<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آنسوی لی‌لی‌ث</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@leilymir</link>
        <description>مرده را زندگی هرگز.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:46:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4162479/avatar/nymn1g.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آنسوی لی‌لی‌ث</title>
            <link>https://virgool.io/@leilymir</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ابراهیم بت شکن</title>
                <link>https://virgool.io/@leilymir/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%AA-%D8%B4%DA%A9%D9%86-y5jaquwwn7cw</link>
                <description>••ای درخشان ترین سنگ بِتُن/خاطرت هست عجیب بت شدی؟ •ابراهیم را دیدم بت پرست/آنهم آنوقت که تو نیک شدی•تبر شکستنت آویخت بر وبالِ خویش/که مبادا بزند بر کمر تو تیغ را•سر تعظیم فرود آورد به تو/خلیل او و بنده‌ی عاشقِ تو•آخر اما تو شکاندی بت پرستت را،سنگ شد/تبر اما به جمالت خیره شد•تکه های جان او چون نیزه/به سرِ سنگی تو پرتاب شد•تو فرومیریزی و فرو ریختنت/آوار دلی بود که زمین ریختی اش</description>
                <category>آنسوی لی‌لی‌ث</category>
                <author>آنسوی لی‌لی‌ث</author>
                <pubDate>Fri, 01 Aug 2025 22:39:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چَشمِ تو؛</title>
                <link>https://virgool.io/@leilymir/%DA%86%D9%8E%D8%B4%D9%85%D9%90-%D8%AA%D9%88-qfjsaimddicc</link>
                <description>چشم تو امیخته‌ی عسل بود؛آغشته‌ی زهری کشنده و بی پادزهر،چگونه میتوانست رهایی یابد دخترکی که زهرِعسلی چشمانت را حبسِ قلبش کرده بود؟!. چگونه در پی پادزهر می امد آن هم وقتی که تو تصمیم گرفته بودی آوارگان را به خانه ات راه ندهی؟. حتی اگر خود،عامل آوارگی باشی:) اگر این زهر جانش را میگرفت غصه‌ی نبودنش چند هفته دامن گیرت میشد؟ برای مرهم نبودنش چه بافته بودی که باورت شود تنها او گناهکار است؟ مبتلا بودنش به خود را آنهم پس از این سالها چگونه تعبیر میکردی که دیگر حتی نیم نگاهی به تاریکی چشمانش نیانداختی و لیاقت نداشته ات را بر سرِ بی جانش چماق کردی؟:) بعد از ابتلا دیگر نخندید..دروغِ خنده هایش را شبِ چشمانش فریاد میزد.. او همان سال مرده بود و همگی به خواب نباتی اش دل خوش کرده بودند..:) </description>
                <category>آنسوی لی‌لی‌ث</category>
                <author>آنسوی لی‌لی‌ث</author>
                <pubDate>Fri, 01 Aug 2025 22:27:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس.</title>
                <link>https://virgool.io/@leilymir/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-a651aivpg271</link>
                <description>ترسیدیم؛از جنینِ کلماتی که نیامده در اشکهایمان سِقط میشدنداز نیافتن تکه محبتهای گم شده لابه لای قلبهای بزرگترهایی به گستره‌ی پدر و مادر!!از شنیدن نوایی که میتوانست مهر باشد و داد را برمیگزیدترسیدیم؛و دستهایمان را به عنوان قاتلِ دردهایمان قفل بر دهان کردیم و پتو بر سر کشیدیم و به انتظارِ تاریکی در کنار رودخانه‌ی اشکهایمان نشستیمترسیدیم و دیگر هیچکداممان جرعت پیدا کردن نترسیدن را بدست نیاوردیمماهمگی ترسیده بودیم;از نبود چیزی که هرگز وجود نداشت&quot;محبت&quot;التماس برای چه؟هیچما را هیچ چیز توقع جز مهر نبود...نمیدانم؛شاید هم جای اشتباهی به دنبالش بودیم..اگر مبدا و مقصد خانواده نبود؟پس کجا باید مهر را میجستیم؟اشتباهمان همین بود،در میان کسانیکه خون به یکدیگر وصلشان میکرد نتوانستیم انطور که وجودمان طالب است &quot;توجه،محبت و عشق&quot; را بیابیم،توقع از غریبه چرا؟ &quot;&quot;ماهمگی ترسیده بودیم از انچه که بی مهر،چون ربات همه چیز را وظیفه میپنداشتیم و تبدیل شده بودیم به قاتلینی بی گناه&quot;&#039;شاید مقصر ترسو بودنمان نبودیم،شاید قاتل در دنیایی دیگر سرگردان است:)&#039;.</description>
                <category>آنسوی لی‌لی‌ث</category>
                <author>آنسوی لی‌لی‌ث</author>
                <pubDate>Fri, 01 Aug 2025 22:14:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او که بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@leilymir/%D8%A7%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-rewwkuxobkgw</link>
                <description>آنقدر آن انگشت وامانده را درون دهانه‌ی بازشده‌ی پوست برفینش میچرخاند که رقص خون پارکِتهای بی ارزش هم به بزم و رقص دعوت میکرد.هیچ حس نمیکرد،درد از برای درمان...قلبش میل فرار داشت از سلول تاریک دنده های زندانبانی که هربار برای ساکت کردنش فشرده تر از قبل امر نهیش میکردند.سرخی خونابه های جوشان حالش را بهم میزد،کثافت مطلق بود این جوی قُل قُله گو.. تمام امیدش به این بود که رگهایش را از ان لجنزار سرخ تخلیه کند.شوری آبهای تصویه شده‌ی فراری از دریچه های دوش به نمک ارومیه طعنه میزد بر زخمش و داغ مردمک های ماتم گرفته کل آینده را به آتش میکشاند.چه میکرد؟!.مرگ هم نگاه تحقیرامیزش را ازچشمانش برنمیداشت وکوچک میشمردش،لعنت به او!!گیسوانش در دامن نگاه های هوس الود قیچیِ جوان؛تکه تکه شده در آغوش زباله های جان خوار رها میشدند و عبرت مدتها بود که تخت پادشاهیش را به حماقت واگذار کرده بود،قصر زندگی خرابه ای بی در و پیکر شده بود که دلتنگی شبانه به حریمش تجاوز میکرد و بی توجه به چشمان مات و خروشانش تهدید های روزانه اش را تلافی میکرد و چرخه‌ی نیستی را هموار تر میساختبه کجا رسیده بود؟!.این دوراهی انتهایش چه بود؟ ترس؟ نیستی؟ یا او؟او پاداش کدام راه بود؟راستی او هم وجود داشت؟مگر اورا نکشته بودند؟ناجوانمردانه؛بی انکه بگذارند دخترک در حد هجی کردن واژه‌ی بدرود قدری عسلی های تلخش را به جان حبس کند....نمیدانست،نمیدانستم،نمیدانستند چرا هربار نام او به میان می امدمتنفر از اینکه انتهای تمام پیاده رو ها به او میرسد،انتهای اشکهایش فواره‌ی نام او و دردهای جانش در تمنای صدای او بودند،براستی او که بود؟چرا امده بود؟ چه میخواست؟ غریق نجاتی که پس از ان یکبار دیگر به دست و پا زدن های دختربچه ای که شنا را هیچ وقت در خاطر نسپرده بود و اطمینان به اوی نامرد سببش بود، بی تفاوت بود؟مگر نمیدانست او شنا را نیاموخته؟ نکند کورشده بود؟شاید هم.. شاید هم الزایمر گرفته بود و ماهیِ زشت ته اکواریوم را بخاطر نمی اوردغرق شدنش برای او اهمیتی نداشت؟نمیدانمنمیدانم•آب قرص هایش را سر میکشد و در اغوش گرم پتو به استقبال کابوس میرود.دو سومِ فروردین.</description>
                <category>آنسوی لی‌لی‌ث</category>
                <author>آنسوی لی‌لی‌ث</author>
                <pubDate>Fri, 01 Aug 2025 22:11:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>