<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یکتا صفاری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@lenna4852</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:53:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4325902/avatar/S9kes0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یکتا صفاری</title>
            <link>https://virgool.io/@lenna4852</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گورستان عشق»</title>
                <link>https://virgool.io/@lenna4852/%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-ftv2aa4f5q8t</link>
                <description>در مظهرِ سقوط، در میان اصابتِ نفس‌هایت، بینِ فتنه‌گری لب‌هایمان، در نوامیدیِ آخرین ترانه و وصلتِ دست‌های پیچ‌خورده‌مان من نفرتی که استخوان‌هایم را سوزانده به یاد می آورم.گویی آتش از درون شعله می‌کشد و نامت را بر مغزم حک می‌کند. تو مالک درد جهانی. کرکسی نشسته بر سکوی قدرت.چشمانی داری که می‌دانند چگونه تردید را بدرند و دستی که بلدی چگونه زخم را به آغوش بکشی و از آن تغذیه کنی.به اتاق برو. به همان اتاقی که بر زمینش خاک سیاه ریخته. خاکی که بوی مرگ می‌دهد و دیوارهایش با عطر خون مزین شده‌اند. نه خونی که از جنگ مانده باشد، خونی که از درون آدم‌ها لیز می‌خزد وقتی از خودشان بیزار می‌شوند.ستمگر تاوان خواهد داد. نه با دستان دیگران، بلکه آنگاه که دیگر هیچ‌کس نماند برای ظلم کردن به او آنگاه که خسته شد، طناب را از سقف می‌گیرد و خود را می‌سپارد به لرز آخرین لحظه‌ها، تا شاید در زندگی بعد بی‌گناه متولد شود.راستی، لذت دارد طعم ظلم را چشیدن؟ یا فقط شرط سقوط است؟نه! من قربانی نبودم. من دود فرسوده‌ی همان سیگاریم که پدر پیش از خواب انگشتش را به آتش آن می‌سوزاند تا ردش بماند و چیزی حس کند در این گستره‌ی بی‌حسِ جهان.یا شاید قهقهه‌ی خشکِ مادر پس از مرگ برادر.قهقهه‌ای که از شدت گریه دیگر شکل خنده شده بود نه شادی.من وارث تیرگی‌های وحشتم. وارث تمام سایه‌هایی که شب‌ها بر سقف خانه‌ام راه می‌رفتند و مرا بزرگ کردند.و حالا تو، تو با من از عشق حرف می‌زنی؟ از همان شهوتِ مزین‌شده با درد؟ عجیب است که توقع داری کسی چون من در آغوشت آرام شود وقتی خودت آتش را بوسیده‌ای. طعنه‌ای بزن به سکوت رنج، به ندای خسته‌ی قناری. تو چه می‌دانی قناری چرا می‌خوانَد شاید آوازش یک نوع گریه باشد. من که آه صدها چشمه بودم، به خون افتاده‌ام در گورستان عشقی که به زور به من دادی. به خون افتاده‌ام در گورستان عشقی که هرگز از آنِ من نبود.#</description>
                <category>یکتا صفاری</category>
                <author>یکتا صفاری</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 15:24:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«جنگل سوخته»</title>
                <link>https://virgool.io/@lenna4852/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-ydwjanaazlpu</link>
                <description>«از پنجره بوی سوختگی می‌آید. انگار کسی همین حوالی تمام گذشته‌اش را آتش زده، جنگلی را سوزانده تا یک درخت را فراموش کند.»این متن را بر صفحهٔ نخست هر کتاب نوشتم، تا یادم بماند؛ اما دیر شده بود. من برای نگه داشتن یک درخت، تمام جنگل را به باد دادم.لبخندش کوهی از غم بود و درونش غم می‌خندید.باران که می‌بارید زیر پتو قایم می‌شد. چراغ‌ها را روشن می‌کرد، حتی اگر روز بود.می‌ترسید باران خاطرات او را با خود ببرد. به آغوش من پناه نمی‌آورد. شاید چون بزرگ‌ترین ترسش بودم.منی که در آینه زیسته بودم و او، سایهٔ رنگ‌شدهٔ من بود.و چه ساده خودم را گم کردم.جنگل را آتش خواهم زد؛ اما هرگز دخترکی را که سال‌ها درونش زندگی کردم را فراموش نمی‌کنم.و هر کس از من بپرسد نامت چیست، نخواهم گفت. به یاد نخواهم آورد.کاغذی به دستشان می‌دهم و می‌گویم: «من همانم که جنگلی را سوزاند تا خودش را فراموش کند.»</description>
                <category>یکتا صفاری</category>
                <author>یکتا صفاری</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 16:05:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«سکوت مادر»</title>
                <link>https://virgool.io/@lenna4852/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-umggx4lbzrsb</link>
                <description>پروانه به جرمِ پر زدن، لاشه‌ی تیری شد در قفس.و من محبوسِ زندانی بی‌آلایش‌ام،بی‌آنکه گناهی مرتکب شده باشم.چشم که گشودم فرشته‌ای را دیدم.مرا سخت در آغوش گرفته بود.گفت: «فرزندم...»و من او را مادر صدا زدم؛اما نشنید.آوایی از دهانم خارج نشد.صدایم در خلأیی بی‌انتها فرو ریخت،چنان‌که گویی سکوت، تنها زبانی‌ست که این جهان می‌فهمد.فرشته نگاهم کرد.چشمانش درخشان بود؛ اما غمگین.انگار هزاران روح در درون آن چشم‌ها گریه می‌کردند.دستم را گرفت؛اما سرمایی از انگشتانش گذشتکه به استخوانم نشست.پرسیدم با نگاه،«اینجا کجاست؟»لبخندی زد، بی‌آنکه پاسخی بدهد.و ناگاه، نور از میان بال‌هایش فرو ریخت.روز و شب می‌گذشت،و او هیچ سخنی به زبان نمی‌آورد.فقط می‌خندید و از من مراقبت می‌کرد.نورِ خنده‌هایش، دیوارهای خاموشِ آن زندان را زنده نگه می‌داشت.بزرگ که شدم...بزرگ که شدم، گستاخ شدم.به آسمان پشت کردم و زمین را خانه خود پنداشتم.یادم رفت که آن فرشته،به خاطرِ من بال‌هایش را از دست داد.روزی در آینه نگریستم.و دیدم انعکاسم سایه‌ای دارد که از آنِ من نیست.بوی خاکستر در موهایم پیچید،و ناگهان فهمیدم…هر پرِ سفید که روزی بر شانه‌ام افتاد،تکه‌ای از او بود که سوخته بود تا من زنده بمانم.از آن روز، خواب از چشمانم گریخت.هر شب بوی خاکستر از آستینم بالا می‌رفتو صدای بال‌هایی در گوشم می‌پیچید که دیگر نبودند.رفتم، در جست‌وجویش.میان کوچه‌های بی‌نامِ رویا،در آینه‌های بی‌تصویر،در صدای گریه‌ی پرندگان بی‌پر؛اما هر جا رفتم، فقط سکوت بود.سکوتی که مثل دستان او گرم و بی‌پاسخ بود.پرسیدم از باد،پرسیدم از نور،پرسیدم از خدا…هیچ‌کس پاسخ نداد.تنها پژواک صدایی آمد که گفت:«فرشته آن‌گاه که بال می‌سوزاند،جاودانه می‌شود در آن‌که نجاتش داده.»و فهمیدم.او در من ادامه یافته،در تپش قلبم، در لرزش دستانم،در اشکی که بی‌دلیل می‌چکد بر گونه‌ام.من، یادگارِ فرشته‌ای‌امکه هرگز سخن نگفت؛اما با سکوتش مرا از نیستی برهانید.</description>
                <category>یکتا صفاری</category>
                <author>یکتا صفاری</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 11:29:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«سمفونی مرگ»</title>
                <link>https://virgool.io/@lenna4852/%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-bmgxl74idrkn</link>
                <description>نفرت هر شب از نگاهت فرو می‌چکد.لیوان مملو از زهری است که جرعه جرعه به خوردت دادم.صدایت آرام است، برخاسته از چاهی عمیق.اوفلیا در تراژدی هملت غرق شد؛ اما برای تو سرنوشت شاید وارونه باشد.دزیره روزی تمام چشم به راه نشست؛ اما باید دندان تیز می‌کرد تا آرواره‌های معشوق خویش را در هم بشکند و برقصد بر جسد خونینی که دیریست برای وقاحت مزین شده است.بنوش و برقص روی خونابه های سرد.در گورستان که قدم می‌زنی سمفونی مرگ آخرین لالایی را می‌نوازد.دیو به خواب کودکم بیا. از تاریکی برخیز و سایه ها را با خود همراه کن که او امشب برای آخرین بار خواهد خوابید.چرخ بزن و چون سرگیجه گرفتی، در دریا غرقت می‌کنم. کودکی با جامه‌ای سپید.چون قوی افسانه‌ای پرواز خواهی کرد.به خدا سوگند جز خوبی تو چیزی نمی‌خواهم؛ اما این جهان پست دیگر توان تحمل دست‌های معصومت را ندارد.مگر نه اینکه دیشب آرزو کردی خوشبخت شوی؟ آری خوشبختی از آن توست؛ اما در آتشی که هرگز فرو نخواهد نشست.-یکتا</description>
                <category>یکتا صفاری</category>
                <author>یکتا صفاری</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 21:38:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«میله‌های زنگ زده»</title>
                <link>https://virgool.io/@lenna4852/%D9%85%DB%8C%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%87-ppgkfzagtbdu</link>
                <description>دیواری ژرف به نام غرور دور قلبم کشیده‌ام. سپری که نه فقط دیگران، که خودم را از حقیقت خویش جدا می‌کند.سال‌ها پشت میله‌های زنگ‌زده‌ی این زندان، خود واقعی‌ام را مخفی کرده‌ام؛ اما وقتی سقوط می‌کنم، موج‌های عشق چون جزر و مدی بی‌رحم، مرا به ساحل وابستگی‌ها می‌کشانند و از ساحل ترس‌های خروشان درونم دور می‌کنند.این موج‌ها دیوار را می‌لرزاند، سپر را کنار می‌زنند، حتی اگر بدانند زخم‌هایم دوباره سر باز خواهند کرد.در همین کشاکش، نفرت از خودم شعله می‌کشد. آتشی بی‌رحم که میان من و افکارم، میان من و هر تصمیمم می‌سوزاند و روشن می‌کند.و پشت تمام این سپرها، پشت هر تردید و وابستگی، حقیقتی نهان است: ترسم از تنهایی است، نه از انسان‌های پوشالی. سایه‌ای بلند که هر حرکت و سکوتم را دنبال می‌کند.وقتی سپر کنار می‌رود، هر موج خروشان، مرا به اعماق تاریکی می‌برد. جایی که هیچ نور و هیچ کلامی راه نمی‌یابد.تنهایی، جوهر وجود من است و عشق نه برای آرامش، بلکه برای آزمودن عمق این تنهایی می‌آید. تا ببینم آیا می‌توانم بدون فرار، بدون تظاهر، با خودم و ترس‌هایم روبه‌رو شوم.و نفرت از خودم، اگرچه می‌سوزاند، همان شعله‌ای است که تاریکی را روشن می‌کند. مرا مجبور می‌کند لمس کنم، بپذیرم، بشناسم خودی را که سال‌ها از آن فرار کرده‌ام.و شاید، در همین مواجهه‌ی بی‌پرده با غرور، عشق، تنهایی و نفرت، برای اولین بار بتوانم حقیقت خودم را زندگی کنم، نه تصویری که دنیا یا حتی خودم ساخته است.#</description>
                <category>یکتا صفاری</category>
                <author>یکتا صفاری</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 18:35:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>