیب تر آن که تمام این شرایط می تواند همزمان برای اکثر زنان دنیا بدلیل باورهای یکسان و فرهنگ های مشابه و تشابه اصول تربیتی، بسیار شبیه و شاید یکسان باشد.نگاه نویسنده برای بازآفرینی زندگی زنانی که بدنبال زیست انسانی و اصیل خود هستند، که شاید به همین دلیل به سراغ این کتاب آمده باشند، نگاه اسطوره ای است. اسطوره مجموعه ای از داستان های منسجم است که گاهی به صورت فراواقعی، اتفاقاتی در آن رخ می دهد که با ظاهر و واقعیت زندگی بشری تشابهی ندارد و به همین دلیل، افراد در نگاه اول نمی توانند ارتباط درخوری با آن ها برقرار کنند. اما چرا نویسنده اسطوره را که امری غیرواقعی است، ابزاری برای رسیدن به هدف خویش انتخاب کرده است؟شاید بهتر باشد نگاه کوتاهی به زندگی دکتر پینکولا استس بیاندازیم:کلاریسا پینکولا استس متولد 27 ژانویه سال 1945 در ایندیانای ایالات متحده آمریکا است و اکنون 76 سال دارد. محل تولد او در یک روستای کوچک و در میان مهاجران و پناهندگانی بود که اکثرا سواد خواندن و نوشتن نداشتند. والدین اصلی او مکزیکی و اسپانیایی بودند اما مهاجران مجارستانی او را به فرزندی قبول کردند. او از کودکی عاشق طبیعت بود و می گوید: من زمین، درختان و غارها را به میز و صندلی ترجیح میدادم، زیرا در دل طبیعت احساس می کردم به خدا نزدیک ترم. اما طبیعت برای او تنها یک زمین بازی نبود بلکه محلی برای یادگرفتن درسهای زندگی بود. به طور مثال می گوید: &quot;رعد و برق چگونگی مرگ نابهنگام و نابودی زندگی را به من می آموخت. کرمهای ابریشمی که از روی شاخه ها می افتادند و دوباره بالا می رفتند، سبکبالی را به من آموختند.&quot; محیطی که در آن کودکی خود را سپری کرد از نظر سواد و مخصوصا زبان انگلیسی ضعیف بود و انگلیسی زبان سوم محسوب می شد. اما بستری بسیار غنی از تجربه زندگی در طبیعت و  روشهای سنتی کشاورزی و دامداری و ساختن وسایل مورد نیاز بود. پینکولا استس غرق در سنت و قصه و اسطوره، با رقص و آواز و آشنا به روشهای درمانی قدیمی بزرگ شد. این محیط نقش پررنگی در نوشتن پرفروش ترین کتاب او یعنی زنانی که با گرگها می دوند داشت. او در این کتاب می گوید: &quot; کار من در زمینه بررسی قصه ها صرفا از آموخته هایم به عنوان تحلیلگر ناشی نمی شود، بلکه به همان میزان به زندگی طولانی ام به عنوان فرزند یک میراث خانوادگی عمیق قومی و غیرمکتوب نیز مربوط است.&quot; [برگرفته از: لینک]نویسنده نه تنها یکی از بهترین روان تحلیلگرهای یونگی، که یک قصه پرداز است و با قصه بزرگ شده است. او همنشین طبیعت وحشی و روستایی بوده است و نوشته هایش نه خلاصه و برگرفته، که دیده ها و زیسته های خویش است.آنچه این کتاب را از کتاب های متداول روانشناسی بازار جدا می کند، پیدا کردن وجه تشابه غریزه ی زنانگی و زندگی گرگ هاست، به عبارت دیگر نویسنده زن را موجودی وحشی می داند که از غریزه اش جدا افتاده و شاید حتی خود را نمی شناسد، او نمی داند که چقدر شگفت انگیز، قدرتمند، الهام بخش و شاید همزمان خطرناک نیز هست. وی دلیل افسردگی ها، خودبیزاری های متداول در بین زنان که با عمل های زیبایی یا تغییرات سطحی در سبک زندگی سعی در فراموشی یا تغییر آن دارند، جداافتادگی از غریزه یا شهود می داند. از نظر وی زن وحشی، زنی است که با حواس و شهود خویشتن خویش دست به عمل می زند و برای آفرینش آنچه که اجتماع آن را نمی پذیرد یا حتی باعث طرد وی می شود، تردیدی به خویش راه نمی دهد. او شهود را قوی ترین عامل متصل کننده ی یک زن عادی به یک زن وحشی یا اسطوره ای می داند و در داستان هایی که در 16 فصل با عناوین مختلف تعریف کرده، چگونگی تبدیل شدن به آن زن افسانه ای و تاثیرگذار و الهام بخش را برای همراهان و مخاطبانش شرح می دهد.</description>
                <category>لیلا جباری</category>
                <author>لیلا جباری</author>
                <pubDate>Sat, 25 Mar 2023 20:27:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز مرا به درون می‌کشد</title>
                <link>https://virgool.io/@leilajabbari97/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF-fepzdwsfubk0</link>
                <description>همه چیز مرا به درون می‌کشد؛هر آنچه که گمان می‌کردم بدان عشق خواهم ورزید، یا آنچه که از آن دوری می‌جستم،همه‌شان مرا در خود می‌بلعندتمام آن‌ها که منتظر رسیدنشان بودمو آنان که برای نبودنشان در خلوت اشک ریختم،بود و نبودشان، مرا به درون خودم می‌کشدتمام آنچه‌ شما عشق می‌نامیدش، یا پیشرفت و موفقیتسبب می‌شود تا توسط خودم بلعیده شوممن هر روز اندکی نزدیکتر می‌شومبه تاریکی خوشایندی که کسی در آنجا مرا نمی‌تواند پیدا کندو تنهایی یا شلوغی، عشق یا نفرت، دوستی یا دوری، شکست یا برنده شدنهمه برایش یکسان‌اندبرای که؟همان خود اصیلم! برای چه؟تا مرا همچون طعمه‌ای در خود فروکشد!چرا که بسیار به دنبال زندگی گشتو تضادهای خودخواسته را زیستتا بلکه بتواند ادعای زندگی زیسته را کنداما پست تر از آن یافت زندگی راتا برایش خوشحالی یا غمگساری کندو جهانی را برای خویش ساختکه ساکن و تاریک استو معانی لغات و احساس تجربیات، همه در آن رنگ می‌بازندبی‌رنگ نیستبلکه تاریک استهمچون دل خاکاما راستش را بخواهی،بسیار بدنبال روزنه‌ای استتشنه‌ی یک قطره آب است و یک باریکه نورتا بتواند این گور خودخواسته رابه جایی برای جوانه زدن بدل کند.۴ فروردین ۱۴۰۲</description>
                <category>لیلا جباری</category>
                <author>لیلا جباری</author>
                <pubDate>Fri, 24 Mar 2023 00:17:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Hour of the wolf</title>
                <link>https://virgool.io/@leilajabbari97/hour-of-the-wolf-pkjaqidic6gj</link>
                <description>A great deal of the action takes place halfway between midnight and dawn -- the hour, Scott Fitzgerald said, which is the dark night of the soul. In a brief note, Bergman calls this the &quot;Hour of the Wolf,&quot; and explains: &quot;It is the hour when most people die, when sleep is deepest, when nightmares are more real. It is the hour when the sleepless are haunted by their deepest fear, when ghosts and demons are most powerful. The Hour of the Wolf is also the hour when most children are born.&quot;</description>
                <category>لیلا جباری</category>
                <author>لیلا جباری</author>
                <pubDate>Sat, 17 Dec 2022 20:57:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالت جنینی</title>
                <link>https://virgool.io/@leilajabbari97/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DB%8C%D9%86%DB%8C-ephglsu1hxib</link>
                <description>از اینکه سیاست نمی‌دانم و تاریخ نخوانده‌ام، از خودم خجلم، که در این آشفته‌ بازار تغییرات شگفت و هرج و مرج‌های ممتد، و جهنمی که برای روانمان ساخته‌اند، مجبورم از چیزی بنویسم که شاید طرفداری نداشته باشد. ناگزیرم مدام از چیزی بگویم و تکرارش کنم که معنای وجودم را در آن یافتم. از بخش اجتماع زده و همزمان غیراجتماعی خود بسیار دلخورم که من نیاموختم انسان‌ها چگونه می‌توانند زندگی‌ام را بهتر کنند، پس ناگزیر در جستجوی کورکورانه‌ و لنگ لنگانم، تکیه‌گاهی از جنس توصیف احساسات انسانی برای ادامه‌ی حیاتم برگزیدم.عمیق ترین احساسات وجودی‌ام زمانی به سراغم می‌آیند که در حالت جنینی‌ام. پاهایم را جمع کرده باشم، دستانم را به موازات قفسه‌ی سینه به تکیه‌گاه تکیه داده باشم، و به پهلو خوابیده باشم. گویی مادری مراقب در حال تماشای وجود بی‌وجودم در این کیهان بی‌سر و ته و بی‌صاحب است. گویی وقتی کسی مرا می‌بیند، می‌توانم بگویم چه هستم. وقتی در نهایت ناامیدی از ایستادگی و حالت رشد یافته و مسئولیت پذیر و انسان بالغ به وضعیت جنینی خود خواسته برمیگردم، تمام آسیب‌پذیری ها بر سرم آوار می‌شوند. در ایستادن و سخن گفتن و بسیار گفتن و نمایش خود رزومه یافته، هیچ احساس درک نشده‌ و مشاهده نشده‌ای وجود ندارد، همه چیز هویداست و مثل روز روشن و البته تکراری و دل به هم زن. اما وضعیت جنینی خود خواسته شبیه آنکه مادری مراقب در حال مشاهده‌ی تمام وجود توست و تمام کثیفی‌های تو را نه که می‌بیند، بلکه با دیدنش خشنود می‌شود، مشاهده‌ای جهان گشا و شفابخش است. </description>
                <category>لیلا جباری</category>
                <author>لیلا جباری</author>
                <pubDate>Wed, 12 Oct 2022 01:59:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر چه نقشی در شکل گیری خودشیفتگی (خودخواهی) ما دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@leilajabbari97/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%DA%A9%D9%84-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-j6lts89i13mo</link>
                <description>اگر قبول کنیم که عشق به خود و دیگران در اصل پیوند دهنده اند، آنگاه خودخواهی را، که مسلما فاقد دلسوزی برای دیگرن است، چگونه می توان توجیه کرد؟ آدم خودخواه فقط به خودش علاقه دارد، همه چیز را برای خودش می خواهد، از نثار کردن لذتی احساس نمی کند، در صورتی که از گرفتن شاد می شود. به دنیای خارج فقط از نفع شخصی می نگرد، به احتیاجات دیگران و شئون و همسازی و شرافت دیگران بی اعتناست. او جز خودش هیچ چیز را نمی تواند ببیند، او درباره ی همه کس و همه چیز، از جهت سودی که ممکن است برای خودش داشته باشند، قضاوت می کند و اساسا از دوست داشتن عاجز است. اما آیا این اثبات نمی کند که توجه به دیگران و توجه به خود، خواه یا ناخواه، باهم متباینند؟ این فقط در صورتی صحیح است که خودخواهی و عشق به خود را یکی فرض کنیم. اما این فرض سفسطه ای است که موجب شده است در مسئله ی مورد بحث این همه نتیجه ی غلط گرفته شود. خودخواهی و عشق به خود نه تنها یکی نیستند، بلکه ضد یکدیگرند. آدم خودخواه خود را بیش از خود دوست ندارد، بلکه کمتر از اندازه دوست دارد، در حقیقت او از خودش متنفر است. این فقدان علاقه و دلسوزی نسبت به خود، که فقط یکی از تجلیات بی ثمر بودن شخص اوست، وی را میان تهی و ناکام رها می سازد. به ناچار او بدبخت است و مضطربانه سعی می کند لذاتی که بر خود حرام کرده است، از دست زندگی برباید. چنین به نظر می رسد که او فوق العاده دلسوز خویش است، ولی در حقیقت او فقط کوشش بیهوده ای می کند تا شکست خود را در مورد دلسوزی نسبت به خویشتن واقعیش بپوشاند و جبران کند. فروید معتقد است که خودخواهی همان خودفریفتگی(خودشیفتگی) است که گویی عشق خود را از دیگران بریده و همه را به سوی خود متوجه کرده است. این درست است که آدم های خودخواه، توانایی مهرورزیدن ندارند، ولی این نیز درست است که آنان قادر نیستند خودشان را هم دوست بدارند. معنی خودخواهی خیلی آسان تر مفهوم می شود، اگر آن را با علاقه های آزمندانه اشخاصی چون مادران وسواسی که بی اندازه مراقب آسایش فرزندان خویشند، مقایسه کنیم. چنین مادرانی، در حالیکه آگاهانه معتقدند که مخصوصا به فرزنداشان علاقه مندند، در واقع نوعی دشمنی عمیق سرکوب شده نسبت به فرزند خود دارند. آنان فکرشان بیش از اندازه متوجه فرزند است، ولی نه به سبب اینکه او را بیش از حد دوست دارند، بلکه از این جهت که مجبورند عدم توانایی خود را برای دوست داشتن فرزندشان به نوعی جبران کنند. این نظریه، که درباره ی ماهیت خودخواهی معرفی شده، حاصل روانکاوی بیماران مبتلا به ناخودپسندی نوروتیک است. این ناخودپسندی یکی از علائم بیماری روان نژندی در کسانی است که دردمندی آنان ناشی از خود این علامت نیست، بلکه علائم دیگری چون افسردگی، خستگی، ناتوانی در کار، شکست در روابط عاشقانه و مانند اینهاست که با آن علامت رابطه ی نزدیک دارند. ناخودپسندی نوروتیک نه تنها به صورت یک علامت دردمندی احساس نمی شود، بلکه گرفتاران به آن، این علامت را تنها صفت نجات بخشی می دانند که اتصاف به آنرا برای خود فخری بزرگ می شمارند. شخص ناخودپسند هیچ چیز برای خود نمی خواهد، او فقط برای دیگران زندگی می کند و به خود می بالد که برای خود اهمیتی قائل نیست. با وجود این، چنین اشخاصی اغلب در حیرتند که چرا علی رغم از خود گذشتگی های خود، همیشه ناراحت و بدبختند و چرا روابطشان با نزدیکترین افراد با ناخرسندی همراه است. یک تحلیل دقیق نشان می دهد که ناخودپسندی او از سایر علائم بیماریش جدا نیست، بلکه جزء آنهاست. قدرت عشق ورزیدن و لذت بردن در او فلج شده است، کینه به زندگی در اعماق هستی او ریشه دوانیده است و در پشت چهره ی ناخودپسندی نوعی خودداری نامحسوس ولی شدید روی نهفته است. چنین آدمی تنها زمانی بهبود می یابد که ناخودپسندیش نیز همانند نشانه های دیگر به عنوان یک علامت بیماری در نظر گرفته شود، تا بدین ترتیب بی ثمری ناشی از ناخودپسندی و دردمندی های دیگرش نیز درمان شود. ماهیت ناخودپسندی به خصوص هنگامی پدید می آید که اثر آن بر دیگران مشاهده شود و در فرهنگ زمانی آشکارتر می شود که اثری را که مادران فداکار روی فرزندان خود می گذارند، بررسی کنیم. مادر ناخودپسند معتقد است که در زمینه ی ناخودپسندی او کودکانش معنی محبوب بودن را احساس می کنند و به موقع نیز می فهمند دوست داشتن یعنی چه. آنچه ناخودپسندی وی به بار می آورد، بدبختانه ابدا با توقعاتش تطبیق نمی کند. خوشحالی و نشاط کسانی که یقین دارند محبوب هستند، در کودکانشان دیده نمی شود، آنان مضطرب و بی قرارند و از نامقبول بودن در نزد مادرشان هراسانند. همیشه نگرانند که مبادا مطابق آرزوهای او رفتار نکرده باشند. دشمنی مادر نسبت به زندگی معمولا در آنان اثر می گذارد، گرچه که کودکان این را حس می کنند ولی به وضوح تشخیص نمی دهند و سرانجام خود نیز به همان رنگ در می آیند. به طور کلی اثر مادر ناپسند و مادر خودخواه، در بچه چندان فرقی با یکدیگر ندارد در واقع اثر اولی غالبا بدتر و شدیدتر است، زیرا ناخودپسندی مادر کودک را گمراه می سازد و امکان انتقاد از مادر را سلب می کند. بر آنهاست که هرگز مادر را ناراضی نسازند، زیرا نقاب فضیلت، تنفر از زندگی به آنان آموخته می شود. اگر فرصتی دست می داد و می توانستیم اثر مادری را که حقیقتا به خود عشق می ورزد، مطالعه کنیم، در می یافتیم که هیچ چیز به اندازه ی بهره مندی از محبت چنین مادری که خود را واقعا دوست دارد، کودک را به معنی عشق، شادمانی و خوشبختی رهنمون نمی شود.</description>
                <category>لیلا جباری</category>
                <author>لیلا جباری</author>
                <pubDate>Wed, 24 Aug 2022 22:55:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیده شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@leilajabbari97/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-kuwdzew8njwf</link>
                <description>مدت هاست به این موضوع فکر می کنم. گاها آگاهانه و اکثر اوقات ناآگاهانه. گاهی به جای دیدن، شنیدن رو جایگزین می کنم و با خودم میگم این فعل بهتری برای چیزی که تو سرم داره خودکشی می کنه، هست. یا یه وقتایی هم بودن. نمی دونم چی باید صداش کنم، فقط میدونم که باید معرفیش کنم. من نمیدونم قدرتی که در دیده شدن یا بطور کلی دیدن یک وضعیت بهم پیوسته هست، چقدر میتونه نیرومند و نجات بخش باشه و اینو از زبان کسی روایت می کنم که به تعداد دفعاتی کم دیده شده و در مقابل شایدهزاران بار وجودش دفن شده. به عبارت دیگه اگه یک کسر در نظر بگیریم که صورتش تعداد دفعاتی باشه که دیده شده و مخرجش تعداد دفعاتی که ازش چشم پوشی شده، این کسر تقریبا به سمت صفر میل می کنه. اما نکته اینجاست که این شخص معتقده این موضوع برای اکثر آدمهایی که تا حدی نسبت به خودشون آگاه هستند، وجود داره. گویی جهان کوره و اونهارو نمی بینه، حتی اگر بسیار موفق باشند و بدرخشند. اما واقعا چی میشه که حس می کنیم دیده شدیم؟ یا چی میشه که حس دیده نشدن بهمون دست میده؟ مگه اصن دیده شدن چی هست که آدما تو روابط عاطفی شون، تو روابط دوستانه شون یا با پدر و مادرشون، همه ازش گله دارند؟سالهاست که سعی می کنم سکوت رو تمرین کنم. به عبارتی نشستن در خلوت و کاری نکردن. اعتراف می کنم که در عملی کردن اون خیلی موفق نبودم اما در معدود دفعاتی که تونستم اجراش کنم، اتفاق عجیبی در بدنم افتاده. گویا چیزی برخواسته از میان تمام تعارضات و دعواهای همیشگی با خودم. چیزی که با وجودم بیش از همه هماهنگ بوده. چیزی رو در خودم حس کردم که ذهن و بدنم رو وارد یک هماهنگی می کرده. چیزی که انگار همیشه در آنجا پشت همه ی سوالاتی شبیه: حالا بهش بگم یا نه؟ حالا چی بپوشم؟ حالا چی رو انتخاب کنم؟ و هزاران سوال و جواب بی مصرف دیگه ای که انرژی حیات منو گرفته و مصرف کرده. یه احساس پیچیده ی دیده نشده ی قضاوت شده پست همه ی قضاوت های من پنهان بوده و من در عالم گسستگی از یکپارچگی قلب و ذهنم، می زیستم. سکوت، کاری بوده که همواره تونسته چیزهای پنهان رو برای من قابل رویت کنه. میتونم اعتراف کنم که هر بار از سکوت دوری می کنم، تا حد خوبی نسبت به قسمتی از خودم کور میشم. اما یه چیز رو در این سالها متوجه شدم که دیدن، همواره با سکوت آغاز میشه.من گفتگوهای دونفره رو دوست دارم و همیشه دوست دارم به جای مهمانی های شلوغ و پر سر و صدا، با کسی به صرف چایی بنشینم و سرم رو خاموش کنم تا او حرف بزنه. اما هیچکس حاضر نمیشه همچین قدرتی به کسی بده، چون ما آدما وقتی حس می کنیم کسی واقعا داره ما رو می بینه، می ترسیم. یا یه چیزی شبیه به برهنگی انگار برامون اتفاق افتاده باشه. همه دوست داریم کسی گوش بده، کسی اهمیت بده و کسی بشنوه یا ببینه، اما وقتش که میرسه، خوب می دونیم اگه کسی اولا توانایی شو داشته باشه و ثانیا تمایل انجامشو، این ما هستیم که از داشتن همچین کسی خودداری می کنیم. چون حاضر نیستیم این قدرت رو به کسی بدیم که ما رو ببینه. شایدم دلیلش این باشه که ممکنه بعدش نتونیم مشخص کنیم که رابطه مون با اون ادم حالا چیه.سکوت چیزیه که توی یک لحظه، چیزی جز خودتو جالبتر حس می کنی و انگار چیزی رو پیدا میکنی که میخوای از خودت خارج شی تا بتونی کشفش کنی. این فاصله بین تغییر وضعیت از جهانی خودی به جهان دیگری، در یک آن شاید اتفاق میافته و تو اون لحظه ذهن قطعا باید در حالت سکون قرار گرفته باشه. جاییه که وارد چشمان دیگری میشی و سعی میکنی تکه های وجود او رو ببینی و در ذهنت به هم وصل کنی. اگه قبلا بهتر تونسته باشی  خودتو بشناسی، حتی به اینکه این تکه ها چه ربطی به هم دارن فکر نمیکنی، بلکه حس میکنی جای این آدم بودن چه شکلیه؟ دنیای این آدم چه رنگیه؟ چیا براش مهمه و از چیا خوشش نمیاد؟ حسی که نسبت به خودش داره چیه؟ و همه ی اینا رو با یک لحظه سکوت و درک یکپارچگی ذات او درک خواهی کرد. اما اگر سعی کنی مدام فکر کنی چی میگه و چطور میگه و کدوم راسته و کدوم دروغ، ممکنه کلی اطلاعات بدست بیاری که تکه هایی از یک پازل در هم ریخته باشن و نتونی هیچ تصویری از او در ذهنت تشکیل بدی. دیدن هیچ وقت با نگاه آغاز نمیشه، بلکه با سکوت شروع میشه. من مطمئنم اون روزی که معلم ریاضی من ازم پرسید: لیلا، تو شبیه مامانتی یا بابات؟ گفتم:نمیدونم. گفت: من میدونم تو شبیه هیچکدوم نیستی. گفتم: خانم شما که مامان بابای منو نمی شناسین! گفت:ولی تو رو که می شناسم. او به من گفت تو رو می شناسم، با قاطعیت جالبی که برام قبل و بعدش کم نظیر بود، این حرفو زد. و حتما باید قبلش سکوت کرده باشه و منو دیده باشه، نه از چشمای مریم، که از چشمای لیلا و درست می گفت، چون من نه شبیه مامان و نه بابام نبودم. و به جرات میتونم بگم این جمله از اثرگذارترین جملات زندگی من شد. او نه از من تعریف کرد، نه هدیه ای به من داد، نه منو به جایی دعوت کرد، فقط این پیام رو به من منتقل کرد که تو برای من دیده شدی. من حسی که اونروز داشتم رو کمتر تجربه کردم و سالها بعد متوجه شدم این موضوع ذاتا نادر و کمیابه و همه ی آدما به تعداد خیلی خیلی خیلی کمی از این لحظات داشتند که شاید بعدها متوجه شدند که چه تاثیری روی زندگیشون گذاشته. حس میکنم این هدیه، عجیب ترین و گران ترین هدیه ی جهانه که کسی رو به عنوان یک کل مستقل ببینیم و دنیای درونی او رو به رسمیت بشناسیم. چون این دیدن، شاید باعث شه او بعدها به شکل خودش مسیر زندگیشو پیدا کنه و با جهان مواجه شه، اما تکه تکه کردن آدمی، و ندیدن وحدت موجود در تکه های وجودش، او را تکه تکه تر می کنه.</description>
                <category>لیلا جباری</category>
                <author>لیلا جباری</author>
                <pubDate>Mon, 22 Aug 2022 23:19:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داشتن ذهن روشن، بیماری است</title>
                <link>https://virgool.io/@leilajabbari97/%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bcrtewnpmnt0</link>
                <description>من آدم مریضی هستم؛ آدمی کینه‌توز، شرور و بدعنق… در پی مداوای خودم نیستم و هرگز هم دنبال دوا و درمان نرفته‌ام… خوب می‌دانم با پرهیز از مداوا شدن و مراجعه نکردن به پزشکان دردسری برای‌شان ایجاد نمی‌کنم!رنج بردن! این تنها دلیل خودآگاهی است. [البته] به نظر من آگاهی یکی از بزرگ‌ترین علت‌های ناراحتی انسان‌هاست اما این را هم می‌دانم که بشر به آن علاقه‌مند است و حاضر نیست آن را با خشنودی عوض کند!به شما اطمینان می‌دهم آقایان که ذهنی بسیار روشن‌بین داشتن، یک نوع بیماری است؛ بیماری‌ای کاملا واقعی!یادداشت های زیرزمینیفئودور داستایوفسکی</description>
                <category>لیلا جباری</category>
                <author>لیلا جباری</author>
                <pubDate>Mon, 22 Aug 2022 21:51:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا همه ی ما باید مانند یک قمارباز فکر کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@leilajabbari97/%D9%82%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-prjk1oznip4d</link>
                <description> در نبرد بین عقل و احساس به زبان عام، و در کشاکش بین هیجان و اندیشه به زبان خاص، کدام یک بر دیگری غالب می شوند؟ آیا هیجانات باعث می شوند تصمیم های تکراری و نهایتا نتایج تکراری بگیریم؟ یا این قوه ی اندیشه ی ماست که بوجود آورنده ی احساسات بدنی ماست؟ بیایید فرض را به طور موقت بر این بگذاریم که ابتدا احساس و بعد تصمیم. به عنوان مثال، در موقعیت گرسنگی، احساس گرسنگی به عنوان فاعل و تصمیم برای غذا خوردن به عنوان مفعول خواهد بود.  یکی از احساسات پیچیده ای که ما در کودکی از محیط خود دریافت می کنیم، احساس حقارت است. میزان و نمود آن در اشخاص مختلف، متفاوت است. احساس حقارت موتور هدایت کننده ی بسیاری از تصمیمات و انتخاب های ماست.  آنچه که حائز اهمیت است، این است که تشخیص شخص حقیر در اطرافمان کار چندان سختی نیست. شاید با خواندن این جملات، کسانی را به خاطر آوریم که برای ما سمبل احساس حقارت اند اما چه می شد اگر می توانستیم دریابیم که خود چقدر احساس حقارت می کنیم و نتایج این حس، تنها چند تصمیم احمقانه نیست، بلکه می تواند در نوع خود تبدیل به زیست حقیرانه شود، چیزی که داستایوفسکی در داستان قمارباز به طرز اعجاب انگیزی زیست و ذهن یک خود حقیر پندار را برایمان شرح داده است. آلکسی ایوانوویچ برای مدتی به شهری مهاجرت کرده تا معلم سرخانه ی فرزندان ژنرالی به ظاهر ثروتمند شود. ژنرال دختری دارد زیبا، که دلباخته بسیار دارد. محیطی که از آن در داستان سخن به میان می آید، جمعی است اسم و رسم دار که از جای جای کشور برای تفریح آمده اند. برخی نیز از فرانسه و برخی از انگلستان. ژنرال در حال ریخت و پاش برای مهمانانش است و محل زندگی آنها، خرج مهمانان و غیره همه به عهده ی اوست. اما واقعیت امر این است که او مقروض است و منتظر فوت خاله ش تا ارثی از این طریق به او برسد. دختر ژنرال از وضعیت بد پدر، مجبور است زن یک فرانسوی ثروتمند شود که از پدرش طلب دارد تا وی قرض ژنرال را بر او ببخشد. آلکسی ایوانوویچ از طرفی دلباخته ی اوست و برای عشق خود حاضر است قمار کند. اما چرا قمار؟ چون دختر ژنرال برای کمک به پدر و نجات خویش از ازدواجی نامیمون، از وی می خواهد تا برایش قمار کند. تمام آنچه در این داستان اتفاق می افتد، به سبب حس حسادتی است که آلکسی نسبت به رقبای عشقی خود که همه از او یک سر و گردن بهتر هستند به علاوه احساس علاقه ای که او به دختر ژنرال دارد، اتفاق می افتد. دختر ژنرال نسبت به آلکسی ایوانوویچ بی اعتناست و صرفا جهت انجام امور شخصی اش به او دستور میدهد. اما آلکسی ایوانوویچ تنها نگاهی از او، یا حتی دستور و حتی ناسزایی از او برایش کافیست. ما اطلاعی از پیشینه ی آلکسی در دست نداریم اما می توان فهمید که او خود را سزاوار عشق و توجه نمی داند و برای اثبات توانایی هایی که دیده می شود گاها فاقد آنهاست، قبول زحمت می کند. ارتباط عاشقانه ی او با معشوق به جایی می رسد که حاضر است او را بکشد، اما حاضر نیست از فرمان او سرپیچی کند و این موضوع به این خاطر نیست که نگران از دست دادن کارش باشد، نه، بلکه چون حاضر نیست توجه او را از دست بدهد و تحمل دیدن اینکه او حتی به دیگری دستور بدهد یا حتی ناسزا بگوید را ندارد. جهان آلکسی ایوانوویچ تنها جهان یک قمارباز نیست، جهان ذهنی او مؤید زیست حقیرانه در زندگی ست. در واقع در هنگام مطالعه ی داستان سوالی که برای خواننده باید پیش آید این نیست که آلکسی ایوانوویچ به عنوان یک قمارباز چگونه تصمیم می گیرد، بلکه سوال بهتر آن است که بپرسد حقارت چگونه تصمیم می گیرد؟ بین دو راهی های اثبات توانایی های خود در جایی که قدردان تو نیستند یا پیدا کردن مسیر خود و تلاش برای استعدادهای خود، حقارت کدام را انتخاب می کند؟ در دوراهی تلاش برای بدست آوردن توجه کسی که اندک احترامی برای ما قائل نیست یا بودن با کسی که قدردان وجود ماست، کدام یک غذای حقارت می شود؟ آلکسی ایوانوویچ سالها بعد که از آن روزها عبور کرده است، خاطرات خود را مرور می کند و برای احساسات زیسته ای که در لحظه داشته، حتی خودش را درآن لحظات نمی شناسد.جهان ذهنی یک قمارباز، هم چنین تنها درباره ی محیط قمار نیست، بلکه درباره ی زمان هایی است که ما فرصت بسیار کمی برای فکر کردن و اطلاعات بسیار کمی برای تصمیم گرفتن داریم و ناچار به احساسات و هیجانات خود چنگ می زنیم و انتخاب می کنیم. شناختن ذهن یک قمارباز شناخت این نکته است که جهان گاهی اطلاعات یا زمان زیادی برای تصمیم به ما نمی دهد و یحتمل ما تصمیم های غیر عاقلانه و هیجانی می گیریم که احساس پشت آن می تواند حقارت یا هر چیز دیگری باشد. داستان قمارباز داستان زندگی است و شاید ما هم هر روز و هر لحظه بی آنکه بدانیم، در حال قمار باشیم.</description>
                <category>لیلا جباری</category>
                <author>لیلا جباری</author>
                <pubDate>Sat, 20 Aug 2022 17:31:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنایت و مکافات با من چه کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@leilajabbari97/%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-lqhes38a7zha</link>
                <description>پیرزنی نزول گیر که تقریبا تمام ضعیفان شهر به او بدهکار و محتاج بودند، بطرز وحشتناکی قتل می رسد و جوانی که مدت هاست در تنهایی با فقر خود زیسته، زاویه ی نگاه او به جهان و انسان چیزی است که نویسنده آنرا برای ما روایت می کند. ارتباط فقربا مرگ، اخلاق، افتخار، غرور و حقارت و هزاران صفات انسانی دیگر ویژگی هایی هستند که در کشاکش این داستان بین شخصیت های مختلف به مزایده گذاشته می شوند و افراد مدام بین دوراهی نتخاب هایی هستند که از نظر انسانی انتخاب هایی دشوار و همچنین سخت برای مورد قضاوت واقع شدن هستند.داستایوفسکی در این داستان با شخصیت هایی حیرت انگیز بارها سعی می کند پاسخ سوالاتی را بدهد که قبل از مواجه با داستان بدیهی و آشکار به نظر می رسیدند، یا حداقل با تعریف این داستان این سوالات را برای خواننده به وجود آورد. سوالاتی که شاید باعث شوند از مقایسه ی خود با دیگری دست برداریم و نعمت های خدادادی خود را بخشی از هویت خود ندانیم یا حداقل دیگران را به خاطر رنج های طبیعی سرزنش نکنیم. دیدن جهان درونی شخصیت های داستان های داستایوفسکی و به ویژه داستان پر رمز و راز جنایت و مکافات، خواننده را اندکی در قضاوت متواضع می کند و نویسنده سعی می کند با مطرح کردن ضمنی سوالاتی از این دست، به این هدف خود دست یابد: آیا ازدواج با کسی برای ثروت از سر اجبار و در تنگنای مشقت بار زندگی، با تن فروشی تفاوتی ندارد؟ حقارت در برابر زن و فرزندان برای مرد عیال وار، با آن که سالها شرافتمندانه در شغلی رسمی کار کرده است، چگونه است؟ آیا فقر جنایت می آورد؟ آیا هر یک از ما در فقر می توانیم یک جانیتکار باشیم یا نه؟ انگیزه و دستاورد قتل برای یک قاتل تحصیلکرده و امروزی، اما در عین حال بسیار فقیر و شاید حقیر از دید خود، چه می تواند باشد؟ مکافات امری ست درونی و وجدانی، یا عینی و قانونی؟جهان راسکل نیکف که در این داستان به مکافات مبتلاست، واگویه های ذهنی های او، روابط او با دوست، خواهر، مادر و معشوقه اش، یک کل یک پارچه را برای خواننده می سازد تا شاید خواننده بتواند اینبار، نه از دید یک قضاوت گر بیرونی و بی رحم، که از نگاه یک مشاهده گری صبور به داستان زندگی و روح پر زخم او نگاه کند.</description>
                <category>لیلا جباری</category>
                <author>لیلا جباری</author>
                <pubDate>Sat, 20 Aug 2022 14:16:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من جز تلاش برای مردن، چه کرده ام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@leilajabbari97/%D9%85%D9%86-%D8%AC%D8%B2-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-x6q7wpf6hsuo</link>
                <description>هر بار که قلم به دست می‌گیرم، با ترس و اضطراب و کمال گرایی، سعی در زیبا نوشتن و اراسته جمله بندی کردن و ویراسته و پیراسته و همه پسند نوشتنم، اما دقایقی می‌گذرد و خود را در حال کشف ‌کردن می‌یابم. کشف جهانی زیر خاکستری که روزی بسیار گرما بخش و زندگی بخش بود، و انگار هنوز زنده است. جهانی که در آن نگران نیستم و شاید هم بسیار کورم. اگر بگویم بسیار خودبین و خودشیفته‌‌ هستم هم دروغ نگفته‌ام. جهانی که بدان اجازه‌ی ورود می‌یابم، بسیار می‌فریبدم. ناگاه با هیجان از فرط نوشتن و کشف کردن به خود می‌‌آیم، اما موبایلم را چک می‌کنم، جواب مادرم را میدهم، به اینستاگرام سر میزنم تا اثر مواجهه با آن انرژی را از یاد برم، چون خوب می‌دانم که اگر ارتباط خود را با آن حفظ کنم، شاید دیگر دلم نخواهد به دنیای آدم‌ها بازگردم؛ دنیایی که در آن بسیار دلتنگ و بی‌قرارم. بسیار تنها و چشم انتظار. دنیای کلمات و دروغ. دنیای نمایش و آلایش. اما من تاکنون برای جهان شعله‌ورم چه کرده‌ام؟ من هر بار برای نابودی آن از جان و دل تلاش کردم‌. نمی‌دانم چطور بگویم که هر بار وجودش را در قلبم احساس کردم، از کسی کمک گرفتم تا خاموشش کنم‌. عامدانه و هر بار عامدانه. هر بار گامی داوطلبانه به سمت مرگ خودخواسته برداشتم و گرد مرگ را بر غریزه‌ی سوزان زندگی‌ام، که تنها تشنه‌ی کمی شهامت زیستن بود، پاشیدم‌. من جز تلاش برای مردن، چه کرده‌ام؟20 مرداد 1401</description>
                <category>لیلا جباری</category>
                <author>لیلا جباری</author>
                <pubDate>Thu, 11 Aug 2022 22:07:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنی که به زیبایی اش نمی نازد!</title>
                <link>https://virgool.io/@leilajabbari97/%D8%B2%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B4-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B2%D8%AF-itfla0hgkdfv</link>
                <description>زنی که به زیبایی اش نمی نازد و درونش را چیزی جالب تر از رنگ لب ها و گونه ها و سایز بدنش می یابد، اغلب تنهاست، حتی اگر واقعا زیبا باشد. او برای ستایش آنان که از چهره ی دلفریب و رنگ موهایش از او تعریف می کنند، دلش نمی لرزد، چون می داند که این زندگی پوست بی چروک و لب های برجسته را برای مدتی عاریت به او بخشیده است. شاید وقتی رو به آیینه می ایستد، قبل از دیدن چهره ی خودش، عشقی که در قلب دارد را می بیند و با دیدن کسی که تنها چهره ی او را می بیند، تهی بودن کلمات بی مغزش را از زبان بدن و نوع نگاهش می‌یابد.زنی که قبل از جوان و زیبا شدن، لذت حقیقی را با یافتن چیزی بی زمان در خود کشف کرده، جوانتر شدنش را محیط می فهمد و نه خود. او شاید در آینه زنی را می بیند که بالغ تر می شود و هر روز جهان را بیشتر می بیند و می فهمد. خود را بهتر درک میکند و با جهان پیرامونش پیوندی نزدیکتر برقرار می کند. دیگران اما در جوانی اش زیبایی خیره کننده اش را با پیغام و ایما و اشاره و شاید هم کنایه به او گوشزد می کنند.زمان که می گذرد، او همچنان در آینه چروک دور چشمانش را خرد زنانه ای می بیند که مادر طبیعت به رایگان به او بخشیده و سپیدی موهایش را هدیه ای از تجربه هایی که سالم از آنها بیرون آمده. باز ندای بیرونی برای چروکیده شدن و شاید غیرزیبا بودن از هر طرف سر می رسد! او باز هم تنهاست، و این بار آنها که در جوانی حاضر بودند کفش هایش را واکس بزنند، ناپدید شده باشند انگار. هر چند که برای او تنهایی، همیشه تنهایی است. تنها با جهانی که با تغییر چهره ی آینه ای اش، دستخوش تغییر نمی شود.چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌داراز این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر داردچو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتیحریف همدمی گشتی که آبی بر جگر داردچو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانیکه میوه نو دهد دایم درون دل سفر داردمولوی</description>
                <category>لیلا جباری</category>
                <author>لیلا جباری</author>
                <pubDate>Thu, 11 Aug 2022 22:02:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آستانه ی مرگ به چه خواهیم اندیشید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@leilajabbari97/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D8%AF-ns9sddbgrqka</link>
                <description>مرگ ایوان ایلیچ (لئو تولستوی)مردی موقعیت پرست و جاه طلب، ازدواجی که پس از به دنیا آمدن اولین فرزند سرد و کسل کننده شده است. اوقات فراغتی به نام اضافه کاری در محل کار سپری می شود. ارتباط ضعیف با دوستان به اندازه ی بازی ورق، اما در عین حال قاضی ای کاردرست و بسیار زبانزد که نامی برای خویش و ثروتی برای فرزندانش بر هم زده است. حکایت زندگی مردی است که ایوان ایلیچ نام دارد و توسط لئو تولستوی در سال 1886 به چاپ رسیده است. داستان زندگی او داستان زندگی همه ی کسانی است که بی عشق می زیند. و روزها و لحظات آخر زندگی او توسط تولستوی در بستر بیماری اش، از توصیفات کامل و زیبایی است که کمتر در ادبیات یافت می شود. تولستوی در این داستان کوتاه سعی دارد مخاطب را با نتیجه ی زیست ناآگاهانه و گسسته از زندگیِ معطوف به عشق و صمیمیت مواجه کند و شاید با احساس بی نظیری که با توصیف وضعیت شخصیت داستان در ما به وجود می آورد، انگار ما را در شرایط پیچیده و بغرنج ایوان ایلیچ قرار می دهد تا گویی یکبار قبل از مرگ، مرده باشیم.</description>
                <category>لیلا جباری</category>
                <author>لیلا جباری</author>
                <pubDate>Thu, 11 Aug 2022 20:54:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@leilajabbari97/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-hjecbukdyula</link>
                <description>چه انتظاری می‌توان از انسان داشت؟ این موجودی که چنین خصایص غریبی دارد؟ همه مواهب و نعمتهای زمینی را به پایش بریزید، تا خرخره در سعادت غرقش کنید، هر پنج انگشتتان را هم در عسل فرو کنید و به دهانش بگذارید، چنان از پول بی‌نیازش کنید که دیگر جز خوردن و خوابیدن و تلاش برای ادامه تاریخ پر افتخار بشری کاری نداشته باشد، همین آدم اما از روی حق ناشناسی و فقط برای آزار و اذیت به شما صدمه می‌زند و خصومت می‌ورزد. همین آدم حتی همه آنچه را به او داده‌اید به خطر میاندازد و عمدا بدترین و بیهوده‌ترین هوس را دنبال می‌کند، بدترین دیوانه بازی و ضرر مالی را به بار می‌آورد، آن هم تنها برای اینکه وضعیت مرفه و راحت و معقولش را قربانی فانتزی‌ها و خیالپردازی‌های خویش کند. دقیقا وهم انگیزترین آرزو و پست‌ترین حماقت را می‌خواهد، فقط و فقط برای اینکه به خودش ثابت کند – نکته ضروری و لازمش همین است – آدم هنوز آدم است و نه کلید پیانو که قوانین طبیعت به دست خد آن را بنوازند و حتی تهدیدش کنند تا آخر عمر هدایتش خواهند کرد تا نتواند بیرون از محدوده تقویم و قوانین خواسته‌ای داشته باشد. یادداشت‌های زیرزمینی</description>
                <category>لیلا جباری</category>
                <author>لیلا جباری</author>
                <pubDate>Thu, 11 Aug 2022 14:41:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت هایی که از زیر زمین آمده اند!</title>
                <link>https://virgool.io/@leilajabbari97/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-h6x30ecr2zeg</link>
                <description>فئودور داستایفسکی کتاب یادداشت‌های زیرزمینی را در سال ۱۸۶۴ منتشر کرد. این کتاب رمان کوتاهی است که به صورت مونولوگ نوشته شده است. شخصیت اول کتاب، برخلاف انتظاری که همواره از قهرمان داستان ها داریم، شخصی است پر از تناقضات درونی که توانایی زیست اجتماعی خود را از دست داده، به گوشیده ای خلیده و با خدمتکار پیر خودش که ارتباط چندانی با وی نیز ندارد، زندگی می کند. او بسیار از وضعیت خویش ناراحت و نگران است، اما هیچ شخص دیگری را نیز به عنوان انسان موجه قبول ندارد. در سراسر رمان حس می کنید همچون یک توپ فوتبال در ذهن نویسنده در حال پاسکاری هستید و او مدام سعی می کند برای درک شدن درونیاتش، دلیل تناقضات خود را با ما به اشتراک بگذارد. سوالاتی دارد بسیار اساسی و فسلفی که بدون انتظار پاسخ مطرح می کند. به عنوان مثال نویسنده معتقد است انسان در حالیکه به دنبال فرمول (هایی)  برای پیش بینی طبیعت است، با این حال حتی اگر فرمولی برای پیش بینی و کنترل جزئی ترین قوانین طبیعت انسان بیابد، باز از سر غریزه ی طغیانگرانه اش، برای سرگرمی و هیجان، طبق آن فرمول ها عمل نخواهد کرد، چون ذاتا از پیش بینی پذیری اجتناب می کند، طاقت تکرار را ندارد و دچار ملال می شود. از ویژگی های بارز شخصیت مرد زیرزمینی، نقشی است که در جامعه بازی می کند و این نقش، بسیار با خود واقعی او که در داستان حکایتش می رود، متفاوت است. او یک شب پس از اینکه از میهمانی تحقیر آمیزی که با دوستان دوره ی دبیرستانش داشت، باز می گردد، در مسیر اتفاقی وارد روسپی خانه ای می شود و دختر جوانی را ملاقات می کند. به جای برقراری ارتباطی که سایر مردان با دختر برقرار کرده اند، او را نصیحت می کند، به او محبت می کند و خود را مردی خوشبخت و دانا معرفی می کند که همواره خیرخواه همگان است. او دختر را به فرار از آن خانه، همچنین یافتن مسیر زندگی خود و زندگی آزادانه تشویق می کند. روز بعد دختر از آن خانه فرار کرده و به خانه ی مرد زیرزمینی می رود. وی با دیدن این صحنه و این میهمان بسیار شگفت زده می شود، و از آنجایی که آن حرف ها را دیشب نه از سر صداقت، که تنها برای ارضای میل خود بزرگ بینی اش با وی زده بود و صرفا ظاهرا از سر دوستی رفتار کرده بود، با دختر بدرفتاری کرده، خود را مردی پلید و سیاه بخت خطاب می کند و دختر را از خانه اش بیرون می کند.داستایوفسکی در این کتاب پروردگار فضایی است که در آن مخاطب احساسات گزنده و ضداجتماعی خود را بیگانه نمی یابد و شاید برای نخستین بارها، مخاطب داستان خود را به خاطر داشتن احساس حسادت، غرور، یا تمایل زیادش به گفتن دروغ سرزنش نمی کند. جهان درونی مرد زیرزمینی، جهان درونی وجود سرکوب شده ی ماست که کمتر از آن سخن می گوییم.</description>
                <category>لیلا جباری</category>
                <author>لیلا جباری</author>
                <pubDate>Thu, 11 Aug 2022 13:58:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهبری زندگی با شهود درونی</title>
                <link>https://virgool.io/@leilajabbari97/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D9%87%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-p6rnyogwicat</link>
                <description>کتاب راهبری زندگی با شهود درونی، زندگینامه ی رابرت الکس جانسون به قلم یکی از دوستداران او و با همراهی شخص جانسون در بازگویی و ثبت خاطرات و جزئیات زندگی‌اش است. او از بزرگان روانشناسی یونگی و از مراجعان شخص کارل یونگ بود. به گفته‌ی خود او، در یازده سالگی در اثر سانحه‌ای یک پای خود را از دست می دهد و مشاهده‌ی درون نگرانه‌ی غیرعادی را که بعدها نام آن را جهان طلایی می نامد، تجربه می کند و این واقعه، جهان درونی او را تا لحظه ی مرگش تحت تاثیر قرار می دهد. بارها اظهار می‌کند که پس از آن لحظه همواره در تلاش بوده تا بار دیگر با جهان طلایی اش دیدار کند.او در غیاب پدر، بزرگ می شود و مادر نیز، هرگز نقش مادری خود را در حق وی ایفا نمی کند. مادر مشغول انجام وظایف مردانه ای است که بتواند زندگی او را اداره کند و رابرت، سعی در جبران فقدان پدر دارد و تا پایان عمر، با فرافکنی نقش آن روی افرادی مانند کارل یونگ، جیدو کریشنامورتی و گروهی از حکما و قدیسان دارد. اما نقش مادر را از مربی ساز پیانوی خود که بانویی است دوشیزه، اما برای وی حمایتگر و پرورنده، دریافت می کند.زندگی جانسون مجموعه ای از نقاط حیاتی است که گویی با حذف هر یک از آنها، مسیر زندگی اش می‌توانست به کلی تغییر کند. او طبق تعبیری که کارل یونگ از رویایش برایش انجام می دهد، تا آخر زندگی‌اش سعی می کند نزدیک به ناخودآگاه جمعی زندگی کند. نه هرگز کارمند می شود، نه ازدواج می کند. زندگی او رشته ای به هم بافته شده از الهامات و عوامل هدایت کننده هستند که وی با توسل جستن به آنها این مسیر دشوار را آمده است.او از رویاهایش می‌گوید و از اعتمادی که به قدرت شهود درونی اش داشته. با وجودی‌ که شاگرد کریشناموتی بوده، و احساس سرگردانی و نیاز به هدایت را همواره حس می کرده، اما برخلاف سایر شاگردان کریشنامورتی، هرگز پیرو بی چون و چرای او نشده است و پس از 6 ماه، با وجود آن که از نزدیکان وی شده بود، همراهی او را ترک می کند.جانسون از نظر شخصیتی، درونگرا، شهودی و مشاهده گر (یادگیرنده) است. او چند ماه را به عنوان نگهبان در کوهستان به همراه سگش می‌گذراند و توصیف او از آن مدت، بهترین دوره‌ی زندگیش است. دوره‌ای که از هر گونه حیاط اجتماعی و ابزار دست ساز بشر به دور بوده است. او در جهان پسامدرنیسم و دستاورد سالار، زندگی خود را به عنوان سفری درونی می‌زید که در واقع از بسیاری معیارهای اجتماعی موفقیت به دور است. او سالهای آخر زندگی خود را در هندوستان می‌‌گذراند و سفر درونی خود را با زیستن در سرزمین اسطوره‌های بشری و سمبل‌های ناخودآگاه به پایان می‌رساند.</description>
                <category>لیلا جباری</category>
                <author>لیلا جباری</author>
                <pubDate>Thu, 11 Aug 2022 00:43:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان مردی در 5 دقیقه‌ی آخر زندگی اش</title>
                <link>https://virgool.io/@leilajabbari97/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-5-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B4-smrfnwiocvzc</link>
                <description>پرنس گفت: &quot;درباره ی زندگی در زندان شاید با شما موافق نباشم. داستان مردی را شنیده‌ام که ده دوازده سال در زندان بود. این مرد یکی از بیماران پروفسور من بود. او هم به بیماری حمله [صرع] مبتلا بود. گاهی مضطرب می شد و گریه می‌کرد. بعدها یک بار خودکشی کرد، زندگی اش در زندان بسیار غم انگیز بود، ولی باور کنید ابدا به حقارت شاهی و سنّار نبود. گرچه جز یک عنکبوت به درختکی که زیر پنجره اش روییده بود، مونسی نداشت، اما بهتر است داستان دیگری را برایتان بگویم.سال پیش با شخصی آشنا شدم که ماجرای عجیبی داشت، خیلی عجیب. خاصّه به این علت که اینجور ماجراها خیلی کم برای مردم پیش می آید. این شخص یکبار، به همراه محکومان دیگری به روی سکوی اعدام رفته بود و حکم اعدامش را خوانده بودند،. جرمش سیاسی بود و قرار بود تیربارانش کنند. بیست دقیقه ی بعد، حکم یک درجه تخفیف مجازاتش را خواندند، ولی خب، در فاصله ی میان قرائت دو حکم، یعنی بیست دقیقه یا دست کم ربع ساعت، با این یقین زنده بود که چند دقیقه ای دیگر به مرگی فوری خواهد مرد. نمی‌دانی چقدر دوست داشتم که وقتی احساس های آن زمانش را به خاطر می آورد، حرف هایش را بشنوم و بار ها از او خواهش کردم که خاطراتش را برایم بازگو کند. و او همه ی احوال خود را با روشنی عجیبی به یاد داشت و می گفت که هرگز جزئیات این دقایق را فراموش نخواهد کرد.در نوزده بیست قدمی سکویی که محکومان روی آن بودند و تماشاگران و سربازان پای آن ایستاده بودند، سه تیر در خاک فرو کرده بودند، زیرا شمار محکومان زیاد بود. سه نفر اول را به پای ستون ها بردند و به آنها بستند و روپوش مرگ را که کفن گشاد بلند سفیدی بود، به آنها پوشاندند و کلاه سفیدشان را روی چشمانشان پایین کشیدند تا تفنگ را نبینند. بعد در برابر هر یک از تیرها، یک جوخه سرباز صف کشیدند. آشنای من هشتمین نفر بود. یعنی می‌بایست جزو گروه سوم به پای ستون ها برود. کشیش با صلیبش به نزد یک یک آنها می رفت. آن وقت معلوم شد که بیش از پنج دقیقه ی دیگر به مرگش نمانده است.می گفت که این پنج دقیقه در نظرش فرصتی بی نهایت دراز می‌آمد. ثروتی بی‌کران بود. به نظرش می آمد که باید ظرف این پنج دقیقه چنان به ژرفی زندگی کند که فرصت فکر کردن به لحظه ی آخر را نداند. به طوری که حتی کارهایی را که ظرف این پنج دقیقه می بایست بکند، مشخص کرده بود. وقتی را که برای وداع با دوستان هم بندش لازم بود، حساب کرده و برای آن حدود دو دقیقه گذاشته بود. دو دقیقه ی دیگر را به این اختصاص داده بود که برای بار آخر، به خود فکر کند و وقت باقی را برای آن که اطراف خود را سیر تماشا کند. خوب به یاد داشته که این سه کار را خواسته بود بکند و وقت لازم را درست به همین صورت حساب کرده بود.آن روز بیست و هفت سال داشت و جوانی تندرست و نیرومند بود. به یاد می‌آورد که ضمن وداع با دوستانش، از یکی شان سوال بیجایی کرده و حتی با علاقه ی بسیار، منتظر جوابش مانده بود. و چون وداعش با دوستانش تمام شد، نوبت به دو دقیقه‌ای رسید که برای فکر کردن درباره ی وجود خود منظور کرده بود. از پیش می دانست که چه فکر خواهد کرد. همه‌اش می‌خواست هرچه سریعتر و روشنتر برای خود مجسم کند که چطور می شود که در این لحظه هست و زنده هست و سه دقیقه ی بعد، شخص یا چیز دیگری خواهد شد. اما آخر چه کسی و کجا خواهد بود؟ و می خواست ظرف این دو دقیقه به این راز پی ببرد. در آن نزدیکی کلیسایی بود و گنبد مطلّای آن در آفتاب برق میزد. به خاطر داشت که به این گنبد و به نوری که به آن منعکس می شد، زل زده بود و نمی توانست از پرتو آن چشم بردارد. به نظرش می رسید که این اشعه، ماهیت آینده ی اوست و او سه دقیقه ی دیگر معلوم نبود چه جور با آنها در خواهد آمیخت. این جهل او و انزجار از این ابهام؟ وحشت آور بود. ولی می گفت هیچ چیز در این هنگام برای او، تاب رباتر از این فکر مدام نبود که چه می شد اگر نمی مردم؟ چه می شد اگر زندگی به من باز داده می‌شد؟ آن وقت این زندگی برایم بی نهایت می بود، و این بی نهایت مال من می‌بود. از هر دقیقه ی آن یک قرن می‌ساختم و یک لحظه از آنرا هدر نمی‌دادم. حساب هر دقیقه ی آنرا نگه می‌داشتم تا یکی شان را تلف نکنم. می‌گفت که این فکر عاقبت به چنان خشمی مبدل شد که می خواست هر چه زودتر تیربارانش کنند.&quot;پرنس ناگهان خاموش شد. همه منتظر بودند که داستان خود را تمام کند و نتیجه بگیرد.</description>
                <category>لیلا جباری</category>
                <author>لیلا جباری</author>
                <pubDate>Thu, 04 Aug 2022 20:20:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر امشب بمیرم، با زندگی خود چه کرده ام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@leilajabbari97/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-zohlef4b5tfl</link>
                <description>اگه امشب بمیرم، تو این زندگی، چه ارزشی رو به این دنیا آوردم؟ چه کاری برای بهبود حال این جهان کردم؟ اگه امشب بمیرم، آیا به اندازه‌ی آگاهی خودم، مسئولیت قبول کردم؟ و آیا خودم رو مسئول تغییر چیزی دیدم؟اگه امشب بمیرم، به جز زیباتر شدن، جذاب تر به نظر رسیدن، مفتخر بودن، راضی نگه داشتن، درس پاس کردن، مدارک دانشگاهی و غیردانشگاهی مختلف، زبان‌های داخلی و خارجی مختلف، پروژه‌های کامل شده و ناکامل رهاشده، کتاب‌های خوانده شده و ناخوانده و نصفه ول شده، غذاهای کامل خورده و دست‌خورده، رفاقت‌ها و دل شکستن‌ها، ولگردی‌های اینترنتی که نامش را وبگردی گذاشتم، نمرات خوب و زیبایی که با آنها برای خودم اعتبار پوشالی خریدم، عکس‌های رنگارنگی‌ که برای برانگیختن حسادت دوستانم و جلب توجه جنس‌ مخالفم گرفتم، به جز زمان‌هایی که حتی شده با یک لیوان چای یا یک شکلات سعی کردم حال خود را برای چند دقیقه خوب کنم و هزاران چیزی که مدام سعی کردم در مورد آنها برای اطرافیانم رجز بخوانم و مرثیه بسرایم و نقشی تهی از قالب های از پیش‌ تعریف شده‌ی اجتماعی برای خود بسازم و آن نقش‌ را هر روز با چاشنی افتخار در گوش خودم وراجی کنم، چه کاری کرده‌ام؟من برای این جهان چه کردم؟ اگر امشب بمیرم، دستم خالیست. همه زندگی‌ام را برای ایگو خرج کردم. همه‌ی سرمایه‌ام را در ویترین خالی کردم. انبار خالیست، روحم گرسنه است. حتی جسمم نیز برای تغذیه‌ی ایگو، تمام این مسیر را دویده‌ است.من برای این جهان چه توانستم بکنم؟RebornTehranIran</description>
                <category>لیلا جباری</category>
                <author>لیلا جباری</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 01:50:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدیم به دانشجویان:</title>
                <link>https://virgool.io/@leilajabbari97/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-hckpsh5psbat</link>
                <description>دانشجویانی که عقلشان بر احساسشان غلبه می‌کند؛دانشجویانی که برای تحمل آرای دیگران، تمرین می‌کنند؛دانشجویانی که به واسطه‌ی زحمتی که می‌کشند، همیشه خسته‌اند؛دانشجویانی که برای چهل سال آینده‌ی خود، برنامه دارند؛دانشجویانی که فرق بین هشت و هشت و یک دقیقه را می‌دانند؛دانشجویانی که رنگهای شاد خلقت را در ظاهر خود سپاس می‌دارند؛دانشجویانی که با محاسبه‌ی حروف اضافه سخن می‌گویند؛دانشجویانی که قاعده‌مند فکر می‌کنند؛دانشجویانی که برای هر سوالی، چندین پاسخ متفاوت قایلند؛دانشجویانی که عصبانیت خود را به تأخیر می‌اندازند؛دانشجویانی که شأن را بر قدرت مقدم می‌دارند؛دانشجویانی که در رفتار قابل پیش‌بینی‌اند؛دانشجویانی که معنای تناسب، درصد و کار تدریجی را می‌دانند؛دانشجویانی که برای افزایش قدرت کشور، تأمل می‌کنند؛دانشجویانی که برای جلب اعتماد دیگران، حتی در نگاه کردن دقت می‌کنند وبه دانشجویانی که دغدغه‌ی وفای به عهد، آن‌ها را شب از خواب بیدار می‌کند.عقلانیت و توسعه یافتگی ایراندکتر محمود سریع القلم</description>
                <category>لیلا جباری</category>
                <author>لیلا جباری</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jun 2022 19:07:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم و رشد</title>
                <link>https://virgool.io/@leilajabbari97/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%88-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-yu5wgec2dobo</link>
                <description>امروز بعد از اینکه برگشتم تهران، مسیر بین تئاترشهر تا فردوسی رو پیاده اومدم. دیگه حوصله ی تو ماشین نشستن رو نداشتم. تو مسیر، یه چیزی تو سرم مدام داشت خودش رو تکرار می‌کرد: بخشش.همش داشتم فکر می‌کردم اگر ما نتونیم ببخشیم، هرگز آسیب‌هایی که توسط محیط و دیگران بهمون وارد میشه، اجازه نمیده پروسه‌ی رشد ما جلو بره. مثل جراحتی که در بدن فیزیکی ما ایجاد میشه.  اگه گلبول هایی خودشون رو برای بهبود بدن کلی فدا نکنن، اگه بدن بخواد از عامل جراحت انتقام بگیره و جلوی جراحت رو مسدود نکنه، موجبات نابودی خودش رو فراهم می‌کنه.این اتفاق در ذهن ما و روح ما عینا وجود داره. مادامیکه بخششِ عامل خارجیِ جراحت اتفاق نیافته، اون اتفاق به عنوان عاملی برای رشد عمل نمی‌کنه. همه چیز در حد یک زخم باقی می‌مونه و کمااینکه ممکنه زخمی کاری بشه که روح مارو بخوره.به خاطر همین قرآن از تمامی عوامل بیرونی به عنوان ابزاری برای آزمایش و رشد یاد می‌کنه. منظور از ابزار بودن محیط انسانی و طبیعی، استفاده‌ی ابزاری به مفهوم عرف نیست، بلکه کانسپت بسیار مهمتری رو اراده می‌کنه و اون کمال هست؛ و مسیر کمال خالی از افراد و حوادث نیست!خار ارچه جان بکاهد، گل عذر او بخواهدسهل است تلخی می، در جنب ذوق مستی!شنبه 18 خرداد 98</description>
                <category>لیلا جباری</category>
                <author>لیلا جباری</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jun 2022 14:24:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهامت یعنی چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@leilajabbari97/%D8%B4%D9%87%D8%A7%D9%85%D8%AA-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C-su7kv5ynihry</link>
                <description>شهامت از آن آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه می‌کنند و روشن و صریح این عبارت را به خودشان می‌گویند، فقط به خودشان: آیا من حق اشتباه کردن را دارم؟فقط همین چند واژهشهامت نگاه کردن به زندگی خود از رو به رو و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن. شهامت همه چیز را شکستن، همه چیز را زیر و رو کردنبه خاطر خودخواهی؟ خودخواهی محض؟ البته که نه، نه به خاطر خودخواهیپس چه؟ غریزه بقا؟ میل به زنده ماندن؟ روشن بینی؟ ترس از مرگ؟ شهامت با خود رو به رو شدن. دست کم یک بار در زندگی. رو به رو با خود. تنها خود. همین…آنا گاوالدا</description>
                <category>لیلا جباری</category>
                <author>لیلا جباری</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jun 2022 14:03:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>