<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Elham.mohammadi9069</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@lhammohammadi</link>
        <description>من دنبال تولد خودمم، ولی نه اون تولدی که پدر و مادرم عاملش بودن این سری میخوام خودم خودمو به دنیا بیارم! اونجوری که‌ دوس دارم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 11:58:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3327/avatar/nSCK0Z.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Elham.mohammadi9069</title>
            <link>https://virgool.io/@lhammohammadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از انقلاب تا تجریش؛ قصه‌ی نسلی میان درختان ولیعصر</title>
                <link>https://virgool.io/@lhammohammadi/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%B4-%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D9%84%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%B9%D8%B5%D8%B1-ajkcoflqedpe</link>
                <description>بیا و بشو خیابون ولیعصر من؛ طولانی، سرسبز، با درختای تنومند که تابستونا سایه می‌دادن و زمستونا برگاشون تو باد می‌رقصید. خیابونی پر از کافه‌های دنج و کلاسیک، پر از موسیقی دلربا و آرام‌بخش که از پشت شیشه‌ها می‌پیچید توی هوای سرد عصرای تهران.منم قول میدم میشم انقلاب تا چهارراه ولیعصرت؛ شلوغ و شیطون. پر ذوق و پر حرف. ما هیچ‌وقت نمی‌نشستیم توی کافه، چون پیاده‌روی‌اش قشنگ‌تر بود. همه‌چی رنگی‌تر، زنده‌تر، خواستنی‌تر. انگار چایی‌هاش هم داغ‌تر بودن، نون‌هاش خوش‌بوتر. منم خودمو جا می‌ذاشتم تو یکی از کتاب‌فروشی‌ها؛ لابه‌لای قفسه‌هایی که پر بودن از کتابایی که شاید هیچ‌وقت کسی نخونه. ولی دفعه بعدی کیه؟ اصلاً کسی خودش رو جا میذاره بین کتاب‌ها؟ میشه داستان زندگی یه نفر؟ یا هممون فقط تیکه‌هایی پراکنده‌ایم تو حاشیه دفتر یادداشت‌ها؟حالا که دیگه هممون رفتیم، وقتی برگردیم، احتمالا کتابا ضخیم‌تر شدن. نه از بس خونده شدن، از بار تنهایی و دلتنگی. از غصه‌ی خلوتی کافه‌هایی که یه دهه با چه ذوقی رفتیمشون. ما که رفتیم اون سر دنیا که مک‌دونالد اصل بخوریم، ولی دلمون لک زد برای فلافلی‌های کارگر جنوبی. برای سینما آفریقا که هنوز بوی پاپ‌کورنای قدیمی‌اش تو ذهنم می‌مونه. برای کافه‌های نجات‌الهی. برای پرسه‌زدنای طولانی از پارک‌وی تا تجریش، زیر درختایی که سال‌ها کنارمون بودن و هیچ‌وقت پیر نشدن.کی قراره کتاب ما رو بنویسه؟ ما که اصلاً کتاب نمی‌شیم چون فصل نداریم. ما فقط واژه‌ایم. یه سری کلمه‌ی سرهم شده‌ی بی‌دقت. نسل سرگردان بین کارگر شمالی تا جنوبی. نسلی پرشور بین چهارراه ولیعصر تا میدون ولیعصر. نسلی هنردوست تو پارک خانه هنرمندان. نسلی امیدوار بین پارک‌وی و باغ فردوس.  نسلی که بیشتر از اینکه عکس چاپ کنه، استوری گذاشت. بیشتر از اینکه توی کافه‌ها بنشینه، پیام‌های تلگرامی ردوبدل کرد. نسلی که شعرهاشو روی دیوار کافه‌ها نمی‌نوشت، روی کپشن‌ها می‌ریخت. نسلی که بیشتر از اینکه دوستاشو ببینه پروفایلشونو چک کرد.و نسل بعدی؟ شاید برای اونا ولیعصر فقط یک اسم تو گوگل‌مپ باشه. شاید کتاب‌فروشی‌ها دیگه جاشونو دادن به فروشگاه‌های آنلاین، شاید کافه‌ها پر از مانیتور و هدست‌های واقعیت مجازی بشن. ولی خوبیش اینه میدونیم که هر نسلی ردپای خودش رو می‌ذاره. شایدم کتاب ما نوشته نشه، اما واژه‌هامون تو هوا می‌مونن؛ روی دیوار کافه‌های متروکه، توی عکسای قدیمی گوشی‌هامون، یا لابه‌لای پیام‌هایی که هیچ‌وقت پاک نشدن، تو حسی که از لبوهای داغ جاده فشم گرفتیم، تو کاسه آش های پارک لاله، تو بازار رنگی تجریش تو کوچه پس کوچه های محله های دربند و درکه. ما نسلی دور بودیم، خیلی دور. نسلی که به جای سفرهای کمپی، ویدئو کال داشت. نسلی که هیچ‌وقت نمی‌دونست قراره کجا موندگار بشه. نسلی که شعرهاش تو استوری می‌سوخت و عکس‌هاش توی آرشیو گوشی خاک می‌خورد.و شاید هم، هیچ‌وقت کتاب نشیم. شاید فقط واژه‌هایی باشیم که باد از روی پیاده‌روهای ولیعصر رد می‌کنه. اما همین کلمات، همین ردپاها، شاید روزی کسی رو وسوسه کنه که داستان ما رو از نو بنویسه. با همه‌ی بی‌دقتی‌ها، با همه‌ی دل‌تنگی‌ها.</description>
                <category>Elham.mohammadi9069</category>
                <author>Elham.mohammadi9069</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 15:45:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه راه ها برای من به تهران ختم میشه با همون هندزفری گره خورده و آهنگا</title>
                <link>https://virgool.io/@lhammohammadi/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%AA%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B2%D9%81%D8%B1%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-olyp9bjm4tgn</link>
                <description>یادمه دوستم ازم پرسید چرا یه ایرپاد نمیگیری از شر این هندزفری های گره خوردت راحت شی؟ یه لحظه فکر کردم و گفتم آخه تک تک پیچ و تاب های این هندزفری برای من خاطره س.  برای من یادآور یه رابطه ی دیرینه س. رابطه طولانی و عمیق من با کوچه پس کوچه های ایران. همه ی اون راه هایی که با هندزفری بی هدف چرخ میزدم. همه اون مسیرهایی که از تجریش پیاده میرفتم تا شریعتی. دیگه پاهام که تاول میزد یه ماشین میگرفتم و برمیگشتم. همه ی اون کوچه هایی که از کارگر شمالی به جنوبی گز میکردم تا برسم پارک لاله که بلال و لبو و چایی بخورم از بازارچه. همه ی اون مسیرهایی که از ترمینال تا میدون بهمن راه میرفتم تا جیگرکی. تو مسیر همیشه اهنگای مورد علاقم از همین هندزفری پلی میشد. زمزمه میکردم شعرهارو و نغمه هارو تو دلم یه شوقی بود واسه رسیدن. نه صرفا به مقصد. به یه مسیر بی انتهای سرسبز. ولی همه اینا به کنار میدونی تهش چی جالب بود؟ همه ی مسیرا برای من آخرش به تهران ختم میشد. به خیابون ولیعصر و نجات الهی، به پل پارک وی و پیاده روی تا باغ فردوس. به بازار همیشه بیدار تجریش. حتی وقتی تو ترافیک چالوسم و تند تند اهنگارو میزنم جلو تا برسه به اهنگ مورد علاقم. حتی وقت کنار ساحل هرمز دراز کشیدم و دارم پلی لیستمو تمیز کاری میکنم. حتی وقتی تو کوه های کردستان به کرمانشاه تو برف گیر کردم و صبوری میکنم تا دوستام بهم برسن. بازم هرجا میرم برمیگردم به تهران. تهران آلوده ی رام نشدنی من. این هندزفری برای من یه راهیه برای رسیدن به تهران. این معشوقه ی قدیمی. این ماجراهای تمام نشدنی. مثل مجرمی که به محل جرمش برمیگرده.مثلا یادمه سنگ فرش های خیابونای قزوین و بازار قوام سلطنه ی قزوین رو که قدم میزدم وقتی هندزفری با همون پیچ و تاب هاش تو گوشم بود مدام پر میکشیدم به یه نقطه ی دور تو تاریخ ایران. یه زمانی تو قاجار یا دورتر یه زمانی تو دوران صفوی. شاید یه دختری بودم که داشت خودشو به شاه سلطان حسین نزدیک میکرد که بتونه هرمز رو از پرتغالی ها پس بگیره چون بالاخره عاشق ابی دریاست. البته که اخرشم موفق شد ولی چطوری؟ اره با کمک انگلیسی ها اخه میدونی ایران ما همیشه بدسرپرست بود. تا دلت بخواد توش وطن فروش و کوته فکر داشت. وسطش پشیمون میشم و دلم میگیره از تاریخ دگرگون ایران و برمیگردم تهران. و میشم همون دختر منطقی که احتمالا باید صبا کار کنه تا شبا قشنگتر زندگی کنه. همینقد ساده ولی گاها بی حس و حال ولی خب هندزفری همچنان تو گوشمه به یه سری آهنگ که منو از این بی حس و حالی نجات بده گوش میدم . چون نمیتونم بشینم یه جا و از این روزمرگی فراریم یه بلیت میگیرم و میرم اصفهان. مهد تاریخ. تو راه سعی میکنم گره های هندزفریمو باز کنم که تو طول سفر خستم نکنه. یه سری آهنگ جدید میگیرم که برای سفرم خاطره سازی کنم. اینجوری برای هر شهری یه آهنگ دارم که هرجا گوش میدمش برام تداعی میشه در و دیوارای شهر. تو میدون نقش جهان که پرسه میزدم مردمی رو میدیدم که بدون هیچ دغدغه ای در حال بازی کردن چوگانن اخه اون موقع بازی مورد علاقشون بوده و کلی ادم جمع میشده برای تماشا. دختر و پسر کوچولویی که که سوار درشکه ان و صدای قهقشون پیچیده تو کل پل عباسی. مردم مشغول خرید بهترین دست سازهای ظریف هنرمندای اصفهانی ان که یه رنگ و لعابی به خونه هاشون بدن چون هنر تو خونشونه. از اونجایی که عمر شادی کوتاهه همزمان با اخرین پادشاه صفوی میدان نقش جهان، جلال و عظمت خودش رو از دست میده.  تمام جوی های اطراف این میدون خشک و بی رمق میشن. بازم نا امید از این  همه تیرگی، اهنگ های لیست رو روی شافل گذاشتم و هندزفریمو تو گوشم چفت کردم و با اولین بلیت برگشتم به تهران. تهران برام یه راه فرار بود.  مث یه پیر کار کشته ی قدیمی که همه غم های تاریخ ایران توش جا داشتن. آبستن همه حوادث سیاسی معاصر بود. از حق نگذریم میزبان بهترین هنرمندا و شعرا هم بود. جشن های سده ی ایران. همه شعرهایی که انگار بافته شده بود به درخت های  تنومند خیابون ولیعصر. از اون درخت هایی که تو زمستون از بار غم خشک میشد و بال و پرش میریخت ولی انقد روزای خوب و بد تاریخ رو به خودش دیده بود که با اومدن باهار دوباره برمیگشت به زندگی . شکوفه میداد. امید میداد. شور میداد. سرمستی میداد. در و دیوارای این شعر ترک نشدنی، کلی کافه و کتابخونه و خیابونای بلند صبور و درختای قطور پای کوه، بهم یه چیزی رو یاداوری میکرد که برو الهام ببین الهام بشنو الهام ولی قلبت همیشه پیش من میمونه. کنار اتیش های زمستونی کنار جاده جاجرود کنار باقالی های کنار جاده فشم صب های زمستونی که با یه ذوقی رفتیم که برف ببینیم. کنار ترافیک های برگشت غروب جمعه. کنار دوستای همدل.</description>
                <category>Elham.mohammadi9069</category>
                <author>Elham.mohammadi9069</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 18:37:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهران بارانی‌اش قشنگ است!</title>
                <link>https://virgool.io/@lhammohammadi/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B4-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-y9eog0nd89py</link>
                <description>هوا بارانی بود, طهران بارانی‌اش قشنگ است! نه البته طهران آفتابی‌اش هم قشنگ است. یادم افتاد طهران برفی را. طهران سپید هم قشنگ است ولی مدتهاست که دیگر طهران‌مان رنگ برف را به خود ندیده! تازه اگر ببیند دیگر کسی حال و حوصله‌ی چرخ زدن و گشت و گذار در خیابان‌های همیشه بیدار طهران را ندارد.حالا که مدتیست بیخیال از دنیا کنار شومینه لم داده‌ام و در حالی که قهوه‌‌ی تلخ اسپرسو رو در دستانم گرفتم و از پنجره بیرون را نگاه میکنم تمام حس های چند سال پیشم از ذهنم و شاید از قلبم میگذرد.همان روزهایی که هنوز برف میبارید و با اهل دلانمان چای داغ عموعلی  را در میدان تجریش مینوشیدیم و هنوز نمیدانستیم چه روزگاری در انتظارمان است و قرار است چقد راحت در آینده از کنار همین خیابان ها و دار و درخت ها و مغازه های قدیمی و همین برف و باران بگذریم.آن روزها یادم می‌آید که هر زمان بارانی یا برفی میبارید با دوستان جان به خیابان ها پناه می‌اوردیم و قدم‌هایی محکم روی زمین میکوبیدیم و  برای هر خانه‌ای داستان میبافتیم و حتی بعضی خانه ها که بالکنی بی انتها داشت را نشان میکردیم که قطعا روزی این کلبه‌ی دل انگیز مال ما میشود و هر روز موهایمان را در باد رها میکنیم و چایی مینوشیم از جنس شرابی ناب و دل‌هایمان را با نور و باران و برف شستشو میدهیم.آن زمان ها دستی در عکاسی داشتم و از هر منظره ای خاطره‌ای رنگین و سیاه و سفید ثبت میکردم و گوشه‌ای رها میکردم برای روزهایی پیری. بعد هم به رسم همیشگی در چایخانه یا کافه‌ای برای لحظه‌ای آرام میگرفتم و خیال‌هایی وسوسه انگیز در سر میپروراندم. از جنس رویا از جنس عشق از جنس رهایی. گاهی از سهراب میخواندم و گاهی از فروغ و گاهی از بافقی! فرقی نمیکرد وجودم شعر میخواست و موسیقی مینواخت و داستان میبافت. آن روزها خیلی مهم نبود خانه‌ی دوست کجاست؟ هرجا که دمی آسوده میگرفتم خانه‌ام بود.یادم می‌آید که عموعلی که بهترین چای های عمرم را برایم ریخته بود تعریف میکرد که جوان که بودم فکر میکردم اگر پدری پولدار داشتم الان اینجا نبودم و شاید حجره‌ای بزرگتر میداشتم و خیالم خودم و خانواده ام تخت تر بود ولی همان موقع تصمیم گرفتم کتانی‌ام را محکم‌تر ببندم و قربانی این زندگی نباشم. این حرفش مثل سوزنی در مغزم فرو رفت اما از آنجا که نوجوانی سرخوش و سرکش بودم خیلی به معنی‌اش اهمیتی ندادم!بعد از چند سال معنی‌اش را فهمیدم! حالا دیگر عمو علی نیست و چایخانه‌ای هم دیگر در کار نیست ولی  یاد گرفتم هرجا این زندگی سخت‌تر گرفت من هم به جایش کتانیم را سفت تر ببندم.  نگذارم که شن‌های تاریکی روی روحم بپاشد و نگذارد که به برف و باران و دوست و چای داغ بی تفاوت بشوم!راستی یادم رفت بگویم تهران آلوده‌اش هم قشنگ است اگر کسی که باید باشد...</description>
                <category>Elham.mohammadi9069</category>
                <author>Elham.mohammadi9069</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jan 2022 12:36:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هنوز هم منتظرم بیایی با اینکه چای سرد شده!</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-loy81gp52u8h</link>
                <description> درست زمانی که دیگر نه افتاب چون قبل میتابید و نه حتی ماهتاب رنگ و لعابی داشت. خیابان‌ها کسالت‌بار از کشیدن بار سنگین قدم‌های ادم هایی که دلشان مامن امن غم و حسرت و دلتنگی است, بود. هر قدمشان انگار بر روی تن خیابان ها کوچه ها سنگینی میکرد. تقصیر خودشان نبود. زمانی با چه شور و علاقه ای در همین خیابان ها دست معشوقشان را گرفته بودند و وجب به وجب کوچه های باریک و بلند را گز میکردند و از عشق و امید و شور داستان میبافتند. حالا اما تمام فکر ذکرشان پنجره ای رو به خیابان است که شاید قطره ای باران بر روی صورتش دوباره روح تازه ای بدمد. هرچند که باران و باهار هم دیگر خبری از شکوفه های سفید و صورتی نبود. نه صدای اواز و ترانه ای و نه غزلی از رهایی و حتی شعری از سهراب بر سر سفره کسی بود. سفره‌ها رنگی‌تر اما بی مهر شدند. در همین بهبهه‌ی  بودن و نبودن و گریز من اما منتظرت مینشینم تا بیای در همان کافه ای که تمام دیوارهایش بوی گل میداد و از نوشیدن چای داغ لاهیجانش مست میشدیم. خودم برایت چایی را در همان لیوان های کمر باریک مادربزرگ هایمان میریزم و منتظر میمانم تا برسی. گمانم تو اما دیر می ایی انقد دیر که چایت سرد میشود. من هم از نشستن و خیره شدن به خیابان خسته میشوم و میروم  تا نان شیرمال داغ از همان مغازه‌ی فرسوده اما پر نور بخرم کنار همان ایستگاه اتوبوسی که همیشه بوسه‌ی خداحافظی را میکردیم. من هنوز هم منتظرم تا بیایی با اینکه چای سرد شده و خیابان ها دیگر بو و سویی ندارند!</description>
                <category>Elham.mohammadi9069</category>
                <author>Elham.mohammadi9069</author>
                <pubDate>Mon, 27 Dec 2021 13:59:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر صدسال یکبار، دختری که میخواهد زندگی کند!</title>
                <link>https://virgool.io/shojazan/%D9%87%D8%B1-%D8%B5%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%8C%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-svzmmvbdskjk</link>
                <description>ساعت ۵:۴۰ دقیقه صبح یک روز سرد زمستانی سال ۱۲۶۹ هجری شمسی، همچنان که زمین را تلی از برف پوشانده بود زنی با چشمانی سیاه و ابروانی قطور و آشفته در یکی از باغ‌‌های اطراف شهر اصفهان طلوع زیبای خورشید را جشن گرفت! چشمانش چنان باز و آگاه مینمود که انگار بار اولش نبود که به دنیا می‌آمد. لبانش سرخ و لبخندهایش بیشتر بوی خوشایند زندگی دوباره‌ای را میداد که انگار اینبار با ولع خاصی انتخابش کرده بود، انتخابی از روی آگاهی و خودخواهی، انگار این بار میدانست باید چطور زندگی کند که مانند تمام زیست های قبلش حسرتش را به گور نبرد، شاید این بار هم در زندگی کردن افراط میکرد اما اهمیتی نمیداد فقط میخواست زندگی کند و و انتقام تمام زندگی‌هایی که نکرده را از زمین و زمان بگیرد، دوس داشت به جای تمام دخترکان جهان زندگی کند عمیق و با معنا، شاید حق داشت از همان ابتدا چشمان درشت سیاهش را باز کند و پلک نزد. با خود از زمزمه رهایی شعر میگفت، با دختران و زنان اطراف خود فرق میکرد، همیشه دنبال معنایی برای زندگی خود بود، شعر میخواند، با قلمی سیاه، خط خطی‌هایی نامفهوم روی یک برگ سپید میکشید، از پدرش میپرسید ایا زندگی همین است؟ باید بنشینم و چشم انتظار مردی باشم؟ باقی عمر خودم را در مطبخ و سر و کله زدن با بچه هایم بگذرانم؟ یا طور دیگری هم میتوان زندگی کرد؟ من دوست دارم کتاب بنویسم، از دیوار باغ بالا بروم و تا میتوانم سیب ترش بچینم، دوس دارم دستانم روی پیانو برقصد و سه تار بنوازم، وقتی از اهنگ خسته شدم روی تختم دراز بکشم و از فلسفه هگل بخوانم و از او بپرسم مگر عقل محدودیت ندارد؟ پس چرا به اصالت عقل پایبندی؟ به جوابی نرسم و آهنگی از سباستین باخ را در ذهنم تکرار کنم! در همین دقایق باید از ناصرالدین شاه تشکر کنم که با سفرهای خود به فرنگ ما را بیش از پیش با فرهنگ و ادب و رسوم غرب آشنا کرد! هنوز چهره آن زن انگلیسی با لباسی سفید و بلند و استین هایی پف دار در سر در یکی از کاخ های زیبای سلطنتی، همچنان که نامه ای در دست داشت، لبخندی بر لبانش مینشست را به یاد دارم. دوست دارم ساعت ها در دشتی وسیع که تا چشم کار میکند گل های بنفشه خودنمایی میکنند قدم بزنم درست زیر نور آفتاب و بعد خسته کنار رودخانه ای آرام بگیرم. دوست دارم هرگز اسیر و دربند گذشته ام نباشم، هرچقدر هم شب سختی داشتم صبح دیگری را آغاز کنم انگار نه انگار که طوفانی را از سر گذراندم. دوست دارم اگه دلی سپردم برای عشق و لذت باشد نه از سر تنهایی و نه از سر نیاز چون عشق دل را زنده میکند و هیچ چیز در این دنیا به اندازه عشق ادمایزاد را زیبا و قوی نمیکند. درست است که همین عشق موجب دردسرهای زیادی هم میشود ولی مگر بی عشق میتوان ادامه داد؟دوست دارم به جای این باغ دلندشت کلبه چوبی زوار‌در رفته ای داشته باشم وسط جنگل های افسون گر، زمستان ها اما به ستوه بیایم از چک چک آب برفهای زمستانی، اما به جایش دلم گرم است, قرار است چایی را روی اتیش دم کنم و منتظر باشم تا بیاید و باهم روی بام خوشبختی قدم بزنیم! دوست دارم موهایم را با شعر ببافم‌ تا هر وقت گیسوان طلاییم را در باد رها کردم یادم بیاید که دیریست از آنچه دلم میخواهد دل بریدم! با خود بگویم باید امشب بروم تا ته تنهایی تا انتهای زمان. دوست دارم ساعات تنهاییم ‌‌را کتاب بنویسم، چایی بنوشم و در خلوتم غرق شوم. هیچ موجودی دلرباتر از دختری که روی صندلی چوبیش لم داده یک دستش چاب داغ و یک‌ دستش قلمی برای خلق واژه ها روی کاغذی بی نشان می‌افتد ندیدم، چه کسی توان شکستن این زن را دارد؟ هیچکس! دوست دارم خودم را صدا کنم، بلند بلند و فریاد بزنم بیا پرواز کنیم بلندتر از مرز آزادی، بیا باهم برقصیم مانند تکه چوبی بر روی دریایی مواج! دوست دارم دور شوم از خواب آلوده‌ی شهر. پدرم با صدای متعجب و حزن‌انگیز گفت تو هرگز زندگی نخواهی کرد مانند تو شاید هر صد سال بیاید، اما نه زمستانی سرد شاید ظهر گرم تابستانی در سال ۱۳۶۹ خورشیدی دختری به مانند تو در یکی از خیابان های شهر تهران پایش را به زمین بکوبد... دختری که عاشق صحراست...!</description>
                <category>Elham.mohammadi9069</category>
                <author>Elham.mohammadi9069</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2020 14:34:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه بلیت یه طرفه به مسیر بی انتها</title>
                <link>https://virgool.io/Travel-melody/%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%D9%87-%D8%B7%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-qlcfexnwubrw</link>
                <description>صدای سوت قطار همیشه برام جذاب بود چه اون موقع که تو فیلما میدیدم و چه بعدها که خودم تجربش کردم، ولی این سری خیلی فرق داشت، یه فرق عجیب که گفتنش تو واژه ها نمیگنجه، حتی اینکه چقدر خوبه یا بد هم توضیحش سخته، چند روز پیش بود که یه بلیت یه طرفه گرفتم برای اهواز، قرار شد برم پیش یکی از دوستای قدیمیم، دوست دوران نوجوانیم کسی که سالهای سال باهم تو کلی خاطره مشترک و غیر مشترک و خوب و بد شریک بودیم. ساحل زیبای هرمزخسته از تهران و ادماش دلو زدم به دریا و یه بلیت گرفتم واسه ناکجا اباد، مدتی بود که دل خوشی از روزگار نداشتم و حس میکردم یه سفر اونم به جنوب اونم پیش یه رفیق تنها مرهم این روزامه، رسیدم راه اهن، صحنه های تکراری واسم به شدت غریب بود، صدای بلندگو همه جارو پرکرد، مسافرین اهواز ساعت ۵ به گیت ۹ مراجعه کنن، بلیت رو دستم گرفتم و کولمو رو دوش، رفتم که رفتم! صدای سوت قطار اومد منم سوار شدم، داشتم به این فکر میکردم که چی شد همه چی اینقد رنگ باخت؟ چی شد دیگه سفر و سوت قطار هم به وجدم نیوورد، میدونستم همه ادما از یه جایی به بعد فقط میرن، میرن و فقط مسیرو ادامه میدن، جایی که نه روحیه شاد زندگی کردنو دارن و نه شهامت پایان دادن به زندگیشونو، من دقیقا اونجام، کنار پنجره قطار نشستم و خیره به کویر خشک و اسمون سیاه، زمان نه دیر میگذره و نه زود، شایدم نمیگذره. یه خفقان محض همه وجودمو گرفته سرشارم از یه حس غریب که نمیدونم تا چه حد تلخه و یا حتی تا چه حد شیرین! من از کودکی تصویرسازیهای زیادی در مورد زندگی ایندم میکردم، از سفر به دور دست ها و خوابیدن جاهایی که نمیدونی طلوع رو میبینی یا نه تا اروم گرفتن توی یه دشت بی انتها و صدای موسیقی یه رودخونه همون حوالی! حس های عجیب تری هم برای خودم میساختم مثلا دختری که از همه عالم و ادم دل بریده و یه دفه یه کوله میندازه رو‌ دوشش و میزنه به دل جاده اونم با قطار، خودشو و تنهاییش رو تو مرکز زمین میبینه، اونقدرم دلگیر نیست شاید یه فرصتیه برای مواجه شدن با خودش، اینکه یه دختر کوچولوی شیطون و سرکش هم‌یه جاهایی این تنهایی رو ترجیح میده به همه ادمای اطرافش! حالا که تو ۲۹ سالگی و نزدیک بحران ۳۰ سالگی دقیقا همون تصویرسازی بچگیامو دارم تجربه میکنم میبینم که اونقدرام سیاه و غم انگیز نیست، همین که یه الهام هست و یه چندتا کتاب و دو سه تا اهنگ و سوت قطار و پنجره رو به بی نهایت و اسمون مشکی یعنی زندگی باید کرد. شجاعت یعنی جایی که هیچ نوری تو زندگیت نیست یه جا نشینی و یه کار بکنی و نذاری زندگی بیشتر بهت سخت بگیره نذاری غم روش زیاد شه، نذاری حال بد جا خوش کنه تو دلت....</description>
                <category>Elham.mohammadi9069</category>
                <author>Elham.mohammadi9069</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2020 19:15:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه ساز انتخاب کن و بنواز، یه بوم بخر و بکش. یه جا تعیین کن و برو یه دل پیدا کن و ببر</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%DA%A9%D8%B4-%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%D8%AA%D8%B9%DB%8C%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%88-%D9%88-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%A8%D8%B1-emh87kmda5yb</link>
                <description>هیچوقت نتوستم هر روز ابروهامو تمیز کنم. هیچوقت نتونستم نهایت بیشتر از دوباردر هفته موهامو سشوار بکشم و یا اینکه نتونستم تندتند موهامو رنگ کنم (سالی دوبار نهایت). اصلا خیلی نتونستم مرتب باشم پشت سرهم. لباس زیاد میخرم ولی در نهایت لباسایی رو که باهاشون احساس راحتی بیشتری میکنم و خیلی میپوشم، طوری که دوستام میگن الهام بیخیال این شو دیگه و یا حتی مامان نقشه میکشه که وقتی نیستم سر به نیستش کنه . از اون آدمایی هم نبودم که میرن کافه یه سفارش جدید بدم و یا حتی بخوام یه قهوه بخورم. همیشه چایی سفارش دادم چون قهوه زیادی تلخه بقیش هم اسماش سخته. غذاهایی هم که میخورم خیلی محدوده، شاید به تعداد انگشتای دستم نرسه، ولی دوسشون دارم. برامم مهم نیست یه لباس رو تو چند تا مهمونی بپوشم، همین که اندامم رو توش دوس داشته باشم کافیه (این خیلی مهمه). از اون ورم هیچوقت دختری نبودم که وقت زیادی رو تو آشپزخونه بگذرونم. خیلی وقت بذارم هفته ای دوبار اونم درست کردن یه چیز سادس که وقتمو نگیره چون حوصلم سر میره تو اشپزخونه (بقیه وقتمو تو کتابخونه‌های دانشگاه استنفورد برای بهبود وضع زندگی جهانیان به تحقیق و توسعه میپردازم). حتی موقع ظرف شستن یه اهنگ میذارم و پامو باهاش تکون میدم که حس کنم خیلیم ظرف شستن اونم با اب سرد زجر اور نیست (اب سرد رو ترجیح میدم چون اب گرم یه دفه داغ میشه میسوزونه). وقتی کتاب میخونم شاید حتی اسم نویسندش یادم نمونه هیچوقتم اصرار نداشتم کتاب های پرفروش رو بخرم (چندبار کتابای برنده نوبل رو خوندم و پشیمون شدم، حیف وقتم). با توجه به حالم یه موضوعی رو درنظر میگیرم و با سرچ یکیشو انتخاب میکنم. و اینکه نتونستم جز به جز کتابی رو برای کسی تعریف کنم! چون اصلا جزییات رو توجه نمیکنم. فقط همین که بهم ارامش بده و جواب سوالامو بده کافیه. دیگه چه فرقی میکنه شخصیت اصلی تو یه اپارتمان 50 طبقه بوده یا یه کلبه چوبی تو جنگل؟ (غلط کردم، وجدانا این یکی فرق داره. اپارتمان کجا کلبه کجا؟) کتاب خوندنمم زیاد اصول خاصی نداره و میشه گفت اصلا سبک نداره، اینجوریه که وقتی میبینم تلاش میکنم و به نتیجه دلخواه نمیرسم سریع میرم سراغ کتابای موفقیت شخصی و اتفاقا انرژی هم میگیرم، یا زمانایی که چیزای کم اهمیت برام مهم میشن سریع میرم سراغ خیام و بعدش تقریبا همه چی رو به یه ورم میگیرم حتی چیزای مهم! یه زمانیم اواخر نوجوانیم خیلی درگیر خدا و این داستانا بودم، مسخره‌ی فلسفه رو دراوردم تا جایی که یادمه اسپینوزا گفت الهام از من یکی بکش بیرون، من یه حرفی زدم جوون بودم! نیچه هم که اونور داد میزد بابا صد بار گفتم خدا مرده! انقدر سراغش نرو، راست میگفت من زیادی به ایده خدا وفادار بودم. ولی به جای این داستانا، با ادما حرف میزنم. وقت میذارم و باهاشون حرف میزنم. خیلی کم پیش میاد چون کار دارم از کسی حال و احوال کنم. فقط گاهی پیام میدم خوبی؟ همه چی ردیفه؟ احساس میکنم این چند وقت یکم تو خودتی اره؟ باهاش حرف میزنم. بعدم تموم، زیاد پیام باز و زنگ بازم نیستم. مثلا کسی رو که بار اول میبینم سعی میکنم سریع یه چیز مثبتی درش پیدا کنم بگم به نظرم تو صدای خوبی داری، چرا نمیخونی؟؟ اگر یه ساز رو شروع کنی خیلی خوب از پسش برمیای. وقتی ازم میپرسه جدی؟ از کجا میگی؟ میگم آره، وقتی موسیقی گوش میدی با پاهات ریتم رو میگیری. تو استعداد داری حتما یه وقتی پیدا کن و ادامش بده. وقتی میبینم یکی گرفتس بهش میگم چرا پاتو از این تهران لعنتی بیرون نمیذاری؟ چرا نمیری چند روزی یه جایی؟ هرجا اصلا. فقط برو شاید دیدی که آسمون دنیا درسته همه جا یه رنگه ولی زمینش مطمئنن یه رنگ نیست! اصلا مگه ما تو آسمون زندگی میکنیم که اینقد رنگ آسمون برامون مهمه؟ وقتی میبینم یکی حتی یکی به پیشنهادام عمل میکنه و میاد میگه الهام مرسیییی که فهمیدی روحم دقیقا چی میخواد و چی کم داره از شادی پر میگیرم و میگم تو اسمت الکی الهام نیست که الهام یعنی در دل افکندن! پس تا میتونم تو دل ادما میندازم که چقدر میتونن معجزه باشن و خودشون خبر ندارن.دیگه یکی یکی نگم! یه ساز انتخاب کن و بنواز، یه بوم بخر و بکش. یه جا تعیین کن و برو و یه دل پیدا کن و ببر. نگو وقت نیست، پول نیست، استعداد ندارم. (امام الهام)</description>
                <category>Elham.mohammadi9069</category>
                <author>Elham.mohammadi9069</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2019 14:12:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیجیتال مارکترم روزگارم بد نیست! (طنزنامه)</title>
                <link>https://virgool.io/@lhammohammadi/%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B7%D9%86%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-tocw9pxaudge</link>
                <description>با دوستان جان روزگار جوانی را به بطالت گذراندیم! چشم که باز کردیم دیدیم چه چیزی از آن رفیق های مظهر بلاهت کم داشتیم که این طور جیبمان خالیست! ترم سه دانشکده را با نمرات ننگین پاس کردیم و خانواده‌مان حتی روی این را نداشتند که بگویند پسرمان به زودی مهندسی اش را در زمینه عمران گرایش عمرا میگیرد و صنعت کشور رو از این رو به آن رو میکند! بعد از یک روز گرم پاییزی با دوستم که استاد بلامنازع بطالت بود به خیابان انقلاب سرک کشیدیم و به جای تفت دادن گل واژه هایی از نیچه دور از جانمان مانند انسان های متمدن در مورد اینده زندگیمان و و ضعیت اسفناک جیبان ناله هایی سر دادیم که دل هر جوانی رو میلرزاند! راستی ارژنگ چیزی از فضای استارت اپی این روزها میدانی؟ خیره به چشمانش نگاه کردم و در ذهن گفتم استاد چه برنامه ای برای به فنا دادنمان داری؟ من و ارژنگ بارها و بارها در طول زندگانی پربارمان باهم به فنا رفته بودیم و حسابی مشعوف بودیم از انتخابهای گل و شعرمان! ممد میدانی چقدر پول در حوزه دیجیتال مارکتینگ و سئو ریخته و منتظر است که ما برویم و پول پارو کنیم!؟ خب دیجیتال مارکتینگ چی هست؟ چه تخصصی میخواد؟؟ ما در درس های روزمره مان مانند خر در گل ماندیم! تحقیق کردم رفیق همیشگی، هیچ تخصصی نمیخواهد فقط مقدار زیادی رو و بی تجربه‌گی و ادعا و پوچی اینها میخواهد که منو تو بارها ثابت قدمی‌مان در این حوزه ها را ثابت کردیم! مگه میشه؟ یعنی همینجوری خالی خالی دیجیتال مارکتر شیم؟؟ نه به همین راحتی! یک دوره ۴ ساعته دیجیتال مارکتینگ شرکت میکنیم و بار خودمان را میبندیم. یک سری ویدیو و پادکست خزعبل هم به همت دوستان بی کارتر از خودمان منتشر شده که اگر استفاده کنیم دیگر شاه به دماغمان نیست! خب دوره را شرکت کردیم مرحله بعد چه کنیم؟ بیو اینستاگراممان را تغییر میدهیم به دیجیتال مارکتر و سه پست از فضای بد استارت اپی کشور منتشر میکنیم به همت دوستان مظهر بلاهتمان پخش میکنیم و نامی برای خودمان دست و پا میکنیم، بعد از به باد انتقاد گرفتن فضا و ساختن پرستیژ مناسبی وقت ان است که سری به علی بابا و دیجی کالا و کافه بازار بزنیم و در مصاحبه ای شرکت کنیم و در رزومه‌ خودمان بنویسیم فلان کاره دیجی کالا و علی بابا و کافه بازار! این بار نوبت اضافه کردن اینها با بیو اینستاگراممان و است انتشار مطلبی از فضا و خاطرات کار در این شرکتها! دو ساعت مصاحبه و بیان سال‌ها خاطره!! حالا دیگر آوازه ای برای خودمان دست و پا کردیم نوبت ان است که به یک فضای اشتراکی از‌ ‌دانشگاه‌های معروف برویم و با کلی قرض و قوله دو صندلی اجاره کنیم و با مخلوطی از حماقت و بی تجربگی و بی سوادیمان شروع به گرفتن پروژه از شرکتهای کوچک و بخت برگشته کنیم تا دیگر با پروژه های عملی تیر خلاص را به تن نیمه جان استارت اپ ها بزنیم و برند شخصی برای خودمان بسازیم و هر روز در dm day ها و dm way ها شرکت کنیم و گل واژه هایی از گند زدن های مکررمان با اب و تاب برای عوام بی‌گناه و بازیچه بگوییم و چند عکسی هم با بزرگان این حوزه بگیریم و در صفحات منتشر کنیم تا داغی دیگر بر صنعت کشورمان ‌بذاریم و به زندگی تکراریمان رنگ و بویی ببخشیم و جیب هایمان را پر پول کنیم!</description>
                <category>Elham.mohammadi9069</category>
                <author>Elham.mohammadi9069</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2019 10:26:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات هرمزِ دل انگیز آبان 98</title>
                <link>https://virgool.io/@lhammohammadi/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%B2%D9%90-%D8%AF%D9%84-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-98-nnamxclnlqht</link>
                <description>فورا کوله ام را بستم. در پی تکه ای از وجودم که دو سال پیش وسط دریای بی انتهای جنوب زیر تن لخت افتاب جا گذاشته بودم. همه وجودم مملو از هیجان و حس مبهمی بود که انتظارم را میکشید درست زیر پاره سنگی که آز آن صدای آب می آمد. آبی شفاف و پر از طنین موسیقی. تمام مسیر در کوپه به این می اندیشیدم که چطور آنجا دوباره با خودم مواجه شوم. منی که دو سال قبل نیمی از وجودم را بی اراده آنجا گذاشتم و با نیمی دیگر سرگردان به شهری برگشتم که هیچوقت به آن تعلقی نداشتم. شروع کردم به سفر به تمام این مرز و بوم کهن. میرفتم برای تماشای درختان بلند برای ابری آن سوی دشت. میخواندم از درونم به کویر افسون گر. هستی را فریاد میکشیدم، شعر را زمزمه میکردم و پرنده را دنبال میکردم. نزدیک رودخانه که میشدم خودم را نزدیک تر می یافتم بوی آشنای خودم را حس میکردم تا اعماق درونم. از من تا من چه مسیری درازو عجیبی بود، مسیری که تا به ابدیت میریخت. تنها میرفتم، بدون نوری در دلِ سیاهی شبهای تیره و تار. میان من و من هزاران رودخانه و دشت بود، همه را رفتم همه را حس کردم. وجودم پر و خالی میشد از حضور عشقی رنگین. لحظاتی را دویدم تا جایی که پاهایم توان داشت دویدم من رفت و او رفت و تنها ماندم. سایه دشت روی پاهایم میریخت و جان دوباره ای به من میداد تا دوباره بدوم تا مسیری به هیچ کجا. اب و دشت و رودخانه و کوه و آسمانِ شب همگی درونم فریاد میزدند که برو. رفتن به جای اشتباه بهتر از ایستادن است. بی محابا رفتم بعدها فهمیدم زندگی چیزی دیگری بود جز رفتن، این بزرگترین کشف زندگیم بود. همه جا که نباید رفت؟ آنهم رفتن هایی بی هدف که تو را از بارش باران روی پل های معلق زندگی بازمیداشت. بعد از هر غروب غم انگیزی طلوعی بود. گریزی نیست از طلوع باید می آمد و میماند و من را در دستان پر هیاهوی غروب رها میکرد. غروبی که دیگر سرمستم نمیکرد. میدانی چرا؟ طلوع را بیشتر دوس داشتم. در اغوش کشیدن طلوع همیشه برایم جذاب تر بود. دامنم را باز میکردم تا نورش را در آن بپاشد. مانند زنی عاشق که در داستان های امیلی برونته جولان میداد. اینجا پر از تکرار خاکستری لحظات بود. لحظاتی که میگذشت و تو را جا میگذاشت دقیقا وسط همان جایی که خودت را گم کردی. دوباره به راه افتادم کوله و پاپوشم را عوض کردم و دویدم تا جایی که صحرا از من روی برگرداند و دشت و رودخانه و حتی طلوع با من غریب شدند. انگار هرگز دختری رها در صحرا را ندیده اند که دستان پدربزرگش رو کنار میزند تا ببیند آن جلوترها چیست که اینجور حیرانش میکند. بی انصاف بودند من تمام کودکی و جوانیم را در دشت گذراندم و خسته شدم از فراموش شدن های مکرر. برگشته بودم به اولین روزهای خلقتم. در انتهای یک روزِ خیلی دور که با پدرم به دشتی حوالی یک روستای رویایی رفتیم، خود را در ایینه شفاف رودخانه یافتم در دلم زمزمه کردم که باقی عمرم را باید همین حوالی بگذرانم. همین برای رستگاریم کافی بود. دستم را درون رودخانه ریختم شکوفه هایی از جنس بلورین روی دستام میریخت که هوش از سر و قلبم میبرد. حالا که به آن روزهای گذشته نگاه میکنم خود را حاصل ضرب ترس و تردید میبینم. من از زندگی بدون عشق و آب هراس دارم. از فرو رفتن به انزوای بی پایان میترسم. بعد از خودم در آن روزها حسابی گیجم. بی قرار و تهی از خود میپرسم چه خواهم شد؟ چه خواهد شد؟ چه میکنم؟ در گیر و دار همین روزهای ژولیده ام بودم که دوستانی از جنس ابریشم برنامه سفری به جنوب را ریختند و من هم بی اراده و آنی با چشمانی بسته و با اشتیاقی فراوان بله را گفتم و خودم را خلاص کردم کوله ام اما این بار پر بود. بعد از پیاده شدن از قطار و رفتن به بندر و سوار شدن بر روی آن کشتی های خاطر انگیز به آنجا که خودم را جا گذاشتم رسیدیم. لحظه ی وصال من با این جزیره بی انتها در هیچ کلمه و واژه ای نمیگنجید. تا پایم روی زمین گذاشتم دریا طوفانی شد، خاک تپید، افتاب همچون موج های طلایی روی تنم ریخت. خاک رنگیش به روحم جلایی تازه داد تمام خاطراتم بلند فریاد کشیدند درست آمدی! اینجا همان جاییست که دو سال به خاطرش تمام ایران کهنت را دیدی.  برخاستم و دستی به خاک زیبای هرمز کشیدم و زنده شدم طوفانی در جزیره اما آرامشی در دل! با خود میگفتم شاید اینجا کسی منتظرم باشد. هرمز دل انگیز من تمام آنچه میخواستم...</description>
                <category>Elham.mohammadi9069</category>
                <author>Elham.mohammadi9069</author>
                <pubDate>Sun, 03 Nov 2019 15:01:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هنوزم تو عشق جسور نیستم!</title>
                <link>https://virgool.io/shojazan/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AC%D8%B3%D9%88%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-rvp3b5i9kuck</link>
                <description>من از بچگی دختر جسوری بودم. معمولا رسم و رسومات رو اصلا جدی نمیگرفتم. قوانین دینی که بیشترش برام شوخی بود. حتی خدا به شکل سنتیش هم برام قابل هضم نبود. جسارتم یه جاهایی به گستاخ بودن هم تعبیر میشد. مامان بابا خیلی زود متوجه این ویژگی من شدن ولی زورشون نرسید که منو تو چارچوب خودشون بگونجونن. همه اینارو گفتم که برسم به اینجا من تو همه ابعاد زندگیم جسور و جنگنده بودم به جز عشق! من همیشه عشق هام رو از دست دادم و ازشون گذشتم. حتی زمانی که خیلی خوب پیش میرفت.  اولین عشق 16 سالگیم که چقد راحت از کنار مسعود گذشتم. یادمه بعد از فهمیدن اینکه بهم خیانت کرده حتی به روش نیوردم و رها کردم با اینکه خیلی برام سخت بود. بعضی وقتا به خودم میگم الهام چرا باهاش حرف نزدی؟ من حتی جسارت برخورد با عشق رضا و ایمان و آرمان و.... رو هم نداشتم. دوستشون داشتم شاید حتی عمیق تر از یه دوست داشتن معمولی، ولی موقع رفتن خیلی بی تفاوت از کنارشون گذشتم انگار نه انگار بودن. همیشه منتظر یه عشق ماورایی بودم تا بهترین خودمو بروز بدم. خودمو توجیه میکردم که چون عاشق نشدی جسارت واقعیتو نشون ندادی عشقه که ادمو جسور میکنه. تا اینکه 22 سالم شدم و با یک نگاه فقط یه نگاه عمیق تو چشمای به شدت سیاه یه نفر حس کردم که دیگه کارم تمومه و منم عاشق شدم. اینجا دیگه موقش بود هرچی بلد بودم پیاده کنم. یه الهام جسور که میره میگه نوید من عاشقتم و دلم میخواد تماما مال من باشی و منم مال تو. دلم میخواد بقیه عمرم رو کنار تو بمونم و تو برام کمونچه بزنی و با این صدای شیشه ایت برام جان مریم رو بخونی. روز اول که رفتم کلاس گفتم تا رفتم و اهنگ رو زدم بهش میگم چشم تو چشم. ولی تا دیدمش قفل شدم و هیچی نگفتم. تو راه خودمو حسابی سرزنش کردم که چی شد؟ تو که یه هفته داشتی تلاش میکردی و تمرین؟ خودمو توجیه کردم که بار اول بود و حتما هفته دیگه بهش میگم، فقط این سری به چشماش نگاه نمیکنم که هول نشم. نوید من تورو دوس دارم و برای بقیه زندگیم میخوام کنارت باشم! اره اره هم کوتاهه و هم عمیق. سریع میگم و میام. اگه بگه نه چی؟ خب بگه! ولی من اونقدر جذاب هستم که نه گفتن براش سخت باشه. خیلی سخت... پس احتمالش کمه. هفته دیگه موهای بلند طلاییمو بافتم و بقیشم روی شونه هام انداختم که با یه حالت لوند و زیبا بهش بگم. اتفاقا اون روز خیلی خوشگل شده بودم. پشت در کلاس منتظر بودم که در رو باز کرد داخل رفتم گفتم بزار بگم که تو ذهنم اومد بزار اول اهنگمو بزنم بعد. اون روز کوک ویولن عوض شده بود و من دستگاه اصفهان رو با کوک می لا می لا زدم اتفاقا خوبم از اب دراومد و نوید کلی تشویقم کرد. خودمو اماده کردم که بهش بگم که من چقد نگاه نافذش رو دوس دارم. که برگشت گفت الهام امروز چقدر زیبا شدی عزیزم! همه وجودم گر گرفت و من که یه دختر شرو شور و پررو بودم سرمو پایین انداختم و گفتم جدی؟؟ مرسی. همین همینقدر سرد، همینقدر احمقانه. همینقدر بی جسارت... همین باعث شد اونروزم هیچی نگم و تا مترو پیاده برم و اهنگ ریچارد کلایدرمن رو گوش کنم و ذوق زده باشم که نوید هیچوقت به بقیه شاگرداش اینجوری نگاه نمیکنه. خودمو توجیه کردم و گفتم این هفته واقعا نمیشد بگم نوید عزیزم پشت اون مرسی سردِ من، یه دختر گرم و با حرارته که خیلی قشنگ دوستت داره و در کنارت میتونه خیلی رها باشه. نه تنها هفته بعدش بلکه هفته های بعدشم نگفتم. یکسال و نیم من شاگرد این مرد بزرگ بودم و هر روش بیشتر عاشق... ولی هرگز این پسر دوست داشتنی نفهمید که یه دختر چقد بی انتها میتونه کنارش باشه و هیچوقت چیزی بیشتر نخواد از عشق... زندگی من دیگه سرد شد.ولی نوید عزیزم یه فصل از رمان زندگیم برای 22 و23 سالگیمه که که وقتی نوشتمش مهم نیست کجایی و چکار میکنی یه نسخه ازش رو برات میفرستم و بهت میگم قشنگترین فصل زندگی منو بخون. میدونم اون موقع خیلی دیره ولی هر موقع جسارتش رو پیدا کنم خودمو تحسین میکنم.... من هنوزم توی عشق جسور نیستم...</description>
                <category>Elham.mohammadi9069</category>
                <author>Elham.mohammadi9069</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2019 13:38:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمپ با چاشنی وحشت در غرب کشور (سفرنامه پاوه)</title>
                <link>https://virgool.io/@lhammohammadi/%DA%A9%D9%85%D9%BE-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%DB%8C-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D9%88%D9%87%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%B2%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-kgayfqazuwja</link>
                <description>سفر به غرب کشور همیشه برام مثل یه رویا بود. همیشه رویا قشنگ تر از واقعیت بوده و هست ولی سفر کاملا پیش بینی نشده من با دوستانم به غرب حتی از رویاشم قشنگتر بود. سفر ما از تهران شروع شد و در اولین مقصد به کرمانشاه ختم شد. چرخی در شهر زدیم و ناهار رو کرمانشاه خوردیم و به سرعت به سمت کردستان رمزآلود رفتیم تا در روستای پلکانی و هیجان انگیز پالنگان کمپ بزنیم. البته رفتن به پالنگان و دیدن مردم عجیب و جذاب کردستان هدف اصلی نوشتن این متن نیست. (حتما از پالگان و کردستان مینویسم)فردای روزی که توی روستای اروم و افسون گر پالنگان از خواب ناز و عمیق بیدار شدیم به سمت کرمانشاه رفتیم. کرمانشاهی که محل تلاقی تاریخ و طبیعته. از بیستون و طاق بستان حیرت انگیز که گذشتیم به سرزمین شگفتی ها یعنی پاوه رسیدیم. از خیلی قبل ها دوستان کرمانشاهیم از این نقطه سرسبز برام زیاد گفته بودن و وقتی بهش رسیدم هیچ باورم نمیشد که به کجا اومدم.بعد از گشت و گذارتو بازارهای مرزی و دیدن غار قوری قلعه و ملاقات به جامانده های حسین کوه کن در گوشه ای امن با دوستان همیشه روشنم، ناهاری خوردیم که شاید هرگز قبل از اون نخورده بودیم. محمد و سارا ناهار ظهر رو به خوبی هرچی تمام تر تدارک دیدن و من هم زیر سایه یک درخت پربار اروم گرفته بودم و نسیم خنکی تمام جانم رو لمس میکرد.بعد از خوردن ناهار تصمیم گرفتیم به پاوه برگردیم تا قبل از غروب افتاب، محل مناسبی برای کمپ پیدا کنیم. با توجه به مسیرهایی که طی کردیم و خرید مایحتاجمون برای شب به تاریکی خوردیم. مسیر سختی رو باید با ماشین بالا میرفتیم اوایل مسیر، تکه ای از بهشت رو برای کمپ انتخاب کردیم جایی که دوتا اسب قهوه ای تیره روی سبزه ها قدم زنان راه میرفتن و مارو مسحور میکردن. اقایی از اهالی گفت اینجا مناسب کمپ نیست و بهتره بالاتر برید امنیتش هم بهتره. ما هم سوار ماشین ها شدیم و بدون اتلاف وقت بالا رفتیم. جاده خاکی و پر از سنگ های ریز و درشت بود. تقریبا 1 ساعتی رو از مسیر سخت و خلوت و پرپیچ و خم کوهستانی گذشتیم. بارها ماشین هارو نگه داشتیم و گفتیم به این مسیرسخت تو دل کوه نمیخوره جای مناسبی برای کمپ داشته باشه. ناگفته نماند از ماشین هایی که در مسیر برگشت که تعدادشون خیلی کم بود و اغلب هم افرود بودن کمک خواستیم و اکثرا نظرشون این بود که باید برگردیم چون اینجا امنیت بالایی نداره و هر اتفاقی ممکنه. نظرات ضد و نقیض راننده ها حسابی مارو ترسونده بود. طوری که بارها تصمیم گرفتیم برگردیم ولی مسیر اینقد باریک و خطرناک بود که برگشت تقریبا غیر ممکن به نظر میرسید. از طرفی هم حس کنجکاوی توی هممون فعال شده بود که بالاخره یه همچین جاده عجیبی به کجا میرسه؟ وقتی سفرهای کمپی با دوستات میری از این دست ماجراجویی ها زیاد پیش میاد. بالاخره یک دل شدیم که برگشت ممکن نیست و باید جایی رو برای کمپ شبانه انتخاب کنیم. تا بالاخره بعد از یک مسیر سخت و طاقت فرسا رسیدیم به قسمتی که میشد چادرهارو علم کرد. انصافا اینقدر منظره قشنگی زیر پامون بود که همش به هم میگفتیم چقدر خوب که جا نزدیم. ماه کامل و از همه شبا پرفروغ تر . اسمون از همه شبا پرستاره تر و هوا از تمامی تابستان خنک تر. بعد از خوردن شام در یکی از بهترین مناظر زندگیم، تصمیم گرفتیم چایی داغی رو درست کنیم. درست کردن چای و زدن حرفای دوستانه و دلگرم کننده حسابی هوش و حواسمون رو برده بود که اصلا متوجه گذر زمان نشدیم. شهر پاوه به اون زیبایی مثل یه نقطه وسط یه دره پیدا بود. خونه هایی که از دور چراغ هاشون سوسو میکرد و میگفت هنوزم زندگی ارزششو داره و باید ادامه داد. خونه های پلکانی که هنوز امید درشون فریاد میزد. هرچقدر هوا سیاه تر میشد و البته ما خسته تر، کمی بیشتر هراس سراغمون میمومد. اینجا تا کیلومترها اطرافش هیچکس نیست. نه ادمی نه روستایی نه حتی نوری از دوردست. دور اتیش نشسته بودیم و گه گاه برای تفریح و خنده از داستان های ترسناک و روح و جن هم برای هم میگفتیم و میخندیدیم. البته هیچ فکرش رو نمیکردیم که اون داستانا بتونه واقعی باشه. وسط همین داستان ها بود که گفتم بچه ها راستی اینجا واقعا امنیتش تضمین شده نیست و اگه خدایی نکرده اتفاقی برامون بیوفته حتی جنازه هامون هم پیدا کردنش سخته. پس بهتره هوشیار باشیم که اگه چیزی تهدیدمون کرد بتونیم از خودمون دفاع کنیم. ساعت 1 نیمه شب بود که به چادرها رفتیم. من که اینقد خسته بودم یادم نمیاد چطور خوابیدم. وسط خواب عمیق بودم که یک دفه صدای یک ماشین که به نظر میمومد ماشین نسبتا سنگینی هست بیدار شدم و صدای قلبم رو میشنیدم. بچه ها همه وسط خواب ناز بودن و فقط من بیدار بودم. دم در چادر نشستم و حسابی گوشم رو تیز کردم که ببینم چقدر به ما نزدیک شد. صدای ماشین اینقدر نزدیک شد گفتم کارمون ساختس. ماشین دقیقا از کنار چادرا رد شد و دیدم ماشین خاموش شد!!! هرگز توی زندگیم اینقدر نترسیده بودم کار رو تموم شده نمیدیدم. توی سرم میگفتم چرا باید اینجارو انتخاب میکردیم؟ کاش توصیه های بقیه رو گوش داده بودیم! همین فکرهای هراسان که از ذهنم میگذشت دیدم ماشین روشن شد و به حرکت افتاد. کمی ذهنم و دلم اروم گرفت ومنتظر شدم ببینم ماشین داره دور میشه یا نه که دیدم بله دور شد! نفس راحتی کشیدم و رفتم توی کیسه خوابم، چند دقیقه ای تلاش کردم دوباره به خواب برم که صدای ردپای چند نفر اطراف چادر شنیده شد!! خداییی من! کارمون تمومه. میخواستم دوستام رو صدا کنم که دهنم قفل شده بود فقط از ترس کنار در چادر نشستم. تصمیم گرفتم ببینم از چاقو های مسافرتی چیزی همراهم هست که نبود. تو اون چند لحظه به هزاران اتفاق فکر کردم و پشیمون از اینکه چرا اینجارو انتخاب کردیم؟ با خودم میگفتم یعنی این اخرین سفر بود و تمام؟ راستش هیچوقت با مردن های ارام و بی هیجان ارتباط نمیگرفتم ولی در این حد مردن رو اصلا نمیخواستم. همونجا با خودم گفتم ترجیح میدم روی تختم بمیرم تا با این فضاحت. دوستان جان هم همچنان در خواب ناز بودن و تنها کسی که حواسش بود من بودم. وقتی صدای ردپا به چادر ما نزدیک شد تصمیم گرفتم چادر رو باز کنم و یه جورایی هرچه باداباد. تحمل اون سطح از استرس برام خوشایند نبود. به تهش فکر کردم، تهش چی میشه؟ میمیری دیگه. پس زیپ چادر رو باز کردم و سرمو بیرون بردم که نسیم محکمی توی صورتم خورد. میترسیدم کامل بیرون بیام اطراف رو خوب نگاه کردم و هیچکس نبود. بعد از کلی فکر و تجزیه و تحلیل متوجه شدم روپوش چادر از شدت سرما برخورد میکنه به بدنه چادر و همین باعث تولید صدایی مثل ردپا میشه!! نفس خیلی عمیقی کشیدم و گفتم الهام دیدی توهم زدی؟ هیچی نبود هیچی! برو بخواب که صبح باید ساعت 7 راه بیوفتیم. رفتم داخل چادر و چند دقیقه ای خوابیدم که صدای افتادن یه تیکه ای که نمیدونم چی بود از خواب پروندم! این بار نه من بلکه حسین هم متوجه شده بود و سریع زیپ چادر رو باز کرد. همون لحظه منم زیپ رو باز کردم ولی قبل از من چادر رو بسته بود. اینجا بود که فهمیدم واقعا یه اتفاق عجیبی داره میوفته و اینجا دیگه توهم نزدم که همونجا دیدم صدای نزدیک شدن کسی میاد، درست از همونجا که صدای افتادن شی اومد. عرق سرد روی صورتم غلت میزد و صدای نفسام بلند شده بود. دوباره یکی دیگه از چادرهام زیپ و باز کرد و همین منو به شدت بیشتری ترسوند. همون لحظه یکم چادر رو باز کردم و دیدم ماه دقیقا روبرومه . یه حس ترس امیخته به ارامش هم سراغم اومد. من راستش مدتی بود زیاد با خدا ارتباط عمیق نگرفته بودم ولی اونجا عجیب ترین و عمیق ترین ارتباط بینمون اتفاق افتاد و تو دلم گفتم اگه منو دوستام دوباره طلوع افتاب رو ببینیم ارتباطم رو باهات عمیق میکنم و مثل بچگیام باهات حرف میزنم. بین همین منت کشی های من از خدا بودیم که یه سایه متوسطی از کنار چادرمون رد شد! تو دلم گفتم خداایا ما باهم حرف زدیم مگه قرار نشد طلوعو ببینم؟ زیپ چادر رو باز کردم و دیدم بعله یک گربه داره توی وسایلمون سرک میکشه تا چیزی برای خوردن پیدا کنه و همون گربه بود که به یه وسیله ای خورده بود. خیالم راحت شد و دوباره رفتم بخوابم، فکر کنم طرفای ساعت 5 بود که دوباره خوابیدم و با صدای بلند شید صبح شده معصومه از خواب بیدار شدم و دوباره طنین صدای یه باد جذاب تابستونی روحمو آزاد کرد....</description>
                <category>Elham.mohammadi9069</category>
                <author>Elham.mohammadi9069</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2019 14:00:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان‌های ارژنگ و ممد (طنز، این قسمت کنکور)</title>
                <link>https://virgool.io/@lhammohammadi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%DA%98%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D9%85%D8%AF-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-omxifqvyfldd</link>
                <description>امتحانای خرداد تموم شد به ضرب و زور خانواده و هزینه های گزافشون که میخوان به زور از من یه پزشک بسازن! بابا اخه من تا حالا یه مورچه نکشتم!! چطور میتونم آدم بکشم؟؟ از دور اشاره میکنن که ارژنگ جان دکترا جون آدمارو نجات میدن نه اینکه بکشن!! بله برای توفیلما و داستانا و کافرهای اون ور آبی آره! ولی واسه ما اخه؟؟؟ دختر خاله مهین یادت نیست؟ سالم رفت اتاق عمل و دیگه کسی ندیدش!! مامان از تو اشپزخونه بلند گفت عزیزم دختر خاله سرماخورده بود! خیلیا هستن سرما میخورن و میمیرن و تقریبا دکترا وسیله ان! تازه ناخنشم شکسته بود! واقعا امیدی به زنده موندنش نبود. بعدم بالاخره مرگ حقه، حالا تو ایران یکم حق تر!خلاصه با ممد قرار بود بریم کلاس کنکور و تست بزنیم، از اونجایی که استادمون یه دختر خیلی خوب بود، ( خیلییییی خووووب) مجبور شدیم کلاسو نریم، میدونی استادت زیادیم خوب باشه نمیشه! نمیشهدرس خوند، دکتر ازش درنمیاد، دیگه نهایتا مامایی! خانواده ام ۱۸ سال سرمایه گذاری کرده برای دکتر شدن من، حتی اسمم یه جور انتخاب کردن که روی برد قشنگ باشه، تقریبا نود درصد آدما دکتر ارژنگ صادراتی روانتخاب میکنن، هم اسمم خوبه و هم فامیلیم، یعنی اینقد خوب هستم که صادرم میکنن دیگه، میخوام بگم خانواده رو همه چی فکر کرده، من فقط باید تست بزنم! ولی فعلا که دارم مخ میزنم! ببین ممد آخرش پزشکم بشم باید مخ بزنم دیگه نه؟؟ ممد گفت نه بابا اون موقع اونا مخ تورومیزنن! چقد حکیمانه، همینجور که پشمامون میریخت ازش پرسیدم، ممد تو چه رشته ای دوس داری قبول شی؟ ممد گفت من فلسفه دانشگاه تهران، بهترین مخ هارو میشه باهاش زد، همون ترم یک چند تا گل واژه از نیچه و هگل و کانت و هیوم حفظ میکنم و میوفتم تو کافه ها دنبال دخترای مو قرمز، شلواراشونم گشاد و یه شال زردم رو سرشون، ترکیب کله‌ی قرمز و شال زرد خیلی اوانگارده!  از ازادی بیان میرسیم به ازادی عمل! البته بستگی به دخترش داره دیگه، اگه زود برسیم به ازادی عمل که خیلی خوبه، سیگار و یادم رفت یه جوری پوک میزنم به سیگار که کافه غرق مه و دود میشه، چقد خوبه وقتی نیچه میگه خدا مرد نه عزیزم؟واقعا عمیقه، دختره هم سریع تایید میکنه که اره ولی نیچه منظورش از خدا مرد بیشتر عشق الهی بشر به خدا بوده، خب اینجا سریع میفهمم که دختره اینکاره نیست و زود نمیشه باهاش به ازادی عمل رسید همون وسط گل واژه های ازادی بیان یه پوک عمیق به سیگار میزنم و دود که همه جارو برداشت نامحسوس از کادر خارج میشم!خلاصه که این مدت که وقت داریم باید حسابی تست بزنیم، میدونی ارژنگ باید اینده خودمونو بسازیم، با دستای خودمون، روزی هشت ساعت درس میخونیم ولی به جاش بعد قبولی تو بهترین دانشگاه های تهران حسابی استراحت میکنیم! درسته زمان زیادی نداریم ولی نباید تسلیم شیم! خیلیارو دیدم دوماه درس خوندن رتبه شدن!! چی سهمیه داشتن؟؟ اره ولی یه سریم دیدم بدون‌ سهمیه رتبه شدن، فقط کافیه این دوماه و سختی بکشیم! داشتم گل واژه های انرژی مثبتی که اینور اونور میشنیدم وتحویل ازژنگ میدادم که برگشتم دیدم حاجیمون خووابه!!نه بابا بیدار بودم و حرفاتو شنیدم! چی دیدی تو حرفام که خوابت برد؟؟ من چیزی جز زیبایی ندیدم! به نظرم از شنبه روزی هشت ساعت مطالعه رو شروع کنیم، موافقم.از شنبه همون هفته شروع کردیم به خوندن و تست زدن کلاسای رفع اشکال، خیلی هم خوب پیش میرفتیم، البته تو کلاسای رفع اشکال معمولا ارژنگ یه سوالایی میکرد که استاد بدون هیچ توضیحی از کلاس بیرون میرفت!ارژنگ که اصرار داشت جلوی دو تا از دخترای کلاس قپی بیاد که اره میخوام دکترارو بزنم بره! حتی تست های عربی رو هم ربط میداد به قبولی دکتری، استاد چنتا تست عربی بزنیم پزشکی تهران قبولیم!؟ فقط لنگ چنتا تست عربیه!! یعنی تا دکتر شدن ۴ ۵ تا تست عربی فاصله دارهطبیعیه خب عربی سخته. منم حسابی تمرکز و گذاشته بودم روی درسای عمومی. از اینورم میرفتم انقلاب و خلاصه کتابای فلسفی رو میخریدم ومیخوندم که تا رفتم دانشگاه همون هفته اول مخ رو زده باشم، این اینده نگریم تو حلقم بود که دختره تو کلاس گفت ببخشید من هفته پیش نبودم شما جزوه برداشتین؟ با یه لبخند ژکوند... گفتمممم وااای ارژنگ من دیگه دانشگاه نمیااام، چرا؟؟ چی شد؟؟ دیگه قبلش مخ رو زدم نیازی به دانشگاه ندارم، دختره بت پیشنهاد داد؟ اره دیگه گفت جزوه داری؟ لبخندم زد!!! اون موقع ها فکر میکردم هرکی بهم لبخند میزنه داره بهم امار میده پ عاشقم شده، ارژنگ گفت باشه پ سربازیت چی؟؟ میخوای بری خدمت؟؟اوووه به این جاش فکر نکرده بودم، دوباره تست زنی رو از سر گرفتم، شوخی که نیست دو سال خدمته!! از قبل مصمم تر شروع کردم به خوندن و تست زدن، تفریبا دو هفته قبل از کنکور بود که اولین شکست عشقیمو خوردم، دختره به جز من به یکی دو نفر دیگم لبخند زد!! ضربه سختی بود اما من ناامید نشدم. رو در و دیوارهای خونه پر بود از کاغذهایی که خودمو مامان اینا چسبونده بودن، از خواستن توانستن است و صبحت رو با انرژی مثبت شروع کن تا دکتر اینده‌ی مامان ‌ بابا کیه؟؟ فک و فامیلم که تو هر مهمونی و گروه یخ خانوادگی منو میدیدن دکتر صدام میزدن، دیگه باورم شده بود پزشک شدمو یه جورایی دنبال طراحی کارت ویزیتم بودم و حتی مطبم میدیدم، بابا نظرش روی مرکزشهر بود که شلوغه و مریضا زیادن و مامانم میگفت نه یا غرب یا شمال شهر!!! بهرام به نظرم ارژنگ و افریدن واسه دکتر شدن، اصن نگاش کن راه رفتنش، با تلفن حرف زدنش همه چیش، بالاخره اون دکتر بازیای بچگیش داره جواب میده! ایشاله که خیره! ادامه دارد...</description>
                <category>Elham.mohammadi9069</category>
                <author>Elham.mohammadi9069</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2019 13:55:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از قیصر تا فیلم‌های اتوبوسی فقط یه بلیت( طنز)</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%A7%D8%B2-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%B7%D9%86%D8%B2-oapsupwfmkz0</link>
                <description>داشتم سیر پیشرفت سینما تو این صدسال رو بررسی میکردم که دیدم چقد پیشرفت داشتیم، مثلا اون موقع ها حتما باید یه دختر پولدار عاشق یه پسر فقیر ولی دلپاک میشد( البته فقط تو فیلما بوده و هست وگرنه که ماشینت چیه هنوز در صدر سوالاست) یا حتی برعکس یه دختر تو محله فقیر نشین عموما جنوب تهران با چادر گل گلی سعی میکنه خیلی شرافتمندانه زندگی کنه که یه پسر پولدار خوشگل میاد و خوشبختش میکنه( اینم فقط تو فیلماست). یکم میایم جلوتر میرسیم به سریال ‌های ایرانی که عموما حمیده خیرابادی و دخترش در نقش مادر دلسوز کنار حوضچه نشستن و با حاج اقا از اینکه همین روزا بود بچه های قد و نیم قدمون تو حیاط بازی میکردن و من و شمام براشون هندونه قاچ میکردیم یه لبخند ژکوند مونالیزایی هم چاشنیش میکردن و یه دفه لپ حاج خانم از خجالت گل می افتاد، حاجی اقا راستی دخترمون گل نسا همین روزاست که کلاس خیاطی و ملیله دوزیش تموم شه و پسرمونم که تو حجره حسابی اسم در کرده! دخترشونم با اینکه تو مطبخه و خیلی دور ولی میشنوه و‌دلش قنج میره! داشتن از زن گرفتن پسر بزرگشون میگفتن که پسر کوچیکه میاد مزه یخی میپرونه که خوب زن و شوهر دور هم جمع شدیدا، مادر هم بگه ای ناقلااااا، به همین زودیا بعد خان داداشت نوبت توا، دوس دارم صدای نوه هامو تو همین حیاط بشنوم، پسر حسابی خجالت میکشه و میره اونورتر توت بچینه، البته چون فصل توت نیست برگ میچینه و از کادر تلویزیون نامحسوس خارج میشه. خلاصه چشمامون داشت پای تلویزیون خشک میشد با این تیپیک فیلم ها و سریال ها که با حضور کاویانی و جمشید هاشم ‌پور، سینمای اکشن ایران جون تازه‌ای گرفت! بله سینمای اکشن مخصوص هالیودی ها نیست، فقط یکم فرق داره دیگه چون بومی سازی شده، مثلا امکان داره سیصدتا تیر بهت بزنن ولی صدا نداشته باشه و اصلا نمیری، چرا؟ چون ادم خوبی هستی تو فیلم، سابقه داشته گوله زدن تو مغز طرف ولی چون نقش اصلی بوده نمرده، خب منم‌ بود نمیذاشتم بمیره ، اونوقت فیلم زودتر تموم میشه که خوشایند نیست! یه جاهایی حتی جمشید هاشم پور یه سیلی میزد به صورت دشمنش و صدای بمب اتم میداد! بابا یه سیلی که اینقد صدا نداره که!! چون امکاناتشو داریم استفاده میکنیم! از این سینمای اکشن جذاب که گذر کردیم رسیدیم به فیلم های معناگرا با پایان باز، از وسطای فیلم شروع میشه، عموما هم لوکیشن تو یه ساختمون شصت طبقه‌اس که دارن اسباب کشی میکنن یه زن و شوهری، همیشه هم‌گفتتن طرفتو تو اسباب کشی بشناس، میرن خونه جدید و یه سری اتفاقات میوفته ولی چون پایانش قراره باز باشه نمیگم چی میشه! شاید باورتون نشه واقعا هم چیزی نمیشه چون پایانش بازه، خیلی باااز....از همین فیلم های معنا گرا که بگذریم میرسیم به فیلم های اتوبوسی! عموما سحر قریشی و مهران غفوریان و یه زمانی الناز شاکردوست و سام درخشانی و..... بازی میکنن! خدانکنه سوار اتوبوس شی وگرنه حسابی مشعوف میشی از استوری و نحوه بازی زیر‌پوستی بازیگران جوان سینما! داشتم فکر میکردم چی میشه که این فیلم‌ها اصن ساخته میشه و حتی کی به اینا مجوز میده؟ که دیدم بابا پول توشه حسااابی!! مثلا تهیه کننده و کارگردان رفیق فابریکن و حسابی هم بی پول شدن! علی من یه پنج میلیونی تو حسابم هست یه پنج تومنم وام میگیرم یه فیلم نود دقیقه ای بریم! پول‌‌لازمم. یه سری دختر  و پسر جویای نام میگیم بیان بازی کنن و پولم نگیرن کاراموزی اصن، کلی هم که معروف میشن:)))) اره بابا از خداشونم هست. یه بازیگر گیشه ای هم میگیم بیاد دو‌یست هزار تومن بش پیش پرداخت میدیم و بقیش هم میگیم هرچی فروختیم نصف نصف! الان اوضاع هم خرابه همه قبول میکنن! نویسنده هم‌ که نمیخواد اصن بازیگرا فی البداهه  هرچی میخوان بگن سخت نمیگیریم، البته فوش و اینا نه دیگه، کلیت داستان از این قراره که دختر وضع مالی خیلی بدی داره، و باباشم میخواد به زور شوهرش بده یه یه پیر مرد پولدار که خرج موادش دربیاد، دختر هم که مقاومت  میکنه و‌ میگه من میرم جون میکنم ولی زیر باز ازدواج نمیرم، خلاصه میره شرکت یه پسر  پولدار و دیگه بقیش و نگم براتون دیگه قطعا یه بار و اتوبوس  سوار شدید و‌حفظید دیگه:))) یه ماشین میخواد و یه دوربین و چهارتا بازیگر و یه داستان ابکی و یه خونه تو شمال شهر یه خونه تو جنوب شهر و یه لوکیشن هم تو شرکت و خلاصه کل فیلم با بودجه ۸ میلیون و پونصد میبندن و هرچی هم تو سینما نفروشه بالاخره ۲۰۰ میلیون درمیاد ازش و واسه یه سال خودشونو میبندن:)))</description>
                <category>Elham.mohammadi9069</category>
                <author>Elham.mohammadi9069</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2019 15:31:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی شد همه‌مون دیجیتال مارکتر شدیم؟ (طنزنامه)</title>
                <link>https://virgool.io/onwebsite/%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%D9%87%D9%85%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%B7%D9%86%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-v5q4vshntu3n</link>
                <description> دیروز دوره وردپرسم تموم شد. دوره چهار ساعته صفر تا صد وردپرس بدون کدنویسی، زود یاد گرفتم و وردپرس رو دانلود کردم، سه سالم هست که اکانت اینستا دارم عکس میذارم و استوری! تلگرامم که فعاله! دیگه وقتش نیس یه استارت اپ راه بندازم!؟ چرابابا!! دیرم هست! تو این همه مهارت داری بعد کسب و کار خودتو راه ننداختی؟؟ بابا ادم ۲۴ ساعت برای خودش کار کنه بهتره تا ۸ساعت واسه کارفرما! (کلام بزرگان) به همینا فکر کردم که الان میخوام راه بندازم. بش گفتم خب چه ایده ای داری؟ قشنگ روش ریسرچ کردی؟ همه ابعادشو در نظر گرفتی؟ اره بابا ایدم بکره! تا حالا تو ایران کسی راه ننداخته، چی هست؟ فروش آنلاین نخ!!! (پشمااام) چقد خلاقانه!! چقد جاش خالیه تو ایران، ببین نگاه کردم دیدم هر خانواده ایرانی حداقل در سال نیاز به ۲ تا نخ داره!(نخ بده نخ بگیره) حساب کردم ۲۵ میلیون خانواده هم مشتری هدف ما باشن کافیه دیگه!!! تمام شد رفت! خب به نظرت کسی نخ رو انلاین میخره؟؟ اره بابا، تحقیقات میدانی کردم،۳ ۴ صفحه از کتاب تست مامان رو خوندم و رفتم سراغ مادرم، گفت مامی زیاد نخ استفاده میکنی؟ گفت اره، گفتم از کجا میگیری؟گفت خرازی، گفتم دورم هست لامصب! ۵ تا کوچه پایین تر!! کی میره؟؟ اگه انلاین همین نخ رو بیارن دم خونت چی؟ نخ بدن بت نخ میگیری؟اشک تو چشاش جمع شد گفت اره... از خواهرمم‌‌  پرسیدم همینو گفت! خب پس حسابی ریسرچ و تحقیقات میدانی کردی!دیگه دس دس نکن! سرمایه چی داری؟؟ اره یه ۳ ۴ میلیونی دارم! گفتم کم نیست؟؟ نه بابا بیل گیتس هم ۲۵ سال پیش با همین ۳ ۴میلیون شروع کرد دیگه!! درسته ۲۵ سال پیش بود و پولشم به دلار بوده ولی دلار مث الان گرون نبود که! برای بعدشم فکر کردم،بابابزرگ داداش زن دایی خالم و  میشناسی؟ همسایه باباش اینا سرمایه گذار دیجی کالاست، میخوام بگم پارتیم کلفته! خب پس سرمایتم که حله. یه دیجیتال مارکترم میخوایم که همه کارامونو انجام بده. گیر میاد به نظرت؟ آره بابا  سایت آمار ایران و میخوندم 83 میلیون و 245 هزار نفر تو ایران دیجیتال مارکترن. بقیه هم به سن قانونی نرسیدن و دیجیتال مارکترهای آینده ان. یه آگهی آماده کنیم بگیم ملت رزومه بفرستن.دعوت به همکاری:به دیجیتال مارکتر خلاق، عاشق یادگیری، خفن و خوش تیپ، خستگی ناپذیر، کاری جهت کار در یک استارت آپ خلاق نیازمندیم.شرایط احراز:تسلط کامل به تمامی مفاهیم دیجیتال مارکتینگ (نمیدونیم چیه ولی شما تخصص داشته باش)تسلط کامل به اجرای خفن ترین کمپین های بازاریابی در سطح جهانی با بودجه کم (در حد یک میلیون و پانصد)تسلط کامل به سئو و اوردن تمام صفحات سایت به نتایج اول گوگل ظرف سه ماه بدون هزینه (خلاق باش خودت)تسلط کامل به تولید محتوا در تمامی ژانرها (فیلمنامه هم بتونه بنویسه اگه استارت اپ جواب نداد بزنیم تو کار سینما)تسلط کامل بر روی سوشال مدیا (پست بزاره کشته بده قشنگ)تسلط کامل به کد نویسی html, css ,js , php , jquery, pythonتسلط کامل به دوولوپ انواع اپلیکیشنتسلط کامل بر روی همه چیز کلا مزیت محسوب میشود.تسلط نسبی بر روی تعمیرات خودرو (ماشینم زیاد خراب میشه دیگه بیرون ندم)داری میای سر راه نون هم بگیر. بربری و تافتونسابقه کار حداقل 36 سالسن حداکثر 28حقوق وزارت کار و محیطی پر از سرشارلطفا فقط کسانی که موارد بالا رو دارن رزومه بفرستن.</description>
                <category>Elham.mohammadi9069</category>
                <author>Elham.mohammadi9069</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2019 13:53:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به سرزمینی بکر و فراموش نشدنی (جزیره و دشت هلن)</title>
                <link>https://virgool.io/@lhammohammadi/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DA%A9%D8%B1-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D9%84%D9%86-hhphlnjqvgei</link>
                <description> مدتها بود در دل رویای رفتن به سرزمینی دوردست و بی انتها را داشتم سرزمینی به دور از تمدن مدرن انسانی، جایی که سپیده دم با شوق از خواب ناز بیدار شوم، دیدن طلوع افتاب جانی دوباره به تن خسته‌ام بدهد. با مردمانی اهل دل چای اتیشی و گوارا بنوشیم، در افتاب گرم و سوزان تنمان را به اب شفاف و زلالی بسپاریم، از صخره های بلند بی پروا بپریم و خیالمان تخت باشد که روی اب های روان فرود می اییم، روی قایق های بادی خستگی ناپذیر پارو بزنیم این باربرسیم به آن مقصد رویایی، جایی که افتاب پوستمان را نوازش میکند و نسیمی خنک روی تنمان حسابی جا خوش میکند! با دوستانی زیبا صفت از زیبایی های زندگی بگوییم و انگار نه انگار ماهم روی این زمین زندگی میکنیم! جایی که هیچ کس به زمان خیره نباشد، یادمان برود که ساعت و گوشیمان را چک کنیم! راستی امروز چه روزیست؟ نمیدانم! فقط میدانم افتاب زیباتر از همیشه، غروب دلچسب تر از قبل، اسمان صافتر از هر موقع، مردمان رهاتر و بی دغدغه تر از هر زمان! یاد شعر سهراب بیوفتیم که میگفت شراب باید خورد و در جوانیِ یک سایه باید راه رفت همین...جزیره و دشت هلن نگذاشت این یک‌ رویا باقی بماند! سفری بکر و هیجان انگیز، تکرار نشدنی تا عمق رویا...بعضی واقعیت ها از رویاها هم زیباترن!</description>
                <category>Elham.mohammadi9069</category>
                <author>Elham.mohammadi9069</author>
                <pubDate>Sun, 07 Apr 2019 13:17:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوخی با استارآپ‌ها: این قسمت تپسی، علی بابا، بیمیتو، فیدیبو، ریحون، بیمه‌بازار، اسنپ فود، چیلیوری، اتاقک و دیجی استایل</title>
                <link>https://virgool.io/network-Ecomotive/%D8%B4%D9%88%D8%AE%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%BE%D9%87%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AA%D9%BE%D8%B3%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88-%D9%81%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%AD%D9%88%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-%D9%81%D9%88%D8%AF-%DA%86%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%DA%A9-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%84-lepouj9efs8q</link>
                <description>  خیلی سفر لازم بودم و رفتم سایت علی بابا قیمت بلیتای کشورهای خارجی رو که دیدم حسابی شوکه شدم، داشتم افسردگی میگرفتم که تو اتوبان بیلبوردای تپسی رو دیدم که زده برزیل تا آرژانتین فقط 4 تومن!! منم دیدم 12 هزار تومن پول نقد دارم وعاشق برزیلم که هستم. خلاصه تپسی گرفتم رفتم برزیل، جاتون خالی عجب هوایی بود سائوپائولو. مامان از ایران زنگ زد چرا نمیای خونه پس؟ ساعت 12 شبه! گفتم بلیت ارزون گیر آوردم اومدم یه سر برزیل. گفت خاک بر سرت کنن که عین عمتی! به بابات چی بگم؟؟؟ بگو امام رضا طلبیده رفته کربلا! گفتم راستی مامان بیمه ماشین داره تموم میشه ها بیمه ش کنم؟ گفت تو برو عمت و بیمه کن!!! یه زره نگاه کردم دیدم اره یه عمه کوچیک دارم خیلی متهور و چارچوب شکن بود، کلی به خودم بالیدم و گفتم پس بزار عمم و بیمه کنم! سرچ کردم عمتو بیمه کن که با تبلیغ بیمیتو مواجه شدم، رفتم خلاصه به صورت کاملا انلاین عمم و بیمه کردم. چند؟ هزار و پونصد با کلی پوشش اضافه و ارسالم رایگان! خاله گرون تر بود بیمه نکردم!یه زمانیم که از کافه و لب ساحل و درینک و اینا که خسته میشدم، میرفتم تو اپ های گوشیم کتاب بخونم که فیدیبو برام کد تخفیف فرستاد کتاب صوتی مولانا اورجینال به صورت کاملا لایو با صدای خود مولانا، فقط هزار وپونصد وسطاش ابی هم حرف میزنه برات! کتاب چگونه اون پسر رو عاشق خودمون کنیم در 30 ثانیه فقط پونصد تومن! کتاب چگونه در خواب میلیاردر شویم هزار تومن! این کتاب اخری زیاد به دلم ننشت چون من خودم تو خواب میلیاردم دیگه نیاز نیست هزار تومن هزینه کنم.خلاصه زیادی داشت خوش میگذشت که حالت سرماخوردگی بهم دست داد اینقد که تو ساحل آب بازی کردم. گفتم وااای کارم ساختس اینجا یه سرما خوردگی کلی هزینش میشه! دفترچه بیمه تامین اجتماعیمم که نیوردم! چی کار کنم؟ برای رفتن به جاهای دیگه شهر که بتونم یه طبیب حاذق فرنگی پیدا کنم رفتم مترو سائوپائو! ایرانی بازی درآوردم و میخواستم بیفتم روی یه صندلی که دیدم از اون مترو هاییه که احتمال سقوط و مرگ .... اینا نداره و کلی صندلی هم داره بتونی بشینی (باورش سخته). داشتم به هزینه ها فکر میکردم که با تبلیغای متروی بیمه بازار مواجه شدم! میون این همه داستان بیمت با بیمه بازار! دیدم الان کلی داستان دارم و بیمه ام که میخوام! سری رفتم پیجشو دفترچه بیمموآنلاین تمدید کردم و خلاصه هنوز از مترو در نیومده بودم یه دست نامرئی دفترچمو داد و خیالم بابت هزینه ها راحت شد. فکر کن دیگه چقد سرعت بالاست! اله اکبرنگران سفارش دادن ناهارم بودم که گوشیم و چک کردم کلی اس ام اس از اسنپ فود و ریحون و چیلیوری و... با کلی تخفیف و آفر خوب. بینشون مقایسه کردم دیدم ریحون با 300 درصد تخفیف از همه به صرفه تره! البته تا سقف 2500 تومن! خلاصه دل و زدم به دریا و غذامو آنلاین از ریحون سفارش دادم. که همون موقع اسنپ فود پیام داد! داشتیم؟؟؟ ریحون چیش از من بهتر بود؟؟ منم بهش گفتم عزیزم تو زیادی خوبی! اونم گفت لیاقتمو نداری بای! خلاصه مسالمت آمیز کات کردیم. تو چشام اشک بود که غذام اومد یکم سرد بود که خب طبیعیه از ایران تا برزیل کلی راهه دیگه باید درک کرد.دعوت شدم به یه فستیوال فرنگی که کلی سلبریتی هم دعوت بودن، یهو چشم افتاد به لباس بانو کیم کارداشیان! واقعا محو برجستگی های شخصیتیش شدم! چقد متین و خانم. فوری سرچ کردم خرید آنلاین مدل لباس امشب کیم کارداشیان! که دیجی استایل بالا اومد چون اولین خریدم بود کلی تخفیف داشتم. از همه جهت که نگاه کردم قشنک لباس خود کیم بود! آوردن و باز کردم تنم کنم که فهمیدم کیم کارداشیان و با جمیله بانو اشتباه گرفتن. در این حد تفاوت خرید اینترنتی! زنگ زدم بهشون که بابا این اخه واسه کیمه؟؟؟ اصن تو میدونی کیم کیه؟؟ گفتن بابا تا اومده لباس اون شب و بدیم بدوزن یه هفته طول میکشه! چون عجله داشتین استایل جایگزین یعنی جمیله براتون زدیم اون آماده شه براتون میفرستیم یکمم تفاوت قیمت داره دیگه، چون کلا لباسای کارداشیان زیاد پارچه نمیبره کلا ساده برگزار میکنه، ارزونتره کلی. بعدم شما دیگه خیلیم نمیخواد معطل شی، هیچی نپوشی میشه کیم دیگه! هزینه ام نداره! دیدم حرف راست جواب نداره...خلاصه هوا حسابی تاریک شده بود نگران شدم که شب کجا بمونم؟ یهو تو ذهنم اومد  از سایت اتاقک میتونم با قیمت خیلی خوب یه ویلا با ویو اقیانوس آرام بگیرم شبی هزار تومن که چون تخفیف داشتم یه چیزیم بهم بدهکار شدن، شماره حساب دادم برام ریختن! درسته برزیل اصلا هیچ ربطی به اقیانوس آرام نداره ولی خب تو سایت زده دیگه حتما هست! اتاق و گرفتم رفتم خونه رویایی و ویو اقیانوس و چنتا مدل برزیلی هم برام میرقصیدن. اینا جزو آفرهای ویژه اتاقک بود، پولشم نگرفتن گفتن صلوات بفرست شب جمعه ای! ساعت نزدیک دوازده شب بود حسابی گرسنم بود که اسنپ فود پیام داد هنوز قهری خانمی؟ گفتم اگه تخفیف خوب بدی نه!! گفت اول بگو ببینم چی تنته؟ بییییییب.... بله 80% درصد تخفیف گرفتم و شامم و از اسنپ فود سفارش دادم به روزای اوجمون برگشتیم. چیلیوری هم دید بازار رقابت داغه کلا 30 % سهامشو بهم پیشنهاد داد که فعلا دارم ناز میکنم! ادامه دارد...</description>
                <category>Elham.mohammadi9069</category>
                <author>Elham.mohammadi9069</author>
                <pubDate>Wed, 13 Mar 2019 13:07:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خسته از اکوسیستم مریض استارت اپی ایران</title>
                <link>https://virgool.io/network-Ecomotive/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DA%A9%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B6-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-ruds8hnb1o2j</link>
                <description> من تجربه کار در چند استارت اپ و همینطور از نزدیک راه اندازی چند استارت اپ که متعلق به اطرافیانم هست و دارم! از این منظر گفتم که تا حد‌ خوبی بااین اکوسیستم مریض استارت اپیمون اشنام، همیشه برام سوال بود بالاخره کدوم کمپین و کدوم قسمت از یه کمپین تبلیغاتی اثربخش بود و‌ تونست روی فروششرکت تاثیر بزاره، خب بگذریم از اینکه بعضی کمپین ها هدف مستقیمشون فروش نیست بلکه اگاهی سازیه! ولی در نهایت بیزینس باید بفروشه که بمونه!معمولا بیزنس ها به هر دری میزنن که سر زبونا بیوفتن، و از هر پلتفرم تبلیغاتی استفاده میکنن تا بتونن بهتر بفروشن! ولی در نهایت هیچکدوم از همینبیزینس ها متوجه نمیشن بالاخره کدوم کانال مناسبشونه! و کدوم کانال و باید حذف کنن! میدونین که حذف کانال هایی که اثربخشی لازم رو‌ نداره یکی ازبهترین تصمیم هایی که باید بخش مارکتینگ هر شرکتی بگیره! که متاسفانه کمتر دیدم این و! بارها با این معضل برخورد کردم که بخش مارکتینگ تیم ها درنهایت متوجه نشدن که بالاخره کدوم پلتفرم و کدوم کانال پ سوشال برای خدمت ویا محصولشون مناسبه!! در صورتی که اندازه گیری این موضوع اونقدرسخت نیست!! فقط وقت گذاشتن میخواد که متاسفانه بیزینس های ما به دلیل اینکه بیش از حد درگیر نتایج کوتاه مدتن به انالیز و دیتا و مهم تر  از همه به ینهکردن توجهی نمیکنن! به انالیز تا حدی توجه دارن به تحلیل و بهینه کردنش نه! سوال من اینه چرا بیزینس های ما شفاف نیستن؟؟ چرا نتایج کمپین هاشون‌و تاجایی که میشه نه همه قسمت هاشو در اختیار بقیه قرار نمیدن؟ چرا هنوز اکثر بیزنس ها نمیتونن تشخیص بدن بلاخره تبلیغات کلیکی های ایرانی جواب میده یانه؟ یا برای کدوم محصولشون جواب داده برا کدوم نه!! وقتی بلاگ های خیلی خوب اونوری و میبینم تعجب میکنم چطور قسمتی از انالیتیک خودشو‌نو میزارنو چقد زیبا تاثیر یه متغیر و با شرایط مختلف میسنجن تا بالاخره متوجه میشن که مثلا اضافه کردن دو‌تا پاراگراف و اضافه کردن دکمه اشتراک در پایین صفحه‌ و‌نوشتن یه فراخوان مناسب چقدر تونسته لایک و شیر و بازدید این پست رو بالا ببره و تو نتایج اولیه گوگل بالا بیارش، وقتی همین پست رو‌ میخونی اینقدرخوب با عکس و شواهد امار و ارقام قشنگ توضیح داده که به راحتی میتونی ازش درس بگیری و پیادش کنی و‌نتیجه هم بگیری، البته هرچیزی که اونورجواب داد لزوما اینور جواب نمیده! ولی یه چیزایی مشترک و همیشه جواب میده! خلاصه که خسته ایم از سیستم استارت اپی و مارکتینگیمون:))) شمام اگه موافقین میتونین از تجربیاتتون بگین! #شفافیت_بیشتر </description>
                <category>Elham.mohammadi9069</category>
                <author>Elham.mohammadi9069</author>
                <pubDate>Sun, 10 Mar 2019 14:57:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمینی مانند هیچ کجا!! (سیستان و بلوچستان)</title>
                <link>https://virgool.io/@lhammohammadi/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-pp0aiqkxk1zc</link>
                <description> از کران تا کران، وسیع، پهناور، چشم نواز، دخترکانش رنگین و گیسو کمند، پسرانش تیره پوست اما دل روشن! دستان کوچکشان برای تکان دادن به ما تا به آسمان میرسید، دل های بزرگشان اما به زمین گیر بود! روستای زیبای درک (چابهار)انگار دلشان دریایی از مهربانی است اما دستانشان خالی! باهمان دستان خالی برایمان چایی شیر میریختند! طعمش اما چون شرابی مدهوشمان میکرد. چشمانشان غمگین و لب هایشان پر از عشق وحرف های ناگفته! برایمان ترانه هایی از عطوفت میخوانند، یک صدا و هماهنگ! طنین صدای خنده هایشان تا اقیانوس بی انتها میرفت! خنده هایی بی دریغ...! افتاب کشنده شرقِ دور، بر روی تن دریای غریب و‌ وسیع،  چون شلاقی میکوبید! ساحل صخره‌ای بریس (نقطه صفر مرزی خلیج گواتر)موهای دختری انسوی ساحل پرواز میکرد و دوربین پسرکی که هر لحظه را با عشق ثبت میکرد! در این هیاهو در کنار غروبی شگفت انگیز، خود رادر جهانی خالی متصور شدم! جهانی بدون هیچکس! خالی اما پر! چه تهی یافتم عظمت این جهان را بدون عشق! بدون کلامی از مهربانی، به راستی که هرچقدر دور باشیم و تنها، عشق بیشتر تشنه مان میکند! عشقی سیری ناپذیر! یک نفر باید از این شکوه بی انتها بیشتر برایمان قصه بگوید! گوش کن یک نفر شتابان روی ماسه های خیال دوان دوان میدود، کودکی اما ارام به این سمت میاید! گل افشانارام در گوشم گفت هیچ کس به اینجا نمی اید، انگار دنیا ما را فراموش کرده است، چطور میشود در کشور خودت غریب باشی؟مگر میشود؟ دوریم اما نزدیک! ساکتیم اما پر از حرف! داد نمیزنیم اما پر از فریادیم، فریادی که کوه را تکان میدهد، دریا را طوفانی میکند و دل ها را مصمم! بزرگ، وسیع، مهجور، مثل هیج کجا! سیستان و بلوچستانی غریب، زیبا، تنها، استوار، همچون اقیانوس ارام! خطه ای اعجاب انگیز و نگینی پرفروغ در شرق دور این سرزمین کهن... باید دید این شگفتی را با دو چشم و شنید حرف های مردمان این اقلیم را با گوشِ جان. و با کلمات نوشت این همه زیبایی را...</description>
                <category>Elham.mohammadi9069</category>
                <author>Elham.mohammadi9069</author>
                <pubDate>Wed, 20 Feb 2019 20:54:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیخوام مادر بشم! چون مشغول بزرگ کردن خودمم...</title>
                <link>https://virgool.io/@lhammohammadi/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B4%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B4%D8%BA%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%85-xcyyyg8ndsvn</link>
                <description>  تصمیم گرفتم هرگز مادر نشم! شاید عجیب باشه، معمولا دخترا هرجا  و تو هرموقعیتی باشن، دوس دارن لذت مادر شدن رو بچشن! خب حس ناب مادرشدن اونقدر قشنگ هست که دل هر دختری و ببره. ولی روی تصمیمم هستم که هرگز مادر نشم! چون اینقدر بزرگ کردن و کشف و رسیدن به الهام وقت گیره که هیچ زمانی ندارم برای بچه احتمالی بزارم! هر روز دارم ابعاد جدیدی از خودم کشف میکنم که متحیرم میکنه! علایق درونی و پیدا میکنم که به سمتای نو سوقم میده، یه روز حس میکنم که باید پرواز کنم چون عاشق حس رهاییم، یه روز حس میکنم باید بلند بلند آواز بخونم و با لباس کوتاه و نازک سپید رنگم وسط یه دشت بی انتها بی محابا برقصم، انگار هیچ کس نگام نمیکنه، یه روز دست به پیانو میشم و اهنگ جان مریم و میخونم، چشمام وا میکنم و تورو صدا میکنم، تویی که نیستی، هیچوقت نبودی! ‌تویی که باهات هرشب خیابونایی رو گز میکنم که هیچوقت نرفتم، باهات جاده هایی رو میرم که هیچوقت ندیدم، باهات شعرایی و میخونم که هیچوقت نشنیدم، برات تو لیوانی چایی میریزم که هیچوقت نخریدم و .... یه روز هوس میکنم یه دفه بزنم به جاده و برم یه جایی که هیچ نشونی ازش تو نقشه نیست همینقدر بکر و بی نام و نشون.یه روز هوس میکنم تئاترای سجاد افشاریان و برم وبعدش تو خیابون انقلاب تا ولیعصر و قدم بزنم احتمالا زیر نم بارون، وسط راه لبو قرمز داغ بخورم و هیچ نگران نباشم که دستام ولبم قرمز میشه و چجوری پاکش کنم.یه روز هوس میکنم اونقدر پانتومیم تمرین کنم که هم بتونم خوب بازی کنم هم خوب حدس بزنم!چون من کلا تو بازیای اینجوری افتضاحم و هیچوقت نتونستم برنده باشم محض رضای خدا حتی یه بار نتونستم برنده باشم حتی یه بار.یه روز هوس میکنم با دوستای خیلی نزدیکم هنگ اور کنیم و نفهمیم شب و چجوری گذرونیدیم همینقدر بالا وشفاف، موقع ریختن می ناب گرجی نیاز نباشه لیوانارو به هم بزنیم و بگیم سلامتی، میدونی چون از کلیشه ها بیزارم، شیشه رو سر بکشم و مست شم زیرنور ماهتاب، روی بالکن بشینم و با دوستم حرف بزنیم ازون حرفای ناب، راستی بتهوون چرا اینقد نابغه بود؟؟ چطور سمفونی ۹ که شاهکار هنریه رو وقتی ساخت که ناشنوا بود! مگه میشه؟؟ همون موقع دلم برای ویولنم تنگ میشه و میرم میارمش و کاپریس ۲۴پاگانینی رو میزنم! چون سمفونی ۹بتهوون سخته سخت! فقط میتونم شگفت زده شم ازش، همین!یه روز دلم برای یکی از دوستان تنگ میشه و بش زنگ میزنم کی بریم از اون صخره بپریم؟ اونم میگه دیووونه الان زمستونه بریم یخ میزنیم! بزار باهار فصل شکوفه ها بیاد میبرمت جنوب و از هر صخره ای خواستی بپر، اینقد تو آب غلت بزن و برقص و ادا درار تا خسته شی! ولی نمیدونه که خسته نمیشم از اب وگل بازی، از ارتفاع و پرواز.یه روز دوس دارم وسط باد و بوران و سختیه زمستون برم قطب جنوب، بعد راه و گم کنم، خیلی سردباشه خیلی، بترسم، حس خالص ترسو تجربه کنم، یعنی شب صبح میشه؟ یعنی من باز طلوع و میبینم؟یه لحظه حس عجیب ایمان همه وجودمو میگیره و میندازه تو دلم که اره سحر نزدیکه، میدونی اخه اسمم الهامه یعنی در دل افکنده، پاهام محکم رو زمین میزارم و باقدرت میرم جلو که صدای زوزه گرگا میاد، دوباره ترس عمیق بیوفته تو جونم و یاد رمان اوای وحش جک لندن میوفتم که سگش خیلی مهربون بود یه جورایی انسان بود و میگم کاش میشد اگه قرار گیر حیوون درنده ای بیوفتم شبیه بوگ باشه تا حداقل رحم داشته و باشه تیکه پارم نکنه، صدا نزدیک تر شه و من پاهام سست تر، سرم گیجتر، ایمان چی شد پس؟؟ الهام چی؟ کشکککک! میدونی میخوام شبی و تجربه کنم اونقدر مهیج و چالشی و خوفناک که تا خود صبح مطمئن نباشم طلوع و میبینم یا نه! شبی اینقدرسخت که وقتی طلوعش و دیدم، شده باشم یه دختر پخته و سرسخت که دیگه از هیچی هراس نداره، هیچی تکونش نمیده! یه روزمیخوام شروع کنم به نوشتن سفرنامه هام و جار بزنم چجوری تو هر سفر تیکه هایی از خودم و پیدا میکنم و چطوری تو هر شهر و سفر یه تیکه از خودم و جا میزارم، یه تیکه تو ساحل، یه تیکه وسط قلب کویر، یه تیکه تو عمق یه جنگل، یه تو تیکه تو جاده های شبانه، یه تیکه تو کوه های استوار، یه تیکه توی یه دشت بی انتها.یه روز دوس دارم نامه بنویسم برای یه نفری که نمیشناسم از هرچی دلمم بخواد بش بگم و نترسم از اینکه قضاوتم کنه، اصن باهاش رمزی حرف بزنم. کوتاه و خلاصه! مثلا بش بگم دیدی اینم نشد؟ چرا هی نمیشه پس؟ اونم جواب نده، فقط گوش کنه! هیچی نگه...یه روز اتفاقی با یه پسر تو کافه اشنا شم که به جای مهمل بافتن از نیچه داره وسط یه بحث که اتفاقا حق باهاشه در مورد اینکه ادما باید عقاید مخالف هم احترام بزارن حرف میزنه منم میرم سمتش و میگم اصن مگه تو چند سالته؟ که اینقد پخته برخورد کردی تو این مشاجره؟؟ میگه ۲۸ سال، منم میگم اخه الان سن پختگیه؟؟؟ ۵۸ سال سنیه که باید پخته باشی نه الان!! الان باید پاشی بزنی تو دهن اونی که نظرش باهات مخالفه! نه اینکه بش احترام بزاری!! عه عه به کجا داریم میریم؟؟ پسر هم کلی جذب این ایدئولوژی جذاب میشه و واقعا ها!! اصن الان موقش نیست پخته شم مگه چندسالمه؟؟ لیوان اب برمیداره و میریزه رو اون اقای که نظر مخالفشو داشت و الفرار، مرد میوفته دنبالش و منم یه زیر پا میندازم طرف میوفته و منم فرار. تو راه کلی میخندیم و میگیم دیدی چقد خوب بود پخته نبودن؟؟ چقد خوش گذشت و به هم قول میدیم تا قبل از ۵۸ سالگی پخته نشیم و حسابی جوونی کنیم!یه روز دوس دارم با دوست صمیمیم با یه موتور زد ایکس زرد مات بریم سمت الاشت یه کلبه با یه باغچه کوچیک ونقلی، یه پیانوی زوار در رفته چوبی هم کنار اتاق بالایی که خاک میخوره هم باشه، با دستمال خاکشو بگیرم و اهنگ سکرت گاردن و بزنم و چشام برق بزنه همون موقع دوستم با دو تا چایی داغ بیاد بشینیم رو زمین کنار پنجره همینطور که بارون میاد باهم حرف بزنیم از اون حرفایی که رفیقای صمیمی به هم میزنن! جدی؟ چرا؟ مگه بچه ای؟ درستش میکنیم بابا خیالت راحت! تا حالا تنها بودی مگه؟؟ یادته قیافتو سال ۸۶؟ شبیه گوریل بودی اینم عکسات! قبل عمل خودتو یادت رفته؟؟ با دماغت هندونه قاچ میکردیم؟ کو نشون بده!! همه عکسای قبل از عمل و تو یه فراخوان عمومی جمع کردم و اتیش زدم و رفت! الان فقط الهام بعد از عمل داریم!! بزنیم زیر خنده و پیشونیش و  ببوسم و بریم تو حیات یکم باغبانی کنیم! اخه تفریح بعد از پنجاه و پنج سالگیم داشتن یه مزرعه گندم وسط یه صحرای بزرگ و وحشیه! یه کلبه چوبی وسط این باغ خوشگل هست که هروقت دلم از ادما خسته شد برم و حسابی اروم شم! دلم تنگ شه واسه روزایی که با دوستام موهامو  وسط دشت باز میکردم و با اشتیاق میدویدم که به هیجا نمیرسیدم! من خیلی عاشق گل و گیاه نیستم ولی به جاش عاشق کاشتن درختم! عاشق سرو و بید مجنون! عاشق برداشت سیب زمینی ام! اینقد قشتگ با قاشق های مخصوص زمین و میکنی میرسی به سیب زمینی همینقدر سوپرایزی! عاشق کاشت و برداشت گندمم، بعد گندم هارو درو کنم و کوپه کوپه بچینمشون روی هم، گوشه باغ و از دور نگاهشون کنم مثل خوشه های طلایی از دور چشمک بزنن! عاشق داشتن مرغم گوشه باغچه که صبا پاشم برم سراغش و با کلی ذوق و اشتیاق بلندش کنم ،ببینم دو تا تخم طلایی برام گذاشته، بیام وقتی هنوز هوا گرگ و‌میشه بندازمشون وسط یه ماهیتابه فلزی بزرگ و وقتی هنوز عسلیه برش دارم با دو تا نون از تنور داغ دراومده یه سفره بندازم مثال سفرهکوکب خانم! دوستمو بیدار کنم و بگم پاشو صبحانه! پاشو یالا، کلی کار داریم باید پیرهن گل گلی بپوشیم و با کوزه های گرد گلی بریم لب چشمه اب بیاریم. یه روز دوس دارم برم سائوپائولو و برقصم، ازادانه برقصم! لباس کوتاه و گشاد زرد قناریمو میپوشم با پابنده ابی تیره! همون لحظه که افتاب دل انگیز از زیر ساحل سلانه سلانه میاد بالا، پاهامو بالا میبرم و کمرمو قوس میدم و سرمو محکم بالا میدم و موهامو میکوبم به اسمون و حلقه میزنم دور خورشید، اونقدر میرقصم و اهمیت نمیدم که کی هست و کی نیست، خستگی ناپذیر میرقصم و بلند بلند شعرمیخونم که به خودم میام میبینم افتاب خانم کم کم داره سرخ میشه میره پایین و پایین تر تا ماهتاب جاش و بگیره! همونجا جلوی ماه کنار ساحل خیلی یه رنگ، چادر میزنم و دراز میکشم و چند خطی شعر از وحشی بافقی میخونم و با خواب اروم میگیرم! یه روز دوس دارم یه کانال رادیویی داشته باشم و شبا ۱۲ تا دو موسیقی پخش کنم و و سطش شعرای خیام بخونم از شنونده ها بخوام تماس بگیرن و اهنگ مورد علاقشونو بگن مثلا یکی بگه یه اهنگ راک میخوام از ... منم چون به دموکراسی اعتقادی ندارم تا اخربرنامه فقط بنان میزارم! اخه کی نصف شب راک گوش میده؟ شب مگه نمیخوای اروم شی و روحتو پرواز بدی؟ راک اخه؟ چون صلاح طرفدارامو میخوام بنان میزارم، یکمم قوامی و خوانساری و بعدشم تصنیف نگار من شجریان و تمام! من دیوونه ی جهانگردیم و برای همین یه نقشه بزرگ میخرم و هر جا رو رفتم به پونز رنگی بش میزنم و از دور نگاش میکنم، وکلاهمو سرم میکنم و چترم و برمیدارم و کولمو میندازم میرم یه سفر یک ماه با کشتی و اقیانوس، عشق و ... اخه قبل اینکه بمیرم باید اقیانوس ارام و ببینم و شبا روی فضای باز کشتی به اسمون خیره شم و هیچی نگم، فقط نگاه کنم، نگاه! حیرت زده بشم از شب وسکوت و صدای پرتلاطم اب و بعدش به خودم چی شد که من عاشق شب شدم؟ به خاطر ستاره های تو دستش؟ یه ارامش و سکوتوحشیانش؟ یا انتظار کودکیم برای دیدن شهاب سنگا؟ یا شایدم همش! یه روز دوس دارم برم تو یه اتاق زیر شیروونی و‌یه قلم و دوات بردارم شروع کنم به نوشتن داستان های کوتاه و نقدهای ادبی اثار دوران باروک.یه روز یه نقاشی به سبک مورد علاقم یعنی امپرسیونیسم از یه دختر پر شور و حرارت میکشم با یه چتر رنگی که داره میره، معلومنیست کجا، فقط میره! تنها و زیبا.... شایدم هیچوقت برنگرده اخه همیشه میره!یه روز یه گروه موسیقی تشکیل بدم و با چنتا از دوستانم که حسابی خوش ذوق و با سلیقه ان کنسرتهاس خیابونی بزاریم منم اونجا هم خواننده باشم و هم نوازنده درام! نمیدونم چرا درام ولی حس میکنم حسابی این ساز میتونه انرژیمو تخلیه کنه! تو اهنگامون رنگینکمون ازادی رو‌ترسیم کنیم. یه روز دوس دارم صبحانم‌و بخورم اون کوله ای که اماده گوشه خونه هست و با ویلونم‌بردارم و‌برم ترمینال جنوب یه اتوبوس بگیرم به یه مقصدی! همین که اسمش عجیب باشه کافیه! جایی که نرفتم، تو گوشیمم کلی اهنگ ریختم که مسیر خیره شم به اسمون و گوشمم گرم شه از طنین موسیقی و روحمم بره به ناکجا اباد! یه روز نقشه میکشم که یه موسسه خصوصی عام المنفعه راه بندازم و داستان ادمای سرسخت برای مردم به صورت داستان وار بگم،اخه من عاشق ادمای کل شقم که هیچ محدودیتی برای خودشون قایل نیستن و همینطور خودسر و مطمئن و جنگنده به راهشون ادامه میدن و پشت سرشون و نگاه نمیکنن چون پشت سر ادما هیج چیز مهمی نیست! از اون ادمایی که هیچوقت بت نمیگن نه! نمیشه! نروخطرناکه! اگه نشه چی!! اصن مواظب خودت باش! از اون ادمای عجیب و غریبی که بشون میگی پاشو بریم یه سوسمار بگیریم نمیگن سوسمار؟؟؟ خطرناکه نه بابا! بشین سرجات الهام! به جاش یه دوربین برمیداره و یه طناب و قلاب و میگه بزن بریم به سرعتبرق و باد! از اون ادمایی که وقتی میگی جایی بریم که اینترنت نباشه نمیگن!!!! نه! مگه میشه نرفت اینستا، تلگرام و توییتر و اینا توسفر؟؟ چکار کنیم پس؟ از اینایی که دشت و جنگل و هرجایی میرن دو تا درخت نزدیک بهم پیدا میکنن و یه طناب و یه بالشت باهاشیه تاب درست میکنن شروع میکنن به بازی و اینقد بالا میرن تا سرگیجه بگیرن و بازم خسته نشن! از اونایی که میدونن چجوری حالخودشونو خوب کنن!از اونایی که طلوع و بیشتر از غروب دوس دارن، از اونایی که اینقد قلقت اومده دستشون که میدونن هروقت توخودتی بت بگن پاشو بریم پاساژ فردوسی الستار بخریم چون میدونن الستارای رنگی همیشه حالتو خوب میکنه! خیلی خوب!یه روز دوس دارم برم یه روستا که مردمشو نمیشناسم، برم لب چشمع و ظرفارو بشورم و با یه کوزه بلند کاه گلی اب بیارم! سبزی خوش بو بچینم که بوش بپیچه تو کوچه باغا، طوری که رهگذرا مست شن! همیشه اب انگور نیست که ادم و مست میکنه، بعضی موقع ها بوی نون تازه، بوی سبزی، بوی تند فلفل و بوی سیب و به تازه از درخت چیده شده هم ادم و مست میکنه، از اون مستیا که تا دو روزحالت خوبه!یه روز یه عشق بپره تو ‌زندگیم همون که از دوازده سالگی منتظرشم و بگه الهام تو چرا اینقد قشنگ میخندی! بگم جدی؟؟ همه میگن لبخندات خوبه ولی خنده هات مضحکه! نخند اصن!! توام بگی اره به نظرم خنده هات‌ بزار برای من! الهام میدونی چشمات ارومه ولی نگاهت شیطونه! چطور امکان داره اخه؟ عجیب نیست؟ بش بگم ببین من دوس ندارم به کسی عادت کنما، عادت بده! وقتی به یه نفر یایه چیزی عادت کنی وقتی بره و یا خراب شه تو دیگه هیچی نداری هیچی! میدونی من از ادمایی که میزارن میرن خوشم نمیاد! برای همین خودم زودتر میرم! خیالم راحتتره اینجوری! قبلش منتظر میمونم یه شب بیای واسم قصه بگی، قصه ای که توش حرف نمیزنیم، تو موهام و میبافی و من برات چای داغ داغ میریزم کلی سر به سرت میزارم و انگشتم و میکنم تو چشمت، و تو تلافی نمیکنی به جاش موهام و شاخه شاخه میبافی و میگی الهام برو کنار پنجره، اها همونجا وایسا و موهات و یه دفه باز کن و وقتی که دارم موهام و باز میکنم نور کشنده ی افتاب میریزه رو موهامو تو اون لحظه رو با دوربینت ثبت میکنی یه عکس اوانگارد دیگه میمونه تو گالری خاطراتم! از اونا که نگاش میکنم حظ میبرم! بت میگم هنوز کلی کوچه مونده که باهات نرفتم، کلی سفر، کلی راه.... بمون، خیلی بمون! از اونا که هیچوقت نمیرن.با این وجود من کی وقت میکنم یه موجودی از خودم به دنیا بیارم و همش حواسم بش باشه و نگرانش باشم که کجاس و چکار میکنه ایندش چی میشه و ؟ پس الهام چی؟ نصفه و نیم رهاش کنم؟ کشفش نکنم تا اخر این الهام و حیف نیست؟ دلم نمیاد رهاش کنم، من تو تمامزنذگی هایی که کردم انتظار کشیدم تو قالب همین دختر ساده و رها و کنجکاو با کلی علایق متناقض به دنیا بیام، حالا که اوردمش رهاش نمیکنم! تا اخرش پا به پاش میرم و خسته نمیشم ببینم بالاخره این دختر افسارگسیخته منو به کجا میبره! کجا؟ شاید دیگه جاش مهم نباشه، مسیرش جذاب تره! بش ایمان دارم....این زندگیمو دوس دارم یعنی الهام و. فکر کنم زندگی های دیگم ارزوی همین الهام و‌ داشتم...</description>
                <category>Elham.mohammadi9069</category>
                <author>Elham.mohammadi9069</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jan 2019 16:06:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روستای حیرت انگیز قلعه بالا (کویر خارتوران)</title>
                <link>https://virgool.io/nasle-emrooz/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-wshderm4vjl1</link>
                <description>با دوستان جان تصمیم گرفتیم جایی بریم که تا حالا نرفتیم، جایی که بکره و کلی ارامش داره!  پیدا کردنش سخت بود و باید کلی تحقیق میکردیم اخه میدونین بهترین جاها روی نقشه نیست!! بله مقصد جذاب این سفرمون منطقه حفاظت شده خارتوران هست! یه منطقه ای که هنوزم میشه توش یوز نایاب ایرانی، گور و قوچ و خیلی از حیواناتی که نسلشون در معرض انقراضه پیدا کرد. این منطقه حوالی روستای قلعه بالا تو صد و بیست کیلومتری شهر با صفا و سرسبز شاهرود هست!بریم سراغ تجربه این سفر حیرت انگیز شب بود سیاه اما روشن، چراغ های کوچک نفتی روستا،  راه برایمان نمایان میکرد، صدای زوزه سگان نوید شبی سرد را میداد، بوی نان داغ تنوری زنان روستا هوش از سرمان برده بود، زنانی با لباس های رنگارنگ‌ و گرم، گونه های سرخ و گیسوان سفید و سیاه که از کنار چارقدهای رنگینشان خودنمایی میکرد، و در بین راه اناری ترکیده همچون یاقوت های قرمز زیر پایمان غلت میزد. لحظه ای درنگ کردیم و به راهمان ادامه دادیم تا به خانه ای که برایمان تدارک دیده بودند برسیم! خانه ارزوهایمان بر روی بلندی بود، چنانکه وقتی در پشت بام آن می ایستادیم اسمان سیاه و شفاف را در دستانمان حس میکردیم! در اتاقمان را باز کردیم پر بود از گرما ‌و مهر و طعم زندگی! گلیم و جاجیم و نمدهای رنگانگ بر روی زمین، سقفی از چوب های درختان کهنسال، و دیوارهایی با نقش و نگارهای ظریف ایرانی! و در ان گوشه بخاری که با هیزم روشن شده بود دل و جانمان را گرم کرد! کوله هایمان را گوشه ای رها کردیم و برای نوشیدن چای به پشت بام خانه ارزوهایمان رفتیم! سرد بود، نور چراغ های نفتی اطرافمان سوسو میکرد و تمام ده زیر پایمان بود! همزمان شعری از سهراب را زیر لب زمزمه میکردیم! مردم بالادست چه صفایی دارند، چشمه هاشان جوشان و گاوهاشان شیرافشان باد!در ذهن خود میگفتم ای کاش اسب سواری بودم و اسبی داشتم و تمام روستا رو میچرخیدم و مست میشدم از عطر نان تازه مادرانی زیبا سیرت. چه سفرهای جانانه ای  میکردم با اسب نجیب و هم پای خودم، چه کوچه باغ هایی را باهم گز میکردیم، چه سیب های سرخی از باغ های پیر و با صفا میچیدیم و چه پیام های شادی بخشی را بین مردمان دیار عشق میپراکندیم. به گمانم بزرگترین اشتباهم این بود که در روستایی پر اب و درخت به دنیا نیامدم اسبی که هرگز نداشتم تا با هم هفت شهر عشق را طی کنیم تا هرکس صدای پایمان را شنید غرق شود در گودالی پر از اب و گل های بنفشه. ادامه دارد...</description>
                <category>Elham.mohammadi9069</category>
                <author>Elham.mohammadi9069</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jan 2019 23:14:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>