<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شیدا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@liliroz2670gh</link>
        <description>نویسنده و ویراستار کتاب</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:20:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2960967/avatar/8HtquU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شیدا</title>
            <link>https://virgool.io/@liliroz2670gh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادم باشد</title>
                <link>https://virgool.io/@liliroz2670gh/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-r05nellk8ivi</link>
                <description>یادم باشد امروز دستانت را کم دارم و بیشتر از همیشه خودم را تنها می‌بینم؛ تنهاتر از خدا و هیچ‌کس از این راز سر به مهر خبر ندارد، حتی خود تو! همه‌ی عناصر زندگی به حد مرگ خسته‌کننده شده و من محکوم به زندگی هستم. زندگی که انتخاب خودم نیست، اما چه باید کرد هرچه هست باید زندگی کرد.این روزها تصمیم گرفته‌ام بیشتر به خودم و احساسم احترام بگذارم تا هستم باید نفس بکشم امروز رنگ سبز نازیباترین رنگ دنیا شده و چه بد که سبز رنگ موردعلاقه‌ی تو بود، دلم می‌خواهد هرچه رنگ سبز در دنیا هست نابود کنم؟قیچی را برمی‌دارم و هرچه لباس به رنگ سبز دارم از کمد لباس‌هایم بیرون می‌آورم و مثل حیوانی وحشی با قیچی به جان آن‌ها می‌افتم، همه را تکه‌پاره می‌کنم، نباید هیچ رنگ سبزی در دنیا وجود داشته باشد. سطل رنگ را به دست می‌گیرم و تمام درختان شهر را به رنگ پاییز می‌کنم. آن‌ها هم باید عزادار تو باشند؛ عزادار رفتن تو.یادم نبود، امروز باید بروم آزمایش خون بدهم، حتی نمی‌دانم گروه خونی‌ام چیست، چون در رگ‌هایم خون عشق تو جریان دارد و اگر می‌توانستم آن را در جوی آب می‌ریختم شاید می‌رفت و به دریاها می‌پیوست. شاید قایق‌های شکسته‌ی مسافران بی‌مقصد را به مقصد می‌رساند.از خیابان‌های خاکستری عبور می‌کنم، پسرکی فال‌فروش مقابل پاهایم می‌ایستد. یادم باشد از او فال بخرم شاید قرعه‌ی شانس امروز به نامم افتاد، یادم باشد زندگی هنوز زیباست، حتی اگر تو نباشی، حتی اگر غم به چشمان کودک فال‌فروش شبیخون زده باشد، راست گفت سهراب تا شقایق هست زندگی باید کرد. از مقابل گل‌فروشی عبور می‌کنم، عطر گل‌های یاس و رازقی مشامم را پر می‌کند و مرا می‌برد به روزهای دور، به عطر خوش سال‌های آشنایی، یادم باشد برای خودم یک شاخه گل رز بخرم و یادم باشد بیشتر خودم را دوست داشته باشم. از پله‌های آزمایشگاه بالا می‌روم، خلوت است و به‌جز من کسی حضور ندارد. همه‌چی آماده است تا من خون بدهم. من برای عشقمان خون دادم یادت هست یا نه؟ من مثل جانداری سلاخی‌شده قربانی عشقمان شدم. یک لحظه چشمانم سیاهی رفت دنیا شب شد مثل همه‌ی شب‌های دیگر، انگار مُرده بودم. فریاد زدم: من می‌خواهم زندگی کنم گفت: تو به اندازه‌ی کافی زندگی کردی! _ نه من زندگی نکردم خیلی کارها دارم که باید انجام دهم پوزخند زد. _ اما پیمانه‌ی عمر تو تمام شده!  پس سرنوشت عشقم چه می‌شود؟ عشق تو به زمین تعلق داشت نه به تو! پس تکلیف گل‌های گلدان لبه‌ی پنجره چه می‌شود؟ _ هیچ‌کدام از آن‌ها به تو تعلق نداشت همه برای دنیا بود. به من فرصت نفس‌کشیدن بدهید، پس چه چیزی به من تعلق داشت؟ _ روح تو - روح ؟! _ روح تو پژمرد و مُرد، تو باید بیشتر به روحت توجه می‌کردی _ خانم خانم حالتون خوبه؟ _ خدایا شکرت به هوش آمد آفتاب چشم‌هایم را نوازش کرد. انگار دوباره به زندگی برگشته بودم. یادم باشد برای خودم یک شاخه گل رز بخرم، یادم باشد یک فال به پسرک فال‌فروش بدهکارم یادم باشد، زیباتر زندگی کنم.</description>
                <category>شیدا</category>
                <author>شیدا</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2024 16:53:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزار سال نوری بخواب</title>
                <link>https://virgool.io/@liliroz2670gh/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-wluhrtqm0anf</link>
                <description>دلم می‌خواهد هزاران سال نوری بخوابم و دوباره بیدار بشوم و ببینم خواب نیست و رؤیا نیست، زندگی کابوسی از جنس شبانه‌هایم نیست. ببینم میوه‌ی درخت آرزوهایم رسیده، نرسیده خفته زیر خاک نیست. ببینم عشق رؤیا نیست، کلمه‌ای گمشده در خاک نیست.  دختران مرده از وحشت فردا نیستند، اشک روی گونه‌های خشکیده نیست. کودکی در وحشت پیدا کردن يك تكه نان نیست. پدری زخم‌خورده از اجتماع نیست، مرهم هست، اما درد پیدا نیست. جنگ هست، اما تفنگ‌ها خالی‌ از گلوله‌‌‌‌های سربی‌ست! دلم می‌خواهد هزاران سال نوری بخوابم!</description>
                <category>شیدا</category>
                <author>شیدا</author>
                <pubDate>Thu, 25 Apr 2024 14:41:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش دوباره مومن بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@liliroz2670gh/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-sgzmk0t6kmhc</link>
                <description>کاش دوباره مؤمن بودم. خدا از من دور نبود. کاش تو به جبر زمان سر چهارراه‌های مرگ نایستاده بودی، کاش ایران خانم برایمان مادری می‌کرد، این شهر بوی مرگ می‌دهد. روی بیلبوردهای شمال شهر تصاویر پوشالی بزک‌شده است. در این شهر بین بهشت و جهنم یک قدم فاصله است.روی چهره‌ی چروک‌خورده‌ی تو رد گم جبر زندگی است. کاش می‌توانستم دو فنجان قهوه‌ی تلخ مهمانت کنم به تلخی قصه‌ی هر شب تو، کاش می‌توانستم دست‌هایت را ببوسم، مثل افسانه‌ها چوبی سحر آمیز داشتم، می‌توانستم تو را سوار بر اسب خیالی به دنیای دیگری ببرم ،کاش دعاهایمان مستجاب می‌شد. کاش ورق بر می‌گشت و می‌توانستم قصه‌ای نو برایت بنویسم. کاش همه‌ی قصه‌ها مثل قصه‌های مادربزرگ پایانی شیرین داشت.زمان در برابر تو منجمد می‌شود. فریاد می‌زنم خدایا چرا به دادمان نمی‌رسی؟پشت کدام کوه قصه پنهان شده‌ای؟!</description>
                <category>شیدا</category>
                <author>شیدا</author>
                <pubDate>Fri, 05 Apr 2024 23:08:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید سبزِ سبز شوم</title>
                <link>https://virgool.io/@liliroz2670gh/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%D9%90-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%B4%D9%88%D9%85-etm0fsukuupr</link>
                <description>جسمم را آتش بزنید و ذرات آن را به دست باد بسپارید. باد امانت‌دار خوبی است. باد مرا به دشت‌ها می‌برد، به پشتِ کوه‌ها به دشت‌های سبز، جایی‌که هیچ آدمیزادی وجود ندارد. مرا بکارید در خاک‌های حاصلخیز سبز، شاید دوباره جوانه زدم. شاید یادم رفت که مُرده‌ام. باید درخت شوم. باید سبزِ سبز شوم. باد برگ‌هایم را تکان دهد. این‌بار باید سبزِ سبز باشم. پاییز نباید بر من هجوم آورد. دستِ هیچ تبری نباید ریشه‌هایم را قطع کند. این‌بار باید سبز سبز شوم.</description>
                <category>شیدا</category>
                <author>شیدا</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jan 2024 21:23:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اهدای لوح جایزه ادبی جلال‌آل‌احمد به خداداد عزیزی</title>
                <link>https://virgool.io/@liliroz2670gh/%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D9%88%D8%AD-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%DB%8C-aatbzvf2twug</link>
                <description>چرا توی این سرزمین همیشه همه‌چی برعکس شده، کسی‌که دکترا داره، کول‌بَری می‌کنه و راننده اسنپه، کسی‌که سیکل داره توی کلاس درس پشت میز استاد فلان دانشگاه و دانشکده نشسته، چرا کسی‌که آشپزه می‌شه نقاش، کسی‌که کافره می‌شه مذهبی، مثل سبک ادبی باروک شده، همه‌چی وارونه! حتی خودِ جلال هم از گور بیاد بیرون به این انتخاب ریشخند می‌زنه، با این حجم از احترامی که به هنرمندای بخت‌برگشته می‌شه این جوایز مثلا ادبی هم شده خارِ چشم هنرمندای عزلت‌نشین! شاید جایزه‌نگرفتن این روزا خودش یه جور هنر محسوب می‌شه! هر روز بیشتر پی به درک و مفهوم این چند بیت خاک‌خورده ملک‌الشعرای بهار (میرزاده عشقی) می‌برم که باید با آبِ طلا نوشت: ترقی اندر این کشور محال است/ که در این مملکت قحط‌الرجال است/ خرابی از جنوب و از شمال است...</description>
                <category>شیدا</category>
                <author>شیدا</author>
                <pubDate>Fri, 29 Dec 2023 15:07:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازِ آینه</title>
                <link>https://virgool.io/@liliroz2670gh/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-q7cuagmaatdn</link>
                <description>حاضرم هرچه دارم بدهم، اما یک لحظه به چهره خودم در آینه نگاه نکنم. افسانه‌ها می‌گویند که روح مردگان بعد از مرگ شخص در آینه اتاقشان محبوس خواهد شد. بدترین حس در دنیا، حس نفرت از خود است. با امروز می‌شد سه ماه و سه روز که هرگز مستقیم به چشم‌هایم نگاه نکرده بودم. این چشم‌هایم نبود که اشک می‌ریخت، قلبم بود.نمی‌توانستم حرف بزنم. می‌ترسیدم که لال شده باشم. هرکس که مرا می‌بیند تو را در چشم‌هایم جست‌وجو می‌کند. سرانگشتان یخ‌زده‌ام را روی آینه بالا و پایین می‌کشم. ردِ محو آن را می‌بینم، اما تو را پیدا نمی‌کنم؛ مثل اینکه گم شده‌ای. دلم می‌خواهد قلبم را از سینه بیرون بکشم تا عشقِ من نداند روزی به‌خاطر او گریستم. او نباید هیچ‌چیز را بداند، حتی راز این آینه را! </description>
                <category>شیدا</category>
                <author>شیدا</author>
                <pubDate>Mon, 25 Dec 2023 16:40:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوهایم پژمرد</title>
                <link>https://virgool.io/@liliroz2670gh/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%BE%DA%98%D9%85%D8%B1%D8%AF-vjwfjhxsywbq</link>
                <description>وقتی به عقب برمی‌گردم و به گذشته خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم هیچ نقطه روشنی وجود ندارد؛ گذشته‌ام مثل یک جاده پرت بیرون از شهر تاریک و بی‌انتهاست که سرتاسر آن هیچ روشنایی وجود ندارد. انگار نیمی از آرزوهایم، مثل گل‌های خشکیده و پرپرشده روی سنگ قبرهای خاکستری گورستان‌ها پلاسید و پژمرد، مثل ماهی افتاده در باتلاق زندگی محکوم به مرگ شده‌ام، چون هیچ رهگذری صدایم را نمی‌شنود؛ مثل درختی سرسبز که کلاغ‌های پیر روی شاخه‌هایش نشسته‌اند و در آخر درختی خشکیده می‌ماند در دورافتاده‌ترین نقطه جهان. خیلی دور مانده‌ام از خودم، از منی که قبلا می‌شناختم. نمی‌دانم این من را کجای زندگی‌ام گم کرد‌ه‌ام و پیدا نمی‌کنم.</description>
                <category>شیدا</category>
                <author>شیدا</author>
                <pubDate>Fri, 22 Dec 2023 12:24:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر شاعر بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@liliroz2670gh/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-pss7xxiq01p7</link>
                <description>در چشمانت شکوه تاج‌محل است و غرور تو ایاصوفیه و من مثل لشکر شکست‌خورده نادر، سربازی بی‌پناه هستم که اسیر دست‌هایت شده و بی‌چون‌چرا به فرمانروایی تو گوش می‌دهد. تو را همچون فرماندهان هخامنشی حک‌شده روی ستون‌های شکسته تخت‌جمشید می‌خواهم؛ همانقدر زیبا و همانقدر چشم‌نواز.کافه‌های خیابان استقلال، ابهت کوه‌های پامیر، همه‌وهمه در چشمان تو جا دارد، اما میان من و تو فاصله‌ای است به بلندای جاده ابریشم، به وسعت خلیج همیشه فارس.عشقِ تو از بین رفتنی نیست، مثل زیبایی دخترکان هرات. عشقِ تو ماندنی است؛ مثل تاج‌محل همانقدر باشکوه و باعظمت.خیال کردی من تو را فراموش کرده‌ام؟ نه من با تو زندگی کرده‌ام.عشقِ تو مثل نسیمی که از سمت تنگه بسفر می‌وزد، لطیف و روح‌نواز است. عشقِ تو روح مرا می‌برد به سفر، به سرزمین‌های دور، من می‌توانم با تو روی ساحل راه بروم، بی‌آنکه تو را داشته باشم، اما اکنون ویران گشته‌ام، مثل ویرانه‌های طاق کسری و آدم‌هایی که فقط مرا تماشا می‌کنند. اگر دست من بود، کافر می‌شدم و از تو بتی می‌ساختم تا همه پرستشت کنند، حتی خدا هم زیبایی تو را ستایش می‌کند.اگر شاعر بودم برایت شعری می‌سرودم به زیبایی بنادر استانبول، آنقدر از تو می‌گفتم تا همه به تماشایت بیایند؛ تو مثل یک کتیبه باستانی باارزش و دست‌نیافتنی هستی، تو آخرین سزار قلب منی.مرگ‌ نگرانم نمی‌کند. از هیچ‌چیزی هراس ندارم، چون من تو را دارم با اینکه ندارمت. در من انقلابی شده و حکومتی تاسیس کردم که تو پادشاه آن هستی. دلم می‌خواهد همه مردم شهر را مقابلت به صف ردیف کنم. حتما آن‌ها هم مثل من عاشق تو خواهند شد. دلم می‌خواست تمام نام‌های کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر به نام تو بود؛ نام تو مقدس است. نام تو عشق است.از کتاب خط‌خطی‌های روح سرگردان/ نویسنده: شیدا قوام‌پوری</description>
                <category>شیدا</category>
                <author>شیدا</author>
                <pubDate>Tue, 19 Dec 2023 13:31:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر روز با تو زندگی می‌کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@liliroz2670gh/%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-fkfzlfupl4mb</link>
                <description>هر روز با خودم می‌گویم که دوستت ندارم. هرروز چهارراه انقلاب تا ولیعصر را پیاده می‌روم‌‌‌. هیچ‌کس مرا نمی‌بیند. پشت میز یک کافه رو به پنجره فنجانِ تنهایی‌هایم را سر می‌کشم و با خیالت شعر می‌خوانم، خیام، حافظ و سعدی. تو شنونده خوبی برای شعرهایم هستی. هنوز با خیالت زندگی می‌کنم. شاید اسم مرا فراموش کرده باشی؛ فراموشی زیباترین هدیه دنیاست. باید فراموش کنم، هرچه از تو به یاد دارم. پیر می‌شوم در حجم سنگین خاطرات. به‌دنبال شفا نیستم، مثل بیماری در بستر بیماری، خو گرفته‌ام به بیماری و من نمی‌دانستم دعای عاشق بشی مادربزرگ، نفرینی است در تمام لحظات زندگی‌ام و مرا تبعید خواهد کرد، تبعید به چشمان تو، اگر آن‌ها چشم‌های تو را دیده بودند، به این دیوانه سرگردان سرخ‌پوش در شهر نمی‌خندیدند.</description>
                <category>شیدا</category>
                <author>شیدا</author>
                <pubDate>Mon, 18 Dec 2023 12:57:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوسِ بیداری</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-nricwdllkcuz</link>
                <description>در این اتاق خالی و سرد چشم به راهم شاید از راه بیاییکلیدِ عشقت را در میان تاریکی‌ها گم کردم تو کجا رفتی که هرچقدر به انتظار نشستم نیامدیباران ستاره چشم‌هایم را پر کردتو در تاریکی گم شدی، چشمه‌ی حیات من در میان دستان توست، مرهم درمان چشم‌هایم آمدن توستتو را هرلحظه و هرجا می‌خوانم چه بیهوده تو را می‌خوانممثل سرابی هستی در دوردستهمان‌قدر خواستنی و دست نیافتنیعطری خوش وجودم را در بر می‌گیردخستگی راهی که پیمودم تا به تو برسم‌ پاک می‌شود، در رگ‌هایم شوری دوباره جان می‌گیردتپش‌های قلبم با آمدن تو آمیخته می‌شوددر لحظه گنگِ فراموشی گم می‌شومکاش بودی و من از این خواب شیرین به کابوسِ بیداری پا نمی‌گذاشتم!</description>
                <category>شیدا</category>
                <author>شیدا</author>
                <pubDate>Mon, 18 Dec 2023 11:24:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دندون طلا</title>
                <link>https://virgool.io/@liliroz2670gh/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B7%D9%84%D8%A7-jthai45zxpk4</link>
                <description>یه شب، امشب نه، همون شب نه، این شبی که می‌گم مثل هرشب نه،همین شبی که می‌گم من بودم و کریم خله و اصغر ترقه، یه پیرمرد نسناس خدا بی‌خبر ریق رحمت سر کشید و عمرش داد به شما. من و رفقام از شما چه پنهون ته جیبمون شپش پر می‌زد.کریم خله خل بود، ولی مخش از ما دو تا خوب‌تر کار می‌کرد و حساب یه قرون دو زار حسابی حالیش بود.یه شب که خونه میتی، نه میتی که عاشق لیلاست اون بچه اتوکشیده‌ست با شاه فالوده می‌خوره نه با ما بچه‌های کف خیابون، میتی سیکلی خودمون می‌گم که سر میدون دادبزنه، حالا شاید سوال موال پیش بیاد بالاخره آدمیزاده دیگه که چرا ما به این بچه محلمون می‌گیم میتی سیکلی! والا از شما چه پنهون کل مدرکای تحصیلی بچه محل ما رو بذاری رو هم به سیکل نمی‌رسه اونم سیکل ردی دیگه چه برسه به میتی که تا سوم راهنمایی قدیم خونده بود؛ واس ما حکم دکترا داشت، خیلی حالیش می‌شد! تو نمیری اگه دروغ بگم!خلاصه سرتون درنیارم داشتیم عرق سگی می‌خوردیم و حسابی سر کیف و کوک بودیم که کریم خله گفت: این پیری که تازه میت شده دندون طلای عاریه داره، گفتم کدوم پیری؟ گفت: همون که ته کوچه خنزرپنزری داشت. اصغر ترقه گفت تو کی ملتفت شدی اون دندون طلا داره؟کریم خله یه آروق بلند زد و انگشتای سیاه‌سوخته و چرک‌بسته‌‌اش رو توی دهنش چرخوند تا ته مونده تخمه رو بیرون بکشه و وقتی داشت با توک انگشتاش  ملچ و ملوچ می‌کرد گفت: هه رفیق ما رو دست‌کم گرفتی، کریم می‌دونه رو کدوم زمین بشاشه! اون روز که میت شد خوب یادمه روزِ قبلش تجدید فراش کرده بود و همون شب آمپرش زده بالا و خساستش گل کرده که آییییی کی چراغ مستراح تا صبح روشن گذاشته و زن از خدا بی‌خبرشم واقعیتو میگه و پیری جوش می‌کنه و قلبش وایمیسته و عمرش میده به شما و نطلبیده از دنیا میره... سرتون درنیارم رفقای گلم من بچه دولابم و بامرام گفتیم میت روی زمین نمونه، بریم کمک، همین‌که داشتیم نعش رو می‌کشیدیم چشمم افتاد به دندون طلای عاریه‌اش نه یکی که پنج‌تا... نتونستم چشمامو درویش کنم و برق طلاها گرفتتم، بزن این پیک به سلامتی خودمون که خروسمون تخم طلا زاییده! اصغر ترقه زد پس کله‌اش و گفت: مغز فندقی هنوز فرق مرغ و خروس نمیدونی! دم از دندون طلا میزنی! با اون کور رنگی که تو داری حتما حلبی چیزی بوده توی کودن طلا دیدی!_ دِ بابا اصغر ترقه یه امشب ضد حالمون نزن تو که میدونی من نَسَخ این چیزمیزا نیستم! گفتم: آخه کریم به خدا تو مسلمون نیستی، اون که میت شده دیگه چه جوری میخوای دندونای طلاش رو کِش بری؟! بیخیال بابا، خر ما از کُرگی دم نداشت بزن پیک سوم رو...میتی سیکلی بعد از اینکه چند پک به قلیون زد؛ جوری ژست گرفته بود انگاری ناصرالدین‌شاه به تخت سلطنت تکیه زده و با قیافه عاقل اندر سفیه گفت: این کریم خله بیراهم نمی‌گه، توی این وضعیت که لنگ دو زارم دندونا رو کش میریم و پولشو به یه دردی میزنیم، شاید من از میدون انقلاب یه مدرک دکترا واقعی خریدم و پزش به بچه‌های محل دادم.گفتم: میتی تو که تحصیلکرده‌ای چرا این حرفا رو می‌زنی، عقلتو به این بی‌مخ نده!کریم خله گفت: عفت کلوم داشته باش، اگه امشب بهت گیر نمیدم چون سر کیفم وگرنه میمونک حسابی قهوه‌ایت می‌کردمبالاخره تسلیم جمع شدم و قرار شد فردا شب بریم گورستان،‌ هوا حسابی سرد بود و از ترس گُرخیده بودیم. روم به دیفال اصغر ترقه ریده بود به شلوارش، ولی چاره‌ای نداشت پای حرفش وایسته، چون اگه جا میزد، کریم خله براش آبرو و حیثیت نمیذاشت و جار می‌زد که اصغر ترقه از ترس فلنگ بست. کریم خله دیرتر از همه اومد و موتور گازی زهوار در رفته‌اش رو یه گوشه پارک کرد و بهمون ملحق شد. دیدم توی دستش یه چیزی شبیه قاشقه، زدم پشتش عینهو مار نیش زده از جا پرید ولی خواست به روی خودش نیاره گفت: چته مرد حسابی؟گفتم: اون چیه دستت؟ قاشق بالا گرفت و گفت: به درد میخوره_ هه تو رو خدا ببین ما عقلمون دادیم دست کی! نکنه میخوای با یه قاشق گور بکنی؟اصغر ترقه گفت: شیطونه می‌گه یه مشت حواله جفت‌تون کنم خفه خون بگیرید بابا...هنوز ته مونده حرفش مونده بود که یه دفعه یه خفاش سقه سیاه از توی شاخ و برگ درختا اومد بیرون و از بالای سر همه‌مون رد شد. میتی بی‌اختیار داد کشید: یا ابوالفضل... یا خدا... یا امام‌زاده بیژن...تو نمیری کل کتاب دینی رو آورد جلو چشمامون دیگه کم مونده بود هرچی روح به ریشمون بخنده. اصغر ترقه انقدر خندید که کم مونده بود بی‌افته توی یه گودال تنگ و تاریک و سقط بشه و گفت: پوشک مای‌بیبی آوردید، انگاری نیاز میشه!میتی صورتش پر از قطره‌های عرق شده بود، نور چراغ‌قوه رو انداختم تا ریختش رو ببینم گفت: تو نمیری یه شبح دیدم!گفتم: شبح کجا بود، فقط یه خفاش بود!بالاخره بالای سر گور رسیدیم، کریم خله شروع کرد به کندن، البته نه با قاشق که با بیلچه اصغر ترقه... سایه ترسناکش افتاده بود روی درخت کاجی خمیده مثل گرگی شده بود که دنبال طعمه‌اش می‌‌گشت.گفتم: زود باشید یه وقت یکی سر می‌رسهیه‌دفعه احساس کردم یه غریبه عینهو مُرده کنارم وایستاده، گفت: خسته نباشید پسرم‌‌.گفتم: عزت زیاد خاک زیر پاتم.توی این موقعیت بودم که کریم خله داد زد: بالاخره رسیدیم بهش...پارچه کفن سفید کنار زد. یه دفعه دیگه به یارو نگاه کردم کم مونده بود شلوارمو خیس کنم، خود پیرمرد بود که بهم زل زده.داد و بیداد کردم و چراغ‌قوه رو روی زمین ولو کردم و پشت یه درخت پناه گرفتم. بقیه رفقا هم هرکدوم فلنگ رو بستن و یه گوشه‌ای رفتن جز کریم خله بخت برگشته که دستش تا حلقوم فرو کرده بود توی دهن میت تا دندونا رو بکشه بیرون، ولی میت دهنش بسته و کریم بیچاره گریه و زاری می‌کرد و همه‌مون فرار بر قرار ترجیح دادیم. نور چراغ‌قوه فضا رو روشن کرده بود، یهویی یکی عینهو جن بالاسر میت و کریم خله وایستاد و از ته دل خندید و گفت: فکر کردی بیمه ازکی بعد از مرگ میت تنهاش میذاره؟! زهی خیال باطل، این پیرمرد فکر همه‌جاش  کرده و خودش بیمه عمر و سلامت ازکی کرده که دندونای طلاش هم بعد مرگ به هیچکی نرسه...یکدفعه صدایی از دورتر گفت: کات... عالی شد...تو نمیری نگو وسط یه چی‌چی بهش می‌گن تیزر تبلیغاتی بیمه ازکی بودیم، درسته که الان دارم از زندون برای شما تعریف می‌کنم ولی خداوکیلی این بیمه ازکی برای ما حسابی شانس آورد و توی بچه محلا حسابی معروف شدیم و بعد پخش هزارم سریال جومونگ تیزر تبلیغاتی ما پخش می‌شه و با بچه‌های زندان می‌شینیم پای تلویزیون و حسابی سر کیف میشیم، ولی خداوکیلی کاش ماام بیمه بودیم که این‌طوری آلاخون بالاخون نشیم! خلاصه تا خاطره بعدی عزت زیاد همگیبسپرش_به_ازکی</description>
                <category>شیدا</category>
                <author>شیدا</author>
                <pubDate>Sun, 19 Nov 2023 12:17:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکنولوژی از ما بهترون</title>
                <link>https://virgool.io/@liliroz2670gh/%D8%AA%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%86-y4auv35di1ki</link>
                <description>فردای روز ازدواجم زنم از من یه ماکروفر خواست. شاید الان خیلی عجیب نباشه، اما دهه هفتاد این کلمه خیلی عجیب بود، حتی آمار نشون داده این کلمه عجیب‌وغرب کشته هم داده! روم نشد به این زودی روی زنم رو زمین بزنم و بگم هیچی پول ندارم، اواخر دهه هفتاد هم مثل امروز اسنپ نبود که حداقل برم راننده بشم؛ بنابراین حسابی توی دخل و خرجم مونده بودم و با یه حقوق ناچیز کارگری به هیچی نمی‌رسیدم چه برسه به اینکه ماکروفر بخرم، اونقدر مخارج بهم فشار آورده بود  که .... به فلسطین نیاورده بود! دیگه اون‌قدر این چندسال درهم و برهم گفتم که خودسانسوری هم بلد شدم.بگذریم و بریم سر اصل مطلب یکی نیست بگه آخه زن حسابی ماکروفر، این تازه‌وارد فرنگی برای از ما بهترونه نه برای من که تا دیروز روی اجاق غذا گرم می‌کردم، ولی امان امان که نمی‌دونستم الان که نیمه‌شب زمستون سال ۱۴۰۲ شصت‌‌ساله هستم و دراز کشیدم و پامو چسبوندم به بخاری و دارم بازی میلان و رئال رو نگاه می‌کنم قیمت دلار شده پنجاه‌ویک هزار تومن، مخم سوت می‌کشه، خدا به دادمون برسه! نگاهم رو منحرف می‌کنم سمت پنجره و چراغ کوچه که داره ریز ریز برف می‌باره، فکرم جاهای دیگه می‌چرخه..‌.خلاصه عیال پاش رو کرده بود تو یه کفش که من ماکروفر می‌خوام، چرا، چون اقدس زن حاج اکبر ماکروفر خریده و پزش رو به همه میده، امان از این چشم و هم چشمی، گفتم خوب چی می‌شه به تو قرض بده یه هفته برای تو، یه هفته برای اقدس خانم، از قدیم گفتن ایرانی جماعت به فکر همسایه‌ست، پس کو این رسم و رسوم! اما اون اکبر آقای کِنس از این رسم و رسوما نداره و یکی جان خودشه و یکی اون ابوقراضه که نمی‌دونم اسمش چی‌چی بود ماکروفر، حالا چه برسه بخواد بده دست زن من!القصه دلم آشوب بود و توی دلم دعا‌دعا می‌کردم که این قائله ختم به خیر بشه و مثل خیلی از چیزهای دیگه به دست فراموشی سپرده بشه، اگه گناه نباشه حتی دعا کردم زنم آلزایمر و فراموشی بگیره، اما ماکروفر از منِ بی‌نوا نخواد!گفتم: زن این چیزا دو روز اول قشنگه بعدش میشه یه وسیله تکراری و دِمُده، اما گوشش بدهکار این حرفا نبود و دو تا پنبه بزرگ چپونده بود توی جفت گوشاش تا به قول خودش به نوای نحس و بدآهنگ من گوش نده، به همین علت حرف توی حرف آوردم شاید فراموش کنه، گفتم: شب جمعه‌ست بار و بندیل ببند بریم دربند خبر مرگمون تابی بخوریم و کبابی به سیخ کشیده و عیشی کنیم و قلیونی به راه و بساط عیشی فراهم تا غم و غصه فراموش کنیم. و اون دوره‌ها هم که خبری از آلودگی نبود و ریه‌هامون دود اندود نشده بود، اما زنم ول‌کن نبود و مثل نگهبان جهنم و مگس بالای سر من وز‌وز می‌کرد و صبح و شب صحبت ماکروفر رو پیش می‌کشید و در وصف این اختراع مهم بشری مثل این گوینده‌های اخبار شرح و تفصیل میداد:با خرید این دیگه سریع غذا گرم میشه، حتی گوشت و مرغ رو می‌پزه، می‌بینی جعفر بیخودی این همه سال وقتمون پای گاز هدر دادیم..._عزیزم فرمایش شما درست اما...دوباره با هیجان و آب‌وتاب گفت: میدونی جعفر می‌تونیم هر روز سیب‌زمینی پخته بخوریم به همین راحتی...نمی‌دونم چرا از این همه خونسردی من خسته نمیشد و به حرف‌زدن و تبلیغ این وسیله لعنتی که شب و روز از ما گرفته بود، ادامه می‌داد. برای اینکه نظرش رو عوض کنم تصمیم گرفتم ترفندی دیگه بزنم و فریبش بدم، گفتم: چند روز پیش یکی از همکارام گفت این ماکروفر باعث مرگ زنش شده مثل اینکه برق گرفتتش...زنم بی‌حوصله گفت: حتما بلد نبوده ازش استفاده کنه، وگرنه این اقدس خانم هرچی فوت و فن داشته رو به من گفته... مثل آب خوردنه...دوباره با ناراحتی گفت: تو مثل این انسانای اولیه دلت میخواد با زغال و سنگ غذا گرم کنی، اما یه انسان متمدن خودش رو با تکنولوژی سازگار می‌کنه...نمی‌دونستم این حرفای قلمبه‌سلمبه رو از کجا یاد گرفته بود، تازگیا مجله زیاد می‌خوند. اونم توی خاندان ما که مدرک کل فامیل بذاری روی هم به سیکل نمی‌رسه! گفتم: تو داری به من توهین می‌کنی! _توهین نیست عزیزم، مثلا همه همکارات خودشون بیمه کردن، اما تو چی، یه پا تو هوا! حالا دیگه برای اولین‌بار مشکلات زندگی با یه زن همه‌چی فهم رو فهمیدم، حسابی حالیش می‌شد...خلاصه به هر دری زدم و با قرض و قوله و وام پول این وسیله کوفتی رو جور کردم تا دیگه به من طعنه و کنایه نزنه! بالاخره با جعبه بزرگ ماکروفر وارد خانه شدم و گفتم: عزیزم با این وسیله دیگه به دوران جدید تمدن وارد شدیم.اشک توی چشماش حلقه زد و من رو در آغوش گرفت و گفت: عزیزم تو بهترین همسر دنیایی...این وسیله با زندگی مشترکم کاری کرد که هزارتا جمله عاشقانه و هزارتا کوفت و زهرمار روانشناسی صفحات زرد دیگه این‌طوری نمی‌تونست تا این حد همسرم رو نسبت به من رمانتیک و عاشق کنه!روزها و ماه‌ها گذشت و اما زنم نه گذاشت من از ماکروفر استفاده کنم و نه خودش. بالاخره یه روز خیلی رک بهش گفتم: چرا ازش استفاده نمی‌کنی؟ نکنه می‌خوای چند سال دیگه ببریش موزه یا به عنوان عتیقه بفروشیش!_چشم استفاده می‌کنمبازم مدتی گذشت و اما استفاده نکرد. بالاخره کاسه صبرم لبریز شد و با لحنی عصبانی گفتم: بابا من که اینو برای تماشا نخریدم، باید توش غذا بذاری، اگه این‌طوری می‌خواستی که از پشت ویترین می‌دیدی! پس چرا انقدر اصرار داشتی بخریم، شما زن‌ها واقعا عجیبید_آخه می‌ترسم کهنه و خراب بشهبالاخره گذشت و بعد از مدتی همکاران و زن و بچه‌ها برای مهمانی و شام شب به خونه‌مون اومدن و زنم تصمیم گرفت از ماکروفر استفاده کنه و سیب‌زمینی و گوشت رو با اون بپزه، من توی هال پیش مهمونا بودم و با افتخار از وسیله تازه‌وارد تعریف می‌کردم که یکدفعه متوجه شدم زنم خیس عرقه و از من میخواد با ایما و اشاره مثل افراد کر و لال که به آشپزخونه برم. پرسیدم: چی شده؟درجه ماکروفر با سرعت زیاد بالا می‌رفت و کم‌کم داشت دودی سفید از آن بیرون می‌زد. زنم آشفته و مضطرب گفت: هرچی تقلا می‌کنم و با دکمه‌ها ور میرم نمی‌تونم در ماکروفر رو باز کنم و رفته روی درجه بالا...دستگیره و دکمه‌ها رو زدم و به این‌طرف و اون‌طرف کشیدم، اما بی‌فایده بود.زنم گفت: حالا چه خاکی به سرمون بریزیم، از مهمونا بپرسیم؟گفتم: نه زشته، آبروریزی میشه، میگن عرضه استفاده ازش رو ندارن، شما که از تکنولوژی و مدرنیته حرف میزدی خودت یه فکری کن..._آخه من چمیدونستم یه مرغ کوفتی انقدر دنگ و فنگ دارهگفتم: آخه اول کاری یه نونی چیزی باهاش داغ می‌کردی بعد می‌رفتی سراغ مرغدست‌هاش رو از شدت اضطراب به هم مالید و گفت: خوبه حالا توام از شرایط من سواستفاده می‌کنی، انقدر خسیس‌بازی درنیار یه تیکه مرغ دیگه..._آخه چرا نمی‌فهمی، بحث پولش که نیست، خیر سرت دست که داری اون بی‌صاحاب از پریز برق بکش_هر کار می‌کنم از پریز درنمیادحق با زنم بود عینهو سریش چسبیده بود به پریز برق و انگاری باید این اتفاق نحس می افتاد و از قدیم گفتن که از ماست که برماست!یکدفعه آلارم قرمزش روشن شد و در یک لحظه دود غلیظ سیاهی اطرافمون رو فرا گرفت و بعد صدای بووووم... منفجر شد و در یک چشم بر هم زدن وسط هال پذیرایی افتادیم و درحالی‌که تکه ران مرغ زغالی که حالا تبدیل به کربن خالص شده بود روی سرم افتاده و پخش و پلا روی زمین بودم.یکی می‌گفت: جنس چینی همینه، اگه اروپایی بود این‌طوری نمی‌شد، اونجا که باید وایسته با سرعت میره...یکی دیگه گفت: اگه ساخت وطن بود این‌طوری نمی‌شد، باز بهتر از چینه!خانم یکی از همکارا که با افسوس لب‌هاش رو می‌گزید گفت: حالا کاش بیمه باشن، بنده خداها همه زندگی‌‌شون سوخت...ما می‌خواستیم با این وسیله به دنیای مدرن بریم حالا به عصر حجر برگشته بودیم. یکدفعه میون دود و سیاهی سایه هیکلی درشت‌اندام رو دیدم که پیراهن بلندی مثل لباس‌های دوره قاجار به تن داشت و با لحنی قدیمی و اتو کشیده حرف می‌زد، جلوتر آمد و گفت: ای جعفر نگون‌بخت اگر خودت را بیمه ازکی کرده بودی حالا نیاز نداشت بر سرت بزنی و آواره دشت و بیابان شوی با این بیمه که ماکروفر بلاد چین سهل است، کل زندگی‌ات زیر سایه امنیت بود، حالا چاره‌ای نداری که بر سرت بزنی و به بیابان بروی..._مدرنیته بخوره توی سر من... ماکروفر بخوره وسط فرق سر من...یکدفعه از خواب پریدم. سال ۱۴۰۲  و تلویزیون روشن  بود. مه‌لقا بانو با چشمانی که از شدت تعجب گرد شده بود روی من خیره ماند._چت شده مرد هذیون می‌گی... توی خواب هی می‌گفتی ماکروفر... ماکروفر... بیمه ازگی...نگاهم رو از او گرفتم و به صفحه تلویزیون خیره شدم. همان مردی که از بیمه ازگی می‌گفت در قالب تلویزیون درحال اخبار گفتن بود و از مزایای ماکروفر تعریف می‌کرد، هراسان پتو را کنار زدم و از خانه بیرون رفتم.مه‌لقا بانو که از شدت حیرت دهانش باز مانده بود، فقط او را می‌نگریست و زیرلب برای حال آشفتۀ او دعای خیر زمزمه می‌کرد.بسپرش_به_ازکی</description>
                <category>شیدا</category>
                <author>شیدا</author>
                <pubDate>Fri, 17 Nov 2023 14:46:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکنولوژی از ما بهترون</title>
                <link>https://virgool.io/@liliroz2670gh/%D8%AA%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%86-basiciwuzpvn</link>
                <description>فردای روز ازدواجم زنم از من یه ماکروفر خواست. شاید الان خیلی عجیب نباشه، اما دهه هفتاد این کلمه خیلی عجیب بود، حتی آمار نشون داده این کلمه عجیب‌وغرب کشته هم داده! روم نشد به این زودی روی زنم رو زمین بزنم و بگم هیچی پول ندارم، اواخر دهه هفتاد هم مثل امروز اسنپ نبود که حداقل برم راننده بشم؛ بنابراین حسابی توی دخل و خرجم مونده بودم و با یه حقوق ناچیز کارگری به هیچی نمی‌رسیدم چه برسه به اینکه ماکروفر بخرم! یکی نیست بگه آخه زن حسابی ماکروفر، این تازه‌وارد فرنگی برای از ما بهترونه نه برای من که تا دیروز روی اجاق غذا گرم می‌کردم، ولی امان امان که نمی‌دونستم الان که نیمه‌شب زمستون سال ۱۴۰۲ شصت‌‌ساله هستم و دراز کشیدم و پامو چسبوندم به بخاری و دارم بازی میلان و رئال رو نگاه می‌کنم قیمت دلار شده پنجاه‌ویک هزار تومن، نه‌تنها مُخم که تا مغز استخونم تیر می‌کشه، خدا به دادمون برسه! اگه دهه هفتاد می‌تونستم این روزا رو پیش‌بینی کنم الان میلیاردر شده بودم، اصلا چرا به فکر خودم نرسید برم رمال و فالگیر بشم حداقل الان یه صفحه اینستا داشتم و حسابی پول به جیب می‌زدم. ای بر گور پدر هرچی تکنولوژی که یه آب خوش از گلومون پایین نرفت، حالا شاید بپرسید چرا؟ ولی مطمئنم حق رو به من می‌دید! نگاهم رو منحرف می‌کنم سمت پنجره و چراغ کوچه که داره ریز ریز برف می‌باره، فکرم جاهای دیگه می‌چرخه..‌.خلاصه عیال پاش رو کرده بود تو یه کفش که من ماکروفر می‌خوام، چرا، چون اقدس زن حاج اکبر ماکروفر خریده و پزش رو به همه میده، امان از این چشم و هم چشمی، گفتم خوب چی می‌شه به تو قرض بده یه هفته برای تو، یه هفته برای اقدس خانم، از قدیم گفتن ایرانی جماعت به فکر همسایه‌ست، پس کو این رسم و رسوم! اما اون اکبر آقای کِنس از این رسم و رسوما نداره و یکی جان خودشه و یکی اون ابوقراضه که نمی‌دونم اسمش چی‌چی بود ماکروفر، حالا چه برسه بخواد بده دست زن من!القصه دلم آشوب بود و توی دلم دعا‌دعا می‌کردم که این قائله ختم به خیر بشه و مثل خیلی از چیزهای دیگه به دست فراموشی سپرده بشه، اگه گناه نباشه حتی دعا کردم زنم آلزایمر و فراموشی بگیره، اما ماکروفر از منِ بی‌نوا نخواد!گفتم: زن این چیزا دو روز اول قشنگه بعدش میشه یه وسیله تکراری و دِمُده، اما گوشش بدهکار این حرفا نبود و دو تا پنبه بزرگ چپونده بود توی جفت گوشاش تا به قول خودش به نوای نحس و بدآهنگ من گوش نده، به همین علت حرف توی حرف آوردم شاید فراموش کنه، گفتم: شب جمعه‌ست بار و بندیل ببند بریم دربند خبر مرگمون تابی بخوریم و کبابی به سیخ کشیده و عیشی کنیم و قلیونی به راه و بساط خوشی فراهم تا غم و غصه رو فراموش کنیم و اون دوره‌ها هم که مثل امروز خبری از آلودگی نبود و ریه‌هامون دود اندود نشده بود، اما زنم ول‌کن نبود و مثل نگهبان جهنم و مگس بالای سر من وز‌وز می‌کرد و صبح و شب صحبت ماکروفر رو پیش می‌کشید و در وصف این اختراع مهم بشری مثل این گوینده‌های اخبار شرح و تفصیل میداد:با خرید این دیگه سریع غذا گرم میشه، حتی گوشت و مرغ رو می‌پزه، می‌بینی جعفر بیخودی این همه سال وقتمون رو پای گاز هدر دادیم..._عزیزم فرمایش شما درست اما...دوباره با هیجان و آب‌وتاب گفت: میدونی جعفر می‌تونیم هر روز سیب‌زمینی پخته بخوریم به همین راحتی...نمی‌دونم چرا از این همه خونسردی من خسته نمیشد و به حرف‌زدن و تبلیغ این وسیله لعنتی که شب و روز از ما گرفته بود، ادامه می‌داد. برای اینکه نظرش رو عوض کنم تصمیم گرفتم ترفندی دیگه بزنم و فریبش بدم، گفتم: چند روز پیش یکی از همکارام گفت این ماکروفر باعث مرگ زنش شده مثل اینکه برق گرفتتش...زنم بی‌حوصله گفت: حتما بلد نبوده ازش استفاده کنه، وگرنه این اقدس خانم هرچی فوت و فن داشته رو به من گفته... مثل آب خوردنه...دوباره با ناراحتی گفت: تو مثل این انسانای اولیه دلت میخواد با زغال و سنگ غذا گرم کنی، اما یه انسان متمدن خودش رو با تکنولوژی سازگار می‌کنه...نمی‌دونستم این حرفای قلمبه‌سلمبه رو از کجا یاد گرفته بود، تازگیا مجله و کتاب زیاد می‌خوند.گفتم: تو داری به من توهین می‌کنی! _توهین نیست عزیزم، مثلا همه همکارات خودشون بیمه کردن، اما تو چی، یه پا تو هوا! حالا دیگه برای اولین‌بار مشکلات زندگی با یه زن همه‌چی فهم رو فهمیدم، حسابی حالیش می‌شد...خلاصه به هر دری زدم و با قرض و قوله و وام پول این وسیله کوفتی رو جور کردم تا دیگه به من طعنه و کنایه نزنه! بالاخره با جعبه بزرگ ماکروفر وارد خانه شدم و گفتم: عزیزم با این وسیله دیگه به دوران جدید تمدن وارد شدیم.اشک توی چشماش حلقه زد و من رو در آغوش گرفت و گفت: عزیزم تو بهترین همسر دنیایی...این وسیله با زندگی مشترکم کاری کرد که هزارتا جمله عاشقانه و هزارتا کوفت و زهرمار روانشناسی صفحات زرد دیگه این‌طوری نمی‌تونست تا این حد همسرم رو نسبت به من رمانتیک و عاشق کنه!روزها و ماه‌ها گذشت و اما زنم نه گذاشت من از ماکروفر استفاده کنم و نه خودش. بالاخره یه روز خیلی رک بهش گفتم: چرا ازش استفاده نمی‌کنی؟ نکنه می‌خوای چند سال دیگه ببریش موزه یا به عنوان عتیقه بفروشیش!_چشم استفاده می‌کنمبازم مدتی گذشت و اما استفاده نکرد. بالاخره کاسه صبرم لبریز شد و با لحنی عصبانی گفتم: بابا من که اینو برای تماشا نخریدم، باید توش غذا بذاری، اگه این‌طوری می‌خواستی که از پشت ویترین می‌دیدی! پس چرا انقدر اصرار داشتی بخریم، شما زن‌ها واقعا عجیبید_آخه می‌ترسم کهنه و خراب بشهبالاخره گذشت و بعد از مدتی همکاران و زن و بچه‌ها برای مهمانی و شام شب به خونه‌مون اومدن و زنم تصمیم گرفت از ماکروفر استفاده کنه و سیب‌زمینی و گوشت رو با اون بپزه، من توی هال پیش مهمونا بودم و با افتخار از وسیله تازه‌وارد تعریف می‌کردم که یکدفعه متوجه شدم زنم خیس عرقه و از من میخواد با ایما و اشاره مثل افراد کر و لال که به آشپزخونه برم. پرسیدم: چی شده؟درجه ماکروفر با سرعت زیاد بالا می‌رفت و کم‌کم داشت دودی سفید ازدرزهای دورش بیرون می‌زد. زنم آشفته و مضطرب گفت: هرچی تقلا می‌کنم و با دکمه‌ها ور میرم نمی‌تونم در ماکروفر رو باز کنم و رفته روی درجه بالا...دستگیره و دکمه‌ها رو زدم و به این‌طرف و اون‌طرف کشیدم، اما بی‌فایده بود.زنم گفت: حالا چه خاکی به سرمون بریزیم، از مهمونا بپرسیم؟گفتم: نه زشته، آبروریزی میشه، میگن عرضه استفاده ازش رو ندارن، شما که از تکنولوژی و مدرنیته حرف میزدی خودت یه فکری کن..._آخه من چمیدونستم یه مرغ کوفتی انقدر دنگ و فنگ دارهگفتم: آخه اول کاری یه نونی چیزی باهاش داغ می‌کردی بعد می‌رفتی سراغ مرغ...دست‌هاش رو از شدت اضطراب به هم مالید و گفت: خوبه حالا توام از شرایط من سواستفاده می‌کنی، انقدر خسیس‌بازی درنیار یه تیکه مرغ دیگه..._آخه چرا نمی‌فهمی، بحث پولش که نیست، من می‌گم...یکدفعه آلارم قرمزش روشن شد و در یک لحظه دود غلیظ سیاهی اطرافمون رو فرا گرفت و بعد صدای بووووم... منفجر شد و در یک چشم بر هم زدن وسط هال پذیرایی افتادیم و درحالی‌که تکه ران مرغ زغالی که حالا تبدیل به کربن خالص شده بود روی سرم افتاده و پخش و پلا روی زمین بودیم.یکی می‌گفت: جنس چینی همینه، اگه اروپایی بود این‌طوری نمی‌شد، اونجا که باید وایسته با سرعت میره...یکی دیگه گفت: اگه ساخت وطن بود این‌طوری نمی‌شد، باز بهتر از چینه!خانم یکی از همکارا که با افسوس لب‌هاش رو می‌گزید گفت: حالا کاش بیمه باشن، بنده خداها همه زندگی‌‌شون سوخت...یکی از پسربچه‌ها نزدیک‌تر اومد و به لباسای جزغاله‌شده من و همسرم نگاه کرد و گفت: واقعیه یا کیکه؟!ما می‌خواستیم با این وسیله به دنیای مدرن بریم حالا به عصر حجر برگشته بودیم و وسایل آشپزخونه تو یه ثانیه دود شد و رفت هوا. یکدفعه میون دود و سیاهی سایه هیکلی درشت‌اندام رو دیدم که پیراهن بلندی مثل لباس‌های دوره قاجار به تن داشت و با لحنی قدیمی و اتو کشیده حرف می‌زد، جلوتر آمد و گفت: ای جعفر نگون‌بخت اگر خودت را بیمه ازکی کرده بودی حالا نیاز نداشت بر سرت بزنی و آواره دشت و بیابان شوی با این بیمه که ماکروفر بلاد چین سهل است، کل زندگی‌ات زیر سایه امنیت بود، فقط کافی بود می‌سپردی به ازکی، اما حال چاره‌ای نداری که بر سرت بزنی و راهی بیابان شوی..._مدرنیته بخوره توی سر من... ماکروفر بخوره وسط فرق سر من... کاش بیمه ازکی بودم...یکدفعه از خواب پریدم. سال ۱۴۰۲  و تلویزیون روشن  بود. مه‌لقا بانو با چشمانی که از شدت تعجب گرد شده بود روی من خیره ماند._چت شده مرد هذیون می‌گی... توی خواب هی می‌گفتی ماکروفر... ماکروفر... بیمه ازکی...نگاهم رو از زنم گرفتم و به صفحه تلویزیون خیره شدم. همون مردی که از بیمه ازکی می‌گفت در قالب تلویزیون درحال اخبار گفتن بود و از مزایای ماکروفر تعریف می‌کرد، هراسان پتو رو کنار زدم و از خونه بیرون رفتم.مه‌لقا بانو که از شدت حیرت لب‌ولوچه‌اش باز مانده بود، فقط او را می‌نگریست و زیرلب برای حال آشفتۀ همسرش دعای خیر زمزمه می‌کرد.#بسپرش_به_ازکی</description>
                <category>شیدا</category>
                <author>شیدا</author>
                <pubDate>Sun, 12 Nov 2023 18:32:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>