<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های lili moghadam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@lilimoghadam</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:45:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/20704/avatar/cUqVDg.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>lili moghadam</title>
            <link>https://virgool.io/@lilimoghadam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مسخره کرونا شده ایم یا مسخ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@lilimoghadam/%D9%85%D8%B3%D8%AE%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B3%D8%AE-bauwbwzjmbpp</link>
                <description>دیروز با اینکه قلبم گواهی می داد نباید بروم باشگاه،رفتم! خلوت بود و وقتی کلاس تمام شد خدمه ای که نزدیک آبخوری ایستاده بود بدجوری تحقیرم کرد.مسلما من از آنجا قصد خوردن آب نداشتم فقط شیر را باز کردم تا دستم کمی مرطوب شود و گرد و خاک کف سالن به لباسم نرود.حالا که کرونا آمده فهمیده ام بیشتر این قوانینی که باید رعایت کنیم را در زندگی عادیم رعایت می کرده ام.اما وقتی خدمه با دستش من را پس زد که چرا دارم دستم را مرطوب می کنم خیلی ناراحت شدم.درست رفتاری که یک نادان ممکن است با کسی که طاعون دارد،بکند را داشت!نمی دانم چرا این قدر ناراحت شدم،وقتی به مسئول آنجا گله کردم و او هم طبیعتا طرف من را نگرفت چون سیستم مدیریتی ما باور دارد که همیشه حق با خودش است و نه مشتری،از باشگاه آمدم بیرون.کمی ذهنم را مرور کردم و فهمیدم ناراحتیم بیش از هر چیزی به خاطر فشاری بود که این روزها تحمل کرده بودم.ترسی که دیگران مدام در شبکه های اجتماعی و رسانه ها می سازند و ترسی که واقعا وجود دارد،این دو با هم کمر عاطفه من را شکسته بود و کاری کرده بود از رفتار یک نیروی خدمه ای که احتمالا نباید از او انتظار رفتاری درخور داشته باشم،مرا متاثر کند.فکر یک دشمن پنهانی که هر جایی ممکن است باشد و تو هیچ وقت آن را نمیتوانی ببینی فکر خطرناکی است.بااینکه معتقدم تا ذهن نپذیرد  و تا سیستم دفاعی بدن به خاطر ترس ضعیف نشود هیچ دردی در تن ما نمی تواند جا خوش کند،اما فقط این روزهاست که زود به زود چشمهایم می خارد و نیاز دارد با دست آن را فشار بدهم و یادم می آید نباید این کار را بکنم و فقط این روزهاست که لبم می خارد و منی که در حالت عادی هم بیرون از خانه به صورتم دست نمی زنم وسوسه می شوم لبم را بخارانم و فقط این روزهاست که مدام دستهایم را می شویم و نمی دانم حالا که دستهایم تمیز است موقع خوردن چای،کشمش را با چه چیزی بردارم چون ممکن است وقتی دارم درظرفش را باز می کنم آلوده شده باشد و فقط این روزهاست که فکر می کنم قاشق چنگالم را وقتی می گذارم داخل ظرفش نکند آن ظرف آلوده شده باشد.فقط این روزهاست که با خودم فکر می کنم اگر می گویند مهر شخصی استفاده کنیم چون ممکن است از راه عرق پیشانی مبتلا بشویم پس از راه هر رطوبت دیگری هم می شود مبتلا شد.و این فکرها در کنار آمار همه جوره راست و دروغ ذهن را از کار می اندازد.وقتی ذهن از کار بیفتد هر چیزی در آن نفوذ می کند و تو اینگونه خلع سلاح می شویدشمن ندیدنی از صدام و داعش بدتر است.از ترامپ بدتر است از سازنده های بمبهای اتمی اما همیشه برای ما راهی وجود دارد.برای ما که هر روز با داستانی تازه مقاوم تر می شویم همیشه راهی وجود دارد.این راه ،راه تزکیه فکر و ذهن از آلودگیهاست،از افکار منفی.این راه راه ارتباط با خداوندی است که قدرتش از هر کسی و هر چیزی بیشتر است.این راه راهی است که در آن باید کار درست را انجام داد و توکل کرد.چون تنها کسی که می تواند با اطمینان با دشمن ندیدنی ما بجنگد،کسی است که خودش هم نادیدنی است!این تاج نامرئی که نمی خواهیم!</description>
                <category>lili moghadam</category>
                <author>lili moghadam</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2020 14:25:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقش آبدارچی ها در زندگی کاری من</title>
                <link>https://virgool.io/@lilimoghadam/%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%A2%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%86-vrwntcszvblb</link>
                <description>من اصلا از اون مدل آدمها نیستم که بتونم سی سال توی یه ساختمون کار کنم و هر روز یه عده آدم رو ببینم.مصداقش اینکه با وجودیکه هنوز از انتقالمون به ساختمون جدید محل کار یکماه نگذشته همین امروز به خودم گفتم تا کی باید این مسیر تکراری رو بیام؟!!!!طبیعیه چنین آدمی جاهای زیادی بوده باشه،به محض تکراری شدن کار و یادنگرفتن چیزی جدید.پس از انتظار برای ارتقاء شغلی و ناتوانی در فتح این قله.بعد از اینکه در اون روزنامه رو بستن،بعد اینکه یه جا عاشق شدم و هوای محل کار خفه کننده بود و خلاصه هزاران دلیلی که ذهن آدمهایی مثل من می تونه جوری بتراشه که یه روز از خواب بیدار بشی و احساس کنی دیگه نمی خوای جایی که هستی باشی.به تعجب و پرسش بقیه هم کاری نداشته باشی و فقط به آزادی در قیدکارفرما نبودن فکر کنی.روز بیرون اومدن از کار درست روزیه که تو بیشترین اکسیژن جهان رو دریافت می کنی و بیشتر از هر وقت دیگه ای خودت رو دوس داری.به صبح فردا فکر می کنی که می تونی تا هر وقت دلت خواست توی رختخواب بمونی و وقتی حسابی بدنت رو کشیدی بیای بیرون و صرفا برای خود خودت زندگی کنی.اون روز بیشترین خلاقیت فکری جهان رو تجربه می کنی و سفرهای دور و درازی رو توی ذهنت طی می کنی تا باز به زودی به دام عقل مصلحت اندیش بیفتی و بری بشینی یه گوشه برای یه کارفرمای جدید جوری کار کنی گویا کار خودته!تو از اون دسته آدمهایی هستی که بلد نیستن سرکار زندگی کنن! به همه امورشون برسن،کارهای اداری و شخصی شون رو راه بندازن،به همه اقوام زنگ بزنن و  از اینکه این محل کار لعنتی داره وقتشون رو می گیره گله کنن !تو بلد نیستی و به خاطر همین باید هر چند وقت یک بار بیای بیرون و بذاری فکرت فکر کنه که واقعا چه کارهای دلپذیری می تونی بکنی اما نمی کنی!قرار بود اینها مقدمه باشه تا من دلیل داشته باشم از نقش آبدارچیها در زندگی شغلیم بگم.اما یه عادت دیگه هست که میگه هر بار سعی کن فقط درباره یک چیز حرف بزنی!پس داستان این تیتر رو توی پست بعدی می نویسم!کاری که انجام میدیم مهم نیست،فکری که می کنیم مهمه!</description>
                <category>lili moghadam</category>
                <author>lili moghadam</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2020 15:36:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد و برف و اینهمه شمع</title>
                <link>https://virgool.io/@lilimoghadam/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%B9-wfsm6tin1tcm</link>
                <description>من هر سال متولد می شوم،به زور برف و مادرم که توی نصف شب راه افتاد که پیاده برود بیمارستان اما خاله ام به او گفت درست که مردی فعلا دور و برمان نیست ولی بیا دست کم ماشین سوار شویم.آن شب برفی در ماه بهمن سالی که نمی گویم،بالاخره من آمدم زمین.از هیچ جا و هیچ کسی هم خبر نداشتم.فقط توی ذهنم مانده بود که شبها دلهره بگیرم،برف را دوست داشته باشم و حاضر باشم مسیرها را پیاده بروم اما منتظر تاکسی نشوم.من آن شب در شهری که شهر پدریم نبود،پا روی برفها گذاشتم و تا یک هفته خوردم و خوابیدم و بعد برگشتم به زادگاه پدری.از آن شب تا به حال شمع های زیادی به خاطر تولد من آب شده اند،گرچه خوشبختانه این رسم در سالهای اخیر بیشتر خودش را نشان داده و زمان جنگ فکر می کنم ما از ترس حتا شمع هم روشن نمی کردیم.چون یک شب در میان برق می رفت و ما مشتاقانه به قصه هایی که مادر از خودش در می آورد گوش می دادیم.از زندگی سخت دوران کودکیش که واقعا خیلی سخت بود و من به ناچار اینجا توضیح نمی دهم چون ممکن است بخواهم درباره اش کتابی بنویسم!من به دنیا آمدم و مثل همه بزرگ شدم،هم قدم و به شکلی طبیعی فکرم!با اینهمه گاهی با خودم فکر می کنم این سیر سالهای تولد چقدر احساسات متفاوتی را در من بر انگیخته است،تا برسد به امسال که بدون نگرانی از عددی که به خودم اختصاص میدهم،شکرگزار بودنم باشم.نه اینکه کار خاصی برای دنیا کرده باشم،من شکرگزارم چون اساسا خود زندگی یک نعمت بزرگ است و امیدوارم همان طور که پذیرفته ام از این نعمت می شود بهره های زیادی برد،واقعا و به شکلی باورمند از آن بهره ببرم و خیری هم به دیگران برسانم!</description>
                <category>lili moghadam</category>
                <author>lili moghadam</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2020 13:54:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروس و داماد هواپیمای اوکراینی</title>
                <link>https://virgool.io/@lilimoghadam/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86%DB%8C-dtjcwwyuu2bj</link>
                <description>اگر عروس و داماد هواپیمای اوکراینی می دانستند که بعد از رفتن شان ما چه برسر هم می آوریم،اگر قاسم سلیمانی می دانست بعد از اینکه یک پهباد اتوموبیلش را منهدم کرد ما با هم چه کردیم،نه ترامپ چنین دستور احمقانه ای می داد و نه آن اپراتوری که هواپیمای نخبه های ایرانی را توی آسمان تهران زد هیچ وقت دستور شلیک به مغزش راه نمی یافت.نه در آن تنها ده ثانیه ای که گفتند برای تصمیم گرفتن وقت داشته و نه در آن برنامه ریزی مدونی که عده دیگری گفتند برای همه این اتفاقات انجام شده است.اصلا اگر دستهای پشت پرده واکنشهای ما را می توانستند پیش بینی کنند،هیچ وقت پشت پرده نمی ماندند و خودشان خودشان را می زدند.از بس از سیزدهم دی ماه 98 تا امروز که 24 ام این ماه بلاست ما همدیگر را لحظه به لحظه و کو به کو میرانده ایم!واقعا چرا کسی به روانهای نحیف ما بازماندگان از همه مصیبتها،رحم نمی کند؟واقعا چرا ما به این فکر نمی کنیم که خود یک مصیبت،یک فاجعه،یک بلا،یک خیانت،یک نامردی،یک سوءاستفاده به اندازه کافی دردآور هست که نخواهیم این بین انواع و اقسام برچسب ها را به سر و صورتمان بچسبانیم.کاشکی کسی به فکر روانهای آلوده ما بود.کاشکی ما بازماندگان کمی برای هم مرحم بودیم.شاید آن عروس و دامادی که امروز برایشان ضجه می زنیم روزی یکی از همان بازماندگان یک حادثه دیگر بوده اند که نظرشان با نظر ما فرق داشته و ما آن روز به روح و روانش تاخته ایم.شاید همان کسی که رفته سردار را بدرقه کند،همان کسی است که پسرش در هواپیمای اوکراینی بوده.شاید همان کسی که برای بازمانده های هواپیمای اوکراینی می گرید،دخترش را در جنگ با داعش از دست داده،شاید حتا سربازهای آمریکایی مجبور به خاطر همه موشکهایی که خورده ایم،درون خودشان گریه کرده اند.من هیچ چیزی نمی دانم فقط به عنوان یک بازمانده دلم میخواهد به من و همه کسانیکه دلشان نمی خواهد دیگران را قضاوت کنند و به دنبال صلح و آرامش هستند،رحم کنید.</description>
                <category>lili moghadam</category>
                <author>lili moghadam</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2020 15:00:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت،گاهی کوه را جابجا می کند</title>
                <link>https://virgool.io/@lilimoghadam/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-uk86judkcfnk</link>
                <description>نمیتوانم انتظار داشته باشم در شرایطی که یک ملت با هم تجربه ای مشترک اما سخت دارند،بتوانند سکوت کنند.بتوانند بروند به عمق ماجرا یا اینکه به یاد داشته باشند که بزرگترین ویژگی دنیا ناپایداری است.حتا نمیتوانم انتظار داشته باشم یادشان باشد کل دنیا از انرژی است و انرژی هیچ وقت از بین نمی رود و تنها از حالتی به حالت دیگر تبدیل می شود.من حتا نمیتوانم بگویم آن زن و مردی که در کوچه ای در کرمان لابه لای فشار بقیه انرژیها پر کشیدند فرقی با آن عروس و داماد ایرانی تبعه کانادا یا آن سپهبد میلیونی ندارند.همه انرژی بودند و اکنون هم انرژی هستند،من هم انرژی هستم و روزی به شیوه ای که نمی دانم چیست به حالتی دیگر تبدیل می شوم.من اما لابه لای همه این فکرها دلم سکوت می خواهد تا بفهمم بهترین کاری که میتوانم بکنم چیست؟من تنها چیزی که میدانم این است که نمیخواهم روزنامه نگار باشم و نمیخواهم سیاستمدار باشم.من دلم میخواهد فقط یک کورسوی نور باشم که در دل همه سختیها،بتوانم ادامه راه را نشان بدهم.من آرزو دارم روزی بتوانم فقط با یک جمله به هموطنانم به مردم دنیا یادآوری کنم ما خیلی ارزشمندیم و راهی که در آن پیش میرویم مسیر سترگ و عمیقی است که به خاطر آن باید هر روز قویتر و روشن بین تر باشیم.</description>
                <category>lili moghadam</category>
                <author>lili moghadam</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2020 10:07:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید را با چنگ و دندان برگردان سرجای خودش!</title>
                <link>https://virgool.io/@lilimoghadam/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-jkzvwpqubdra</link>
                <description>اگر کسی آمد کلمه امید را شعار انتخابانی خودش کرد،از او فرار نکنید یا به او بد نگویید یا او را مسخره نکنید.از او خواهش کنید کلمه دیگری را انتخاب کند چون امید آخرین تیر ترکش  است، به خصوص وقتی پیش از این به همه کلمه های مورد علاقه دست درازی شده یا معنی کلمه یک جور دیگر نمایانده شده یا آنقدر از یک کلمه استفاده ناروا شده که دیگر نمی شود از آن استفاده کرد!در چنین شرایطی کلمات را نابود نکرده ایم،کلمات را به یک بدافزار قوی تبدیل کرده ایم.پیش از این هر بلایی به واسطه بدبینی مردم سرشان می آمد یا به واسطه مدیریت کسانیکه اصلا نمی دانستند مدیریت چیست و البته خود مردم آنها را انتخاب کرده بودند،می شد گفت که مثبت اندیش باشید یا امید داشته باشید.اما امروزه این کلمه برای ما تبدیل به یک بدافزار شده ولی اینجا دیگر نباید پا پس کشید!چون کلمه امید کلمه ذاتا قشنگی است،از هر کجا و هر رویداد و اتفاقی  هم که ریشه گرفته باشد،باز کلمه قشنگ و خوش آهنگی از آب در آمده.اگر آن را بخواهیم دور بیندازیم درست کردن یک کلمه به همین قوت و قدرت کار سختی خواهد بود شاید هم طول بکشد بتوانیم معادل درخوری برای آن بسازیم.مساله دیگر این است که این کلمه اسم تعداد زیادی از مردم ماست که پدرو مادرشان به دلایلی غیر سیاسی اسم پسرشان را گذاشته اند،امید.حالا با دور انداختن این کلمه نمی شود این افراد را امید صدا زد و در عین حال مدعی شد این کلمه معنی ندارد.نمی شود هم اسم این همه آدم را عوض کرد.اسم را عوض کنیم چه بگذاریم؟حسن؟ اسحاق؟ جواد؟ محمود؟چه؟ نمی شود به زور اسم همه را از شناسنامه پاک کرد و به جای امید نوشت مثلا فریدون.کلمه امید را باید نجات داد ما به این کلمه نیاز داریم.هر جا در زندگی خوب نبوده ایم، این کلمه برای ما کار کرده است،برای ابعاد شخصی و فردی و خانوادگی مان برای دوران کودکی و جوانی.پس نمی شود چنین کلمه ای را به راحتی از دست داد،نمی شود آن را دست بادهای بی تدبیری داد تا با خودش به هر کجا خواست ببرد.امید کلمه چشم نوازی است، آدم را می برد به حالهای خوش.به رویاهایی که در سر داریم و می دانیم با امید می توانیم قطعا آنها را عملی کنیم.ما باید حرمت واژه امید را بیش از پیش بدانیم.این کلمه سالها پیش از ما  زندگی کرده است، بی آنکه بخواهد نگران دست اندازیها و طمعها و ناکارآمدیها بشود.حالا تک تک ما باید به امید،امید بدهیم که می تواند امتیازهای از دست رفته اش را بازیابی کند،می تواند جوری بشود که باز با دیدنش برق توی چشمهایمان، به دیگران شادی و انرژی بدهد.همانطور که زندگی بارها قویتر از مرگ است،امید هم  از همه سیاستمداران و ناکارآمدها  قویتر است و همیشه می ماند. فقط باید این روزها بیشتر مراقبش باشیم.هم مراقب امید، هم مراقب هر کلمه دیگری که ممکن است مورد طمع واقع شود.طمع یک یا چند صندلی،طمع قدرت داشتن و متوهم بودن.طمع بهتر و باهوش تر و محق تر بودن.ما باید خودمان مراقب داراییهای معنوی مان باشیم.امید را باید نجات داد،حتی با نوشتن</description>
                <category>lili moghadam</category>
                <author>lili moghadam</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2020 10:05:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفشی که می رقصید!</title>
                <link>https://virgool.io/@lilimoghadam/%DA%A9%D9%81%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%AF-aceh3ujvsbi9</link>
                <description>شاید انتظار دارید آدم با کفشهایش برقصد،ولی من کفشی دارم که خودش می رقصد!حتما می پرسید چطور؟ مگه میشه؟بله چنین چیزی امکان پذیر است.کفشهای من موجودات پرانی هستند که هر وقت حالم خوب باشد و کیفم کوک،این موضوع را به سرعت می فهمند.آن وقت برای راه رفتن نیاز نیست به ماهیچه های پاهای نحیفم فشار بیاورم که راهها را به تنهایی طی کنند.یا سربالایی و سرپایینی را به زحمت پیش بروند.کفش پرانوقتی حال من خوب است و لبخند روی لبهایم شیرجه می زند،پاهایم یا بهتر بگویم کفشهایم می پرند.یک قدم بزرگ را می پرند و یک مسیر طولانی من را پرواز می دهند.در این حالت حرکت پاهایم چیزی شبیه دویدن روی هواست،شما نمی دانید این کار چه حس خوبی دارد.کفشها می پرند و من را پرواز می دهند.درست مثل وقتی که روی صندلی نشسته ای و خاطره ای را مرور می کنی.آنوقت بی آنکه بفهمی رسیده ای به جایی که دوستش داری.جایی که هوا سبک و لطیف و نرم است.رنگها می درخشند.درختها سبز پسته ای هستند و تو در آسمان شناوری.شاید این مزخرف ترین داستان خیالپردازانه عمرم باشد ولی میخواهم خودم را بزنم به کوچه علی چپ و آن را منتشر کنم!چون اگر چنین کاری را نکنم،داستان بعدی خودش را نشان نمی دهد.همان داستانی که حتما بهتر از داستان کفشهای پران است!</description>
                <category>lili moghadam</category>
                <author>lili moghadam</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2019 16:10:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال امن ترین جای جهان است!</title>
                <link>https://virgool.io/@lilimoghadam/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-kmgvp8ysqngg</link>
                <description>پیش ترها من آدم خیال پردازی بودم،یعنی چون زندگی در واقعیت را دوست نداشتم و واقعیت رنگ و لعاب زندگی های رویایی کارتونهای کودکی را نداشت،ترجیح می دادم واقعیت را نادیده بگیرم.من آنقدری در واقعیت زندگی می کردم که بتوانم مدرسه بروم و درس بخوانم تا وقتی بزرگ شدم دنیای خودم را بسازم.بعدها حتی از این هم فراتر رفتم،چون هر چه پیش می رفتم می دیدم زندگی واقعی تغییری نمی کند!شاید من زیادی اشتباه فهمیده بودم.اینکه خیالپردازی کنی و بعد زندگی همان چیزی بشود که تو میخواهی.اما تا وقتی به این موضوع خیلی رک پی ببرم،به نظرم خیال امن ترین جای جهان بود.چون اولا هیچ کسی به خیال تو دسترسی ارادی نداشت،دوم اینکه هیچ کس از قوانین رنگی خیال تو نمی توانست تخطی کند!سوم اینکه همیشه و همه جا در دسترس بود.وسط دعواهای بد رنگ بزرگترها،وسط خیلی چیزهایی که از واقعیت دوست نداشتی و حتی در موردشان حرف نمی زدی.من روزی جایی نوشتم،خیال امن ترین جای جهان است و بعدها دیدم دانشمندان بزرگی درباره خیال نظر دیگری دارند،به نظر آنها خیال همه چیز است!این شد که تصمیم گرفتم علاوه بر پذیرفتن دنیای واقعی،شیوه ام را برای ساختن دنیای خیالیم تغییر بدهم.تصمیم گرفتم کاری کنم که خیالم تبدیل به واقعیت شود.این گونه من هم در خیال زندگی می کردم،هم آن خیال واقعی شده بود،البته آن شکلی که می خواستم.حالا بعد از مدتها می خواهم اینجا خیالپردازی کنم،بدون اینکه دنیای کسی را قضاوت کنم،کسی را بترسانم یا نگران کنم.می خواهم اینجا بعد از  سالها داستانهای خیالی بنویسم،درست سالها بعد از اینکه یک داستان خیالی را به خورد خواهرم دادم!</description>
                <category>lili moghadam</category>
                <author>lili moghadam</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2019 15:51:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن مثل معماری است....</title>
                <link>https://virgool.io/@lilimoghadam/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hz4omtygncl9</link>
                <description>سالهاست بنا به شغلی که دارم می نویسم! گزارش،خبر،مصاحبه،یادداشت،شعر و چیزهایی که هنوز برایشان اسمی انتخاب نکرده ام!روزنامه نگاری شغل جالبی است، چون تو را وادار می کند به فراخور سازمانی که برای آن می نویسی یا سرویسی که انتخاب می کنی، با موضوعات مختلف آشنا بشوی.مثلا اولین گزارشم درباره خوابگاههای دانشجویی در یک روزنامه منتشر شد و بعد از آن درباره تلویزیون،سینما،کتاب،سیاست داخلی،انرژی هسته ای،معدن،زنان،جوانان،گردشگری و شهرسازی نوشتم!بله من درباره همه این موضوعات تاکنون نوشته ام و هر بار جوری در آن موضوع غرق شده ام که گویا چیزی جز آن موضوع در دنیا وجود ندارد.چون وقتی می خواهم درباره موضوعی بنویسم،باید بدانم پیش از آن دیگران چه نوشته اند تا بهتر بتوانم از زاویه ای جدید آن موضوع را ببینم.به خاطر همین ویژگی وقتی سالها بعد یا حتی ماه بعد نوشته ام را دیده ام باورم نشده که این چیزها را من نوشته ام.این ویژگی نوشتن و عاشق نوشتن بودن است،تو را در خودش غرق می کند تو را می برد به دنیایی که هرگز در آن نبوده ای و ممکن است بار دیگر هرگز در آن نباشی.مثلا با اینکه روزهای متوالی درباره مذاکرات هسته ای ایران و پنج به اضافه یک نوشته ام،اکنون جز چند اسم و یک روال ثابت مذاکره چیزی یادم نمی آید.من همچنان به موضوعات سیاسی و شخصیتهایی مثل موگرینی علاقه دارم و درباره شان میخوانم اما دیگر یک روزنامه نگار مثلا حوزه هسته ای نیستم.من فقط یک نویسنده هستم.این روزها که برای سازمانم در حوزه شهرسازی و معماری می نویسم و به تبع آن با مهندسان معمار سرو کار دارم،هر وقت برای ادیت خبرم چیزی را حذف می کنند و انتظار دارند آن جای خالی را خالی حفظ کنم،مدام به این موضوع فکر می کنم که محتوای تولیدی من یک بناست با معماری فاخر!این حس واقعیم درباره محتواهایی است که می نویسم!و بنابراین وقتی کسی که تخصص نوشتن ندارد،بی پروا چیزی را حذف می کند، حس می کنم آن مهندس معمار به بنای من آسیب رسانده،مثلا دری را کنده یا گاهی به شاه نشین دستبرد زده است.کاری که در چنین لحظاتی انجام می دهم،ترمیم بنایی است که ساخته ام،آن هم به شیوه خودمبه شکلی که همه چیز باز سرجای خودش قرار بگیرد،حتی با قرار دادن یک ویرگول!!!!!!!!</description>
                <category>lili moghadam</category>
                <author>lili moghadam</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2019 14:49:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>