<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Lezathayekojak.ir</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@lezathayekojak</link>
        <description>داستان های کوتاه و زیبا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:19:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/240475/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Lezathayekojak.ir</title>
            <link>https://virgool.io/@lezathayekojak</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جادوگر تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@lezathayekojak/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-xkrab8gemrof</link>
                <description>یکی بود هیچ کس به جز جادوگر قصه ی ما نبود. جادوگر قصه ما مثل بقیه ی جادوگر ها نبود.اون جارو نداشت. حتی موهای سفید و فر هم نداشت. جادوگر ما یک خانم دکتر شصت ساله بود که موهای بلندی  به رنگ پر کلاغ داشت. اون هر روز پنج صبح بیدار می شود. حمام می رفت. پیرهن بلند و پشمی اش را به تن می کرد. موهایش را شانه می زد. کرم های پوست اش را می زد. دمنوش اش  را که مزه لجن می داد را می نوشید. تخم مرغ اش  را می خورد. دست اش را بر روی گویش می کشید. گوی اول سبز می شود سپس ارغوانی می شود و شروع بدرخشیدن می کرد و  پس از آن مردم جهان را نشان می داد. جادوگر هر روز زندگی مردم را چک می کرد و بعد مشغول  درمان مردم درمانده  می شود. در یکی از روز ها که دونفر به بیماری عشق مبتلا شده بودند. جادوگر شاگرد اش را صدا زد و دستور داد تا وسایل جراحی را آماده کند. با یک عمل ساده پیوند قلبی دو فرد را گسست و قلب هایشان را پر از کینه و سیاهی کرد. در روزی دیگر که فردی به بیماری خوشبختی مبتلا شده بود. جادوگر به او قرص خیانت داد تا به همسرش خیانت کند و به خوشبختی اش پایان دهد. جادوگر وقتی می دید کسی به بیماری موفقیت گرفتار شده به آن شربت غرور می داد تا تنها تنها شود تا درمان پیدا کند. جادوگر قصه ما برای تمام بیماری هایی که فکرش را کنید. درمانی متناسب با آن بیماری را  داشت .همه چیز از جایی شروع شد که جادوگر ما تصمیم گرفت شاگردی جدید پیدا کند. او چند وقتی دخترکی کوچک قامت و بامزه را زیر نظر داشت . نام این دخترک هلن بود. هلن در خانواده ای زندگی می کرد که کسی او را دوست نداشت .  برای همین وقتی که جادوگر به اون پیشنهاد همکاری داد . هلن با کله آن را قبول کرد. دخترک بیچاره فکرش را هم نمی کرد که جادوگر به خانواده آش امپول بی حسی زده است . زمانی که اثر دارو از بین برود. خانواده اش نگرانش خواهند شد.هلن هرشب باید نخود ها را خیس می کرد و سپس یک لیوان شیر می نوشید و می خوابید. 5 صبح بیدار می شود. ابگوشت را بار می گذاشت. جادوگر تا قبل از خوردن آبگوشت او را پیاده رویی می برد.  بعد از خوردن آبگوشت تا قبل از خواب روی مغز دخترک کار می کرد.20 روز دیگر تا پایان دور آخر قرنطینه آموزشی هلن مانده بود. زمان خوردن ناهار بود که هلن متوجه شد که خانواده اش در به در به دنبال او می گردند. هلن یاد تمام لحظات شیرینی که در کنار آن ها بود افتاد. بوی عطر مادرش وقتی او را در آغوش می گرفت را حس کرد. جادوگر با فریاد گفت:(( چرا غذاییت را نمی خوری ؟ ))هلن جواب داد:(( بار هفتصد و چهلمی است که آبگوشت می خورم. از مزه آبگوشت خسته شدم . از این روزمرگی و تنهایی خسته شدم .)) جادوگر گفت:(( اگر می خوای مثل باشی باید به این زندگی عادت کنی. اوایل سخته ولی عادت می کنی ، حالا هم باید غذایت را بخوری .)) هلن غذایش را با بی حوصلگی خورد ولی تصمیم اش را برای فرار گرفته بود.فردا ان روز جادوگر هر چه دنبال هلن گشت او را نتوانست پیدا کند. جادوگر بعد ساعتی متوجه شد که هلن فرار کرده است. عصبانی شد و به معبد پدرش رفت.( هر وقت جادوگر عصبانی می شود به آنجا می رفت و با پدرش درد و دل می کرد تا اروم شود.) اون روز وقتی به معبد رفت ،بعد از مدت ها گریه اش گرفت . با چشمانی خیس و صدایی گرفته به پدرش گفت:(( آدما خیلی بد شدن .پدر جان خودت که می ببینی من همیشه قصد کمک به آنارو داشتم ولی چرا از دست من فرار می کنن؟! خیلی احمقانه که من با این همه زیبایی و قدرت تنها باشم و زنان احمق بچه داشته باشند. بچه هایشان را بغل کنند و…)) با فریاد ادامه داد:(( پدر من انتقام این تنهایی از این آدما می گیرم .پدر جان فقط من از بالا نگاه کن و به دخترت افتخار کن.))جادوگر از معبد خارج شد و به سمت آزمایشگاه اش رفت. ازمایشگاه ای  قدیمی که در دل یک غار، وسط جنگل قرار داشت. مدرن ترین تجهیزات آزمایشگاهی فرازمینی در آن  وجود داشت. جادوگر از جعبه قرمز رنگی که در یخچال بود . ژن مورچه خوار را برداشت و سپس آن را با ژن شتر که از قبل آماده کرده بود ترکیب کرد. ویروس سبز رنگی به اسم کرونا ساخت . ویروس را در جعبه قرار داد و با سرعت به خانه اش برگشت.دستی بر روی گویش کشید . گوی شروع به درخشش کرد .جادوگر در گوی چشمش به مردم چین خورد. آن ها مانند مورچه های کارگر سخت مشغول کار بودند. جادوگر لبخند کجی زد و گفت : اینا فکر می کنن با کار زیاد می تونن دنیا رو از من بگیرن؟!). ویروس را از جعبه در آورد و در شهر ووهان رها کرد.3 ماه بعد… جادوگر وقتی داشت مردم جهان و چک می کرد. مردم ایتالیا را دید که در بالکن خانه هایشان آهنگ می خوانند. جادوگر با عصبانیت گفت:( این مردم مگه قرنطینه نیستن! پس چرا باز شاد هستن؟!یه کار می کنم تا آواز خواندن یادتون بره!!). در جعبه ویروس کرونا را باز کرد و تعداد بیشتری از آن را در اروپا و آمریکا رها کرد.جادوگر گویش را چرخاند و نگاهش به مردم ایران خورد. کودکی با خوشحالی از پدرش می پرسید :(( بابا حالا که مدرسه سر کرونا تعطیل شده پس کی  شمال میریم  ؟! )) پدرش جواب داد :(( میریم عزیزم صبر کن ماسک و مواد ضدعفونی کننده ارزون بشه میریم عزیزم.)) جادوگر چشمش به جاده های شمال خورد که مردم با سرخوشی در ترافیک منتظر بودند. جادوگر عصبانی شد و گفت :(( این مردم از هیچی چرا نمی ترسن . انگار سرنوشت من فقط تنهایی هستش . هرکاری می کنم باز کنار هم جمع میشن و خوشحالی می کنن.)) جادوگر که دید کاری از دستش بر نمی یاد تا مردم و تنها نکنه تصمیم گرفت اش که خودش زندگی اش و بسازه . گوی و وسایلش را  نابود کرد و تا ابعد به تنهایی زندگی کرد . جادوگر قصه ما یاد گرفته بودش که چطوری خوشبختی و در درون خودش پیدا کنه . مردم جهان هم فهمیدن که قرنطینه راه درستی برای مقابله با کرونا نیست . به زندگی با کرونا ادامه دادن  تا اکه روش درمانی قطعی برای کرونا پیدا شد . کرونا هم مثل خیلی ویروس های دیگه  ضعیف شد و این پایان داستان ما بود.نویسنده: کتایون تات</description>
                <category>Lezathayekojak.ir</category>
                <author>Lezathayekojak.ir</author>
                <pubDate>Sat, 20 Mar 2021 23:25:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشق دیوانه</title>
                <link>https://virgool.io/@lezathayekojak/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-n5mwlm6qesc2</link>
                <description>نمی دونم من از نبود تو خنگ تر شدم یا درسا دانشگاه سخت تر شده؟!نمی دونم به خاطر قیمت دلار قهوه گران شده یا به خاطر مصرف زیاد من کمیاب شده؟!نمی دانم هوا دارد سرد میشه یا از سردی قلبم مو هام داره سفید می شه؟!هر روز به خط عابر پیاده شبیه تر می شم و تو به درخشان ترین ستاره در غربت شبیه تر می شی.تو زیر آفتاب ساحل برنزه تر می شی و من زیر فشار زندگی له تر می شم.تو هر روز خانه ات شلوغ تر می شه ومن تنهایی ام عمیق تر می شه.تو پله های ترقی را دو تا یکی پشت سر می گذاری و من با سرعت نور به سیاهچاله ناامیدی نزدیک تر می شم.تو درست می گفتی ایین زندگانی این است که هر انچه من می خواهم نمی شود و هر طور که تو می خواهی می شود.زندگی با منطق پیش می رود و احساسات فقط بیهوده گویی هستند.عشق و محبت تنهایی می اورد و پاچه خواری ثروت می اورد.دزد ها ستایش می شوند و به کانادا می روند.انسان های شریف مجازات می شوند به زندان ها می روند.نویسنده: کتایون تات</description>
                <category>Lezathayekojak.ir</category>
                <author>Lezathayekojak.ir</author>
                <pubDate>Tue, 04 Aug 2020 00:11:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق در جهان سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@lezathayekojak/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%88%D9%85-ceoehraeoz81</link>
                <description>زندگی بازی تضاد هاست همین تضاد هاست که به زندگی رنگ و بو می بخشند.تصورش را بکنید اگه همه جا عشق و محبت و دوستی پر می شود.چقدر زندگی بی معنی می شود.دیگه انسان ها برای ابراز علاقه هاشون تلاش نمی کردند. دیگر بازار رمان نویسان کساد می شود.روانشناسان خودشون از شدت نداشتن بیمار روانی می شودن.مجنون و فرهاد دیگه اسطوره نمی شدن چون همه ادما خودشون یه پا فرهاد بودن.یا برعکس اگه جامعه سراسر از نفرت می شود...هیچی کشور به جمهوری اسلامی تبدیل می شود... همه ریا کاری می کردن. پشت سر هم حرف می زدن.ابرو هم و می بردن. بعد تظاهر به عشق می کردند و قطعات مولانا و حفظ می کردند و برای هم زمزمه می کردند.اسم خودشونم حتما عاشق می گذاشتن. بعضی ها از اینم بد تر بودن...از خودشون شعر می گفتن واقعا فکر می کنی از خودشون می گفتن؟نه بابا googleکشف بزرگی برای جامعه جهان سوم بود.مولانا سعی کرد. بعد بالا عشق و نشون ما بده بعد ما از اشعارش برای بیان هوس و جلب توجه استفاده می کنیم.می گوییم مولانا مال ماست همون بهتر که ترکان مولانا را از ما دزدن  تا ابروشو جلو مردم جهان نبریم مثل اسلام که ...نویسنده :هدیه تات</description>
                <category>Lezathayekojak.ir</category>
                <author>Lezathayekojak.ir</author>
                <pubDate>Mon, 03 Aug 2020 05:16:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم فضایی</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-o3lkibgh8pfa</link>
                <description>سلام!!!من ماتیلدا هستم من در شهر بوفالو زندگی می کنم.امروز می خواهم برایتان یک خاطره ی غمناک تعریف کنم.بعد 10 سال هنوز نتونستم فراموشش کنم خب بهتر بریم سر اصل مطلب....زینگ زینگ صدای زنگ کلاس نجوم بود.&quot;وای خانم(سال تال مانتال بارباراس) داره می یاد.&quot;این صدای سارا نماینده کلاس بود.خانم (سال تال مانتال بارباراس) معلم درس نجوم بود اون چون معلم جدی و سختی بود.همه ارش می ترسیدن.تلق تلق صدای کفش های کلاغی خانم (سال تال مانتال بارباراس) بود.وارد کلاس شد. یک عکس روی تخته چسباند. در عکس  یک دختر با یک چشم کوچک و کشیده مشکی و یک دهان گونده ی بوگندو بود. خانم (سال تال مانتال بارباراس) گفت:&quot; درباره ی این عکس چه می دانید؟&quot;من از ته کلاس جیغ زدم و گفتم:&quot; این رزا&quot; خانم(سال تال مانتال بارباراس) مثل کوه اتش فشان فوران کرد و گفت:&quot;ماتیلدا یاز خیال پردازی کردی؟این یک ادم فضایی است...من مطمئن بودم که اوت رزا دقیقه شماری می کردم تا زنگ بخره 1,2,3,4,5رینگ زینگ زنگ مدرسه بالاخره خورد. کل راه و مثل اهویی که شیر دنبالش کرده می دویدم. کیفم و جورابامو مثا شهاب سنگ پرتاب کردم و با خوشحالی لی لی کنان به سمت خونه رزا رفتم توی راه به خودم افتخار می کردم که با یه ادم فضایی دوستم هستم.بدون سلام و احوال پرسی ازش پرسیدم :&quot;تو از چه سیاره ای امدی ؟ چرا اینجا امدی ؟ اونجا چه شکلیه؟..&quot;رزا جواب داد:&quot;حالت خوبه؟!!معلوم چی می گی؟&quot;گفتم:&quot;همه چی و می دونم نیازی به پنهان کاری نیست.&quot;گفت:&quot;چی می گی بابا دیونه شدی؟&quot;گفتم:&quot;پس چرا یه چشم داری؟ چرا دهنت روی پس سرته؟ هان!!...&quot;گفت:&quot;نمی دونم&quot;گفتم:&quot;نمی دونی یعنی چی؟&quot;عین گاو عصبانی از خونه رزا اینا بیرون امدمو به خونمون برگشتم .مامانم گفت:&quot;چی شده؟&quot;داستان و براش تعریف کردم  و اون گفت:&quot; رزا بهت دروغ نگفته و چیری و ازت پنهان نکرده.اون زاپونیه و از نسل بقایای بمب اتمی هیرو شیما اون بمب باعث الوده شدن خاک اونجا شد و به همین علت رزا این شکلی شده و برای درمان به امریکا امده.&quot;خیلی از رفتارم با روزا ناراحت شدم .رفتم که ازش معذرت خواهی کنم که انگار با سیفنش برگشته بود. ار اون موقعه تا حالا ندیدمش.اون بهترین و تنها دوست من بود.رزا می شه دوباره به بوفالو برگردی؟ دلم برات خیلی تنگ شده.....نویسنده : کتایون تات</description>
                <category>Lezathayekojak.ir</category>
                <author>Lezathayekojak.ir</author>
                <pubDate>Sat, 01 Aug 2020 00:08:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکورد عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@lezathayekojak/%D8%A2%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-mh74lrw280m7</link>
                <description>(ر لا فا) (رلافا) (ر لا فا) خیلی وقت بود كه دیگه اكورد زندگیمو عوض كرده بودم یه مدت بود كه دوباره تو گوشم نجوا می كرد(ر لا فا) یادته اكورد عشقمون این بود گفتی داری وابسته می شی باید عوضش كنی ولی ساده ترین و دلنشین تراز این اكورد مگه داریم خودت بهم یاد داده بودی چطوری از این اكورد و بنوازم جالا می گفتی ازش استفاده نكن احساس می كردم اهنگ زندگیم ملودیشو از دست داده اكوردی جدید یاد گرفتم اهنگ های جدیدی خلق كردم ولی باز یه حسی تورا به یادم می اورد همه می گفتن (رلا فا) قدمی شده تو همه اهنگا هست چرا باز فیلت یاده هندوستون كرده ولی نمی دونستن اكورد عشق هرگز قدیمی و تكراری نمی شه و هر اكوردی كه یا بگیری وبنوازی تهش باز دلت (ر فا لا) می خواد.نویسنده : هدیه تات</description>
                <category>Lezathayekojak.ir</category>
                <author>Lezathayekojak.ir</author>
                <pubDate>Sat, 01 Aug 2020 00:06:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>