<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mehdi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@lookingawry708</link>
        <description>بیابان بالیدن گرفته است...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:54:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1998043/avatar/ZyuGP4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mehdi</title>
            <link>https://virgool.io/@lookingawry708</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آخرین سیگار</title>
                <link>https://virgool.io/@lookingawry708/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-hezxdjeon1kk</link>
                <description>سیگارم را روشن می‌کنم هربارو فکر می‌کنم اگر که این آخرین سیگار باشدآن وقت چه؟صدای توله‌ی همسایه می‌آید و رد دود را با خود می‌برد به سوی خورشید... رقص دود. اولین بار که متوجه نقاشی دودها شدم درست زیر پنجره خوابیده بودم. «ک» آمد توی اتاق - خودم می‌گفتم کاروانسرا. نگاهش روی چیزی سکته کرده بود. دنبال نگاهش رفتم تا مانع مرگ نگاهش شوم.اجساد ده‌ها نخ سیگار، قبرستانی ساخته بود در شیشه‌ی مربای آلبالو - شاید هم هویج. من مربا دوست نداشتم. هر چیزی که ذهنم را از تلخی روزگار پرت می‌کرد دوست نداشتم. زندگی تنها یک مزه داشت و نمی‌توانستم اجازه دهم چیزی فراموشی را برای لحظه‌ای به تنم تزریق کند.با ابرو، به نگاه «ک» تنفس مصنوعی دادم. حواسم نبود که خودش صبح رفته اجساد پوکه‌های مگنا را ریخته بود توی سطل. چطور می‌شد در آن زمان کم، آن همه سیگار را فدای نقاشی دودها کرد؟ با اینکه اثر چندانی هم از نقاشی دودها در بوم هوا وجود نداشت. تئاتر دودها.... تنها آن کس که می‌توانست آن جا بماند می‌توانست آن نقاشی-تئاتر را دیده باشد.لبم می سوخت...به «ک» گفتم اگر می‌تواند بیاید و باقی نمایش را او اجرا کند. دودها نفس می‌کشیدند و من می‌توانستم رقص‌شان را در میان باریکه‌ینوری، در تاریکی زمان، ببینم.صدای توله‌ی همسایه‌ی می‌آید و من همچنان فکر می‌کنم که کروکودیل باید بود یا بلدوزر؟لبم می سوزد...باید کسی پیدا شود که بتوانم ادامه‌ی نمایش را به او بسپارم. بی‌آنکه نگران باشم که تماشاگری که نیست حوصله‌اش سر می رود یا نه - هیچگاه برایم مهم نبود که حوصله‌اش سر می رود یا نه، من باید حوصله‌ام سر نرود. اصلاً یعنی چه؟ چرا حوصله‌ام پا نرود یا دست؟ می‌دانستم که هیچ چیز معنایی ندارد، حتی می‌پذیرم که همین نیز معنایی برایم ندارد. من، فقط می‌خواستم که کسی نرنجد، از توله‌ی همسایه تا گاو مش حسن. «ن» می‌گفت بس است، چرا فکر می‌کنی دود سیگارت آن دختری که در فاصله‌ی صد متری ایستاده است را اذیت می‌کند؟به «ن» گفتم من منطقی نیستم، من چندان منطقی نیستم، هیچ چیز چندان منطقی به نظر نمی رسد، حتی منطق.... راستی کجای رنج‌های ما منطقی هستند؟توضیح این، با زبانی که تلاش می‌کند دیوانه نباشد سخت است. جنون را چگونه می‌توان روایت کرد؟ و رد پای نوری که می‌توانست اکنون در جای دیگری باشد و حالا بی‌هیچ دلیلی اینجا ایستاده و توله‌ی همسایه را امید می‌دهد که فردایی در کار است.«س» می دانست که من از کودکی در پرورشگاه قد کشیده‌ام و در دستگاه نداشته‌ی ذهنم، چیزی به نام شخص معنا ندارد. سالهای سال نمی‌توانستم بگویم «من»...حتی هرگاه که می‌خواستم گذشته را تصویر کرده، در ذهن کسی فرو کنم، می‌گفتم: او نظرش این بود. سوم شخص غائب، من سوم شخص غائب بودم نه حاضرِ ناظر ِخطابه‌گر. «من» رازی بودم که باید به نام «او» روایت می‌شد.‏رازی سر به مهر، که هرچه نداشت را باید در پوشانندگی‌اش، برای مخاطبش جذاب می‌کرد. «او» حجابی بود برای برانگیختن خیال مخاطبی که هیچگاه شکل نگرفت. راوی شکستی همواره، شکستی که روایت شد، حتی با تن. «او» بود که راه نمی‌توانست برود جز در همراهی با ماه، و همواره فاصله را صدا می‌زد تا جایی میان خودش و آنان بایستد: میان من واو.میان او و آن‌ها کس دیگری بود: فاصله!فاصله، حاضر همیشه ناظری بود که هیچ گوشی را برای گفتن آنچه که گفتنی نیست پیدا نمی‌کرد. تنها می‌توانستم در میان چشم‌ها خیره شوم، خیره شود، چشم‌های شرمگین از بودن.به «ک» گفتم که بالاخره من در کنار نقاشه‌ای که هیچ گاه لبانش تکان نخواهند خورد جز برای بوسه‌ای گرم، آرام خواهم گرفت. و آن لحظه، دود‌ها را که در میان هوا رها می‌کردم، زنی ساکت، در میان دودها می‌رقصید. عریان عریان بود و لوزالمعده‌اش پیدا، و من می‌توانستم در ساحل جزایر لانگرهاسش، دودها را فرا بخوانم و زنی دیگر را نقاشی کنم تا کف‌های ساحل تنش بتواند زنی را نقاشی کند. زنی که در میان رقص‌ها حرف می‌زند.نمی‌تواستم این ها را به «ک» بگویم و حتی اگر نگاهش سکته نمی‌کرد، حواسم نبود که چند ساعت است که دارم نقاشی می‌کنم.چیزی از نور نماندهمثل همیشه غروبو «او» فقط در تاریکی رها بود.شبی بود که دست و پا داشت و چشم، شبی بودم شبیه به کرگدن، حتی همان روز همینطور بود. وقتی دخترک نزدیک شد و گفت که آیاامکان دارد چندتا عکس بگیرد؛ بی‌آنکه چهره‌ام به هم بریزد و خیال نکنم که او آنجا ایستاده است، وقتی صدایم کرد، چیزی نگفتم.جلو آمد، دوباره صدایم کرد.من نقاشی شده بودم.با دستش به شانه‌ام زد و گفت حواست کجاست؟ «او» گفت عجب...! مگر قرار نبود که حواسم نباشد که اینجایی؟!دختر خندیدو بعد خندیدبعد بیشتر خندیدو آنقدر خندید که نقش جهان ساکت شده بود و دختر در میان خنده هایش غرق. می‌دانستم نقشم را درست بازی کرده‌ام و هنوز خنده بود که دختر را تکان می‌داد و نقش جهان که دیگر نقشی از جهان نداشت در میان خنده‌های دختر مرد.و من هنوز فکر می‌کردم باید حواسم به ابروهایم باشد که در هم فرو رفته بودند و غمی که مشخص نبود از کجا آمده را بازی کنم. وخنده‌ها هنوز در میان تن دختر راه می‌رفت، موهایش را گرفته بود و تکان می‌داد: موها..موها...موهایی که هنوز ممنوعه نبودند و من باید دود‌ها می‌کشیدم، و بعد موها را، و بعد خنده‌هایی که نتوانست نقش جهان را از مرگ نجات دهد...و زنی نارس، در میانه‌ی انبوه صداهایی تهی از نگاه شرماگین بودن.صدای پسر همسایه هنوز می آید و دود‌ها را با خود می برد به هیچ جا. چه چیز را باید به حافظه بسپارم؟دودها یا تهی پیش رو را؟ یا این جنونی که مرا غرق می‌کند در خودش مثل همواره؟شاید نو...مثل صدای توله‌ی همسایه؟آری گفتن به تکرار زایش مثل دود؟که شاید این آخرین سیگار من باشد...</description>
                <category>Mehdi</category>
                <author>Mehdi</author>
                <pubDate>Fri, 05 May 2023 17:09:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیرونی برادران لیلا</title>
                <link>https://virgool.io/@lookingawry708/%D8%A2%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7-bw2osau9gd86</link>
                <description>اولین مشکل من با روایتِ «برادران لیلا»اگر خدا نباشد، همه‌چیز مُجاز است.(داستایوفسکی)لورا مالوی در تحلیل این مسأله که سینما اساساً «نگاه مردانه» را تولید کرده و زن همیشه در آن ابژه‌ی این نگاه باقی می‌ماند می‌نویسد:«در سینما، نگاهِ (خیره شدنِ) تماشاگر، در سه سطح عمل می‌نماید:الف) نگاهِ «دوربین» هنگامی که درحال تصویربرداری می‌باشد. نگاهی که همواره خیره شدنی لذت‌جویانه است.ب) نگاه‌هایی که «ذاتیِ روایت‌ فیلم» بوده و معمولا نگاه‌های قهرمان‌ مرد داستان می‌باشد. همین نگاه است که کاراکترهای زن را در متن روایت فیلم جای می‌دهد.ج) نگاه «تماشاگر»، که چون برساخته‌ی دو نگاه قبلی می‌باشد، ذاتا نگاهی مردانه است.»اگر به این مطلب، این نقل قول از کریستین متز را اضافه کنیم:«اولین هم‌-ذات پنداری تماشاگر در سینما، نه با آن چیزی‌ست که «دیده» می‌شود، بلکه با آن چیزی‌ست که «می‌بیند» (یعنی دوربین)»در تماشای «برادران لیلا»، این سؤال برای من مطرح شد، که چرا دوربین، در هیچ سکانسی، نگاه منِ بیننده را به سمت نقد اخلاقی عملکرد منوچهر (پیمان معادی) سوق نداد؟ چرا دوربین، حتی قبل از این، نگاه من را متوجه نقد اخلاقیِ وارد بر کار دوست منوچهر، نکرد؟نه تنها دوربین، بلکه حتی در - به تعبیر لورا مالوی - نگاه‌های ذاتی داستان، یعنی نگاه‌های کاراکترها - مجموعه‌ی لیلا و برادرانش - ما تلاشی برای معطوف کردن نگاه تماشاگر بسمت قبح اخلاقی این رفتار مشاهده نمی‌کنیم. درحالیکه مجموعه‌ی این دو نگاه - نگاه دوربین و کاراکترها - تا آن جا تیغ نگاه منِ تماشاگر را برای جراحی اخلاقی پدر (سعید پورصمیمی) تیز کردند، که لحظه‌ی سیلی خوردنش از لیلا، برای بیشتر ببینده‌ها لحظه‌ی رهایی و گفتن دست مریزاد بود.لیلایی که البته با خونسردی تمام به منوچهر پیشنهاد فرار می‌دهد و در پشت شیشه‌های فرودگاه اشک و بوسه بدرقه‌ی راه او می‌کند. لیلایی که حتی در حد و اندازه‌ی «یک» جمله‌ی ساده، رفتار منوچهر را «تقبیح اخلاقی و نه قانونی» نمی‌کند.بله، می‌توان دست به دامان توضیحات جامعه‌شناسانه و روانشناسانه شد و منوچهر را محصول «جبر شرایط موجود» انگاشت. اما اگر این را پذیرفتیم، چرا نباید بپذیریم که اسماعیل هم محصول شرایطی بوده که در آن پرورش یافته و نفس کشیده است؟ اگر رفتار اسماعیل در قبال «داراییِ شخصی خودش» رفتاری غیرمنطقی بود؛ اگر آسیب رفتار اسماعیل متوجه فرزندان خودش بود؛ رفتار منوچهر قطعا رفتاری «غیراخلاقی» بوده که آسیبش متوجه هزار نفر می‌‌باشد.اینجا ما به یاد این کلام چسترتون در کتاب «مردی که پنجشنبه بود» می‌افتیم که در برتری دادن «دزد» به فیلسوفان آنارشیست می‌گفت:«دزدان لااقل به دارایی احترام می‌گذارند. آنها صرفا دوست دارند که دارایی‌ها، دارایی خودشان شود تا احترام بیشتری نسبت به آن ادا نمایند. اما این فیلسوفان، از دارایی بما هو دارایی بیزار بوده و سعی در نابودی ایده‌ی دارایی شخصی دارند»ژیژک در نقد این گفته‌ی چسترتون به زیبایی می‌گوید:«بله، دزد فقط مایل به یک سامان‌دهی جزئی و غیرقانونی در نظم اخلاقی موجود است، درحالیکه (به باورش) اصل این نظم باید باقی بماند»آیا کارگردان به این نگاه دوربین و کاراکترهایش توجه داشته است؟ اینجا ما با یک «استاندارد دوگانه» روبرو هستیم و این مسأله تا پایان فیلم، حل نشده باقی می‌ماند. شاید یکی از مشکلات اساسی جامعه، همین استاندارد دوگانه است. تیغ تیز نقد برای دیگران داشتن و رفتار خود را فراسوی هر نقدی انگاشتن. واقعا، مرز میان خودخواهی اسماعیل و منوچهر دقیقاً کجا مشخص می‌شود؟شاید این فیلم ما را دوباره به نزاعی قدیمی در فلسفه‌ی اخلاق ارجاع می‌دهد. جایی که سقراط می‌گفت: «انسان حق ندارد برای احقاق حق خودش از ابزارهای غیراخلاقی بهره بگیرد» اما شوپنهاور بر این باور بود که «انسان مجاز است که برای احقاق حقش، از اعمال غیراخلاقی بهره بجوید» (همان مسأله‌ی همیشه‌گی توجیه‌گری هدف برای وسیله). البته تمام این مسأله، با این فرض است که منوچهر طلبکار حقی از «مردمِ مثل خودش بیچاره» باشد.این روایت خونسردانه‌ی دوربین، فیلم را برای من در ژانر وحشت - نه در معنای مرسوم - قرار می‌دهد. وحشت از جامعه‌ای که تجسم این کلام شوپنهاور است: «تنها انسان، گرگ انسان است» و وحشت از دوربین‌هایی که این فضا را طوری روایت می‌کنند که بیننده برای گرگ، اشک هم بریزد. بله، من هم منکر تأثیر اجتناب‌ناپذیر شرایط محیطی بر رفتار انسان نیستم، اما چرا جای حتی «یک» توبیخ و تشر ساده‌ی اخلاقی در نگاه دوربین و روایت داستان خالی است؟برای من، نگاه دوربین در تنهایی لیلا، یادآور این کلمات ویکتور هوگو در رمان درخشان بینوایان است:« درضمن این را هم بگوئیم که موفقیت چیزی است بس مهیب که با لیاقت تشابه کاذبی داشته و آدمی را فریب می‌دهد. برای عوام، موفق شدن کمابیش همان تفوق یافتن است. موفقیت علاوه بر عوام، بزرگان تاریخ را نیز فریب می‌دهد. در روزگار ما، یک نظریه‌ی تقریبا رسمی و فلسفی، درنهایتِ صمیمیت، وارد خانه‌‌ی موفقیت شده و کمر به خدمت او بسته است. این نظریه می‌گوید: «موفق شدن، به هر قیمتی که باشد!». ترقی و پیشرفت به هر ترتیبی که باشد، نشانه‌‌ی لیاقت است. حتی اگر در بخت‌آزمایی برنده شوید، مرد لایقی خواهید بود. هرکس پیروز شود مورد احترام است. همه‌چیز در این نکته نهفته می‌باشد»درنهایت، شاید آیرونی در رابطه با فیلم «برادران لیلا»، گرفتار شدن خود این فیلم، در چنبره‌ی نظام اخلاقی‌ای است که خونسردانه به روایت آن پرداخته؛ نظام اخلاقی‌ای که مرگ را تنها برای دیگری مجاز می‌داند. در این نظام، فیلم «لو» می‌رود، پخش می‌شود، و همه‌ی «ما» تماشاگران - مثل لیلا، پرویز، علیرضا که هیچگاه با تماشای منوچهر از خودشان نپرسیدند که آیا این کار برادرمان توجیه اخلاقی دارد یا خیر؟ - بدون اینکه از خودمان بپرسیم آیا تماشای «فیلم لو رفته» امری مجاز و اخلاقی است یا خیر؟ آیا تماشای «فیلم لو رفته» مهر تأیید ضمنی ما به نظم موجود - نظمی که مانند لیلا و برادرانش - همواره از آن در گله و شکایت هستیم نیست؟، ساعتی را با تخمه، چیپس، اشک و... به تماشایش گذراندیم.بله، شاید برای ما، نظم اخلاقی موجود در جامعه، به استثنای جواز دیدن فیلم لو رفته، نظم خوبی نیست! و زندگی ما آنقدر از این استثناها پر شده است که دیگر مرزی بین امر اخلاقی و غیراخلاقی باقی نمانده است.شاید طنین این کلام داستایوفسکی (شاید هم سارتر بود که به داستایوفسکی منسوبش کرد) همچنان پابرجاست:«اگر خدا نباشد، همه‌چیز مجاز است»و یا شاید در یک نگاه نمادین، وقتی که خدایان از آسمان نزول کرده و در هیبت حاکمان زمینی (شاید با کمی تسامح، اسماعیل را بتوان نماد رنگ و رو رفته‌ و کج و معوجی از آنان دید) ردا و قبای زمینی پوشیدند، طنین این کلام ژاک لاکان در معکوس کردن کلام داستایوفسکی:«اگر خدا باشد، همه‌چیز مجاز است»همچنان با تازگی بیشتر، طنین‌افکن است.</description>
                <category>Mehdi</category>
                <author>Mehdi</author>
                <pubDate>Wed, 29 Mar 2023 13:27:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنامورفیک بی‌معنایی (تأملی در رابطه با فیلم فرزندان بشر)</title>
                <link>https://virgool.io/@lookingawry708/%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%D9%81%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D8%A3%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-nw1qtnpoqytv</link>
                <description>شهامت راستین، تصدیق این واقعیت است که نور انتهای تونل، احتمالاً نور چراغ قطار دیگری‌ست که برای زیر گرفتن ما، از مقابل به سمت‌مان می‌آید. (ژیژک - شهامت ناامیدی)واریخت‌سازی (anamorphosis) یعنی خلق تصاویر یا آثار هنری‌ای که تنها از یک زاویه‌ی خاص به شکل اصلی و معقول دیده می‌شوند و در زوایای دیگر به صورت اشکال درهم و بی‌معنا به نظر می‌آیند.نقطه‌ی آنامورفیک، نقطه‌ای است که شاید همواره حضور داشته باشد، اما برای دیده شدن نیازمند تغییر زاویه‌ی دید و نگاه ماست. بدون این تغییر، آن نقطه‌ بعنوان «جزئی» از واقعیت تماشا می‌شود، جزئی که البته ناموزون و بی‌ریخت است. حال آن که این نقطه، نه بعنوان جزئی از واقعیت یا نظم نمادین موجود، بلکه باید بعنوان مفسر واقعیت عمل نماید. مفسری که نظم موجود را تماماً با حضور خودش دستخوش تحوّل بنیادین می‌کند، به نحوی که واقعیت پس از آشکار شدن آن، دیگر معنای گذشته را نخواهد داشت.یکی از بهترین نمونه‌های این کار، نقاشی سُفرا اثر هانس هلباین پسر است. در این نقاشی، تصویر دو جوان در هیبت و فضایی خاص دیده می‌شود. نقطه‌ی آنامورفیک اما، آن جمجمه‌ی کج و معوج وسط تصویر است. جمجمه‌ای که برای درست دیده شدنش، نیازمند تغییر دادن زاویه‌ی نگاه هستیم. با تغییر زاویه‌ی دید - یا به تعبیر ویتگنشتاینی: جای پا - جمجمه در تمامیت خود نمایان شده و با ظهورش معنای تصویر را به کلی تغییر می‌دهد. تصویری که پیش از این شاید نماد جوانی، شادابی و.... بود، حال دیگر معنای مرگ با تمام لوازمش اعم از پوچی، ناامیدی، ترس و ... را به دوش می‌کشد.در سکانسی درخشان از فیلم Children of Men، ثی‌یو همراه با Kee که نوزادش را در آغوش دارد، از میان سربازانی که مشغول تیراندازی و جنگ با نیروهای مخالف حکومت هستند، عبور می‌کنند تا از مهلکه‌ی نبرد خشونت‌آمیز نجات یافته، خود را به قایق برسانند. در این صحنه، سربازان با شنیدن صدای گریه‌ی نوزاد، دست از تیراندازی برداشته، در حیرت و سکوت فرو رفته، راه را باز می‌کنند تا این سه نفر در کمال امنیت از آنجا خارج شوند. سربازانی که برای لحظاتی طعم معجزه را زیر چشمان خود چشیده، برخی‌شان به زانو افتاده و بر خود صلیب می‌کشند.در این سکانس، گویا آن نوزاد نقش همان «نقطه‌ی آنامورفیک» را بازی می‌کند. نوزادی که به تعبیر هگلی، ظهور امر واقع در متن واقعیت است. نوزادی که نباید به عنوان «جزئی» از واقعیت در کنار سایر ابژه‌ها و روابط موجود دیده شود. او، موجودی‌ست که با حضورش، نظم نمادین موجود و واقعیت مأنوس برای سربازان را یک باره به هم می‌ریزد. همراهی این حضور، با موسیقی زیبای آن لحظات، معنای آنامورفیک را به خوبی منتقل می‌کند. نوزادی که بود، اما دیده نمی‌شد، و حال با دیده شدنش، واقعیت معنای دیگری می‌یابد.اما نکته‌ی دیگری در این جا وجود دارد. چرا این لحظات حیرت و دگرگونی، برای سربازان و نیروهای مقابل آنها لحظاتی بیش طول نمی‌کشد، و با خارج شدن آن نوزاد از تیررس نگاهشان، همه‌چیز به روال سابق باز می‌گردد؟ اینجا، نقطه‌ای است که تفاوت بنیادین شخصیت ثی‌یو با دیگر افراد مشخص می‌شود. ثی‌یو، مفهوم آنامورفیک بودن این نوزاد را پیش از تولدش زیسته است. چرا؟ چون ثی‌یو سالهاست که درگیر بی‌معنایی است.بی‌معنایی - یا به تعبیر آلبرکامو، خلأ موجود میان حیات ذهنی و واقعیت موجود، خلأیی که مانع از تفسیر پیوسته، منسجم و معنادار روابط موجود در واقعیت می‌شود - برای عموم انسان‌ها امری چنان هولناک تلقی شده، که آن را مرادف با ضرورت خودکشی می‌یابند. اما آلبرکامو راه دیگری را پیش می‌نهد، راهی که از درون مثلث «طغیان، آزادی و شور» می‌گذرد. او می‌گوید، انسان بی‌معنا، در این بستر زندگی کرده و با شهامت، هر روز و هر لحظه، رو در روی بی‌معنایی قرار می‌گیرد. انسان بی‌معنا، در صدد پاک کردن صورت مسأله با خودکشی جسمی یا ذهنی (همان خودکشی فلسفی) نیست. او در پی یافتن راهی برای فراموشی بی‌معنایی نیست. او به دنبال گلاویزیِ آگاهانه با این مسأله است. به تعبیر کامو: «بدون طغیان، آزادی وجود ندارد».ثی‌یو، نماد Absurd Man آلبرکاموست. او سالهاست که به بی‌معنایی واقعیت موجود پی برده است، لذاست که با ریشخند کردن نظم موجود بر علیه آن طغیان کرده است. او برای جوانی که تنها هنرش به دنیا آمدن بوده و اکنون کشته شده، برخلاف تمام اطرافیانش، اشک نمی‌ریزد، چرا که اصل این اتفاق برای او بی‌معنا و غیرمنطقی بوده است. برای او، بی‌معنایی، خودش بسان جمجمه‌ی موجود در نقاشی سفراست. جمجمه‌ای که البته آگاهانه آن را همواره از زاویه‌ای درست می‌نگرد تا حضورش را فراموش نکند. او با حضور این جمجمه‌ی بی‌معنایی است که تمام تصویر واقعیت را تماشا می‌کند.ثی‌یو، برخلاف دیگران، به دنبال آن نیست که با چرخاندن نگاه خود و چنگ زدن به تصورات و خیالات دینی، فلسفی، هنری (آنچه که در پسرعموی الیگارشش می‌بینیم) بی‌معنایی را از ریخت و قواره انداخته تا به آن توجه نکند. او در واقعیت مست می‌کند اما به دنبال مستی و لایعقلی در باطن نیست.برای کسی که سالهاست در چنین فضایی زیست می‌کند، کسی که سالهاست با عدم مشارکت در جنبش‌های به اصطلاح مخالفت‌آمیز، تمام نظم موجود را به سخره گرفته و برعلیه هر دو طرف طغیان کرده است، «نوزاد» راه واقعی حل کردن مسأله‌ی بی‌معنایی است.برای غرق شدگان در انگاره‌های دینی، فلسفی، سیاسی و... آنهایی که سالهاست خودکشی فکری کرده‌اند تا عمق فاجعه‌ی پیش رو را درک نکنند؛ آنهایی که برخلاف ثی‌یو، انفعالشان هم در راستای بدتر کردن شرایط موجود است؛ برای آنان نوزاد یا می‌شود معجزه‌ای که باید به آن دست کشید، یا ابژه‌ای که باعث‌ حیرت و گنگی چند لحظه‌ای آنان شود - کاری که سالهاست مشروبات الکلی با آنها می‌کند - و یا ابزاری برای رسیدن به اهداف و امیال شخصی. اینان، نتوانسته‌اند بی‌معنایی وضع موجود را تا آخرین مرزهایش - آنطور که ثی‌یو و شاید جاسپر درک کرده‌اند - در نوردند. لذاست که نوزاد خلسه‌ای موقت می‌شود.برای ثی‌یو اما، نوازد پیش از تولدش هم مسیح بود، مسیحی که باید نظم موجود را نه در پوسته و ظاهر - با شعارهای دهان پرکن اما ذهن خالی کنِ چپ یا راست، کمونیستی یا لیبرالیستی، چپ نو یا نو محافظه‌کار و.... - بلکه در بنیان و اساس بر هم بزند. لذاست که در همان مثلث طغیان، شور و عشق، تا لحظه‌ی جان دادن، برای رساندن نوزاد تلاش می‌کند. او قهرمانی هالیوودی با زرق و برق‌های کسل‌کننده و توخالی آغاز و پایان‌شان نبود. او قهرمان بی‌معنایی آلبرکامو بود، سیزیف دنیای مدرن.تصویری بهتر از این گویای شرایط ما نیست. ما مردمی که شاید مشکل عمده‌مان نداشتن شهامت در پذیرش ناامیدی است. ناامیدی به این معنا که بپذیریم، شرایط موجود از درون شرایط موجود و با ذهنیت برخاسته از همین شرایط موجود - در هرقالب و عنوانی که باشد - قابل حل شدن نیست. برای یافتن راه حل، نیازمند نگاهی یکسره متفاوت و فراسوی هر دوگانه‌ای از جنس چپ/راست، لیبرال/‌نئو لیبرال، محافظه‌کار/نو محافظه‌کار، اصول‌گرا/اصلاح‌طلب و .... تمام این خزعبلات و اوهام سیاسی هستیم.با نقل قولی از آلبرکامو، که او هم گویا بسان ثی‌یو بی‌معنایی شرایط موجود را می‌چشیده، تمام می‌کنم. او در نامه‌ای به دوستی، چنین نوشت:« مردم می‌گویند: این (شرایط) بی‌معناست!... اما بعد از گفتن چنین عبارتی، می‌روند و مالیات‌های خو‌د را پرداخت می‌کنند، یا اینکه دختران‌شان را به مدارس خصوصی مذهبی می‌فرستند. مردم گمان می‌کنند، که با گفتن «وضع موجود بی‌معناست!» همه‌چیز تمام شده است، درحالیکه این تازه آغاز ماجراست »پی‌نوشت:شهامت راستین نه در تصور و خیال کردن آلترناتیو بلکه در پذیرش نتایج ضروری این واقعیت است که هیچ آلترناتیوی که به وضوح قابل درک و تشخیص باشد، وجود ندارد. (ژیژک، شهامت ناامیدی)</description>
                <category>Mehdi</category>
                <author>Mehdi</author>
                <pubDate>Wed, 15 Mar 2023 16:12:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم Exam و پرسش بنیادین هایدگر</title>
                <link>https://virgool.io/@lookingawry708/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-exam-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%B1-afh5mwkj8dv6</link>
                <description>Exam 2009کتابی دارد هایدگر به نام «چه باشد آنچه خوانندش تفکر؟». در این کتاب، هایدگر در تلاش برای یافتن راهی به فهم حقیقت «اندیشیدن» است. هایدگر در ضمن بحث‌های خود، چندین بار این جمله را تکرار می‌کند:« اندیشه‌انگیزترین امر در زمانه‌ی اندیشه‌انگیز ما آن است که ما هنوز اندیشه نمی‌کنیم »در یک اتاق که ۸ نفر در آن برای دادن آزمون استخدامی جمع شده‌اند، متقاضیان با یک امر «ظاهراً» نامتعارف روبرو می‌شوند: خبری از پرسش در برگه‌های آزمون نیست! و حال اذهانی که به پرسش‌های آماده انس گرفته است خود را در یک موقعیت پارادوکسیکال می‌یابد: وضعیت آزمون اما بدون وجود داشتن پرسش. این آزمون چیست؟این فضا، یادآور تلاش هایدگر در کتاب «هستی و زمان» است. او در این کتاب تلاش می‌کند تا شیوه‌ی درستِ پرسشگری را به مخاطبش بیاموزد. آیا ما می‌توانیم از هر موضوعی به هر شکل که بخواهیم، پرسش کنیم؟ هایدگر، تلاش می‌کند که اهمیت «درست پرسیدن» را به ما یادآوری کند. برخلاف بسیاری از کلیشه‌های مبتذل که تأکید بر پرسیدن می‌کنند و نفس سؤال پرسیدن را نشانه‌ی تشحیذ ذهن می‌دانند، هایدگر بر نحوه‌ی پرسشگری انگشت می‌گذارد.آیا ما تا به حال پرسشی مطرح کرده‌ایم؟ ما تا کنون درگیر چه بوده‌ایم: پرسیدن‌های بوالهوسانه یا پرسشگری‌های هدفمندانه؟اوّلی می‌پرسد که فقط پرسیده باشد. می‌پرسد که وقتی گذرانده باشد. برای او، پرسیدن یک سرگرمی و تفنن است، از جنس تخمه، فوتبال و.... او همان توریست‌ ویتگنشتاینی است که برای گذراندن وقت سؤال‌هایی هم می‌پرسد. او نمی‌داند که عمق درک موضوع را باید از نحوه‌ی پرسیدن‌ها فهمید. لذاست که تمام کتاب هستی و زمان هایدگر، صرفاً تلاشی برای آموزش پرسش‌گری به مخاطب است.زمانه‌ای که پرسش‌ها در بهترین حالت، زینت مجالس مناظره (درحقیقت، معاشقه‌ای در جستجوی ارگاسم دیده شدن) و مباحثه است؛ زمانه‌ای که پرسش‌ها ریشه در دغدغه‌های وجودی ندارد؛ در چنین زمانه‌ای حتّی بنیادی‌ترین مسائل هم به زیر تیغ احمقانه‌ترین و سبکسرانه‌ترین پرسش‌ها رفته، سلاخی شده، و بعد هم کبابی - اما با بوی الاغ داغ شده - از «توهم آگاهی» برای پذیرایی در بزم روشنفکری و فهمیدن آماده می‌گردد. شاید در این وضعیت بهترین توصیه، توصیه به «نپرسیدن» باشد!اگر پرسش‌های بنیادین به تعبیر هایدگر، نیازمند شفافیت و فرمول‌بندی خاص خویش هستند، آیا اصلاً در زمانه‌ی ما پرسش بنیادینی مطرح می‌شود؟ آیا زمانه‌ی ما از مرگ پرسش‌های بنیادین رنج نمی‌برد؟ آیا روح پرسشگری، جای خود را به مد و پرستیژ پرسیدن نداده است؟ آیا نباید به همان سیاق هایدگر این بار اینطور گفت:«پرسش‌انگیزترین امر در زمانه‌ی پرسش‌انگیز ما آن است که ما پرسشگری نمی‌کنیم»؟شاید هم این فقدان پرسشگری، همان درد قدیمی فقدان شور باشد که کی‌یر‌کگور سالها پیش از هایدگر به آن اشاره کرده بود.اما پرسشگری چیست؟پرسشگر، می‌داند که از «چه» می‌پرسد، و از «که» باید بپرسد و صد البته که «چرا» می‌‌پرسد. او بیش از آنکه در پی جواب باشد، در تلاش برای بخشیدن ساختاری مناسب به پرسش خویش است. چرا که می‌داند «مسیری» برای پیمودن پیش رو دارد و برای طیِ این مسیر، بار و بنه‌ای که همان صورت‌بندی درست پرسش است، لازم می‌باشد.و ما اما، عادت به پرسش‌های فست‌فودی و آماده کرده‌ایم؛ ما آماده برای پاسخ دادن هستیم، بدون آن که اول بیاندیشیم آیا پرسشی که درصدد پاسخ دادنش هستیم، پرسش درخور و صحیحی بوده است یا خیر.فیلم Exam تصویری از تلاش برای یافتن پرسش مناسب و درخور با وضعیت موجود است. تلاشی که اگرچه به شکلی بی‌مزه پایان می‌یابد، اما در مسیر خود، حقایقی را در رابطه با آن وضعیت هویدا می‌کند؛ حقایقی که اگر پرسش به شکل معمول، در اختیار متقاضیان قرار گرفته بود، هیچگاه خود را نمایان نمی‌کرد. این وضعیت، یادآور همان تلاش هایدگر در پیمودن «مسیرها»، نه برای یافتن پاسخ، بلکه برای رسیدن به طرحی درست و درخور از پرسش‌هاست. پرسشگری پرستیدن حقیقت بود و ما در دام هوس‌بازی‌ با علامت‌ سؤال‌های بی‌مایه، گرفتار!</description>
                <category>Mehdi</category>
                <author>Mehdi</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jan 2023 10:04:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>