<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های LifeLover</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@lifelover20000004</link>
        <description>درباره تجربه هام می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 01:18:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2698701/avatar/Wyk6D1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>LifeLover</title>
            <link>https://virgool.io/@lifelover20000004</link>
        </image>

                    <item>
                <title>و من، نقطمو گذاشتم.</title>
                <link>https://virgool.io/@lifelover20000004/%D9%88-%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%85%D9%88-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-jy6axzp4hsbh</link>
                <description>قشنگهامروز روز اول پاییز بود، سرد نبود ولی در حدی بود که یه بافت نازک بپوشی و بزنی بیرون.تهرانپارس که هرکی هرکی بود، از محله مون چنین انتظاری نداشتم(تهران پاریسِ نازنینم)میدون ولیعصر مثل همیشه شلوغ بود و مثل همیشه هم موتوری هایی بودن که لاین مخالف برن و گیجت کنن که«الان بلاخره باید کدوم طرفو چک کنم که ماشین بهم نزنه؟»مغازه های حسن آباد بیشتر پارچه فروشی و ابزار آلاته ولی بینشون یه فلافلی بود که اگه رفیقی بود، آدم بدش نمیومد باهاش توی سرمای آینده ای نه چندان دور امتحانش کنه.غروب آزادی خیلی دلگیر بود، دوستش نداشتم..با خودم شرط بستم که از ظهر تا نزدیکای شب ببینم حتی ینفر لبخند زده، خودمو بستنی مهمون کنم. تقریبا نا امید بودم که دیدم چند تا کارگر میگن میخندن، بستنی رو افتادم...شب خیره به مامان و بابا بودم و خیلی دیر دوهزاریم افتاد با تمام فراز و نشیب هایی که باهاشون داشتم، نهایتاً همین دو نفرن که واقعی دوستم دارن.طاعونو گرفتم دستمو شروع کردم به خوندن، حس و حال پوچ و تاریکی داره و دوستش دارم. ولی انگار کتاب خوندن مثل قبل نبود برام طوری که وسطاش به خودم اومدم دیدم بیست دقیقه اس که دارم فکر میکنم و در نهایتشم یه تصمیم گرفتم که نمیدونم چقدر بهش وفادار بمونم...بیست دقیقه فکر:دنیای مجازی از اول که واردش شدم تا همین لحظه، شبیه یه داستانه. باور کنید اگه بخوام این چند سالو براتون داستان کنم و بگم با چجور آدم هایی آشنا شدمو آخرش چه شکلی تموم شد، ازم برای چاپش حمایت میکنید و کتابشم می‌خرید(چون واقعا دوران عجیبی بود، و آدمای عجیب تر)کلی رفیق داشتم تو بازی های مختلف که یه روز برای همیشه آنلاین نشدن تا اینکه خودمم برای همیشه از اون بازیا رفتم. تو دوران کرونا باهاشون از بعد شام تا وقتی هوا روشن میشد یا بازی میکردیم یا چرتو پرت می‌گفتیم و میخندیدیم.تو پلتفرم های دیگه، کلی آدم دیگه پیدا شد که موقتی موندن. شایدم من موقتی موندم چون اگه بخوام خودمو توی رفاقت قضاوت کنم، اصلأ رفیق خوبی نیستم.آخرینشم ویرگول بود.حس میکنم اینجا خیلی قشنگ بود برام.بچه های بهتری داشت(کاری به محیطی که الان داره ندارم، رفیقای من بهتریناشون بودن و هستن)و عمیقاً دوستشون دارم.اولاش؛شاید پستا سه چهارتا تا لایک میخورد ولی وقتی اسم  هارو میدیدی به خودت افتخار میکردی.اول توبعد تو  بعدشم تواون موقع که پست های بی محتوای همینجوری مینوشتم، فکر میکنم شماها اولین نفرایی بودین که می‌خوندین، شایدم شماها از وسطاش اومدین و اولینا افراد دیگه ای بودن، نمیدونم.ولی همونایی بودین که گفتم(داستان لایک و افتخار و اینا...)اگه پستام هزار تا لایکم میخورد، یادم نمیرفت کیا اون اولاش مینوشتن:ادامه بده.متاسفانه اتفاق های بد پشت سر هم تو اون دوران افتادن و بخوام تو یه کلمه بگم:ویرگول کوفتم شد.سری دوم که اومدم هم بد تر از قبل و قشنگ میشه متوجه شد اسم اکانت هیچ ربطی به محتواش نداره.طرف با خودش میگه این بیشتر لایف هیترِ تا لایف لاور.بچه ها خارج از فکرم، زندگی می‌تونه واقعا سخت باشه. میتونه استخوناتو خورد کنه و نفستو بند بیاره. اینو کسی میگه که ادعای دوست داشتنش آسمونو از وسط باز می‌کنه. ولی با سختی ها زندگی کردنه که خیلی قشنگه. کی گفته زندگی قشنگی خالصه؟ولی یه انسان چیکار میکنه؟ادامه میدهادامه بدید بچه ها.توی این ادامه دادنه، ممکنه خیلیا آسیب بزنن، ممکنه به خیلیا آسیب بزنید. درسته. خودتون رو تافته جدا بافته ندونید، ممکنه به خیلیا آسیب بزنید. اما ممکنه دوست های خوبی پیدا کنید، خیلی خوب.دوست خوب رو از دست ندید...اشتباهی که من توی زندگیم کردم و انقدر تکرارش کردم که دیدم کسی نیست که شیرینی رتبمو کنارش بخورم(دردناک ترین حسی که تا الان تجربه کردم، داشتن خبر خوب و نبود کسی که بهش بگی)البته به شما گفتم، شماهم فکر نکنید هرکسی هستید. به هرحال تو روزای بدی نوشته هامو می‌خوندین، اینیم که میگم منظورم تویی که رندوم پیجو پیدا کردیو خوندی پستو نیستیا، رفیقای من میدونن کیان، نمیتونم از پشت این صفحه چند اینچی بهتون شیرینی بدم، دوستون دارم.داشتم میگفتم، ادامه بدید.زندگی فراتر از لذت یه سریال، خستگی بعد باشگاه، خوابیدنِ بعد از کار، خنکی پاییز، دعوا با دیگران، خیانت دیدن، ناعدالتی، ظلم و... نیست. انتظار خیلی شاخی از اینجا نداشته باشید. اگه حوصله ادامه دادن نداشتید، ادامه ندید، بخوابید.جدی میگم...کسی بهتون میگه که درسو نمره و رتبش براش به قیمت سلامتی معدش تموم شد. درسا بدرد نخورد، نمره هارو یادم نمیاد، ذوق رتبش پرید و من موندم و یه معده ای که... لطفا مراقب سلامتی خودتون باشید مخصوصاً کنکوری ها، انقدرم درگیر مصوبه هایی که میکنن نباشید(من حتی پست هم راجب این موضوع نوشتم، نه پولی به من میدن نه چیزی، دلیل اینکه بازم گفتمش این بود که دلم واست میسوزه) راجب دوست بازم تاکید میکنم، دوستانونو از دست ندید.کل چیزایی که راجبش فکر کردم همینا بود.چیز دیگه ای هم بوده باشه یادم نمیاد...تصمیمگفتم آخر همه این فکرها یه تصمیم گرفتم.اونقدر اشتباه پشت اشتباه و از دست دادن پشت از دست دادن توی فضای مجازی داشتم که به قول رابرت اوپنهایر:«بعضی چیز ها روی قلب سنگینی میکند».دیگه دلم نمی‌خواد توی سوشال مدیا فعالیتی داشته باشم.یادتونه گفتم نمی‌دونم چقدر قراره وفادار بمونم؟واقعا نمیدونم. شایدم دوباره به این دنیای وحشی قدم گذاشتم(بچه ها فکر کنم دیگه منو بشناسید تا الان،قابل پیش بینی نیستم).یادتونه گفتم دنیای مجازی تا الان برام یه جمله بود؟این ها داستان من بود، و من نقطه مو گذاشتم.پ.ن:موقع نوشتن، آهنگpainازJosh Aروی ریپیت بود.</description>
                <category>LifeLover</category>
                <author>LifeLover</author>
                <pubDate>Fri, 29 Sep 2023 02:57:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل من زندگی کردن چه حسی داره؟</title>
                <link>https://virgool.io/Gasedak/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-hvhwr2dxdkgo</link>
                <description>ما انسان ها میتونیم از یه جنبه، مثل کیک باشیم.بعضیامون از دور قشنگیم و وقتی کسی به داخلمون(شما بخون باطن)پی میبره، با کلی سوختگی و خامی مواجه میشه و میبینه این کیک به درد ویترین میخوره نه اینکه بخوای ازش حس خوب بگیری. بعضیامون شاید خیلی ساده به نظر برسیم ولی میتونیم با شیر کاکائویی، آب آلبالویی چیزی ترکیب بشیمو حس خوبی به دور و بریامون بدیم که هیچوقت یادشون نره...اما مثل من که باشی، از تو خیلی میسوزی. اما حرارت به داخلت بسنده نمیکنه و کم کم از بیرونم سیاه میشی. وقتیم که سیاه بشی، نه تنها بقیه نمیتونن باهات ارتباط بگیرن، بلکه توهم به سوختگی عادت میکنی و نمیخوای تغییری توی شرایط ایجاد کنی. رفته رفته اونقدر حرارتت بالا میره که بعد از سالیان سال، یه نفرم بخواد تستت کنه، نوک انگشتش میسوزه و برای همیشه ناپدید میشه.رفته رفته معتاد این سوختگی میشی.مثل جوجه تیغی که از خارِ بدنش به عنوان دفاع استفاده میکنه، توهم با سوزوندن خودت تنها و تنها تر میشی.مثل من که باشی، انگار زود پیر میشی. کم کم نسبت به هرچیزی بی حوصله میشی. توی مهمونیا همه باهم صحبت میکنن و شاید یه چیزی بخورن، قلیونی بکشن، حکمی بازی کنن، ولی این تویی که تو خودت فرو میری و با هیچی حال نمیکنی.مثل من که باشی، اینستاگرامتم این شکلیهمثل من که باشی، هم تو حوصله بقیه رو سر میبری هم بقیه حوصله تورو. کم کم متوجه بی ارزش بودن آدما، حرفاشون، کاراشون، نظراشون و هرچی که بهشون مربوط باشه میشی.مثل من که باشی، سلیقتم با بقیه فرق میکنه. از کشورایی خوشت میاد که بقیه بدشون میاد، از شخصیتایی خوشت میاد که بقیه بدشون میاد، از نویسنده هایی خوشت میاد که بقیه بدشون میاد. دوست داری ژان رنو درو باز نکنه، گری اولدمن بفهمه‌ اون دختر کیه و انقدر بهش شلیک کنه که حتی لئون از پشت در آبکش بشه.مثل من که باشی دوست داری یروز برای همیشه، بِکَنی و از اینترنت بکشی بیرونو هیچوقت بهش برنگردی.البته دلیل نمیشه مثل من که باشی، رفیق نداشته باشی. رفیقت میشه تایلر دردن، میشه والتر وایت، میشه ایوان کارامازوف. مثل من که باشی دوست داری از دیوار چهارم بزنی بیرون و با تماشاگرا صحبت کنی چون آدمای تو فیلم زیادی به درد نخورن، مثل خودت.مثل من که باشی، هرچقدرم که بخوای روحیه خوب بودنتو حفظ کنی، یه جایی، یه لحظه ای بلاخره انرژیت تموم میشه و حتی توان صحبت کردنم نداری. برای همین هرلحظه آماده باش(حتی وقتی که بهت خوش میگذره)که بزنی زیر همه چی، خداحافظی کنی، دستاتو بذاری تو جیبت و برگردی تو خونه.مثل من که باشی، خبرای خوبت برای خودته، خبرای بدتم برای خودته. خبرای خوب بقیه برات مهم نیست، خبرای بد بقیه هم برات مهم نیست. هیچکس نمیره گم بشه و یهو بعد چند سال وقتی ناراحته یا کارش افتاده بیاد سراغت چون میدونن چه برخوردی داری(رُک باشید،نبودینم مهم نیست،از این آدم ها زخم بسیار خواهی خورد).مثل من که باشی، صبح تا شبت برای خودته و انگشت وسطت برای بقیه(بی ادب شدم؟معذرت میخوام،انگشت فاک منظورمه). شات قهوه اول صبحِت برای خودته و بازهم، انگشت وسطت برای بقیه. لذت خوردن ساندویچ موقع دیدن فیلم و سریال برای خودته و حدس بزن چی برای بقیس؟انگشت وسطت. شاید اگه هوا طلبید، هندزفری گذاشتی و رفتی که تهرانو بگردی و انگشت وسطی هم تقدیم بقیه کنی. بعضیا موقع خوشحالی و شلوغی اون انگشتو بهت تقدیم میکنن و وقتی ناراحتن و تنها، مهربون میشن. اما مثل من که باشی وقتی ناراحت باشی، دوتاشم نشون میدی.شاید این وسط بخوای با آدم های تازه ای هم دوست بشی ولی داستانت همون کیک داغِ، کسی با کیک داغ و سوخته حس خوبی نمیگیره.مثل من که باشی، دوست داری&quot;ego&quot;(معادل فارسی براش پیدا نکردم،حسی که فرد فکر میکنه از فرد دیگری برتره ولی نیست،طبق توضیح دیکشنری)های افراد رو توی هر زمینه ای خورد کنی. اسمش کمبوده؟عقدس؟مشکل روانیه؟ هرچی که هست قشنگه. تصور کن یه نفر تو(مثال های زیادی به ذهنم میرسه،شطرنج رو در نظر بگیر)خیلی ادعا میکنه و پدر مادرش، زنو بچش، رفیقاش یا هرکسی که قبولش داره کنارشه و بهش افتخار میکنه. وقتی توی شطرنج همون اول مات نمیکنی و میری سراغ مهره هاش و اونقدر میزنی که خودشو افراد مشوقش خورد میشن، حس قشنگی بهت دست میده. اون لحظه که فرد میفهمه آدمی نیستی که ازش ببازی یا قشنگ ترش، آدمی نیستی که اون بخواد ببرتت، حس میکنی زندگی هنوزم قشنگیای خودشو داره. توی این مسیر ممکنه&quot;ego&quot;خودت رو هم خورد کنن، بپذیر.به تایتل خیانت نمیکنم، پرسیدم مثل من زندگی کردن چه شکلیه؟پوچی،بی اهمیتی،عجیب،بی معنا،تنهایی،لذت بردن،سرد.مثل من که باشی،روسیه رو دوست داری</description>
                <category>LifeLover</category>
                <author>LifeLover</author>
                <pubDate>Tue, 12 Sep 2023 01:11:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته ای برای کنکوری ها،پشت کنکوری ها و دانشجو ها</title>
                <link>https://virgool.io/@lifelover20000004/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-%D9%87%D8%A7-sbt2i7rqalkg</link>
                <description>پی نوشت رو آخر متن مینویسن ولی من همین ابتدا میگم خدمتتون:اگر واقعا به دانشگاه و رشته مد نظرتون علاقه دارید و نظر بقیه هیچ تاثیری روی انتخاب هاتون نداره، این پست برای شما نیست(پا نشی بیای بنویسی خیلیم رشتمو دوست دارم) ولی خوندنش هم خالی از لطف نیست.ما انسان ها در زندگیمون، چیزهایی داریم که بهشون افتخار میکنیم.بعضیا به تعداد فالووراشون توی اینستاگرام افتخار میکنن.بعضیا به آیفون آخرین مدلشون افتخار میکنن.بعضیام به شعور و ادب شخصیتشون.اما این وسط یه دسته هستن که به مدرک دانشگاهی و دانشگاهی که تحصیل کردن افتخار میکنن!(چه غلطآ)قبل از اینکه توضیحی دربارش بهتون بدم، ببینیم ریشه این افتخار از کجا میاد؟(یادتون باشه آدمای با ریشه هرچقدرم به جایی برسن، سعی نمیکنن دل شمارو آب کنن پس بدونید اینجور افراد همونایین که برای تحت تاثیر قرار دادن من و شما خوندن و مدرک گرفتن)ریشه این افتخار برمیگرده به جامعه و خانواده های مسموم ایرانی(نه همشون) و البته کسایی که پشت پرده این ماجرا هستن و میلیاردی از این قضیه پول در میارن. این یجور مریضیه که دغدغمون شده فلانی فلان دانشگاه درس خونده، فلانی فلان رشته رو میخونه و فلانی فلان رتبه رو آورده. اونقدر غرق این افکار شدیم که با چند صد هزار نفر دیگه سر یه رشته و یه دانشگاه رقابت میکنیم، دریغ از ذره ای توجه به اینکه آیا علاقمون هست یا نیست...شاید بهتون بر بخوره و پیش خودتون بگید:خب علاقمه!اما نه عزیزان، جامعه و خانواده مسموم باعث شدن که فکر کنید این علاقه شماست. شما علاقه مند هستید تا فکر کنید فرد خاصی هستید و به شما توجه بشه، اینکه جامعه و خانواده به فلان رشته و فلان دانشگاه توجه میکنه، موجب میشه شماهم به اون جایگاه علاقه مند بشید.اهمیتی نداره الان متوسطه اول باشید، متوسطه دوم باشید، کنکوری باشید، پشت کنکوری و یا حتی دانشجو باشید، میخوام امروز یه مطلب مهمی رو بهتون بگم.بنظر شما دانشگاه چقدر روی بار علمی شما تاثیر داره؟!بیاین گذشته دانشگاه که دیپلم هست(فکر نکنید فرق خاصی دارن، جفتشون بخشی از سیستم آموزشی کشور محسوب میشن)رو یه نگاهی بندازیم. ما از ابتدایی تا سال آخر، درسی به اسم تاریخ داشتیم.مطالعه آزاد خودتون رو کنار بذارید، از این کتاب ها چی یاد گرفتین؟!به عنوان کسی که چندین سال این کتاب هارو خوندید و امتحانشون رو هم دادید، فکر‌ میکنید توانایی یه بحث‌ کوچیک تاریخی رو هم دارید؟کسی که دیپلم نداره و نشسته مستند و پادکست تاریخی دیده و شنیده به مراتب اطلاعات درست تر و مفید تری نسبت به شما که چندین سال مثلا تاریخ خوندید رو داره. فرق اون با شما چیه؟اون با عشق و علاقه نشسته و گوشه اتاقش یا حتی توی راه پادکستشو گوش داده یا مستندشو دیده و از آگاهی لذت برده ولی شما نه تنها آگاهی ندارید بلکه اگه بخوایم با دید جامعه نگاه کنیم، شما باسواد ترم هستین!ما از کلاس هفتم تا دوازدهم عربی داشتیم!یعنی ما شش سال تمام، این مسخره رو خوندیم و سالی چهار بار(بدون در نظر گرفتن امتحانای کلاسی)استرس کشیدیم که نمرمون چی میشه. دریغ از اینکه الان بتونیم در حد چند جمله با یه فرد‌ عرب صحبت کنیم...زبان انگلیسی هم همینطور! هرچی که بلدیم یا از کلاس بوده(که خدا خیر بده والدینمون رو) یا از فیلم و سریال و حتی بازی های کامپیوتری. ولی از مدرسه چی؟!بنظر شما نمیشد تو این شش سال زبان رو یاد داد؟! چرا میشد.کافی بود هر معلمی رو به عنوان معلم درس مهم و کاربردی مثل زبان انتخاب نکنن، منابع رو مفید و اصولی تر کنن و وقت بیشتری رو برای تدریس بذارن. اگر با همین چند تا کار ساده، درس زبان اونجوری که باید تدریس میشد، طی این شش سال وضعیت دانش آموزا این بود؟!بنظر شما کسی که با استرس توی دبیرستان فلسفه و منطق میخونه، امتحانش و حتی کنکورش رو هم میده بیشتر از فلسفه میدونه یا کسی که بدون هیچ استرس امتحان و کنکوری، آثار ارزشمند فلسفی رو مطالعه میکنه؟وقت بحثم که بشه اولی دهنش اندازه آسمون باز میشه که من درس سختی به اسم فلسفه و منطق خوندم مگه توهم خوندی؟ حالا از زمان سقراط تا کامو فلاسفه رو به صف بکشیم نمیتونن به این بگن که ثمره چیزی که خوندی، یه نمره روی کاغذ بوده. در صورتی که دومی اصلا ادعای آگاهی نداره. چرا؟ چون فلسفه واقعی رو خونده.آموزش چگونگی روابط اجتماعی، آموزش ساز، آموزش ورزش های مفید مانند شنا و...، معلم های خوب(از حق نمیگذرم، معلم های شریف بسیارن) و محیط استاندارد، دادن ناهار و تغذیه، معاینات پزشکی، لباس های مناسب، رفتار مناسب، شما کدوم رو توی مدارس دیدین؟(بحث من مدارس غیرانتفاعی نیست)حالا بیا به یسریام حالی کن که موارد بالا حق توعه...بگذریم، فقط خواستم بگم تا دیپلمش که هیچ چیز خاصی عایدتون نیست و اگه مطالعه آزاد نداشته باشید چه بسا آدم بی سوادیم محسوب بشید.این میشه که فرد با هجده سال سن، بلد نیست صحبت کنه، بلد نیست ساز دستش بگیره، بلد نیست چند جمله از کتاب های زبانی که شش سال خونده رو بگه، نمیدونه تاریخ یعنی چی، از درس ادبیات که فرهنگ خودشه فرار میکنه(مدیونید فکر کنید بخاطر سیستم آموزشیه)کسی میتونه ساز دستش بگیره که کلاس رفته باشهکسی میتونه انگلیسی یا عربی صحبت کنه که کلاس رفته باشه(خودآموز هم)کسی میتونه راجب تاریخ اظهار نظر کنه که پادکست، مستند و کتاب های معتبر رو دنبال کنهپس این شد یه فرد هجده ساله که فقط روی درس سرمایه گذاری کرده؛&quot;هیچ چیز به درد بخوری بلد نیست&quot;بله این سیستم تا دیپلم ما بود.از دیپلم به بعد به مراتب فاجعه بار تر میشه چون کسی از یه فرد دیپلمه آنچنان انتظاری نداره(گرچه شما همون موقعم باید خیلی جلوتر از این حرفا باشی)ولی وقتی لیسانس و حتی فوق لیسانس بگیری و هنوزم حرفی برای گفتن نداشته باشی چی؟اینه که میگم فاجعس.فکر میکنید برای اینکه آدم کارآمدی باشید، تحصیلات و مدرک دانشگاهی کافی خواهد بود؟به هیچ وجه!جوری که بازار کارهم این رو متوجه شده و دیگه کسی توی کار، درگیر مدرک و دانشگاه طرف نیست. بله شاید توی آگهی یه حداقل لیسانسی بذارن ولی وقتی مراجعه کنید، یجوری رفتار میکنن که انگار نه انگار لیسانس دارید(حق هم دارن، لیسانس چه ربطی به بازار کار داره؟ والا). همون اول که وارد بشید، به شیوه های خودشون شمارو میسنجن، اگر کارآمد بودید که آفرین، اگر نبودید خیلی راحت رد میشید و لیسانس و فوق لیسانستون قرار نیست هیچ کمکی بهتون بکنه. باید بگم اون کارآمدی شماهم، هیچ ربطی به دانشگاه شما نخواهد داشت و بستگی داره چقدر سابقه کار یا کارآموزی و در کل، سوادِ کار داشته باشین.برای مهاجرت هم که، هیییییچ فرقی قرار نیست داشته باشه. یکی میگفت من وقتی میومدم اسم دانشگاهم رو وارد سیستم کنم، یه اسم دیگه وارد میشد و حتی اسم دانشگاه منم شناخته نمیشد. بعد از کلی ایمیل و نامه نگاری تونستم متقاعدشون کنم چنین دانشگاهی وجود داره و بازهم شرایط مهاجرت رو داشتم. شما با تحصیل در دانشگاه دولتی، آزاد، علمی کاربردی و فنی حرفه ای شرایط مهاجرت رو خواهید داشت.ولی چی میشه که جامعه پر از لیسانسه ها و فوق لیسانسه هایی هست که شاید از نظر جامعه تحصیل کرده محسوب بشن، ولی وقتی بطن ماجرارو نگاه کنید میبینید که ای بابا...طرف حتی توی رشته خودشم خوب نیست، گناهیم نداره، منابع آموزشی ما کاملاً به درد نخورن توی حوزه عملی.دوست ما تعریف میکرد که طرف حسابداری دانشگاه تهران میخونه و پیش خودش فکر میکنه خدای من... من الان تو خفن ترین حالت ممکن رشته خودمم. بخاطر همین حاضر نمیشه چند ماه بیرون برای کارآموزی کار کنه(اینه که میگم دانشگاه و مدرک گرایی چه آسیبی به فرد میزنه)، وقتیم که میشه لیسانس و فوق لیسانس، برای مصاحبه میاد و ابتدایی ترین چیز هارو هم بلد نیست...من کسی که توی دهات های بنگلادش تحصیل کرده رو نمیگم، کسیو میگم که عمرشو، روانشو، جوونیشو و حتی زندگیشو به این دانشگاه که از بهترین های کشوره گره زده و تازه فهمیده چه کلاهی سرش رفته. تازه این حوزه تخصصی طرف محسوب میشه، وای به حال حوزه های دیگه...مسئله اینه که این جوون ها پتانسیل های فوق العاده ای دارن ولی اینجوری تلف میشن و با افتخارم سرشونو میگیرن بالا و میگن:دانشجوی رشته ی فلانِ دانشگاه فلان!اونقدر درگیر شدن ها میشن که بودن رو فراموش میکنن...یه جمع بندی بکنیم؛دانشگاه و مدرک تحصیلی شما روی سواد و آگاهی شما تاثیر چندانی نداره و فکر نکنید قراره با تحصیل در فلان دانشگاه، قراره خیلی بارتون باشه. پس اگر میخواین آدم کارآمدی باشین، خودتون دست به کار بشید. کلاس زبان برید، مستند تاریخی ببینید، کتاب های مورد علاقتون رو بخونید، اگر دانشجو هستید مرتبط با رشتتون کارآموزی برید، یه ساز یاد بگیرید، باشگاه برید و خلاصه قدر جوونیتون رو بدونید. نرسه روزی که چهل پنجاه سالتون بشه، تنها چیزی که دارید هم یه مدرک روی دیواره.اگر هم کنکوری و پشت کنکوری هستی، برای دانشگاه و رشته مورد علاقت تلاش کن ولی هیچ کدومشون ارزش اینو ندارن که از یادگیری های اصلی خودت جا بمونی. آیندت رو بهش گره نزن که بدجور ضرر میکنی. هیچوقت قرار نیست این سنی که داری برگرده پس قدرشو بدون. مارک تواین یه جمله داره که میگه:اجازه نده دانشگاه جلوی تحصیلت رو بگیره.بیشتر به خودت برس، کمتر به این چیزای مسخره اهمیت بده و پیشرفت کن.اگر این مدرک، دانشگاه و رتبه رو برای تحت تاثیر قرار دادن دیگران میخوای که حرفی ندارم. اما اگر دغدغت سواد و کارآمد بودنه باید بگم زیاد روی این چیزا متمرکز نشو و کار هایی که بالا گفتمو انجام بده.اگرم دانشجو هستی، به مدرکت پز نده.هرچی که پاس کردی، چیزهای کاملاً بدرد نخوری بودن. این وسطم کلی مافیای کنکور و دانشگاه و کوفت زهرمار وجود داشته که با نابود کردن وقت و عمر و روان تو، میلیارد ها میلیارد به جیب بزنه و براش مهم نباشه چه اسیبی به توی جوون برای این مدرک بدرد نخور وارد میشه. دانشگاه ها که شدن موسسه فروش معافیت تحصیلی، میدونن پسرا اگر قبول نشن مشمول نظام وظیفه میشن، میگن بیاید پول مفت بدید تا ماهم حالا حالا ها اجازه ندیم برید خدمت. دانشگاه های دولتیم که راهشو یاد گرفتن و برای آزاد کردن مدرک پول خون میگیرن.پست من نقد نبود.اگر قرار بود به حرف من و امثال من گوش داده بشه وضعیتمون این نبود.تمام این هارو بهت گفتم تا بدونی چطور باید رشد کنی، پیشرفت کنی و به قول این پست، کارآمد باشی.کسیو داریم که با گیتارش توی مترو میزنه و از ته دل خوشحاله و صدبارم برگرده به عقب همین مسیرو میرهکسیم داریم که جوونیش رو، سرمایش رو، روانش و از همه مهم تر، عمر خودش رو هزینه کرده که به قول خودش به علاقش(آخی...)برسه و بعد از یه عمر کار تازه دو هزاریش افتاده که عه!من به همه اینا رسیدم(مدرک،دانشگاه،پول) ولی همون حسی که همیشه داشتم رو دارم، شایدم اصلاً علاقه من این نبوده! کی؟ وقتی که آخرای زندگیش رو سپری میکنه. ماهی هم همیشه تازه نیست، برای یسری چیزا واقعاً دیر میشه...این هارو نوشتم چون دلم میسوزهچون دوست ندارم عمرت، جوونیت، روانت و حتی پولت مثل خیییییلیای دیگه توی این مسیر تلف بشه...حقیقت اینه که کنکور شده یه حوزه تجاری و داوطلبین رو هم به چشم کالا، مشتری یا هرچیزی که اسمشو بذارید، میبینن. کسی دلش به حال تو نسوخته، برای قشنگ کردن زندگیت دست به کار شو. اگرم علاقه اصلیت توی کنکوره(که هیچ مشکلی نداره)و کنکوری یا پشت کنکوری هستی، امروز و فردا نکن. برنامه بچین و شروع کن و توی این یه سال سعی کن حال ندارم و رو مودش نیستمو کنار بذاری و بچسبی به علاقت. توی این مسیر به هیچ وجه خودت رو با کسی مقایسه نکن، راجب برنامت با کسی صحبت نکن و سرت تو کار خودت باشه. هرچی کمتر به سمت فضای مجازی و شبکه های اجتماعی بیای برای روانت بهتره چون امسال روانِ آروم و سالم خیلی به کارت میاد. یادت باشه حسرت کم کاری قبل از کنکور با اختلاف آسیب زننده ترین حسی هست که میشه قبل کنکور و حتی سالیان بعدش تجربه کرد.خلاصه که کیف کنید، این مرحله هم با تمام سختیاش تموم میشه، ولی شما میمونید که با زندگیتون چیکار کنید. هیچ چیز تو زندگی ارزشِ این حالو نداره، تاکید میکنم هیچ چیز!</description>
                <category>LifeLover</category>
                <author>LifeLover</author>
                <pubDate>Wed, 06 Sep 2023 20:05:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما از کجا اومدیم؟چقدر احتمال داشته؟ارزششو داشتیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@lifelover20000004/%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%85%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D8%B4%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85-nfvd7ube5o9i</link>
                <description>بیاید یکم فکرتونو درگیر کنم...چیزی که میگم رو تصور کنید؛الان هزار سال پیشه و جد شما توی جنگ کشته میشه. بنظرتون چه اتفاقی میوفته؟آیا باز هم امکان به دنیا اومدن شما هست؟جواب خیر هست.در این صورت چرخه نسل شما کاملا قطع میشد و نه شما، نه پدر شما، نه پدربزرگ شما نه...هیچکدوم به دنیا نمیومدید.جنگ هم یک چیز غیر عادی نبوده، کشور خودمون هم چندین سال پیش درگیر جنگ بود و نزدیک دویست هزار نفر شهید شدن. خیلی ها بودن که کنار اجداد شما توی این همه جنگ در طول تاریخ، جنگیدن و بدون هیچ فرزندی کشته شدن و هیچ نسلی ازشون باقی نمونده. حتی شاید رفیق صمیمی جد شماهم بوده باشن. بگذریم...شما چندین جد داشتید که توی جنگ بودن و به طور معجزه آسایی، همگی زنده موندن و یا قبل از کشته شدن، دارای پسر هایی بودن.اما آیا فقط همون پسر ها برای اینکه ما الان باشیم کافی بودن؟! خیرما از ترکیب سلول های پدر و مادرمون به وجود اومدیم. پس چرخه نسل شما از یک مرد و یک زن مشخص ادامه پیدا کرده.پس یکم سخت ترش کنیم؛تصور کنید جد شما با یک دختر دیگه ازدواج میکرد، چرخه نسلتون کاملاً(کاملاً!)متفاوت میشد باز هم شما الان وجود نداشتید.یعنی اگه جد شما یه دختر رو میخواست و بهش نمیدادن و اونم از لجش میرفت یه دختر دیگه رو میگرفت، نسل شما اینجوری که هست ادامه پیدا نمیکرد و هیچوقت متولد نمیشدین.فرزند‌ اون ها موجودی کاملا متفاوت با جد شما میشد(نه اینکه همون باشه، کلا یک شخص دیگه متولد میشد)و الان بازهم نه شما و نه پدر شما و نه پدربزرگ شما و نه...هیچ اثری از شما توی جهان نبود.این چیزیم که میگم یک چیز دو طرفس.هم از سمت پدرتون و هم از سمت مادرتون چون اگه یکیشون همونجوری که پیش رفته، پیش میرفت ولی اون یکی نه، بازهم شما‌ وجود نداشتین.تعداد جد های ما کم نیست...تصور‌ کنید تمام این افراد با یک شخص خاصی ازدواج کردند که از این دو، یک فرزندی متولد میشه که اونم با یک شخص خاصی ازدواج میکنه که فرزندشون...تا برسه به پدر مادرمون که فرزند اون ها، ما باشیم.تمامی چیزی که گفتمم یعنی تصور کنیم فرد توی جنگ کشته نشه، توی طاعون نمیره، توی قحطی‌ زنده بمونه و یا از خودش پسر یا دختری به جا بمونه که بشه جد پدری و یا مادری ما و اون هم با شخصی که ازدواج کرده، ازدواج کنه و همینجوری پیش بره تا برسه به تولد ما.نمیدونم منظور منو متوجه میشید یا نه ولی چنین چیزی یه احتمال بسیار عجیبی میخواد!یکم سخت ترش بکنیم.تصور کنیم اجداد شما ساعت نه شب باهم رابطه برقرار کردن و بعد نه ماه، فرزندشون متولد شده.ایا اگر ساعت یازده شب باهم این رابطه رو برقرار میکردن هم همون فرزند متولد میشد؟ جواب خیر هست.یعنی اینکه تمامی اجداد ما توی ساعت مشخصی که فرزند مشخصی داشته، ارتباط برقرار کردن و اون فرزند متولد شده.میتونید تصور کنید احتمال تا اینجای کار چقدر شد؟فکر نکنم هیچ سیستمی بتونه این عدد رو به نمایش بذاره.اگر این وسط یکیشون یه ساعت یا یه روز دیگه دست به این عمل میزد، این چرخه بهم میخورد، فرزند دیگه ای متولد میشد و نسل کلا تغییر پیدا میکرد و بازهم، شما متولد نمیشدید.تیر خلاص رو بهتون میزنم...اینکه مهم ترین بخشش، همون رابطه ای هست که‌ گفتم.اینکه سلول خاصی از بدن پدر با سلول خاصی از بدن مادر ترکیب بشه تا شما متولد بشید.طی این رابطه، بدن مادر چندین میلیون سلول داره و بدن پدر هم همینطور(ولی برای پدر خیلی بیشتره) و از بین چند صد میلیون سلول، یک سلول از مادر و یک سلول از پدر دوتایی باهم ترکیب شدن شما رو به وجود آوردن.تصور کنید که از بدن پدرتون، عدد سلول شما شصت هزار بوده. اگر بجای شما، سلول شصت هزارو چهار صد با سلول دیگه ترکیب میشد، هیچوقت متولد نمیشدین. تازه همون شصت هزار که گفتم، پنجاه درصد ماجرا هست و باید با یک سلول مشخص از بدن مادر ترکیب بشه تا متولد بشید.یعنی برای مثال، سلول شصت هزار با سلول بیست و چهار هزار و هشتصد ترکیب شدن که شما متولد شدید و این وسط هر عددی بالا پایین میشد، نتیجه فرزند دیگه ای بود و این عدد هم کم نیست و چیزی نزدیک به چند صد میلیونه.سخت ترش کنیم؟این احتمال یک در بین چند صد میلیون در تمامی اجدادتون صدق میکنه. یعنی بین این همه نسل، این همه ادم مشخص، این همه ساعت مشخص فقط یه سلول اینور اونور میشد، همونجا چرخه نسل کات میخورد و یه مسیر دیگه ای رو طی میکرد.پس میشه؛جد شما در یک ساعت مشخص با یک فرد مشخص رابطه ای برقرار میکنن و از بین چند صد میلیون احتمال تولد، قرعه به جد شما میوفته و حاصلش میشه یک فرزند مشخص و اون فرزند مشخص در یک ساعت مشخص با یک فرد مشخص رابطه ای برقرار میکنن و از بین چند صد میلیون احتمال تولد، قرعه باز هم به جد شما میوفته و این چرخه تا پدر و مادر شما ادامه پیدا میکنه که الان شما متولد شدید، پشت کامیپوترتون و یا گوشی به دست، نشستین و پست من رو مطالعه میکنید.توجه کنید توی تمامی مراحل این چرخه اگر یک ساعت، اگر یک نفر، اگر یک سلول اینور اونور میشد، هیچوقت رنگ تولد رو به چشم خودتون نمیدیدن.ممکنه بگید چرت میگه، ممکنه توی فکر برید، ممکنه بی تفاوت رد بشید یا... اهمیتی ندارید عزیزان.اگر از لحاظ علمی با این قضیه مشکل دارین، سوال یا هرچی، پیشنهاد میکنم وارد چنل یوتیوب دکتر حسام نوذری بشید و ویدیو:&quot;شواهد علمی که ما آدم ها از کجا اومدیم و به کجا میرویم&quot;رو تماشا کنید. ایشون مطالب پست من رو نمیگن ولی علت علمیش رو چرا.حرف(های) آخر؛اینکه با این لاتاری چیکار کنید، به کسی ارتباطی نداره، فقط ازش لذت ببرید.انتظارتون رو از هر بیشعوری بالا نبرید که این مدت کوتاه و محدود رو برای یک دقیقه هم که شده خراب کنه.توی زندگی خود استثنا پندار نباشید، ممکنه روز آخر زندگیتون باشه.این منم بین این همه احتمالات،میخوای بخوا نمیخوای نخوا، تیک ات اور لیو اتپ.ن:اگر توهم روشی داری که زندگی کردن رو قشنگ تر میکنه، مارو از دونستنش دریغ نکن.</description>
                <category>LifeLover</category>
                <author>LifeLover</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 00:13:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا این یک نصیحت رو جدی بگیرید</title>
                <link>https://virgool.io/@lifelover20000004/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%AD%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%AC%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF-pgdvbvwojphp</link>
                <description>لطفاً کرم ضد آفتاب بزنید!اگر میخواستم برای آینده شما تنها یک نصیحت بکنم، مالیدن کرم ضدآفتاب را توصیه میکردم.آثار مفید و ارزشمند کرم ضدآفتاب در طولانی مدت توسط دانشمندان ثابت شده است، درحالی که سایر نصایحی که امروز من به شما‌ میکنم هیچ پایه و اساس قابل اعتمادی جز تجربه های پر پیچ و خم زندگی شخصی ام ندارند. اما به هرحال نصایحم را خدمتتان عرض میکنم:قدر نیرو و زیبایی جوانیتان را بدانید، البته اگر ندانستید هم، مهم نیست!به هرحال روزی قدر قدرت و زیبایی جوانیتان را خواهید دانست. زمانی که طراوت آن رو به افول بگذارد.اما باور کنید که بیست سال دیگر، به عکس های دوران جوانی خودتان نگاه‌ میکنید و متوجه میشوید چه امکاناتی در اختیارتان بوده و چقدر فوق العاده بودید.میبینید آن طور که تصور میکرده اید، چاق نبوده اید.میفهمید که خیلی از چیز ها در بهترین شرایط خود بوده اند تا شما احساس خوب و فوق العاده ای داشته باشید.نگران آینده نباشید. اگر هم دلتان میخواهد نگران باشید.فقط بدانید نگرانی همان اندازه موثر است که جویدن آدامس بادکنکی در حل مسئله ریاضی.مشکلات اساسی زندگی شما بی‌تردید چیزهایی خواهند بود که به ذهنتان خطور نکرده بودند:از همان مشکلاتی که یک روز سه شنبه، ساعت چهار عصر وقتی هیچ کاری برای انجام ندارید، ناگهان به سراغ شما می آیند و تمام ذهن و روح شما را میگیرند.هر روز کاری را انجام دهید که شما را بترساند!با دل دیگران بی رحم نباشید و با کسانی که با دلتان بی رحمی کرده اند، سر نکنید.عمرتان را با حسادت تلف نکنید.گاهی شما جلو هستید و گاهی عقب.مسابقه طولانی است و سرانجام، خودتان هستید که با خود مسابقه میدهید.تعریف هایی که از شما میکنند را به خاطر بسپارید. توهین و ناسزاها را فراموش کنید.نامه های عاشقانه قدیمی را حفظ کنید.صورت حساب های بانکی و قبض ها و...را دور بیاندازید.اگر نمیدانید میخواهید با زندگیتان چکار کنید، احساس گناه نکنید. اگر هم خواستید احساس گناه بکنید.جالبترین افرادی که در زندگی ام میشناختم در 22سالگی نمیدانستند میخواهند با زندگیشان چکار‌ کنند.برخی از جالبترین چهل ساله هایی را هم میشناسم که هنوز نمیدانند.تا میتوانید کلسیم بخورید.با زانوهایتان مهربان باشید.وقتی قدرت زانو هایتان را از دست دادید کمبودشان را به شدت حس خواهید کرد.ممکن است ازدواج کنید، ممکن است نکنید.ممکن است صاحب فرزند شوید، ممکن است نشوید.ممکن است در چهل سالگی طلاق بگیرید، احتمال دارد در هفتاد و پنجمین سالگرد ازدواجتان کمی هم برقصید.هرچه میکنید نه زیاد به خودتان بگیرید، نه خودتان را سرزنش کنید.به هرحال، تصادف و احتمال، نیمی از تصمیم های مارا شکل میدهند.از بدن خود لذت ببرید. هرچه که میتوانید از آن استفاده کنید. حس بد به آن نداشته باشید و به حس بد دیگران نسبت به آن هم کاری نداشته باشید. مهم ترین ابزاری که در زندگی تان دارید بدنتان است.برقصید، حتی اگر در مهمانی نبودید و مجبور شدید در اتاقتان برقصید.نقشه ها و تابلو های جهت را بخوانید، حتی اگر نمیخواهید آن هارا جدی بگیرید.از خواندن مجلات زیبایی پرهیز کنید.تنها خاصیت آنها این است که به شما بقبولانند شما زشت هستید.پدر و مادرتان را بشناسید و آنها را دوست داشته باشید، نمیدانید تا کی با شما هستند.با خواهران و برادرانتان مهربان باشید.آنها بهترین رابط شما با گذشته هستند و به گمان قوی تنها کسانی هستند که بیش از هرکس دیگر از شما در آینده مراقبت خواهند کرد.به یاد داشته باشید که دوستان می آیند و می روند، ولی آن تک و توک دوستان ارزشمند خودتان را به هر قیمتی حفظ کنید.سفر کنید.برخی حقایق انکار ناپذیر را بپذیرید:قیمت ها صعود میکنند، سیاستمداران کلک میزنند، شماهم پیر میشوید.و آنگاه که شدید، در تخیلتان به یاد می آورید که وقتی جوان بودید قیمت ها مناسب بودند، سیاستمدار ها شریف تر بودند و بچه ها به بزرگترهایشان احترام میگذاشتند.به بزرگتر ها احترام بگذارید.توقع نداشته باشید که کسی از شما حمایت مالی کند.ممکن است حساب پس اندازی داشته باشید.شاید هم همسر ثروتمندی نصیبتان شده باشد.ولی هیچگاه نمیتوانید پیش بینی کنید کدام یک‌ زودتر از دست میروند.خیلی با موهایتان ور نروید وگرنه وقتی چهل سالتان بشود، شبیه موهای هشتاد و پنج ساله ها میشود.از نخ دندان استفاده کنید.دقت کنید توصیه های چه کسانی را جدی میگیرید. اما به هرحال، توصیه کنندگان را تحمل کنید. نصیحت گونه دیگری از غم غربت است. کسی که نصیحت میکند، گذشته هارا از میان تل زباله ها بازیافت میکند. گردگیری میکند. روی زشتی ها و کاستی هایش رنگ جدیدی میزند و آن را به قیمت بیشتری از گذشته اش میفروشد.اما با همه نصیحت هایی که من کردم، لطفاً به من درباره ماجرای کرم ضدآفتاب، اعتماد کنید!پ.ن:متن بالا، بازنشری از نویسنده آمریکایی، مری اشمیش بود.خلاصه ای از متن بالا.خانومِ مری اشمیش</description>
                <category>LifeLover</category>
                <author>LifeLover</author>
                <pubDate>Sun, 13 Aug 2023 17:57:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا از قشنگی های زندگی بخونیم</title>
                <link>https://virgool.io/@lifelover20000004/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-ubascr8c7wxx</link>
                <description>1_انجام کارایی که باعث بشه به خودت افتخار کنی2_با تجربه های جدید به ترس هات غلبه کنی3_کسایی که دوسشون داری رو ببینی4_هنرمند مورد علاقتو از نزدیک ببینی5_به موزیک های مورد علاقت گوش بدی6_فرهنگ های مختلف رو تجربه کنی7_دوست های جدید پیدا کنی8_کسایی رو که دوست داری تشویق کنی یا کسایی که دوست دارن مشوقت بشن9_وقتی که بچتو برای اولین بار در آغوش میگیری10_داشتن حیوون خانگی مورد علاقت11_افراد مورد علاقتو ملاقات کنی12_تجربه خندیدن بعد از کلی گریه13_خوردن غذاهای مورد علاقت14_تماشای بزرگ شدن خواهر/برادر کوچولوت15_تموم کردن مدرسه16_زدن تاتوی مورد علاقت17_خندیدن تا حدِ درد گرفتن گونه هات18_دیدن دوست های مجازیت19_پیدا کردن کسی که اونجوری که لایقشی، دوستت داشته باشه20_خوردن بستنی توی یه روز گرم21_خوردن هات چاکلت توی یه روز سرد22_صبح از خواب بلند شیو از پشت پنجره اتاقت ببینی بیرون برف نشسته23_دیدن غروب آفتاب وقتی که توی آسمون آتیش روشن کرده24_دیدن ستاره ها تو آسمونِ شب25_خوندنِ کتابی که زندگیتو عوض کنه26_دیدن گل ها موقع بهار27_دیدن عوض شدنِ رنگ برگ ها از سبز به قهوه ای28_تجربه سفر به خارج29_یاد گرفتن زبان(های)جدید30_یاد گرفتن نقاشی31_تعریف کردن داستان زندگیت برای بچه(نوه)هات32_بوسیده شدن توسط بچه ی کوچولوت33_بوسیده شدن توسط حیوون خونگیت34_بد و بیراه گفتن به درو دیوار و احساس تخلیه شدنِ بعدش35_ترامپولی36_بستنی37_خیالبافی و ساختن سناریو38_تماشای حرکت ابر ها39_وقتی که خسته ای، دوش میگیریو با لباسای تمیز میخوابی40_دریافت کادو از افرادِ مورد علاقت41_تجربه کردن دژاوو(من این صحنه رو قبلا دیدم)42_احساسی که برای اولین بار از شخصِ مورد علاقت که بهت میگه&quot;دوست دارم&quot;تجربه میکنی43_احساسِ سبکی بعد از گریه44_دیدن طلوع آفتاب اولِ صبح همراه با خنکی45_احساس وقتی که برای یه نفر جالبی و موقع حرف زدنت با تمام توجهش بهت گوش میده46_تجربه عروسیت47_تجربه طعمِ آبنبات/پاستیل مورد علاقت48_خریدن لباس های جدید49_خواندن شعر 50_خوردنِ یه نونِ واقعا خوب51_سوار کردنِ بچه هات برای اولین بار روی شونه هات52_تیک خوردنِ چالش های زندگیت(مدرسه،ازدواج،شغل مورد علاقت و...)53_حسِ اینکه بیدار بشیو ببینی همش خواب بود54_بوی قبل و بعد از بارون55_شنیدن صدای بارون وقتی که به سقف ماشینت میخوره56_رقصیدن با آهنگ مورد علاقت57_افرادی که برات ارزش دارن، اونا دوست ندارن تو زنده نباشی58_آشپزی کردن بدون دستور العمل/با سبکِ خودت59_وقتی آهنگ مورد علاقت از رادیوی ماشین پخش میشه60_دریافت اولین حقوق زندگیت بعد از یه ماه کار کردن61_اشتراک گذاری صدات، تجربه هات و دانشت بخاطر اینکه اونا واقعا ارزشمندن62_خوردن صبحونه روی تخت63_خوردن صبحونه توی شب(چون توی شب خیلی خوشمزه تر از روزه، حتما امتحانش کن)64_دعا(اگر مذهبی هستی)65_بخشیدن اشتباه دیگران66_والیبال توی استخر67_انتشار کتاب جدید از نویسنده مورد علاقت68_دیدن کرم شب تاب69_رفتن تولد افراد مورد علاقت70_اومدن افراد مورد علاقت به تولدت71_بفهمی که ینفر دوستت داره72_گذروندن روز همراه کسی(انی)که مثل خودتن73_به دست آوردن تجربه های جدید نسبت به روابط گذشتت74_پیدا کردن استعداد هایی که نمیدونستی وجود دارن75_لذت بردن از چیز های کوچیک76_یاد گرفتن ساز مورد علاقت77_تجربه راه های جدید برای زندگی78_گل های زیادی رو توی خونت داشته باشی79_افتخار کردن بچه هات به داشتن پدری/مادری  مثل تو80_یاد گرفتن مهارت های جدید مورد علاقت81_به یاد گذاشتن چیز های خوب بعد از خودت(نه مادیات)82_خنکی اون ورِ بالش 83_نصف شب از خواب بلند شیو بعد از خوردن آب خنک برگردی به تختت84_نوازش موی بلند همسرت/فرزندت85_قدم زدن طولانی و صحبت با کسی که دوستش داری86_وقتی که به آغوش نیاز داری و ینفر متوجهش میشه و در آغوشت میگیره و میگه همه چی درست میشه87_همخوانی کردن ناموزون آهنگ همراه بهترین دوستت88_گوش کردن آهنگ وقتی که به جاده سفر خیره ای89_اتفاق خوبِ یهویی که انتظارشو نداری90_سوار شدن بچه هات روی کمرت 91_روزی برسه که همه چیز اونجوری که فکر میکردی بشه92_فکر کردن به ده سال گذشتت و اینکه تو تونستی93_انتشار نسخه جدید از بازی مورد علاقت94_از شب تا صبح صحبت کردن راجب بحث های مورد علاقت با آدم(های)مورد علاقت95_گرفتن کارنامه فرزندت96_خوردن قهوه/چایی اولِ صبح97_بردن شرط بندی دوستانه98_خندیدن به چیز هایی که فقط خودتو دوستانت میدونین99_حل کردن یه سوال سخت و متوجه درست بودن جواب شدن100_دیدن عکس های آلبوم زندگیت و یادآوری تمام خاطرات اون روززندگی قشنگه پس زندگی کن، مثل کسی که تاحالا وجود نداشتهبرای خودتنسبت به آدما بی اهمیت باشتو قراره زندگی قشنگیو تجربه کنی.یک روز معلم جان لنون ازش میپرسه:بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟جان لنون میگه:خوشحال.معلم میگه:منظور سوالمو درست نفهمیدی...جان لنون حرفشو قطع میکنه و میگه:استاد شما معنی زندگی رو درست نفهمیدی.جان لنون</description>
                <category>LifeLover</category>
                <author>LifeLover</author>
                <pubDate>Sat, 05 Aug 2023 16:45:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس هایی که شطرنج به من داد</title>
                <link>https://virgool.io/@lifelover20000004/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-l1acrkzkq8ke</link>
                <description>شطرنج یه ورزش ذهنی استراتژیک و تمرکزیه که دو طرف بدون دخالت هیچ شانسی، به مقابله باهم میپردازن.هدف از این بازی مات کردن حریفِ به طوری که مهره شاه هیچگونه توانایی جهت فرار از کیش فرد نداشته باشه که اصطلاحا کیش و مات گفته میشه.اما آیا این کل شطرنجه؟!اینکه دو نفر مقابل هم بشینن و فیل و اسب همدیگرو بزننو در آخر یکی، اون یکی رو مات کنه و تموم شه بره؟!نه!شطرنج نسخه کوچیک شده زندگیه و هرچی بیشتر بهش فکر کنیم، متوجه تفاوت های ملموسش با زندگی خواهیم شد... مثلا اونجا که بنجامین فرانکلین میگه:شطرنج مشابه زندگی است، تک تک تصمیماتی که در طول بازی میگیرید در اینکه آخر بازی به عنوان برنده یا بازنده شناخته شوید موثر است.بنجامین فرانکلیندر ادامه، درس هایی که تا الان از شطرنج یاد گرفتم و علاقه مندم باهاتون به اشتراک بزارم رو میخونیم:7)هرکسی تو زندگیش شکست میخورهپادشاهِ خونین،نماد شکست در شطرنجاولین درسی که شطرنج خیلی یهویی به من داد همین بود...بله ممکنه هرکسی در زندگیش تو زمینه های تحصیلی، عاطفی، شغلی و روابط شخصی شکست رو تجربه کنه.مثلا اونجا که جی کی رولینگ میگه:افرادی که فکر‌ میکنند با ماندن در منطقه امن خودشان و تجربه نکردن شکست موق اند، شکست خورده های اصلی اند.جی کی رولینگاولین باری که شطرنج بازی کردمو هیچوقت یادم نمیره، بابام یجوری نابودم کرد که به زور جلوی بغضمو گرفته بودم.اولین بازیم که اولین باختمم بود یجوری تو ذهنم حک شد که تا الانشم توی هر زمینه ای که وارد میشم، انتظار ندارم یه سوپر هیرو باشم...نه!یاد گرفتم شکست یه امر طبیعیه و هیچ اشکالی نداره تا زمانی که از توی دلش، درسی که میخواسته بهت بده رو در بیاری...اون شکست تا زمانی اشکال داشت که هنوزم که هنوزه، تو کتم نرفته باشه ممکنه تو هرچیزی، چه چیزای جدید و چه چیزایی که توشون تجربه دارم، شکست بخورم!اینکه برای چیزای بزرگ بجنگم و چندین بار(اونم نه یک بار!)موفق نشم رو به اینکه برای هیچی نجنگم ترجیح میدم.یادمه یجا نوشته بود:اونجا که فکر کردی شکست سخته، منتظر بمون تا ببینی حسرت با آدم چیکار میکنه.6)هیچ کسیو دست کم نگیرسربازی که وزیر خواهد شدحتما نباید توی زندگیتون ینفر رو دست کم بگیرید و بعد از اینکه با یه ضربه از پا در آوردتون به این نتیجه برسید...نه!کافیه شطرنج بازی کرده باشید و دقیقا همون زمانی که میدونید آخرِ کارِ حریفتونه، با یه حرکت کل ورق برگرده و وقتی به خودت اومدی ببینی حریف دستشو به نشونه مات دراز کرده و وقتی باهاش دست میدی، به فکر اون لحظه ای میوفتی که با دست کم گرفتنش کار به اینجا کشید...مثلا اونجا که شکسپیر میگه:قسمتِ مورد علاقه من از شطرنج، این است که همیشه باید مراقب حریفم باشم.شکسپیرمیشه یجور دیگه ایم تفسیر کرد که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست!البته...باید بگم خودت رو هم دست کم نگیر.خیلی وقتا شده وسط بازی این حس بهم القا شده که هیچ شانسی در برابر این حریف ندارم و یهو دیدم کاری کردم که طرف از بازی رفت بیرون!اینکه من خودم رو نباختم و حریفم فکر کرد هیچ شانسی برای برد ندارم ترکیب شدنو اتفاقی افتاد که طرف ترجیح داد از بازی بیرون بره تا اینکه ادامه بده.بله درس هایی که آدم از شطرنج میگیره میتونه خیلی مفید تر بعضی از درس هایی باشه که دوازده سال میخونه...5)یک بعدی بودن کافی نیستشاهی که بعد از شکست، از نحوه جنگیدنش پشیمونهشما نمیتونی توی شطرنج فقط و فقط حمله کنی چون یهو به خودت میای و میبینی نه تنها حمله هات بعد از این همه فرصت کاری از پیش نبرده، بلکه الان مجبوری همون حمله هارو بفرستی جلوی حمله های حریف تا فقط کیش و ماتت نکنه!و در نهایتم در بهترین حالت وقتی به خودت میای که میبینی اونقدر مهره هات خوردن که دیگه توانایی حمله هم نداری...تازه اگر کلا مات نشی!از اون طرف صد درصد دفاع کار نمیکنه. وقتی فقط بچسبی به دفاع، بلاخره یجا میبینی اگر از این طرف دفاع کنی، از طرف دیگه حتما ضربه میخوری و اینو همه کسایی که شطرنج بازی کردن عمیقا درک میکنن...تو زندگی، تک بعدی بودن به کارت نمیاد...نه!باید یاد بگیری همونطور که جلوی حریفتو میگیری، همونطوریم شرایط خودتو بهش تحمیل کنی.باید یاد بگیری همونقدر که داری دفاع میکنی، با یکم خلاقیت همون دفاع رو به سمت حمله ببری و همون درسِ شماره دو رو روی حریفت پیاده کنی.البته توی بُعد زندگی از این درس میشه بی نهایت برداشت کرد ولی میتونیم بگیم:نه اونقدری تلاش کنی که زندگیو یادت بره و نه اونقدر بیخیال باشی که نتونی زندگی کنیحس میکنم بی ربط شد...بگذریم4)وزیر خورده،شاه که نخوردهادامه دادنِ بدون وزیرهمه ما شرایطی تو زندگی داشتیم که حس کردیم وزیرمون خورده!وزیر مهره ایه که بازی بدون اون یکم چالش بر انگیزه و وجودش نسبت به بقیه مهره ها خیلی حیاتی تره و تصور کن بعد از یه غفلت کوچیک، وزیرت بخوره!انگار روی آدم آب سرد میریزن...ولی آیا درسته که تا آخر بازی نا امید بمونیم و به فکر این باشیم که ای کاش این حرکتو نمیکردم؟باید بگم که اگه اینجوری فکر میکنید تبریک میگم، قرار نیست حریف خودتونو شکست بدید.یکی از مهم ترین نکته های شطرنج اینه که به از دست رفته ها فکر نکنی(چقدر شبیه زندگیه مگه نگه؟)و سعی کنی بجاش، برای آینده جبران کنی.یاد بگیر توی این شرایط روحیت رو حفظ کنی،اتفاق خیلی خاصی نیوفتاده.بعضی از دست دادنا باعث میشه خودتو به دست بیاری.یادمه مسابقات شطرنج بود‌ و یک آقا مقابل من نشسته بود و همون اول بازی با یه حقه عجیب و غریب وزیرمو ازم گرفت.وقتی متوجه حال بدم شد گفت:وزیرت خورده، شاهت که نخورده!درسته من اون بازیو باختم ولی یاد گرفتم حتی بعد از وزیرمم بازی ادامه داره و قرار نیست نسبت به بردم بخاطر از دست دادن یه مهره شک کنم...نه!حقیقتش توی زندگی هممون از این وزیر خوردنا پیش میاد.یادت باشه سربازم وزیر میشه، ولی وقتی شاهت مات بشه دیگه بازی ادامه نداره.هیچ چیزیم نمیتونه برات شاه بشهو اون شاه توی این زندگی، تویی...3)تو مجبوری که حرکت کنیتسلیم نشدنتو شطرنج به این حالت میگن زوگزوانگحالتی که بهترین حرکتِ ممکن، حرکت نکردنه ولی باید حرکت کنی چون نوبتته...همه ما بدون استثنا توی زندگیمون، زوگزوانگ های مختلفی رو تجربه کردیم.بله ما انسانیم، زنده ایم و زندگی میکنیم و کاملا معقوله که تو زندگی چنین شرایطی پیش بیاد.ما باید همیشه مد نظر داشته باشیم که توی تحصیل،کار و حتی روابط افراد ممکنه این حالت پیش بیاد اما چاره اش سیگار، کنار کشیدن یا هر چیز دیگه ای نیست!شما وقتی توی زوگزوانگی، مهم ترین کاری که باید بکنی پیدا کردن راه حله نه هیچ چیز دیگه ای!نه!اگه توی کنکور قبول نشدی فدای سرته، سال بعد رو داری ولی به شرطی که شروع کنی.اگه توی کارت شکست خوردی فدای سرته، گنده تر از تو شکستای گنده تریم خوردنو دوباره شروع کردن.بله حقیقت همینه، برای رهایی از زوگزوانگت باید حرکت کنی...البته یچیزم بگم؛همه یروزی به این نتیجه میرسن، دیر یا زود.پس بهتره با این پست به این نتیجه برسی و اینجور مواقع از تلاش دست نکشی تا اینکه چندین و چند سال از عمرت بگذره و...ناپلئون بناپارت در این باره میگه:وقتی که باید فکر کنی، فکر کنولی هنگامِ عمل، تمومش کنناپلئون عینک ندارهزوگزوانگ یه حالتی برات ایجاد میکنه که فقط میخوای یه جا بیوفتی و فکر کنی، و فکر‌کنی...اجازه نده از درون نابودت کنه، نابودش کن.2)خیلی چیزا فدای هدف ارزشمند میشهمهره ای که قراره فدا بشهبله یکی از درس های خیلی مهم شطرنجم همینه...توی شطرنج یه هدف وجود داره:مات کردن طرف مقابلممکنه تو راه این هدف خیلی از مهره هاتونو از دست بدید.ممکنه همون لحظه که فکر میکنید دیگه آخرشه، دقیقا تو همون لحظه یه ضدحال بزرگ بخورید.ممکنه اونجوری که فکر میکردید پیش نره و و و...اما اهمیت این درس اینه که هیچوقت فکر نکنیم قراره خیلی راحت به چیزای اررشمند برسیم...نه!بله ممکنه حریفی جلوتون بشینه که بدون خوردن یه سرباز کیش و مات بشه ولی قبول کنیم هیچکس به چنین بردی افتخار نمیکنه.بردای ارزشمند، بعد از شکست ها، بعد از کلی دست کم نگرفتن ها، بعد از تیکه پاره شدن مهره هایی که فکر میکردی بدون اونا نمیتونی ادامه بدی، بعد از کلی سختی که فکر میکردی نمیشه و میشه و در نهایت، بعد از تمام زوگزوانگ ها به دست میان...مثلا اونجا که هلن کلر میگه:به اهداف بزرگ رسیدن همیشه نیازمند فداکاریست و این فداکاری گاهی ممکن است بخشی از زندگی معمول و راحتمان باشد.بجای حسرت از دست دادنشان، از کنارشان بگذریم.بانو هلن کلر1)بعد از شطرنج جای شاه و سرباز توی یه قوطیهبی اهمیت ترین مهره کنار مهم ترینو در نهایت مهم ترین درسی که از شطرنج گرفتم...شطرنج به من یاد داد تو زندگیم مهم نیست چه مهره با ارزشی بوده باشممهم نیست تو زندگیم شاه بوده باشم یا سربازوقتی این بازی تموم شه، جای من و آدمایی که فکر‌ میکردم ازم بالاترن/پایین ترن چیزی جز مرگ نیست...و اینکه اهمیتیم نداره بعد بازی کجا باشممهمه تا وقتی روی صفحه بودم چقدر خوب بازی کردموقتی بازی تموم شه، اهمیتی داره کجا باشم؟نه!تمام عیارِ من، بستگی داشته به اینکه تا وقتی توی بازی بودم، چقدر به کار اومدم و چقدر از خودم راضی بودم...من نمیدونم بعد از این بازی که توش هستم، بازی دیگه ایم هست یا نهحتی نمیدونم اگرم باشه، قراره جزوی از مهره هاش باشم یا نهولی میدونم روی صفحه بازی در حال حاضر هستم!پس مهم نیست تو قوطی چخبرههمینکه هستم و همونجوری که میخوام میجنگم، کافیه...شاید این درس برای همه به کار نیاد(دلایلشم مشخصه)ولی اگر دنیا رو مثل من میبینی، این بهترین درسیه که میتونی از این پست بگیری.بسیار خب؛این پست به آخرای خودش رسیدهولی بازیِ ما حالا حالا ها ادامه داره و تا تموم شه، اتفاقای خیلی زیادی قراره توش بیوفته.یادت باشه این فرصت به هرکسی داده نمیشهبه اندازه هر یک شانس زندگی،بیشتر از چند صد میلیون(فکر کنم خیلی بیشتر!)شانس متولد نشدن وجود داشتهاینکه تو نشستی و این پست رو میخونییعنی بزرگترین لاتاری ممکن رو برنده شدی.بگذریمدر نهایتم پست رو با این بیت تموم میکنم:من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویمتو خواه از سخنم پند گیر خواه ملالمرسی که اعتماد کردین و وقت و البته نگاه ارزشمند خودتون رو به تراوشات ذهنی من سپردید، امیدوارم لایق بوده باشم.</description>
                <category>LifeLover</category>
                <author>LifeLover</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jul 2023 13:17:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>