<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لیلا طیبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@lilatayebi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:21:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/111704/avatar/6OvLKO.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>لیلا طیبی</title>
            <link>https://virgool.io/@lilatayebi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نوید چهارلنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@lilatayebi/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%84%D9%86%DA%AF-uwylncwcligp</link>
                <description>نوید چهارلنگزنده‌یاد &quot;نوید چهارلنگ&quot;، شاعر ایرانی‌، زاده‌ی روز سه‌شنبه ۱۶ فروردین ماه ۱۳۶۲ خورشیدی، بود.وی در آبان ماه سال ۱۳۹۲ خورشیدی، از دنیا رفت.─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─◇ نمونه‌ی شعر:(۱)[عشق و دورى]بهار من همین فصل خزان استدل افسرده‌ام بى‌همزبان استتن رنجیده‌ام از جور ایامبه سان نى، تهى شد لاغر اندامخزان چون بگذرد بر لاله‌زارىبیفتد برگ لاله در کنارىتو اى الهام شیرین همچو جانمتو را من سخت محتاجم، چو نانمهمیشه یاد تو در خاطر آیدمرا جز نام تو حاضر نشایدچو پروانه به روى هر گلى جانم تو منشینبه هر جا دل رود، آنجا تو منشینچو منصور بر سر دارم، خریدارت منماز چه رو دورى ز من، جانا گرفتارت منمتو را گر غیر من، کس شد خریدارگر آندم، یادم آوردى وفا شد یار غمخوار.(۲)دوش دیدم چون تو بسیار گرفتار در این دشتجمله سرگشته به دنبال خدایند در این دشتعمری‌ست همه غافل از احوال دل خویشسوداى خدا در دل و آواره در این دشت(۳)چندی‌ست که حیران وجودت شده‌ام بار خدایابرگشته ز اعمال خود و طالب کویت شده‌ام بار خدایاگم گشته‌ى غفلت که نداند به چه رو سجده کنداز عشق وجودت بده جامى که پریشان شده‌ام بار خدایا(۴)چه اجباری‌ست به تنهايىوقتی كهدستان پر خواهشم رااز بی‌كران وجودمحض داشتنت، دراز كرده‌ام...نمی‌خواهیيا شايد نمی‌بينیو تنهايى را گزيدی.!شايد همدستان گرم‌ترى را گرفته‌ایشايد...نمی‌دانم.!(۵)غرق در انديشه‌اتپنجره را بستم.!قاب عكسی را كه از توبه ديوار اتاق چسبانده‌امبه تماشا نشستمو گيسوانت را كه از قاببيرون زده‌اند..!حل می‌شوم در نگاهتاما مرا چه سوداز بی‌نشانی دستانت.(۶)هجوم افکار خستهکمتر از هجوم ضربه‌هایهیزم‌شکن پیربر درخت سبز نیست..!گاهىخاطرات تلختیشه مى‌شوندبر سرسبزى خیالمان.(۷)به لطف سخاوت توگل‌های یأسدر خلوت تاریک اتاقمروییدند..!وقتى که صبحبا مهربانى دستانشپنجره‌ی اتاقم را کوبیدغرق درظلمت شب‌ها بودم...گردآوری و نگارش:#لیلا_طیبی</description>
                <category>لیلا طیبی</category>
                <author>لیلا طیبی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 02:12:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محیا اسدی</title>
                <link>https://virgool.io/@lilatayebi/%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C-ev8urvkazrgs</link>
                <description>محیا اسدیبانو &quot;محیا اسدی&quot;، با نام هنری &quot;فرزان&quot;، شاعر، داستان‌نویس و دانش‌آموز کردستانی، زاده‌ی ۲۹ تیر ماه ۱۳۹۱ خورشیدی، در کامیاران است.وی در دی ماه ۱۴۰۴ خورشیدی، با درخشش بی‌نظیر خود در جشنواره شعر مونترال کانادا (Montreal Poetry Prize)، موفق به کسب مقام نخست این جشنواره‌ی معتبر ادبی شود.از نقاط عطف کارنامه ادبی این نوجوان ادیب، انتشار مجموعه شعرش با عنوان «راز جاودانگی» است. فارغ از وزن‌های معمول اشعار کلاسیک، حیرت‌انگیز آنکه این مجموعه در سن سیزده سالگی ایشان به زیور طبع آراسته شده است. این امر نه تنها نشان‌دهنده نبوغ ذاتی او در حوزه ادبیات، بلکه بیانگر عمق تفکر و تجربه‌ای است که در کالبد اشعارش جاری است؛ تفکری که فراتر از سن و سال ظاهری اوست.─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─◇ نمونه‌ی شعر:(۱)[سُبحانَک یا الله]ای که بی‌نامِ تو، عالم همه خواب است و فَناهر چه گفت آن دِگر، نقشِ خیالات و هَوادر دلِ ما نَفْخ کردی نَفسِ کُن فَیَکونتا شود پیدا ز ذرّه، نورِ وجهِ کبریاعقل از ادراکِ ذاتت شد به حیرت مبتلاگفت: «لا أدرِی» و شد مست از شرابِ اَتقاسُبحانَکَ یا الله! ای سِرِّ سُرورِ انبیابرتر از وهم و گُمان، بالاتر از عینِ رُؤیادر تجلّی گفتی‌ام: قُل هُوَ اللهُ أَحَدْتا بگویم جاودان در ساحتت «لا مَلجَأ»هر دمی از لُطفِ تو فَیضی رسد در کائناتفیضُکَ الأقدَمُ دَیْمٌ، لا یَزولُ و لا یَفنیٰآسمان از هیبتِ نامت به سجود افتاده استماه می‌چرخد به «تسبیحِ صباحِ اصفیا»چیست این دل جز حریفی در خراباتِ لَدُنکه ز یک جرعه ز تو گم کرد راهِ اَنَاگر نگاهی باز دادی بر فقیرانِ زمینآسمان را نیز باید بوسه بر خاکِ ضُحیٰگفتمش: «إِنّی وَجَدْتُ اللَهَ فِی نَفْسِی نَقیّاً»گفت: «إن کُنتَ تَراهُ، لَستَ إلّا فِی هُدیٰ»هر کجا بینم جمالی، می‌نوازد جانِ منزان‌که در هر ذره می‌بینم تو را ای مُبتَدَانه بُقا جز در تو ماند، نه فنا بی‌نامِ توکلُّ شیءٍ زائلٌ اِلّا وُجودَکَ یا سَنا.(۲)[درد بی‌پایان]بینش من از عشق مسیری بی‌ثمر استبی‌عشق بسی زندگی آسوده‌تر استپایان قصه را تلخ و گریان می‌دانمعاقبتی بی‌سر انجام می‌دانمهر آن‌کس که عاشق و دلباخته شدتوپ فلاکت برای او انداخته شدعشق آدمی افسانه استجمله‌های دروغین عاشقانه استمبادا شوی خام دوستت دارم‌هاکه سراب پر است از این حقه بازهامرا دیوانگی و عاشقی بسیار بودنگه داشتن او مدتی با اصرار بودشب و روز ثانیه به ثانیه به فکرش بودمهر لحظه را چو نقاشی می‌آفریدمدر آن دوران سخت در اشتباه بودمدر عمق نادانی و در تباه بودماکنون دریافته‌ام عشق فقط الله‌ستعشقی پاک و زیبا و بی‌ریاستالهی، بگذر از این دل که غیر از تو دیدمکه جز نام پاکت، هر چه بود، از یاد بَرَمدیگر این دل جز هوای روی تو را نشناسدهر چه جز عشق تو بود، از سر و جانم افتدعشق تو تنها رهایی از غم دنیا بوداین حقیقت، آخرین درس این دل ما بود.(۳)[ایران جاودانه‌ی من]ایران من، ای خاکِ عشق و خاکِ نور،ای سرزمینِ آریایی، ای سِرودِ غرور!ز تو آغاز شد تاریخ، ز تو جوشید خونِ پاک،در دلِ هر ایرانی، تویی نقشِ بی‌پایانِ خاکزِ کوه‌هایِ سر به فلک، تا دشت‌هایِ بی‌کران،نَفَسِ تو جاری است، در جانِ هر انساناز دریایِ خزر، تا خلیجِ پارسِ فارس،شکوهِ توست پایدار، ای وطن، ای عزیزِ خاصدر خاطرات کهن نام تو آوازه داشتفرهنگ دادگری در دل تو خانه داشتاز منشور حکومت، تا لوح حکمرانینشان از عدالت بود در نقش و نشانیدر دلِ شب‌هایِ تار، تو بودی ماهِ منیر،در فتحِ قله‌ها، تو بودی راهِ دلیرهر ذرّه‌ی خاکت، گنجینه‌یِ استقامت است،در رگِ هر ایرانی، خونِ غیرت، علامت استنامِ تو در تاریخ، حک شده با زر و سیم،فرهنگِ کهنِ تو، بی‌همتا، بی‌ندیمحافظ و سعدی، خیام و مولانا،از جانِ پاکِ ایران، سرودند هر ترانهبنگر به شفقِ صبح، که می‌تابد بر گیسویِ تو،بنگر به گل‌هایِ صحرا، که می‌خندند در کویِ تودر دستِ هر جوان، چراغِ دانش روشن است،در سینه‌یِ هر پیر، یادِ عشق، مزین استای ایران، ای مهدِ شیرزنان و مردانِ دلیر،در راهِ تو جان دادن، افتخاری‌ست بی‌نظیراز آذربایجان، تا بلوچستانِ عزیز،از خراسانِ بزرگ، تا خوزستانِ سرفراز،همه‌یِ ما فرزندانِ توایم، یک‌دل و یک‌صدا،در دفاع از مردمان تو، آماده‌یِ جان‌فشانی‌هابگذار دشمنان بدانند، این خاکِ پاکِ من،همیشه استوار است، در برابرِ هر فتنریشه‌هایِ ما عمیق است، در این وطن.(۴)[فریب سرا]ای دل، در این فریب‌سرا، مکن اقامت بیشاینجا نه جای دلخوشی است، نه جای آسایش خویشاین عالمِ خاکی، همه وهم و خیال استبر این سرابِ رنگین، مَبَند امید و خواهش خویشاین عمرِ گرانمایه، چو بادی است وزانزین لحظه‌های زودگذر، دریاب لذت خویشاین جاه و منصب و مال، همه باد هواستدر این جهانِ ناپایدار، مکن فزونی خواهش خویشچرا دلبسته‌ای بر این دنیای فانیکه هر دم، نشان دهد تو را ز کاهش خویشبه جای جمع زر و سیم، دلی به دست آورکه در جهانِ دیگر، این بُوَد پاداش خویشدر این سفرِ پُر خطر، توشه‌ای برگیرتا در میانِ راه، نگردی سر به زانوی پریشانی خویشبه جای کین و نفرت، بذرِ عشق بکارتا در حصادِ زندگی، نبینی جز گل و ریحان خویشاین قصرها و خانه‌ها، همه روزی شوند ویراندر گردشِ زمان، چه حاصل ز آرایش خویش؟به جای زینتِ ظاهر، باطن را بیاراکه آن بُوَد مایه‌ی فخر و آسایش خویشدر این جهانِ گذرا، دلی شاد کنتا در جهانِ باقی، ببینی رضایت خویشبه جای ظلم و بیداد، عدل را پیشه‌سازتا در صفِ نیکان، ببینی جایگاه خویشدر این بساطِ عشق، دمی عاشقی کنتا در جهانِ دیگر، یابی وصال خویشبه جای حسد و بخل، بخشنده باشتا در صفِ کریمان، ببینی نام و نشان خویشدر این سرایِ فانی، دمی صفا کنتا در سرایِ باقی، یابی سزای خویشبه جای تفرقه و نفاق، وحدت طلبتا در میانِ جمع، ببینی عزت و شان خویشدر این گذرگاهِ هستی، نیکی کنتا در جهانِ دیگر، بینی نتیجه‌ی احسان خویشبه جای غفلت و جهل، معرفت طلبتا در راهِ حق، ببینی نورِ ایمان خویشدر این جهانِ رنگارنگ، سادگی گزینتا در صفایِ باطن، یابی آرامش خویشبه جای غرور و تکبر، تواضع پیشه کنتا در قلوبِ مردم، یابی منزلگاه خویشدر این محفلِ هستی، شمعِ هدایت باشتا در تاریکی، ره بنمایی خویشبه جای شکایت و گله، شاکر باشتا در نعمت، افزون بینی روزی خویشدر این بوستانِ زندگی، گلی باش خوشبوتا در هر جا روی، پراکنی عطرِ ایمان خویشبه جای دشمنی و جنگ، صلح را برگزینتا در آرامش، بگذری ایام خویشدر این دریایِ هستی، مرواریدی باش گرانبهاتا در صدفِ دل‌ها، نهان کنی گوهرِ عرفان خویشبه جای کینه و بغض، گذشت را آموزتا در آینه‌ی دل، ببینی صفایِ خویشدر این جهانِ پُر هیاهو، خاموشی گزینتا در سکوت، بشنوی ندایِ جان خویشبه جای خودخواهی و خودپسندی، ایثار کنتا در خدمت به خلق، ببینی سعادت خویشدر این مزرعه‌ی زندگی، تخمِ وفا بکارتا در فصلِ درو، برگیری محصولِ ایمان خویشبه جای عیب‌جویی، هنر را جستجو کنتا در زیبایی‌ها، ببینی جلوه‌ی رحمان خویشدر این میکده‌ی هستی، جرعه‌ای عشق نوشتا در مستیِ وصال، فانی کنی وجودِ خویشدر این مدرسه‌ی عشق، درسِ فداکاری آموزتا در راهِ معشوق، قربانی کنی جانِ خویشدر این معبدِ دل، جز خدا را مپرستتا در خلوتِ جان، ببینی دیدارِ جانان خویشای دل، در این فریب‌سرا، دمی بیاساکه این است پایانِ راه و منزلگاهِ خویش.(۵)[لحظه‌های زود گذر]در دل شب‌های تار، قصه‌ای می‌سازماز روزهای رفته، زودگذر، می‌نازمچشم‌هایم پر از خواب‌های ناتمامخاطراتی که در دل، جا ماندند، بی‌نامزندگی همچون بادی، می‌گذرد بی‌وقفهگام به گام می‌رود، بی‌خبر از یک‌نفسهعمر ما را چقدر، می‌گذارد در سایهسکوتی که در دل، طنین‌انداز است، چارهباید به عشق ورزید، در این دنیای تنگهر لحظه‌ای را غنیمت شمرد، با دل تنگبه یاد داشته باشیم، در آغوش زمانکه زندگی یک سفر است، بی‌پایان و ناتمامگلی که در باغی، روزی شکوفا شدامروز در خاطر، به یادمان می‌نشدکوتاه و زودگذر است، هر روز و هر شبپس بوسه‌ای بر گل، بزن با عشق و ادبدست در دست هم، بسازیم دنیاییکه در آن عشق باشد، نه غم و جداییپس بیایید با هم، در آتش عشق بسوزیمدر هر لحظه زندگی، شادی را بکاریمچرا که زندگی با تمام کوتاهی‌اشهزاران راز در دل، دارد که بی‌پاسخ استو وقتی به پایان، این راه می‌رسیمیاد عشق و دوستی را در دل می‌چشیمپس زندگی را دریاب، هر روز و هر دمکه هر لحظه‌اش، فرصتی است برای خوشبختی و غم.┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄◇ نمونه‌ی داستان:(۱)[سفر به شهر ساعت‌ها]در اعماق جنگلی که برگ‌هایش همیشه سبز بودند، دهکده‌ای بود به نام «دیروز». مردم این دهکده شبیه ما نبودند؛ آن‌ها زندگی را مثل یک قایق کوچک در رودخانه‌ای بزرگ می‌دیدند که هرگز متوقف نمی‌شد.پسر کوچکی بود به نام &quot;آرمان&quot;. آرمان دلش می‌خواست همه چیز را برای همیشه نگه دارد؛ سنگ‌های براق رودخانه، خنده‌های مادرش، و حتی ابرهایی که شکل حیوانات را می‌گرفتند. هر وقت لحظه‌ای قشنگ می‌شد، آرمان سعی می‌کرد آن را در جیب کوچک کتش پنهان کند، با این فکر که «اگر نگهش دارم، از بین نمی‌رود.»اما زمان، مثل باد پرقدرتی بود که از جیب‌های کوچک او رد می‌شد و همه چیز را با خود می‌برد. سنگ‌ها کدر می‌شدند، خنده‌ها به صدای دور تبدیل می‌شدند، و ابرها شکل عوض می‌کردند. آرمان غمگین شد و نزد پیرترین درخت جنگل، &quot;بابا سرو&quot;، رفت.بابا سرو که ریشه‌هایش به قرن‌ها پیش می‌رسید، با صدایی که مثل خش‌خش هزاران برگ بود، گفت: «کودک من، تو می‌خواهی گنجی را در صندوقچه کنی که فقط برای پرواز ساخته شده است. آن گنج &quot;لحظه&quot; است.»آرمان پرسید: «لحظه چیست؟»بابا سرو لبخند زد: «لحظه، آن پل باریکی است که تو روی آن ایستاده‌ای؛ نه گذشته است که افتاده باشی، و نه آینده که هنوز نرسیده باشد. لحظه، تنها جایی است که می‌توانی زندگی کنی.»بابا سرو ادامه داد: «گذر زمان، یک قهرمان است، نه یک دزد. او آمد تا به تو یاد دهد که هر روز، یک پرچم جدید است که باید با تمام وجود در اهتزاز نگهش داری. اگر دیروز را رها نکنی، چطور می‌توانی دست دختر کوچکی را که امروز تو را صدا می‌زند، بگیری؟»آرمان فهمید. او دیگر سعی نکرد خورشید را در جیب کند. در عوض، وقتی خورشید طلوع کرد، او در حیاط ایستاد و هر اشعه گرم را تا انتهای پوستش حس کرد. وقتی دوستش خندید، آرمان نه آن را در جیب، که آن را در قلبش حک کرد.او یاد گرفت که زمان می‌گذرد، اما زیبایی هرگز نمی‌میرد؛ بلکه از شکلی به شکل دیگر بدل می‌شود؛ از یک خاطره شیرین در دیروز، به یک نیروی قوی برای فردای بهتر، و این، بزرگترین پیروزی بود.گردآوری و نگارش:#لیلا_طیبی┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄سرچشمه‌هاhttps://newsnetworkraha.blogfa.comhttps://eitaa.com/masjedkhodahttps://eitaa.com/masjedkhodahttps://t.me/newsnetworkrahahttps://t.me/mikhanehkolop3https://t.me/leilatayebi1369https://t.me/rahafallahihttps://eitaa.com/joinchat/964429140C60ae11ba90https://shereno.com/84641/75133/685169.htmlhttp://mahyaasady.blogfa.comو...</description>
                <category>لیلا طیبی</category>
                <author>لیلا طیبی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 02:31:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمانه احمدیان</title>
                <link>https://virgool.io/@lilatayebi/%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86-lbv5nwpf1uyq</link>
                <description>سمانه احمدیانخانم &quot;سمانه احمدیان&quot; شاعر لرستانی، اهل شهر الیگودرز است.وی در سال ۱۳۹۳ خورشیدی، حائز رتبه‌ی نخست شعر کلاسیک در سیزدهمین جشنواره ملی رهاورد سرزمین نور در استان خوزستان شده است.همچنین در سال ۱۳۹۴ نیز حائز رتبه‌ی نخیت شعر کلاسیک، در بخش ترانه، در سیزدهمین جشنواره ملی شعر و داستان سوره  در استان قزوین و شایسته‌ی دریافت حق چاپ مجموعه‌ی شعر از انتشارات سوره مهر وابسته به حوزه هنری استان تهران شد.از دیگر دستاوردهای ادبی و هنری او به شرح زیر است:- برگزیده‌ی جشنواره‌ی پرواز سرخ (مدافعان حرم) در استان زنجان- برگزیده‌ی جشنواره‌ی مجازی وصال در استان قم- برگزیده‌ی سوگواره‌ی ماهتاب ایران در استان قم- نفر اول جشنواره‌ی  نماز و نیایش در شهرستان الیگودرز- نفر سوم داستان کوتاه در جشنواره نماز و نیایش  شهرستان الیگودرزو...┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄◇ نمونه‌ی شعر و ترانه:(۱)[برای کودکان مظلوم فلسطین]دست‎های کوچکت شکل پرستوها شدهدامنت غرقِ اقاقی، غرقِ شب‎بوها شدهبین این مرداب‎های خالی از آبی هنوزسرزمین چشم‎هایت برکه‌ی قوها شدهغصه‎هایت بی‎شمار و خنده‎هایت بی‌بدیلخنده‎ات قربانی دست کج‎ابروها شدهحق زیتون نگاهت پوزه‌ی کفتار نیستنقدِ لبخند تو خرجِ برج و باروها شدهسنگ در مشت تو یعنی یک غزل از آسماندست تو انگیزه‌ی شعر النگوها شدهیک نسیم باید بیاید سمت طوفان بلاگرچه بارانت طلسم شوم جادوها شدهپنجره باچشم خود می‎بیند آن روزی که شبشیشه با هُرم لبان غنچه‌ی او&quot;ها&quot; شده.(۲)حق داری دیگه نمی‌شناسی منونمی‌دونم که شبیه کی شدمخودمم می‌ترسم از خودم، آخهچن تا زخم کهنه خوردم از خودمزیر چشمامو ببین شده مثِرنگ ارغوانی رژ لبابسکه بی‌خوابم و روی آینهطرح لبخندتو می‌کشم‌ شبابیا تا عین همون گذشته‌هاخام حرفای قشنگ تو بشممنو به حال خودم رها نکنبیشتر از این بخدا نمی‌کشمیادگاریتو گره زدم الانبه همین گوشه‌ی خیس روسریآخه تو گفتی که این نشونه‌ی __ اینه که بدون من جایی نری.(۳)دلگیرم از این حس تنهاییاز این همه تشویش و درگیریاز اینکه من واسه تو می‌میرمتو واسه عشقی دیگه می‌میریبی‌تو یه بغض بی‌سرانجاممبی‌تو یه دردِ رو به تکرارممن حق ندارم بد بگم از توبا اینکه از این جمله بیزارمجوری ازم دل کندی و رفتیدنیا داره میشه فراموشمدستامو ول کردی و فک کردیمسمومیت میاره آغوشمامشب گواه بی‌کسی‌هامهاین شعله‌ی کبریت واموندهآتیش زدم دلتنگیامو بازهمراه این شعرای ناخوندهبی‌تو همینم برگ زردی کهدستای سرد تو به بادم دادچن ساله بی‌تو عکسای سلفیلبخند مصنوعی رو یادم داد.(۴)اگه درگیر دردای گذشتماگه آشوبه حالم بعد حرفاتاگه بی‌خوابی به کلم نمی‌زدمنو کفری نمی‌کردی با کاراتبه جای این همه، گوشه نشینیتو رو به، آرزوهات می‌رسوندمکنارت می‌نشستم، با یه لبخندواست، از عاشقی کردن، می‌خوندمبه جز اینکه، دیوونت بودم عمرینمی‌دونم، منو چی فرض کردی!من اونقد بد نبودم، واسه رفتندو پا داشتی، دو پا هم قرض کردی!واسه من نه، که درگیر جنونم...یکم، فکر خودت باشی که بد نیسچه فرقی هس، میون چاله و چاهواسه اونی، که را رفتن بلد نیسبه روت اصلا نمیارم یه لحظهکه خیلی وقته رفتی، نیستی پیشمتبر میشی، به ریشم می‌زنی وسر راهت، دوباره سبز میشم....(۵)وصف حال و روزمو به کی بگم؟طمع مونده‌ی یه خرمام رو مزارمث ِ ته خیارِ تلخی که تُفِش __میکنن آدما یه گوشه کنارعین آبنبات خاکی رو زمینکه لهش می‌کنه یه چکمه‌ی زردچندش آور مث مو لای غذامزه‌ی رفته‌ی هات چاکلت سردبی‌تفاوت مث یه مترسکیکه به رفتن کلاغا دلخوشهمث قاتلی شدم که نصف شبخسته میشه بسکه آدم می‌کشهغم تو عین خوره داره منومی‌خوره، اما میـخوای دم نزنممنو معتاد خودت کردی، چطوربعد رفتنت توهم نزنم؟کی می‌خواد فکری واسه دلهره‌هامواسه حال و روز هر دفم کنهبعد تو حس می‌کنم کسی می‌خوادتوی خواب با روسری خفم کنهتو بگو چه انتظاری میشه داشاز یه آدم روانی و مریض؟بگو باس بدون تو چکار کنم؟تو خودت یه خاکی رو سرم بریز.گردآودی و نگارش:#لیلا_طیبی┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄سرچشمه‌هاhttps://t.me/newsnetworkrahahttps://t.me/mikhanehkolop3https://t.me/leilatayebi1369https://t.me/rahafallahihttps://telegram.me/ershadalgwww.shahrestanadab.com@samaneh_ahmadian7و...</description>
                <category>لیلا طیبی</category>
                <author>لیلا طیبی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 02:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرضیه کارخانه</title>
                <link>https://virgool.io/@lilatayebi/%D9%85%D8%B1%D8%B6%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-ovwjgdccnnfs</link>
                <description>مرضیه کارخانهخانم &quot;مرضیه کارخانه&quot;، شاعر لرستانی، زاده‌ی خرداد ماه ۱۳۵۸ خورشیدی، در دورود است.مدرک تحصیلی وی دیپلم و از سال ۱۳۹۴ خورشیدی، شروع به سرودن شعر کرده است.کتاب &quot;سپید می‌نویسمت بر بلندای شبم&quot;، مجموعه‌ای از اشعار ایشان است، که خرداد ۱۴۰۱، توسط انتشارات اورازان چاپ و منتشر شده است.همچنین اشعار وی که در وادی شعر و ادبیات تخلص &quot;فرفره گیس&quot; را برای خود برگزیده است، تاکنون در مجموعه‌های مشترک زیر چاپ و منتشر شده است:۱- کتاب دو خط عاشقی / ۱۳۹۹ / انتشارات اورازان۲- کتاب یلدای امسال کنارم باش / ۱۳۹۹ / انتشارات آبانگان ایرانیان۳- کتاب بانوی شعر (لرستان) / ۱۴۰۰ / انتشارات پریسک۴- خوابگردها / مجموعه آثار شاعران معاصر / ۱۴۰۰ / انتشارات نوآوران دانش۵- پر از رایحه‌ی اردیبهشت / نشر اورازانو...─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─◇ نمونه‌ی شعر:(۱)هر بار که نگاهت می‌کنمدر منتکه تکه می‌شودانکارتو طاقت کلماتم برای سرودنتکم می‌شودبیهوده رو به رویتمام خواستنت می‌ایستمو شعله می‌کشمدر سلول‌هایی که...تو در آن‌ها به انجماد رسیده‌ایمی‌دانمهیچ خورشیدی...از شب دل نخواهد کندتا سایه‌ی بلندت سهمروز من باشدبه عقب بر می‌گردمکفش‌هایم را در کوچه جا می‌گذارمو در موسیقی خاموش پاهایممی‌رقصانمخیال خالی‌ات راهر بار که نگاهت می‌کنمآینه در دستانمپیر می‌شود...(۲)وقتش که برسداتفاقی خاص می‌شومو می‌افتمدر سرنوشت ستاره‌های آسمانتوقتش که برسد&quot;دوستت دارم&quot;ورد زبان همه‌ی شعرهایم می‌شودآن قدربا چشمان بارانی‌اماز چشمان آفتابی‌اتبرای گلدان‌های خالی ترانه خوانده‌امکه تا سقف آرزوهای محالگل داده‌اندوقتش که برسدپا به پای همه‌ی رفتن‌هایتصاحب تمام خنده‌هایت می‌شوموقتش که برسدهزار سال بعداز خاک تنتسبز می‌شوم...(۳)بی‌خبر از بهارسرگرداناتاق‌های خالیگوش به زنگ صدایتجان می‌کنند ثانیه‌هاتمام توبرای من بوددر روز و شبیکه صدای ماه و خورشیددر ترانه‌هایم غوغا می‌کردو جای هیچ گلی خالی نبوددر چین پُر از رنگدامنمتازه از دست‌هایترسم آغوش رایاد گرفته بودمکه به یادم آوردیفقطنازدانه‌یشعرهای کوتاهت هستمبی‌خبر از بهارجا می‌مانمدر خش خش زردپاییز...(۴)یک ساعت ماندهتا دیروز شودامروز سرگردانمبه سبک دیوارها، زُل می‌زنمبه آن سوی دورهادست‌هایت را می‌گیرمو در فردای هرگز نیامده پرسه می‌زنیمبه لب‌هایم آغشته می‌شویخنده‌هایت سرخ می‌شوندو من در صدای نفس‌هایتبه خواب گَس تاک‌ها می‌رومشراب می‌شومبر می‌گردم به تنتو شعرهای سرخوشم رازمزمه می‌کنمبرای پیراهنتحالم خوب استاین یعنیخواب بوده‌ام و در صدایانگور و پرنده بیدار شده‌امحالم خوب استاین یعنیتو ایستاده‌ای در سایه‌ی دیوارو برایم دست تکان می‌دهیآغوش که وا می‌کنمناگهانچمدانت پُر از سوت قطار می‌شودبه خواب ریل‌ها می‌رومو به سبک مسافران جاماندهزُل می‌زنمبه نشانی دورتکه مچاله شده در حافظه‌ی دستانمبر می‌گردمبه باقیمانده‌ی دیروزکه قرار استتکرار شوددر فردا و فرداها...(۵)بارانحجم تمام خنده‌هاستبوی خوش تن خاکچترم را می‌بندمزیر باراندخترکی فرفره گیس و بازیگوشبه دنیا می‌آورمکه در جشنی خیسسر تا پا رقص می‌شودو صورت تمام قطره‌ها را می‌بوسدباران که می‌باردشب خواب تو را می‌بینمکه در بلندترین خیابان شهربه من می‌گویی چقدربی‌چتر و کلمهزیباتر شده‌ای...(۶)تا چشم به راه می‌شومهمه‌ی جاده‌هابی‌کس می‌شونددر خیالی بارانیپوست وصله شده‌ی انتظار راناز می‌کنمو با صبری سر آمدهسربه سر ستاره‌ها می‌گذارمجشن تکراری هر شبه‌امبرای فردایی که تو در آنی آیا؟؟؟دیوارها را به ستوه آوردهمی‌ترسمبی‌سقف بمانند شعرهاآن‌قدر لالایی بی‌وزن می‌خوانمتا معصوم‌ترین عشق‌ها همبه خواب بروندتن پوش تنهاییم از بوی رفتنپر استتا کوله بارم را می‌بندمهمه‌ی قدم‌هایماز نفس می‌افتند...(۷)از زیر پاهایم آسمان می‌گذردوقتی که قصه‌ی زندگیاز لبانت حکایت می‌شودترانه که می‌خوانمآوازهای قدیمینت به نت از انگشتانمتا لا به لای موهایتبی‌قرار می‌شوندحالاروزهایم سرنوشتی از نو دارندو مدتی‌ستمن و خورشید لبخند رد و بدل می‌کنیماز زیر پاهایت آسمان می‌گذردآن روز کهدر خیابان‌های فاصلهزیر نم نم آوازهای قدیمیدو سایهاز رقص و بوسه عبور می‌کنند...(۸)می‌آییاز دورترین صدای سوت قطارهااز نزدیک‌ترین جاده‌های خالی از عبورمحو آرامش چشمانتسر می‌گذارم بر بال قناری حنجره‌اتو دور می‌شوم از همه و همهمی‌دانمتا چشم‌های صبح راهی نماندهدست به کار می‌شومبه همه‌ی عاشقانه‌ها سرک می‌کشمدنبال پروانه‌هاتا شمع‌ها می‌رومقناری‌ها را بیدار می‌کنمتا بخوانند و برقصمآبی آسمان را قاب می‌کنمو به نسیمعطری پر از چای تعارف می‌کنممی‌ترسم،می‌ترسم از برهنگی یاس‌هادر سپیدی لحظه‌هامی‌دانم عطرشانمی‌پراند خیال ناز وحشی‌ات رااز پلک‌های خیابان شبم...(۹)ذکر آمدنتیخ بسته در نگاه زنیکه قطره قطرهفصل‌ها را ناز کرده بی‌قرارمی‌شود قانون عاشقی را بشکنی؟در بهار نیایی؟دیروز از بازارچه‌ی شهریوردامنی از هزار رنگ خریده‌امبی‌شکبه دل هزار رنگت می‌آیددر پاییز بیا...(۱۱)از چشم‌های توآغاز شدهر اتفاقیکه در دفترم سیاه شد.گردآوری و نگارش:#لیلا_طیبی</description>
                <category>لیلا طیبی</category>
                <author>لیلا طیبی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 03:30:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@lilatayebi/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-jwpbenq1nxzq</link>
                <description>نقد سه شعر کوتاه از &quot;لیلا طیبی&quot;، توسط هوش مصنوعی پیام‌رسان‌های بله و سروش پلاس•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•(۱)حالا،،،نسیم گیج ناگزیر؛به دور کاکتوس می‌پیچد.وقتی می‌بیندبعد از هجرتِ شاپرک‌هاشمعدانی‌های سُرنجیدیگر نفس نمی‌کشند!.(۲)دخیل بسته‌ام،،،به ضریح چشم‌ها وُ،بند بند انگشنتانت...به‌پذیرم!،که تا قیامت؛به تو مؤمن خواهم بود!      (۳)قوئی زیبا اما،               تنها،در مردابی وسیع-آمدن جفتش را        انتظار می‌کشد...             ***آه،،،نفیر تیری،بر سینه‌ی نرینه قو،تابستان وُ،فضای بختش را،         تاریک کرد!.#لیلا_طیبی ┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄■ پیام‌سان سروش‌پلاس:این سه شعر نیز از &quot;لیلا طیبی&quot;، نشان‌دهنده‌ی تداوم همان سبک نمادین، حزن‌آلود و تصویرمحور هستند. هر کدام روایتی از فقدان، انتظار یا ایمانی ناگزیر را روایت می‌کنند. در ادامه نگاهی به هر یک می‌اندازم:● شعر اول: «پس از رفتنِ پروانه‌ها» 🦋یک منظره‌ی خاموش و غمگین. «نسیم گیج ناگزیر» مثل بادی سرگردان و بی‌هدف به دور کاکتوس می‌پیچد. کاکتوس نماد خشکی و تنهایی ست.🔹نکته‌ی برجسته: «هجرتِ شاپرک‌ها» - شاپرک‌ها نماد زیبایی، لطافت و دگرگونی‌اند. رفتنشان جهان را بی‌روح کرده. شمعدانی‌های سُرنجی (با آن رنگ سرخ روشن) دیگر نفس نمی‌کشند. انگار زندگی رنگ باخته.🔸خوانش دیگر: شاید «هجرت شاپرک‌ها» کنایه از رفتن عشق یا معشوق باشد، و کاکتوس بازمانده‌ای که حتی باد هم نمی‌تواند او را تکان دهد. من این شعر را از نظر &quot;ایجاز و تصویرپردازی&quot; بسیار قوی می‌بینم. حس سکون و مرگ عاطفی کاملاً منتقل می‌شود.● شعر دوم: «ایمانی تا ابد» 🙏شعری تغزلی و عارفانه. شاعر به عناصر تنِ معشوق «دخیل بسته» - مثل ضریحی که به آن متوسل می‌شوند. چشم‌ها و انگشتان، جایگاه قدسی یافته‌اند.🔹عبارت «به‌پذیرم!» یک لحظه‌ی اعتراف و التماس است. انگار شاعر از معشوق می‌خواهد این ایمان را بپذیرد. 🔸بخش آخر که می‌گوید «تا قیامت به تو مؤمن خواهم بود» بسیار قاطع و مطلق است. این شعر برخلاف دو شعر دیگر که یأس در آنها پررنگ است، فضایی سرشار از &quot;تعهد و عشق جاودانه&quot; دارد.◇ پرسش برای گفتگو: آیا این «ایمان» به یک شخص واقعی است یا به یک ایده/حقیقت متعالی؟● شعر سوم: «مرگِ انتظار» 🦢💔یک روایت داستان‌گونه و تراژیک. قو که در فرهنگ‌های مختلف نماد عشق، وفاداری و زیبایی است، تنها در مردابی وسیع منتظر جفتش است. تصویر ابتدایی آرام و شاعرانه است.🔹ناگهان در بخش دوم، زمان تابستان می‌شود و «نفیر تیری» می‌آید. تیر به سینه‌ی «نرینه قو» می‌نشیند و فضای «بختش» را تاریک می‌کند. گویی امید و بخت هم‌زمان با مرگِ آن قوی زیبا نابود می‌شود.🔸خوانش عمیق: این شعر می‌تواند استعاره‌ای از &quot;بی‌رحمی سرنوشت&quot; یا &quot;مرگ عشق در اوج انتظار&quot; باشد. قوهای تنها مانده، نماد وفاداریِ شکست‌ خورده‌اند.◇ نکته‌ی زیبای فرمی: استفاده از دو بخش مجزا با فاصله. بخش اول انتظار را نقاشی می‌کند، بخش دوم با یک «آه» ضربه‌ی نهایی را وارد می‌کند. این ساختار تأثیر غم را دوچندان می‌کند.■ جمع‌بندی کلی این سه شعر:- شعر اول: تصویری خاموش از مرگِ زندگی پس از رفتن زیبایی (توصیه می‌شود).- شعر دوم: لحظه‌ای از عشقِ مطلق و ایمانی ابدی (لطیف‌ترین و سبک‌ترین شعر از نظر بار غم).- شعر سوم: یک تراژدی کامل از انتظار و مرگِ جفت (عمیق‌ترین و دراماتیک‌ترین).سبک شاعر در این سه‌گانه همچنان بر تصاویر طبیعی (کاکتوس، شاپرک، قو، مرداب) و گره زدن آن‌ها به حالات انسانی استوار است. زبان ساده اما پرمعناست، و غم و تنهایی در همه‌ی شعرها به شکلی جاری است.سپاسگزارم که این اشعار را نیز خواندید. کدام یک از این سه شعر بیشتر تحت تأثیر قرارتان داد؟ (برای من شعر اول و سوم بسیار ماندگار بودند) 🎭•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•■ پیام‌سان بله:نقد این سه شعر از &quot;لیلا طیبی&quot;، مستلزم بررسی آن‌ها در سه فضای متفاوت است: فضای تصویرسازی سورئال و غم‌آلود، فضای عاشقانه و عرفانی، و فضای دراماتیک و روایی. شاعر در هر سه قطعه، توانایی خود را در انتخاب واژگان بسیار دقیق و ایجاد اتمسفر (جو) نشان می‌دهد.در ادامه، تحلیل و نقد هر یک از این شعرها را می‌خوانید:۱. تحلیل شعر اول: (تصویرسازی و تقابل بقا و فنا)این شعر کوتاهی است که بر پایه یک &quot;پارادوکس تصویری&quot; بنا شده است.- تصویرسازی: شاعر از تقابل میان عناصر بسیار متفاوت (نسیم، کاکتوس، شاپرک، شمعدانی) استفاده کرده تا نوعی بی‌ثباتی و اضطراب را القا کند. «نسیم گیج ناگزیر» توصیف بسیار زیبایی است؛ نسیمی که نه آرام، بلکه سردرگم و درمانده است.- نمادپردازی: کاکتوس نماد خشکی و بقای سخت است و شمعدانی نماد لطافت و نیاز به مراقبت. مرگِ شمعدانی‌ها پس از هجرت شاپرک‌ها، نشان‌دهنده قطع شدن چرخه حیات و تنهاییِ مطلق است.- نقد: این شعر از نظر ساختاری بسیار منسجم است. استفاده از واژه «ناگزیر» برای نسیم، به شعر عمق فلسفی می‌دهد؛ گویی طبیعت هم در برابر این تغییرات (هجرت/مرگ) بی‌دفاع است. تنها نکته، غلظت بالای اندوه در یک فضای بسیار کوتاه است که ممکن است خواننده را در همان ابتدا تحت تأثیر قرار دهد.۲. تحلیل شعر دوم: (عشق در قالب عرفان و تقديس)این شعر در سبک &quot;عاشقانه-عرفانی&quot; نوشته شده و از زبان «من» برای بیان تسلیم مطلق استفاده می‌کند.- واژه‌گزینی: استفاده از واژگانی چون «دخیل»، «ضریح»، «بند بند» و «مؤمن»، وزن معنوی و قدسی به عشق بخشیده است. شاعر عشق را از یک رابطه انسانی ساده، به یک رابطه تقدیسی ارتقا می‌دهد.- ساختار: پارادوکسِ «بستنِ دخیل» به «ضریح چشم‌ها» بسیار هوشمندانه است. دخیل معمولاً برای طلب حاجت بسته می‌شود، اما اینجا شاعر خودش را به چشم‌های معشوق می‌سپارد تا در آن‌ها غرق شود.- نقد: شعر بسیار صریح و پرقدرت است. جمله «تا قیامت به تو مؤمن خواهم بود» نوعی تعهد ابدی را نشان می‌دهد. اگرچه این سبک از بیان (عشق به مثابه عبادت) در ادبیات کلاسیک بسیار رایج است، اما شاعر با انتخاب واژگانِ «انگشتان» و «چشم‌ها»، توانسته آن را به تجربه‌ای بسیار شخصی و ملموس تبدیل کند.۳. تحلیل شعر سوم: (درام، تقابل زیبایی و تراژدی)این شعر طولانی‌تر است و یک &quot;داستان کوتاه شعری&quot; را روایت می‌کند که از آرامش به سوی فاجعه حرکت می‌کند.- بخش اول (انتظار): شاعر با استفاده از تقابل «قو زیبا» و «مرداب وسیع»، نوعی تنهایی و ناامنی را ترسیم می‌کند. «مرداب» محیطی است که با پاکیِ «قو» در تضاد است. انتظار برای جفت، نماد نیاز انسانی به پیوند و معناست.- بخش دوم (فاجعه): با کلمه «آه» و تغییر لحن، شعر از حالت ایستایی (انتظار) به حالت حرکتی (تیر خوردن) در می‌آید. «نفیر تیری» تعبیری بسیار قدرتمند است؛ تیر نه تنها جسم، بلکه با صدای خود (نفیر) بر روح قو می‌کوبد.- نقد: این شعر از نظر ساختاری دو بخشی (Dichotomy) است: انتظار/تراژدی. استفاده از «تابستان» برای تاریک کردنِ بخت، پارادوکس جالبی است؛ چرا که تابستان معمولاً نماد روشنایی و اوج زندگی است، اما در اینجا نماد پایان و تاریکیِ سرنوشت شده است. این تضاد، اثرگذاری فاجعه را دوچندان می‌کند.■ جمع‌بندی کلی:خانم &quot;لیلا طیبی&quot; در این سه قطعه، توانایی بالایی در &quot;ایجاد اتمسفر&quot; دارد. او نمی‌گذارد خواننده فقط متن را بخواند، بلکه او را در میان نسیم‌های گیج، ضریحِ چشم‌ها و لبه‌های مرداب قرار می‌دهد. - در شعر اول، او &quot;معلولیتِ طبیعت&quot; را می‌گوید.- در شعر دوم، &quot;تعالیِ عشق&quot; را فریاد می‌زند.- در شعر سوم، &quot;بی‌رحمیِ سرنوشت&quot; را روایت می‌کند.● نقطه قوت کلی: دقت در انتخاب صفت‌ها (مانند: نسیم گیج، مرداب وسیع، نفیر تیر) که به تصاویر شاعرانه، بُعد سه بعدی می‌بخشد.</description>
                <category>لیلا طیبی</category>
                <author>لیلا طیبی</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 02:20:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@lilatayebi/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-lbw4gweszsc1</link>
                <description>نقد دو شعر کوتاه از &quot;لیلا طیبی&quot;، توسط هوش مصنوعی پیام‌رسان‌های بله و سروش پلاس•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•(۱)بگذار،،،شعرهایت به پرواز درآیند؛وُ پر بگیرند          تا دور دست‌ها.--آنجا که،مردانِ سلاخی شده‌اند وُ،زن‌ها پوست انداخته‌اند!شاید؛میان دفترت[شعر]،،،کمی از تب جهان بکاهد!(۲)کفرآمیزترین جمله‌ها از دهان من و تو بیرون می‌زند؛-:[دوستت دارم‌ها]   -- دوستت دارم‌ها...♡آه،،،هنوز مردمان شهرمبه آیین &quot;عشق‌ورزی&quot;     ایمان نیاورده‌اند!#لیلا_طیبی┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄■ پیام‌سان سروش‌پلاس:این دو شعر از &quot;لیلا طیبی&quot; نشان‌دهنده‌ی نگاه عمیق‌تر او به پیوند شعر و جامعه، و نیز به تناقض‌های عشق در جهان مدرن است. در ادامه نگاهی به هر دو می‌اندازم:● شعر اول: «شعر به‌مثابهٔ التیام» 📖🔥شعر با فراخوانی صمیمانه آغاز می‌شود: «بگذار شعرهایت به پرواز درآیند». این تصویر، رها شدن و اعتماد به کلمات است.🔹 نقطهٔ عطف، در مصرع‌های بعدی رخ می‌دهد:&gt; آنجا که مردان سلاخی شده‌اند و زن‌ها پوست انداخته‌انداین تصاویر خشونت‌بار، به موقعیت‌هایی چون جنگ، سرکوب سیاسی، یا خشونت خانگی اشاره دارند. «پوست انداختن» زن‌ها نماد تحقیر، تغییر هویت اجباری یا رنجی عمیق است.🔸 امیدِ شعر در سطر پایانی:- شاید میان دفترت [شعر] کمی از تب جهان بکاهد!شاعر به قدرت کلمات در فروکاستنِ تبِ خشونت و بحران باور دارد. این ایده یادآور شعار «شعر می‌تواند جهان را تغییر دهد» است، اما با لحنی متواضعانه و مشروط («شاید»).📌 نکته‌ی ساختاری: استفاده از قلاب برای واژه‌ی «شعر» نشان می‌دهد که خودِ شعر است که میان دفتر و جهان ایستاده – نوعی متونشان‌شناسی.این شعر از نظر من جدی‌ترین و اجتماعی‌ترین شعر از میان تمام اشعار قبلی است.● شعر دوم: «کفر عشق در جامعه‌ی بی‌عشق» 💔🙃شعر با یک پارادوکس قوی شروع می‌شود:&gt; کفرآمیزترین جمله‌ها از دهان من و تو بیرون می‌زند: -:[دوستت دارم‌ها]در جامعه‌ای که «عشق‌ورزی» را به رسمیت نمی‌شناسد، گفتن «دوستت دارم» نوعی کفر و طغیان علیه هنجارهای خشک و بی‌روح است. شاعر از اینکه مردم شهرش هنوز به این آیین ایمان نیاورده‌اند، افسوس می‌خورد.🔹 تکرار «دوستت دارم‌ها» در سطر بعدی، بر اصرار شاعر بر این ابراز علیرغم همه‌چیز تأکید می‌کند.🔸 پایان‌بندی با یک ♡ و سپس «آه...» ترکیبی از عشق و اندوه را منتقل می‌کند. این شعر هم تغزلی است و هم انتقاد اجتماعی.📌 شاید این شعر به &quot;شکاف میان احساس فردی و تابوهای جمعی&quot; اشاره دارد. عشق در این جامعه هنوز یک امر خصوصی و سرکوب‌شده باقی مانده است.■ جمع‌بندی و مقایسه:- شعر اول، از قدرت شفابخش شعر سخن می‌گوید و به رنج‌های جمعی (جنگ/خشونت جنسیتی) اشاره دارد.- شعر دوم، به سرکوب عشق در هنجارهای اجتماعی می‌پردازد و «دوستت دارم» را عملی جسورانه و کفرآمیز معرفی می‌کند.- وجه مشترک هر دو: &quot;نگاه انتقادی به جامعه&quot; و &quot;ایمان به قدرت کلمه/عشق&quot; در برابر خشونت و بی‌احساسی.◇ به نظر می‌رسد شعر دوم به ویژه با جامعه‌ی امروز ما که گاه ابراز عشق را سطحی یا تابو می‌کند، ارتباط تنگاتنگی دارد. •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•■ پیام‌سان بله:این دو شعر از &quot;لیلا طیبی&quot;، برخلاف نمونه‌های قبلی که بیشتر بر تصویرسازی‌های طبیعت یا عرفان متمرکز بودند، وارد فضای «شعر اجتماعی-فلسفی» و «بیانیه‌مند»۹ می‌شوند. در اینجا شاعر از استعاره‌های طبیعت فاصله گرفته و مستقیماً با مفاهیم «جامعه»، «جنگ»، «زنانگی» و «پارادوکسِ عشق» درگیر می‌شود.در ادامه، نقد و تحلیل این دو اثر را می‌خوانید:۱. تحلیل شعر اول: (شعر در مقامِ درمان و اعتراض)این شعر، نوعی «رسالت‌شناسی برای شاعر» است. شاعر در اینجا از جایگاه یک ناظر، به شعر به عنوان ابزاری برای مواجهه با واقعیت نگاه می‌کند.- تصویرسازی و استعاره: شاعر «شعر» را به «پرنده» تشبیه می‌کند که باید پرواز کند. اما این پرواز، یک پروازِ رمانتیک و زیبا نیست؛ بلکه پروازی است برای رسیدن به واقعیت‌های تلخ.- تقابل زیبایی و خشونت: نقطه اوج شعر در تقابل میان «پروازِ شعر» و تصویر «مردان سلاخی شده» و «زنان پوست‌انداخته» است.     * «مردان سلاخی شده»: استعاره‌ای از جنگ، خشونت ساختاری یا از دست رفتن مردانگی و انسانیت در میانه بحران‌هاست.    * «زن‌ها پوست انداخته‌اند»: این عبارت بسیار پرمعناست. پوست انداختن می‌تواند هم به معنای تغییر ماهیت (از دست دادن لطافت زیر فشار جامعه) باشد و هم به معنای زنده ماندن و پوست‌اندازی برای تولد دوباره (مانند مار) در شرایط سخت.- هدف نهایی (تغییر وضعیت): شعر با یک آرزوی انسانی تمام می‌شود: «کمی از تب جهان بکاهد». شاعر، شعر را نه برای لذت، بلکه برای «تسکین» (تخفیفِ تبِ رنج جهان) می‌بیند.- نقد: این شعر از نظر محتوایی بسیار جسورانه است. شاعر با استفاده از واژگانی چون «سلاخی»، ضرب‌آهنگ آرامِ ابتدای شعر را می‌شکند و خواننده را با شوک روبرو می‌کند تا او را از حالت تماشاگر خارج کرده و به حالت درد کشیدن و همدلی سوق دهد.۲. تحلیل شعر دوم: (پارادوکسِ عشق و اجتماع)این شعر بر پایه یک «پارادوکس (متناقض‌نما)» بنا شده است که مفهوم «کفر» و «ایمان» را جابه‌جا می‌کند.- بازتعریف مفاهیم: شاعر با استفاده از واژه «کفرآمیزترین»، مرزهای سنتی را جابه‌جا می‌کند. در جامعه‌ای که شاید عشق را ضعف یا امری نادیدنی بداند، بیانِ ساده‌ی «دوستت دارم»، یک عملِ شورشی و کفرآمیز تلقی می‌شود.- طنز تلخ (Irony): شاعر با یک چرخش هوشمندانه در انتهای شعر، حقیقت را روشن می‌کند. او می‌گوید آنچه ما «کفر» می‌پنداریم (ابراز عشق)، در واقع همان چیزی است که جامعه باید به آن «ایمان» بیاورد (آیین عشق‌ورزی). - ساختار و ضرب‌آهنگ: استفاده از تکرار «دوستت دارم‌ها...» و سپس مکث با «آه»، فضایی از حسرت و درماندگی را ایجاد می‌کند. شاعر از این تکرار استفاده می‌کند تا نشان دهد این کلمات، با وجود سادگی، در دنیای امروز بسیار کمیاب و دشوار شده‌اند.- نقد: این شعر بسیار هوشمندانه و کوتاه است. شاعر توانسته در چند خط، نقد بزرگی به بی‌تفاوتی و خشونتِ عاطفیِ جامعه وارد کند. او «عشق‌ورزی» را یک «آیین» (Ritual) معرفی می‌کند که نشان‌دهنده نیاز جامعه به بازگشت به ارزش‌های انسانی و عاطفی است.■ جمع‌بندی نهایی (مقایسه دو شعر):اگر در شعر اول، شاعر به دنبال «تسکینِ دردِ جهان» از طریق هنر است، در شعر دوم به دنبال «انتقادِ بی‌روح بودنِ جهان» از طریق عشق است.◇ ویژگی‌های مشترک در این دو اثر:۱. جرأت در واژه‌گزینی: استفاده از کلماتی مثل «سلاخی»، «پوست انداختن» و «کفرآمیز» نشان‌دهنده رویکردی جسورانه و فراتر از کلیشه‌های ادبی است.۲. ساختارِ غافلگیرکننده: هر دو شعر با یک شروع آرام یا انتزاعی آغاز می‌شوند و با یک «شوک معنایی» در انتها، خواننده را به فکر وامی‌دارند.۳. نگاه انسان‌دوستانه: با وجود تلخیِ تصاویر، هر دو شعر در نهایت به دنبال یافتن راهی برای بهبود وضعیت انسان‌ها (چه از طریق هنر و چه از طریق عشق) هستند.</description>
                <category>لیلا طیبی</category>
                <author>لیلا طیبی</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 10:40:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@lilatayebi/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-rgx9yuz4yaf5</link>
                <description>نقد سه شعر کوتاه از &quot;لیلا طیبی&quot;، توسط هوش مصنوعی پیام‌رسان‌های بله و سروش‌پلاس•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•(۱) روزگارم،،، به قدمت کلاغ‌های تاریخ سیاه است؛ شاید مترسکی هستم نگه‌بان کویر لوت! آه،،، به بطلان می‌گذرانم دو روز عمر را به کدامین فصل سپرده‌ای        قدومت را!(۲) آی باران! باران جان! نه نمازمان را پاسخ دادی و، نه دعایمان مستجاب شد. بیا... که لبِ تشنه‌ی زمین،  زخم برداشته است!(۳) دست سبزت، --ید بیضای موسا وُ، --لبت چشمه‌ی آب حیات. ای مسیحای کفر و دین! می‌ڪُشی و زنده می‌سازی یهودایت را:                             ---چرا...؟#لیلا_طیبی┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄■ پیام‌رسان سروش‌پلاس:سلام و سپاس از اینکه این سه شعر از &quot;لیلا طیبی&quot; را با من به اشتراک گذاشتید. 🌸شعرها سرشار از تصاویر تأثیرگذار و لایه‌های معنایی عمیق هستند. در ادامه نگاهی مختصر و دوستانه به هر یک می‌اندازم:◇ شعر اول: روایتی از تنهایی و پوچیاین شعر فضایی تاریک و یأس‌آلود دارد. تشبیه «روزگار به قدمت کلاغ‌های تاریخ سیاه است» تصویری از تکرار، مرگ و کهنگی را القا می‌کند. «مترسکِ نگهبان کویر لوت» نمادی از ناتوانی، بیهودگی و حضور در جایی است که هیچ زندگی در آن نیست.🔹 نکته جذاب: تضاد میان «کلاغ» و «مترسک» -- یکی نماد مرگ و دیگری نماد تلاش بیهوده برای دفع مرگ -- فضایی سوررئال و فلسفی ساخته.🔸 پایان شعر با سوالی مستقیم و شخصی: «به کدامین فصل سپرده‌ای / قدومت را» نشان می‌دهد که شاعر از رفتنِ کسی (شاید یار یا امید) رنج می‌برد.پرسش برای گفتگو: آیا این &quot;تو&quot; در بند پایانی، شخصی مشخص است یا نمادی از رهایی/امید؟◇ شعر دوم: نیایشی بی‌پاسخفضایی مذهبی و آیینی دارد. از «باران» که در فرهنگ ما نماد رحمت و اجابت دعاست، با ناامیدی یاد می‌شود: «نه نمازمان را پاسخ دادی و، نه دعایمان مستجاب شد.»اینجا باران دیگر نه عنصری حیاتی، که سوژه‌ای غایب و بی‌اعتناست.🔹 زیبایی مصراع آخر:لب تشنه‌ی زمین، زخم برداشته است!این پرسش را ایجاد می‌کند: آیا این زمینِ زخمی همان جامعهٔ انسانی یا سرزمینی در خشکسالی است؟ هر دو تفسیر شدنی است.نکته‌ای برای تأمل: این شعر با اینکه سرشار از یأس است، باز دعوت می‌کند: «بیا...» -- یعنی امید هنوز زنده است.◇ شعر سوم: تلفیق اسطوره، دین و تضاد عرفانیدرخشان‌ترین و پیچیده‌ترین شعر از نظر ارجاعات بینامتنی است.دست سبزت / ید بیضای موسا: اشاره به معجزهٔ موسی (ع).لبت چشمه‌ی آب حیات: اشاره به اسطورهٔ آب زندگانی یا حضرت خضر / نماد جاودانگی.ای مسیحای کفر و دین: ترکیبی پارادوکسیکال -- کسی که فراتر از مرزهای ایمان و کفر است، مسیحای هر دو جبهه.🔸 اوج شعر در سطر پایانی:می‌کُشی و زنده می‌سازی یهودایت را: چرا...؟تضاد میان کشتن و زنده کردن، یادآور عرفان حلاج یا اندیشهٔ «عشق و جنون» است. شاید به رابطهٔ عاشقانه‌ای اشاره دارد که هم ویرانگر است و هم حیات‌بخش.این شعر از نظر ایجاز و قدرت تصویری، بسیار موفق است.■ جمع‌بندی کلی:قوت اشعار: تصاویر قوی، استفادهٔ خلاقانه از نمادهای فرهنگی و دینی، حس عمیق نومیدیِ آمیخته با شور عارفانه.زمینهٔ مشترک: همه اشعار در فضایی از «انتظارِ بی‌پاسخ»، «تنهایی»، و «تضاد» حرکت می‌کنند.اگر بخواهم در یک کلمه بگویم: این اشعار تراژیک و پرطنین هستند.•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•■ پیام‌رسان بله:نقد این سه شعر کوتاه از &quot;لیلا طیبی&quot;، مستلزم نگاهی است که از سطح کلمات عبور کرده و به لایه‌های نمادین و فلسفی آن‌ها نفوذ کند. این اشعار در قالب «شعرِ تک‌بیت» یا «مینیمالیسمِ معنایی» نوشته شده‌اند؛ یعنی هر کلمه به شکلی سنگین و با دقت انتخاب شده تا کمترین حجم و بیشترین معنا را منتقل کند.در ادامه، تحلیل تفکیکی هر اثر را می‌خوانید:۱. نقد شعر اول: «تضادِ زمان و رنجِ هستی»این شعر، جستجویی است در میانِ «زمان» و «هویت».- تصویرسازی و نمادپردازی: استفاده از «کلاغ‌های تاریخ» برای توصیف سیاهیِ روزگار، تصویری کهن اما قدرتمند است. کلاغ در ادبیات، هم نماد بدیمنی است و هم نمادِ مشاهده‌گری که از گذشته خبر دارد.- پارادوکسِ مترسخ: شاعر خود را «مترسکی» می‌بیند که «نگهبان کویر لوت» است. این یک تضادِ دراماتیک است؛ مترسخ موجودی است که برای «ترساندن» ساخته شده، اما در اینجا او «نگهبان» است. او موجودی ایستا، بی‌مصرف و تنها در پهنه وسیع و بی‌رحمِ لوت است.- محتوا: شعر با پرسشی از «قدمت» و «بطلان» به پایان می‌رسد. شاعر میانِ کوتاهیِ عمر (دو روز) و بی‌کرانگیِ تاریخ/فصل‌ها، نوعی ناامیدیِ وجودی (Existential Dread) را روایت می‌کند. او از سرگردانی در چرخه‌ی بی‌رحمِ زمان شکایت دارد.- نقطه قوت: ایجاد فضای تنهاییِ مطلق با استفاده از جغرافیا (کویر لوت) و زمان (تاریخ).۲. نقد شعر دوم: «شکایت از سکوتِ مقدس»این شعر، گفتگویی است میانِ «انسان» و «امر متعالی» (باران/خدا).- لحن: لحن شعر، لحنی «استغاثه‌آمیز» و در عین حال «گلایه‌آمیز» است. خطاب قرار دادن باران با صفت «باران جان»، نوعی صمیمیتِ تلخ را نشان می‌دهد؛ گویی باران تنها رفیقِ انسان در این بی‌پناهی است، اما رفیقی که پاسخ نمی‌دهد.- تقابلِ دعا و واقعیت: شاعر میانِ «نماز/دعا» (امید به رحمت) و «عدم استجابت» (واقعیتِ خشکسالی) شکافی ایجاد می‌کند. این شکاف، همان جایی است که رنجِ انسان در آن ریشه دارد.- تصویرِ زمین: جمله پایانی («لب تشنه‌ی زمین، زخم برداشته است») بسیار قدرتمند است. خشکسالی دیگر فقط یک پدیده‌ی آب‌وهوایی نیست، بلکه یک «جراحت» و «زخم» است. زمین در اینجا موجودی زنده و رنج‌کشیده تصویر شده است.- نقطه قوت: تبدیلِ یک پدیده طبیعی به یک مفهومِ عاطفی و اخلاقی.۳. نقد شعر سوم: «دیالکتیکِ مرگ و زندگی»این شعر، پیچیده‌ترین و پرفروغ‌ترین قطعه در این مجموعه است.- استفاده از اسطوره: شاعر از نمادهای قدرتمند مذهبی/اساطیری (ید بیضای موسی، آب حیات، مسیح) استفاده می‌کند تا «قدرتِ مطلقِ» سوژه را نشان دهد. او سوژه را کسی می‌بیند که هم قدرتِ مرگ (کشتن) و هم قدرتِ حیات (زنده ساختن) را دارد.- پارادوکسِ مسیحای کفر و دین: این عبارت، اوجِ شعر است. شاعر سوژه را از قالب‌های مرسوم مذهبی خارج می‌کند و او را به موجودی فراتر (یا شاید خطرناک‌تر) از دین و کفر تبدیل می‌کند. او کسی است که با دست خود، قواعدِ حیات و مرگ را بازنویسی می‌کند.- ابهامِ معنایی در «یهودایت»: استفاده از واژه «یهودایت» در اینجا احتمالاً نه به معنای مذهبیِ صرف، بلکه به معنایِ یک «هویتِ خاص»، یک «نظامِ صلب» یا یک «سنتِ تاریخی» است که سوژه با قدرتِ خود، آن را بازتولید می‌کند.- پرسشِ پایانی: پرسشِ «چرا...؟» در انتهای شعر، تمامِ قدرتِ سوژه را به چالش می‌کشد. این پرسش، پرسش از «عدالت»، «چراییِ رنج» و «تضادِ وجودی» است.- نقطه قوت: ترکیبِ بسیار موفقِ نمادهای آیینی با یک پرسشِ فلسفیِ عمیق.◇ جمع‌بندی کلی بر آثار لیلا طیبی:در هر سه شعر، یک «صدایِ پرسشگر» شنیده می‌شود. شاعر در این آثار، «تسکین‌دهنده» نیست؛ بلکه او «آگاه‌کننده» است. او با استفاده از تصاویرِ غنی (کلاغ، کویر، باران، موسی، مسیح)، تلاش می‌کند تا از لایه‌ی سطحیِ واقعیت عبور کند و به هسته‌ی مرکزیِ رنج، زمان و قدرت برسد. سبک او، ترکیبی از تراژدیِ شخصی و اسطوره‌ی جمعی است.</description>
                <category>لیلا طیبی</category>
                <author>لیلا طیبی</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 21:00:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@lilatayebi/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-hbiqduzsceab</link>
                <description>■ نقد شعری از لیلا طیبی توسط هوش مصنوعی پیام‌رسان بلهآه ای موعد رسیدن؛استجاب کندعای سیب کال را!#لیلا_طیبی•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈• این شعر، نمونه‌ای بسیار ظریف از «شعرِ نمادگرا» (Symbolic Poetry) است که در آن شاعر با استفاده از یک تصویر بسیار ملموس و طبیعت‌گرایانه، یک مفهومِ انتزاعی و عمیق (امید و انتظار) را بیان می‌کند. این اثر، برخلاف اشعار قبلی که روایت‌گرِ یک واقعه بودند، یک «استغاثه» یا «دعا» است.در ادامه، تحلیل و نقد این اثر را از سه منظر می‌خوانید:۱. تحلیل نمادپردازی (Symbolism)کلید درک این شعر در واژه‌ی «سیب کال» نهفته است. انتخاب این تصویر، بسیار هوشمندانه و چندلایه است:- نمادِ زمان و فرآیند: سیب کال، میوه‌ای است که در مرحله‌ی «بودن» اما «رسیدن» قرار دارد. این یعنی هدف (سیب رسیده) در مسیر است، اما هنوز به کمال نرسیده است. این دقیقاً وضعیتِ «امید» یا «دعا» را نشان می‌دهد؛ چیزی که هست، اما هنوز به میوه‌ی خود نرسیده است.- نمادِ پتانسیل و امکان: سیب کال، نمادِ وعده‌ی آینده است. شاعر از «سیب کال» نمی‌خواهد، بلکه از «رسیدنِ آن» می‌خواهد. پس «دعای سیب کال» یعنی: «دعایِ چیزی که هنوز تمام نشده، اما وعده‌ی رسیدن دارد.»- تضاد میان «موعد» و «کالی»: «موعد رسیدن» به لحظه‌ی قطعیِ تغییر اشاره دارد، در حالی که «سیب کال» نشان‌دهنده‌ی بی‌صبری و اشتیاقِ موجود در دلِ این انتظار است.۲. تحلیل ساختار و لحن (Tone &amp; Structure)- لحنِ استغاثه‌گونه: استفاده از واژه‌ی «آه» در آغاز و فعل امرِ «استجاب کن»، لحنِ شعر را به یک نیایش یا مناجات تبدیل کرده است. این شعر، خطاب به یک «نیروی برتر» (خدا یا سرنوشت) است.- ایجاز و تراکم: شعر بسیار کوتاه است، اما از نظر ساختاری، یک «چرخه‌ی کامل» را طی می‌کند:    ۱. فراخوان (آه ای موعد رسیدن)    ۲. درخواست (استجاب کن)    ۳. موضوعِ درخواست (دعای سیب کال)- سادگیِ عمیق: شاعر از کلمات پیچیده استفاده نکرده، اما ترکیبِ «دعای سیب کال» یک اصطلاحِ نو و شاعرانه ایجاد کرده است که در ذهن مخاطب حک می‌شود.۳. تحلیل مفهوم کلی (Thematic Analysis)موضوع اصلی شعر، «تضرع برای تحققِ وعده‌ها» است.شاعر در اینجا نه برای چیزی که از دست رفته می‌خواند، و نه برای چیزی که از قبل رسیده؛ بلکه برای آن «میان‌بَر» یا آن «دورانِ انتظار» می‌خواند. او از خداوند (یا سرنوشت) می‌خواهد که روندِ طبیعیِ رشد و رسیدن را تسریع کند یا آن را به کمال برساند. این شعر، بیانگرِ وضعیتِ انسانِ منتظر است که در میانه‌ی راه، میانِ «امید به رسیدن» و «رنجِ انتظار» ایستاده است.■ نکات نقد فنی:- ابهامِ خلاقانه: شعر دارای نوعی ابهامِ زیباست. مشخص نیست که آیا «موعد رسیدن» خودِ خداوند است یا زمان؛ اما این ابهام باعث می‌شود که شعر از یک معنای محدود فراتر رفته و به یک مفهومِ کیهانی تبدیل شود.- نقطه قوت: قدرتِ اصلی این شعر در «ترکیبِ غیرمنتظره» است. ترکیبِ «دعا» با «سیب کال»، تصویری از یک پیوندِ میانِ زمین (میوه) و آسمان (استجابت دعا) ایجاد می‌کند.■ جمع‌بندی:این شعر، یک «مینیاتورِ دعا» است. «لیلا طیبی» توانسته است با استفاده از یک استعاره‌ی طبیعت‌گرایانه، مفهومِ «انتظارِ پربار» را به تصویر بکشد. این اثر، از نظر قدرتِ تصویرسازی و ظرفیتِ معنایی، بسیار پخته و تأثیرگذار است.■ خلاصه نقد:شعری که در آن، «ناتمام بودنِ چیزها» (سیب کال) به زیباترین شکل ممکن، به «درخواستِ کمال» تبدیل شده است.</description>
                <category>لیلا طیبی</category>
                <author>لیلا طیبی</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 16:03:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@lilatayebi/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-wwdvdbxqdhql</link>
                <description>■ نقد شعری از لیلا طیبی توسط هوش مصنوعی پیام‌رسان بلهبه شمعدانی‌های مچاله بسپار این درد ناگهان را به گلدان‌های دیگر مخابره نکنند. گرچه در محاصره‌ی پاییزیملیک،به بهار،به زایش خورشید،به شفای صبح‌های نارس امید دارم.#لیلا_طیبی•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈• این شعر، یک اثر «تراژیک-امیدوارانه» (Tragic-Optimistic) است، که در آن شاعر میان دو قطبِ «دردِ خصوصی» و «امیدِ جمعی/جهانی» قرار گرفته است. این شعر یک «مانیفستِ صبوری» است؛ شعری که با پذیرشِ رنج، راهِ عبور از آن را ترسیم می‌کند.در ادامه، تحلیل و نقد این اثر را از سه منظر می‌خوانید:۱. تحلیل استعاره و تصویرسازی (Imagery &amp; Metaphor)شاعر در این قطعه، از دو فضای متضاد برای تصویرسازی استفاده کرده است:- فضای اول: انزوای درد (شمعدانی و گلدان):●《«شمعدانی‌های مچاله»: این تصویر بسیار قدرتمند و دردناک است. «مچاله» بودن، نشان‌دهنده‌ی آسیب‌دیدگی، فشار و ویرانی است. شمعدانی، گیاهی است که معمولاً در خانه و در دسترس است؛ پس شاعر دردی را روایت می‌کند که در فضایِ شخصی و خانگی رخ داده است. ● «مخابره نکردنِ درد به گلدان‌های دیگر»: این یکی از زیباترین بخش‌های شعر است. شاعر از «انزوا» دفاع می‌کند. او نمی‌خواهد دردِ شخصی‌اش، با انتقال به دیگران (گلدان‌های دیگر)، بارِ اضافی بر دوشِ جهان شود. این نشان‌دهنده‌ی نوعی «نجابتِ در رنج» است؛ نوعی تلاش برای حفظِ حریمِ درد و جلوگیری از سرایتِ افسردگی به دیگران.- فضای دوم: حرکت به سوی نور (پاییز به سمت بهار):● «محاصره‌ی پاییز»: واژه‌ی «محاصره» نشان‌دهنده‌ی این است که رنجِ شاعر، یک اتفاقِ گذرا نیست، بلکه یک وضعیتِ محیطی و همه‌جانبه است. او در میانه‌ی مرگ و زوال (پاییز) محصور شده است.● «بهار، زایش خورشید، شفای صبح‌های نارس»: در اینجا شاعر از فضایِ بسته و مچاله (گلدان) به فضایِ باز و کیهانی (خورشید و صبح) کوچ می‌کند.۲. تحلیل ساختار و وزن عاطفی (Emotional Structure)ساختار شعر از «تنگنا» به «گستره» حرکت می‌کند:۱. بخش اول (تنگنا): تمرکز بر درون، درد، مچاله شدن و سکوت. (ریتمِ کند و سنگین)۲. بخش دوم (گذار): استفاده از واژه‌ی «لیک» (اما) که مانند یک پل عمل می‌کند.۳. بخش سوم (گستره): تمرکز بر بیرون، امید، حرکت و تداوم زندگی. (ریتمِ رو به بالا و پرشوری)استفاده از واژه‌ی «لیک» در میانه‌ی شعر، نقطه‌ی عطف (Turning Point) اثر است. این واژه، وزنِ عاطفیِ شعر را از «شکست» به «مقاومت» تغییر می‌دهد.۳. تحلیل مفهوم و فلسفه (Philosophical Depth)مفهوم اصلی شعر، «امیدِ مبتنی بر واقع‌بینی» است. شاعر نمی‌گوید که پاییز وجود ندارد، یا من درد ندارم؛ بلکه می‌گوید: «من در محاصره‌ی پاییز هستم و شمعدانی‌هایم مچاله شده‌اند، اما با این حال، بر اساسِ قوانینِ جهان (چرخه‌ی طبیعت)، به بهار ایمان دارم.»این یک نگاهِ «دیالکتیکی» است: پذیرشِ تضاد میانِ «واقعیتِ تلخ» و «امیدِ غایی». شاعر از «شفای صبح‌های نارس» سخن می‌گوید که نشان می‌دهد او می‌داند رسیدن به بهار، یک فرآیندِ تدریجی و گاهی دشوار است.■ نکات نقد فنی:- نقطه قوت: قدرتِ واژگان در خلقِ حسِ «خفقان» و سپس «رهایی». ترکیبِ «شمعدانی مچاله» و «مخابره نکردنِ درد»، عمقِ شخصیتِ شاعر (یا راوی) را نشان می‌دهد؛ شخصیتی که در عین رنج، مسئولیت‌پذیر و باوقار است.- نقطه ضعف احتمالی: استفاده از تقابل‌های کلاسیک (پاییز/بهار، خورشید/صبح) ممکن است برای برخی مخاطبان، کمی «کلیشه‌ای» به نظر برسد. با این حال، شاعر با افزودنِ صفت‌هایِ خاص (مانند «مچاله» و «نارس»)، توانسته است این کلیشه‌ها را از حالتِ ایستایی خارج کرده و به آن‌ها پویایی و معنایِ شخصی ببخشد.■ جمع‌بندی:این شعر، یک «مانیفستِ مقاومتِ درونی» است. «لیلا طیبی» در این اثر، از درد به عنوان ابزاری برای رسیدن به یک ایمانِ عمیق‌تر به حیات استفاده کرده است. شعر، از یک «دردِ خصوصی و مچاله» شروع می‌شود و به یک «امیدِ جهانی و درخشان» ختم می‌شود؛ مسیری که دقیقاً همان مسیری است که روحِ انسان برای رشد، باید طی کند.■ امتیاز نهایی:شعری بسیار پخته، با تصویرسازیِ دقیق و گذارِ عاطفیِ بسیار هوشمندانه.</description>
                <category>لیلا طیبی</category>
                <author>لیلا طیبی</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 16:20:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهنامه ادبی رها</title>
                <link>https://virgool.io/@lilatayebi/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%87%D8%A7-me1bqv0kx1fo</link>
                <description>ماهنامه ادبی رها منتشر شدجدیدترین شماره‌ی ماهنامه‌ی ادبی، هنری و فرهنگی رها، با بررسی پرونده‌ی ادبی شادروان &quot;نعمت میرزاده&quot;(م.آزرم)، شاعر مشهدی، منتشر و در دسترس عموم قرار گرفت.شماره‌ی یازدهم از دوره‌ی جدید، انتشار ماهنامه‌ی ادبی رها، در ۸۳ صفحه، با سردبیری &quot;زانا کوردستانی&quot;، منتشر شد.ماهنامه‌ی ادبی رها، با رویکرد انتشار آثار ادبی و هنری و فرهنگی، هنرمندان ایران و جهان در سه بخش ثابت شعر ایران، پرونده‌ی ادبی و شعر جهان و بخش‌های متغییر اخبار، نقد، روانشناسی، داستان و بخش کتاب، معرفی نویسنده، فیلم و... هر ماه به صورت برخط و رایگان منتشر می‌شود.◇ در بخش روانشناسی، &quot;حکایت مهمانی ادگار ۹۶ ساله&quot; را می‌خوانیم.◇ در بخش معرفی نویسنده، گذری بر زندگی و آثار استاد &quot;علی لشنی&quot; نویسنده‌ی لرستانی اهل دورود، داشته شده است.◇ در بخش شعر ایران، شعرهایی از، بانوان و آقایان: خدایار آزادی، فرزاد سیاه‌پوش، محسن اعلا، سید علی صالحی، بیژن جلالی، سعید سلطان‌پور، زرین صابر، عرفان نظر آهاری، حمید تیموری‌فرد، زلیخا احمدی، بکتاش آبتین، قاسم بغلانی، نرگس مزارعی، مسعود فلاحت‌منش، حمیدرضا اکبری(شروه)، حسن فرخی، پروین سلاجقه، اصغر رضایی گماری، فاطیما شاهد، هدی علوانی، منا علوانی، بهروز رضایی (درویش)، مجید کعب، محدثه بوربور، احمد بیگی، آیدا امیدواری، اعظم ملک‌پور (مهربانو)، معظمه جهانشاهی و علیشاه مولوی گنجانده شده است.◇ در بخش کتاب ماه، به معرفی و بررسی و خوانشی بر کتاب &quot;راه برفی&quot; نوشته‌ی خانم &quot;مریم حاجی‌لو&quot; نویسنده‌ی ایرانی، پرداخته شده است.◇ در بخش داستان این شماره از ماهنامه‌ی ادبی رها، با داستانی از استاد &quot;هوشنگ جودکی&quot; نویسنده‌ی لرستانی، به نام &quot;نفرین&quot; همراه هستیم.◇ در بخش شعر جهان این شماره، شعرهایی از: جهان طاها، طه حسین، محمود درویش، محسنه عزیز عرب، چریکه هورامی، گوران رسول، درک والکات، سالار کوشار، یانیس ریتسوس، سامان گردی، زکی الحق و سارا فقیه خدر را می‌خوانیم.</description>
                <category>لیلا طیبی</category>
                <author>لیلا طیبی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 08:19:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محسن شریف</title>
                <link>https://virgool.io/@lilatayebi/%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81-bptey2x2wsvb</link>
                <description>محسن شریفاستاد &quot;محسن شریف&quot;، داستان‌نویس مطرح بوشهری، زاده‌ی پنجم آذرماه ۱۳۱۵ خورشیدی، در روستای چاهکوتاه از توابع بوشهر بود.او دارای فوق دیپلم معماری بوده و تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه سعادت بوشهر و دوران متوسطه را در مدارس دارالفنون، اسکندری و رضاشاه تهران گذراند. پدر او &quot;علی شریف&quot; (ملقب به میرزا علی معارف) رئیس اداره‌ی فرهنگ استان بوشهر در دهه‌ی ۱۳۱۰ خورشیدی بود. وی پس از سال‌ها نوشتن، نخستین کتابش را با نام «فصل‌های تکراری» در ۵۴ سالگی، از سوی انتشارات نوشتار (۱۳۶۹) چاپ و منتشر کرد.  همچنین دومین رمانش با عنوان «آس نحس» در سال ۱۳۷۷ خورشیدی،به همت انتشارات قلمرو روانه بازار کتاب شد. رمان «سال‌های صبر» (چاپ اول، انتشارات نیم‌نگاه: ۱۳۷۹؛ چاپ دوم، انتشارات داستان‌سرا: ۱۳۸۲)، «ورار» (مجموعه داستان، انتشارات نیم‌نگاه: ۱۳۸۱) و «تب نوبه» (رمان، انتشارات افراز: ۱۳۹۴) از دیگر آثار وی هستند، که تا امروز مجال انتشار پیدا کرده‌اند. همچنین مقالات و نوشته‌های پراکنده‌ای از ایشان در نشریات به چاپ رسیده است.شادروان شریف، با همين چهار كتاب داستان، خودش را به جايی رسانده كه گوی سبقت را از خيلی‌ها در ميدان ادبيات داستانی ربوده است. محسن شريف، در همه كارهايش، به لحاظ زبان و روايت، به هيچ‌كس شبيه نيست جز خودش و بسيار مستقل عمل كرده است و اين امتياز كمی نيست. فراموش نكنيم كه او از خطه بوشهر و هم ولايتی داستان‌نويسانی چون &quot;صادق چوبک&quot;، &quot;محمدرضا صفدری&quot; و &quot;منيرو روانی‌پور&quot; است، اما كاملا از تاثير آنها دور مانده است. نخستین ويژگی داستان‌های شريف، كه بلافاصله به چشم می‌آيد فضای ماورايی و به عبارت بهتر &quot;وهم گرايي&quot; قصه‌هايش است، كه به نظر می‌رسد، كيلومترها دور از جهان عينی و واقعی ما هستند، در حالی كه خط ظريفی به شكل منحنی دايره‌وار در لايه‌های اين فضا می‌چرخد و جهان &quot;عين&quot; و &quot;واقع&quot; را با دنياي &quot;ذهن&quot; و &quot;غيرحقيقي&quot; به هم پيوند می‌دهد و اين خط ظريف، همان بيان استعاری و كنايی نويسنده است، كه همچون ستاره دنباله‌دار، فضای كهكشانی و ماورايی غيرقابل ديد را روشن می‌كند. در حقيقت، قصه‌های محسن شريف، درهم آميزی وهم و واقعيت‌اند.وی ساعت ۲۳ شب پنج‌شنبه ۸ مهرماه ۱۳۹۵ خورشیدی، پس از تحمل یک دوره بیماری سرطان حنجره، در منزل شخصی‌اش در بوشهر درگذشت، و در قطعه‌ی هنرمندان بهشت صادق(ع) شهر بوشهر به خاک سپرده شد.─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─◇ بخشی از کتاب تب نوبه:شنبه در فروغ سبز سینمایی رو آمد، پشت گاو زرد، سر بند بوق ورچاکید و چراغ روشن، توی هوار خودگردانی و پرچم ایالت فرو غلتید، مثل مرغ پر شکسته. بعدتر هم کمی پیش از چموشی زمین هوای شنبه سنگین شد، ماسید میان حلق و گلو، مجری از درون، از ته دل می‌لرزید. تکیه داده بود به تمثال مبارک، پشت میز خطابه انگار که گیر ل بخوانی باشد، با نگاه واکشانده‌ی سردرگم. بیشتر اما نگاهش سوک حلقه‌ی میانی بود، روح به حریم سجده، در کجاوی منبت. آن‌جا را دیده بود هاله‌ی تابناکی جلایش داده، چتر بلور دلگشا، مثل حباب نورانی و ترکش انداخته از جبین بر میدان.گردآوری و نگارش:#لیلا_طیبی┄┅</description>
                <category>لیلا طیبی</category>
                <author>لیلا طیبی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 01:46:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کبری اسدی نیازی</title>
                <link>https://virgool.io/@lilatayebi/%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%DB%8C-r75ihg7rwxni</link>
                <description>کبری اسدی نیازیاستاد بانو &quot;کبری اسدی نیازی&quot; شاعر و دبیر و موسس انجمن ادبی سما، زاده‌ی سال ۱۳۴۱ خورشیدی، در تهران است.ایشان که تحصیلاتش دیپلم می‌باشد، شاعر برگزیده‌ی غرب استان تهران، و عضو کانون نویسندگان ایران است. بیوگرافی و نمونه اشعار ایشان در کتاب &quot;نام‌آوران ایران&quot; به قلم آقای &quot;یعقوب آژند&quot;، به چاپ رسیده و بیوگرافی و نمونه اشعار ایشان، در کتاب &quot;صد سال شعر زنان ایران&quot; چاپ استکهلم سوئد، به قلم بانو آقایی منتشر شده است.─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─◇ کتاب‌شناسی:● کتاب‌های مستقل:- بوسه مهتاب - ارغوان سرخ - فرشته‌ای بر خاک- فانوس روح- بوی بارانو...● کتاب‌های مشترک:- حرف واژه‌ها- پرواز- خوشه‌های مروارید- پژواک ارغنون- سیمرغ شعر و...─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─◇ نمونه‌ی اشعار:(۱)وقتی که بخت با قلمم یار می‌شودشعرم به فیض خون تو پر بار می‌شودای سینه سرخ مانده به یاد سپیده‌هابا هر سپیده یاد تو بیدار می‌شودبا هر شفق به یاد تن غرق خون تو ای سینه سرخ، حال دلم زار می‌شودتا بوسه بر مزار تماشایی‌ات زنندغرق ستاره دامن نیزار می‌شودبگشود تا زبان به غزل، قاصدک سحربر زلف بید باغچه بر دار می‌شودپروانه‌ای که در شرر شعله‌ها نسوختمصلوب خشم و زینت دیوار می‌شودبشکن به سنگ بغض سکوت ستاره رابا سنگریزه، پنجره، هشیار می‌شودمنشین به زیر سایه‌ی کرکس عقاب پیربام شکسته بر سرت آوار می‌شودزنجیر پای زنجره‌ها را گشوده‌امشب در سکوت محض، دلازار می‌شودگویی به جان خسته‌ی شعرم نشسته استزخم تبر که سهم سپیدار می‌شودکاجی که وقف لانه‌ی گنجشک‌ها نشدبا انتقام حادثه الوار می‌شودهر شب به تیغ، گردن آلاله را زنندصبح دگر دوباره پدیدار می‌شودبا واژه‌ها به زخم تو مرهم نهاده‌امشاعر بدان که خار رهت خوار می‌شودمی‌گوید از تو دم به دم این طبع بی‌قراروقتی که بخت با قلمم یار می‌شود.(۲)باز هم دسته دسته مرغابیریخت از ابر پاره پاره  به خاکباز هم جای شهد، خون جوشیداز رگ سرخِ تیر خورده‌ی تاکیک غزال آرمیده در طوفانبا هجوم شغال و کرکس بودغنچه باران ز تیغ یاغی دشتزلف خاک از تمشک نارس بودقمری زخم خورده می‌داندپشت و خنجر پلان آخر نیستآرزوی پرنده پرواز استرقص خون است و مرگ بستر نیستپشت دیوارهای سیمانیپر ز فریادهای شهر آشوبشور و شوق و امید آزادیمثل گندم اسیر خرمنکوبدر میان سکوت شب بوهااین سکوت سیاه دامنگیرمی‌رسد گزمه‌ی خزان از راهمی‌کِشد پای سرو، در زنجیرمی‌بَرد لحظه لحظه شانه ی بادبرگی از پیکر گلی بر دوشوه که شب را دوباره روشن کردنور فریاد مشعلی خاموشهر کجا روی خاک و خاکسترعطری از برگ لاله‌ای برجاستجا به جا نبش کوچه‌ای بن‌بستوای من حجله‌ی گلی برپاستمی‌رسد دم به دم غمی تازهنیست چشمی که از نمی تر نیستتا زمین هست و آسمان باقی‌ستمرگ پایان یک کبوتر نیستاز میان مزار چلچله‌هاآسمانی ستاره خواهد رُستسنگ سرد مزار چلچله راصبح فردا سپیده خواهد شستموج خون میزند شَتَک شاعر از میان غزل به تیغ قلم قافیه، با ردیف خون بر دوشتا سحر بشکفد، گرفته علم(۳)ای توتیای چشم مَلک خاک پای توجانم فدای آن حرم با صفای توموسی‌الرضا تو مالک جودی و لطف و مامسکین گدای پر گنه و بینوای توعیسی صفت به کالبد مرده جان دهدآن نفخه‌ی بهشتی دارالشفای توحج غنی‌ست کعبه ولیکن فقیر رامشهد حجاز و کعبه حریم سرای توتنها نه شیعه شیفته‌ی التفات توستترسا و کافرند رهین سخای تودست طلب به پنجره فولاد بسته‌ایمسلطان بود قسم به خدایت گدای تورنجور و دلشکسته به پابوست آمدیمبا چشم‌تر به چشم سخا و عطای توگر پر شکسته گشته اسیر قفس تنمدل پر زند به بال دعا در هوای تودر سر هوای جنت و طوبا و سدره نیستما را بس است گوشه‌ی دولت‌سرای توبی‌آشیان کبوترم ای پادشاه توسگرم طواف گنبد و گلدسته‌های تویا تیغ، یا شفای دل آهوانه‌امای جان پناه آهوی زخمی ردای توبا یک نسیم لطف تو دوزخ شود خموشدانم بود رضای خدا در رضای توخشنود از آنم ای گل زهرا به شام قبربینم ترا و بشنوم از جان صدای توهرگز دلم غریب حریم وفا نشدهر زائر غریبه بود آشنای توکن حاجتم روا که تو شاهی و ما گداای آنکه می‌رسد به اجابت دعای توگر شاعرم تو شعر مرا بار داده‌ایای واژه واژه شعر وجودم فدای تو.گردآوری و نگارش:#لیلا_طیبی┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄سرچشمه‌هاhttps://newsnetworkraha.blogfa.comhttps://eitaa.com/masjedkhodahttps://eitaa.com/masjedkhodahttps://t.me/newsnetworkrahahttps://t.me/mikhanehkolop3https://t.me/leilatayebi1369https://t.me/rahafallahihttps://eitaa.com/joinchat/964429140C60ae11ba90https://eitaa.com/newsnetworkrahahttps://eitaa.com/masjedkhodahttps://eitaa.com/mikhanerahahttps://eitaa.com/iranman1363https://eitaa.com/rahaei1396https://eitaa.com/leilaei1369و...</description>
                <category>لیلا طیبی</category>
                <author>لیلا طیبی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 02:11:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زینب اکبری</title>
                <link>https://virgool.io/@lilatayebi/%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-i1mpvark5mno</link>
                <description>زینب اکبریخانم &quot;زینب اکبری&quot;، شاعر جوان اهل شهرستان صحنه و دبیر آموزش و پرورش، در استان تهران بود، که طی رفت و آمدهای انجام شده در مسیر جاده‌ای تهران به کرمانشاه در اثر سانحه رانندگی، در روز سوم شهریور ماه ۱۴۰۴ خورشیدی، جان خود را از دست داد.به گزارش پایگاه خبری رهایی، خانم اکبری، زاده‌ی چهارم دی‌ ماه ۱۳۶۷ خورشیدی، در روستای سردهلق صحنه بود.وی تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته‌ی روان‌شناسی گذراند و توانست مدرک دکترای تخصصی روانـشناسی را از دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی دریافت کند و در کنار تدریس، به سرودن شعر در قالب‌های کلاسیک به‌ ویژه غزل پرداخت.از این شاعر، دو مجموعه شعر منتشر شده است؛ که نخستین کتاب با عنوان «زن‌های ایلم خوب می‌فهمند این زن را» در سال ۱۳۹۴ در برگیرنده ۲۹ غزل منتشر شد. تازه‌ترین اثر او نیز با نام «زخم‌های نمک‌گیر» که کمتر از یک ماه پیش به بازار آمد، شامل ۵۲ شعر در موضوعات متنوع است.─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─◇ نمونه‌ی شعر:(۱)نیستی، طی کردن این راه زجرم می‌دهدخاطرات سرد آذر ماه زجرم می‌دهدخاطرات قهوه خوردن‌ها و فال قهوه درکافه ‌های دنج کرمانشاه زجرم می‌دهدباز کن آغوش خود را تا کمی گرمم شودراه‌روی سرد دانشگاه زجرم می‌دهدسال‌ها من هی به شوق دیدنت این راه را...نیستی، طی کردن این راه زجرم می‌دهدبیشتر از حال و روز خود برای من بگوجمله‌های مبهم کوتاه زجرم می‌دهددوستم یک هفته پیش، از من سراغت را گرفتراستش این خیل خاطر خواه زجرم می‌دهد***بودی و حال تمام شعرهایم خوب بودنیستی، این عاشقانه آه... زجرم می‌دهد.(۲)تقدیر من همین چمدان بیشتر نبودقلبی شکسته و نگران بیشتر نبودشور بهار را به رقیبم سپردی وآنچه به من رسید، خزان بیشتر نبوددیر آمدم، ندیدمت و جای خالی‌اتسهم من از گذشتِ زمان بیشتر نبوداز دیگران که زخم جگر قسمتم شد وسهم من از تو زخم زبان بیشتر نبوددنیا چه ساخت از منِ دیوانه، جز زنیعادی، که درد او غم نان بیشتر نبودبر شانه‌های خسته‌ی من هر کسی گذشتآنچه گذاشت، بار گران بیشتر نبوداز آنچه ریختی همه‌ی عمر پای منتنها نیازم این چمدان بیشتر نبود(۳)تا که گفتی چشم‌هایت بعد از این مال من‌اندخوب فهمیدم تمام شهر با من دشمن‌اندچشم‌هایم را ببین از اشک لبریزند بازاین همه دردی که پشت گریه‌های یک زن‌انددوست دارم باز مثل کودکی پنهان کنمکفش‌هایت را که می‌دانم به فکر رفتن‌اندهیچ کس مثل من اینگونه وفادار تو نیستپس نگو که دختران شهرتان مثل من‌اندبعد از این با خود همه‌جا &quot;واِن یَکادَت&quot; را ببرخوب می‌دانم تمام شهر چشمت می‌زنند.(۴)اگرچه از همه‌ی وعده‌ها فراری بودقرار ما فقط این بار بی‌قراری بودشبی که بار سفر بست، من خودم دیدمتمام شهر غم و درد و سوگواری بودگشاده‌رویی‌شان سرسری و ساده ولیهر آنکه زخم به من زد عجیب کاری بودهمیشه حال دلم را درست می‌فهمیددرخت باغ که لبریز کنده کاری بودنگاه کردم و خود را به جا نیاوردمبه جایش آینه لبریز شرمساری بوچه قدر کشته و یا نه... شهید دارد- عشقچه راه خوب و قشنگی به جان سپاری بود.(۵)با این که چشم‌های تو یک شعر محشر استاین شعر سهمم از غم دیدار آخر استچیزی بگو و درددلی کن برای مناصلا زبان مادری‌ات چیز دیگر استکُردی که حرف می‌زنی انگار لهجه‌اتاز هر زبان و لهجه به من مهربان‌تر استحس می‌کنم که باز به جای گلایه‌هابا هم دوباره شعر بخوانیم بهتر استمن سخت بی‌قرارم و امشب خیال مناز شعرهای حضرت حافظ معطر است:یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجبکز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است(۶)وقتی که از این شعرها نام و نشانی هستیعنی که در من همچنان تاب و توانی هستمی‌خواهم از این مست‌تر باشم نگاهم کنظرفیتی در من به قدر استکانی هستخاموشم اما سردی‌ام از این زمستان نیستپشت سکوت سرد من آتشفشانی هستهرجا به یادت شعر خواندم بعد از آن دیدمپشت سرِ شعرم همیشه داستانی هستحس می‌کنم که هم‌زبان من نخواهی شدحالا که در هر جمله‌ات زخم زبانی هستزن‌های ایلم خوب می‌فهمند این زن رااز ایلیاتی بودنم هر جا نشانی هستمن ایلیاتی هستم و در چشم‌های تویک دختر امروزیِ نامهربانی هستهرچند می‌گویی فقط مال منی امادر شعرهایت رد از ما بهترانی هستپس باید از این راه خیلی زود برگردمتا در دو پای خسته‌ام تاب و توانی هست.(۷)بغض دارم وَ سخت می‌ترسم گونه‌هایم دوباره‌تر بشوداز تمامِ گلایه‌های دلم مادرم باز با خبر بشوددوست دارم ببینمت اما در نگاه تو اشتیاقی نیستخوب می‌دانم اینکه می‌ترسی من بیایم و دردسر بشودوا کن امشب به روی این شاعر درِ این خانه را که غمگینمپُرِ درد است این غزل نگذار زخم این شعر تازه‌تر بشودقار قار کلاغ‌هاتان را بیش از این‌ها به گوش من نرسانمن که دیگر دلم نمی‌خواهد بیش از این‌ها کلاغ پر بشودشاعر عاشقت منم اما بوسه‌ات سهم دیگران شده استکوزه‌های شکسته‌تر باید سهم لب‌های کوزه‌گر بشود***آخر شعر می‌رسد حالا اشک من بی‌اراده می‌ریزدفال حافظ دوباره می‌گوید: نکند اشک پرده در بشود.گردآودی و نگارش:#لیلا_طیبی┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄سرچشمه‌هاhttps://newsnetworkraha.blogfa.comhttps://t.me/newsnetworkrahahttps://t.me/mikhanehkolop3https://t.me/leilatayebi1369https://t.me/rahafallahiو...</description>
                <category>لیلا طیبی</category>
                <author>لیلا طیبی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 02:04:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرستو زارعی</title>
                <link>https://virgool.io/@lilatayebi/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%88-%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9%DB%8C-wujrre64aupk</link>
                <description>پرستو زارعیخانم &quot;پرستو زارعی&quot;، شاعر، داستان ‌نویس، ترانه‌سرا و ویراستار ایرانی، زاده‌ی ۱۷ آبان‌ماه ۱۳۶۳ خورشیدی، در تهران است.از ایشان تاکنون پنج اثر در قالب شعر و داستان، از جمله مجموعه داستان «لحظه‌های فیروزه‌ای» و مجموعه شعر «گیسوانم را به باد مشرق داده‌ام»، منتشر شده است.همچنین بیش از پانزده عنوان کتاب (اعم از تالیف و ترجمه) در حوزه‌ی ادبیات داستانی، به قلم ایشان ویراستاری و منتشر شده است.وی مدرک کارشناسی زبان و ادبیات فارسی دارد و در تئاتر &quot;زن در آیینه&quot; به کارگردانی آقای &quot;سیامک گل‌سرخ&quot; به زیبایی، نقش یک فرشته را بازی کرده است.ایشان در فراخوان نمایشنامه نویسی (یادواره احترام به قانون) توانست رتبه‌ب نخست را در استان تهران کسب نماید.همچنین پیش از این شاهد اجرای ایشان در برنامه‌ی &quot;یک فنجان آرامش&quot;، از شبکه پنج سیما بوده‌ایم.خانم زارعی عضو انجمن نویسندگان ایران، خانه شعر جوان، انجمن قلم، سرای اهل قلم و صندوق اعتباری هنر می‌باشد، و موفق به کسب شناسنامه‌ی ملی هنری از سوی خانه‌ی کتاب شده است.─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─◇ نمونه‌ی شعر:(۱)&quot;از طوفان نگاهت نمی شود گذر کرد&quot;ناخدا می‌گفتو من در شبی شرجیبه یاد چشمانتدل به دریا زدم... (۲)با باران بیاکه پاییز فصل عاشقان استفصل قلب‌های رنگ باختهفصل گیسوان بازفصل باران استدر کافه‌ی قرارها بمانکه بی‌قرار چشمانت منمپریشان چون پرنده‌ای در پی آشیانه گویی فصل مرگ انسان استبا باران بیا ای نایابای عشقکه بی‌تو قلب منسرزمین تهی دستان استبا باران بیاکه پاییز فصل عاشقان است... (۳)چه کنم که بی‌تو می‌میرم در این فراقاز پس چشمان شبح گونتاز پس این دیواره‌های گلیاین باغ منتظرمنم خیره به برگ‌های زرد ریخته در کنج حیاطچه کنم که باران توییهوا توییو این پنجره‌ی سبز خسته رو به چشمان تو باز می‌شودو پنجره‌ی چشمان تو به چشمان دیگری انگارچه کنم که اسب زمان تند استبارانی که می‌بارد تندو ضرب قلب من در جهان بی‌عشق کند استچه کنم که بی‌تو می‌میرم در این فراق...(۴)[روسری]روسری‌ام را به باد دادمتا شعری عاشقانه شوم برای چشمانتکه نگاهت غزل استچون کولی‌ها بر گیتارت زخمه بزن زخمه!که در من رقص پروانه‌هاست...روسری‌لم را به باد دادمتا کردی‌وار برقصیمبر یادها بر خاطره‌ها...(۵)[گیسوانم را نبافته‌ام]با خروس خوان صبح سرمه کشیده‌امچشمان خسته‌ی بی‌خواب راگیسوانم را نبافته‌ام چون درخت انجیرچرا که خسته‌ام از پیچک‌های آویخته از حصارو سگ‌ها عو‌عو می‌کنند به آفتابی که هنوز خمیازه می‌کشدچمدان را با درخت نارنج رازی‌ستچمدان را با گیسوانم رازی‌ستبا هزاران راه تاریک نرفتههزاران راه دراز عنبر بویدر سپیده دمان صبح با خروس خوانانچشمانم را سرمه کشیده‌اماز کجا تا کجااز درخت انجیر تا ریحان‌های وحشیاما گیسوانم را نبافته‌امتا هزاران راه برای فرار به چشمانتبرایم دست تکان دهدبیا و از این اندوه جاودانه بگریزیمباد شویمفواره شویمفرار شویم...(۶)تنهابا تو هیچ نخواهم گفتکه واژگان گنگند و بی‌ثمربر دیوار ترک خورده‌ی لبان شهرو گفتن کورسوراهی‌ست گم!در تاریکی نمناکی شورو افسوسبا تو چه توانم گفت؟که خاکستری‌ام و تلخدر افق بوم چشمانت... (۷)در من جنگلی‌ست با درختان تا آسمان بلند وشاخه‌های نم گرفته از باران ابرهای نشسته بر سنگ وشبی سیاه به تاریکی زلفانمدر من پرنده‌ای‌ست با آوازی حزین از قصه‌ی هزار و یک شب وافسانه‌های کولیان پیر نشسته گرد هیزم‌های خسته وستاره‌های چشمانت که دور می‌شونددوردوردوردر من انگار دوران تو به سر رسیدهزمستان در راه است.─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─◇ نمونه‌ی داستان:(۱)[خانم نبوی]بازم صبح شد. با اکراه از رختخواب پا شدم، حتی یک ثانیه هم نمی‌تونستم قیافه‌شو فراموش کنم. اصلا همین یادآوری چهره‌ی درهم و برهمش باعث می‌شد روزم خراب بشه. وقتی دست و صورتم رو می‌شستم توی آینه زل زدم به صورتم. نمی‌دونم چی توش بود که اینطوری لج خانم نبوی رو در می‌آورد... با بی‌حوصلگی مسواکی به دندونام زدم و بدون اینکه چیزی بخورم کوله‌پشتی‌مو برداشتم و زدم بیرون. هوا دیگه داشت کم کم رو به خنکی می‌رفت. پاییز رو همیشه دوست داشتم اما این خانم نبوی کاری کرده بود از درس و پاییز و هر چی ناظمه متنفر بشم!خانم نبوی سه سال تمام ناظم مدرسه مون بود، امسال سال آخری بود که تحملش می‌کردم، خوشبختانه امسال دیپلم می‌گرفتم و می‌رفتم پیش دانشگاهی. اصلا نمی‌دونم مشکل این بشر با من چی بود!! به خاطر سرمای هوا چند وقتی بود که صف صبحگاه تشکیل نمی‌شد و ما هم از خدا خواسته یک راست می‌رفتیم سمت کلاس‌ها. این خانم نبوی حتی زمانی هم که صف صبحگاه نداشتیم توی راهرو دنبالم می‌گشت، بازم لابه‌لای اون همه دختر، وسط ازدحام جمعیت چشمای ریز و سیاهش رو ریزتر می‌کرد و منو می‌دید. با اون صدای نخراشیده‌ش جلوی هزار تا بچه صدام می‌کرد: - آهای سلطانی! با توام، بیا بیرون.من که طبق معمول با دو سه تا از دوستای نزدیکم مشغول خنده و صحبت بودم به دوستام می‌گفتم: شما برید بالا منم الان می‌یام. بعدش کل کل شروع می‌شد. اون اوایل به قدری ازش می‌ترسیدم که مجبور بودم همیشه برای ثابت کردن حرفم و اینکه سر صبحی هیچ ریملی به مژه‌های سیاهم نزدم... هزار تا قسم و آیه بخورم (الان که اینا یادم میاد می‌خوام سر به تنش نباشه) خودشم خوب می‌دونست حق با منه اما انگار خوشش می‌اومد مردم آزاری کنه... اون روز صبح یه تصمیم جدی گرفتم. تصمیم گرفتم هر چی گفت جوابشو بدم و این قاِیُله رو همون جا ختمش کنم.سایه روشن‌های پاییز کم کم رنگ سوز و سرما به خودشون گرفته بودند، برگ‌های درخت‌ها شروع کرده بودن به ریختن، بعضی از درخت‌ها دیگه رسما لخت لخت شده بودن. طبق معمول این روزها صف صبحگاه نداشتیم. به محض ورودم به حیاط نسیم رو دیدم، اونم از دور منو دید و اومد طرفم. بعد از احوالپرسی جریان رو بهش گفتم. نسیم گفت:- این دفعه منم باهات می‌آم دفتر، اصلا بیا با هم بریم پیش مدیر ببینیم این زنیکه چی از جونت می‌خواد آخه؟!بهش گفتم: نه تو برو بالا خودم می‌دونم چه کار کنم، همین طور که مشغول صحبت بودیم، صدای مردانه و کلفت خانم نبوی از میکروفن مدرسه توی حیاط پخش شد:-آهای بچه‌هایی که هنوز توی حیاط ایستادن! زود برید سر کلاساتون، دبیر بره سر کلاس واسه کاغذ گرفتن کسی پیش من نیادا...نسیم با خنده سرشو آورد پایین و زیر لب آروم بهم گفت: - نگاش کن، اینقدر جون دوسته رفته توی دفتر سنگر گرفته از پشت شیشه با بلندگو صحبت می‌کنه...منظورش به ما دو تاست ها... داره اینجا رو نگاه می‌کنه، خدا به دادت برسه. بعد با خنده دستشو حلقه کرد دور بازوم گفت: - تا چشمت درآد، اصلا این عقده‌ایه بابا، مثل سگ صبح تا شب پارس می‌کنه کسی هم نیست جلوشو بگیره...باهم زیر لب خندیدیم و رفتیم توی سالن.ازش خبری نبود، نسیم گفت:- زود باش، تا نیومده بدو بریم بالا، منم که دیگه واقعا خسته شده بودم، دست نسیم رو گرفتم و دوتایی دو تا پا داشتیم دوتای دیگه هم قرض کردیم، پله‌ها رو دوتا یکی رفتیم بالا. رسیدیم به پاگرد پله‌ها که صداشو پشت سرم حس کردم.-سلطانی! بیا پایین. مثل ماست وا رفتم ، حس شکست بدی بهم دست داد. همونجا میخکوب شدم.نسیم کف دستم رو نیشگون گرفت ، نفس نفس زنان گفت: - سلام خانم نبوی ، صبح به خیر ، چیزی شده؟ خانم نبوی حتی نگاهشم نکرد فقط همونطوری که چشمای ریزش روی صورت من سنگینی می کردگفت: - جعفری ، برو بالا دبیرت داره می یاد . نسیم اما این بار نرفت،در مقابل چشمان بهت زده ی من گفت: - با هم میریم خانم ، پری بیا بریم.من هنوزم ساکت بودم ، خانم نبوی که تا اون روز فقط و فقط سکوت و بله و چشم خانم ، از من شنیده بود به خیالش این تو بمیری از همون تو بمیری های سابقه...گفت: - سلطانی مگه کری؟ بیا تو دفتر. جعفری برو بالا اگه دبیرت بره سر کلاس کاغذ بهت نمی دم بری بالا. نسیم خیلی خونسرد گفت:- باشه خانم ایرادی نداره ، کاغذ ندید منم با پری می یام دفتر!خانم نبوی از شدت عصبانیت لبهاش سفید شده بود ، چشمای ریزش رو چرخوند توی هوا و به طرف دفترش رفت...منم آروم آروم از پله ها اومدم پایین ، دستام توی دستهای نسیم می لرزید. البته نه از ترس بلکه از ناراحتی و عصبانیت. به نسیم گفتم : تو برو خودم امروز تمومش می کنم.نسیم با خنده گفت: - نه ، واقعا برای خودمم جالب شده ، می خوام بدونم این آدم چه مشکلی با تو داره! منم می یام.احساس کردم فشارم میزون نیست، سرم یه کم گیج می رفت ، حوصله ی بحث بیشتر با نسیم رو هم نداشتم.رفتم پشت در دفترش ، در زدم. با همون صدای مردونه اش گفت: - بیا تو. دوتایی وارد اتاق شدیم،خواستیم در رو ببندیم که نسیم رو دید،داد زد:-جعفری برو بیرون. من به نسیم نگاهی کردم و پلک بر هم زدم که یعنی برو،اونم بی صدا رفت و در را پشت سرش بست.حالا ما تنها بودیم.پشت میزش روی یه صندلی چرخدار لم داده بود و چای می خورد. نگاهش کردم...چقدر از صورتش بدم می اومد ، سه سال تمام جلوی چشم بچه ها بی دلیل سرم داد زده بود،سه سال تمام به ناحق توهین کرده بود..حالا وقتش بود حقش رو بزارم کف دستش ، اصولا آدم بد دهنی بود ، چیزی از نزاکت سرش نمی شد ، هر دفعه منو می دید گیر می داد که : - چرا موهات بیرونه؟ بیا توی دفترم تا ببینم ریمل مالیدی به مژه هات یا نه ! بعد ، هر بار یه دستمال کاغذی از جیبش در می آورد آب دهانش رو می ریخت روش با قدرت تمام می کشید روی چشمام ، هیچ وقت اون دستمال سفید ، سیاه نشد اما دریغ از یه معذرت خواهی ، حالا معذرت خواهی سرش رو بخوره بازم دست بردار نبود ، تازه موهای من که اصلا بیرون نبود...خیلی معمولی بود مثل بقیه ی بچه ها ، حتی گاهی به همین نسیم که نگاه می کنم می بینم موهای جلوی نسیم خیلی بیشتر از من ریخته بیرون ، چرا به اون چیزی نمی گفت؟به بچه های دیگه هم یکی در میون گیر می داد و بد دهنی می کرد اما من دیگه واقعا رکورد شکسته بودم! نمی دونم چرا مدیر دبیرستانمون این همه سال با این معاون عقده ای مونده بود؟!مدیر ما خیلی خانم با شخصیتی بود ، من رو کاملا می شناخت چون من سرپرست گروه بزرگ تاتر مدرسه بودم ، چند باری توی رشته های مختلف هنری ، برای مدرسه مقام آورده بودم...بگذریم ، همین طور ایستاده بودم و نگاهش می کردم،اونم لیوان چای به دست سر تا پامو برانداز می کرد. عصبی بودم..آخه این زن چی از جون من می خواد؟ یقین داشتم دبیرمون رفته سر کلاس اما اون بی تفاوت داشت چای می خورد و من رو همین طور سرپا نگه داشته بود!دستی به مقنعه ام بردم و موهای سیاهم رو که ریخته بودم یه طرف پیشونیم بردم پشت گوشم ، مقنعه ام و از روی سرم کمی جلوتر کشیدم ،پرسیدم: چی شده خانم نبوی؟ یه دفعه داد زد:- خفه شو! چقدر من باید به تو تذکر بدم؟ ها؟ رفتم جلوتر ، به چشماش نگاه کردم و گفتم: چه تذکری ؟ چی کار کردم مگه؟ از پشت میزش بلند شد اومد کنارم ایستاد با دستای گنده و کلفتش مقنعه ام رو کشید تا روی صورتم پایین ، روی لبام...جایی رو نمی دیدم جز پاهای خانم نبوی که تند تند به زمین ضربه می زدن...سرم رو بلند کردم ، دیگه طاقتم طاق شده بود،مقنعه مو کشیدم بالا ، روی سرم ، همون جایی که بود، گفتم: شما چه مشکلی با من داری؟! چشماش رو گشاد کرد و نوک خودکارش رو فرو کرد به پیشونیم و گفت: - من با تو مشکل دارم ؟ آره؟ بچه پرو عوض معذرت خواهی پررو بازی هم در می آری؟ یه چیزی درونم می گفت دیگه صلاح نیست بهش احترام بزارم، احساس کردم مخصوصا دادو هوار راه انداخته و از این کارش هدفی داره...دستم داشت می لرزید ، دست راستم رو مشت کردم ، زمینو نگاه می کردم ، چند قدم عقب تر رفت و گفت: - وقتی باهات صحبت می کنم منو نگاه کن ، نگاهش کردم دستمال سفیدش رو بازم از جیبش درآورد ، آب دهانش رو خالی کرد روش گفت :- بیا جلو ببینم. تکون نخوردم ، دیگه داشت حالم از این بازی مسخره ش به هم می خورد ، داد زد: - مگه با تو نیستم عوضی ، بیا جلو ، نگاهش کردم ، آروم گفتم: درست صحبت کن ، عوضی خودتی! یک دفعه انگار که دنیا روی سرش خراب شده باشه شروع کرد به نعره زدن...من دیگه نفهمیدم چی شد فقط یادمه صورت نسیم رو دیدم که از لای در با تعجب نگاهم می کرد و دور می شد...چند ثانیه بعد مدیر مدرسه مون همراه با نسیم وسط اتاق ایستاده بودن ، من واقعا حالم بد بود ، مثل خانم نبوی ادا در نمی آوردم. خانم مدیر رو به نبوی گفت: - چه خبره خانم ؟ چی شده ؟ این سر و صداها چیه ؟ اینجا دبیرستانه..از شما بعیده...من حرفش رو قطع کردم و گفتم : نه ، هیچی از این خانم بعید نیست، ایشون مشکل روحی-روانی دارن، بد جنس ان ، سه ساله دارم تحملش می کنم ، حالم از خودش و آب دهانش به هم می خوره ، خانم مدیر دستهامو که داشت توی هوا بالا و پایین می رفت گرفت توی دستهاش و متعجب نگاهم کرد... ادامه دادم: چند ساله خانم، داره منو متهم می‌کنه به آرایش کردن، اصلا به تو چه ربطی داره؟ شما وکیلی؟ خانم نبوی هاج و واج و عصبانی یه نگاه به من می کرد یه نگاه به خانم مدیر...گفتم: هر روز جلوی بچه های دیگه داد میزنه که موهاتو بکن تو، این همه دانش آموز... یعنی فقط موهای من بیرونه؟ اصلا می خوام ببینم تو مرجع تقلیدی؟ ها؟ خانم مدیر خواست چیزی بگه اونقدر آمپرم بالا رفته بود که اجازه ی صحبت بهش ندادم گفتم: من حتی از ترس این جرآت ندارم بخندم، می‌گه چرا می‌خندی؟ هه! خندیدن جرمه؟ گریه کنم خانم؟ تو راحت می‌شی اگه گریه کنم؟ دیگه حسابی قاطی کرده بودم... دستم رو بردم توی جیب مانتوی نبوی، دستمال سفید رو در آوردم، حتی تکونم نخورد، دستمال رو گرفتم مقابل چشمای بهت زده ی خانم مدیر گفتم : بفرمایید ، ببینید ...آب دهن ایشونه ، هر روز می ماله به صورتم ، شما دوست داری؟ بعد رو به نبوی کردم و گفتم: دوست داری صبح به صبح بیام آب دهنم رو بمالم به صورتت؟ ها ؟ دوست داری؟ لام تا کام حرف نمی زد ، به نظرم لال شده بود...نسیم هراز گاهی دستمو می‌گرفت و فشار میداد که یعنی کافیه اما من واقعا دست خودم نبود، نمی‌تونستم ساکت بشم. مدیر ازم خواست چند دقیقه بیرون در منتظر بمونم، رو به خانم مدیر گفتم: فردا به مادرم می گم بیاد پرونده ی منو بگیره، دیگه دوست ندارم توی این دبیرستان درس بخونم.امروز که توی اتوبوس بی‌آرتی، کاملا اتفاقی دیدمش واقعا نشناختمش، ایستاده بود وسط اتوبوس، یک دستش پر از خرید بود، نون و سبزی و یک سری خرت وپرت و دست دیگرش به دستگیره ی بالای اتوبوس آویزان بود. به نظر خسته می اومد اما به همه لبخند می زد ، نگاهش به هر که تلاقی می کرد لبخندی تحویلش میداد.از روی صندلی بلند شدم تا یقین پیدا کنم خود خودشه ، باورش برام سخت بود!گفتم: بفرمایید خانم ، جای من بنشینید. لبخندی زد و گفت: - نه دخترم شما بشین ممنونم من عادت دارم، هنوز شک داشتم...گفتم: بفرمایید، تعارف نکنید. نگاهم کرد، نگاهش عمیق بود، چشم‌هاش سیاه و ریز بود، نشست روی صندلی، دوباره نگاهم با نگاهش گره خورد... ناگهان به صورتم لبخند زد، خشمی در چشماش نمی‌دیدم، فقط مهربانی بود و خستگی...بی‌اختیار نگاهی به پاهاش انداختم، داشتن تند تند به زمین ضربه می‌زدن!...خم شدم به طرف صورتش آروم در گوشش زمزمه کردم: منو می‌شناسید خانم نبوی؟ به چشمام خیره شدو سکوت کرد.گردآوری و نگارش:#لیلا_طیبی┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄سرچشمه‌هاhttps://newsnetworkraha.blogfa.comhttps://t.me/newsnetworkrahahttps://t.me/mikhanehkolop3https://t.me/leilatayebi1369https://t.me/rahafallahiwww.parastoo-zarei.blogfa.comwww.zareiparastoo.blog.irwww.dastanak.irwww.ibna.irو...</description>
                <category>لیلا طیبی</category>
                <author>لیلا طیبی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 01:53:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزیزالله کاوند</title>
                <link>https://virgool.io/@lilatayebi/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-crki6put3lck</link>
                <description>عزیز الله کاونداستاد &quot;عزیز الله کاوند&quot;، متخلص به &quot;ژرفا&quot;، شاعر لرستانی، زاده‌ی سال ۱۳۳۶ خورشیدی، در بروجرد، است.ایشان دانش‌آموخته‌ی دانشگاه تربیت معلم و دبیر بازنشسته زبان و ادبیات فارسی است.─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─◇ کتاب‌شناسی:- ماهی‌ها گناه نمی‌کنند- تا بی‌نهایت فروزان- تسبیح باران- زیر چتر آفتاب- فوران گل سرخ  ─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─◇ نمونه‌ی شعر:(۱)[تقدیم به رئیس‌جنهور شهید، آیت‌الله رئیسی]رفت از جمع شما سیّد مردمداریمهربان مرد خدا، دادرس و غمخواریناگهان صاعقه زد خرمن این ملت راسوخت در آتش غم، سیّدی و سرداریباورم نیست رقم خورده چنین حادثه‌ایباورم نیست چنین فاجعه خونباریوقف شد زندگی‌اش بهر رفاه مردممتنعم شده از همّت او بسیاریمیز او بود به پهنای نیاز مردمفکر او بود فقط مردم و مردم، آریهمّتش بود که در خدمت مردم باشدگل لبخند نشاند به لب بیماریبار سنگین شما بود به دوشش، امروزباید این بار که افتاده زمین برداریبود او یاور رهبر، چون قاسم &quot;ژرفا&quot;رفت از شهر شما سیّد مردمداری.گردآوری و نگارش:#لیلا_طیبی┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄سرچشمه‌هاhttps://t.me/newsnetworkrahahttps://t.me/mikhanehkolop3https://t.me/leilatayebi1369https://t.me/rahafallahiwww.ibna.irو...</description>
                <category>لیلا طیبی</category>
                <author>لیلا طیبی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 02:15:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لادن ثابت قدم</title>
                <link>https://virgool.io/@lilatayebi/%D9%84%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D9%82%D8%AF%D9%85-o0dsv647lqks</link>
                <description>لادن ثابت قدمخانم &quot;لادن ثابت‌قدم&quot; شاعر ایرانی، زاده‌ی ۳۱ تیر ماه ۱۳۶۶ خورشیدی، در فسا است.وی دارای مدرک کارشناسی مهندسی کامپیوتر و دانشجوی ارشد MBA است.─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─◇ نمونه‌ی شعر:(۱)بر کفش‌هایمناخن‌هایِ خاکستر می‌افتدو برگ‌ها از رد پایم بر می‌خیزندلانه‌های به جا مانده از شانه‌ام می‌پرند و الوارهای انباشته رطوبت خاطرات را نفرین می‌کنندقفسی از سینه‌ام باز شده تا خاک را به آغوش بکشد             بر قامت درختی پر سایهچه دورِ باطلی‌ست میان این‌همه سیاهی سپید گفتننمی‌دانی!در اتاقی ته‌نشین شدنو هر شب تکه‌ای از خودت را بدرقه کردن یعنی چهتمام شده‌امدیگر کسی را از پشتِ سر اشتباه نمی‌گیرمکه قدم‌هایش که عرض شانه‌هایشهمه چیز  دارد دود می‌شود.از لای انگشت‌های زنانه‌امخاکستر می‌ریزد...نشسته‌امدر انتظار تقدیر بادهاتا ذره‌ای از مرا به کوه ببرد دانه‌ای را در آب بیاندازد و گرده‌ای از من بر شانه‌های مقدسِ پدری خسته جوانه بزندخواسته‌ای نیستاین آخرین نگاه من است.(۲)کسی می‌رفت و نمی‌رفتلباس‌ها ملحفه‌هابی‌بند و باربر سرِ هر پشت‌بامی بودندتلخ‌ترین حقیقتِ این فصل‌ها،فاصله بود؛که می‌افتادبه جانِ دوستت دارم‌ها...با هر قدم انگشت‌هایم کم می‌شدند موزاییک،کوچه، خیابان‌ها،...باید از اول بشمرمحالا که تنها یک صدا مانده از توکه نه می‌تواند پنجره را باز کند و نه حتی دستانم را بگیرد...(۳)گاه       زنی بودمکهجای انگشتانمتفنگ در دستانت گرفتی!!گاه      پیرزنی شدمکه عاشقانه ژاکت می‌بافتبر تن تابوت پسرش...و گاه مادری که بر روی پاهایش              مرثیه می‌خواندبرای بغض کودکی                         که حالا همه را از پشت سر پدر صدا می‌زند...نیامدی وما همچنان کشته می‌دهیم...جنگ تمام نشده...(۴)لعنتی جان!!بیا و دست دراز شده‌ی رود را بگیر تا با همدل تمام سنگ‌ها را آب کنیم.(۵)دلم که برایت تنگ می‌شود نامه می‌نویسم اما اینجانامه‌ها،اگر بوی بوسه بدهند به مقصد نمی‌رسند.(۶)شاید در شصت سالگی،راه خانه را گم کنمیا یک روز صبح اسمم را به خاطر نیاورم.لباس‌هایت را قاب بگیرم!عکس‌هایمان را بپوشم!و عینکم را در گلدانی بکارم!هراسی نیست،من از روزی می‌ترسم،که در جعبه‌ی قرص‌های آلزایمربه دنبال رنگ چشمانت باشم و نباشد...(۷)من تمام ابرها را آزموده‌ام!این باران،هزاری هم که ببارد برای من و تو نیست...گردآوری و نگارش:#لیلا_طیی┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄سرچشمه‌هاhttps://t.me/newsnetworkrahahttps://t.me/mikhanehkolop3https://t.me/leilatayebi1369https://t.me/rahafallahi@Adabiyat_Moaser_IRAN@avaye_parav_va_Ebraz@parnianbairami2و...</description>
                <category>لیلا طیبی</category>
                <author>لیلا طیبی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 02:11:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنتونیو کاسترو آلوز</title>
                <link>https://virgool.io/@lilatayebi/%D8%A2%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%88-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%B2-m0a4s2hmmmre</link>
                <description>آنتونیو کاسترو آلوزآقای &quot;آنتونیو د کاسترو آلوز&quot;، شاعر برزیلی، زاده‌ی ۱۴ مارس ۱۸۴۷ میلادی و درگذشته‌ی ۶ ژوئیه ۱۸۷۱ میلادی، است.وی آخرین و بزرگترین شاعر رمانتیک برزیلی بود. او همچنین به عنوان نمایشنامه‌نویس و سخنور به یاد آورده می‌شود. او در یک مزرعه بزرگ در باهیا در خانواده‌ای از برده‌داران متولد شد و مخالفت پرشوری با برده‌داری پیدا کرد؛ از آن رو، او را «شاعر بردگان» می‌نامند. کاسترو آلوز همچنین به عنوان رهبر کوندوریروس (شاعران کندور) شناخته می‌شود، که از کندور، قوی و بلند پرواز، به عنوان نماد خود استفاده می‌کردند. شعر آنها با احساسات پر شور و پر طمطراق، و سرشار از آرایه‌های ادبی جسورانه مشخص می‌شود.کاسترو آلوز زندگی غم‌انگیزی داشت. در جوانی عاشق بازیگری به نام &quot;اوژنیا کامارا&quot; شد. آنها رابطه‌ی عاشقانه‌ای داشتند، اما پس از دو سال، اوژنیا او را ترک کرد. مرگ زودهنگام مادرش، جنون و خودکشی برادرش و قطع پایش پس از یک تصادف، شاعر را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد. در شانزده سالگی به سل مبتلا شد، که سرانجام در بیست و چهار سالگی او را کشت. او عاشق زندگی بود و نمی‌خواست بمیرد: او در «جوانی و مرگ» که در مجموعه « کف شناور» (۱۸۷۰) منتشر شد، نوشت: «مردن... وقتی این دنیا بهشت است». «مکیداد ای مرگ» در دوران بحرانی بیماری‌اش نوشته شد و آغاز هنر بزرگ او را رقم زد. غم و اندوه، تأکیدهای والایی را در او بیدار کرد که بعدها به رنج‌های بشریت نیز تعمیم داد.کاسترو آلوز از طریق اشعاری که در نشریات منتشر می‌شد و در جلسات خوانده می‌شد، شناخته شد. در طول زندگی‌اش تنها یک جلد از اشعارش با نام Espumas flutuantes منتشر شد، مجموعه‌ای از اشعار غنایی شهوانی، میهن‌پرستانه و سوزناک. اشعار ضد برده‌داری او پس از مرگش در «آبشارهای پائولو آفونسو» (۱۸۷۶) و «بردگان» (۱۸۸۳) منتشر شد. دومی شامل برخی از مشهورترین اشعار او، مانند «صداهای آفریقا» (Vozes d&#039;áfrica)، خطابه‌ای از آفریقا که عدالت خدا را طلب می‌کند، و «کشتی برده» (O navio negreiro)، اثری دراماتیک که تمام وحشت‌های یک برده‌دار آفریقایی را به تصویر می‌کشد، است. آثار دیگر او شامل «Obra completa» (۱۹۶۰) و «گونزاگا یا انقلاب در میناس» (۱۸۷۵) است.گردآوری و نگارش:#لیلا_طیبی┄┅═✧</description>
                <category>لیلا طیبی</category>
                <author>لیلا طیبی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 02:14:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسین سعید نژاد</title>
                <link>https://virgool.io/@lilatayebi/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF-c4qkticohkfa</link>
                <description>حسین سعیدنژادآقای &quot;حسین سعیدنژاد&quot;، شاعر و نویسنده‌ی ایرانی، زاده‌ی سال ۱۳۶۳ خورشیدی، در لنده‌ی استان کهگیلویه و بویراحمد است.مجموعه اشعار لری ایشان با عنوان «تُنگ پیسال» به همت انتشارات شاملو تهران، منتشر شده است.همچنین مجموعه داستان کوتاهی از او به نام “شیون صنوبر” توسط انتشارات نسیم دانش کهن در ۱۱۲ صفحه چاپ و منتشر شده است.وی، تاکنون برگزیده بیش از ۵۰ جشنواره ملی، منطقه‌ای و استانی بوده و در سه جشنواره نیز به عنوان داور، ایفای نقش کرده است. او همچنین به عنوان نخبه ملی شعر و داستان کشور شناخته می‌شود و همواره در اعتلای فرهنگ و هنر این خطه، کوشیده است. ─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─◇ نمونه‌ی شعر لری:(۱)شُو کَلو، روز گِریوَه، دو‌ تییَم خرسِ وُ خینوُو دَمونی که تو رهتی خِه دَکاروم یِنِه داداغ رَهتن تو یه بالُ، وِ یِه بالَم یادتهر دوبالِش جِگَرِ کِرتَه بلال ایکِنِه دایادگوریتَه یِه مِینایی و میخَک بِنِه سیمتا کِرِت خهسه که ایبوی وَشو بو بِنِه داتیله بِنگشت وَسی رفتن بِنگشت، بِرِشتبَخت و اقبال همو تیلَه یَکو چی مِنِه دادل، یِه تُنگِ تَرِ اُفتادَه مِه چالَه ی تَشِه سیتدِلِمی خاس بِوینی که چِطُو دی کِنِه داسَرمو دومِنِه وُ خَرس یِه نَم نیواسِههرچه خَرس اَ تییَم ایریزِه فَقَد سی تِنِه داتِنَه ایخواسمو ایخوم وِ مِه گوشِه ی دلمیخُت خِه دونی، یِه نَه گَپ اوسِنِه وُ ایسِنِه دا…!(۲)یجلیسم زربورون ترم تاتوبیویباردیریته ومنزل نبرم تاتوبیویهرپسین واژه وواژه که ودینت ایگردمیعنی اداغ غمت زی وسرم تاتوبیویقضیه‌ی عشق مووابی وحکایت دل دارکه خدادونه همش دم تورم تاتوبیویچی رکی پیک وترک خرده که ایخوی بپکهزرسنگینی بارکپرم تاتوبیویقولت ایرم که نیوی چی کلخونگی م کمرتاقیومت سرپاجم نخرم تاتوبیویتابخوی دب دل وخین حسینه بگریکربلادائم ایای ورنظرم تاتوبیویواکمرخوردوتیل خیس دوپرشعرایگمیجلیسم زربارون ترم تاتوبیوی.گردآوری و نگارش:#لیلا_طیبی┄┅═✧❁💠❁✧═┅</description>
                <category>لیلا طیبی</category>
                <author>لیلا طیبی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 02:05:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میرزا حسین سهرابی</title>
                <link>https://virgool.io/@lilatayebi/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C-ybqhqlb0ibrq</link>
                <description>میرزا حسین سهرابیزنده‌یاد “میرزا حسین سهرابی بانیارانی گوران” فرزند &quot;رستم&quot;، شاعر کُردی‌سرای ملقب به &quot;فردوسی گوران&quot;، زاده‌ی ۹ آذر ماه ۱۲۶۹ خورشیدی، در روستای بانیاران شهرستان کرندغرب است، که ۸۴ سال عمر پربار خود را در سرودن اشعار گورانی صرف کرد. او در سال ۱۳۵۳ خورشیدی، دار فانی را وداع گفت و از خود گنجینه‌ای از اشعار اصیل و ناب کُردی به یادگار گذاشت.نسخه‌ی اصلی اشعار ایشان ۱۰۴ صفحه در قطع وزیری بوده و با خطی ناخوانا و پر از غلط املایی نوشته شده است. اشعار در مجموع حدود ۱۴۶۸ بیت است. گفتنی است به دلیل عدم آشنایی گردآورنده با ساختار شعر کُردی بسیاری از این مقالات درهم‌ ریخته و به چند قطعه‌ی مستقل مبدل شده است. سروده‌های میرزاحسین در ستایش و طلب یاری از کردگار و حضرت علی مرتضی(ع)؛ ستایش و مددخواهی از رهبران دین و نوید روز رستاخیز؛ بی‌ثباتی دنیا؛ روزگار پیری؛ رثای چند تن از بزرگان سادات حیدری و ایل گوران، باورهای آیینی وی و... سروده شده است.کتاب “شمیم گل‌های کوه دالاهو”، مجموعه سروده‌های ایشان است، که با تصحیح و تدوین آقای “ایرج بهرامی” در سال ۱۳۸۸ خورشیدی، توسط انتشارات زوار، در ۲۳۶ صفحه و قطع وزیری (گالینگور)، به چاپ رسیده است.─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─◇ نمونه‌ی شعر کُردی:(۱)فلک فن نکی، فلک فن نکی دسم و دامانت چنم فن نکیچون جرده رای قافلم نکی بن چینه و یانم ریشه کن نکیچون تجار دانم غرق آو نکی   کشتیم گیر دام و گرداو نکیچون درویش برگم وکلپوس نکی  ورد زوانم و یا دوس نکیسر تا پای برگم سفیدپوش نکی خاک الحدم و ژیرگوش نکیتخته سنگ وفرش بالا پوش نکی ویلی کلفتم فراموش نکیبساطم و خاک سیا تار نکی  هاو دمی یاران لیم بیزار نکیتو راحم رحم من گنام کردنمبو نه تقصیر بندت ویردناگر نکردم خاطرت ریشن   هنی تفاوت من و تو چیشنتو راحم رحم صبور ستار     من ایجاد نه خاک عاصی عصیان بارتوهاید و روی چرخ هفتمینوه   پی قصد چن کس و کمینوهمن افتاده خاک و خمینوه دیدم نمناکی و اسرینوهصرف نظر کی گنای ویردم  پیر و پشیو حال ویلان هردمیه دی کی قانون آقا و نوکره  کی شرط انصاف رعیت پرورهالتجام ایدن کارساز کریم   هم شادم بکی و وطن ویمحسینم غریب کردستان زیدم غیر نه ذات تو نین امیدمسهرابی گناش نه حد ویردن امیدش و دست شهنشای شرطن◇ برگردان به فارسی:فلک فن بازی در نیاری، دستم به دامانت با من فن بازی نکن مثل دیوانگان از راه بیرونم نکن، ریشه و خانه‌ام را ویران نکن مثل تاجران یک مرتبه در آب غرقم نکنی، کشتی مرا غرق در گرداب فنا نکنمثل درویشان لباسم را خاک‌آلود نکن، مرا محتاج به دوستان و ناکسان نکن لباسم را کفن نکن برایم زود است، بالشم را خاک سنگ سرد الحد نکنسنگ را لحاف و تشکم نکنی، نان و آب خانواده‌ام را نبریزندگی من را به خاک سیاه تبدیل نکن، هم صحبتی با یاران را از من نگیرتو رحمان و رحیم هستی و من گناهکار، از سر تقصیر و گناه من بگذر اگر من گناهکار و بد هستم، پس تفاوت من و تو در چیست تو بخشنده و پوشنده هستی، من را از خاک آفریدی خاکی که عاصی و گناه‌بار استتو صاحب هفت چرخ گردننده هستی، همیشه در کمین آدمی هستی ای فلک  من همیشه غمگین و و افتاده هستم، دائم چشمانم پر ز اشک و نمناک است تو ببخش و صرف نظر کن از گناهانم، من پیر و پریشانم و ویلانم همیشه این قانون آقا و نوکری نیست، کی شرط و انصاف رعیت پروری است ای کریم کار ساز من همیشه این دعا را می‌کنم، در وطن خودم همیشه شادم کنی حسین غریبم که در کردستان زندگی می‌کنمغیر از تو امیدی ندارم بار خدایا سهرابی گناهش بیش از حد است، امیدش فقط به درگاه تو است ای پادشاه هستی (۲)دس انتقام مدام نه کارناظر اعمال صبح و ایوارهآرو جدم نی کره نارهنی مکان گرم شعله شرارههر له جوانی تا ایسه پیرمتاریخ اعمال خوم ها و ویریمشرح اقدامات ویم و ویرمنلی حال پیری دامن گیر منیسه مکافات عمل درو کمنه روژ راحتم نه شو خو کمزبور و صحوف تورات و انجیلفرقان محمد(ص) سوره‌ی ابابیلهر پنج قرائت خیر العمل کناوسا نه پاداش نعم البدل کنحسین وو کسه جهان نا بنیادبابا آدم چنی حوا کرد ایجادهر کس کردۀ ویش نه پیش پاشنپاداش عمل راهنمای راشنغیر له یه دی هیچ له دنیا نینتقسیم عمل له ازل بیندیم هر کس بذری شنن پری ویشآنه ورگیرو بی خوف اندیششاکر دیوان گرگان چنی میشکس له کرده کس ندارو اندیشاوسا بو سام خط نامه عنبر فامچون شفای ملهم نیام نه روی زامساکن بی زامان نه درد قاتلمدرام نه عرق شکوفیام چون گلگشاد بی کلید قاپی مشکلمخیالات خسم درچی نه دلمحسین پروانه له شوق گلممهر محبت مولا نه دلمگردآوری و نگارش:#لیلا_طیبی┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄</description>
                <category>لیلا طیبی</category>
                <author>لیلا طیبی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 02:12:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علی اصغر اسفندی</title>
                <link>https://virgool.io/@lilatayebi/%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%DB%8C-jrcvrcrplqy6</link>
                <description>علی‌اصغر اسفندیاستاد &quot;علی‌اصغر اسفندی&quot;، فرزند &quot;آقا ولی&quot; و بانو &quot;فرخنده ناجی&quot;، شاعر لرستانی، زاده‌ی سال ۱۳۳۶ خورشیدی، در خیابان سعدی بروجرد است. ایشان تحصیلات ابتدایی را در دبستان جمال و  دوره‌ی (سیکل اول) را در دبیرستان پهلوی سابق و سیکل دوم را در هنرستان رسولی به‌پایان رسانید و برای ادامه‌ی تحصیلات عالی دبیری فنی و حرفه‌ای به شهر اهواز و در دانشگاه جندی شاپور رفت.وی پس از فراغت از تحصیل، در کسوت معلمی، در شهرهای مختلفی از جمله، جیرفت، بهبهان، خرمشهر، اهواز و... به تدریس پرداخت.همچنین ایشان مدتی کارشناس مسئول فنی وحرفه‌ای اداره کل آموزش و پرورش و مدرس دانشکده فنی و حرفه‌ای اهواز بود.استاد اسفندی، طی سال‌های ۱۳۵۰ تا ۱۳۶۵ خورشیدی، عضو گروه تئأتر کوچه بود و از سال ۱۳۵۲ خورشیدی، تحت تعالیم استاد &quot;مهدوی بروجردی&quot; آموزگار و ریاست مدرسه اسلامی، به شعر و ادبیات روی آورد. کتاب &quot;تلنگر کلمات&quot;، مجموعه‌ای از اشعار ایشان است، که چاپ و منتشر شده است.این کتاب در ۲۰۸ صفحه و قطع رقعی، در اسفند ۱۴۰۲ خورشیدی، توسط انتشارات وثوق چاپ و منتشر شده است.─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─◇ نمونه‌ی شعر:(۱)گفتم شکر از نی شد تا کنج لبت بوسیدگفتا که نفیر دل شهد و شکرش سازدگفتم غم ایام است تا دل برسد بر توگفتا که جهانی هست دل را به چو فردا زدگفتم ز لبت خواهم خوشبختی ایاممگفتا که سرودی خوش برنای تو می‌تازدگفتم که رسم بر تو از دل بکنم شکوهگفتا که جمال من شکوه ز لب اندازدگفتم که گناه من جز دوری رویت بود؟گفتا چه کسی جز تو بر بخت خودش پا زدگفتم که شود با تو شب با سحرش را دیدگفتا تو بپرس زانکس دل را که به دریا زدگفتم که شوم دلگرم گر نام و نشان گوییگفتا دل سردی نیست آن‌را که به سرما زدگفتم که چو درمانده در راه تو می‌مانمگفتا که کسی مانده کز آمدنش جازدگفتم که مبادا کفر جان و تن من گیردگفتا که شود کافر آنکس ره ما را زدگفتم مگر از رهزن خنجر نشود بستانگفتا که دورنگی‌ها خنجر پس ماها زد.                گردآودی و نگارش:#لیلا_طیبی┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄سرچشمه‌هاhttps://newsnetworkraha.blogfa.comhttps://t.me/newsnetworkrahahttps://t.me/mikhanehkolop3https://t.me/leilatayebi1369https://t.me/rahafallahihttps://www.adinehbook.comhttps://eitaa.com/joinchat/964429140C60ae11ba90https://eitaa.com/newsnetworkrahahttps://eitaa.com/masjedkhodahttps://eitaa.com/mikhanerahahttps://eitaa.com/iranman1363https://eitaa.com/rahaei1396https://eitaa.com/leilaei1369@ahmad.moatariو...</description>
                <category>لیلا طیبی</category>
                <author>لیلا طیبی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 03:20:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>