<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های L.E.Na</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@lena</link>
        <description>ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﮑﻦ ! ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺑﺪﻩ ﺁﺩﻣﯿﺖ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻔﺲ ﻣﯿﮑﺸﺪ ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 19:36:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/272401/avatar/Xg4SDW.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>L.E.Na</title>
            <link>https://virgool.io/@lena</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Hold on</title>
                <link>https://virgool.io/@lena/hold-on-cxge3vzhbmpm</link>
                <description>سلامانگار راسته که نوشتن و نویسندگی از درد میاد و این روزا نمی‌نویسم...انگار راست بود که می گفتن پزشکی چیزی جز دردسر و درس نیست...انگار راسته که آدما از هر قشر و تفکر و ذهنیتی میتونن با آرامش تو یه اتاق بخوابن درصورتی که نیم ساعت قبلش در حد مرگ اعتقادات همدیگه رو زیر سوال برده باشن....انگاری واقعا این یک سال کتاب نخوندن و پادکست گوش ندادن و ولو بودن تو اینستا و یوتیوب و فقط فیلم و سریالهای چرت و پرت دیدن باعث شده که دیگه قلم قشنگی تو دستام نداشته باشم...این جمله رو تو ۱۹سالگی ام نوشتم وسط کنکور و غم جمعه‌ی بعد از آزمون و تمام مزخرفات اون زمان ولی الان اگه کسی ازم بپرسه از ۲۱ سالگی چه خبر؟ داستان زیاد دارم واسه تعریف کردن.زندگی کردن دور از خونه اون قدرا که اوایل فکر می کردم هم چیز ترسناکی نبود فقط اگه این لیست خرید های مضخرف رو نادیده بگیری.اگه بتونم برم به ۱۹ سالگی و با اون دختر غمگینِ گریون حرف بزنم بهش میگم که هی گرل دونت ووری اوری تینگ ویل بی آلرایت.و بهش میگم که این انگلیسی تو فارسی حرف زدن به خاطر تاثیرات خانوم ر-م هست.قبلا یه روزایی که ده روز مونده بود به کنکور واسه آینده‌ی خودم نوشتم: آهای تویی که آینده‌ی منی برام دعا کن اگه داری میخندی و خوشحالی مدیون منی، من و اشک ها و غم های الآن من.خواستم بگم هی دختری که تلاش می کنی واسه موفقیتت دعا می کنم.کی میدونه شاید دعای من تو گذشته ام تاثیر بزاره!الآن که به ۲ سال گذشته فکر می کنم نمی دونم با چه صبر و تحملی دووم آوردم،حتی نمی دونم همین امروز رو چه جوری تونستم تحمل کنم ولی شد ولی شدنیه.</description>
                <category>L.E.Na</category>
                <author>L.E.Na</author>
                <pubDate>Fri, 14 Apr 2023 03:31:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامان جانم</title>
                <link>https://virgool.io/@lena/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%85-nzckslu40mhq</link>
                <description>مامان میدونی چیو فهمیدم؟میدونستی اگه آش رشته بپزی اونقدر ازت دورم که نمی تونی بزاریش تو ماشین و گاز بدی برام بیاریش؟اونقدر ازت دورم که بسته پستی ای که برام فرستادی یه هفته است تو راهه؟راستی مامان هیج فکر می کردی من یک هفته تمام تب کنم ولی تو آنقدر دور باشی که نیای برام سوپ بپزی؟ مامان من خیلی دلتنگتم.دلتنگ اینم که با دستای سردت قلقلکم بدی و من تمنا کنم نکن.مامان دلتنگ اینم که برم اون آبکش بزرگه رو از روی تراس بیارم.دلتنگ اینم که وقتی داری داستان صوتی و پادکست های مورد علاقه ات رو گوش میدی بیام خراب بشم رو سرت.برم روی صندلی سرپا وایسم و کنسرت بزارم از ابی بخونم تا تیلور سوئیفت.مامان دلتنگ اینم که هر شب بیای اتاقم پیچ شوفاژ رو باز کنی و گیر بدی که نبندی اش ها.مامان دلم تنگه اینه که خودمو جا بدم تو بغلت و با هم فیلم ببینیم.مامان واقعا چجوری میشه از تو دور موند؟دلم واسه دوستِ هم اتاقی ام میسوزه که دیشب برای همیشه رفت آلمان.من فقط فکر می کنم چجوری با مامانش خدافسی کرد؟ چی گفت؟ دلم براش میسوزه.دلم واسه اون‌یکی دوستم بیشتر میسوزه که روز کنکور مامانش رو از دست داد.مامان اون چی کشید؟ کی میدونه چه بر سر کسی میاد که بی مامان میشه؟ من که ازت دورم دارم می میرم وای به حال اونی که مامان نداره.دلتنگم مامان.مامان لباسهایی که دیروز خریدم رو دوست ندارم.انگار تا نپوشم و جلوت چرخ نزنم و تو نگی قشنگه،قشنگ نیست.این تکنولوژی هم چیز مزخرفیه وقتی نمی تونه دستت رو تو دستم بزاره.وقتی نمی تونه بوی غذات رو برام بفرسته.مامان همین پریروز بهم گفتی دیگه مستقل شدم و از پس خودم برمیام ولی مامان این استقلال درد داره.مامان سخت بود وقتی ساعت ۴ صبح با تب ۳۹ درجه از خواب بیدار شدم ولی تو نبودی.مامان خیلی سخته وقتی نمی تونم خودمو واسه ناهار برسونم خونه.مامان خیلی سخته حتی سخت تر از جمعه بعد از قلم چی.حتی سخت تر از مبتکران شیمی.</description>
                <category>L.E.Na</category>
                <author>L.E.Na</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jan 2023 18:18:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوزم منو میخوای؟</title>
                <link>https://virgool.io/@lena/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2%D9%85-%D9%85%D9%86%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C-chzsojjohhns</link>
                <description>ویرگول خوب عزیز من، منو می بخشی؟منی که هر بار دلم شکست، هر بار اشکم ریخت اومدم پیشت؟ منی که جز غم هام، عصبانیتم، دردام چیزی برات نیاوردم...منو قبول می کنی؟ منی که سرم پر از فکره ولی دستم به نوشتن نمیره.منی که از انشا و نوشتن هیچی بلد نیستم ولی تو باعث میشی بنویسم.از حال بدم بگم.از زندگیم بگم.تو منو می پذیری اگه بهت بگم ۳ بار کنکور دادم؟ اگه بهت بگم همه بهم میگن رتبه ات لب مرزه؟ ویرگول تو منو میپذیری اگه بهت بگم میترسم؟ میترسم از خوابگاه.از آدمایی که دنیاشون، دنیا دنیا با من فاصله داره و قراره تو یه اتاق ۱۲ متری با هم زندگی کنیم.من می ترسم از جداشدن از خانواده ای که هیچ وقت بیشتر از یک هفته ازشون دور نموندم.من از چیزی میترسم که هفته ی پیش آرزوم بود.ویرگول منو میبخشی اگه بگم به کیف مدرسه‌ی خواهرم حسودی کردم؟ منو می بخشی اگه بگم دیشب به اینکه اون میتونه ساعت ۱۲ شب ساز بزنه حسودی کردم؟ چون من هیچ وقت این اجازه رو نداشتم.قبولم می کنی اگه بگم تو این یک ماهی که رفتم باشگاه، هر بار بعد از کلاس یه بسته چیپس و پفک خوردم؟ و حسودی کردم به هیکل مربیم، به لباسای قشنگی که اون دختر مو بلنده میپوشه؟ ویرگول من، بگو منو قبول می کنی وقتی از آخرین پستی که برات نوشتم ۱۱ ماه میگذره؟ تو میتونی دختری رو دوست داشته باشی که دوست داره پایین موهاش رو آبی رنگ کنه؟ یا دختری که ترجیح میده به جای جانم بگه جانِ من؟ تو میتونی دختری رو دوست داشته باشی که تفریح اش پازل و جدول حل کردنه؟ دختری که کسی رو نداره که وقتی داره عکس توی گوشیش رو به دوستش نشون میده نوتیف قربونت برم اش بیاد روی صفحه.ویرگول ناراحت شدی وقتی مامان اسمت رو ازم پرسید ولی من نگفتم؟و گفتم یه سایت معمولی هستی.آخه عزیزِ من، چه ایرادی داره اگه تو فقط مال من بمونی.کسی ندونه از تو.تو اون جایی باشی که من بتونم من باشم.من، همون دختری که عاشق صدای دیمین رایس و گروه آناتماست؟ همونی که امروز هزار بار بغض کرد.همونی که خسته شده از این دنیای ناجوانمردانه ی آدم بزرگها.ویرگول خوب عزیز من، قول میدی منو ببخشی؟ منی که بازم غم و غصه ام رو واست آوردم.میشه منو قبول  کنی؟و تو میدونی که اینجا پناهگاه ایمن منه.اگه منو قبول نکنی هیچ جا رو ندارم که برم...</description>
                <category>L.E.Na</category>
                <author>L.E.Na</author>
                <pubDate>Thu, 08 Sep 2022 21:09:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزیزم دوستت دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@lena/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-urbru75x8eky</link>
                <description>دوستت دارم مثل همین حس باختی که از اول این مسابقه دارم.مثل همین که میدونم تو مسابقه ی عشقت بازنده ای بیش نیستم ولی همچنان در خط مقدم شرکت کنندگان مسابقه ی عشق تو ام.دوستت دارم مثل وقتهایی که همه می فهمیدن و لبخند میزدن به دستپاچگی های این دختر بچه ی چهارده ساله ی عاشقِ تو.دوستت دارم مثل عشق نوجوونی...همون حس قشنگی که به نظر همه برآمده از تغییرات آدمیزادیهِ ولی عزیزم مگه عشق بزرگسالی چیزی غیر از تغییرات هورمونیه؟دوستت دارم مثل وقتایی که گوشیت رو میاوردی تا با هم بریم تو اتاق کوچیکه ی خونه ی مامان بزرگ و سعی کنیم از اون اتاق لعنتیِ escape room نصب شده روی گوشی تو فرار کنیم.دوستت دارم مثل همون موقعی که تو اون لباس صورتی با موهای فر بلندم دست دراز کردم جلوت ولی تو اونقدری محو موهای من بودی که نفهمیدی و ندیدی دست دراز شدمو.و حدس میزنم هیچ وقت هم نفهمیدی این حس پیشکش شده رو.و من دوستت دارم مثل تمام روزهایی که تو سرویس مدرسه خیالبافی کردم وقتی از ماشین پیاده میشم تو دمِ خونه منتظرم باشی...دوستت دارم مثل تمام آهنگ های عاشقانه ای که هنوز به یاد تو گوش میدم.مثل تمام تانگو ها و والس هایی که تو رویاهام با تو رقصیدم.دوستت دارم اونقدر که هنوز نیت تمام فالهای منی.دوستت دارم مثل گلدون و خاک. این یکی رو فقط من می دونم و تو و قسم میخورم نذارم هیچکدوم از این آدما بفهمن از ما.دوستت دارم مثل همون عکس دونفره ای که کنار هم داریم و تا مدت ها حرف خوردم به خاطرش که چه قدر شبیه تازه عروس داماداییم.دوستت دارم مثل جنگل چشمهای تو.مثل اون روز کوهنوردی که رنگ لباسم رو با چشمای تو سِت کرده بودم.و به نظر تو رنگ سبز بهم میاد.تظاهر کن نمیدونی ولی من امسال هم به خاطرحرف تو شال سبز خریدم.عزیزِ من،عشق آشکارِ پنهانِ من،دوست داشتنیِ منبه اندازه ی تمام دوستت دارم های به زبون نیاورده ام،به اندازه ی بوسه ای که اتفاق نیفتاده ولی من دلتنگشم  دوستت دارم.</description>
                <category>L.E.Na</category>
                <author>L.E.Na</author>
                <pubDate>Sat, 23 Oct 2021 22:33:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و تو پارادوکسیکال ترینیم</title>
                <link>https://virgool.io/@lena/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%A9%D8%B3%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85-w9nrmzxs9eek</link>
                <description>من و تو بدترین آدم ها هستیم واسه دوستی باهم که نه خانواده هامون به هم شبیه نه آرزوهامون.که تو میوه ی محبوبت سرخ و شیرینه و مال من سبز و ترش. و ما متفاوتیم به حدی که من سفیده ی تخم مرغ رو به زرده اش ترجیح میدم و تو از سفیده متنفری.ولی من هر اتفاقی که میفته بهت زنگ میزنم و هر جکی که میشنوم رو یادداشت می کنم تا برات تعریف کنم و تو بهتر از من از سوتی اخیر  دختردایی کوچیکم  خبر داری و من بهتر از تو از عاشقیت می دونم.تو همین روزا که ازدواج و خواستگار واسه من جک ساله تو داری به ازدواج فکر می کنی.و تو ازدواج می خوای با همونی که نمی دونه عاشقشی.همونی که ازت شماره خواست و ندادی.من از دیروز فقط به تو فکر کردم و خواستگاری پسرعموت یه لحظه هم از یادم نرفته و من تا دیروز فکر می کردم ازدواج تا قبل از ۲۵ سالگی محاله.یا حداقل واسه من و تو محاله و تو میگی نه خیلی دیره.من ذهنم پره از خونه مجردی و افکار فمنیستی و سیاست و تو به فکر بچه دار شدنی.شایدم ما نباید با هم دوست می شدیم ولی من تا به حال دوستی به شیرینی تو نداشتم.و ما هر دو از النگو متنفریم.و هر دو شیفته ی گیتاریم و تو با هربار شنیدن صدای گیتار من اشکت در میاد.من و تو انگار در دو جهان متفاوت زاده شدیم که تو موهای فرت رو کراتینه کردی و من چند روزه با مامان دعوا دارم که موهای صافم رو فر کنم.و گوشه ای از ذهنم کچل کردن موهام هست،سفر به دور جهان...و شاید خیلی نوجوانانه فکر می کنم هنوز و من و تو هر دو مطمئنیم که من تا ازدواج ۲۰ سال دیگه فاصله دارم.من باید خیلی بزرگتر بشم و تو فکر می کنی بلوغ عقلی ات اونقدری هست که وارد زندگی مشترک بشی.گاهی فکر می کنم اگه عشق منم مثل عشق تو بود با همین تفاوت سنی زیاد شما شاید منم به ازدواج فکر می کردم ولی من هنوز با چوب شور ادای سیگار رو درمیارم و هنوز از پشت پنجره ی ماشین واسه غریبه ها دست تکون میدم.و تو باورت نمیشه ولی من گاهی هوس باربی بازی به سرم میزنه،دقیقا همون قسمتی که باید لباسشون رو عوض کنیم و ببریمشون مهمونی.و من عاشق دیونگی با خواهر ۱۲ سالمم.و به نظر تو دلیلش خانواده هامونه که مامانت وقتی ۱۹ سالش بود ازدواج کرده و بابابزرگ من تا ۲۵ سالگیِ مادرم خواستگارا رو با فحش از خونه بیرون مینداخته.و تو نمی  دونی فامیلای ما تو ۳۵ سالگی هنوز سن ازدواجشون نرسیده و من می دونم دخترعمه ی ۲۲ ساله ی تو بارداره.و ما با همین تفاوتامون هنوز بهترین دوستای دنیاییم اونقدری که وقتی غایبی دبیر ریاضی گیر بده به من که قُل ات کجاست؟اونقدر که به نظر همه من و تو از لحظه ی تولد با هم دوستیم و کی باورش میشه دوستی ما ۳ سال بیشتر عمر نداره؟و من دوستت دارم...</description>
                <category>L.E.Na</category>
                <author>L.E.Na</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 17:23:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غمگینم</title>
                <link>https://virgool.io/@lena/%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D9%85-nx67gfldm9eg</link>
                <description>به حجم بغض درون چشمان تامی شلبی و تنهایی همیشگی قباد دیوانسالار.به اندازه ی گربه ی کز کرده کنار سطل زباله.به اندازه کبوتر که صدایش در کنار صدای گنجشک ها شنیده نمی شود.و حس تنهایی می کنم به اندازه ی آیدا بعد از مرگ شاملو،به اندازه غم صدای خسرو شکیبایی،به اندازه ی تنهایی فروغ در تک به تک اشعارش...و شاید دلگیرم مثل مرغ عشق نری که بعد از تولد فرزندش از لانه بیرون انداخته می شود.مثل کاندیدایی که می داند رئیس جمهور نخواهد شد.مثل بازیگری که می داند پایان فیلم قرار است کشته شود.نیاز دارم به یک خون آشام.فرقی نداره سالواتوره باشد یا مایکلسون.فقط بیاید و این خاطراتی را که از ذهنم بیرون نمی روند پاک کند.ناراحتم مثل کتابی که پشت قفسه ی کتابخانه خاک می خورد و  آشفته ام مثل معلم ادبیات که بعضی وقتها (ی)وگاهی (ء) را درست می گرفت.آشفته ام به حجم همین چرت و پرت هایی که پشت هم ردیف کرده ام و من هنوز نمی دانم چرا صلح بهتر از جنگ نیست؟و نمی فهمم چرا مردم انقدر وطن پرستند هنگامی که آدم موجود مهم تری است؟و شاید معلم ادبیات راست می گفت که این نسل چیزی از وطن دوستی نمی فهمد.و من پر از خشمم مثل هانیبال مثل هر انسانی که در این روزگار هوا تنفس می کند.و چه بد که من راوی ای ندارم که داستانم را چون گردآفرید یا حتی سیاوش سرو قد نوشته باشد.من منم و دنیایی که تا کشفش دنیا دنیا فاصله دارم.و دوستانی که دیگر ندارم و دلی که تنگ میشود و می گیرد.و من باباطاهر ندارم که برایم شعر بگوید و بخش بیشتر غصه هایم را به دوش بکشد.دلم گرفته است/دلم گرفته استدوبار گفته بودی فروغمن اما بیست بار می گویم،دویست بار می گویم...                                                      فاضل ترکمن</description>
                <category>L.E.Na</category>
                <author>L.E.Na</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jun 2021 15:13:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من سهمی از لبخندت ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@lena/%D9%85%D9%86-%D8%B3%D9%87%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-kk8adxbwf1ox</link>
                <description>بابا سلام  تو نمی دانی ولی دل من برای لحظه ای نبودنت تنگ می شود و برای خستگی ات بعد از یک شب بی خوابی.بابا تو نمی دانی ولی اسطوره ی تمام عمرم بوده ای.اصلا مگر می شود پدر اسطوره ی دخترش نباشد؟بابا تو نمی دانی ولی من کلاس پنجمی از اوریانا فالاچی می خواندم،زیر کتاب علومم دزیره پنهان می کردم فقط برای اینکه تو افتخار کنی به اینکه دخترت انقدر کتاب می خواند.بابا من کلاس هشتمی را چه به گایتون پزشکی ای که ته کتابخانه پیدا کرده بودم؟من ۱۴ ساله را چه به بحث های سیاسی؟؟بابا نمی دانی ولی من کل مسافرت را بیدار می ماندم که تنها رانندگی نکنی.ایرادی نداشت اگر بقیه از مبدا تا مقصد در سرزمین رویاها بودند،من با تو بیدار می ماندم.بابا می دانستی؟من تو را از مامان هم بیشتر دوست می داشتم.اصلا خود مامان هم می دانست که همیشه در پاساژ من با تو قدم میزدم و مامان با دیگری.دیگری را می شناسی دیگر؟همان را می گویم که هنوز سهمی از تو دارد.بابا چه شد که لبخندت دیگر به روی من پخش نمی شود؟بابا چه شد که از خردسالی به بعد در آغوشم نکشیده ای؟می توانی دلیلی بیاوری که چرا در تولدهایم عکس دونفره با تو ندارم؟؟بابا می دانی چندبار از این سردی تو گریه کرده ام؟اگر خطایی کرده بودم باشد ولی به خدا بی خطا مجازات می کنی.اشکال ندارد تو پدر منی.همانی که از بچگی پزش را داده ام.که پدرم پزشک است و در شهید بهشتی تهران درس خوانده است.می بینی؟من هنوز هم تو را دوست دارم.بابا می دانی تا سال پیش حتی اگر حمایت عاطفی ات قطع شده بود،هفته ای چند تومان روی میزم می گذاشتی.تو خودت بهتر می دانی هیچ گاه پول برایم مهم نبود ولی بابا چرا دیگر حتی حمایت مادی هم از من نمی کنی؟احساس می کنم طرد شده ام.می خواهی مخالفت کنی؟بابا تو نبودی که هفته ی پیش صد تومان پول گذاشتی لای دفتر دیگری و من حتی هزار تومان هم سهم نداشتم؟تو همان نیستی که از در که وارد می شوی دست نوازشت روی سر آن دیگری هست؟بابا احتمالا مشکل پشت کنکوری بودن که نیست؟چون خودت گفته بودی هزارسال هم پیشتان بمانم ایرادی ندارد.بابا تعجب نمی کنم اگر همین روزها مردی در زندگی ام پیدا شود و همه چیز را رها کنم و بروم.محبتی که از تو باید می گرفتم را کجا پیدا کنم.ناشکری نمی کنم سایه ات تا همیشه باشد ولی بابا مرا نمی بینی؟جواب سلامم را نمی دهی؟؟</description>
                <category>L.E.Na</category>
                <author>L.E.Na</author>
                <pubDate>Sun, 18 Apr 2021 20:25:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این زندگی درسته؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@lena/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%87-hcxi4ofq2bzd</link>
                <description>امروز مهمون داشتیم.داییم اینا اومده بودن.پسرداییم ۲۱ سالشه و سر کنکور آپاندیسش ترکیده بعد با همون درصد کمی که از عمومی هاش زده رفته دانشگاه بدون کنکور و داره یه لیسانس بدون علاقه می گیره.صبحا ۱۲ بیدار میشه و بعدش هم پای کامپیوتر داره بازی می کنه.میگه تصمیم داره بعد از این لیسانس الکی بره مترجم انگلیسی بشه.من فقط کمی به این فکر می کنم که شاید راه درست زندگی همین جوریه که اون زندگی می کنه.بخور و بخواب و یه لیسانس الکی.یه آینده ی بی برنامه و یه مضارع باحال.نمی دونم شاید اگه منم بابام به اندازه ی اون پولدار بود و مامانم هنوز بعد حموم موهام رو سشوار می کشید به اندازه ی پسر داییم بی برنامه می شدم.و بعد موقع رفتن زنداییم برگرده چشمک بزنه و بگه فقط رتبه یک ازت قبول می کنیم.و تو باید لبخند بزنی و از درون فرو بریزی از این حجم توقع دیگران.چون اگه یک سال پشت کنکور موندی حتما باید سال بعد پزشکی تهران قبول بشی.من فقط نمی فهمم چطور زندایی پرتوقع من روانشناسه و این جوری حرف میزنه.نمی فهمم چطور یه پشت کنکوری رو درک نمی کنه.نمی فهممش.نمی فهمم چرا به پسرش اجازه داد چنین زندگی ای داشته باشه.شایدم زندگی به شیوه ی اون درسته.هر چه پیش آید خوش آید.که فدای سرم که کنکورم خراب شد.که فدای سرم آینده ام مبهمه.من امشب فقط یکم نمی دونم این راهی که دارم میرم درسته یا نه.این زندگی درسته یا نه؟</description>
                <category>L.E.Na</category>
                <author>L.E.Na</author>
                <pubDate>Mon, 05 Apr 2021 02:09:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمی گر خون بگرید از گرانباری رواست...</title>
                <link>https://virgool.io/@lena/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vdiuylcyex0l</link>
                <description>آهای شماهایی که بزرگ شدین چرا زندگی زشته؟چون الآن کرونا هست و تو خونه نشستیم این جوریه؟یا به خاطر بزرگ شدنه؟اگه واسه بزرگ شدنه من نمی خوام بزرگ بشم.یعنی از این به بعد قراره روز و شبام این جوری بگذره؟یعنی تمام خوشیای زندگی تو بچگیامون بود؟تموم شد؟انقدر سختی واقعا حقمونه؟آهای تویی که بهت میگن خدا،تویی که میگن شاهد هر لحظه مونی،خودت بگو.حقمونه؟دلم مبخواد برم به اون روزایی که تمام دغدغه ام نمره ی 19 کارنامه ام بود.اینکه بابا بهم اجازه ی اردو رفتن بده یا اینکه صندلی عقب اتوبوس جا بگیرم.بلاتکلیفم.منم و یه دنیا آدمای همسن من که راهشون مشخص شده.شغلشون مشخص شده.تبدیل به آدمایی شدن که مسیر آینده شون هر چقدر کج ولی معلومه.منم و یه دنیا راه و مسیر نامعلوم.آهای شماهایی که بزرگ شدین،از این به بعد زندگی قراره درد داشته باشه؟</description>
                <category>L.E.Na</category>
                <author>L.E.Na</author>
                <pubDate>Fri, 26 Feb 2021 22:30:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل</title>
                <link>https://virgool.io/@lena/%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84-qheyipqbikdh</link>
                <description>تاریخ،تقویم،هجری قمری،شمسی،میلادی،میلاد،تولد،همه کلمه ها پوچ ان،بیهوده ان اگر زبانی نباشه که بیانشون کنه و پوچ تر میشن وقتی گوشی نباشه که بشنوتشون...امروز تو کشور من 28 هست.28 دی،دی یعنی ماه.به هر سی روز میگن یه ماه.ماه ها خیلی زیادن،طولانی ان!اونقدر که واسه تموم شدن هر کدوم باید یه عالمه صبر کنی.صبر یعنی منتظر موندن.منتظر موندن یعنی نشستن پشت پنجره به امید اینکه یکی که باید،بیاد!امید یعنی باور به روزهای قشنگی که تو آینده خواهی دید.راستش تو دنیای من خیلیا عقیده دارن آینده رو بی خیال،اونا منتظر نمیمونن یه روز قشنگ بیاد!مثلا اگه یکی رو دوست دارن بهش میگن و اون عشق رو تو قلبشون مخفی نمی کنن.عشق،یعنی یه احساس خوب .خیلیا میگن الکیه!ولی یه عالمه افسانه و داستان  در مورد همین احساس هست.بعضیا اونقدر به این احساس می چسبن تا از بین برن.بعضیا هم میگن این حس چند تا مرحله داره.اسم مرحله هاش رو یادم نیست.خوب خیلیم چیز مهمی نیست.مهم مرحله آخرشه که اسمش فناست.میگن ادمایی که به اون مرحله می رسن یه شبی که می خوابن فرداش دیگه بیدار نمی شن.تو هم بخواب!بخواب و دیگه بیدار نشو!بخواب و تو خوابت دنیای منو ببین...پنجاه و یک،پنجاه و دو،پنجاه و سه...اومدی؟دارم آدما رو میشمارم.زیادن بیشتر از انگشتای دست ها و پاهام.دیگه حسابشون از دستم در رفته.از بقیه شنیدم تعداد آدما خیلی زیاده.یعنی یه عالمه انگشت!انگشت همون زائده های کوچیک و کوتاه بلندیه که روی دستات هستن!دست یه بخشی از بدنه.بدن هم یه بخشی از آدمه!خوب لابد می پرسی بقیه ی آدم چیه؟از من بپرسی میگم بقیه ی آدم کسایی هست که آدم دوسشون داره.ولی اینجا میگن بقیه ی آدم ها یه چیزیه به اسم روح!میگن روح آدما از بین نمیره.بعضی آدما اعتقاد دارن روح ها بعد از یه مدت جاشون رو عوض می کنن یعنی میرن تو بدن یکی دیگه.بعضی ها هم میگن روح ها بعد از این که بدنشون رو ترک می کنن منتظر می مونن تا یه روزی دوباره بهش برگردن.و بدن،همون بدنی که یه عمر آدم واسش زحمت میکشه رو میذارن تو خاک تا بپوسه یا می سوزوننش،میندازنش تو دریا.همون بدنی که هر روز صبح با آب سرد چشماشو شستن تا پف زیر چشماش دیده نشه و هر چند وقت یکبار لباساشو عوض کردن،حمومش بردن،بهش غذا دادن.تازه این قضیه واسه زنا خیلی بیشتر از این حرف هاست.زن ها!زن یه نوعی از موجوده!یه نوعی از آدم!به عبارت دیگه بهش میگن مونث،feminine.یعنی موجودی که بچه به دنیا میاره.تو تاریخ من،تو کل جهان من این موجود اذیت شده و بازم جنگیده.تو سری خورده و باز پاشده.زن ها اون آدم هایی هستن که یکم ظریفترن.یکم زودتر می بخشن.یکم بیشتر دوست دارن.یکم بیشتر اذیت میشن.یکم بیشتر گریه می کنن.گریه یعنی همون قطره هایی که از چشم میاد.بذار یه رازی رو بهت بگم این قطره ها هیچ وقت دست از سرت بر نمی دارن.داری میری؟خسته شدی از حرفام؟باشه برو ولی بذار اینم بهت بگم.هی وایسا.وایسا اینم گوش کن.رفتی؟...من فقط می خواستم بگم...</description>
                <category>L.E.Na</category>
                <author>L.E.Na</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jan 2021 20:07:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دائما یکسان نباشد حال دوران:)</title>
                <link>https://virgool.io/@lena/%D8%AF%D8%A7%D8%A6%D9%85%D8%A7-%DB%8C%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-shritr0xfpiq</link>
                <description>این روزا فکر می کنم به اندازه چند سال بزرگ شدم.از همون روزی که حال پسرعموم بد شد و دکترا از علاجش عاجز موندن.از همون روز ترس به دلم افتاد که اگه من جاش بودم چی؟یعنی انقدری زندگی کردم که اگه روزی برگردن بهم بگن تمومه بگم باشه؟فکر کردم به اینکه من چی کار کردم تا امروز که زندگی محسوب بشه؟بعد یادم اومد که کلاس گیتار رفتم و یهو این حقیقت اومد جلو چشمام که بعد از ۵ ماه کلاس گیتار،به خاطر کنکور و درس از گیتار گذشتم.پس رفتم و کاور  گیتارم رو از کمد بیرون کشیدم.به اندازه ۳ سال تنها تو کمد موندن باهام قهر کرده بود.دو تا از سیم هاش پاره بودن.پس سیم هاش رو عوض کردم و دوباره شروع کردم به یاد گرفتن گیتار.از همون نت اول سیم یک.هنوزم حالم خوب نیست ولی دیدن شمعدونیای پشت پنجره ام لبخند به لبم میاره.بوی چوب گیتار حالم رو خوب می کنه و هر چقدر این حرف کلیشه باشه ولی واقعا با لبخند مامانم غم از دلم پر می کشه.شمعدونی پشت پنجره ام :)هنوزم پنج شنبه های قبل قلم چی استرس میاره و کتاب تست های دینی حجم بزرگی از اعصاب خوردی با خودش داره ولی من دینی رو به خاطر فیزیک تحمل می کنم.پنج شنبه های قبل قلم چی رو به خاطر جمعه ی بعدش و امسال رو به خاطر رسیدن به آسایشی که شاید سال بعد منتظرم باشه.راستی یه تصمیم جدید گرفتم که روزی یه کلمه اسپانیایی یاد بگیرم زیاد نیست ولی قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.این روزا دارم بیشتر درس می خونم چون تو تایم های استراحتم به جای اینکه یه ربع بین زیست و عربی بخوابم پنج دقیقه به شمعدونیام رسیدگی می کنم و بقیه اش رو هم پیش مامان می گذرونم.هنوزم زندگی سخت و بی رحمه ولی دارم یاد می گیرم که باهاش مدارا کنم.</description>
                <category>L.E.Na</category>
                <author>L.E.Na</author>
                <pubDate>Wed, 16 Dec 2020 17:08:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من حق انتخاب نداشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@lena/%D9%85%D9%86-%D8%AD%D9%82-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-lrbs7ixmvqzu</link>
                <description>هجده ساله شدم و ناگهان به خودم آمدم،من می خواهم که باشم؟!به رویاهایم رفتم.شاید شاعر خوبی می شدم،خرده استعداد شعر سرودنم را که در نظر بگیریم شاعر خوبی می شدم.دربارهٔ بازیگری اما نمی دانم،شاید معروف می شدم و سیمرغ و اسکار می گرفتم شاید هم نه.اما بی شک از آن لذت می بردم،لذت زندگی کردن زندگی های متفاوت،لذت فرو رفتن در شخصیت های متفاوت..اگر بازاری می شدم یک فروشگاه پوشاک انتخاب خوبی بود،یا اصلا بستنی فروشی چطور می شد؟شاید هم کلاس های سفالگریم را ادامه داده و یک فروشگاه سفال می زدم.گیتاریست خوبی هم می شدم شاید.یا لااقل معلم گیتارم که اینطور می گفت.اگر رهایم می کردند با تنبلی های بی نهایت من احتمالا یک زن تنبل خانه دار می شدم که بعد از یک سال طلاق می گرفت و تا آخر عمر صندلی کنار پنجرهٔ کافه متعلق به او بود و قهوهٔ بدون شکری که با کتاب شعر سرو می شد.اما می دانی چیست؟من حق انتخاب نداشتم.چون وقتی پدرت پزشک است و مادرت ماما تو از بچگی خانم دکتر می شوی!شاید هم موهبت باشد اما وقتی حتی سوپری محله هم خانوم دکتر صدایت می زند،تو در اعماق قلبت سوزش دردناکی حس می کنی که اگر پزشکی قبول نشدم چه؟و الآن من،منم!منی که پزشکی قبول نشد.من که شاید می خواستم حق انتخاب داشته باشم.</description>
                <category>L.E.Na</category>
                <author>L.E.Na</author>
                <pubDate>Sun, 08 Nov 2020 00:50:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش بود و ...</title>
                <link>https://virgool.io/@lena/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-iyxe9ldp7zyl</link>
                <description>حالم خوش نیست و به گمانم این مرض را دلتنگی می نامند...دلتنگم...دلتنگ کسی که هیچگاه نداشته ام...کاش  بود،کاش بود و من برایش از خویشتن خویش می گفتم.کاش بود و گوش میداد به حال بدم.کاش بود و من از غم چشمان پیرمرد دست فروش می گفتم...کاش می آمد و به دردهایم گوش میداد.کاش بود و از خواب پریشان دیشبم برایش می گفتم..کاش بود از کتاب شعری که تازه خریده ام حرف میزدیم.یا اصلا از سریال جدید بازیگر محبوبم می گفتیم. کاش بود و من از روزمرگیهایم می گفتم...کاش بود و من از شال رنگی ام می گفتم و از رنگ قرمز تند آل استار های  خواهرم می گفتمکاش بود و من از امروزم می گفتم...امروزی که متفاوت بود با روزهای کنکوری منامروزی که برای حال خوب کنار گذاشته شده بودراستش را بخواهید من کاملا به خرید درمانی اعتقاد دارم ولی امروز نه! امروز جنس پارچه لباس ها غم انگیز بود و آهنگ شادی که در مغازه پخش میشد غمگین ترین نوا بود به گوش من،من دلتنگ...کاش بود و برایش از امروز می گفتم،می گفتم که حسادت کرده ام،به وز وز عاشقانه زوج عاشقی که پشتم قدم میزدند حسادت کردم و به رتبه کنکور هم کلاسی ام.به خواهرم حسودی کردم که سهمی از آغوش پدرم دارد و من هیچ وقت نفهمیدم چه شد که این همه،دنیا دنیا،فاصله افتاد بین من و پدرم!کاش بود و من از کتاب تست های جدیدم می گفتم و اصرار مادرم برای بیشتر درس خواندن..کاش بود و من از برنامه ی فشرده ی درسی ام می گفتم...کاش بود و من برایش تعریف می کردم که چه تعداد زیادی از دوستانم پشت کنکور مانده اند..کاش بود و به ترسهایم گوش میداد...گوش میداد و من از دوباره کنکور دادن می گفتم کاش بود و فقط گوش میداد،گوش میداد به وراجی های این دخترک بی سروزبان..کاش بود و از حال بد امروزم می گفتم،کاش بود و می نشست کنارم،دست می کشید به موهای بدون فر کوتاهم و می گفت:باباجان،تمام می شود...غر می زدم و می گفتم:تمام میشود؟یعنی چه؟نمی بینی؟خودم دارم تمام می شوم!باز نگاهم می کرد و می گفت:غصه نخور باباجان تمام میشود...آری شاید دلم برای همانی که می گفت باباجان تنگ است،او که نه پدر است و نه پدربزرگ.نه آشناست و نه بیگانه.او فقط بُعدی دیگر از من است که هنگام دلتنگی ها صدایم را می شنود.او همانی است که از بچگی درد دلم را گوش داده.او را دوست دارم.او دختریست که درون من زندگی می کند.</description>
                <category>L.E.Na</category>
                <author>L.E.Na</author>
                <pubDate>Fri, 23 Oct 2020 23:30:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدران،این پسر بچه های بیش از حد موظف</title>
                <link>https://virgool.io/@lena/%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%AF-%D9%85%D9%88%D8%B8%D9%81-gkgbnnicnh3v</link>
                <description>از خردسالی که بگذریم و کمی با جهان آشنا شویم،خود را در احاطه ی موجوداتی می بینیم که پدر و مادر نامیده می شوند.قصه تکراریست،بزرگمان می کنند و پیر می شوند.رشدمان می دهند و خود از رشد باز می ایستند.غصه ی همیشگی یکیشان خورد و خوراکمان است و دیگری نگران جیب خالیمان می شود.پدران اما جای بحث دارند.بزرگ شده اند و طبق آنچه همیشه گفته شده باید کوه خانواده باشند.بزرگ شده اند تا پدر باشند و پدری کنند.پدران این دوره و زمانه سالار نیستند که با اخمشان جهان بالا و پایین شود.پدران موجود افسانه ای نیستند اما هرکدام افسانه ای برای خود دارند.پای درد و دلشان که بنشینی گاه از زنان نیز بیشتر حرف دارند.از خاطرات خوابگاه دانشگاه و سربازی شروع می کنند، به تاریخ پیش از اسلام سری می زنند و در نهایت به ایستگاه همیشگی صحبت هایشان می رسند که این دیگر چه وضع جامعه هست؟از حق نگذریم اگر با اخمشان جهان را زیر و زبر نکنند دل ما را آتشفشان گدازه می کنند که نکند خبطی کرده ایم؟سالار اگر دیگر نیستند اما با دستوراتشان خوب از ما کار می کشند و ما را جان به لب می کنند.هرچه که هست،هر طور که هستند پدرند.پدر هستند و پدر که تعریف نمی خواهد.شاید تعریف فلان سایت علمی که آنان را والد مذکر معرفی می کند،شاید هم اصلا نظر دخترک مدرسه ای درست است که می گفت(پدر...بابای من است) و شاید تعریف درست تر این باشد،که آنان  پسر بچه هایی هستند که وظایف بزرگی را به دوش می کشند.</description>
                <category>L.E.Na</category>
                <author>L.E.Na</author>
                <pubDate>Fri, 09 Oct 2020 21:35:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودم کم درد دارم!!</title>
                <link>https://virgool.io/@lena/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-ooc99ttypi9x</link>
                <description>واسه خودم آروم تو سالن نشسته بودم که مامان صدام زد.یه جوری که انگار هیچ کار خاصی نداره که مبادا گوش کسی با خبر بشه از ناگفته ها..مامان می گفت و می گفت و از درد دوستم حرف میزد از اینکه با باباش زدن به تیپ و تاپ همو الآن تو خونشون دعواست.از اینکه اون یکی خواهرش تو مرز خودکشیه و باید نجات داده بشه.از اینکه کاش فردا باهاشون یه قراری بزارم و آرومشون کنم.از خودم بگم که اون لحظه داشتم به کنکوری فکر می کردم که دوباره باید داده و از انتخاب رشته ای که باید  به زور پدر انجام بشه. داشتم به کلاس فردا فکر می کردم که تایمش عوض شده و من باید پیاده تا اونجا برم.به زندگی ای فکر می کردم که واسه خودمو دیگران ساختم.عین دیوونه ها باز قاطی کردمو مثل تراکتور پشت هم کلمه ردیف کردن که به من چه که فلانی می خواد خودکشی کنه یا نه.مگه من روانشناسم؟اصلا مگه من هیچ وقت تو شرایطشون بودم که درکشون کنم؟من تو انتخاب رشته ی خودم موندم.من خودم الآن کاندید خودکشیم.خودم کم درد دارم که الآن باید به بقیه هم فکر کنم؟!من وقتی تراکتور شده بودم...بعد از گذشت دقایقی و پناه آوردن به اینجا و پناه بردن به فروغ، دور از جان همگی مانند یکی از انواع حیوانات پشیمان گشته و دو دست بر سر می کوبم.کاش باز مادرم برای آشتی پیش قدم شود... باشد که بخشیده شوم...</description>
                <category>L.E.Na</category>
                <author>L.E.Na</author>
                <pubDate>Thu, 24 Sep 2020 00:05:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>