<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لیلی (لام_مث_لیلی)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@leyli</link>
        <description>لیلی هستم یک متخصص سئو ولی همیشه نوشتن جز علایق من بوده و هست (پس می نویسم، چون فکر میکنم نوشته هام میتونه الهام بخش باشه..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-06 21:23:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>لیلی (لام_مث_لیلی)</title>
            <link>https://virgool.io/@leyli</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از سراشپز شدن موش تا دنیای واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@leyli/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B4%D9%BE%D8%B2-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-opgaj17ffofk</link>
                <description>فک میکنم مدت هاست از چیزی لذت نبردم. مثلا از بوییدن یک گل، یا طعم منحصربه فرد یک غذا یا حتی صدای دلنشین رودخونه. یا من دارم قدرت لذت بردنم رو از دست میدم یا اینکه اتفاقات برای همه اینطور شده که به چیزهایی که جزیی از انسان بودن ماست بی اهمیت شدیم. البته نمیخوام بگم که این بی اهمیتی عمدی، نه این به طبع اتفاقاتی که روزانه داریم توی این جامعه تجربه می‌کنیم.دیشب انیمیشن موش سرآشپز رو دیدم و چند تا دیالوگ خوب ازش جدا کنم و اینجا بنویسم:سرآشپز گوستیو:غذای خوب مثل موسیقیه که می تونین بچشین، رنگی که می تونین بو کنین. شگفتی همه جا هست. شما فقط باید حواستون باشه که بایستین و اون رو بچشین.و یه جای دیگ میگه:تو چیزی میشی که میخوای به دیگران اجازه نده برات تصمیم بگیرننباید به کسی اجازه بدی بابت جایی که ازش اومدی محدودت کنه. تنها محدودیت تو روح توئه.تنها چیزی که در مورد زندگی قابل پیش بینی غیرقابل پیش بینی بودن اونهوطبیعت یعنی تغییر. اون بخشیش که ما می تونیم روش تاثیر بذاریم و از زمانی که ما تصمیم بگیریم زندگی آغاز میشهتاثیر گذار نیست. یه موش میخواد و خیلی چیزا رو توی زندگی خودش و حتی بقیه عوض میکنه. اگر بخوای سرسری نگاهش کنی میگی اا این که یه موشه. ولی بذار بگیم این موش درون توعهمن حس میکنم بیشتر این حرفایی که اینجا می نویسم برای خودمه. تا هم یادم بمونه این روزام. هم اینکه یجورایی مرور کنم. اینکه مسیر هیچ کس مثل اون یکی نیست و قرار نیست همه یجور پیشرفت کنند. و دوم اینکه ببین تو رسالتت در کجاست. مقایسه نکنفقط اون تغییره باش که همیشه دربارش حرف میزنی.از طرفی زندگی کن و با شهودت ارتباط بگیر اون حس درونی که درباره خیلی چیزا با تو حرف میزنه و بهت مسیر میده بهش گوش کن و برو دنبالشیه روزایی سرنوشت تنهات میکنه نه برای تنها شدن که برای تبدیل شدن. اون روزها رو بفهم و زندگی کن. تبدیل شو. این روزا رو فقط خودت میفهمی اونم زمانیکه با خودت بتونی تنها بشی و صدای خودت رو بشنوی. و این روزها عحیب در جایگاه ایمان نشستم. من نمیگم خدا اون بیرونه. بعضیا اصلا به وجود خدا اون بیرون اعتقاد ندارن و جهان رو با نظریه هاوکینگ و خیلی نظریه های دیگ تصادفی نگاهش میکنند. ولی من میگن درونت یه خداس اون رو پیدا کن و بهش نزدیک شو و بهش اعتماد کن. اونقدر این خدا بزرگ و قوی میش با باور تو که یه عالمه اتفاق خوب برای تو خواهد افتاد.ولی جدای از اتفاقات اون آرامشی که میخای رو خواهی داشت. پس ببین، بشنو و لمس کن زندگی تمام این لحظاتی است که تو داری میگذرونیشون.</description>
                <category>لیلی (لام_مث_لیلی)</category>
                <author>لیلی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 19:57:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا کسی بغض دارد به اندازه تمام دیروز و امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@leyli/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-tix8avzbrbbx</link>
                <description>دلم می گیرد از دیروز و پریروز از تمام اتفاقاتی که افتاد و اتفاقاتی که نیفتاده.هی موتور را روشن کردیم و خاموش کردنهی هندل زدیم و نگذاشتند این بار موتور را دلم می گیرد از حقیقتی که آنقدر روشن است که روشنایی اش چشمانمام را دارد کور میکند و باز هم نمی بینید.من غم دارمغم نانغم وطنغم بغض پدرغم خیابان های مردهغم دوستغم قتلگاههای سر خیابانمن گلویم بغض داردهر شب به همه چیز فکر میکنم و خواب هایم پریشان استبه بوق های ممتد پشت تلفن و کسی جواب نمی دهدبه پدری که ته حسابش فقط خوراک روزانه را کفاف می دهدبه سناریوهایی که از صفحه تلویزیون می بینم و بعد خنده تلخی که میگویدچطور می توانید.به اینترنتی که قطع شده و من نمیدانم سرمایه ام کارم و پروژههایم در چه حالندبه قفس من اعتراض دارممن ایرانم را دوست دارم من مانده ام که بسازمبا من چه میکنید؟!چرا خراب می کنید ساخته هایمان راچرا صدای ما را نمی شنوید...</description>
                <category>لیلی (لام_مث_لیلی)</category>
                <author>لیلی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 09:23:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی خودت را می‌بینی، جهانت قدرت میگیرد.</title>
                <link>https://virgool.io/@leyli/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-gnfez2c9jprw</link>
                <description>امروز که ویرگولمو چک کردم دیدم بعد از جنگ یه نوشته ای درباره حال و هوای اون روزا نوشتم ولی چون مثلا میخاستم که نوشتمو دوباره بازنویسی کنم و نوشته براساس شوق لحظه ای منتشر نشه هرگز منتشر نشدهمن تمام پست هایی که اینجا دارم رو مثلا امروز می نویسم و بعد بلافاصله بعد از نوشتن منتشر میکنم.چرا چون ایده ال گرایی ممکنه من رو به سمتی برره که هیچ وقت مثل پست قبلی سراغش نیام یا بخام خیلی وقت سرش بزارم.بزارین اعتراف کنم اینجا ویرگول جایی برای نوشتن و قرار نیست من عالی بنویسم. من فقط هستم و می نویسم و این کافیهبگذریماومدم در مورد یه مساله مهمی که این روزا دیدم خیلی نقش مهمی توی زندگیم داره ایفا میکنه صحبت کنم.قدرت تمرکز و قدرت انتخاب.این مساله جواب چیزی بود که دیروز به شدت ذهن منو مشغول کرده بود. دیدی وقتی از خدا راه حل میخوای راه هایی رو جلوی رات میذاره که میبنی دقیقا جواب سوالته.برای منم همینطور بوداول نوشتن که باعث شد ذهنم نسبت به مشکلی که در ذهنم هست کاملا روشن بشهدوم ویدیو یوتیوب از دکتر رضایی بودو سوم یه رشته توئیت از خانم رشتوشاید قدرت نوشتن تابحال برای همه روشن نشده باشه ولی چیزی که من میدونم اینه که نوشتن معجره میکنه. مثل یه قیلتر که ذهنت رو به شدت شفاف میکنه و تمام شلوغی های ذهنت و فکرایی که روی هم سوار شدن و هی خودکار خودشون تولید شدن رو بتونی کنار بزنی و اون مساله اصلی که تو رو ناراحت مضطرب کرده رو بیرون بکشی. و من اینو واقعا یک معجزه میدونم.دومی ویدیویی بود که دکتر رضایی گذاشته بود و به قدرت تمرکز اشاره داشت. &quot; توجه تو تمام آن چیزی است که تو داری&quot; و این جمله خیلی حرف داره. اینکه من به کی و چی توجه میکنم خیلی توی حال الان من امروز من و حتی آینده من تاثیر داره. من با توجهم به هر چیزی اجازه میدم که اون توی ذهنم من بیاد و کنترل افکارمو در دست بگیره. و چیزی که من بهش فکر میکنم در واقع تمام قدرتمو دارم به سمتش میفرستم. حالا اگر اون یک شخص باشه در واقع من دارم توی ضعیف ترین حالت خودم تمام انرژیمو به اون شخص می فرستم. درحالیکه من میتونم این قدرت رو بزارم روی اون چیزی که برای من مهمه و اون رو رشدش بدم.چند تا نقل قول جالب از این ویدیو هست که اینجا می نویسم شاید به دردتون خورد.توجه شما آدم ها رو خاص میکنه.جایی که توجهتون رو روی اون میگذارید، زندگی شما تغییر میکند.هیچ وقت با پتانسیلی که از یک آدم در ذهنتان ساخته اید وارد یک رابطه نشوید.اگر فقط همین 3 تا جمله رو توی تمام بخش های زندگیت اجرا کنی باور کن یه تحول بزرگی توی زندگیت شکل میگیره.بعد از دیدم این ویدیو یه دوستی این توئیت رو برای من فرستاد. که اون مکمل همین موضوع بود:رشته توئیت رشتوخوب حالا اگر بخام به یه نتیجه این اینا برسم اینه که انرژیتو روی خودت بزار. تمرکزتو روی خودت بزار. نمیدونی این تمرکز قدرتتو چقدر بالا میبره و چه نتایج شگفت انگیزی تو زندگیت میگیری.انتخاب کن که این تو هستی که اهمیت داره، نه کار کارفرما، نه حتی دیگران. انتخاب کن. و این نقطه قوت تواه. نقطه تمایز تواه. ببین کی هستی و کی میخای باشی.یاد بگیر اولویت اول و دوم و سوم زندگیت خودت باشی. تنها کسی که برای تو میمونه تویی و بستوی دنیای هوش مصنوعی ها اینکه کسی بیاد خودش دلی بنویسه و منتشر کنه یه قدرته.اینو نوشتم که اگر تا اینجا رسیدی یه کامنت بزاری که بدونم تنها نیستم</description>
                <category>لیلی (لام_مث_لیلی)</category>
                <author>لیلی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 22:52:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدفگذاری و برنامه ریزی به سبکی که خودم نتیجه گرفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@leyli/%D9%87%D8%AF%D9%81%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-b9hw00oijwfb</link>
                <description>تقریبا تایم اخر سال با بررسی سال قبل و یه جمع بندی گذشت لازم بود قبل از ورود به سال جدید ببینم که چقدر سال قبل موفق عمل کردم. علت این موفقیت چی بوده و اگر بخام برای سال جدید برنامه ریزی کنم چه نقطه قوت هایی دارم و چه نقاط ضعفیاز همه مهمتر اهداف پارسالم رو تا چه حدی پیش بردم و چه بخشیش رو امسال باید تیک بزنم.یه کاغذ یا فایل باز کن و این سوال‌ها رو جواب بده:چه موفقیت‌هایی داشتم؟ (مثلاً مالی، شخصی، شغلی) چه اشتباهاتی کردم که نمی‌خوام تکرار بشن؟ چه چیزهایی رو نصفه‌کاره ول کردم؟ از نظر احساسی و ذهنی چه حالتی داشتم؟با دیدن لیستی که بیش از 60 درصد اهداف رقم خورده بود یه حس افتخاری به خودم داشتم. اینکه من تونستم و باز هم میتونم. این که قبلا توی یه مسیری برای خودت رکوردی ثبت کنی باعث میشه نسبت به آینده دید مثبت تری داشته باشی.جزئیات: حداقل ۳۰ دقیقه وقت بذار و با صداقت بنویس. مثلاً بنویس &quot;پارسال ۵ میلیون پس‌انداز کردم ولی روابطم با خانوادم ضعیف شد چون وقت نذاشتم.&quot;تعیین اولویت هابعداز بررسی وضعیتی که در سال قبل داشتیم باید اولویت ها رو برای سال بعد مشخص کنی.لیست نیازها را براساس کتاب تئوری انتخاب ویلیام گلسر اینجا می نویسم. برای یک زندگی متعادل لازمه که در تمام این ابعاد قدم برداری. اما اینکه به کدوم وزن بیشتری بدی با تعیین اولویت برای خودت هست. مثلا الان امسال کسب درامد برای تو اولیت بالاتری داره و لازمه که در اینمسیر مهارت بیشتری رو کسب کنی. یا نه تو کنکوری هستی و اصلا سبک اولویت بندیت متفاوت میشه:ذات انسان قابلیت تمرکز روی چندین هدف به صورت همزمان را ندارد پس با انتخاب از لیست بالا می تونی بفهمی که چی برات مهمتره. ولی لازمه توی تمام این موارد بالا اهدافتون رو مشخص کنید.و برای هر کدوم مشخص کن که چرا این زمینه برای تو اهمیت داره. مثلا سلامتی برات اولویت داره اگر درگیر خدای نکرده یک بیماری هستی. یا قدرت برات مهمه چون دوس داری توی محیط کار یا .. دیده بشی و موفق باشی.یه نمونه ساده:مثلاً &quot;سلامتی مهمه چون وزنم زیاد شده و خسته‌م.&quot;هدف‌گذاری SMARTهدف‌ها باید مشخص، قابل اندازه‌گیری، دست‌یافتنی، مرتبط و زمان‌دار باشن (Specific, Measurable, Achievable, Relevant, Time-bound). برای هر زمینه، هدف‌هات رو با این فرمول بنویس:مشخص: دقیق بگو چی می‌خوای.قابل اندازه‌گیری: چطور می‌فهمی بهش رسیدی؟دست‌یافتنی: با شرایطت سازگار باشه.مرتبط: به زندگیت ربط داشته باشه.زمان‌دار: تا کی می‌خوای بهش برسی؟مثال: &quot;می‌خوام تا آخر تابستون ۱۴۰۴، 100میلیون تومن پس‌انداز کنم با کنار گذاشتن ماهی 10 میلیون از درآمدم که به صورت خرید طلا باشه که ارزش خودش رو حفظ کنه.برنامه عملیاتیحالا باید به صورت جزئی برای هر برنامه ای برنامه ریزی کنی چرا که بدون برنامه، هدف‌ها فقط آرزو می‌مونن. اما چطور؟ لازمه که هر هدف رو به قدم های کوچیکتر بشکنی. مثلا اگر هدفی رو 6 ماهه گذاشتی باید تا 6 ماه هر ماه پلن جزئئ برای اون هدف بچینی.مثلاً برای هدف &quot;یادگیری زبان انگلیسی&quot;:هفته اول: ثبت‌نام تو کلاس آنلاین.هر روز ۲۰ دقیقه لغت بخونم.آخر هر ماه یه فیلم بدون زیرنویس ببینم.من خودم توی یه دفتر پلن هر ماه رو می نویسم و برای هر هفته و هر روز برنامه میریزم. از هفته اول روز ااول هفته تا روز اخر هفته 4م . میتونی از یه تقویم یا اپلیکیشن مثل Trello هم کمک بگیری و با ریمایندرهایی که داره هر قدم رو اونجا یادداشت کنی و تا یادت نره.پیگیری و بازبینی اهدافتوی هر مرحله باید ببینی داری درست پیش می‌ری یا نه. پس هر ماه یه روز مشخص کن (مثلاً اول هر ماه) و پیشرفتت رو چک کن. از خودت سوال بپرس: چقدر به هدفم نزدیک شدم؟ چی خوب پیش رفت؟ چی باید عوض بشه؟مثلا  یه دفترچه داشته باش و هر ماه بنویس. مثلاً &quot;این ماه ۸۰ درصد برنامه آموزشم رو انجام دادم ولی سفر نرفتم چون وقت نشد.&quot;بعضی وقتا هدف گذاری برای ما سخته چون نمیدونیم چی میتونه هدف باشه . مخصوصا برای کسایی که تابحال اینکارو انجام ندادن.نمونه هدفگذاری هامن یسری هدف نمونه رو براتون اینجا میزارم تا ذهنیتتون نسبت به هدفگذاری روشنتر بشه:نمونه اهداف در هر زمینه (۱۰ هدف برای هر کدام)۱. زمینه مالیتا آخر سال ۱۴۰۴، 100میلیون تومن پس‌انداز کنم با کنار گذاشتن ماهی 15میلیون.یه حساب سرمایه‌گذاری باز کنم و تا پاییز 50 میلیون توش بذارم.درآمدم رو با اضافه‌کاری یا کار پاره‌وقت تا ۳۰ درصد افزایش بدم.هزینه‌های غیرضروری مثل خرید لباس اضافی رو تا ۵۰ درصد کم کنم.تا تابستون، یه دوره آموزش مدیریت مالی آنلاین بگذرونم.بدهی‌هام رو (مثلاً ۱۰ میلیون) تا آخر سال صاف کنم.یه بودجه ماهانه بنویسم و تا آخر سال بهش پایبند باشم.تا زمستون، یه منبع درآمد جدید مثل فروش آنلاین راه بندازم.تا نیمه سال، ۳ میلیون تومن برای خرید ضروری (مثلاً لپ‌تاپ) کنار بذارم.هر ماه ۱۰ درصد از درآمدم رو برای خیریه یا کمک به دیگران اختصاص بدم.۲. روابطهر هفته با خانوادم یه وعده غذا بیرون بخورم.تا آخر سال با ۵ دوست قدیمی که ازشون دور شدم دوباره ارتباط برقرار کنم.ماهی یه بار به پدربزرگ و مادربزرگم زنگ بزنم یا سر بزنم.تا تابستون، تو یه جمع دوستانه جدید (مثلاً باشگاه یا کلاس) عضو بشم.هر هفته یا هر ماه یه قرار ملاقات در یه رستوران با همسرم یا شریک عاطفیم بذارم.تا پاییز، یه عذرخواهی از کسی که ناراحتش کردم انجام بدم.هر هفته به یه نفر پیام محبت‌آمیز بدم.تو دعواها، تا آخر سال یاد بگیرم آروم‌تر بحث کنم.تا زمستون، با همکارام یه برنامه گروهی مثل کوهنوردی بذارم.هر ماه یه کتاب درباره بهبود روابط بخونم.۳. سلامتیتا آخر سال، ۱۰ کیلو وزن کم کنم با رژیم و ورزش هفتگی.هر روز ۳۰ دقیقه پیاده‌روی کنم و تا پاییز به ۱ ساعت برسونم.تا تابستون، یه چکاپ کامل پزشکی برم.شبی ۷ ساعت خواب منظم داشته باشم و تا آخر بهار عادتم بشه.هر شب 10 بخوابم و 6 صبح بیدار بشم.مصرف شکر رو تا ۵۰ درصد کم کنم تا زمستون.هر هفته ۳ روز ورزش تو خونه یا باشگاه برم.تا پاییز، یه کلاس یوگا یا مدیتیشن ثبت‌نام کنم.هر روز ۲ لیتر آب بخورم و تا آخر سال بهش پایبند باشم.تا آخر تابستون، سیگار یا قلیون رو کامل ترک کنم.هر ماه یه غذای سالم جدید یاد بگیرم و درست کنم.۴. مهارت‌هاتا آخر سال، زبان انگلیسی رو تا سطح متوسط (B1) برسونم.هر ماه یه مهارت آشپزی جدید یاد بگیرم (مثلاً پخت کیک).تا پاییز، فتوشاپ رو تو سطح مبتدی یاد بگیرم.هر هفته ۱ ساعت برنامه‌نویسی (مثلاً پایتون) تمرین کنم.تا زمستون، نواختن یه ساز (مثلاً گیتار) رو شروع کنم.تا تابستون، یه دوره عکاسی آنلاین بگذرونم.هر ماه یه کتاب غیرداستانی بخونم و خلاصشو بنویسم.تا آخر سال، رانندگی رو کامل یاد بگیرم و گواهینامه بگیرم.تا پاییز، مهارت تایپ سریع رو تمرین کنم.هر هفته ۳۰ دقیقه روی سخنرانی و فن بیان کار کنم.۵. تفریح و سفرتا آخر سال، ۳ سفر داخلی (مثلاً شمال، شیراز، کیش) برم.هر ماه یه فیلم جدید تو سینما ببینم.تا تابستون، یه سفر خارجی به بودجه‌م (مثلاً ترکیه) برنامه‌ریزی کنم.هر هفته یه بازی گروهی با دوستام بذارم (مثلاً مافیا).تا پاییز، یه سرگرمی جدید مثل نقاشی یا پازل شروع کنم.هر ماه یه رستوران جدید امتحان کنم.تا زمستون، یه کنسرت یا تئاتر برم.هر فصل یه پیک‌نیک تو طبیعت بذارم.تا آخر سال، ۵ تا کتاب داستان بخونم برای تفریح.تا بهار، یه دوره رقص یا ورزش تفریحی ثبت‌نام کنم.۶. استقلالتا آخر سال، از خونه خانوادم جدا بشم و خونه اجاره کنم.هر ماه ۲ میلیون برای استقلال مالی کنار بذارم.تا پاییز، یه کار پاره‌وقت پیدا کنم که وابستگیم کمتر بشه.تا زمستون، تصمیم‌گیری‌هام رو بدون نظر بقیه انجام بدم.هر هفته یه مسئولیت جدید تو خونه به عهده بگیرم.تا تابستون، یه حساب بانکی جدا برای خودم باز کنم.تا آخر سال، هزینه‌هام رو خودم کامل مدیریت کنم.تا بهار، یه برنامه سفر تنهایی بذارم.هر ماه یه مهارت زندگی (مثلاً تعمیرات ساده) یاد بگیرم.تا پاییز، یه هدف بلندمدت شخصی بدون کمک کسی تعریف کنم.خوب حالا بیاید چند تا نکته بهتون بگم تا بهتر بتونید این برنامه رو اجرایی کنید:انعطاف‌پذیر باش: اگر چیزی طبق برنامه پیش نرفت، خودتو سرزنش نکن. عوضش مشکل رو پیدا کن و جبران کن.جایزه بذار: برای هر هدفی که بهش رسیدی، یه پاداش کوچیک (مثلاً یه بستنی یا یه کادو) برای خودت بگیر.مشخص کن کی شروع می‌کنی: مثلاً بگو &quot;از شنبه ۱ فروردین شروع می‌کنم.&quot;</description>
                <category>لیلی (لام_مث_لیلی)</category>
                <author>لیلی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Fri, 21 Mar 2025 21:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش یه ماه بود که بشه از شما تشکر کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@leyli/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D8%B4%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-qh7kplp9clnc</link>
                <description>توی تایم کاری بودم و یه دفعه گوشه تلگرامم استوری های نویسنده سایتمون رو دیدم، روی عادت چند روز بود که استوریهاشو چک میکردم. اینبارم درست بود یه حس ناکامی شدید و یاس توی متنی که نوشته بود موج میزد.نمیدونم چه حسی تو وجودم بود که این دفعه استوریشو ریپلای کردم و سوال کردم چرا این حجم از نامیدی؟شاید منتظر این سوال بود شایدم نه با چند تا سوال، تونست اعتماد کنه و ادامه داد.تازه از سربازی برگشته بود و به شدت مایوس بود، حتی نمیدونست که میخواد چیکار کنه، نظم فکری نداشت و به شدت نگران بود، نگران آیندش، نگران کارش و نگران اینکه اصلا چی از زندگی میخواد.شنیده بودم از مسئول چک محتواها که جدیدا با هم درگیری هایی داشتن، درکش کردم و حس کردم که باید کاری کرد.میدونستم توی این شرایط شاید براش طبیعیه، شاید هرکسی هم جای اون بود همین حس رو داشت. روزایی بود که خودمم همینقد هراسان و مستاصل بودم. به مسیری که اومده بودم فک کردم و بدون توضیح اضافه بهش گفتم مشکل تو اینهبا اینکه ما فقط ارتباطات کاری داشتیم حرفمو پذیرفت و ازش خواستم با فلان کانال پیش بره و این مسیر رو دنبال کنه.چند ماه از اون ماجرا میگذشت و منم درگیر زندگی و کار خودم بودم تا اینکه یه روز توی یکی از محتواهای سایت به مشکل خوردم و کامنت گذاشتم برای نویسنده، چند دقیقه ای نگذشته بود که پیامشو توی چت تلگرام دیدم که عذرخواهی کرد(رفتاری که اصلا ازش انتظار نداشتم با پیشینه ای که داشت) و در کمال احترام مساله رو حل کرد. این تغییر رفتار منو به سوال واداشت که چقد روی خودش کار کرده؟ازم تشکر کرد و بهم گفت که تا حدی مواردی که گفته بودم را پیش برده، ولی یسری مشکلات داره. مشکلاتش رو مطرح کرد و من اینبار با ویس دقیقتر ازش خواستم هدفسازی کنه. از برنامه ریزی روزانه تا 5 سال ایندش باید چیده بشه. باید هر روز هر چیزی که باهاش به مشکل میخوره رو ببره تو اتاق جنگ و حلش کنه.و ازش خواستم درست وقت بگذاره. طوی اون هفته و هفته بعدش یسری سوالات پرسید و با دقت راهنماییش کردم. منبع در اختیارش گذاشتم و اون بازم استقبال کرد.حرفم یه چیز بود، دور و بر من پر ادم هاییه که من راهنماییشون میکنم ولی نمیخان تغییر کنن، و اگر تو حالت خوبه به خاطر اینه که میخاستی که تغییر کنی و برای خودت ارزش قائل بودی.و حقیقتا قصه تغییر کردن همینه اینکه بخوای و حرکت کنی.دیروز یدفه توی تلگرام یه نوتیف اومد به خیال اینکه ازم سوال داره انلاین شدم و با متن زیر مواجهه شدمدلم نیومد باهاتون شیر نکنم چون خیلی حس شیرینی برام داشت.با تجربه های قبلی هم که داشتم یه دفعه یه چیزی گوشه ذهنم جرقه زد. اینکه من دوس دارم کمک کنم تا دیگران رشد کنن. بهشون مسیر بگم. پیگیریشون کنم. من دوس دارم یه همراه موفقیت باشم.و یه دفعه اسمش یادم اومد لایف coach.اینجا میخام ازتون بخام که منو راهنمایی کنید. من دوس دارم توی این مسیر قدم بردارم. ایا کسی این مسیر رو رفته؟ کسی میدونه چطور باید شرو کنم؟ و اینکه اصلا چطور میتونم خودم رو معرفی کنم. البته نمیتونم بگم که من مسیرم تمام شده و من کاملم. نه من خودم هنوز توی این مسیرم و در حال رشدمنتظر نظرات گرمتون هستم دوستان عزیز ویرگولی</description>
                <category>لیلی (لام_مث_لیلی)</category>
                <author>لیلی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2025 22:08:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درک کن من یک زنم و پریود می شوم</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D9%85-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%85-uqvwh8evfp35</link>
                <description>روز سختی بود اونقد که از حال و هوای خودم یادم رفته بود، نه یادم بود روز چندمه ماهه و نه یادم بود که من کجای ماه ایستادم.نه یادم بود این لیلی حالش چطوره؟ تایم کاری تموم شد و سوار ماشین همکارم شدم تا توی مسیرش منو هم برسونه.چند روز بود که به خاطر فشار پروژه بعد تایم کاری هم می موندم. و امروز با Done شدن تسک خیالم راحت تر بود. ولی هنوز ته ذهنم یچی اذیتم می کرد که نمیدونستم چیه.گرم صحبت کردن درباره کار و چالش های جدید کاری بودیم و داشتم نظرمو درباره این تغییرات جدید میگفتم. هرچی همکارم میگفت در عین اینکه منطق داشت دوس داشتم مقاومت کنم و بگم نه .نمیدونم چی ولی یه چیزی توی حرفاش عصبیم میکرد، پس سعی میکردم سکوت کنم و چیزی نگم که تاحدی هم موفق نبودم. توی مسیر برای خرید یه لحظه پیاده شد، منم به خاطر گرمای هوا پیاده شدم و کنار ماشین ایستادم.تایم زیادی نگذشت تا اومد خواستم سوار بشم به یکباره دردی تمام وجودمو گرفت از شدت درد فقط خم شدم و دستامو به زانوهام رسوندم، توی تمام ناحیه شکم حس چنگ زدن رو داشتم، و اتفاقی که نباید افتاد به ناخودآگاه آخ بلندی از نهادم برآمد. آخی که تمام انرژی بدنم گرفت و سست شدم. زانوهام به حس لرزش نزدیک شده بود، دلم میخاست اون لحظه فریاد بزنم و بگم نه الان نهبعله، پریود شده بودم!چشام کمی اشکی شده بود، دوس نداشتم سرمو بالا بیارم، چندین حس رو همزمان داشتم با هم تجربه میکردم.حس خشم، حس درد، حس شرم، حس ناراحتی، حس پریشونی!!!تازه فهمیدم اون مقاومتا و اون عصبی شدنا واس چی بوده، سرمو بالا آوردمو گوشه ذهنم یه سوال نشست، سوالی که با تمام وجودش استیصال منو میرسوند: من الان چیکار کنم؟؟؟؟من الان چطوری توی ماشین همکارم بشینم؟ من الان چطوری جواب این نگاه پرسشگر همکارم رو بدم؟ من این درد رو چطوری تحمل کنم تا رسیدن به خونه؟ اخ من چیکار کنم؟یه لحظه و  فقط تنها چیزی که به ذهنم رسید و بلند اعلام کردم این بود بریم؟؟!!لحنم اونقد به نظر همکارم سریع و عجیب بود که همچنان که ایستاده بود پرسید چی شده؟ کسی رو دیدی؟گفتم نه فقط بریمعجیب بود و بنده خدا فقط گوش داددر ماشین رو که باز کردم با قسمت دردناک قضیه مواجهه شدم &quot;روکش صندلی کرم بود&quot;خدای من الان چیکار کنم؟یه نگاهی به روکش یه نگاهی به همکارم که هنوز چهره متعجبش به من خیره بود. یا باید بی صدا می نشستم و به زحمت و شرم بعداز لکه شدن روکش کرم فکر میکردم و یا باجسارت تمام میگفتم من الان پریود شدم و بعد با گذاشتن چند تا دستمال کاغذی زیر پام شرم اون لحظه رو شدت میدادم و زحمت همکارم رو کم.حس کردم خودخواهی که بخام زحمت لکه شدن روکش رو براش داشته باشم، بنده خدا فقط خواسته بود منو برسونه.تصمیم سختی بود ولی سرمو انداختم پایین و به سرعت با صدایی که نمیدونم چطوری به گوش همکارم رسید گفتم:من پریود شدم لطفا منو سریع برسون و بعد با سرعت چندتا دستمال کاغذی زیر پام گذاشتم و نشستم و سکوت .نگاه همکارم رو ندیدم ولی حس کردم در نهایت تعجب پشت فرمون نشسته و با سرعت زیاد رانندگی میکرد، نمیدونم چی تو ذهنش میگذشت که هم گاهی با تعجب نگام میکرد و هم می خواست سوال بپرسه و هم سکوت کرده بود.تنها چیزی که گفت و یادمه این بود: نگران صندلی نباشی اصلنا اوکیه راحت باش.راه طولانی شده بود ولی بلاخره بعد از تمام اون ثانیه هایی که نمیگذشت رسیدیم.سعی کردم نگاهش نکنم با سرعت از ماشین پیاده شدم و با صدایی که خودم هم به سختی میشنیدم گفتم خداحافظ!از همینجا میگم: همکار من بی ادب نبودم، ازت ممنونم بابت درک اون لحظه ات اون روز گذشت و تمام روزهایی که ما دختران و زنان این سرزمین شرم داشتیم از گفتن دردهایمان، شرم داریم از گفتن اینکه ما در این روزها در اوج حساسیت و احساس هستیم. با کمترین حرفی ناراحت می شویم با کمترین شوخی آزرده میشیم.درد داریم، یدفه در میون هیاهوی روز ممکنه دچار فراموشی بشیم و پریود بشیم. من شرم دارم از رفتن به فروشگاه و خریدن نوار بهداشتیمن درد دارم از اینکه درد بکشم عصبی باشم و کسی منو به بداخلاقی مقصر کند .من میدانم 90 درصد دعواهای من در تایم قبل از پریوی اتفاق می افتد و من بی حوصله از زندگی بی خیال همه چیز می شوممن میدانم زن بودن مخصوصا در ایران درد دارد.آهای اهالی ایران اینجا زن ها درد میکشند فقط درک کنید...</description>
                <category>لیلی (لام_مث_لیلی)</category>
                <author>لیلی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jul 2023 10:21:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ جای دوری نیست همین نزدیکی هاست</title>
                <link>https://virgool.io/@leyli/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-n1fbczw36rvv</link>
                <description>دیدی یه موقع هایی که خیلی خسته ای چشماتو که می بندی بدون اینکه فرصت فکر کردن داشته باشی یدفه میری. یدفه حس میکنی دیگ نیستی، میون خواب و بیداری یدفه میبینی روحت داره از جسمت جدا میشه و میره.بهشت یا جهنماولش مقاومت میکنی و میگی نه من نمیخام بمیرم ولی بعد میبینی دیگ نیستی.تمام اون صبحایی که شبش با این حس خوابیدم رو با خودم مرور میکنم مقاومت اولیه در مقابل رها شدن و بعد رهایی و لذت خواب. اما یه سوال مهم بعد تمام این فکرها به ذهنم رسید و اون اینه:اگر مرگ هم همینطور باشه چی؟شاید عجیب باشه کسی اینطور از مرگ بنویسه. اما مرگ هم لذت خاص خودش رو داره. نمیدونم چی شد که حالا دارم از مرگ می نویسم ولی میخام بگم تا همه بدونن مرگ پایان نیست. تجربه ای شبیه مرگ رو  در جایی دیگ هم داشتم. نمیدونم از اون تجربه بگم یا نه.(تجربه )مرگ برخلاف تمام باورها و اینکه ما رو فنا پذیر نشون میده، جدای از باورهای دینی و مذهبی. مرگ برای ما تمام نیست. مرگ یک شروع است اون روزی که جدا شدن روح رو از بدونم تجربه کردم یه آدم مست یا ... نبودم کاملا در صحت عقل بودماون روز دل درد عجیبی داشتم که با قرص هم خوب نشده بود. معده ام خالی بود و سعی کردم سبک باشم. وقتی به اون لحظه رسیدم بدنم مقاومت میکردم. جدا نمیشد درد ناحیه شکم چند برابر شده بود و من از درد به خودم می پیچیدم. درد تک تک سلول ها را در مشتش به هم میفشرد و من حالت تهوع داشتم. انگار توی معده من تمام جنگ های دنیا بود. و بعد مدتی مقاومت و درد کشیدن از همه دردها رها شدمهیچ جسمی نبودهیچ محدودیتی نبود، هیچ دردی نبود. تمام دردها مربوط به جسم میشدند و الان من فقط یک روح بودم با تمالم احساسات.من جسمم رو میدیم اما هیچ چیزی که مربوط به جسم میشه توجه منو جلب نمیکرد. نه گشنگی، نه حتی لذت های جسمی. چشم من دنیا رو از دریچه جدیدی میدید، همه چیز به طرز شگفتی زیباتر بود، چرا که تمرکز به شدت بالا رفته بود. من می دیدیم برگ ها را، انسانها را ، و همه چقدر زیبا بودند. تمام درختایی که با بی تفاوتی تمام تا چند ساعت پیش از کنارشون رد میشدم الان به چشمم زیباترین بودند. حس میکردم بهشت جای دوری نیست،هر چیزی که در کنارم میدیدم قانون بود. قانون راه رفتن، زندگی کردن. برای ما حتی قانون نوشتن که چطور زندگی کنیو الان دنیای ما سرشار از قوانین و قرادادهاییه که به مرور زمان آدم ها برای کنترل کردن اطرافشون و انسان های اطراف نوشتند و اجرا کردند. مثلا ساده ترین قانون اینکه باید توی 3 وعده غذا بخوری. و غذاهایی که میخوری از فلان رژیم پیروی کنند. من اونجا فهمیدم من یک بخشی از هستی هستم و در کنار هم ما این مجموعه هستی را شکل داده ایم. یعنی مصداق شعر:بنی ادم اعضای یکدیگرند                 که در آفرینش ز یک پیکرندمن فهمیدم  که قدرتی در حد آفرینش پروردگارم دارم. می توانم بسازم. میتونم انتخاب کنم که به چی فکر کنم، تمام افکار و ایده ها رو من انتخاب میکنماین منم که دارم دنیامو شکل میدم. و حس آفرینندگی قدرتمندترین حسی بود که من داشتممن در این دنیا با یه عالمه باور محدودکننده احاطه شدم. باور به اینکه من ضعیفم. من باید برای زندگی وابسته به ابزار باشم. این هم بخشی از قوانینی که انسان ها برای منافع خودشون نوشتند و ما هم با این باورها بدون فکر کردن زندگی کردیم و بزرگ شدیم.چقدر دوس دارم دست تمام کسایی که دوست دارم بگیرم و ببرم با خودم تا اون چیزایی که من دیدم و درک کردم را اونا هم بدونند و بتونن به زیباترین شکل ممکن این دنیا رو زندگی کنند.من معتقدم انسان به حدی که قدرتمنده میتونه ضعیف هم باشه. یعنی ضعف همون نبودن اگاهیه. اگاهی از چیزی که هست. چه اهمیتی داره من چه بهایی برای اگاهی بدم جای بد قصه اینه که بدون اون اگاهی از این دنیا بری و دستت برای دانستن ها خالی باشه.میخام بگم بجنگین بفهمین تجربه کنین ولی قسمتون میدم همینطوری بدون اگاهی این دنیا رو ترک نکنید. درگیر قوانین این دنیا برای زندگی کردنتون نشید.تو رو خدا زندگیتونو زندگی کنید</description>
                <category>لیلی (لام_مث_لیلی)</category>
                <author>لیلی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jul 2023 09:53:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملکه انگیس | The British Monarchy</title>
                <link>https://virgool.io/@leyli/%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B3-the-british-monarchy-wo01j6x4hf2y</link>
                <description>ملکه انگلیس مسن‌ترین و طولانی‌ترین پادشاه تاریخ بریتانیابی شگ در طی تاریخی که گذشت یکی از ادم های تاثیر گذار روی کره زمین بوده  و امشب که بشه 17 شهریور یا 8 سپتامبر 2022 تاریخ زندگیش به پایان رسید. پرونده این ملکه که هزاران حرف و حدیث کنارش بود تموم شد. بسته شدشاید جالب باشه شایدم نهاما من شخصیت هایی مثل ملکه الیزابت انگلیس رو دوستدارم .حتی شخصیتی مثل هیتلر رو با تمام ویژگی های بدش از جمله بی رحمی هاش گاهی برام قابل ستایشاین ها ادم های قدرتمندی بودنو این قدرتمند بودن به نظر من یه جسارت خاصی میخادپرنسس الیزابت از شاهزاده آلبرت، دوک یورک (که نام سلطنتی جورج ششم را در زمان سلطنت خود می‌گرفت) و الیزابت بووز-لیون به دنیا آمد که با عمل سزارین به دنیا آمد. او در یک خانه شهری متعلق به پدربزرگ و مادربزرگ مادری اش در خیابان بروتون 17 در میفر به دنیا آمد.الیزابت در دوران سلطنت پدربزرگش جورج پنجم به دنیا آمد. پدرش، دوک یورک،  پسر دوم بود، که برادر بزرگترش ادوارد، شاهزاده ولز از هر دوی آنها جلوتر بود. به طور منطقی انتظار می رفت که ادوارد فرزندانی از خود داشته باشد که جانشین آنها شوند، بنابراین احتمال کمی وجود داشت که الیزابت هرگز به سلطنت برسد.ماجرا در سال 1936 تغییر کرد، زمانی که ادوارد (در آن زمان به عنوان ادوارد هشتم سلطنت می کرد) با ازدواج با والیس سیمپسون مطلقه از سلطنت کناره گیری کرد. تصمیم او دوک یورک را به سلطنت رساند و الیزابت وارث فرضی شد.برخلاف چهره ای که به چهره پوکر فیسی بودن معروف بود در میان دوستان نزدیک به فردی شوخ شناخته میشد. این شاهزاده خانم به چند زبان از جمله انگلیسی فرانسوی مسلط بود.الیزابت و همسرش پرنس فیلیپ بیش از 70 سال از یک رابطه پایدار برخوردار بودند، پیوندی که حاصلش سه تا  فرزندش: چارلز، آن و اندرو بود. جوری که در 50 امین سالگرد ازدواجشون اعلام کرد“He has been quite simply my strength and stay all these years,”پایان این رابطه سال 2021 بود زمانیکه فیلیپ در سن 99 سالگی از کنار الیزابت رفت و بزرگترین درد الیزابت خلا نبودنش بود.این ها بخشی از زندگی این ملکه پیر بودخیلی حاشیه ها در موردش شنیدم. و اینکه شاید در ایران ما شخصیت محبوبی نباشه. اینکه جز گروه معروف فراماسونری  و ...اینکه یک زن بتونه قدرتمند باشه به نظرم یک جسارت. درست مثل انگلا مرکلمن این زنان را دوس دارم. و اینجا یاد یه نکته زیبا افتادم. نکته ای که لبخند رو به لبم اورد. اونم بحث نیمه روشن. تو چیزی در وجود دیگران جذبت میکنه که در خودت هم وجود دارد. اینکه یک زن قدرتمند بشی.</description>
                <category>لیلی (لام_مث_لیلی)</category>
                <author>لیلی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Fri, 09 Sep 2022 00:55:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بانوی صلح ما [ مروری بر داستان دزیره  و شخصیت ها]</title>
                <link>https://virgool.io/@leyli/%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7-s6dbegvxf9ul</link>
                <description>به این فکر کردم که یک زن تحت چه شرایطی میتونه 12 سال دوری شوهر و بچه اش رو تحمل کنه و توی یک کشور دیگ زندگی کنه، فقط به این خاطر که نمی تونه قوانین اون کشور رو تحمل کنه؟کتاب دزیرهقوانین آیا دست و پا گیرند؟ یا قوانین برای نظم ساخته شده اند؟این زن کیه؟اسمش اوژنی دزیره کلاری و در منابع :دختر تاجر ابریشم معروف مارسیهمسر ژان باتیست برنادوت یا کارل چهاردهم و پادشاه سوئد و نروژ مادر اسکار اول  عشق اول ناپلئون بناپارت (نخستین امپراتور فرانسه در فاصله سال‌های ۱۸۰۴ تا ۱۸۱۵ میلادی) از نظر من  اوژنی یک دختر باهوش، بازیگوش و پر شور که هرگز از رسیدن به اونچه که می خواست دست نکشید. اوژنی یک روز از کاخ سوئد و جایی که همسر ولیعهد بود، از کنار همسر و تنها پسرش به فرانسه برگشت و در طول زندگیش با تصمیمات درست در زمان درست، به عنوان &quot;بانوی صلح ما&quot; در فرانسه و سوئد شناخته شد.  این ها همه بخشی از کتاب دزیره نوشته انه ماری سیلینکو هست. یک کتاب 820 صفحه ای که یک تاریخ بزرگ را از سال 1794 تا 1829 را شرح میده. این بخش از تاریخ شخصیت ناپلئون بناپارت ، اوژنی کلاری  و ژان باتیست برنادوت را در کنار هم در بر دارد. حقیقت اینه که من قصد ندارم در مورد این کتاب حرفی بزنم و توضیحش بدماین کتاب اونقدری قشنگ هست که فقط و فقط باید خوندش. اوژنی دزیره کلاریعکسی از دزیره کلاریف با بینی سر بالا، در حالیکه اکثر زن های اون دوران دماغ تیز داشتند.دزیره چهارده ساله، دختر تاجری که در زمان انقلاب فرانسه زندگی می‌کرد، با یک افسر نظامی جوان شجاع به نام ناپلئون بناپارت آشنا میشه. آنها نامزد میشوند و البته بعد از هم جدا میشوند، اما پیوند عاطفی بین آنها ظاهرا هرگز به طور کامل از بین نمیره.اوژنی یک دختر ریزنقش که در جریان این کتاب از سادگی و باورهای بچگانه به سوی تصمیمات بزرگ و سرنوشت ساز رشد میکنه. گاهی اوقات، Désirée می تواند جذاب، خشمگین، کودکانه، ساده لوح، نادان، دلسوز و دوست داشتنی باشد. یه شخصیتی که منو به خودش جلب کرده است. این دختر در ابتدا سودای عاشقی رو در سر داره و جوری به نظر میرسه که احمقه، و با او مانند یک احمق رفتار میشه، و در نهایت تنها زنی است که ناپلئون را مجبور می‌کند تا در سال 1815 تسلیم متفقین بشه.من در جریان این داستان چند ویژگی جالب ازش دیدم شجاعت، وقتی برای نجات ناپلئون پیش رئیس پلیس اون دوران رفت و باعث ازادی سریعتر اون سرباز فقیر شد.صبوری وقتی همسر و پسر کوچیکش رو توی قصر سوئد گذاشت و به تنهایی به فرانسه برگشت و 12 سال رو در اون کشور به تنهایی زندگی کرد. البته اول متن گفتم به خاطر قوانین رفت ولی در اصل به خاطر ژان باتیست بود که در شرایط فعلی موقعیتش به خطر نیفتد.صبوری وقتی عشق دوران نوجوانیش جلوی چشمش بود و با صبوری تمام این روزها رو گذروند در حالی که همسر شخص دیگه ای بود.جسارت وقتی که پول نداشت و به عنوان زن ولیعهد سوئد حاضر نشد پیش کسی بره و پول قرض بگیره بلکه پشت پیشخوان شرکت پارچه فروشی کلاری رفت تا بتونه با فروش پارچه به تموم کسایی که توی خونش پناهنده شده بودن غذا بده.اصالت او هرگز فراموش نمی کند و یا اجازه نمی دهد کسی فراموش کند که از کجا آمده است، این بخشی از جذابیت اوستقدرت اوژنی بعد از شکست عشقی از ازدواج ناپلئون، با مرد دیگری ازدواج می‌کند. خودکشی نمی‌کند و در افسردگی غوطه ور نمی‌شود. ریز نقشیش اونقده که درکنار همسرش ژان باتیست تا سر شونه هاش میرسه و وقتی شمشیر ناپلئون رو که به معنای تسلیم شدن اون در مقابل متفقین هست رو میخاد به مردم نشون بده روی 4 پایه میرهناپلئون بناپارتناپلئون ژنرال فقیر و قد کوتاهی که به شدت تشنه قدرت و امپراطور فرانسه شد.پسر جوانی که آرزوهای بزرگ در سر داره و خودش رو مردی میبینه که تاریخ فرانسه رو عوض میکنه. این مرد به شدت قدرت طلب هست و استراتژی که داره اینه که در کنار افراد با قدرت میتونه به چیزی که میخاد برسه. در ابتدا میخاد با ثروت دختر یک بازگان ابریشم به قدرت برسه و بعد با دیدن ژوزفین زن بیوه ثروتمند نظرش عوض می شود و مسیر ولیعهدی را ازدواج با این زن زیبا می بینه.بخشی از سخنان ناپلئون در کتابمن می‌دانم چه سرنوشتی در انتظارم است. می‌دانم کارهای بزرگی خواهم کرد. من برای رهبری یک ملت خلق شده‌ام و جزو آدم‌هایی هستم که تاریخ را می‌سازند.»ناپلئون بناپارت شخصیتی متعصب داشت. این شخصیت او از کارها و جنگ‌های زیادی که برای فرانسه حتی با امکانات کم انجام داده مشخص است.  شعار او&quot;موجودیت ما فدای فرانسه باد&quot; .ناپلئون به شدت خودشیفته، ولی کارزماتیک هست. فرانسوی ها به شدت او را دوست دارند اما جایی مردم با ناپلتون مخالفت می کنند که دیگه سربازی برای جنگیدن توی جبهه های نبرد نیست. جبهه هایی که برای ارضای حس قدرت طلبی ناپلئون به جنگ میروند و در طی جنگ با متفقین کشته می شوند. جوری که اون روزها فرانسه بوی خون میداد و بس. و اینجا ناپلئون تسلیم میشه.ناپلئون در بخش هایی از کتاب مخصوصا در بخش هایی که دیگه اون قدرت قبلی رو نداشت عشقش رو به دزیره نشون میداد. مثلا اون دسته گل بزرگ بنفش، تسلیم شمشیرش به اون و ...خیلی دوست دارم کتاب نبرد من ناپلئون رو بخونم شاید اون وقت بهتر بتونم درباره این شخصیت صحبت کنم برای همین این بخش رو صرفا با خونده هام از کتاب دزیره به پایان میرسونم.ژان باتیست برنادوت ژان باپتیست ژول برنادوت رقیب سرسخت ناپلئون در قدرت همسر اوژنی یا دزیره داستان خودمونه، این شخص یک مرد مقتدر و مهربانه. با بینی بزرگ و پهن. شخصی که به شدت به اصول خودش معتقده. کسی که می تونست بارها به تخت قدرت فرانسه بشینه اما سیاست هایی که داشت باعث شد اصول خودش مقدم بر قدرت باشه. این فرد از سربازی شروع کرد و تونست با اتکا به قدرت و هوش خودش مارشال فرانسه بشه.ژان کسی بود که شب نامزدی ناپلئون با ژوزفین، اوژنی رو از خطر خودکشی روی پل ... نجات داد اون شب اوژنی در حالی که اشک میریخت به شانه ژان تکیه داد. صحنه ای که بارها این زوج به یاد اولین دیدارشان در پاریس ان را تکرار کردند.ژان پادشاه سوئد شد. و شاید تنها شخصی در تاریخ بوده که مردم کشوری دیگه یعنی سوئد یک مارشال فرانسوی رو برای ولیعهدی و کنترل کشورشون انتخاب می کنند. یک ناجی که ثروت و قدرت رو در اون برهه از تاریخ با پادشاهی به سوئد برگرداند.اونقدر این شخصیت برای فرانسه احترام قائل بود که زمانیکه به عنوان ولیعهد سوئد با ناپلئون جنگید با وجود اینکه فتح پاریس به خاطر قدرت اون بود پشت مرزهای فرانسه موند،  تا مدت ها به پاریس نیامد، مگر برای مراسم رژه که اون هم به خاطر سربازانی بود که منتظرش بودند.و در آخرمن هیچ وقت توی این کتاب نتونستم خودم رو به جای شخصیت ژان باتیست برنادوت بگذارم. در حالی که احساسات تمام شخصیت های دیگه داستان رو با تمام وجود درک کردم و به جای اون ها نشستم. با دزیره عاشق شدم.  باناپلئون فتح کردم و امپراطور شدم. با ژوزفین در فراق ناپلئون اشک ریختم. با ژولی در قصرهای مختلف برای میزبانی نگرانی کشیدم. با ماری برای پیدا کردن پسرش اشک ریختم. با اوسکار به کنسرت بتهون رفتم. اگر این یک داستان واقعی نبود، بسیار غیر قابل باور بود. تصور اینکه دختر یک تاجر ابریشم عاشق مردی شود که امپراتور فرانسه شد و سپس با مردی ازدواج کرد که روزی پادشاه سوئد می‌شد، رویایی غیرممکن به نظر می‌رسد، و این دقیقا چیزی هست که برای دزیره اتفاق افتاد.میتونم با اطمینان بگم تنها کتابی بود که من با تمام جزییات داستان رو خوندم و تمام صحنه ها رو تصور کردم و میتونم مثل یک فیلم تمام صحنه ها را به یاد بیارم اون همه با جزئیاتی که داشته. نمیدونم این به خاطر  علاقه ای که به زندگینامه و تاریخ دارم هست یا نویسنده به شدت  در نوشتن کتاب موفق بودهنمیدونم شما که این متن رو میخونید کتاب رو قبلا خوندین یا نه اما دوس دارم نظرتون رو درباره متن و حتی کتاب و شخصیتهای این کتاب بنویسید</description>
                <category>لیلی (لام_مث_لیلی)</category>
                <author>لیلی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Mon, 08 Aug 2022 23:59:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کبری تصمیمش را گرفت؟ | رد شده از مسابقه چی تاک</title>
                <link>https://virgool.io/@leyli/%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%DA%86%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%DA%A9-ljxt5guumwdw</link>
                <description>روز اخر بود و میخاستم توی مسابقه جی تاک شرکت کنم. داشتن یه ایده ناب خوب سخت بود. و حقیقتش فقط یه ساعت وقت داشتم با وجود اینکه بارها تمدید شده بود ولی هنور رغبتی به نوشتن پیدا نکرده بودم. آخرش نوشتم و این شد نوشته من. ممنون میشم نظراتتون رو بگیدالبته بگم من به دور بعد راه پیدا نکردم. چون هیچ یک از نکات سئویی را رعایت نکرده بودم.آیا کبری تصمیمش را گرفتنگاهش را به گوشه سقف دوخته بود، معلوم نبود در ذهنش چه می‌گذرد. با صدای زنگ تلفن به خودش آمد، گوشه تخت نشست و از میان برگه‌های پراکنده روبرویش، گوشی را پیداکرد. بدون توجه به اسم روی صفحه با دکمه گوشه موبایل، سکوت را به فضای اتاقش برگرداند. شلوغی روی تخت، برگه‌ها و کلماتی که بی هدف روی هم انباشته شده بودند.روز آخر بود، آن هم بعد از چند بار تمدید شدن. ذهنش هنوز از اتفاق دیشب پریشان بود. خشمی در میان مشت هایش بود. سعی کرد خودش را کمی آرام کند. برگه‌ها را روی هم دسته کرد. با یک حرکت ناگهانی تمام برگه‌ها را به دو نصف، چهار نصف و بعد تکه تکه کرد و در سطل گوشه اتاق رها کرد.برگشت، به سمت میز گوشه اتاق رفت. دستش را روی میز جابه جا کرد، با حرکت موس صفحه مانیتور روشن شد. یکبار دیگر از سر استیصال نگاهی به صفحه روبه رویش انداخت. لیست را مرور کرد و بعد این انگشتانش بودند که بی مهابا روی صفجه کلید می لغریدند:&quot;چرا نباید مهاجرت کنیم؟این روزها آن قدر بحث مهاجرت داع شده که از هر 10 نفر شاید 5 نفر قصد نماندن دارند. حالا هرکسی به نحوی می خواهد نماند. شاید چون ماندن و ساختن سخت است. شاید هم همه خسته شده‌ایم. سوال این است چرا نباید مهاجرت کنیم؟اصلا مهاجرت یعنی چه؟ مهاجرت یعنی هجرت از خانه به مقصدی دیگر، اصولا این مقصد می‌تواند هر جایی باشد به جز خانه.خانه کجاست؟ خانه آن جایی است که در آن دلبستگی هست. جایی هست که در آن احساس امنیت داری، یعنی کسی هست که دوستت دارد و آن جا منتظر توست و از همه مهمتر تا هرجای دنیا هم که بروی دلت تنگ می‌شود؛ آنوقت بلند می‌گویی هیچ جا خانه خود آدم نمی‌شود.حالا فرض کن خانه داری ولی می‌خواهی بروی!جایی خواندم رفتن دلیل می‌خواهد. اما من ادامه‌اش می‌گویم رفتن بیش از دلیل دل می‌خواهد.دیشب وقتی با دوستم درباره مهاجرتش به المان حرف زدیم. کارش اوکی شده بود. فقط مدرک زبانش را که می‌گرفت، می توانست با جاب آفر برود. جایی که تمام آرزوهایش بود و بارها با شوق از مزیت‌ها و روزهای آینده‌اش حرف زده بود.رفتنش محکم تر از قبل شده بود. اما مثل قبل با شور و اشتیاق از رفتن حرف نمی‌زد. وقتی پرسیدم برای رفتن مطمئنی محکم به پشتی ماشین تکیه داد، سرش را رو به خیابان چرخاند. خیلی زودتر از آنچه فکرش را بکنی پاسخ داد “نه” تردید، یا چیزی بزرگتر از تردید. این یعنی دل رفتن ندارد. یعنی یک جایی همین گوشه‌های شهر دلش را در خانه‌ای جا گذاشته است.حالا برای رفتن دلیل دارد اما دل نه.می‌رسیم به سوال اول: چرا باید مهاجرت نکنیم؟ در پاسخ می‌گویم، زیرا اگر از خانه هجرت کنی به مقصدی که دیگر دلت نتپد تا ابد قلبت سکوت خواهد کرد.&quot;به این جای داستان که رسید دستانش از تایپ کردن باز ایستادند. تمام پهنای صورتش از اشک تر شده بود. صورتش را در میان دستانش گرفت و اینبار با صدای بلند گریه کرد. دیگر اتاق بوی سکوت نمیداد.کمی که آرام‌تر شد دوباره نگاهی به لیست موضوعات انداخت. آیا کبری تصمیمش را گرفته بود؟ هنوز نمی‌دانست. تلفن دوباره زنگ خورد. نگاهی به صفحه گوشی انداخت و لبخندی گوشه لبش سبز شد.</description>
                <category>لیلی (لام_مث_لیلی)</category>
                <author>لیلی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 23:00:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر من نویسنده زندگی خودم نیستم پس کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@leyli/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%BE%D8%B3-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-kqiw8rzm5n3m</link>
                <description>تا به حال شده که به یکباره در مورد موضوعی فکر کنید و همون موضوع براتون اتفاق بیفته، مثلا به دوستتون فکر کنید و همون روز باهاتون تماس بگیره یا اینکه موضوعی ذهنتون رو مشغول کرده باشه و به یکباره داخل کتاب یا برنامه تلویزیونی کلمه ای مرتبط با اون چیزی که توی ذهنتونه رو میشنوین.ساده ترش رو بگم زمانی که سرکلاس درس بودیم و میترسیدیم معلم صدامون بزنه، یدفه همون لحظه اسممون خونده میشد.بعضیا ممکنه این اتفاقات رو با اصطلاح تله پاتی توجیح کنند:بر اساس علم روانشناسی : ارتباط ذهنی افکار، احساسات و ایده ها بین دو فرد، بدون استفاده از راه های ارتباطی معمول تله پاتی گفته می شود.اما تله پاتی توجیه تمام این اتفاقات نیست. مدتی بود که مساله خودشناسی ذهنم رو مشغول کرده بود و برای سوالاتی که توی ذهنم بود با جواب هایی متفاوت روبه رو شدم مثلا دیدن یک کانال که جواب سوال من بود. دیدن فیلمی که به سوال من جواب میداد و گفتگویی با دوستم که به یکباره ذهن من رو  به این سمت برد که توصیه های فیلم و کانال رو بپذیرم.شاید حرفای اون روز دوستم به ظاهر قضیه تصادفی بود و معنی نداشت اما وقتی تمام این اتفاقات رو کنار هم چیدم به مفهومی که مد نظرم بود رسیدم و اسم این پدیده در روانشناسی یونگ همزمانی هست.همزمانی در زبان انگلیسی :( Synchronicity) به رخ دادن دو اتفاق (و یا بیشتر) گفته می‌شود که حادثه‌ای معنی‌دار را تشکیل می دهد اما از لحاظ علّمی هیچ ربطی به هم نداشته باشند.اصطلاح همزمانی از روزی باب شد که یونگ داخل اتاقش همراه با بیماری نشسته بود که از دیدن یک سوسک طلایی توی خواب صحبت میکرد. یدفه با برخورد حشره ای به پنجره اتاقش مواجه شد که برای ورود به اتاق تلاش می کرد. یونگ پنجره را باز کرد و در کمال ناباوری یک سوسک طلایی رو دید. دیدن حشره ای که بیمار در اون لحظه درموردش صحبت میکرد. شاید تصادفی اما این قضیه به بیمار کمک کرد تا حرفای یونگ را بهتر بپذیره.این اتفاقات به ظاهر تصادفی هر کدوم ممکنه برای ما یک پیامی را به همراه داشته باشند. در واقع میشه گفت که هر اتفاقی علتی داره و همه چیز در زندگی ما به هم پیوند خورده. از گذشته تا به حال و آینده. هر کدوم از این اتفاقات تصادفی چیزی نیستند جز همزمانی.خود من بارها با هر اتفاقی در زندگیم با خودم تکرار کردم که هیچ چیز تصادفی نیست و بعد هر اتفاقی رو نشستیم از بالای سر زندگی نگاه کردم و تحلیل کردم که چرا و به چه علتی این اتفاق در زندگی من افتاده.ملاقات ادم های جدید، شنیدن پیشنهادات کاری جدی و اتفاقات و حتی حوادثی که به نظر سخت و طاقت فرسا میان.توی این حوزه یه اصطلاحی هست که شاید خیلی به کاربیادوقتی شاگرد اماده باشه استاد ظاهر میشهگذشته، حال و آینده ما، به یکدیگر پیوند خورده اند. اگر چه ممکن است تمام آنچه برایمان رخ می دهد را درک نکنیم، اما همیشه دلیلی وجود دارد و آن دلیل، یه زمانی در مسیر، برامون روشن خواهد شد.دیپاک چوپرا به عنوان یک سخنران و نویسندۀ هندی-آمریکایی مشهور و محبوب جهان در زمینه بهبود عملکرد ذهن و بدن پدیده همزمانی را اینطور توضیح می دهد: https://aparat.com/v/sfBZ9 روش فعال کردن پدیده همزمانی از نگاه دیپاک چوپرابه پدیده ایمان داشته باشید. تردید را کنار بگذارید.در یک لحظه آرام و متمرکز ، از درون راه حل بخواهید.نیت روشن داشته باشید. آنچه را می خواهید بدون درگیری ، سردرگمی یا تردید بیان کنید.منتظر پاسخ باشید - این ممکن است کل راه حل باشد یا ممکن است فقط بخشی از آن باشد ، سرنخی که می توانید برای قسمت بعدی معمای دنبال کنید.هوشیار باشید - هوشیاری شما همیشه پاسخ می دهد ، اما ممکن است به طور غیر منتظره ای اتفاق بیفتد.روشن فکر بودن. همزمانی می تواند از هر کانال استفاده کند ، از جمله غریبه ها ، مکالمات شنیده شده و مشاوره شخصی که می خواهید از آن چشم پوشی کنید.مراحل بالا را تکرار کنید.همه این مراحل شامل شفافیت ذهنی است، و انجام مدیتیشن منظم یکی از قوی ترین راه ها برای پاکسازی ذهن و باز کردن مسیرهای دستیابی به سطح عمیق تر آگاهی است. هرچه بیشتر تمرین کنید مهارت بیشتری را به دست می اورید.چطور از پدیده همزمانی بهره ببریم؟ اگر ما باهوش باشیم از این پدیده می تونیم به نفع خودمون استفاده کنیم اما چطوری؟هر زمانی که ما حقیقتا با اون چیزی که عمیقا خواستار اون هستید هم گام و هم فرکانس میشیم احتمال رخ دادن و رویارویی با اون پدیده برای ما وجود دارد. این قضیه رو با این مفهوم میتونید درک کنید که افراد مشابه هم با هم ملاقات می کنند.این ادم ها با افراد هم فرکانس خودشون میزان میشند و شما به طور ناگهانی اما با یک دلیل پنهان، شخصی رو ملاقات می کنید. همزمانی تفسیر این نوع اتفاقاته و تصادف اصلا واژه درستی نیست و یک توهمه.اگر بیایم و این پدیده رو به عنوان یک امر مسلم توی زندگیمون بپذیریم به یک سطح روحی میرسیم که می توانیم پیام های قوی رو به جهان اطرافمون ارسال کنیم. وقتی ما در خودمون این قدرت رو میبینیم بی تفاوتی نسبت به جهان بیرون و اتفاقات رو کنار میذاریم و نسبت به کارهامون با اراده بیشتری عمل می کنیم.بطور مختصر، همزمانی به معنای برقراری هارمونی و هماهنگی در هر چیزی که در جستجوی آن باشید، و هوشیار و آگاه بودن نسبت به تمام آنچه که اطرافتان رخ می دهد، است.پدیده همزمانی چه درسی با خودش دارد؟بعضی وقتا با دیدن فیلم هایی که توی سینما پخش میشه با خودمون تکرار میکنیم که اینا همش فیلمه. اما حقیقتت اینه که هر کدوم از این فیلم ها داستان زندگی یکی از ماهاست. این روزها که داستان برنامه زندگی پس از زندگی رو میشنویم یه چیز توی همشون مشترکه و اون اینکه پس از مرگ داستان زندگی از بزرگسالی تا بچگی به صورت معکوس برای همه پلی میشهحقیقت اینه که شاید ما باورمون نشه اما  &quot;اگر من نویسنده داستان زندگی‌ام نیستم، پس چه کسی نویسنده آن است؟&quot;منتظر نظراتتون هستم دوستای عزیز</description>
                <category>لیلی (لام_مث_لیلی)</category>
                <author>لیلی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Sat, 08 May 2021 12:14:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه صفر (نگاهی به فیلم fight club)</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B5%D9%81%D8%B1-ymkx3s1vsa8d</link>
                <description>یه روزهایی هست که حس میکنی چیزی برای از دست دادن نداری، فک میکنی که به نقطه ای رسیدی که از دست دادن چیزایی که برات ارزشمند بوده دیگه اونقدرا ناراحتت نمیکنه. اگ اتفاقی برای چیزایی که واست مهم بودن بیفته دیگ خشمگین نمیشیمن این حسو میگم نقطه لب پرتگاه (صفر) که با جهشی به سمت پایین می پره و بعد میبینه اون پایین اونقدرا عمیق نبود.اونقدرا درد نداشت...اونقدرا سخت نبود...و این لحظه یه رها شدگی توی وجود خودت احساس میکنی. دیگه نه نگرانی وجود داره، نه خشمی، نه حتی هیچ حس بدی، اون لحظه یه حس رهایی داری و اون لحظه وقتیه که تو درد رو با تمام وجودت درک کردی و تو با دردت یکی شدی.توی فیلم فایت کلاب (fight club) تایلر یه جایی به راوی قصه میگهفقط زمانی آزادیم هر کاری خواستیم انجام بدیم که همه چیزمون رو از دست داده باشیم!رسیدن به این حس خیلی خطرناکه، لحظه ای که دیگه همه چیز اون اهمیت قبلی رو برات از دست میدهیعنی دیگه واست مهم نیست چیزی و اون وقت یدفه میزاری میری. یدفه گم میشی، یدفه نیستی...و میری تو خودت و این لحظه به قول یونگ یدفه یتیم میشی.اصولا زمانی که ادما دیگه چیزی برای از دست دادن ندارند توی یه شرایطی قرار می گیرند که تصمیم های خاص میگیرند و دست به حرکاتی میزنند که یا میتونه باعث رشد و بالندگی افراد بشه یا نه دقیقا نقطه مقابل به سقوط و نابودی شون منجر بشه.یا میشه یکی مثل کریس گاردنر توی فیلم در جستجوی خوشبختی و مسئولیت زندگیشو به عهده میگیرهیا میشه تایلر دردن و میخاد از زندگی انتقام بگیرهحقیقت اینه که ما هممون قابلیت بد بودنو داریم. اما اینکه چطور بتونی توی این لحظات عمل کنی یه تصمیمه یک انتخاب بزرگهتایلر از زمانی شکل گرفت که ادوارد خشمش رو نتونست پنهون کنه اونم در روزهایی که به پوچی رسیده بود. بی‌معنایی و پوچی که نتیجه‌ی زندگی مصرف‌گرایانه و مادی‌گرایانه ست .بی‌خوابی‌های مکرر و لذت نبردن از زندگی. حتی نو کردن وسایل خونه و تغییر دکوراسیون دیگه خوشحالش نمیکرد.یه حقیقتی درباره تمام ما انسان ها وجود داره که توی کتاب تئوری انتخاب ویلیام گلسر هم بهش اشاره شده: نیازهای انسان در 5 سطح هستند.· بقا و زنده ماندن· عشق و احساس تعلق· قدرت و پیشرفت· آزادی تفریح· نیازها و روابطانگیزه تمام رفتارهای ما این است که تا حد امکان و عمدتا احساس خوبی داشته باشیم. با رفتن از کودکی به سمت بزرگسالی، متوجه می شویم که داشتن احساسات خوب به تدریج سخت تر میشه، چون روابطمون با مردم هم پیچیده تر میشه. روابط ما با آدم هایی که به انها احتیاج داریم، نقش مهمی در اعمالی که انتخاب می کنیم، دارند.اگر یک روز صبح بیدار بشید و احساس بدبختی کنید، مطمئن باشید یکی یا حتی چندتا از پنج نیاز اصلیتون برآورده نشده است.دوستا برخلاف عشق و حتی اعضای خانواده می تونند یک عمر به دوستیشون ادامه بدن. چون درگیر حس مالکیت نیستند.برای اینکه متوجه بشید توی یه رابطه عاشقانه یا احساسی درست قرار گرفتید و ادامه اش منطقیه از خودتون سوال بپرسید :اگر از لحاظ هورمونی مجذوبش نمی شدم، ایا اون شخصیتی هست که بتونم از دوستی باهاش لذت ببرم؟ما ادم ها وقتی کنترلی به  زندگی خود نداریم، فورا به فکر استفاده از یک رفتار کلی مادرزادی می افتیم: ابراز خشم یا عصبانی کردنِ خود. و میون این ها  افسردگی قوی ترین روشیه که ما ادمها برای مهار ابراز خشم و عصبانی کردن خود پیدا میکنیم و ادوارد نورن عصبانی شد بعد غمگین شد و تایلر دردن درونش متولد شد.همه ما یه تایلر دردن در درون خودمون دارم که بسته به میزان خشم و قدرتی که بهش میدیم میتونه در دنیای بیرون اثر گذار باشه و یه باشگاه مشت زنی رو به وجود بیاره مدتها بود که فیلم فایت کلاب اثر دیوید فینچر جز فیلم هایی بود که میخاستم ببینم. و دیشب برای فرار از خودم سعی کردم که ذهنم رو با یه فیلم خوب پر کنم.داستان فیلم داستان یه کارمند کارخونه اتومبیل سازیه که از کارش راضی نیست و دچار بی خوابی هایی شده که باعث شده برای درمان به یه سری انجمن ها بره و اون جا براش اتفاقات فیلم رقم میخوره.شخصیت فیلم منو یاد یه دوستی انداخت که اونم از کارش لذت نمیبره. و شاید ترس هاش نمیزاره که اون حرکت بزرگ رو بزنه. رها کردن کارش و انجام کاری که ازش لذت میبره.حقیقت اینه که ما ادم ها بعد از مدتی در مورد چیزیکه داریم احساس مالکیت می کنیم و رها کردنش برامون سخت میشه. میتونه یه لباس ، یه موقعیت، یه رفتار، و یه خصوصیت  یا یک شخص باشه. و این مقاومت در برابر تغییره به مرور خشم از شرایط رو رقم میزنه. گاهی یه چیزایی رو انکار میکنی. این زمان ها به قول یونگین ها سایه ها در درون ما فعال میشن و به دنبال محافظت از ما هستند. میخان ما رو در برابر اسیب های قدیمی حفظ کنند.نمیدونم چند درصد از ما واقعا به اون نقطه صفر رسیدیم؟ توی اون لحظه انتخابتون چی بوده؟ چند درصد ما نسبت به انتخاب هامون هوشیار هستیم؟شما جز کدوم دسته اید؟پی نوشت: من بعد مدت ها برگشتم ، خوشحالم که هستید</description>
                <category>لیلی (لام_مث_لیلی)</category>
                <author>لیلی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Sat, 06 Mar 2021 13:11:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه نیم نگاه به فیلم «اوه برادر، کجایی؟»</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%DB%8C%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-gf2prgqsj4gl</link>
                <description>اگه توی ی شرایط سخت گیر کرده باشی و رهایی از اون شرایط وابسته به این باشه که یک دروغی را به همراهانت بگی تا با تو هم مسیر بشن چه می کنی؟دروغ میگی؟الان که هممون اینجا نشستیم و در حال از دست دادن چیزی نیستیم خیلی راحت میگیم نه!ولی اگ چیزی که از دست میدی خانوادت باشن چی؟میدونی جرج کلونی توی فیلم«اوه برادر، کجایی؟» دروغ میگهو اینو تا لحظه های اخر فیلم هم نمیدونیقصه فیلم &quot;اوه، برادر کجایی&quot;یک قصه معنایی که خودم رو در اون حد نمیدونم که بتونم کامل درباره این فیلم حرف بزنم اما شاید بتونم یه گوشه هاییش که ذهن خودم رو مشغول کرده رو به شماها هم نشون بدم. قصه کلی فیلم اینه که :سه مجرم سابقه دار  با نام های &quot;اورت&quot; ، &quot;پیت&quot; و &quot;دلمار&quot; با وسوسه و قول واهی یکی از این سه نفر(اورت)  از اردوگاه کار اجباری زندان فرار می کنند و در مسیر فرار با افراد و شرایط متفاوتی  برخورد می کنند. &quot;اورت&quot; در ظاهر مغز متفکر و تنها فرد منطقی این گروه سه نفره است و  باقی نفرات انسانهایی کودن و احساساتی بنظر می رسند. &quot;اورت&quot; به &quot;پیت&quot; و &quot;دلمار&quot;  وعده یک گنج را داده است که در مسیر یک سد نیمه تمام مخفی کرده و حالا پس از چند  سال تا سه روز دیگر قرار است که کار ساخت این سد به پایان برسد و بعد از افتتاح این  سد آن منطقه به زیر آب برود پس &quot;اورت&quot; و گروه دو نفره اش فقط سه روز دیگر فرصت  دارند تا به گنج مدفون شده برسند ولی چرا &quot;اورت&quot; این قضیه را با &quot;پیت&quot; و &quot;دلمار&quot; در  میون گذاشته  اما چرا این 2 نفر؟خوب خیلی ساده است چون پای این سه نفر زندانی با یک زنجیر بهم  متصل است.اینجا قصه سه تا هم زنجیره- کسایی که به نحوی زندگیشون به هم گره خورده- یعنی کسایی که به یک زنجیر بسته شدن و فرار یکی بدون دو تای دیگه ممکن نیست. این دقیقا توس صحنه ای که &quot;اورت&quot; داخل قطاره و با افتادن یکی از اون سه تا بقیه هم از قطار بیرون میفتن. به همین سادگی. پس میشه یه فرار سه تایی و سرنوشت هایی که به هم گره میخورن.داستان فیلم از کتاب ادیسه اثر هومر الهام گرفته. اونایی که کتاب رو خوندن باید این اشارات فیلم رو بهتر بفهمن.وقتی میخاستم این پست رو بنویسم یه دفه پست اقای بهنام رو دیدم ایرانی‌ها همه‌شون دروغگواند بعد به این فکر کردم که دروغ گفتن مختص همه ادم هاس و توی هر شرایطی میتونه باشهحقیقت اینه که فیلم پر از شرایط متضاد و غیر قابل پیش بینیه، یسری صحنه های ظاهرا بی ربط که به دنبال هم میان اونم به شکل ساده و پیش پا افتاده. ولی در اصل تمام این صحنه ها مفهومی رو دنبال میکنند. مثلا یه صحنه که همسر &quot;اورت&quot; به خاطر اینکه همسرش در زندانه و حالا حالا ها قرار نیست که آزاد بشه قصد ازدواج با شخص دیگه ای رو داره و قرار است تا سه روز دیگه  ازدواج کنه (همون سه روزی که اورت به دوستاش گفته قراره پل خراب بشه)  &quot;اورت&quot; هم بعد از متوجه شدن این قضیه میخاد از زندان فرار کنه اما مشکل اینه که پایش به دو زندانی دیگر زنجیره(متصل) بعد با یه داستان ساختگی در مورد  گنج مدفون شده با اون دوتای دیگه فرار میکنهاونم در حالی که &quot;پیت&quot; فقط یک هفته دیگه به پایان دوره محکومیتش مونده! و این یه نقطه دردناکه برای پیت، یه فرار و احتمال محکومیت تا 84 سالگی بخاطر یه دروغشخصی که توی این فیلم نظر منو جلب کرد &quot;اورت&quot; و دروغش نبود، اورت مردی که توی تمام لحظه ها یه واکس مو توی دستشه و ظاهرا مغز گروهه.شخصیتی که توجه منو جلب کرد &quot;دلمار&quot; بود. دلمار یک فرد خیلی ساده لوحه که میخاد با پول این گنج  زمینی‌ رو که‌ به‌ خانواده‌اش‌ تعلق‌  داشته‌ و اونارویش‌ کار کردن و عرق‌ ریختن رو خریداری‌ کنه تا  ملک قانونی‌ دلمار باشه! این دلمارهدلمار اونقد سادس که حتی‌ وقتی یه‌ دروغ‌ کوچیک‌ و  بی‌اهمیتی میگه هم پشیمون میشه و بعد از مدتی اونو بر ملا میکنه تا از حس عذابش رها بشه.،حتی توی یک صحنه به‌ سمت کشیش میره تا اونو داخل اب فرو ببره و اینطوری گناهنش بخشیده بشن: «برادران‌ بیاید پایین‌ برویم‌. پایین‌ رودخانه‌ برای‌  نیایش‌... برای‌ اظهار تأسف‌، راه‌ را به‌ من‌ نشان ‌دهید...»جوری که حتی بعد از غسل تعمید توسط کشیش یه حس رهایی خوبی داره. یا جایی که پیت غیب میشه و دلمار فکر میکنه که پیت به یک غورباغه تبدیل شده!!!البته بعضی کارهاشم از سر سادگی نیست و یه عاطفه ای هم داخلشون میبینی، مثلا اونجایی که با خیال قوباغه شدن پیت اونو با خودش حمل میکنه و حتی وقتی &quot;اورت&quot; بهش میگه در جعبه قورباغه رو بپوشونه، &quot;دلمار&quot; میگه: اگر اونو بپوشونیم‌  به‌ معنای‌ اینه  که‌ دوستمون مایه‌ خجالت ‌ماست‌!؟ خوب به نظرم حرف جالبی بود!!دلمار اصلا دروغ نمیگه!!!من با آیین های مذهبی مسیحی ها زیاد اشنایی ندارم ولی میدونم که هر رفتاری در این فیلم برادران کویین خیلی برداشت میشه ازش داشت. که هم با مذهب هم با فلسفه و هم با خیلی چیزای دیگه میتونست ربط داشته باشهبعد از فیلم سعی کردم بازم ببینمش و بشینم یه تفسیر و نقد درست حسابی ازش بخونم تا بفهمم هر رفتاری یعنی چی!این فیلم به همه مسیرا سرک کشیده . از دروغ گویی علما  دینی گرفته تا فساد سران حذبی و سیاسی. از مسائل روزمره گرفته تا سوال و جواب  های فلسفی و عمیق. این فیلم پره از این صحنه ها شاید خیلیاتون این فیلم رو دیدین شایدم نهدوس دارم نظراتتون درباره دلمار، اورت، و حتی دروغ رو بدونممرسی که هستین</description>
                <category>لیلی (لام_مث_لیلی)</category>
                <author>لیلی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Sat, 14 Nov 2020 18:43:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه ای از جنس ربات</title>
                <link>https://virgool.io/@leyli/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AA-yhtpiumkhwm8</link>
                <description>سلام، میدونم خیلی وقته ننوشتم و خیلی خوشحالم که الان اینجامامروز میون تموم روزمرگی ها و کارهایی که هیچ وقت تموم نمیشن، حس کردم خیلی شبیه ربات ها شدم. انجام یسری کارهای روزانه و تکراری که بدون هیچ هیجانی دنبال میشن.(یه مدته دورکار شدم)پیش خودم به این فکر میکردم ویژگی های یک ربات چیه؟ربات ها بی احساسندروتین دارندعشق رو درک نمی کنندیه کاری رو خوب بلدند و فقط اون کار رو به صورت مدام و پشت سر هم تکرار می کنند.ربات ساخته دست بشره.یه لحظه با تکرار این ویژگی ها پشت سر هم از خودم خوشم نیومد.تایم آخر شبم بود و زمان خوندن کتابی که هر شب میخوندم. ولی دلم یه کار هیجان دار میخاست،انگار حس ربات بودن بهم برخورده بود. انتخاب کردم فیلم ببینم. اما چه فیلمی. هیجان دار؟ اصلا تو با چه فیلمی حال میکنی؟ یادم اومد ربات نباشم و یکم با احساس تر باشم، پس انتخابم فیلم عاشقانه بود. توی لیست فیلم ها به این انیمشین رسیدم wall-e.جالبه داستان مربوط به یه رباته و جالبتر اینکه جز انیمیشن های عاشقانه بود.باورش برام سخت بود که بشه از دل انیمیشنی که شخصیت های اصلیش ، روبات هایی فاقد شمایل انسانی هستند، یه  عاشقانه خلق کرد.قصه یه  روبات تنها ( که کار روزانه اش این است که  سطل آشغالی را مانند زنبیل خرید هر صبح با خود ببرد و در میان فعالیت رسمی  اش که آشغال جمع کنی باشد اشیائی خاص را با خود به منزلش آورد و نگه دارد)  ناگهان عاشق یه روباتی دیگر می شه و حاضره از وطن خودش هجرت  کنه تا به قول معروف همراهی با ایوا رو از دست نده و در این راه انواع و اقسام مشقت ها را  تحمل می کنه و تا مرز فنا پیش می رود و نهایتا با یاری معشوق به وصالش  می رسه.این wall-e یه ربات قدیمی که باید تا الان از رده خارج میشده اما هنوز زندس و داره روی زمین کار میکنه.وال-ئی ربات هوشمند آشغال‌جمع‌کنی است که مأموریت دائمش، فشرده‌سازی و جمع‌آوری این پسماندها و آلودگی‌های صنعتیه اینجا زمین در سال 2700 بدون سکنه، و پر از زباله هاییه که از ادم ها توی این سالها تولید کردن و همینطور زباله هایی که از بیرون زمین میان. یعنی یه جورایی زمین شده زباله دونی.اما wall-e توی زمین تنهاس، فقط یه سوسک از اون چندشا رفیقشه. دوتایی میون زباله ها میچرخن. wall-eبه جمع کردن چیزای جالب علاقه داره و یه انبار داره که از تجهیزات ربات های دیگه wall و هرچی که براش جالبه پر شده. چیزی شبیه یه خونه واس wall-eجالبه اما  wall-e گوشه خونش یه تلویزیون داره و یه فیلم عاشقانه از انسان ها توی این ویدیو پلی میشه. wall-e صحنه ای که زوج توی فیلم دست همو میگیرن رو خیلی دوست داره.وال ای از زندگی و  کارش که تکراری شده خسته اس، یروز میون اشغالهایی که به سختی جابه جا می کرده یه چیز جدید پیدا میکنه،یه گیاه، ان هم توی زمینی که سالهاست هیچ  موجود زنده ای نبوده.این گیاهی که وال ای پیدا کردهدر این روزها زمین حال خوبی نداره، گیاه و آبی که جزیی از حیات زمینه الان توی این سیاره یافت نمیشه، همه ادم ها به یک سفینه کوچ کردن و کسی روی زمین نیست. گاه گاهی یسری رباتها برای پیدا کردن علایم حیات در زمین به ماموریت فرستاده میشوند و در همین روزهای تکراری برای وال ای یه ربات غریبه وارد زمین میشهاینم حوای قصه اس که با یه فرود به زمین میاد و wall-e عاشقش میشهایوا ،یه ربات فانتزی و به نگاه ایوا زیباست، اولین چیزی که ایوا بعد دیدنش بهش توجه میکنه دست های ایواستخیلی ساده این انیمیشن مجموعه پیکسار شما رو جلب خودش میکنه، اونقدر که کریستوفر نولان این انیمشن رو  از الهام بخش های تخیلی بر شمرده.وال ای با تمام احساسش وارد رابطه با رباتی میشه که فقط برای یک ماموریت وارد زمین شده و غیر از اون چیزی و نمیبینه.وال ای ایوا رو برای دیدن مجموعه زیباش به خونش میبره، همه چیزایی که براش قشنگ بودن رو به ایوا نشون میده، ولی ایوا درکی از این زیبایی ها نداره، تا اینکه وال ای گیاهشو رو به ایوا نشون میدهسنسورهای ایوا فعال میشن و ایوا گیاه رو وارد بدن خودش میکنند. ایوا قفل میشه، دیگه نه چیزی میبینه نه میشنوه،نه ....  حالا وال ای میمونه و ایوای زیبایی که عاشقش شده ولی نشانه ای از زندگی در اون نیست. حقیقت اینه که ماموریت ایوا تمام شده و زمین را ترک می کند و وال ای عاشق چه می کند؟؟؟نمیگم تا ببینینیه نکته داخل پرانتز از نگاه خودم که برندهای مختلف رو دنبال میکنم اینه که در این انیمیشن ای پاد اپل دیده میشه و و حالب اینکه  وال-ئی با صدای آشنای رایانه‌های اپل  امروزی روشن می‌شود، و ایوا برگرفته از طرح‌های رایانه‌های اپل است. این برندسازی قدرتمند داره میگه اپل تا ابد موندگاره، وجود در داستان هایی که حس حیات وماندگاری رو به مخاطب( و مشتری ااحتمالی) القا میکند.میخاستم حسن ختام این پست رو با جملاتی درباره عشق به اتمام برسونم، اما حس میکنم به اندازه کافی نیمتونم دربارش بنویسم. فقط میتونم بگم بی شک حس زیبایی که وقتی درکش کنی، تازه میفهمی بقیه عمرت رو شاید زندگی نکردی، با عشق زندگی آغاز میشهعشق هیچ محدودیتی نداره با درکش وسعت دنیا به بی نهایت می رسدعشق محدود به جنس مخالف نیست، وقتی در احساساتت حد و مرز قائل نشوی و بی مرز با دنیای اطرافت برخورد کنی بی شک نشانی از عشق در تو هستنمیدونم تعبیر شما از عشق چیه؟ ولی زیباستشنیدم مصرعی شیوا,که شیرین بود مضمونش!منم مجنون آن لیلا کهصدلیلاست مجنونش!غم عشق تورانازم،چنان درسینه رخت افکندکه غم های دگررا کرداز این خانه بیرونشفريدون_مشيرى</description>
                <category>لیلی (لام_مث_لیلی)</category>
                <author>لیلی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Sun, 25 Oct 2020 19:44:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه روز صبح وقتی خورشید میتابه</title>
                <link>https://virgool.io/@leyli/%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87-qbr60coclnqd</link>
                <description>من با صدای زنگ گوشیم بیدار میشم. بعد که پاشدم باید حتما به خودم توی اینه سلام کنم و لبخند بزنم. اونجاس که میفهمم من واقعا بیدارم. بعد که یه صبحونه مفصل خوردم، ماسکمو میزنم و با سرعت میدوم تا ایستگاه بی ار تی. راننده از دور که منو میبینه،منتظرم میمونه تا سوار بشم منم با حالت دو وارد اتوبوس میشم. با این که میدونم حداکثر 2 دقیقه دیگه اتوبوس بعدی میاد و من منتظر نمیمونم و دیرم نمیشه اما  این نگه داشتن راننده برای من  و این دو من برای رسیدن به اتوبوس رو دوس دارم!بعد که با اون شتاب ادامه دویدنه وارد اتوبوس میشی یه سری ادم خواب با چشمای نیمه باز، مات نگات میکنن. انگار عامل صبح بیدار شدنشون منم و با صدای پرش من توی اتوبوس بیدار شدنبه همشون یه لبخند تحویل میدم. اما دقت کردم که کسی متوجه این لبخند پشت ماسک من نمیشه. یادمه یه بار فقط یه خانوم مسن توی چشام دقیق شد و بعد اونم لبخند زد.میرسم به سر میدون و پیاده میشم.مسیر بعدی. ایا اتوبوس این مسیر اومده یا نه؟ هر بار این سوال رو از اقای داخل کیوسک میپرسم. یادمه یه روز که اقاهه نبود به رسم همیشگی سرم رو بردم جلو و گفتم سلام آقا خط xرفته؟ لبخند پشت ماسکه خانومه رو که دیدم منم خندیدم. و بعد گفت اره رفته 10 دقیقه دیگه میادکنار ایستکاه یه خونه بزرگ و خیلی قشنگه، یادمه روزای اول دوس داشتم بدونم کی اینجا زندگی میکنه تا اینکه یه روز یه دختری رو دیدم از در اومد بیرون و مامانش صداش زد ساغر، فهمیدم از اون ادم باحالان که با می مست میکنند ولی ساغر هم دارند.این همون مادیس که دم اون خونه قشنگسکنار ایستگاه یه مادیه(مادی در اصطلاح اصفهانی معادل جوی آب) ، قبل از این روزا یکم اب داخلش بود اما الان نه، اونجا یه عالمه گل همیشه بهار هست، زرد، سفید. ماسکمو بر میدارم و نفسمو از بوی صبح و گل ها پر میکنم. تازه میبینمشون که چقدر قشنگن. انگار لبخند میزنن.من این مسیرو حفظم ولی هی قشنگیاش یادم میرهاتوبوس رسید. میرم و ردیف یکی مونده به اخر دقیقا رو به افتاب اونجا میشینم. همیشه اون ردیف خالیه، انگار همه میدونن من اونجا رو دوس دارم.کسی اونجا نمیشینه. چقدر مردم با مرامن دمشون گرم.و میدان انقلاب و مسیری که به اونقد زیباس که بیشتر تغریف کنم عذاب وجدان میگیرممسیر من کنار رودخونس، یکی یکی پل ها رو رد میکنیم. با اینکه مسیر هر روزمه اما انگار اولین باره و هر بار یه چیز جدید میبینم. اینکه انگار برگای این درختا دارن زرد میشنا. پل ها حتی این روزا که رودخونه اب نداره چقدر با وقار ایستادن. و بعد میرسم. ایستگاه انقلابالان رودخونه آب نداره ولی خدایی هنوز پل ها با اقدار ایستادناون روزا که آب بود از روی پل که رد میشدم، به صدای آب، صدای پرنده ها و بوی صبح گوش میدادم. اصلا یه جورایی شگفت انگیزه. مخصوصا وقتی ماسکتو بر میداری انگار تمام صبح توی وجودت میشینه.این همون دم صبحاس که اونقد منظره ها قشنگم که فقط میخای ثبتشون کنیمن عاشق عکاسی ام، وقتی از چیزی لذت میبرم دوست دارم ثبتش کنم و قابم رو میچینم. اونجوری لذتش برام دو برابر هم میشه. معجزه صبح که میگن همینه. وقتی تمام شش هام پر شد دل میکنم و با دو میرم که راس ساعت برسم.این سه تا آقای مهربون همونان که صبح ها با سلام من لبخندشون باز میشه و دست تکون میدنحتی توی همین دویدنا با صدای بلند به پیرمردا و پیرزنا سلام میکنم و اونام با صدای بلند جواب میدن.گاهی هم میخندن و دست تگون میدن. عاشق خندههای پشت ماسکشونم، اون ادم های همیشگی که هر روز سر تایم اونجا نشستن، یا دارن رد میشن، یجورایی دیگه از پشت ماسکم همدیگه رو میشناسیم.از این جور عکس های یهویی دوس دارم بگیرمیه چیزی رو بگم؟ من خیلی دوس دارم وقتی از خیابون کنار سی و سه پل میخام رد بشم همه چراغا واسم سبزمیشه. به ندرت شده من پشت چراغ قرمز بمونم. با قدم های بلند عرض خیابون رو میگذرونم. چراغ این سمتیه سبزش طولانیه پس یکم قدم هام شمرده تر میشن. به چهره ادم های منتظر چراغ نگاه میکنم. نه نه اینا جز صبح نیستن، سرمو بر میگردونمبا همون حس و لبخند وارد آسانسور شیشه ای ساختمونمون میشم. طبقه X ،  اسانسور یه فکری میکنه و با تامل و آهسته منو بالا میبره.  آسانسورمون شیشه ایه از میون درختا رد میشی و یه دفه میرسی به اسمون.یه عروج جانانه. همه چیز زیر پاته و تو اون بالایی، چی از این بهتر. یه انرژی مثبت دیگه. https://www.aparat.com/v/N4nTf این اسانسورمونه ، یکم هم کثیفه ولی واس خودش یه بهشته، می بردت اون بالاهایا تمام این انرژی مثبتا میرم توی شرکتمون و دوس دارم به همه ادم ها انرژی تزریق کنم.مخصوصا اون اقای حیدری که از دم در با نگاه های معنی دار  میگه چرا دیر اومدی؟اما من به قول معروف از رو نمیرم. دستگاه دم شرکت هویتمو تایید میکنه. مطمئن میشم با تموم خودم اومدم. اوایل منو نمیشناخت. اون روزا ی اول هر بار انگشت میزدم میگفت کاربر نا معتبر. ولی بعد یه مدت فهمید نه خود خودمم اصل اصلدوستا بهم میگن انرژی مثبت و روز اغاز میشهپی نوشت: خیلی دلم برای تمام ویرگولیای دوست داشتنی تنگ شده بود، خوشحالم که بلاخره تونستم پست بزارم. میام مطالبتونو میخونم البته یکی در میون از دستم در میرن ولی خوب دیگه تمام تلاشمه. از تایم های پرت استفاده میبرم. پی نوشت 2: تصادفا بعد نوشتن پست دیدم واس هر کدومشون یه عکس دارمف شاید در روزای اینده عکسامون کاملتر شدن راستی عکاس این عکس ها خودم هستم ممنون از نگاهتون</description>
                <category>لیلی (لام_مث_لیلی)</category>
                <author>لیلی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Tue, 13 Oct 2020 00:08:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیایید فرض کنیم که خدایی نیست آنوقت؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@leyli/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%B6-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86%D9%88%D9%82%D8%AA-kyzk0onpfds7</link>
                <description>تصورم این بود اگر بعد مدت ها پست بزارم چالش اقای دست انداز باشه و من بخام با 10 سال بعد خودم صحبت کنم.اما نشد.و همه چیز از سوال عصر خواهرم شروع شد.اگر خداوندی باشه مرگ نقطه پایان نخواهد بود و من اگه همه زنذگیمو با فرض نبودنش زندگی کرده باشم ریسک بزرگی کردم و اگرخدایی نباشه چی؟ ما که با فرض بودنش تمام عمر خودمون رو از لذت هایی که به خاطر یک بار بودن عمرمون میتونستیم داشته باشیم بی نصب کردیم باخت بزرگیهواقعا خدایی هست؟این کتاب رو وقتی 18 سالم بود خوندم رفتم و از قفسه کتابهام پیداش کردم. «روی ماه خداوند را ببوس» کتاب مورد علاقه اون روزهام، بارها خوندمش. معرفش داداش دوستم بود. فلسفه دانشگاه تهران میخوند. دغدغه اون روزهاش این سوال بود «خدا هست؟»این کتاب و چند تا کتاب دیگه رو اون بهم معرفی کرد. اون روزها افکارش رو دوست داشتم. یادمه چند وقت پیش توی اینستاگرام پیجشو دیدم و خیلی مشتاق بودم بدونم جواب سوالش رو گرفته یا نه؟میدونستم با عشق دوران بچگیش ازدواج کرده و رفته امریکا، شیکاگو فک کنم. فهمیدم اسلام رو قبول نداره  یک اسلام ستیزه.چون توی شبکه ها به عنوان کارشناس دعوت میشد و کلیپاش تو پیجش بود، اما درمورد خدا هنوز هم نمیدونم. نمیدونم چرا اون ادمی که نماز صبحش قضا نمیشد به اون نقطه رسید. مطمئنا منم توی این لحظه دارم از دیدگاه خودم جهان رو میبینم و شاید این منم که در اشتباهم!!!نمیدونم هر حقیقتی در بهترین حالت میتونه درست نباشه. چون همه اینها با مشاهدات و برداشت های ذهنی ما در هم امیخته شده.و انسان ها هر کدوم مجموعه ای از تجربیاتی هستیم که داشتیم. به اضافه جهانی که بهمون ارث رسیده و جهانی که در اون هستیم.امشب وقتی کتاب رو با نگاه یونس( شخصیت اول داستان) دوباره مرور کردم، تمام زندگی خودم رو توی زندگی یونس دیدم. ترس هاش، شک هاش و دغدغه هاشاگر خدایی هست پس این همه بی عدالتی، این همه مریضی و درد برای چیه؟اون روزهای 18 سالگیم پر بود از شک و شبهه، میخاستم بدونم خدا اصلا هست. اگه یه توهم باشه چی؟ اگر زاییده ذهن بشر باشه چی؟ اگر همه این دنیا و نظمش تصادفی باشه و به مرور زمان به این وضعیت رسیده باشند چی؟ و هزاران سوال دیگه که فک میکردم فقط مث خوره دارند ذهن خودم رو میکاوند. اون روزا حتی از افکارم هم با کسی حرف نمی زدممخصوصا وقتی میدیدم همه به راحتی دارن زندگیشون رو میکنند و برنامه های هزارساله برای زندگی هفتاد هشتاد سالشون میچینند بدون اینکه حتی این سوال لحظه آزارشون داده باشه!!! علیرضا شخصیت دوست داشتی این قصه است. دوستی که اونقدر خوب این سوالا رو جواب میده که عاشق شخصیتش میشی.قصه ما،قصه 3 تا دوسته و مهرداد نفر سومه که از اول یک عاشق بوده و هست. علیرضا میگه:برای هر کسی خداوند همون قدر وجود داره که او به خدا ایمان داره، این یه رابطه دو طرفسالبته منم باهاش موافقم.در تجربه خداوندبرخلاف تجربه طبیعت که قانون هاش بعد از ازمایش به دست میاد، اول باید به قانونی ایمان بیاری و بعد اون رو آزمایش کنی. حتی باید بگم هرچه ایمانت به اون قانون نیرومندتر باشه احتمال موفقیت آزمون ها بیشتره. یعنی هر اندازه خدا رو قبول داشته باشی خداوند هم برای تو همون اندازه وجود داره. هرچه بیشتر به اون ایمان بیاری وجود و حضور او هم برای تو بیشتر میشه.اولش خیلی درگیر بودم و نمیدونستم چی درسته، کتاب خوندم و کتاب از الاشارات و التنبیهات ابوعلی سینا |(که باید بگم به شدت درکش برام سخت بود و بارها خوندمش) تا یسری کتاب های شریعتی و مطهری، از کتاب های کانت و یسری فیلسوف های غربی تا نهج البلاغه و قران و ...حقیقت این بود که نمیدونستم جوابم کجاست. البته شک کردن نقطه خوبیه تو زندگی ما، اما موندن توی اون نقطه خیلی سخته. می خواستم فرض کنم خدا نیست. اما حقیقت اینه که نمیشه خدا رو برای همیشه محو کرد. شاید بشه برای یه مدت کنارش گذاشت اما بعد یه عالمه سوال برات پیش میاد که جوابشون منوط به بودن خدا میشه.شاید اینجا حق با سایه(نامزد یونس- دانشجوی ارشد الهیات- با موضوع پایان نامه گفتگوی خدا با حضرت موسی در طور) بود:خداوند هست و بودنش ربطی به تردیدها و توهم های ما نداره اما خوب و بد چی؟ علیرضا میگه :هرکسی توی هر موقعیتی میدونه که خوبترین کاری که می تونه انجام بده چیه، اما مشکل زمانی شروع میشه که آدم نخاد این خوب رو انتخاب بکنه. در این صورت اون کمی راهش رو محو کرده. اگه توی موقعیت دوم هم نخاد به خوب تن بده راه محوتر و باریکتر میشه. وقتی هزارتا انتخاب بد رو به جای انتخاب خوب داشته باشیم وضع اون قدر اشفته میشه که انسان نمی تونه حتی یه قدم دیگه هم برداره.میشه شبیه قدم زدن در مهبه نقطه ای از یاس فلسفی رسیدم که شب گریه میکردم وخوابم نمی برد. یاسی از جنس دکتر پارسا( استاد دانشگاه و نابغه ای که به یکباره خودکشی میکند که علتش رو با خوندن داستان کتاب متوجه میشید)میدونید نهایتش با اون علت و معلول هایی که ابوعلی سینا گفت و درکی که کانت داشت و خیلی چیزای دیگه چیکار کردم:دیدم اگ خدا باشه و دنیای دیگه باشه، بهتر میشه برای چیزایی که نمیدونم جواب پیدا کنم تا اینکه بگم خدایی نیست. اگه خدا نباشه نمیتونم واس سوالام جواب پیدا کنم و توی این یاس میمونم داغون تر میشم. از طرفی دیدم ته دلم نیاز دارم که خدایی باشه. من به اون نیروی والا توی زندگیم نیاز دارم تا جاهایی که کم میارم بگم خدا هست. من اگر بدون خدا باشم هویتم به عنوان انسان هم زیر سوال میره و هزاران هزار دیگه ...و هستی سخاوتمند و مدام فرصت میدهاگه در برابر موقعیتی خوب رو انتخاب کنی راه کمی وضوح پیدا میکنه، در موقعیت بعدی شرایط کمی پیچیده تر میشه که باز هم باید انتخاب کنید.این انتخاب ها مثل یه دالان تو در تو هستند. هر انتخاب درست شتاب شما رو بیشتر میکنه.تا اون جا که با سرعت نور هم میتونید پیش بریدکسی که در انجام خوب ها ورزیده بشه کم کم میتونه حتی وزن خوب ها رو هم حس کنه، یعنی از بین چند تا خوب بهترین رو هم تشخیص بدهکم کم وقتی این بودن رو پذیرفتم، رنگ ایمان به من چیزهایی نشون داد که باور کردم خدا هست...یونس، مهرداد، علیرضا ها هر روز دور و بر ما هستند. اگر مثل من و یونس میخاید از نو این سوال رو مرور کنید خوندن این کتاب هم میتونه جالب باشه « روی ماه خداوند رو ببوس» مصطفی مستوردوس دارم نظرات و تجربه های مشابهتون رو هم بدونم، شمام این شک رو داشتین؟؟؟و در نهایت باید بگم:گرچه هستی خداوند ربطی به ایمان ما نداره اما احساس ما از این هستی کاملا به میزان ایمان ما مربوطه</description>
                <category>لیلی (لام_مث_لیلی)</category>
                <author>لیلی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Sat, 29 Aug 2020 01:30:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هم حامی محیط زیست هستم...</title>
                <link>https://virgool.io/@leyli/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%AD%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-qm4hd7f3qg6b</link>
                <description>بزارین اول از همه یه سوال بپرسم: مسئولیت ما انسان ها در مقابل محیط زیست چیه؟ ما قرار بر ساختن داریم یا ویران کردن؟جواب این سوال اونقدر مشخصه که شاید پرسیدن این سوال واستون عجیب به نظر بیاد. اما ما بدیهیات رو هم نادیده می گیریم. یا یجور دیگه بگم به نفع خودمون برداشت میکینم . شاید اگر تا اخر این پست خوندید خیلی مخالف با نظریات من باشید شایدم هم نه موجب بشه که مساله رو از دید دیگری هم بشه نگاه کنیم.سناریو اول: اونروز وقتی غذامو خوردم خرده ریزه های نون ته سفره رو ریختم زیر درخت توی حیاط .یه کاسه هم پر اب کردم و گذاشتم زیر درخت بعدشم رفتم توی اتاق . هنوز به دقیقه نکشید پرنده هایی که از بودن من احساس امنیت نمی کردن تشنه و گشنه با اب و خرده نون ها سر و کله زدن. صدای جیک جیک شلوغ گنجشک ها به تدریج اونقدر زیاد شد که وقتی برگشتم پشت پنجره به سختی میتونستم تعدادشون رو بشمرم.سناریو دوم: عصر جمعه بود دوستم تلفن زد و گفت لیلی کیسه ات پره؟ گفتم اره میای دنبالم؟ گف اماده باش تا نیم ساعت دیگه دم درم. نایلونی که پر تیکه های استخون و تکه های گوشت بود رو از داخل فریزر کشیدم بیرون. هنوز کفشام رو پام نکره بودم صدای آشنای بوق رسیدنش سرعتم رو بالا برد. دویدم و از دور بوسش کردم، ماسکم رو هم بالا کشیدم رو صورتم و رفتیم کمپ حیوانات بی خانمان. سگ های زیادی بودن. جز من و دوستم یه دامپزشک بود و یه خانوم دیگه شاید سهم پلاستیک من کم بود اما واس دوستم و اون خانومه خیلی بیشتر بود. وقتی ظرفا رو پر کردیم یه حس خوبی داشتم. از دوستم تشکر کردم و رفتم بیرون از محوطه و اروم فقط نگاه کردم.سناریو امروز:امروز وقتی صحبت از گربه و حیوون خونگی شد از جمعیت 8 نفره دوستان 6 نفر پت داشتن و یکی مامانش دوست نداشت و من نفر هشتم بودم. هر کدوم از نژاد گربشون میگفتن که کدومه و از کجا گرفتن و کلی از این حرفا. یکی از همکارا گفت« گربه من خیابونیه. به نظر من اون گربه قشنگا رو همه میبرن اما این خیابونیا رو کسی قبول نمیکنه من نظرم اینه که این حیونا هم به مراقبت نیاز دارن».فقط یه سوال پرسیدم: چطوره؟-خوبه فقط شبا نمیزاره بخوابم.+چرا؟-روزا که توی خونه تنهاس می خوابه شبا که من بر میگردم بیداره و مدام پیش منه و ...+کجا میزارینش؟-یه کارتون گذاشتم داخل اونه که اتاقو کثیف نکنهسکوت کردم. اما واسم یه سوال پیش اومد. جای این گربه کجاست؟ این گربه نباید توی طبیعت بچرخه؟ یا حتی توی خیابون؟ چرا ما داریم نظم طبیعت رو به هم میزنیم؟ طبیعت این گربه چه نوع زندگی رو می طلبه؟ چرا ما داریم به حسب نیاز خودمون، به خاطر خودمون، حتی برای فرار از تنهایی هامون، پرنده یا حیوونی رو توی قفس یا کارتون میزاریم گوشه خونه تا به اصطلاح زندگی کنهچون شما تشخیص دادین که اینطوری این پرنده داره زندگی بهتری داره، امنیت بیشتری داره، یا اون حیوون دست اموزتون میشه و میاد کنارتون و غذا داره امنیت داره و حمایت میشه.شایدم میشه سوژه نصف عکس های اینستاگرامی!!!اما سوال اینه چه حسی پشت این نگهداری و به قول خودم زندانی کردن حیوونا وجود داره؟من میگم خودخواهی! چون هزار و یک راه دیگه برای کمک به حیوونا وجود داره. اولینش اسیب نزدن به اون هاست و بعد غذا دادن و فراهم کردن یکسری کمپ برای نگهداریشون.حیوون ها هم نیازهایی دارند. نیاز به ازاد بودن و زندگی بر حسب غریزه خودشون رو دارند. وقتی این نوع محبت کردن ها و حمایت از حیوانات رو میبینم واسم سواله این جا کی بهره بیشتری میبره؟حسم میگه این ادما مثل مادری هستند که برای محافظت از بچشون نمی زارن از خونه بیرون بره و توی این جامعه باشه چون میترسن از پس خودش برنیاد. پس جای اون انتخاب می کنند. انتخاب مدرسه، رشته ورزشی، رشته تحصیلی، دانشگاه، همسر و الی اخر.... بعله نه انتخابی هست و نه ترس از شکست و اشتباه کردنی. اما از همه مهم تر چیزی به نام ازادی نقض شده. در حالی که اگر اون رو ازاد بزاره اون انطباق پذیر میشه و بعد مدتی حتی اگر شکست بخوره میتونه از پس خودش بر بیاد. ازادی یعنی تو اختیار برای انتخاب هر فعلی داشته باشی.به شرطی که به دیگران هم اسیب نزنی.توی کتاب کلاس چهارم بود فک کنم. شعریکی روبهی دید بی دست و پای                          فرو مانده در لطع و صنع خدایو اخر قصه روباهه از باقیمونده غذای اون شیره تغذیه کرد.بعله ما انسان ها اگر توی طبیعت دست نبریم و نظم اون رو به هم نزنیم یه نکته رو باید بدونیم : خدای اون روباهه بدون دست و پا هم روزی رسون بود و غذا رسوند.ما داریم با این طبیعت چه می کنیم؟ این بیش از حامی حیوانات بودن به هم زد نظم طبیعته و بعد از اوون خودخواهی!بیایید جای بقیه تصمیم نگیریم. بزاریم اونا هم زندگی خودشون رو بکنن. فقط اگ میتونیم بهشون در این مسیر کمک کنیم. این نظر منه میدونم مخالفان من زیادن ول میخام بدونم اونا چی فکر میکنند؟</description>
                <category>لیلی (لام_مث_لیلی)</category>
                <author>لیلی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Mon, 17 Aug 2020 17:31:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریخ سازی یا قصه سازی</title>
                <link>https://virgool.io/@leyli/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-lexaxf0gz7eb</link>
                <description>تاریخ توسط افرادی ساخته می شود که تاریخ را می نویسند.این را وقتی فهمیدم که هر کسی برای مصدق صنعت نفتمان قصه ای گفت، یکی خائنش خواند و یکی نماینده مردم. هر کسی هر جور خواست او را تفسیر کرد. حتی پادشاهان هر کدام راوی داشتند و نویسندگانی درباری تا تاریخشان را بنویسند.اگر تاریخ رو به صورت تایم لاین بیان و برامون بگن، کسی دنبالش نمی کنه و با یه نگاه سرسری ازش رد میشه. تاریخ جایی جالب میشه که با قصه گویی همراه میشه. قصه یعنی ادم ها رو دنبال یه سناریو جالب بکشونی که با احساسات ارتباط برقرار کنه. هر کدوم از ما توی بخش از قصه حس کنیم که « اااا این شخصیت اول قصه منم» و باهاش همدردی کنی.امروز خیلی دوست داشتم پست بزارماما لپتاپم پیشم نبود و نمیتونستم با گوشی تایپ کنمیجورایی مجبورم اینطوری پست بزارمپس شما رو دعوت میکنم به دیدن ادامه http://www.leilyabbasi.com/jackie-film/ </description>
                <category>لیلی (لام_مث_لیلی)</category>
                <author>لیلی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Mon, 10 Aug 2020 20:36:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من فروغ نیستم، فقط موهایم را دوست دارم...</title>
                <link>https://virgool.io/@leyli/%D9%85%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-lwzlgsqsf9yf</link>
                <description>موهایم را دوست دارم وقتی از روی بازوهایم سر می خورند و تا کمرم کشیده می شوند. موهایم را دوست دارم وقتی از روی شانه هایم به ارامی چون مرمری فرو می ریزند. موهایم را دوست دارم وقتی مادرم با دستانش هر روز صبح آنها را می بافد و به من فرصتی می دهد تا لحظه این بیشتر در کنار نفس هایش و در میان دستهایش ارام بگیرم.موهایم را دوست دارم وقتی سرم را خم می کنند و ابشار بلندشان از کنارم گوشهایم به پایین فرو می افتند. موهایم را دوست دارم وقتی بالای سرم با کلیپس جمع می شوند یکی دو تار بازیگوشانه فرو می افتند  و کنار خم گردنم خودنمایی می کنند. موهایم را دوست دارم وقتی با کش محکم دم اسبی می بندمشان و با هر حرکت از یک سو به سمت دیگر بالا می پرند. موهایم را دوست دارم چون می توانم با کمک کش ها ان ها را هی حالت بدهم. هی فرم بدهم. و هی در اینه با خودم بخندمموهایم را دوست دارم، موهایم وقتی در مسیر باد هستند پریشان می شوند و من حتی این پریشانی شان را بیشتر دوست می دارم. موهایم را دوست دارم وقتی با باد صورتم را در میان خود می گیرند و قایم باشک بازی می کنند. موهایم را دوست دارم وقتی در میان درخشش افتاب تلالویی بی نظیر دارند. موهایم را دوست دارم وقتی صاف و بدون زحمت مسیر گردنم را طی میکنند.من موهایم را دوست دارم چون حالت های مرا عوض میکنند. می توانم برای راندنشان به عقب سرم را با شدت بچرخانم. می توانم با پشت دست موهایم را به پشت سرم هدایت کنم. می توانم با کف دو دست موهایم را به عقب برانم. می توانم نگاهم را پشت موهایم پنهان کنم. می توانم گاهی موقع صحبت با موهایم بازی کنم. می توانم موهایم را به دور انگشت دستم بپیچم و ان قدر گرم صحبت شوم که موهایم فر شوند.من حتی می توانم با بوی موهایم لبخند بزنم.موهایم را دوستت دارم وقتی هم خوابگاهی ام اول عاشق موهایم می شود و بعد می خندیم و حرف می زنیم و حرف میزنم و دوست صمیمی ام می شود. موهایم را دوست دارم که چهره ام را به زیباترین حالت ممکن به قاب می کشند. موهایم را دوست دارم چرا که نام لیلی را برای من زیبنده تر کردند.موهایم را دوست دارمتابه حال نشده به سراغ آینه بروید و عاشق چشم هایتان یا موهایتان، لب هایتان، یا حتی نگاهتان بشوید.تابه حال شده این طور بی مهابا با موهایتان، دست هایتان، چشم هایتان خلوت عاشقانه داشته باشیدمن موهایم را دوست دارم و موهایم را برای روزهایی که باد می آید نیازشان دارم می خواهم در میان باد بیفشانمشان و پریشان شوند  و بعد من جمعشان کنم و بپیچمشان و آرامشان کنم.موهایم را برای تمام روزهای هفته نیازشان دارم. از شنبه تا جمعه. برای تمام صبح هایی که با دست مادرم پیج میخورند و می تابند و بافته می شوند. برای عصرهایی که در باشگاه دم اسبی می بندم و می رقصم. برای تمام لحظه هایی که باز می شوند در میان دستانم شانه می شوند و در میان باد رها. برای تمام شب هایی که با هر چرخش گوشه ای گیر می کنند و خواب نیمه شب مرا نیمه کاره می گذارند. من موهایم را برای نوازش شدن نیاز دارم.اما گاهی میان تمام این طنازی ها و زنانه زیستن فاصله هست. موهایت سفید می شوند. از پشت مقنعه بیرون می ایند. گاهی درگرمای تابستان با چسبیدن موها به کنار گردنت سختگیرانه تر می شود.گاهی تمام غذاها با طعم موهای تو به فریاد خانواده تبدیل می شود.  گاهی فرشهای کرم رنگ اتاق با رنگ امیزی موهای تو رو به سیاهی می رود. گاهی ساعت ها زیر دوش حمام می مانی تا شسته شوند تا باز هم زیبا باشند. زن بودن زیباست اما سخت هم هست.وقتی می خواستم از موهایم بنویسم شرم داشتم. چطور بنویسم اخر. ان هم منی که تابحال قلمم از این دلبریها نداشته . چطور بنوییسم که قضاوت نشوم. شک دارم اصلا به این خط رسیده باشید. ما ادم ها عادتمان است زنی را ببینیم و قضاوتش کنیم.( تو ویرگول و اینستا هم انفالو...). چقدر ارزو کردم که اکانتم کاش به نام خودم نبود وبی مهابا منتشرش می کردم .و ناخوداگاه به یاد فروغ فرخزاد افتادم. فروغ در عصر خودش یک هنجار نبود. یک نابهنجار بود. اما نابهنجار متفاوتی که از خیلی دور یا خیلی نزدیک نگاهش میکنی زیباست شعرهایش، حرف هایش و حتی عشقش...فروغ زیستنی داشت در میان شعرها، فیلم ها و حرف هایش که یک انقلاب زنانه را پایه گذاشت. تاثیر فروغ بر شاعران مرد و زن پس از او و همچنین در نمود طغیانگری زن ایرانی انکارناشدنی‌ست و سایه‌اش به همان نسبت بر سر زنان نسل‌های بعد از خودش گسترده.نیلوفر بیضایی می گوید: فروغ فرخزاد برای پنهان کردن و پنهانی زندگی کردن، پنهانی عشق ورزیدن و دو چهره بودن نیامده بود. آمده بود تا عریان بگوید، بنویسد...فروغ تجسم آزادی بود، در محبس، اگر بتوانید حداکثر آزادی و حداکثر حبس را مجسم کنید، فروغ همین بود و تلاطم‌هایش نیز از این بود. او شادترین و غمگین‌ترین انسانی است که من دیده ام. اگر شادی از راهی برود و غم از راهی دیگر و سرانجام این دو در نقطه ای بهم برسند، آن نقطه فروغ است. فروغ نقطه‌ی ملاقات غم و شادی بود.من پری کوچک غمگینی را می‌شناسم که در اقیانوس مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می‌نوازد آرام، آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می‌میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.و این منم زنی تنها در استانه فصلی سرد...نه اشتباه نکنید این مقاله درباره فروغ نیست درباره خداحافظی نجیبانه یک زن با موهایش است.من یک زنم. موهایم هم جزیی از من هستند، جزیی از شخصیت این دختر مخصوصا اینکه چشمک های قیچی که روبه رویم نشسته ،نرفته مرا دلتنگشان می کند.نوشتن خاصیتی که دارد این است که حتی می توانی قبل از کوتاه کردن موهایت با انها عاشقانه خلوت کنی... ان هم شبی ک قرار بود از جان اف کندی بنویسم https://virgool.io/@leyli/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%B6-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86%D9%88%D9%82%D8%AA-kyzk0onpfds7  https://virgool.io/@leyli/%D8%A2%D9%86%DB%8C%DA%AF%D9%85%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-nheamqk5rrm3  https://virgool.io/@leyli/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B5%D9%81%D8%B1-ymkx3s1vsa8d </description>
                <category>لیلی (لام_مث_لیلی)</category>
                <author>لیلی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Fri, 07 Aug 2020 03:09:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حماسه یک سنت شکن...</title>
                <link>https://virgool.io/@leyli/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%86%D8%AA-%D8%B4%DA%A9%D9%86-rxtyq2n3brsj</link>
                <description>این پسر رو می بینید، یه پسر آریایییه که بعد از حمله اعراب به ایران خانوادش به سمت بخش زنگبار در هند مهاجرت می کنند. بعدها همراه با فرزندانشون در بریتانیا ساکن شدند. الان توی یه ایستگاه اتوبوس نشسته و داره ترانه سرایی می کنه. ظاهرشو اگر نگاه کنید لبخند قشتگی داره و در کنار این لبخند یکم دندونهاش متفاو. جوری که یکی از هم گروهی هاش وقتی برای اولین بار دیدش بهش گفت دندونای تو اصلا مناسب نیستند و بعد زد زیر خندهمی دونین در جوابش چی گفت: من با چهار تا دندون پیشین اضافه به دنیا اومدم . فضای بیشتر دهنم مساوی با گستره صوتی بیشترشاید هر کسی دیگه جای اون پسر مهاجر بود میرفت توی خودش و کلا سعی میکرد دهنش رو جایی باز نکنه. ولی اون این کارو نکرد. کلا بچه خجالتی و درونگرایی بود اما نه همه جا...اسمش فرخ بلسارا، همه صداش میزدن پاکستانی و مسخرش میکردند. واس همین اسمشو تغییر داد و بعد هم فامیلش رو عوض کرد. شاید تا اینجا متوجه شده باشین درباره کی حرف میزنم. بهش میگن قوی سیاه اپرا. یکی از معروفترین موسیقی‌دان، خواننده و آهنگ‌ساز های سبک راک کویین توی بریتانیا بوده که آوازه جهانی داره. اسم گروهش کویین.خوب وقتی گوگل کردم اسمشونو ویکی پدیا اینطوری گروهشون رو توضیح داد:فیلمی که مشب دیدم حماسه کولی با نام انگلیسی Bohemian Rhapsody زندگی نامه یک پارسی هنرمند و پرطرفدار هم جنس گرا و متفاوت رو نشون میده. از زشت ترین و کورترین نقاط زندگیش تا لحظه اوج و محبوبیتش. برام سوال بود ک این کلمه یعتی چی و چرا حماسه کولی معتی شده؟کلمه Bohemian :به ادمی که علاقه خاصی به هنر و موسیقی داره و سبک زندگیش نامتعارف و غیر معموله میگن. توی اروپا بوهمن به ادم های بی خانمان، اواره و ماجراجو میگن، و فردی مریکوری واقعا علاقه بی نظیری ب موسیقی داشت.و کلمه Rhapsody به معنی ترکیب نامنظمی از بداهه نوازیه. از واژه یونانی راپسودوس گرفته شده که به معنی خواننده سرودهای حماسی، و فردی و گروهش به سبک متفاوتی بداهه های جالب و موندگاری داشتنداوج محبوبیت رو میشه توی این صحنه ویدیو زیر دید که البته این نسخه اجرای واقعی خود فردی مریکوریه. از اجراهایی هست که اگر درش غرق بشین مو رو به تنتون سیخ میکنه.  https://www.aparat.com/v/N7PFW/%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D8%B1%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%DA%A9%D9%86%D8%B3%D8%B1%D8%AA_%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%88_%D8%A7%DB%8C%D8%AF نقطه شروع فیلم و بالطبع پایان فیلم با این اجرای زنده رایگان برای میلیاردها نفر با هدف جمع اوری هزینه برای قحطی زده های اتیوپی شکل میگیره و داخل این پرانتز زندگی نامه فردی و بالا و پایینی های زندگیش نشون داده میشه.داستان فیلم رو باید دید گرچه از نظر منتقدا به طور کامل زندکی این خواننده پرطرفدار رو به تصویر نکشیدهاین فیلم هم نام اسم یه اهنگ معروف این گروهه این آهنگ سال ۱۹۷۵  با نام شبی در اپرا نام ، ساخته و ضبط شد. این آهنگ بند برگردان (کروس) نداره، در عوض از چند بخش تشکیل شده : یک بخش تصنیف که با تکنوازی گیتار خاتمه پیدا میکنه، یک قطعه اپرایی، و در نهایت یک بخش انتهایی هارد راک. ساختار این اهنگ اصلا شبیه اهنگ های اون دوره نبود با این حال 9 هفته در صدر تک اهنگ های بریتانیا باقی موند. گروه کویین معروف شد و میلیون ها نسخه فروخت . این اهنگ شد ماهرانه‌ترین ترانه‌ در تاریخ موسیقی عامه‌پسند .اونا برای این اهنگ سنت شکنی کردند یعنی اهنگی ساختن که بیش از 3 دقیقه رایج اون موقع بود. حرفشون این بود که یکی اپرا دوست داره یکی راک و ما میخایم اهنگی داشته باشیم که همه رو راضی کنه. همه بتونن گوشش بکنن. سه بخش عالی.این یعنی ارتباط با مخاطب. اما به سبک خاص و البته موندگار.دو بخش با موسیقی سنگین و یه بخش با متن . تمرین برای این اهنگ روزی 10 تا 12 ساعت بود که نهایتا منجر به ساخت 180تا صوت متفاوت توسط این گروه شد.یک ارتعاش معمولی صدا چیزی در حدود 5.4 تا 6.9 هرتز نوسان ایجاد می‌کند، اما در خصوص مرکوری، نتایج تا 7.04 هرتز گزارش دادندبا اینکه مرکوری صدایی باریتون (صدای بین بم و زیر) داشت اما موقع خوندن از صدای تنور (زیرترین  نوع صدای مردان) استفاده میکرد.و این صداش رو متفاوت کرده بود.داستان اهنگش چیه؟&quot;حماسه کولی&quot; قصه جوانی است که دستش را بر سر اتفاق به قتل مردی آلوده کرده و این شب آخر اوست در سلول زندان... او روح خویش را چون &quot;فاوست&quot; گوته به شیطان فروخته و اینک قصد دارد آن را بازپس گیرد اما شیاطین او را رها نمی کنند... او قادر نیست نام &quot;خدا&quot; را بر زبان بیاورد اما ناگهان در دنیای تب آلود وحشت و اوهام پیش از اعدام -در بخش دوم شعر- نام خدا را به &quot;عربی&quot; بر زبان می آورد:&quot;بسم الله&quot;... نام خدا به هر زبان آرامش بخش است و بدین ترتیب روحش را از شیطان باز می ستاند. اینک او برای مرگ آماده است و دیگر هیچ چیز برایش اهمیتی ندارد... باد به هرسو که می خواهد بوزد... او با استعانت از نام پروردگار خویش رستگار شده است...این داستان دقیقا داستان مریکوریه. اون یه دوجنسگراست و چون  خانوادش و به  ویژه مادرش یه ادم معتقده زردشتیه میدونه این کارش اشتباهه.و این قتل اشاره به زیر پا گذاشت این باورهای دینی اون داره و ...شخصیت اصلی این فیلم فردی مریکوری، یک ادم با افکار خاص که هیچ توقفی نداره. هیچ چارچوبی نداره. و خلاقیت اوج کار اون هاست.یعنی نحوه تعلملشون اینکه از مردم بخان توی اجراهاشون سهیم باشن. اجراهای پرشورش، لباس‌های عجیب و غریب و ترانه های خاص و به‌یادموندنی اونا متمایز میکنه. البته صدای قوی و جادویی فردی اونو جز برترین صداهای موسیقی در جهان قرار داده.اما مساله جنسی و مرگ خیلی زودش که به دلیل ابتلا به بیماری ایدز در سن ۴۵ سالگیه اون رو موندگار تر میکنه. فردی اسمش با موسیقی دهه های 70و 80 اون موقع گره خوره.چرا داستان فردی؟خوب این همه گفتم اما چیزی که باعث شد من امشب از این فیلم و این شخصیت حرف بزنم چیه؟ اصلا چی میون این همه تعریف باعث شد که فردی بشه سوژه امشب نوشته های من.شخصیت محکم و قاطعی که میدونست چی میخاد و هیچ وقت کم نخواست. یه آدم با اعتماد به نفس بی نظیر و خودنمایی عالی در اجراهای زنده  که دقیقا اون ور به یه مجری فوق العاده بر روی صحنه اجرا تبدیل کرده بود.یادتونه انیگما رو شخصیت اصلی قصمون آلن تورینگ به خاطر هم جنس گرا بودن در دادگاه محکوم میشه حق تحقیقاتش توی ارتش ازش کسب میشه، با تزریق مدام داروهای استروژن افسرده و گوشه گیر میشه و نهایتا به سمت خودکشی میره https://virgool.io/@leyli/%D8%A2%D9%86%DB%8C%DA%AF%D9%85%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-nheamqk5rrm3 و اینجا شخصیت اصلی یه نابغه دیگه که همجنسگرا هم هست و این هم به طور مشخص در زندگینامش و حتی مشهورترین اهنگش به چشم میخوره.سال های 1980 تابو ها شکسته شده بودند و اون تونست توی دنیای موسیقی باشه بدرخشه و هم جنسگرا هم باشه. در حالی که اگر سال های 1940 بود شاید محکوم میشد. الن تورینگ اگ هم دوره با مریکوری بود چی میشد؟ ایا بازم پدر هوش مصنوعی بود؟یا اگ الن تورینگ این روزا متولد میشد باز هم یه نابغه بود؟ ، شاید میتونست توی این دنیای پیچیده روش خودش روپیدا کنه یا شاید هم نه... . شاید خط مشی دنیا جور دیگه ای رقم میخورد ما الان اصلا چیزی به نام هوش مصنوعی نداشتیم.این نکته توی کتاب از ما بهتران مالکیوم گلدول بهش اشاره شده. من اینجا در مورد این کتاب یه چیزایی نوشتم.زمانی که در تاریخ متولد میشی چقدر روی زندگی ما موثرهزمانی که در تاریخ متولد میشی چقدر روی زندگی ما موثره.این که الان ما توی این برهه تاریخ داریم زندگی میکنیم، اینکه داریم اتفاقات خاص تاریخی رو تجربه می کنیم، ایران با افتخار رو در سخت ترین و پست ترین سال های تاریخیش، سال های کرونا( یه روزایی با خوندن کتاب عشق سال های وبا یا دیدن فیلم زندگی نامه ابوعلی سینا پیش خودم میگفتم مردم چطور با وبا زندکی کردند؟) ، سال های دنیای اینترنت، سالهای انسان های مصنوعی هوشمند و هزاران دیگه متولد شدیم.اینها برای ما حسن یا عیب؟ هیچ وقت به این فکر کردین که دوس داشتین توی یه دوره دیگه متولد بشین. شایدبودن در زمانی دیگه اتفاقات دیگه ای رو براتون به همراه میاورد. ما در تاریخ گیر افتاریم. تاریخی که بهمون تحمیل شده. این جا و اینطوری...خلاصه همه اینا ما هستیم و پذیرفتیم و داریم زندگی می کنیم  و به طور عجیبی هر روز با اتفاقات همون روز سریع عادت می کنیم و میون روزمرگی های خودمون غرق میشیم.میون روزمرگی هایی که به سرعت ما رو از توجه کردن به اطراف باز میدارن.روزمرگی ها روح زندگی دیدن اونچه داریم رو سخت و ناممکن کرده،شاید بودن نا توی این ررهه تاریخ یه موهبته دیدن این تفاوت ها زندگی رو به شدت جذاب میکنه و متفاوتشاید لازم باشه کمی آگانه تر نسبت به اطرافمون زندگی کنیم شما چی فکر می کنید؟</description>
                <category>لیلی (لام_مث_لیلی)</category>
                <author>لیلی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Sat, 01 Aug 2020 01:14:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>