<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ذهن تنها</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@lonely_mind</link>
        <description>‏تنهای دگر منم که چشمم/طوفان سرشک می‌گشاید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:41:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1562665/avatar/sxH6FF.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ذهن تنها</title>
            <link>https://virgool.io/@lonely_mind</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ذهن سنگین</title>
                <link>https://virgool.io/@lonely_mind/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-kvrmrexdvmlo</link>
                <description>ذهنم و روحم، شده کوله‌بار داشته‌ها و نداشته‌ها. نداشته‌ها بیشتر از داشته‌ها بر دوشم سنگینی می‌کنند.دم به دم، نه فقط وزن این بار کم نمی‌شود که زیادتر هم می‌شود. نداشته‌ای اضافه می‌شود، حسرتی، آرزویی، امیدی، سوالی، نگاه بی‌جوابی... و حیرت از مرگی که هنوز نرسیده!</description>
                <category>ذهن تنها</category>
                <author>ذهن تنها</author>
                <pubDate>Sun, 27 Mar 2022 09:20:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر در آینه</title>
                <link>https://virgool.io/@lonely_mind/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-c77mlnusrume</link>
                <description>جلو آینه که می‌ایستم، مثلا برای اصلاح صورت، و خود را در آن می‌بینم، سیل افکار است که سرازیر می‌شود و منطق‌های ذهنی که شکل می‌گیرد؛ از جلو آینه که کنار روم، نیم بیشترشان محو و فراموش می‌شوند.</description>
                <category>ذهن تنها</category>
                <author>ذهن تنها</author>
                <pubDate>Sun, 27 Mar 2022 09:14:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی بر دوش</title>
                <link>https://virgool.io/@lonely_mind/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B4-xgwpyzsgtbj9</link>
                <description>هر صبح، کوله‌بار سنگین ‎«زنده بودن» را به دوش می‌گیریم و از قله بی‌افتخار و «رفته از یادِ» روزمرگی بالا می‌رویم.در انتها، خسته از رنج و ملال و فکر، خمیده بر زانوان بی‌حس و خسته، خود را به پایین می‌کشانیم، تا کنار بستر رخوت‌ناک خواب!تا شب و روز دیگری را آغاز کنیم.</description>
                <category>ذهن تنها</category>
                <author>ذهن تنها</author>
                <pubDate>Sat, 26 Mar 2022 19:04:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حفره</title>
                <link>https://virgool.io/@lonely_mind/%D8%AD%D9%81%D8%B1%D9%87-kwc4pk3ecn8s</link>
                <description>انگار یک حفره داخل جسم و ذهن و روحم دهن باز کرده باشد؛ یک حفره که تهش تا یک سیاه‌چاله ادامه دارد. یک حفره سیاه و سرد و تاریک و نمور. انگار بالای سر این حفره عریض و عمیق ایستاده‌ام و دارم داخلش را، یعنی داخل وجود خودم را نگاه می‌کنم. و از ترس تاریکی و سیاهی، از ترس سقوط، زبانم بند آمده، نمی‌توانم چیزی بگویم، هیچ فکر و حرفی نیست... بالای حفره، تنهای تنها...</description>
                <category>ذهن تنها</category>
                <author>ذهن تنها</author>
                <pubDate>Sat, 26 Mar 2022 18:57:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این به اصطلاح تمدن</title>
                <link>https://virgool.io/@lonely_mind/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B5%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-xk2qg1xmwak1</link>
                <description>وقتی توی دام شهر و تمدن و توسعه و فناوری گیر کرده‌ای، شرم داری و می‌ترسی از اینکه حتی ثانیه‌ای و لحظه‌ای از عمرت را «بیهوده» صرف کنی؛ پس خودت را مجبور و موظف می‌دانی که در همه لحظات حتماً کاری بکنی، «که تا ناگه» از دیگران و جامعه و تمدن که «بی‌وقفه و سریع دارد به سوی آینده می‌تازد» عقب نمانی.این است که حتی در لحظات ساکت و آرامی که می‌خواهی کمی استراحت کنی، یا باید کتاب بخوانی و یا سر در گوشی، از توییتر و تلگرام کسب خبر کنی....دلم جایی می‌خواهد دور از تمدن و شهر و ماشین و موبایل و ارتباطات؛ فقط زمین باشد و آسمان و خورشید و ابر... رها و بی‌خبر از هر چیز و هر کس که رنگ‌وبوی این به اصطلاح تمدن را دارد....</description>
                <category>ذهن تنها</category>
                <author>ذهن تنها</author>
                <pubDate>Sat, 26 Mar 2022 11:39:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وجه پنهان ما</title>
                <link>https://virgool.io/@lonely_mind/%D9%88%D8%AC%D9%87-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-bkzdgpeizoux</link>
                <description>بخشی از شخصیت هر آدمی هست که فقط خودش از اون خبر داره، یه بخش یا بخشهایی هم هست، یا بهتره بگم یه وجه یا وجوهی هم هست که آدم می‌خواد که غیر از خودش، یه نفر دیگه هم اون رو بدونه. این افشا شدن باید اتفاق بیفته. وگرنه، یه چیزی همیشه کمه، گُمه، یه انتظار به سر نرسیده‌ای همیشه توی وجود آدم باقی میمونه و عذابش میده. اگر نگم که عذابش میده، حداقلش اینه که همیشه یه چیزی داره توی وجودش بالا و پایین می‌پره که خودش رو آزاد کنه، و اگه آزاد نشه، مثل یه خارخار درونی، مثل وقتی که دست و پای آدم ضعف میره، اذیتش میکنه.این وجه یا بخش، میتونه نوعی از نگاه آدم به محیط اطراف و دیگران باشه، که به خاطر محدودیتها و چارچوبهای اجتماعی و حتی شخصی، نمیشه با همه مطرحش کرد.این وجه، میتونه امیدها و آرزوهای دست‌یافتنی و حتی دست‌نیافتنی هر آدمی باشه.این وجه، ممکنه بیان یه احساس، یا حتی فقط نحوه خاصی از بیان یه احساس باشه، مثل کاری که یه شاعر و یا یه نویسنده می‌کنه. حتما هر شاعر و نویسنده‌ای، شعرها و نوشته‌هایی داره که فقط خودش ازشون باخبره و یا فقط یک نفر دیگه غیر از خودش.این وجه یا بخش از شخصیت آدم، هر چی که هست، به نظرم اگه مهمتر از وجه بیرونی شخصیت آدم نباشه، کم اهمیت‌تر نیست. شایدم برای بعضی‌ها، مهتر هم باشه. مثلاً برای درون‌گراها!</description>
                <category>ذهن تنها</category>
                <author>ذهن تنها</author>
                <pubDate>Sat, 26 Mar 2022 11:37:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن بدون مخاطب</title>
                <link>https://virgool.io/@lonely_mind/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8-sobs9mptxysw</link>
                <description>وقتی شروع می‌کنم به نوشتن، و فکر می‌کنم کسی قرار است این نوشته را بخواند، هی به عقب برمی‌گردم و کلمه‌ها و جملاتم را ویرایش می‌کنم؛ اما این آن چیزی نیست که دنبالش هستم، یعنی نوشتن بی‌ویرایش، انتقال مستقیم از ذهن به دست، از مغز به انگشت. چاره چیست؟ برای کسی ننویسم؟! ندهم کسی بخواندش؟! فقط برای خودم بنویسم؟! نمی‌توانم؛ بدون مخاطب و برای هیچ مخاطبی نوشتن، در توان من نیست؛ یا حداقل، اینگونه نوشتن، خیلی برایم سخت است؛ انگار، تا مخاطبی در کار نباشد، انگیزه‌ای هم نیست...</description>
                <category>ذهن تنها</category>
                <author>ذهن تنها</author>
                <pubDate>Sat, 26 Mar 2022 11:25:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>