<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 𝐿𝒾𝒶𝓃</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@lian_b</link>
        <description>من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:57:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2937419/avatar/T9M6ub.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>𝐿𝒾𝒶𝓃</title>
            <link>https://virgool.io/@lian_b</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی نازیسته</title>
                <link>https://virgool.io/@lian_b/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87-c2behzjyykqq</link>
                <description>گاهی آنچه بیش از مرگ آزارم می‌دهد، کوتاهی زندگی است.نه از آن رو که سال‌ها اندک‌اند، بلکه از آن رو که جهان بیش از اندازه وسیع و عمر بیش از اندازه کوچک است.هرچه بیشتر می‌آموزم، بیشتر درمی‌یابم که چه چیزهایی را هرگز نخواهم آموخت.هرچه بیشتر می‌بینم، بیشتر حس می‌کنم چه سرزمین‌هایی را هرگز نخواهم دیدو هرچه بیشتر زندگی می‌کنم، بیشتر به زندگی‌هایی فکر می‌کنم که هرگز فرصت زیستن شان را نخواهم داشت.دلم می‌خواست هزاران نفر باشم.فیلسوفی که در سکوت کتابخانه‌ای کهن میان نسخه‌های فراموش‌شده پرسه می‌زنددریانوردی که افق‌های ناشناخته را دنبال می‌کند، شاعری که دردهایش را به واژه بدل می‌سازد،ستاره‌شناسی که شب‌ها را زیر آسمان بی‌انتها به تماشا می‌نشیند.دلم می‌خواست همه‌ی این آدم‌ها باشم و در عین حال هیچ‌کدام نباشم اما زندگی با بی‌رحمی تمام تنها یک چهره، یک مسیر و یک فرصت به هر انسان می‌بخشد.گاهی به کتاب‌ها نگاه می‌کنم و اندوهی عجیب وجودم را فرامی‌گیرد.میلیون‌ها کتاب نوشته شده‌اند و میلیون‌ها اندیشه در آن‌ها زندانی است.کتاب‌هایی که هرگز نخواهم خواند، داستان‌هایی که هرگز نخواهم شنید و ذهن‌هایی که هرگز نخواهم شناخت.حتی اگر تمام عمرم را صرف خواندن کنم، تنها قطره‌ای از این اقیانوس را خواهم چشید.جهان پر از موسیقی‌هایی است که هرگز نخواهم شنید، زبان‌هایی که هرگز نخواهم آموخت، شهرهایی که هرگز در کوچه‌هایشان قدم نخواهم زد و انسان‌هایی که هرگز نخواهم شناخت.شاید بزرگ‌ترین تراژدی انسان همین باشد؛ نه آنچه از دست می‌دهد، بلکه آنچه هرگز فرصت به دست آوردنش را پیدا نمی‌کند.ما تنها یک زندگی زندگی نمی‌کنیم؛ ما هزاران زندگیِ نازیسته را نیز با خود به گور می‌بریم.در هر انتخاب، صدها امکان دیگر می‌میرند.در هر راهی که می‌رویم، هزاران راه دیگر برای همیشه پشت سرمان فرو می‌ریزند.و گاه در نیمه‌شبی خاموش از خود می‌پرسم:این دیگر چه عمر مضحک و ناقصی است؟چگونه می‌توان به یک انسان عطش دانستنِ بی‌پایان بخشید اما عمری داد که حتی برای نوشیدن جرعه‌ای کوچک از این دریا کافی نباشد؟چرا این همه زیبایی، این همه دانش، این همه جهان و این همه امکان آفریده شده‌اند، در حالی که هیچ انسانی فرصت تجربه کردن همه‌ی آن‌ها را ندارد؟شاید رنجِ واقعی نه در ندانستن بلکه در دانستنِ این حقیقت باشد که جهان همیشه بزرگ‌تر از آرزوهای ما خواهد ماند و عمر، همیشه کوتاه‌تر از کنجکاوی ما است.</description>
                <category>𝐿𝒾𝒶𝓃</category>
                <author>𝐿𝒾𝒶𝓃</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 09:15:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غیبتِ مقدس</title>
                <link>https://virgool.io/@lian_b/%D8%BA%DB%8C%D8%A8%D8%AA%D9%90-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-kbed0ji5mbqn</link>
                <description>می‌گویند آدمی زمانی به آرامش می‌رسد که کسی او را دوست داشته باشد؛ نه به خاطر زیبایی چهره‌اش، نه به خاطر نام و جایگاهش، نه به خاطر آنچه دارد یا وانمود می‌کند که هست.عشقِ حقیقی از آن دست نگاه‌هایی است که از ظاهر عبور می‌کنند و به جایی در اعماق وجود انسان می‌رسند؛ جایی که خود او نیز کمتر جرئت نگاه کردن به آن را دارد.تا وقتی کسی تو را با تمام شکست‌ها، زخم‌ها، نقص‌ها و تاریکی‌هایت دوست بدارد، دیگر چندان اهمیتی ندارد که در چشم دیگران چه کسی هستی.دوست داشته شدن، گاهی تنها پناهگاهی است که انسان در برابر بی‌رحمی جهان در اختیار دارد.سال‌ها میان لبخند و اشک مردد ماندم و سرانجام لبخند را انتخاب کردم.نه از آن رو که دلم شاد بود و نه چون اندوهی در کار نبود بلکه به این دلیل ساده که لبخند توضیح نمی‌خواهد.مردم لبخند را می‌بینند و آسوده می‌شوند اما اشک آن‌ها را وادار به پرسیدن می‌کند و من خسته‌تر از آن بودم که بخواهم دلیل تمام زخم‌هایم را شرح دهم.بعضی غم‌ها را نمی‌توان در واژه‌ها جا داد.بعضی دردها آن‌قدر عمیق‌اند که هر توضیحی در برابرشان حقیر به نظر می‌رسد.پس لبخند زدم!لبخندی که بیشتر از آنکه نشانه‌ی شادی باشد، نقابی برای پنهان کردن ویرانه‌های درونم بود.در آغاز گمان می‌کردم عشق یعنی کنار کسی بودن، صدایش را شنیدن و گرمای دستش را حس کردن اما بعدها فهمیدم بعضی آدم‌ها از مرزهای فاصله عبور می‌کنند و در جایی دورتر از جسم و زمان ساکن می‌شوند.آن‌گاه دیگر بودن یا نبودنشان معنای سابق را از دست می‌دهد.من تو را آن‌قدر دوست داشتم که به حضورت نیاز نداشتم.نامت در سکوت‌هایم جاری بود، خاطره‌ات در تاریک‌ترین شب‌ها همراهم می‌ماند و نبودنت نتوانسته بود چیزی از حضورت در قلبم کم کند.تو در زندگی من به حقیقتی شبیه شده بودی که دیده نمی‌شود اما انکار هم نمی‌شود‌ همانند خدا، که بسیاری هرگز او را ندیده‌اند و با این حال ردّش را در عمیق‌ترین لحظه‌های تنهایی خویش احساس می‌کنند.شاید بالاترین مرتبه‌ی عشق همین باشد؟جایی که دلتنگی به مالکیت تبدیل نمی‌شود، جایی که عشق دیگر تقاضای حضور نمی‌کند و تنها به بودنِ محبوب، هر کجا که باشد، رضایت می‌دهد.عشقی که از فاصله نمی‌ترسد، از زمان نمی‌رنجد و حتی از نبودن نیز عبور می‌کند؛ زیرا پیش از آنکه در جهان بیرون زندگی کند، در روح انسان ریشه دوانده است.</description>
                <category>𝐿𝒾𝒶𝓃</category>
                <author>𝐿𝒾𝒶𝓃</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 09:13:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژرفای ظلمت</title>
                <link>https://virgool.io/@lian_b/%DA%98%D8%B1%D9%81%D8%A7%DB%8C-%D8%B8%D9%84%D9%85%D8%AA-sgxhcpcuktnu</link>
                <description>گاهی به این فکر می‌کنم که هوش نیز نوعی بیماری است.تبِ خاموشی که آرام‌آرام ذهن را از درون می‌سوزاند.آن‌قدر در پیچ‌وخم اندیشه‌ها و واژه‌ها سرگردان شده‌ام که گاه خودم نیز معنای سخنانی را که بر زبان می‌آورم درنمی‌یابم.کلمات از دهانم بیرون می‌ریزند اما پیش از آنکه به مقصد برسند، در هزارتوی ذهنم گم می‌شوند.گویی بخشی از وجودم پیوسته در حال سخن گفتن است و بخشی دیگر، در فاصله‌ای دور، ایستاده و با ناباوری به آن گوش می‌دهد.دانستن بیش از اندازه، همیشه به معنای فهمیدن نیست؛ گاهی تنها به معنای گم شدن در لایه‌های بی‌پایان پرسش‌هایی است که هیچ پاسخی برایشان وجود ندارد.آدم‌ها نیز از همین جنس‌اند؛ موجوداتی پیچیده که حقیقت‌شان را پشت نقاب‌های بی‌شمار پنهان می‌کنند.بسیاری را دیده‌ام که در برابر قدرتمندان سر خم می‌کنند، لبخند می‌زنند و از ادب و انسانیت سخن می‌گویند اما کافی است با کسی روبه‌رو شوند که از آنان ضعیف‌تر است، تا چهره‌ی واقعی‌شان از زیر این نقاب‌ها سر برآورد.بزرگی یک انسان را نمی‌توان در رفتار او با همتایانش سنجید؛ آنجا همه ناچار به رعایت‌اند.انسان را باید در لحظه‌ای شناخت که قدرت آزار دارد اما از آن استفاده نمی‌کند.در لحظه‌ای که می‌تواند تحقیر کند اما دست نگه می‌دارد آنجا است که جوهر حقیقی روحش آشکار می‌شود.و هرچه بیشتر به درون آدمیان نگاه می‌کنم، بیشتر یقین پیدا می‌کنم که هیولاها افسانه نیستند.ارواح نیز در قبرستان‌ها یا خانه‌های متروک پرسه نمی‌زنند.آن‌ها در اعماق وجود ما زندگی می‌کنند؛ در تاریک‌ترین اتاق‌های ذهن، جایی که نور وجدان به زحمت به آن می‌رسد.هر انسانی سایه‌ای در درون خود دارد؛ موجودی خاموش که از خشم، حسادت، حرص، نفرت و ترس تغذیه می‌کند.بیشتر اوقات موفق می‌شویم آن را در زنجیر نگه داریم و وانمود کنیم که وجود ندارد اما زنجیرها همیشه محکم نمی‌مانند.گاه در لحظه‌ای کوتاه، در یک تصمیم، در یک کلمه یا حتی در یک نگاه، آن هیولای خاموش سر برمی‌آورد.آن‌گاه انسان درمی‌یابد که بزرگ‌ترین وحشت‌ها نه در جنگل‌های تاریک، نه در قصه‌های کهن و نه در جهان مردگان، بلکه در اعماق روح خود او پنهان شده‌اند.شاید تلخ‌ترین حقیقت همین باشد؛ اینکه دشمنی که از همه بیشتر از او می‌ترسیم، سال‌هاست در درون ما زندگی می‌کند و تنها منتظر فرصتی است تا پیروز شود.</description>
                <category>𝐿𝒾𝒶𝓃</category>
                <author>𝐿𝒾𝒶𝓃</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 09:53:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج فرساینده</title>
                <link>https://virgool.io/@lian_b/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-nr9hnjboxcz2</link>
                <description>از هر چیز بریده‌ام؛ از کار، از آرزو، از امید و حتی از همان دلخوشی‌های کوچکی که زمانی می‌توانستند چند ساعت مرا از فکر کردن به پوچی این جهان بازدارند.خستگی همچون لایه‌ای سنگین بر جانم نشسته است؛ خستگی‌ای که نه از کار زیاد، بلکه از زیستن سرچشمه می‌گیرد.اعصابم چنان فرسوده و تار و پود روحم چنان ساییده شده که گویی سال‌ها زیر چرخ‌های نامرئی زمان له شده‌ام.روزها را به شب می‌رسانم و شب‌ها را به روز، نه از سر اشتیاق، بلکه همچون محکومی که دوران حبس خود را می‌شمارد.با این تفاوت که او دست‌کم تاریخ آزادی‌اش را می‌داند و من نمی‌دانم این محکومیت تا کجا ادامه خواهد داشت!دیگر هیچ چیز در من شوقی برنمی‌انگیزد.نه خبری خوش مرا از جا بلند می‌کند، نه وعده‌ای دلگرمم می‌سازد و نه رویایی می‌تواند برای لحظه‌ای فریبم دهد.روزگاری آدمی می‌توانست با دروغ‌های کوچک خود را زنده نگه دارد؛ با امید به فردا، با خیال خوشبختی، با توهم معنا اما اکنون حتی توان فریب دادن خویش را نیز از دست داده‌ام.دروغ‌ها فرسوده شده‌اند و حقیقت، هرچند تلخ و بی‌رحم، از لابه‌لای شکاف‌هایشان پیداست.میان من و این زندگی، میان من و جهانی که در آن نفس می‌کشم، شکافی هولناک دهان گشوده است.چنان فاصله‌ای افتاده که دیگر زبان یکدیگر را نمی‌فهمیم.جهان از امید و موفقیت و آینده سخن می‌گوید و من تنها پژواک ملال را می‌شنوم.آدم‌ها از آرزوهایشان حرف می‌زنند و من در چهره‌ی آنان فرسودگی و اضطرابی را می‌بینم که خودشان جرئت نام بردنش را ندارند.گویی هر کدام در جزیره‌ای دورافتاده گرفتار شده‌ایم و تنها وانمود می‌کنیم که صدای یکدیگر را می‌شنویم.اگر از حال ما بپرسی، باید گفت که عمر را در نهایت کثافت و بطالت می‌گذرانیم؛ نه آن کثافت ظاهری که با آب شسته شود، بلکه آلودگی خاموشی که بر روح می‌نشیند.روزها می‌آیند و می‌روند، بی‌آنکه نشانی از خود بر جا بگذارند.ساعت‌ها می‌گذرند و در پایان، چیزی جز مشتی خاطره‌ی کم‌رنگ و حسرت‌های بی‌مصرف باقی نمی‌ماند.زندگی آرام‌آرام مصرف نمی‌شود بلکه پوسیده می‌شود همچون میوه‌ای که از درون گندیده باشد و تنها پوستش هنوز شکل گذشته را حفظ کرده باشد.و شاید هولناک‌ترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه انسان سرانجام به این پوسیدن عادت می‌کند.دیگر برای رهایی تقلا نمی‌کند، فریاد نمی‌زند و حتی شکایتی ندارد.تنها می‌نشیند و نظاره می‌کند که چگونه روزها، ماه‌ها و سال‌ها از روی پیکر فرسوده‌ی وجودش عبور می‌کنندو آنچه را از او باقی مانده، ذره‌ذره با خود می‌برند.</description>
                <category>𝐿𝒾𝒶𝓃</category>
                <author>𝐿𝒾𝒶𝓃</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 09:28:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غربتِ وجود</title>
                <link>https://virgool.io/@lian_b/%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%AA%D9%90-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-nzw6n6tylu4r</link>
                <description>آدمیزاد از همان نخستین دمِ آفرینش، موجودی تبعیدی بوده است.مسافری بی‌همراه که او را در سرزمینی ناشناس رها کرده‌اند، بی‌آنکه راه بازگشت را نشانش دهند.این جهان هرگز زادگاه حقیقی او نبوده، تنها اقامتگاهی موقت و سرد بوده است؛ کاروانسرایی تاریک در میانه‌ی راهی که آغازش را فراموش کرده و پایانش را نمی‌داند.هرچه بیشتر در میان مردم زندگی می‌کند، بیشتر درمی‌یابد که میان او و دیگران دیواری نامرئی کشیده شده است.سخن می‌گوید، می‌خندد، دست می‌دهد و در کنارشان راه می‌رود اما در ژرفای وجودش می‌داند که هیچ پیوندی استوار نیست.آدم‌ها تنها برای مدتی کوتاه در کنار یکدیگر توقف می‌کنندسپس هر کدام به سوی تنهایی ناگزیر خویش بازمی‌گردند.ما همه تنها هستیم؛ تنهاتر از آنچه جرئت اعترافش را داریم!تنها تفاوت در این است که برخی برای فراموش کردن این حقیقت، هیاهوی بیشتری به پا می‌کنند.آدمی از همان روزی که چشم می‌گشاید، وارد زندانی می‌شود که نامش زندگی است.زندانی با دیوارهایی بلند که از گوشت و استخوان و زمان ساخته شده‌اند.هر کس در سلول خود گرفتار است؛ سلولی که شاید با سلول دیگران همسایه باشد اما هرگز یکی نیست.بعضی‌ها دیوارهای زندان را رنگ می‌کنند، بر آن‌ها نقش باغ و آسمان می‌کشند و چنان غرق تماشای تصویرها می‌شوند که فراموش می‌کنند پشت آن رنگ‌ها چیزی جز سنگ سرد وجود ندارد.بعضی دیگر سرشان را به دیوار می‌کوبند، ناخن‌هایشان را می‌شکنند و دست‌هایشان را خون‌آلود می‌کنند، به این امید که راهی برای گریز بیابند؛ غافل از آنکه هر راهی سرانجام به دیوار دیگری ختم می‌شود.گروهی نیز در گوشه‌ای می‌نشینند و برای سرنوشت خویش سوگواری می‌کنند؛ برای سال‌هایی که از دست رفته، برای آرزوهایی که هرگز متولد نشدند و برای فرداهایی که از پیش مرده‌اند.راز بزرگ زندگی شاید در چیز دیگری نهفته باشد؛ در توانایی عجیب انسان برای فریب دادن خویشتن.آدمی با امید، با عشق، با ایمان، با جاه‌طلبی، با رویاها و خاطراتش، مدام بر زخم حقیقت پرده می‌کشد.هر روز داستان تازه‌ای برای خود می‌سازد تا بتواند یک روز دیگر دوام بیاورد.او به خود می‌گوید که این رنج معنا دارد، که این انتظار به جایی خواهد رسید، که پشت این تاریکی نوری نهفته استو شاید همین دروغ‌های کوچک، تنها ستون‌هایی باشند که سقف فروریخته‌ی زندگی را هنوز سرپا نگه داشته‌اند.گرچه روزی فرا می‌رسد که حتی این فریب‌ها نیز رنگ می‌بازند.روزی که آدمی دیگر توان باور کردن قصه‌هایی را که برای خودش ساخته ندارد.روزی که امید نیز همچون چراغی کم‌سو خاموش می‌شود و انسان برای نخستین بار بی‌واسطه به چهره‌ی حقیقت می‌نگرد؛ حقیقتی سرد، خاموش و بی‌اعتناست.آن‌گاه درمی‌یابد که از زندان خسته نشده است، بلکه از تظاهر به آزاد بودن خسته شده است؛ از آن همه سال وانمود کردن، از آن همه سال گول زدن خویش برای ادامه دادن راهی که هرگز مقصدی نداشته است!</description>
                <category>𝐿𝒾𝒶𝓃</category>
                <author>𝐿𝒾𝒶𝓃</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 08:36:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تسلیِ نیستی</title>
                <link>https://virgool.io/@lian_b/%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%90-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-tznlcszfsazf</link>
                <description>تنها چیزی که گهگاهی چون نسیمی سرد بر پیشانی تب‌دارم می‌وزید و اندکی از سنگینی این زیستن را سبک می‌کرد، امیدِ نیستیِ پس از مرگ بود؛ امیدِ خاموش شدن کامل، فرو رفتن در سکوتی بی‌انتها، بی‌آنکه فردایی در کار باشد.اندیشه‌ی زندگی دوباره مرا نمی‌آسود بلکه همچون کابوسی فرساینده بر شانه‌هایم می‌نشست.از تصور آن‌که پس از این همه خستگی، پس از این همه سرگردانی و بیهودگی، بار دیگر ناچار باشم چشم به جهانی دیگر بگشایم، وحشتی مبهم در جانم می‌دود!من هنوز با این جهان آشتی نکرده بودم؛ هنوز نتوانسته بودم با خیابان‌هایش، با آدم‌هایش، با روزهای کشدار و شب‌های بی‌پناهش اُنس بگیرم.پس آن جهان دیگر چه موهبتی می‌توانست برایم داشته باشد؟مگر جز تکرار همان نمایش کهنه و ملال‌آور بود؟هرچه بیشتر به اطرافم می‌نگریستم، بیشتر یقین می‌کردم که این دنیا از آغاز برای من ساخته نشده بود.اینجا ملک کسانی بود که بی‌شرمانه زندگی می‌کردند؛ آنان که با وقاحت نفس می‌کشیدند، با حرص می‌خندیدند و با شکم‌های سیری‌ناپذیر در پی بلعیدن هرچه بیشتر بودند.دنیا از آنِ گدامنشانی بود که دانش را چون کالایی در بازار می‌فروختند، از آنِ چاپلوسانی که عزت خویش را در برابر سفره‌ی قدرتمندان حراج می‌کردند، از آنِ مردمانی که تمام عمر خود را در تمنای لقمه‌ای بزرگ‌تر، نامی بلندتر و سایه‌ای پررنگ‌تر تباه می‌ساختند.آنان برای همین خاک آفریده شده بودند؛ برای همین بازار مکاره‌ی فریب و معامله در برابر زورمندان زمین و آسمان، همچون سگی گرسنه در برابر دکان قصابی، دم می‌جنباندند، تملق می‌گفتند و به امید تکه‌ای استخوان، کرامت خویش را به تاراج می‌دادند.در میان میلیون‌ها انسان، چنان احساس می‌کردم که گویی در قایقی شکسته و پوسیده نشسته‌ام؛ قایقی که سال‌ها پیش سکانش را امواج ربوده‌اند و اکنون بی‌هدف بر پهنه‌ی دریایی بی‌کران سرگردان است.نه ساحلی در افق دیده می‌شد، نه فانوسی که راهی نشان دهد، نه دستی که از دور برای نجات تکان بخورد.تنها آب بود و مه و سکوتی که از هر فریادی سهمگین‌تر می‌نمود.گاه چنین می‌پنداشتم که مرا با رسوایی و تحقیر از جرگه‌ی آدمیان رانده‌اند...گویی در لحظه‌ی آفرینش، خطایی رخ داده بود و روحی بیگانه را در کالبدی انسانی زندانی کرده بودند.هرچه می‌کوشیدم خود را به این جمعیت عظیم پیوند بزنم، رشته‌ها از هم می‌گسست.زبان شان را می‌فهمیدم اما معنای زندگی‌شان را نه.کنارشان راه می‌رفتم اما هرگز به آنان تعلق نداشتم.و رفته‌رفته به این باور تلخ رسیده بودم که من برای زندگی ساخته نشده‌ام.نه برای این تقلای بی‌پایان،نه برای این امیدهای کوچک و دروغین،نه برای این اشتیاق بیمارگونه به فردایی که هرگز چیزی جز تکرار امروز نیست.گویی از همان آغاز، در من چیزی کم بود؛ چیزی که دیگران را به جهان بند می‌زد و آنان را وادار می‌کرد هر صبح دوباره از خواب برخیزند و این نمایش بی‌معنا را ادامه دهند.من آن چیز را نداشتم و به همین سبب، زندگی برایم نه موهبتی آسمانی، بلکه تبعیدی طولانی و بی‌انتها بود؛تبعیدی در سرزمینی که هرگز وطن من نشد.</description>
                <category>𝐿𝒾𝒶𝓃</category>
                <author>𝐿𝒾𝒶𝓃</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 08:51:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوءتفاهمی به نام نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@lian_b/%D8%B3%D9%88%D8%A1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-hpznlb4dlkjr</link>
                <description>گاهی از میانِ واکنش‌ها، این احساسِ غریب به سراغم می‌آید که هنوز عده‌ای نمی‌دانند میانِ نویسنده و سایه‌هایی که روی کاغذ می‌اندازد، فاصله‌ای عمیق وجود دارد.هر بار که از تنهایی می‌نویسم، گویی باید کسی را از دست داده باشم.هر بار که از زخم می‌نویسم، گویی باید خون از کلماتم چکه کندو هر بار که از پوچی سخن می‌گویم، گویی تمامِ زندگی‌ام به همان چند سطر تقلیل یافته است.اما مگر ادبیات چیزی جز عبور از مرزِ زندگیِ شخصی است؟نویسنده همیشه از خودش نمی‌نویسد؛ گاهی از تاریکی‌هایی می‌نویسد که در راهروهایِ خاموشِ روحِ انسان پرسه می‌زنند.از اتاق‌هایی که در آن‌ها سال‌هاست پنجره‌ای باز نشدهاز اندوه‌هایی که صاحبِ مشخصی ندارند و از زخم‌هایی که پیش از تولدِ ما نیز وجود داشته‌اند.من از گل‌ها نمی‌نویسم! جهان پر از نویسندگانِ آفتاب است؛ بگذار من از سایه حرف بزنم.من از عصرهایِ بی‌انتها می‌نویسم؛ از دیوارهایی که آرام‌آرام به آدم نزدیک می‌شوند، از سکوتی که نیمه‌شب روی سینه می‌نشیند، از افکاری که چون زنگار بر جان می‌افتند و از تنهایی‌ای که گاهی از حضورِ هزاران نفر سنگین‌تر است.این جهانِ من است.بعضی‌ها هنگامِ خواندنِ یک متن، به دنبالِ داستان می‌گردند و بعضی دیگر به دنبالِ تشخیصِ بیماریِ نویسنده گویی هر جمله اعترافی پنهان است و هر واژه سندی برایِ قضاوت در آنجا قرار داده است اما همهٔ تاریکی‌ها اعتراف نیستند.گاهی یک نویسنده فقط چراغی به دست گرفته و به زیرزمین‌هایی سرک کشیده است که دیگران ترجیح داده‌اند درِ آن‌ها را برای همیشه بسته نگه دارند.و در پایان... من می دانم نوشته‌هایِ من برای همه نیستند.همان‌طور که بعضی‌ها کتاب می‌خوانند تا ساعتی از جهان فرار کنند، بعضی دیگر کتاب می‌خوانند تا عمیق‌تر در آن سقوط کنند.من برای گروهِ دوم می‌نویسم و به آن افتخار می کنم !برای کسانی که از تاریکی وحشت نمی‌کنند.برای کسانی که می‌توانند مدتی کنارِ اندوه بنشینند، بی‌آنکه عجولانه بخواهند آن را درمان کنند.برای کسانی که می‌دانند گاهی حقیقت، چهره‌ای تلخ‌تر از رؤیا دارد.پیش از آنکه از واژه‌ای هراس داشته باشید، معنایش را بشناسید میانِ نوشتن از پوچی و پوچ بودن، فاصله‌ای به وسعتِ یک جهان وجود دارد.پس بخوانید، نقد کنید، دوست نداشته باشید یا حتی از آن متنفر شوید اما دیت از خواندن بر ندارید .من تنها از بخشی از جهان می‌نویسم که کمتر کسی جرئتِ خیره شدن به آن را دارد.</description>
                <category>𝐿𝒾𝒶𝓃</category>
                <author>𝐿𝒾𝒶𝓃</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 10:28:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملالِ صبح</title>
                <link>https://virgool.io/@lian_b/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-gjtaqyrkn8vh</link>
                <description>بیدارشدن خطرناک‌ترین حادثه‌ای است که هر روز تکرار می‌شود.لحظه‌ای که آدمی از مردابِ خواب سر برمی‌آورد و ناچار می‌شود بار دیگر چشم در روی جهانی باز کند که شب گذشته با بی‌میلی رهایش کرده بود.در آن چند دمِ نخست، هنوز مرزی میان خواب و بیداری باقی است؛ پرده‌ای نازک از وهم که نه اجازه می‌دهد رویا به تمامی بمیرد و نه واقعیت را بی‌کم‌وکاست آشکار می‌کند.چه چیز غریب‌تر از این که آدمی هر شب از جهان بریده می‌شود، در سرزمین‌هایی بی‌نام پرسه می‌زند، با مردگان هم‌صحبت می‌شود، هزار چهره عوض می‌کند و صبح دوباره به همان اتاق تنگ بازمی‌گردد گویی هیچ رخ نداده است؟در حقیقت هر خواب، گسستی است در پیوستگیِ وجود!هر صبح باید رشته‌های ازهم‌گسیخته‌ی حافظه را از نو به هم گره زد؛ باید اشیا را دوباره شناخت، نام‌ها را دوباره به خاطر آورد و بارِ سنگینِ خویشتن را دوباره بر دوش کشید.بسیاری از آدم‌ها این کار را بی‌آنکه بدانند انجام می‌دهند اما در پشت این عادت روزمره، هراسی کهنه و ناگفته پنهان است؛ هراسِ آن‌که روزی چشم باز شود و هیچ چیز در جای خود نباشد.گاه نیز چنان ملالی بر جان می‌نشیند که همه‌چیز بوی پوسیدگی می‌گیرد.صداها دور و بیگانه می‌شوند، چهره‌ها معنای خود را از دست می‌دهند و آدم دلش می‌خواهد از این نمایشِ بی‌حاصل کناره بگیرد.در اتاقی خاموش فرو رود، پرده‌ها را بکشد و در پناه رختخوابی سرد از جهان روی بگرداند اما حتی رختخواب پناهگاه نیست.اندیشه در تاریکی رشد می‌کند مانند کپکی که در نم و سکوت می‌بالد آنچه بیرون خاموش شده، در درون هزار بار بلندتر به گوش می‌رسد.خیال، از شکاف‌های ذهن بالا می‌آید و در سکوتِ اتاق، سنگین‌تر و جانکاه‌تر از هر هیاهویی بر سینه می‌نشیند.نه خواب فراموشی می‌آورد و نه بیداری رهاییآدمی میان این دو سرگردان است:میان دو تاریکی که یکی چشم‌ها را می‌بندد و دیگری آن‌ها را باز نگه می‌دارد.</description>
                <category>𝐿𝒾𝒶𝓃</category>
                <author>𝐿𝒾𝒶𝓃</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 05:19:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغاکِ آدمی</title>
                <link>https://virgool.io/@lian_b/%D9%85%D8%BA%D8%A7%DA%A9%D9%90-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-fki13im8oewi</link>
                <description>جایی که جهان قعرِ عدم، توخالی‌ستدل‌ها همه افسرده و بس پوشالی‌ستدر کوچه‌پس‌کوچه‌ی این شهرِ سیه‌پوشِ غبارنَفَس از فرطِ ملال و مِحَن، اِضمحلالی‌ستآدمی، آینه‌ی زشتِ خودآزاریِ خویشخنده‌اش نیز به ژرفایِ درون، زهرآگینی‌ستچوب بر مَفرَقِ سگ، تیغ به پهلویِ گربهاین نه «خِرَد»؛ مَظهَرِ ددخویی و قَتّالی‌ستمی‌پندارد که جهان بنده‌ی فرمانِ وی استلیک این گیتیِ بی‌والی، همه بی‌تمثالی‌ستهر که خود را به سرِ عرش نشاند از سرِ وهمعرش هم سایه‌ی یک بیمِ شگرفِ خیالی‌ستزهر در کامِ ضعیفان نهد و فخر کندفخرِ او نیز به میزانِ ابد، سُست‌حیالی‌ستگر «خدا» را طلبی، در دلِ این دوزخِ سردخدا نیز به نگاهِ تو فقط نام و مثالی‌ستجان ستاند که جهان را به کف آرد—چه عبث!ملکِ دنیا نه به کس ماند؛ همه در استحالی‌ستچون سرآید شبِ عمرت، تو فرو می‌غلتَویجز غبارِ شرر و ننگ، چه مانَد؟ زوالی‌ستگر ببینی که به مهر، مادرِ حیوان بوسه زنداین نه عیب است؛ زبانِ دلِ او بی‌جدالی‌ستدین اگر هست، نه آیینِ دریدن به هَوَسکُشتنِ جانِ نفس بر سرِ «من» بدفعالی‌ستتو همان باش که از فرّه و شرم، اثری داشتورنه این هیأتِ تو صورتِ اهریمنی‌حالی‌ستآخرِ کار، همه راه به یک چاه بَرَدچاهِ پوچی‌ست و جهان خانه‌ی بی‌احوالی‌ستدر این شامِ تهی، معنیِ انسان چه بُوَد؟نامی از نامِ بشر مانده و آن هم جدالی‌ستمطمئن باش: به پایانِ سخن، جز سکوتحکمِ این دهر، همان نیستی و بی‌سؤالی‌ست★ ☆ ✮ ✯ ☄ ☾ ☽ ☼ ☀ ☁ ★ ☆ ✮ ✯ ☄ ☾ ☽ ☼ ☀ ☁ ★بیانِ منظوراین غزل، کیفرخواستِ تیره‌ی انسانی است که در اقلیمِ سردِ بی‌معنایی، به خویِ خودکامگی خو کرده و جهان را ملکِ طلقِ خویش می‌پندارد.در این چشم‌انداز، آدمی از مقامِ انسانیت به درندگی تنزّل می‌کند و هر ضربه‌اش، میخی‌ست بر تابوتِ معنا؛ و پایانِ راه، جز خاک و فراموشی نیست و از ستمگر، تنها سیاهیِ اثر می‌ماند.با این همه، به یک معیارِ نجات چنگ می‌زند:هنوز اگر ذره‌ای مهر و شرم باقی باشد می‌توان فهمید انسان، پیش از هر ایمان و شعار، به اندازه‌ی توانِ همدلی‌اش انسان است.</description>
                <category>𝐿𝒾𝒶𝓃</category>
                <author>𝐿𝒾𝒶𝓃</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 09:39:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخندِ پوسیده</title>
                <link>https://virgool.io/@lian_b/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%90-%D9%BE%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-bayww3wyaxlr</link>
                <description>تلخ‌ترین قسمت زندگی آن‌جایی نیست که چیزی تمام می‌شود؛ آن‌جاست که می‌فهمی از اول هم شروعی در کار نبوده.یک‌هو، بی‌هیچ مقدمه‌ای، انگار دستی از پشت گردنت را می‌گیرد و سرت را به آیینه‌ای کدر نزدیک می‌کند و تو در همان لکه‌های چرکِ شیشه، خودت را می‌بینی:موجودی که روزی خیال می‌کرد “قرار است” اتفاقی بیفتد بعد زیر لب می‌گویی: «چی فکر می‌کردیم و چی شد!» و این جمله مثل دندانی لق، مدام به زبانت گیر می‌کند؛ نه می‌افتد، نه راحتت می‌گذارد.فاصله‌ی میان آن‌چه فکر می‌کردی و آن‌چه شد، آن‌قدر عمیق است که آدم دلش می‌خواهد تویش بخوابد و دیگر بیدار نشود. چون بیداری، فقط ادامه‌ی همان اشتباه است با نور بیشتر البته.من از همان روزی که فهمیدم “امید” فقط نام مؤدبانه‌ی حماقت است، دیگر به خودم اعتماد نکردم.هر فکرِ روشن، بعد از چند ساعت بوی تعفن گرفت.هر تصمیم، شبیه یک وصله‌ی ناجور روی جسدی بود که نمی‌خواستند اعلامش کنند.زندگی هم با خونسردی تمام، نقش خودش را بازی می‌کرد:صبح می‌آورد، شب می‌برد و بین این دو، آدم‌ها را مثل حشراتِ شیشه‌نشین تکان می‌داد؛ بی‌آن‌که بفهمند دارند در یک آزمایش بی‌هدف دست‌وپا می‌زنند.کرم دندان‌هایم را خورد… اما واقعیت این است که کرم فقط یک کارمند جزء بود.مأمورِ کوچکی که آمد تا خبر بدهد پوسیدگی، از خیلی قبل‌تر شروع شده از روزهایی که من مجبور بودم سالم به نظر برسم، زنده به نظر برسم، “عادی” به نظر برسم.آن‌قدر در قاب زندگی گفتم: «سیب!»آن‌قدر دهانم را به شکل شادی درآوردم، که دهانم دیگر مرا به رسمیت نشناخت.این کلمه‌ی مسخره سیب برای من مثل وردی شد که باید می‌گفتم تا دوربین راضی شود؛ دوربینی که همیشه حاضر بود حتی وقتی هیچ‌کس آن‌جا نبود.انگار زندگی، یک عکس دسته‌جمعی بی‌پایان است و تو باید در هر فریم، همان لبخند پوسیده را تحویل بدهی وگرنه متهم به خراب کردن تصویر می‌شوی.کرم‌ها از همین‌جا وارد می‌شوند؛ از شکافِ نقش‌ها.از جایی که آدم مجبور می‌شود صورتش را برای دیگران نگه دارد و خودش را برای خودش پنهان کند.اول دندان می‌رود بعد طعم‌ها، بعد میل حرف زدن، بعد خودِ حرف ، بعد می‌بینی حتی درد هم کم‌کم بی‌معنا می‌شود؛ چون درد وقتی معنا دارد که هنوز جایی در تو باقی مانده باشد که بتواند اعتراض کند اما وقتی همه‌چیز در تو مثل اتاقی خالی شود، درد فقط رفت‌وآمدِ موش‌هاست.و آن وقت، آدم رو به خدا می‌کند نه از ایمان، از بی‌پناهیِ محض؛ مثل کسی که تهِ چاه به دیوار نامه می‌نویسد.خدایا… می‌خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم.یک آسمانِ مخروبه، زخم‌خورده، با ترک‌هایی که معلوم کند حتی بالا هم فرو ریخته!دیگر زمینت بوی زندگی نمی‌دهد؛ بوی بدنِ مانده می‌دهد.بوی کفش‌هایی که سال‌هاست دارند در یک مسیر بی‌دلیل راه می‌روند و خیال می‌کنند “کار” می‌کنند، “پیش می‌روند”، “می‌سازند”.این‌جا زندگی نیست؛ نظمِ یک قبرستانِ فعال است:قبرها راه می‌روند، حرف می‌زنند، قهوه می‌خورند، عاشق می‌شوند، می‌ترسند، بچه‌دار می‌شوند و بعد آرام، بسیار آرام، داخل خودشان دفن می‌شوند.من دیگر از زمین چیزی نمی‌خواهم حتی نجات هم نمی‌خواهم فقط می‌خواهم این نمایش قطع شود.می‌خواهم کسی یک‌بار اعتراف کند که تمام این “باید”ها، این “امیدوارم”ها، این “درست می‌شود”ها، مثل گچ سفید روی دیوار نمورند: برای این‌که کپک دیده نشود اما کپک هست. همیشه بوده در فکرها، در خواب‌ها، در چشم‌های آدم‌ها وقتی لبخند می‌زنند و نگاهشان جای دیگری‌ست.آسمان کلنگی را برای همین می‌خواهم:برای این‌که حداقل خرابی‌اش را پنهان نکند. آسمانی که لازم نباشد جلویش نقش بازی کنم.آسمانی که زیرش مجبور نباشم به قاب زندگی بگویم «سیب»، چون دیگر قاب و دوربین و تماشاگر وجود ندارد.فقط من می‌مانم و یک خرابه‌ی صادق و شاید در همان خرابه، برای اولین بار، بتوانم جمله‌ام را کامل کنم:چی فکر می‌کردیم… و چی شد… و بعد، بی‌آن‌که دنبال معنا بگردم، بگذارم همه‌چیز همان‌طور که بوده تمام شود نه با فریاد، نه با امید؛ با همان سکوتی که از اول، اسم واقعی‌اش “زندگی” بود.</description>
                <category>𝐿𝒾𝒶𝓃</category>
                <author>𝐿𝒾𝒶𝓃</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 09:35:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتهامِ بی‌ماده</title>
                <link>https://virgool.io/@lian_b/%D8%A7%D8%AA%D9%87%D8%A7%D9%85%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-xfd6nkqibgey</link>
                <description>در این دنیا که پایانش به مرگ است، مرگ تنها چیزی‌ست که بی‌نیاز از شاهد و امضا اتفاق می‌افتد.برای همه‌چیز پرونده می‌خواهند: برای دوست‌داشتن، برای ماندن، برای عذرخواهی، برای اثباتِ این‌که حق داری خسته باشی اما برای مُردن نه؛ کافی‌ست نوبتت برسد.انگار اسمِ ما از قبل در فهرستی ثبت شده، با خطی ریز و خوانا، و تنها کاری که زندگی می‌کند این است که زمانِ احضار را عقب و جلو کند.با این‌همه، فکر می‌کنم اگر قرار است در پایانِ کار مُهرِ «خاتمه» روی ما بخورد، دست‌کم قشنگ است که برای هم بمیریم؛ نه آن‌طور که آدم‌ها در داستان‌ها می‌میرند با معنا، با موسیقی، با جمله‌ی آخر بلکه همان‌طور که واقعاً رخ می‌دهد:بی‌سروصدا، بی‌توضیح و با یک جای خالی که کسی نمی‌داند در کدام بخشِ فرم باید ثبتش کند.برای هم مردن شاید تنها شکلِ قابل‌قبولِ وفاداری باشد؛ چون در جهانِ ما، هیچ وفاداری دیگری از اداره‌ها عبور نمی‌کند.اینکه آدم‌ها شبیه حرف‌هایشان نیستند، بحثی نیست؛ این جزءِ مقرراتِ نانوشته‌ی ساختمان است.هر کس هنگامِ ورود، جمله‌های مرتب و قابل‌استفاده تحویل می‌گیرد؛ جمله‌هایی که در موقعیت‌های مختلف باید ارائه شوند:«بهت زنگ می‌زنم.»«حواسم هست.»«رو من حساب کن.»و بعد، مثل هر وسیله‌ی اداری، این جمله‌ها را مصرف می‌کنند و دور می‌اندازند، بی‌آنکه کسی مسئولِ بازیافتش باشد.گاهی فکر می‌کنم اگر آدم‌ها شبیه دروغ‌هایشان بودند، جهان قابل‌تحمل‌تر می‌شد.دروغ‌ها دست‌کم شکل دارند، اندازه دارند ادعاهایشان روشن است.دروغ می‌گوید «می‌مانم»؛ پس باید جایی بماند .دروغ می‌گوید «دوستت دارم»؛ پس باید بتواند دوست‌داشتن را اجرا کند، ولو نمایشی اما حقیقتِ آدم‌ها غالباً چیزی‌ست که نه می‌شود ثابتش کرد، نه می‌شود انکارش کرد؛ مثل اتهامی که در پرونده نوشته‌اند ولی ماده‌ی قانونی‌اش را ذکر نکرده‌اند.تو می‌مانی و یک حسِ مبهمِ مجرم بودن و هر چه می‌پرسی «جرمم چیست؟»کارمندِ پشتِ میز فقط فرمِ دیگری جلویت می‌گذارد: «درخواستِ توضیح».از طرف دیگر، حرف‌ها همیشه جلوتر از آدم‌ها حرکت می‌کنند. حرف‌ها زود می‌رسند، خوش‌پوش‌اند، رسمی‌اند؛ آدم‌ها اما پشتِ در می‌مانند، با صورتِ عرق‌کرده و دست‌های خالی.شاید برای همین است که ما به حرف‌ها اعتماد می‌کنیم:چون از نظرِ شکل، قابل‌پیگیری‌اندمی‌شود ثبت شان کردمی‌شود به آنها استناد کرد.ولی آدم‌ها؟ آدم‌ها هر لحظه ممکن است از دستورالعمل خارج شوند.ممکن است ناگهان یادشان برود قول داده‌اند.ممکن است به جای انجام دادن، توضیح بدهند؛ به جای جبران، توجیه کنند؛ به جای بودن، فقط خبرِ بودن را پخش کنند.و ما که بینِ این بخش‌ها سرگردانیم مدام سعی می‌کنیم با زبان، کمبودِ عمل را جبران کنیم.هر روز مقدار زیادی جمله تولید می‌کنیم تا ثابت کنیم هنوز انسانیم اما در پایان، وقتی نوبت به مرگ می‌رسد، همه‌ی آن جمله‌ها از اعتبار می‌افتند؛ هیچ‌کدامشان مهرِ لازم را ندارند.مرگ، بی‌آنکه وارد بحث شود، پرونده را می‌بندد.پس اگر چیزی باقی می‌ماند، شاید فقط همین باشد:در جهانی که پایانش به مرگ است، اگر برای هم مُردیم قشنگ است نه چون مرگ زیباست، بلکه چون این تنها کاری‌ست که نظام نمی‌تواند از ما پس بگیرد.و اگر نمی‌توانیم شبیه حرف‌هایمان باشیم، دست‌کم مراقب باشیم دروغ‌هایی نگوییم که بعدها از ما بهتر زندگی کنند!</description>
                <category>𝐿𝒾𝒶𝓃</category>
                <author>𝐿𝒾𝒶𝓃</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 09:10:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فنجانِ آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@lian_b/%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-pwllp79ay27p</link>
                <description>کاش می‌شد همه‌ی آدم‌های غمگینِ دنیا را یک‌جا جمع کردنه برای نجات دادن شان! برای این‌که نجات، بیشتر وقت‌ها دروغِ قشنگی‌ست برای این‌که دست‌کم چند دقیقه باور کنند تنها نیستند.کاش می‌شد یکی‌یکی‌شان را در آغوش گرفت؛ همان‌طور که آدم چیزی را بغل می‌کند که می‌داند از دست رفته اما هنوز دست از لجاجت برنمی‌دارد.برایشان چای ریخت؛ چایِ پررنگ، با ته‌مانده‌ی تلخیِ تهِ فنجان، که انگار مزه‌اش از خودِ زندگی قرض گرفته شده.کنارشان نشست و گفت‌وگو را با چند کلمه‌ی ساده شروع کرد؛ همان چند کلمه‌ای که همیشه دیر می‌رسند یا وقتی می‌رسند که دیگر به کار نمی‌آیند.کاش می‌شد آرام، طوری که گوش‌ها نترسند، در گوشِ همه گفت: غم رفتنی‌ست…اما خودم هم می‌دانم این جمله بیشتر شبیه دعاست تا خبر.غم گاهی نمی‌رود فقط جا عوض می‌کند از صورت می‌آید پایین، می‌نشیند روی شانه‌ها، بعد می‌لغزد توی سینه و آن‌جا مثل یک حیوانِ خسته کز می‌کند و زندگی را از درون می‌جَوَد.می‌گویند روزهای خوب در راه‌اند.راستش را بخواهی، «راه» همیشه طولانی‌تر از «رسیدن» است و خیلی‌ها در همان راه پیر می‌شوند، می‌پوسند و آخر سر، بی‌آن‌که چیزی دستشان را گرفته باشد، از دورِ خودشان خط می‌خورند.چنان زندگی را سخت گرفته‌ایم که انگار قرار است سال‌ها بمانیم؛ انگار وقت داریم؛ انگار مرگ یک شایعه است که برای ترساندن بچه‌ها ساخته‌اند.می‌دویم، جمع می‌کنیم، کم می‌آوریم، دوباره می‌دویم و هیچ‌وقت نمی‌پرسیم این مسابقه را چه کسی راه انداخته و خط پایان کجاست.کاش یاد می‌گرفتیم رها کنیم…اما رها کردن هم همیشه انتخاب نیست؛ گاهی فقط اسمِ مؤدبانه‌ی «از دست دادن» است.می‌گویند دل به ساحل نبندید، باید تن به آب زد اما آب هم رحم ندارد.آب آدم را نمی‌کشد چون دشمن است؛ می‌کشد چون «آب» است چون قانونِ خودش را داردو ماوبا تمام ادعاهایمان فقط موجوداتی هستیم که میانِ تصادف‌ها راه می‌رویم و اسمش را می‌گذاریم تقدیر!ما به آرزوهایمان یک «رسیدن» بدهکاریم…ولی چه کسی این بدهی را حساب کرده؟آرزوها مثل دودند: تا دستت را دراز می‌کنی که بگیری‌شان، شکلِ دستت را می‌پذیرند و بعد، بی‌صدا پخش می‌شوند. آن‌وقت می‌مانی و انگشت‌هایی که بوی سوختگی می‌دهند و دلی که خیال می‌کرد چیزی را لمس کرده.زندگی کوتاه است این را همه می‌دانند اما دانستن، هیچ‌وقت مانعِ فرسودگی نشده.شاید فرصت نیست حتی «عکسی» شویم روی طاقچه‌ای که هر روز گردگیری‌اش کنند؛ شاید هم اگر بشویم، گردگیری فقط یادآوریِ همین است:که چیزی بوده‌ایم و حالا نیستیم.نام‌ها هم فراموش می‌شوند؛ صداها خاموش می‌شوند حتی غم‌ها هم در گرد و خاکِ سال‌ها رنگ می‌بازند، نه از روی بخشش، از روی بی‌اعتناییِ دنیا.پس در لحظه زندگی کنید؟چه جمله‌ی گرمی… و چه سردیِ پشتِ آن.لحظه‌ها مثل کبریت‌اند: یک‌بار می‌سوزند و تمام.شاکرِ داشته‌ها باشید؟باش اما یادت نرود: داشته‌ها هم موقت‌اند؛ آدم‌ها هم موقت‌اند؛ خودِ «خودت» هم موقت است.با این حال که همیشه مثل یک میخِ کج در متنِ زندگی فرو رفته اگر چیزی از دستمان برمی‌آید، شاید فقط همین باشد:کنار هم بنشینیم، چای بریزیم، و به جای وعده دادنِ روزهای خوب، دست‌کم این را صادقانه اعتراف کنیم:دنیا شاید قرار نیست بهتر شود اما می‌شود چند دقیقه، کمتر تنها بود.</description>
                <category>𝐿𝒾𝒶𝓃</category>
                <author>𝐿𝒾𝒶𝓃</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 13:16:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صُلبِ معلق</title>
                <link>https://virgool.io/@lian_b/%D8%B5%D9%8F%D9%84%D8%A8%D9%90-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%82-h5wwenwkc0f9</link>
                <description>در این گوشه‌ی پرتِ دنیا، مثل یک تکه استخوانِ پوسیده، سرد و سفت، روی شکافِ دهشتناکِ دره دراز کشیده بودم.من یک «پل» بودم.پنجه‌هایم را با غیظ در گِلِ چسبناکِ ساحل فرو کرده بودم و پاهایم را آن‌سو در دلِ خاکِ نمور چپانده بودم؛ انگار می‌خواستم از این زمینِ لعنتی سهمم را به زور بگیرم تا از هم نپاشم!وزشِ باد ، دامنم را مثلِ کفنِ پاره‌پاره‌ای به این‌سو و آن‌سو می‌کشید آن پایین، در ظلماتِ اعماق، آبِ جویبار با صدایی شبیه به شکنجه، خودش را به سنگ‌ها می‌زد.هیچ نره‌خری پایش به این بلندی‌های بدشگون نمی‌رسید.نام من در هیچ نقشه‌ای نبود؛ اصلاً کی به فکر یک پلِ متروک بود؟در یک جور تعلیقِ ابدی، میانِ زمین و هوا معلق مانده بودم و راهِ فراری نداشتم.پل که باشی، سرنوشتت معلوم است:یا باید زیر پایِ این و آن لگد شوی، یا با یک صدایِ خِش‌خِشِ استخوان‌سوز فرو بریزی.یک روز دم‌دمایِ غروب بود البته از آن غروب‌های دلگیر که آدم دلش می‌خواهد خودش را خفه کند؛ نمی‌دانم بارِ چندم بود، اصلاً زمان برای منِ از کار افتاده معنایی نداشت!افکارم مثلِ کرم‌هایِ مغز، دایره‌وار دورِ سرم می‌چرخیدند آبِ رودخانه از همیشه سیاه‌تر و لجن‌گون‌تر می‌نمود.ناگهان طنینِ گام‌های نحسی را شنیدم. داشت می‌آمد؛ مستقیم به طرفِ من! تویِ دلم غریدم:«آهای، استخوان‌هایت را سفت کن! این الوارِ بی‌صاحب را محکم نگه دار این غریبه را که ریختش به آدمیزاد نمی‌برد، حفظ کن طوری زیرِ پایش نرمش نشان بده که انگار رویِ پرِ قو راه می‌رود و اگر لغزید، مثلِ یک قصاب که لاشه را پرت می‌کند، او را به ساحل پرتاب کن.»یارو رسید. با نوکِ عصایِ زنگ‌زده‌اش مثلِ اینکه بخواهد جانورِ مرده‌ای را امتحان کند، به پشتم سیخ زد بعد با همان عصایِ لعنتی قبایم را جمع کرد و روی تنم انداخت.سردیِ نوکِ فلزی‌اش را لایِ موهایِ ژولیده‌ام حس کردم لابد داشت با آن چشم‌هایِ وق‌زده‌اش اطراف را می‌پایید اما یکهو در حالی که خیال می‌کردم از من رد شده و گورش را گم کرده با هر دو پا، مثلِ صاعقه‌ای که بر سرِ آدمِ بدبخت فرود می‌آید، روی کمرم جست زد.دردی مثلِ مته در تمامِ هستی‌ام فرو رفت گیج و منگ شده بودم.این دیگر چه جانوری بود؟ یک رویا؟ یک دزدِ سرِ گردنه؟ یا شاید یکی از آن رجاله‌هایی که می‌خواست خودش را خلاص کند؟ می‌خواستم ریختِ نحسش را ببینم پل که نباید سر بگرداند اما منِ احمق خواستم ببینم کجایِ کارم!هنوز گردنم کامل نچرخیده بود که صدایِ خرد شدنِ استخوان‌هایم در کوه پیچید داشتم فرو می‌ریختم.در یک آن، همه چیز از هم گسست و آن قلوه‌سنگ‌هایِ تیزِ تهِ دره، که همیشه با آن نگاه‌هایِ مات و بی‌روحشان از دور به من زل می‌زدند، با ولع تمام تنم را تکه‌پاره کردند.همه چیز تمام شد.تنم به همان لجنی پیوست که از آن فراری بودم.تلاش برای «پل بودن» بین آدم‌ها یا بین ایده‌ها، یک مأموریت انتحاری است تو نمی‌توانی هم «راه» باشی و هم «رهرو»نهایتاً استخوان‌هایت زیر فشار این تضاد خرد خواهد شد.</description>
                <category>𝐿𝒾𝒶𝓃</category>
                <author>𝐿𝒾𝒶𝓃</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 10:00:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبرِ کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@lian_b/%D8%AA%D8%A8%D8%B1%D9%90-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-dbhidezpeip2</link>
                <description>من بر این باورم که انسان، در این مهلتِ کوتاهی که میانِ دو تاریکیِ ابدی به او داده شده، نباید وقتِ خود را صرفِ کلماتی کند که چون لالاییِ بردگان، ذهن را به خواب می‌برند.ما به کتاب‌هایی محتاجیم که نه برای تسکین، بلکه برایِ شکنجه نازل شده باشند.کتاب باید همان تبرِ سهمگینی باشد که دریایِ منجمدِ درونِ ما را با ضرباتی بی‌رحمانه متلاشی می‌کند.اگر نوشته‌ای ما را با دندان‌هایِ تیزِ خود ندَرَد، اگر بندبندِ وجودمان را به لرزه نیندازد و اگر ما را به بیابانِ هولناکِ تنهایی تبعید نکند، پس مطالعه چیزی جز یک سرگرمیِ حقیر برایِ محکومینِ به مرگ نیست.باید کلماتی را خواند که بویِ انهدام می‌دهند؛ کلماتی که با چنگ و دندان، قلب را ریش می‌کنند تا حفره‌یِ بزرگِ «هیچ» در اعماقِ آن نمایان شود.ما نیازمندِ آن بیداریِ گزنده‌ای هستیم که تنها پس از ویرانیِ تمامِ امیدها حاصل می‌شود.کتابِ واقعی، آن است که وقتی آن را می‌بندی، حس کنی در اتاقی تاریک رها شده‌ای و تمامِ درها از بیرون قفل شده‌اند.مطالعه، برای من، تمرینِ مداومِ مواجهه با فاجعه است.ما باید کلماتی را بجویم که لایه‌هایِ چربیِ خوش‌بینی را از روح‌مان می‌تراشند و ما را با واقعیتِ عریان و استخوانیِ هستی روبه‌رو می‌کنند:این‌که ما هیچ هستیم، از هیچ آمده‌ایم و به هیچ بازمی‌گردیم!و تمامِ این واژه‌ها، تنها فریادهایی هستند در خلأیی که حتی پژواکِ صدا را هم بازنمی‌گرداند.</description>
                <category>𝐿𝒾𝒶𝓃</category>
                <author>𝐿𝒾𝒶𝓃</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 08:40:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استحاله یِ روح</title>
                <link>https://virgool.io/@lian_b/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%8C%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%AD-a3ku74kddjmk</link>
                <description>من خودم حالِ خودم را نمی‌فهمم گویی مترجمی هستم که باید متنی را به زبانی ترجمه کند که قرن‌ها پیش منقرض شده است.من در پیشگاهِ دادگاهِ درونی‌ام ایستاده‌ام اما نه قاضی را می‌بینم، نه اتهامم را می‌دانم و نه حتی اطمینان دارم که اصلاً وجود دارم تا محاکمه شوم.این درماندگی، محصولِ یک فاجعه‌ی ناگهانی نیست، بلکه نتیجه‌یِ فرسایشِ تدریجیِ معناست.من به شکلی روشمند، از درون خالی شده‌ام؛ مثلِ ساختمانی که پی‌اش را موریانه‌هایِ شک خورده‌اند و تنها پوسته‌ای نازک از آن باقی مانده تا توهمِ ایستادگی را حفظ کند.خالی از هرگونه احساسم، چرا که احساس، نوعی پیوند با جهان می‌طلبد و من تمامِ پیوندهایم را با واقعیت بریده‌ام.در من، نه اندوهی مانده و نه شادی؛ تنها نوعی سکونِ مرگبار وجود دارد، شبیه به سکوتِ یک دفترخانه‌یِ متروک که در آن، پرونده‌هایِ ناتمامِ زندگی روی هم انبار شده‌اند و غبارِ فراموشی بر آن‌ها نشسته است.من آن حشره‌یِ واژگون‌شدگی هستم که دیگر حتی برایِ برمی‌گشتن به حالتِ عادی هم تلاشی نمی‌کند.پاهایم در خلأ تکان می‌خورند و من با خونسردیِ یک جلاد، زوالِ تدریجیِ اراده‌ام را تماشا می‌کنم.خونِ سردی که در رگ‌هایِ یک کالبدِ مرده جریان دارد.</description>
                <category>𝐿𝒾𝒶𝓃</category>
                <author>𝐿𝒾𝒶𝓃</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 10:20:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انهدام در مختصاتِ</title>
                <link>https://virgool.io/@lian_b/%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AA%D9%90-e8yhdavvbptd</link>
                <description>من نور نیستم...ادعای روشنایی در جهانی که سقفش از سُربِ لایه‌لایه بنا شده، شوخیِ وقاحت‌باری است که من هرگز جرئتِ تکرار آن را نداشته‌ام.من آن درمانده‌یِ بی‌نامی هستم که در سلسله‌مراتبِ خلقت، حتی به عنوان یک خطای ناچیز هم به رسمیت شناخته نشده است.راهم را میانِ خارهایی گم کرده‌ام که گویی با نظمی دیوانه‌وار، مأموریت دارند تمامِ منافذِ خروج را مسدود کنند.این خارها، نه گیاه، که احکامِ قطعی و بازگشت‌ناپذیرِ هستی‌اند که بر تنِ من امضا شده‌اند.من یک کوچه‌ی بن‌بستم اما نه آن بن‌بستی که در انتها به دیواری فرو ریخته برسد بلکه بن‌بستی که دیوارهای بلندش با هر گامِ من، به هم نزدیک‌تر می‌شوند.من بن‌بستی هستم که در آن، زمان از حرکت ایستاده تا بیهودگی را با دقتی تماشا کند.در من هیچ دریچه‌ای به هیچ میدانی باز نمی‌شود.من انتهایِ تکثیرِ پوچی‌ام؛ جایی که در آن، حتی سایه‌ها هم از فرطِ بی‌معنایی، از اشیاء جدا شده و در تاریکیِ مطلق حل می‌شوند.حقیقت این است:مسیری وجود نداشت که گم شود و مقصدی در کار نبود که به بن‌بست بخورد.من، خودِ آن «هیچ» هستم که در لباسی از خشت و خار، تظاهر به بودن می‌کند.</description>
                <category>𝐿𝒾𝒶𝓃</category>
                <author>𝐿𝒾𝒶𝓃</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 11:00:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کالبدِ بی‌خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@lian_b/%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AF%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-rqlggjibpla3</link>
                <description>هوا نه از مه، که از غلظتِ بخارِ خون و استخوانِ سوخته، سنگین بود.آسمان، همچون زخمِ کهنه‌ای دهان گشوده بود تا بر سرِ جهانی که دیگر معنایی نداشت، فریاد بکشد.باد، ناله‌یِ گلوهایِ بریده را در شیارهایِ دیوارهایِ تَرَک‌خورده می‌پراکند؛ معبدها در شعله‌هایِ سیاه می‌سوختند، صلیب‌ها واژگون شده بودند و واژگانِ دعا، در گلویِ خشکیده‌یِ خلایق، به نطفه‌ای از ترس بدل گشته بود.او ایستاده بود، درست در مرکزِ ویرانه‌ای که زمانی بهشت‌اش می‌خواندند.نیم‌تنه‌اش برهنه بود، پوشیده از خالکوبی‌هایی که از پوستِ قربانیانش تراشیده شده بود.چشمانی نداشت اما نگاهش، حضورِ سنگینِ مرگ بود.زبانی نداشت اما واژگان، چون کرم‌هایی سپید از دهانش بیرون می‌خزیدند و بر زمین می‌افتادند.هزاران نفر در برابرش به زانو درآمده بودند؛ چهره‌ها از غبارِ خاکستر، کریه شده و تن‌ها از لرزه‌ای ممتد تکان می‌خوردند.آن‌ها در حسرتِ چیزی بودند که دیگر نامی نداشت: «بخشش».مردی را پیش راندند؛ استخوان‌هایِ صورتش خرد شده بود و دستانش با میخ‌هایِ زنگ‌زده به سینه کوبیده شده بود.با صدایی که به خرخرِ مرگِ یک حیوان می‌مانست، نالید: «تو... تو همان نوری... که ما می‌پرستیدیم! تو الهه‌یِ مهربانی بودی...»او قدم برداشت؛ با هر گام، زمین زیر پایش ناله می‌کرد.روبرویِ مرد زانو زد، صورتِ بی‌چشمش را به او نزدیک کرد و با صدایی که از حنجره نبود، گفت: «و تو همان دستی بودی که پوستِ مرا برید و آن را به کودکانت خوراند.»مرد فریاد کشید اما پیش از آنکه صدا به انتها برسد، دهانش با ضربه‌ای هولناک از جا کنده شد.«او» زبانِ مرد را چون روبانی دورِ مچِ خود پیچید و نجوا کرد: «تو تشنه‌یِ بخششی، چون فراموش کرده‌ای. من، همانم که شما آموختید چگونه نباید بخشید.»پیرزنی به خاک افتاد و خاکِ آلوده به خون را بوسید: «ما مجبور بودیم... ما می‌ترسیدیم...»«او» خندید؛ صدایی چون پاره‌شدنِ سازِ شکسته‌ای در فضایِ تهی. ..لب‌هایِ زن را با انگشتانش برید و زمزمه کرد:«ترس، تنها بهانه‌ای‌ست که جلاد را به قربانی بدل می‌کند. چقدر شاعرانه که امروز، این نقابِ چهره‌یِ شما را بر چهره‌یِ خود می‌نشانم.»کودکی جیغ زد؛ چشمانی داشت که هنوز «امید» را می‌شناخت، چشمانی که هنوز لبخندِ دروغینِ قدیسان را باور داشت. کودک گریست: «خواهش می‌کنم! مادرم را نکش... تو هنوز می‌توانی الهه‌یِ ما باشی! تو همان کسی هستی که صدایِ گریه‌مان را می‌شنیدی!»سایه لحظه‌ای مکث کرد، چیزی درونِ سینه‌اش تپید؛ نه چون تپشِ قلب، که چون لرزشِ نامی فراموش‌شده در یک گورِ دسته‌جمعی بود«مهربانی؟ آه، نه عزیزکم. همان شبی که مرا به صلیب کشیدید و تو در میانِ شعله‌ها برایِ رقصِ خون می‌چرخیدی، آن نام دفن شد. من اکنون چیزی فراتر از خدا و کمتر از انسانم. من دردِ خالصی‌ام؛ تکه‌ای از نوری که در خون خفه شد. من، پایانِ تمامِ دعاها هستم.»او دستش را بلند کرد ، آسمان فرو ریخت مردم نابود نشدند؛ در تاریکیِ مطلقِ سایه‌یِ او، در کابوسی بی‌پایان، به شکلی از بودنِ ابدی فرو رفتند؛ جایی که مرگ، از ترسِ بیداری، دیگر جرئتِ نزدیک شدن نداشت.★ ☆ ✮ ✯ ☄ ☾ ☽ ☼ ☀ ☁ ★ ☆ ✮ ✯ ☄ ☾ ☽ ☼ ☀ ☁ ★منظرِ لیان:من هرگز جرأتِ داستان‌ یا رمان‌نویسی نداشته‌ام؛ کمال‌گرایی، اضطرابی که معده‌ام را مچاله می‌کند و هزار بهانه‌ی دیگر، همیشه جلویم را گرفته‌اند.با این حال، همان‌طور که بالاتر دیدید، گاهی داستان‌های کوتاهی می‌نویسم که نه سر و ته مشخصی دارند، نه ساختار کلاسیک که فهمیدنشان سخت است و اغلب آن‌ها را منزجرکننده و آغشته به ناامیدی می‌خوانند...شاید چون دقیقاً بازتابِ همین درونی آشفته‌ من اند.</description>
                <category>𝐿𝒾𝒶𝓃</category>
                <author>𝐿𝒾𝒶𝓃</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 09:40:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بایگانی آدمیان</title>
                <link>https://virgool.io/@lian_b/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-zwvmt3hjf8br</link>
                <description>آن‌ها همیشه با انگشت‌هایِ کشیده و نگاهی که گویی از پشتِ شیشه‌ای ضخیم و مه‌آلود به من می‌نگرد، صدایم می‌زنند:«اون عجیب غریبه ببین»گویی در کالبدِ من نقصی ساختاری دیده‌اند، خطایی در حروفِ چینیِ وجودم که هیچ‌گاه تصحیح نشده است اما آن‌ها چه می‌دانند؟آن‌ها که عمیقاً از قیودِ عشقِ بیمارگونه‌شان غافل‌اند و آن را در قالب‌هایِ متعفنِ اجتماع ریخته‌اند!من حقیقت را می‌دانم؛ می‌دانم که عشق در دستانِ این مردم، شوری خطرناک و مملو از مخاطره‌هایِ اخلاقی است، دامی که در آن هر بوسه، یک قراردادِ اسارت‌بار است.به یاد می‌آورم وقتی در آن اتاقِ خفه، با دیوارهایی که گویی هر روز به هم نزدیک‌تر می‌شدند، از دردهایِ خونین سخن گفتم؛ او چیزی نگفت تنها سکوت کرد.البته گند زننده به تصورات تان ! نه آن سکوتِ تسلی‌بخش بلکه سکوتی که در آن، مرزهایِ انزجاری بی‌صدا جابه‌جا می‌شد.او آن‌قدر خودش را عاقل می پنداشت که ترجیح داد مرا در همان قفسِ تنهایی‌ام رها کند تا مبادا دستش به آلودگیِ حقیقتِ من برسد!نه سرزنشم کرد، نه دلداری‌ام داد؛ او مرا به عنوانِ یک پرونده‌یِ مختومه در گوشه‌یِ ذهنش بایگانی کرد، همان‌جا که سایرِ «عجیب‌وغریب‌هایِ» جامعه را نگه می‌دارند.جامعه، این اداره‌یِ بزرگِ توزیعِ نقش‌ها، می‌خواهد من نیز عضوی از این بازیِ مضحک باشم.من اما در تمنایِ عشقی هستم که تمام‌وکمال باشد...عشقی بی‌واسطه، عریان و بدونِ نقاب اما آن‌ها؟آن‌ها می‌خواهند هر انسانی را، هر عطوفتی را، در جعبه‌هایِ کوچکِ «کاربردی» طبقه‌بندی کنند.برایِ آن‌ها، عشق چیزی نیست جز ابزاری در قفسه؛ هر وقت به آن نیاز داشتند، جعبه را بیرون می‌کشند، گرد و غبارش را می‌زدایند و وقتی کارشان تمام شد، دوباره آن را در تاریکیِ قفسه، میانِ انبوهی از اشیاءِ بی‌مصرفِ دیگر رها می‌کنند.من به این «جعبه‌نشینی» تن ندادم؛ برای همین است که در چشمِ آن‌ها «عجیب» به نظر می‌رسم.من آن مهره‌ای هستم که در هیچ‌کدام از خانه‌هایِ این شطرنجِ بی‌پایان جای نمی‌گیرد و شاید، همین تنهاییِ رادیکال، تنها واقعیتی باشد که در این جهانِ بوروکراتیک و بی‌روح، هنوز طعمِ حقیقت می‌دهد.</description>
                <category>𝐿𝒾𝒶𝓃</category>
                <author>𝐿𝒾𝒶𝓃</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 07:30:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لنگرگاه‌هایِ شکسته</title>
                <link>https://virgool.io/@lian_b/%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-wxmrexggqq0k</link>
                <description>اکنون که به تقویمِ غبارگرفته‌ی گذشته می‌نگرم، حقیقتی کریه و عریان بر من آشکار می‌شود؛ حقیقتی که آن روزها، در کوریِ آن نیازِ مُبرم به تایید، از درکش عاجز بودم:اینکه محبت، دست‌کم آن نوعی که از سِنتِ خانواده به ارث می‌بریم، هرگز آن‌گونه که انتظار داریم در آغوشمان نمی‌گیرد.آن‌وقت‌ها خیال می‌کردم عشقِ والدین، قانونی است کیهانی ،که باید در بسته‌بندیِ آرام، مؤدبانه و روشنِ «حمایت» به دستم برسد؛ غافل از آنکه ریشه‌هایِ من در زمینی خشکیده بود.نفهمیده بودم که نباید به دنبالِ فرمِ خاصی از محبت در چشمانِ کسانی گشت که خود، تهی‌بودن را بهتر از هر کسی زیسته‌اند.تحمیلِ الگویِ «والد بودن» بر کسانی که خود آواره‌یِ بیابانِ وجودند، تنها شکستی است که با دستِ خود برایِ خویش می‌خریم!ما در این نمایشِ موروثی، به سلاحِ زنگ‌زده‌یِ «منطق» پناه برده بودیم، به این امید که توجیهی بیابیم برایِ آن حفره‌هایِ عاطفی که در حضورشان حس می‌کردیم.به خود می‌گفتیم: «آن‌ها هم بلد نبودند»، «آن‌ها هم قربانیِ زمانه‌یِ خود بودند» اما این‌ها تنها مُسکن‌هایِ حقیرند!کدام منطق می‌تواند آن حسِ فقدانِ مطلق را که از کودکی در گلویمان رسوب کرده، بزداید؟سرخوردگی از کسانی که به نام والدین که می‌بایست لنگرگاهِ ما می‌بودند اما خود در طوفان‌هایِ نادانی‌شان غرق بودند، زخمی است که با هیچ عقلانیتی بسته نمی‌شود.ما در انتظارِ «باید»هایی نشستیم که هرگز نیامدند و این یعنی اوجِ پوچی؛ ساختنِ خانه‌ای بر رویِ پیِ کسانی که خود فرو ریخته‌اند.در نهایت، تنها همین سکوتِ سهمگین باقی می‌ماند.وقتی آن تمنّایِ بیهوده برایِ درک شدن از سویِ آن‌ها را به سکوت می‌سپاری، تازه آن‌وقت است که صداهایِ واقعی پدیدار می‌شوند.صداهایی که نه از خاطراتِ خانوادگی، که از اعماقِ سیاه و تنهاییِ مطلقِ وجود برمی‌خیزند:جایی که نه چشمی برای دیدنِ «منِ» واقعی وجود دارد و نه گوشی برای شنیدنِ دردهایِ موروثی.در این سکوتِ سرد، می‌فهمی که هیچ پیوندی، نه از خون و نه از خاطره، نمی‌تواند تنهاییِ نهاییِ انسان را درمان کند.ما در خلاءای رها شده‌ایم که در آن، تنها پژواکِ سردِ فقدان است که به گوش می‌رسد...★ ☆ ✮ ✯ ☄ ☾ ☽ ☼ ☀ ☁ ★ ☆ ✮ ✯ ☄ ☾ ☽ ☼ ☀ ☁ ★</description>
                <category>𝐿𝒾𝒶𝓃</category>
                <author>𝐿𝒾𝒶𝓃</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 14:30:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حصارِ شیشه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@lian_b/%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-zhfdggpdtofe</link>
                <description>سال‌هاست که دورِ خودم حصاری کشیده‌امحصاری به دورِ آن کسان و خویشاوندانی که زندگی‌شان چیزی جز لجن‌مال کردنِ روزمرگی نیست.آدم‌هایی که هیچ‌وقت نفهمیدند زندگی، چه بارِ سنگین و تهوع‌آوری است و به همان چهاردیواریِ منطق و معاشِ حقیرشان چسبیده‌اند!من از آن‌ها گریختم اما حقیقت این است که منطق هم حریفِ این خوره‌یِ درونی نمی‌شود؛ گاهی وسطِ یک خنده یا یک همنشینیِ احمقانه، چنان موجِ سیاهی از فقدان و پوچی به جانم می‌افتد که مغزم را مثل موریانه می‌جود!هر آدمِ هشیاری اگر کمی دقیق‌تر به چشم‌هایم نگاه می‌کرد، می‌فهمید که آن بگو بخندها و آن معاشرتی‌بودنِ ساختگی، فقط پرده‌ای بود رویِ یک حقیقتِ وحشتناک... اینکه من نه توانِ عشق ورزیدن دارم و نه رفیقِ کسی می‌شوم.ای جماعت چرکین من به تهِ خط رسیده‌ام!دنیایم محدود شده به چند سایه‌یِ انگشت‌شمار که به آن‌ها تکیه کرده‌امچند نفر که تنها ریسمان‌هایِ پوسیده‌یِ اتصالِ من به این دنیایِ نکبت‌بارند و اگر همین‌ها هم نباشند، دیگر چیزی جز یک جنازه‌یِ متحرک از من باقی نمی‌ماند!</description>
                <category>𝐿𝒾𝒶𝓃</category>
                <author>𝐿𝒾𝒶𝓃</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 08:40:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>