<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Leila</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@leilatanhaei687</link>
        <description>نویسنده✍️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:24:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2549810/avatar/9OVUWy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Leila</title>
            <link>https://virgool.io/@leilatanhaei687</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گمشده در خود</title>
                <link>https://virgool.io/@leilatanhaei687/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF-oiyfykqi06g1</link>
                <description>      گم شده ام...درست مثل کودکی که پدر و مادرش را گم می‌کند و گریه سر می دهد. اما گمشدگی من درون خودم است نه دنیای بیرون...       من در میان افکاری که مانند موریانه به جانم افتاده گمشده ام. نمیدانم کجا بودم؟ کجا هستم؟ اصلا کجا میخواهم بروم؟ برا چه میخواهم بروم؟ میترسم از رفتن... رفتن به سوی آینده ای که نمی‌دانم چه برایم نوشته؟ نمی‌دانم که  قرار است روزگار کدام رویش را به  من نشان دهد؟هزارچهره است دیگر... هر روز یک چهره ... میترسم از اینکه  چهره ترسناک و وهم برانگیزش را نشانم دهد...        ماندن را هم نمیخواهم ماندنی که انگار هیچ وقت نیستم. ماندنی که تنها گوشه ای از قلب دیگران هم برایم نمی نماند یا شاید هم می ماند اما خاک میخورم... ماندنی که نبودن بهتر از آن است. ماندنی که هرگز نمی خواهیش...می دانی چه دلم را به آتش می کشد؟ درست فهمیدی. رفتار آدمها... روزی هزار دفعه به خودت میگویی کاش نبودم!دردناکتر از همه زمانی است که خودت را مسبب تمام این بی مهری ها می‌دانی و با خودت میگویی نکند من لایق دوست داشته شدن نیستم. دریغا که حکایت آدمها حکایت گیاه هست هر چقدر بیشتر آب بدهی و رسیدگی کنی در نهایت پوسیده می شود.        اما میخواهم برگردم... به روزهایی که تکرار نشدنی اند. شاید هم تکرار شوند اما من امیدی ندارم.  اصلا نمیشود روزگار  چهره زشتش را نشانت ندهد. می شود؟درست جایی که فکرش را نمیکنی جوری نقاب عوض میکند که نمی‌دانی چه شد؟  با خودت میگویی مگر همه چیز باب میل من نبود ؟مگر همه چیز سر جایش نبود ؟مگر من شادترین آدم روی کره زمین نبودم ؟پس چرا الان غمگین ترین و بدبخت ترینم؟نکند روزگار با من بازی میکند؟ بله بازی میکند اما یک بازی واقعی... بازی که با تمام بازی های دوران کودکی فرق میکند...</description>
                <category>Leila</category>
                <author>Leila</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2025 01:16:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>(...نقاب دو رویی...)</title>
                <link>https://virgool.io/@leilatanhaei687/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-gzprm9jcioti</link>
                <description>دلم میخواهد فریاد بزنم و به تمام آدم های هزار چهره این کره خاکی بگویم: نقابتان را بردارید. بگذارید اعتماد کردن بهتان آسان تر شود. بی مرام نباشید و تکیه گاهی که دیگران از شما ساختند را ویران نکنید. اگر می‌دانستید آدم های دور و برتان چگونه همچون گنجشکی بی پناه نیازمند آغوش گرم و صمیمی شما هستند نمی توانستید آنقدر بی رحم باشید و نیاز هایشان را نادیده بگیرید . حواستان باشد قلب آدمها پاتوق شما نیستند. نمی توانید هر وقت دلتان خواست خودتان را در قلبشان جا کنید و بعد برای همیشه بروید گویی که هرگز نیامده بودید.قلب انسانها حرمت دارد. حرمت شکن نباشید...</description>
                <category>Leila</category>
                <author>Leila</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 16:18:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>(سنگ صبور این روزهای من...)</title>
                <link>https://virgool.io/@leilatanhaei687/%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%B5%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-czghqx4qicaa</link>
                <description>افکار ذهنم عجیب به هم گره خوردند.در اندیشه آنم چگونه این گره های کور را باز کنم و سر و سامانشان بدهم. به کاغذ و قلم روی آوردم. به امید آنکه افکارم را زمزمه وار به قلم بگویم و او کلمات را کنار هم بچینید و در دل عظیم کاغذ بنگارد. می دانم کاغذ هم بی رسمی نمی کند و آنچه قلم در او نگاشته را جار نمی زند. قضاوتت نمی کند، مدام شیشه قلبت را نمی شکند، تو را بازیچه بازی خود نمی کند و به هر سازی که میخواهد تو را نمی رقصاند.می دانم کاغذ می تواند سنگ صبورم باشد. می دانم اگر دردهایی که قلبم را می فشرد را در او بنویسم خم به ابرو نیاورد و با سکوتش به من بفهماند که بنویسم هر آنچه که دل شکسته ام می خواهد؟آری دل من هم مانند خیلی های دیگر شکست. آدم ها شکستنش... می پرسید چگونه؟بگذار بهتان بگویم.آن چیزی که آدمها با آن دل من را شکستند کلمات بود. کلمات هم می توانند بی رحم باشند ولی بی رحم تر از آن صاحب کلمات هستند که قلبت را نشانه می گیرند و تیرشان را بی رحمانه شلیک می کنند. آن وقت تو  می مانی و قلبی که سخت زخمی شده و به این سادگی خوب نخواهد شد...</description>
                <category>Leila</category>
                <author>Leila</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jan 2024 20:19:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبرد آسمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@leilatanhaei687/%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-abegkgiyr5ay</link>
                <description>مثل همیشه صاف و شفاف نبود. رنگ آبی روشنش را از دست داده بود و رنگش به تیرگی می‌زد. چرا او به این روز افتاده بود؟ شاید به خاطر نبردی که قرار بود اتفاق بیفتد ناراحت بود. نبرد میان ابرها...ناگهان شروع شد. دو تکه ابر بزرگ شروع کردند به رجز خوانی. الماس زرد رنگ و درخشان آسمان ترسان پشت تکه ابری که در این نبرد دخالت نداشت پنهان شده بود. رجزخوانی ابرها حالا به فریاد تبدیل شده بود. فریادهای پی در پی که دل آسمان را می لرزاند .کم کم نبرد، بین ابرهای دیگر هم شروع شد آسمان که ترسیده بود نظاره‌گر تمام این اتفاقات بود. ابرها به جان هم افتاده بودند و سعی بر شکست دادن یکدیگر داشتند. تلاششان ستودنی بود. بالاخره نبرد بین بزرگترین ابرها به پایان رسید و ابر شکست خورده بنا کرد به گریه کردن ...ابرهای شکست خورده دیگر هم طاقت نیاوردند و با صدای بلند گریه کردند. آنقدر بلند که صدایش به گوش زمینیان هم می‌رسید. گریه‌شان بند نمی‌آمد و هر دقیقه بیشتر هم می شد. حق هم داشتند شکستی که خورده بودند برایشان گران تمام شده بود. بعد از اینکه دل های بی‌قرارشان آرام گرفت یکی پس از دیگری به دیار دیگری رفتند تا شاید سرنوشتشان در جایی دیگر به پیروزی ختم شود. ابرهای پیروز هم شاد و خندان مهاجرت کردند با خیال اینکه در نبردهای دیگر هم پیروزی را از آن خود کنند. حالا دیگر همه ابرها رفته بودند و خورشید و آسمان تنها مانده بودند. آسمان آرام گرفته بود و شادابی اش را به دست آورده بود. خورشید هم حالا دیگر نمی‌ترسید و با تمام قدرت می تابید بر دل آسمان و زمین. پایان این نبرد هولناک آرامش را به آنها داده بود.</description>
                <category>Leila</category>
                <author>Leila</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jul 2023 01:39:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>