<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیلو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@lianhua9393</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:44:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3205931/avatar/cT8tCr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیلو</title>
            <link>https://virgool.io/@lianhua9393</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مری مگدلین</title>
                <link>https://virgool.io/@lianhua9393/%D9%85%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DA%AF%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%86-e7cqwdn2ipxs</link>
                <description>هر یاکریم، که سرش را پایین می‌انداخت و به اشتباه هم‌مسیر من می‌شد، هر درخت که از من جا می‌ماند، هر شفیره که معلق از شاخه، ثانیه‌شمار فرورودین بود، به من می‌گفت: «نمی‌توانی تا ابد مثل مگسی روی این زخم زندگی کنی. دست از دست‌کاری کردنش بردار و بگذار ببندد.» من رو به یاکریم‌ها، درخت‌ها و شفیره‌ها گردن افراشتم و در گوش نامرئی تو زمزمه کردم: «ای عشق سطحی من، ای مرد بی‌مقدار من، ای انتخاب اشتباه من، اگر باید برای چیزی گریست، انتخاب می‌کنم، که به‌طرز احمقانه‌ای، برای تو اشک بریزم.» بعد یک دور دیگر در پارک قدم زدم. هر درخت که با شتاب از پنجره ماشین می‌گریخت، هر راننده که خودش نه، اما نگاهش هم‌مسیرم بود، هر دست‌فروش که بر خیابان انقلاب حک کرده بودندش، به من می‌گفت: «او رفته است و کاش تو هم نمی‌ماندی.» من گوش را از راننده‌ها و پیاده‌‌رونده‌ها و بر تقدیر سنگ‌فرش نبشته‌ها بر‌می‌گرفتم و به صدای موسیقی می‌دادم که حرف‌های مرا از خودم بهتر به تو می‌گفت. به آینه ایستگاه گفتم: «او به من بازمی‌گردد مثل صورتم که از من به سرمای آینه گریخته است.» تکه‌های برآمده فلز بر کف ایستگاه مترو مثل صف رژه شانه به شانه هم ایستاده‌اند. دانه‌های تراخم بر پوست سرامیک، فرشتگان نگهبان مسافرها از سقوط در دهان ریل؛ گودالی که نه مثل دهان گور، مثل دهان چرخ گوشت به تو زل زده است. به گودال کف ایستگاه نگاه می‌کنم‌. به ترس کودکی‌ام از فرو رفتن دستم در حلق چرخ گوشت زل می‌زنم. هرچند دست و اراده از توست و می‌دانی هیچگاه به آن دهانه نزدیک هم نخواهی شد اما کسی چه می‌داند جنون و وسواس با اراده چه خواهند کرد؟ من خطوط مرزی بدنم را به داخل قطار می‌فرستم. آنچه میان خطوط است، آنچه منم، در دستان تو مچاله و با لمس تو باز می‌شود، در میان دستانت صورت می‌بندد آنجا که پوست دست توست مرز واقعی تنم شکل می‌گیرد. خطوط مرزی دهانم به مسافر روبه‌رویی لبخند می‌زند. محتوای نادیده درونشان فریاد می‌زند: «عزیزم، عزیزم، عزیزم!» و بعد برمی‌آشوبد و فحش می‌دهد. من به عبارت مضحک «مرز میان عشق و نفرت» پوزخند می‌زنم. اسم این حس توامان که من دارم رحم زروان است. محتوای نادیده میان خطوط دهانم فریاد می‌زند: «عزیزم» و بعد که تکرار بی‌وقفه عزیزم پایان گرفت و به آه کشیدن رسید، من دست‌پاچه خطوط مرزی چشم‌هایم را می‌پایم که در چشم مسافر روبه‌رویی خمار نشوند. دکمه‌های فلزی برآمده بر کف ایستگاه مرا در آغوش می‌گیرند؛ مرا که از خط زرد گذشته‌ام. دکمه‌های فلزی برآمده بر کف ایستگاه، ناتور دشت هستند. من به ایستگاه می‌گویم: «او به من باز خواهد گشت؛ مثل من که حالا طوری می‌روم انگار نه انگار که زمانی تویی بوده‌ای، اما فردا باز همین‌جا خواهم ایستاد.» خطوط بیرونی‌ام روی صندلی تحریریه، ران‌هایش را بر هم می‌ساید. واقعیت من، محتوای میان این خطوط، بر سطحی که هرروز پذیرای تمام تن توست دراز می‌کشد و بخشی از تو را به درونش می‌پذیرد. بخشی که کافی نیست. آرزو می‌کند حفره‌ای در او دهن باز کند و تمام تو را ببلعد. تو را که از من بلندتری. تو را که از من حجیم‌تری، به شکلی درونم، در محدوده‌ای درون تنه‌ام بگنجاند. من به صندلی می‌گویم: «...مثل نفس، مثل نفس‌نفس، که می‌رود اما نرفته، در آغوش فراموشکار ریه غنوده است.» قصه را برای بار هزارم برای حوصله سررفته دوستم حکایت می‌کنم: «من از او خواستم که تکلیف را مشخص کند. زندگی از زمان انعقاد این جمله تا دهان گشودن او میان خوف و رجا سپری شد و بعد او دهان باز کرد و امید را از دور و بر تکه‌های درشت ترس مکید تا واقعیت از سیالیت و احتمال دربیاید و صورت محتوم خودش را بپوشد. او حرف زد تا زهدانی که می‌توانست به امید دهن باز کند، به هیولا گشوده شود.»تعریف کردم که کلمات مثل حباب از دهانم سر می‌زدند و بعد در نیمه راه تا سامعه تو می‌ترکیدند. و تصویر من، تصویر دهان یک ماهی بود که تقلا می‌کرد در میان آبی بسیار بزرگ‌تر از او و دست‌هایی که به دو سوی تنش دوخته شده‌ بودند چیزی معنادار بگوید. خواب ته‌مانده رمق را به‌آرامی از عضلات صورتم برمی‌چید. (مثل کودکی‌ام که ته‌مانده شیرینی را از انگشت می‌مکید) بعد مثل شبی که در دشت پهن می‌شود بر همه‌چیز دست می‌انداخت. من را به ظلمت جعبه شعبده می‌برد و تردستانه تو را بیرون می‌کشید. این ماجرای هرشب من است. بیدار می‌شوم و به بالشم می‌گویم: «او به من بر خواهد گشت؛ مانند روح که آبله بر پا از سرگردانی نیمه‌شب به انتظار ناگزیر و فلج جسم بازمی‌گردد.»از خواب برمی‌خیزم و به زمین تکراری جنگ با هم‌صحبت تو شدن می‌روم. امروز هم روز موش‌خرماست. من با تو هم‌کلام نمی‌شوم اما که می‌داند وسواس و جنون با غرور چه خواهند کرد؟ من یک دور دیگر هم در باران قدم زدم و هربار که به نقطه آغاز رسیدم، به باران گفتم:  «او به من باز خواهد گشت؛ مثل آبی که سر به هوا، از زمین گریخته باشد. او به من باز خواهد گشت؛ مثل قطره آبی که مگر چقدر می‌تواند دور شود؟ او به من بازخواهد گشت؛ مثل آبی که دلش پر خواهد شد و سر خواهد رفت. او به من بازخواهد گشت مثل آبی که آنقدر در زمین فرو می‌رود، انگار جنینی است که هیچ‌گاه از مادر زاده نخواهد شد.» و باز از کنار سنگفرش‌های زیر پای دستفروشان انقلاب به موعدم با ایستگاه برگشتم.</description>
                <category>نیلو</category>
                <author>نیلو</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2025 21:05:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ابتدا کلمه نبود؛ کلمه‌ آن وسط‌مسط‌ها پیدایش شد</title>
                <link>https://virgool.io/@lianhua9393/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D9%85%D8%B3%D8%B7-%D9%87%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B4%D8%AF-xcdujh8inoaz</link>
                <description>ذهن چطور روندها را از بر می‌کند؟روند یک پلکان را مثلا؟اولین قدم را که برداری به روتین ملال‌آور پله متعهد می‌شوی؛ بعد بدون فکر پایین می‌آیی و لحظه‌ای را حرام تفکر در ابعاد نمی‌کنی. عجیب نیست؟  آری همین است که تو می‌گویی اما در ارتفاع چهل پله‌ای به این چیزها فکر نکن. به مدت چهل پله ذهنت را خاموش کن و قدم بردار. از پل که پایین بیایی، به خیابان که برسی آزادی.  به چیز دیگری بیندیش. گفته بودم که من کلمات را لای نان می‌گذارم؟ روزی سه هزار کلمه را. تکراری‌ترین چینش آن‌ها را، آن‌ها که به گوش آشنایند. من به محل کارم می‌روم و می‌گویم چه کسانی چه چیزی را تصریح کردند (یعنی با صراحت گفتند.) چه کسانی چه چیزی را متذکر شدند. (یعنی ما یادمان رفته بود و آن‌ها به یادمان آوردند.) و چه موضوعی چه عواملی را در برمی‌گیرد. (یعنی موضوع، بغلش را باز می‌کند و دانه‌دانه این عامل‌ها را درونش جا می‌دهد. فعل جالبی نیست؟) آری همین است که تو گفتی نیلو اما در ارتفاع سه هزار کلمه‌ای به معنی هر عبارت فکر نکن. تنها به روتین ملال‌آور یک گزارش متعهد شو. آدم‌ها وقتی که خبر می‌خوانند دیگر خود وقت شعر خواندنشان نیستند. آدم‌ها در شعر غوطه می‌خورند و در خبر پرسه می‌زنند. آدم‌ها مثل بشقاب پلوی ناهار یک صفحه خبر را جلویشان می‌گذارند و بی‌فکر می‌جوند. یادت باشد هر کلمه تازه، مانند پله‌ای شورشی در قاعده منظم پلکان تو را زمین خواهد زد.تو روزی سه‌هزار کلمه می‌نویسی و چهارهزار کلمه را پاک می‌کنی. پنه‌لوپی اینگونه برای اودیسیوس کفن می‌بافت. بگذار به خیابان که رسیدی به معنای کلمه هم نه، اصلا به خود کلمه فکر کن! به خیابان که رسیدی بگو: آدمیزاد عریان به این سیاره قدم گذاشت. و بعد، برای پوشاندن خودش پارچه و کلمه را آفرید. از من می‌پرسی ما با رنگ صورتمان هم می‌توانستیم حقیقت را بگوییم. آدم کلمه را برای دروغ گفتن اختراع کرد. ما حافظه‌مان را مانند حفره چشم مرده از خاک روزمرگی پر می‌کنیم و می‌گوییم: «فراموش کردم.»  ما برای ادامه چرخیدن لای الباقی چرخ‌دنده‌ها سهمیه روغن ماهانه‌مان را دریافت می‌کنیم و می‌گوییم: «حقوقم را گرفتم.» ما شکست تلاشمان را برای بازپس گرفتن حس ارزشمندی از دهن او که این را از ما ربوده‌است سرخوردگی در عشق می‌نامیم.  ما پشت کلمات سنگر می‌گیریم و با هراس، رنگ دهن‌لقِ چهره‌مان را وارسی می‌کنیم.  ما پشت کلمات پنهان می‌شویم و دلگیریم که چرا هیچ‌کس به جست‌وجوی ما برای کنار زدن هیچ واژه‌ای دست دراز نمی‌کند.  آری نیلوفر به این‌ها فکر کن، در خود خود کلمات غرق شو؛ بعد که وقتی فکر کردی چگونه این خزعبلات را به پایان ببری نویسنده دیگری از آن‌سوی زمان و مکان دست کمکش را به سمتت می‌گیرد.بعدالتحریر: عکس بالا تصویر دست کمکی است که آگاتا کریستی در کتاب قتل‌های الفبایی به سمتم دراز کرده بود وقتی این نوشته را نصفه و نیمه رها کرده بودم.</description>
                <category>نیلو</category>
                <author>نیلو</author>
                <pubDate>Tue, 03 Sep 2024 05:20:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویاها که مردند، از کجا سر در می‌آورند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@lianhua9393/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AF-l03ljkxhuzgn</link>
                <description>خانم توی مترو لب‌هایش را با خشم غنچه کرده‌است؛ انگار بوسه‌ای بی‌هوادار را آن‌قدر روی لب منتظر نگه‌ دا‌ری که شکل توهین به خود بگیرد.خانم توی مترو با دهان گشوده ساکت است و خمیازه‌اش برایمان از ماجرای شب پیش می‌گوید.من لب‌هایم را به هم فشرده‌ام و دارم سعی می‌کنم از کار نویسنده کتاب پیش رویم سردربیاورم. شاید به کارم آمد. شاید این واقعیت که من هرگز نویسنده نخواهم شد روزی دست از محتوم بودنش برداشت.صدای خانم دیگری از بیرون، ما را مسافران محترم می‌خواند.اجازه بدهید!شما صفحه گردان روی پله برقی را که هرروز جمعیتی را به گرده می‌گیرد، دور خود می‌چرخد و به‌هیچ‌جا نمی‌رسد مسافر نمی‌خوانید.پس ما با چه منطقی مسافریم؟-این فکرها همه از تنهایی آب می‌خورد نیلوفر. تو چرا تنهایی؟ عمری از من گذشته و می‌دانم که قطعا ریگی به کفش تنهایی است.-آن‌ها که می‌خواهمشان و آن‌ها که می‌خواهندم  در هیچ نقطه‌ای هم را قطع نمی‌کنند. - نگاه کن! آن بیرون را آدم برداشته است.بگذار برایت قصه‌ای بگویم؛او پشت سر من می‌نشست، به هیچ مغرور بود و به هیچ لاف می‌زد.کلمه‌ها را بی‌آنکه به هم چفت شده باشند به هوا پرت می‌کرد.بعد بیرون می‌رفت و همین که برمی‌گشت اتاق از بوی دود پر می‌شد.آن‌وقت بود که من سرم را بالا می‌بردم، و مثل چاهی که رهگذری را ببلعد هوا را به درونم می‌کشیدم،و اگر ریه‌هایم از دود می‌سوخت مطمئن می‌شدم که او در من است و این تماس برعکس لحظات خوشبختی که انگشت‌هایش موقع گرفتن خودکاری از دستم، پوستم را هم به‌اشتباه می‌گرفت، تصادفی نیست.نمی‌دانم توانستم درست بگویمش یا نه. خلاصه‌اش این است که من بدسلیقه‌ام.یونگ می‌گوید همه‌اش زیر سر سایه‌ام است.ساده‌اش می‌شود من آن‌قدر خوب بوده‌ام که ریشه‌های آفتاب‌ندیده عصیان در من، هر شرارتی را بو می‌کشند و به آن چنگ می‌زنند‌.من او را نخواهم داشتاگر برای من هم می‌شد نمی‌خواستمش.چطور بگویم؟مشکلم با آن‌شکلی بود که این را به من گفت.لازم نیست حتما لیوانی را که نمی‌خواهید از آن بنوشید، بشکنید.آن هم حالا که آنقدر با شما نرم شده‌است که خرده‌شیشه‌هایش هم دستتان را نمی‌برد.من خودم در فن پس زدن آدم‌ها استاد شده‌ام. آداب گفتنش این است:«ممنونم که دوستم داری.تو خیلی خیلی خوبی؛ مشکل همین است.اگر بدانی من به چه کسانی دل می‌بندم خدا را هزار بار شکر می‌کنی که از آنان نیستی.»او مرا نمی‌خواهد و این موضوع کوچکی است.خودم می‌دانم دوستان.این‌قدر به ظرف لبالب از آب گوشزد نکنید که یک قطره، حجم کوچکی است.این‌قدر گلوی مسدود لیوان را وادار نکنید پر بودنش را با صدایی نامفهوم برای شما توضیح دهد.به من گفته‌اند که غمگین می‌نویسم.اما غمگین نیستم.من فراموشکارتر از آنم که غمگین باشم.اگر من را در مسیر محل کارم با آن لبخندم دیده باشید می‌فهمید.می‌خندم و به صفحه گردان پله برقی، ببخشید! به راننده تاکسی می‌گویم روز خوبی داشته باشید.اما لحظاتی هست که توفان می‌آید و چیزهایی به یاد آدم می‌آورد.من می‌خواستم اولین صورتی باشم که او بعد از بیدار شدن می‌بیند.من می‌خواستم آخرین شاعری باشم که قرن را به وجد می‌آورد.من می‌خواستم نویسنده باشم. چند بار هم آن الگوی سفر قهرمان را خواندم و فکر کردم قصه خودم را می‌خوانم.من می‌خواستم قهرمانی مسافر باشم.اما حالا فقط خانم توی مترو هستم.</description>
                <category>نیلو</category>
                <author>نیلو</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2024 20:49:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما بوسه سفارش دادید؟ ما فقط خمیازه داریم.</title>
                <link>https://virgool.io/@lianhua9393/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AE%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-h0bsfydkzg7i</link>
                <description>در خیالم از من می‌پرسید از او چه می‌خواهم.نمی‌دانم مثلا در آبدارخانه دفتر یک شرکت فرضی. چیزی شبیه صحنه‌ای از فیلم پانصد روز از تابستان.در خیالم به چهرهٔ گرفته، گیج و از همه جا بی‌خبرش زل می‌زدم و می‌گفتم که دلم می‌خواهد دستش را روی دهانم بگذارد و بگوید که همسایه‌هایش خوابند.او این‌گونه خوب می‌نوشت و کلمه‌ها چنین تاثیری در من دارند.اما این خیال بود و بعید. او دور بود و من جز دندانه‌های حروف در کلماتش، هیچ دستاویزی نداشتم. آن هم انتزاع بود و در انتزاع جز انگشت خیال گیر نمی‌کند.چندماه بعد وقتی در صندلی شاگرد، کنار دستش نشسته بودم، به آن دست که روی دنده بود، به شکل آن ناخن‌ها و انگشت‌ها که نگاه می‌کردم می‌دانستم هیچ تماسی از آن دست‌ها نمی‌خواهم. نه بر دهانم و نه بر هیچ‌جای دیگر.آن دست‌ها کمی آن‌سوتر به دهانی می‌رسید که کلمات را بی‌غربال بیرون می‌ریخت. آن‌هم نه از جنس آن کلمات که خیال‌های بی‌پروا را در ذهن دخترها می‌کارند. و آن دهان در چهره‌ای جا خوش می‌کرد که نه گیج بود و نه از همه‌جا بی‌خبر. خوب هم می‌دانست که چه خبر است و آن‌چه را که من مصرانه «دیدار» می‌نامیدم بی‌اعتنا و بی‌تکلف «قرار» می‌خواند و بعد از دخترهایی که برایش می‌مرده‌اند می‌گفت.کلمات، کلمات، کلمات.دیگر او را ندیدم. دیگر او را نخواهم دید. هنوز نوشته‌هایش را می‌خوانم. دیگر به خیالم نمی‌اندازند.به شوخی‌هایش هم کماکان نمی‌خندم. هیچوقت آدم بامزه‌ای نبود.هنوز همان‌قدر مقابل کلمات ضعیفم؟ بله.مقابل صاحب کلمات؟ نه.خیال‌های زیبا مرده‌اند و از واقعیت جز خمیازه به جا نمانده‌است.</description>
                <category>نیلو</category>
                <author>نیلو</author>
                <pubDate>Mon, 15 Apr 2024 05:44:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>