<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدرضا لطفعلی‌زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@lotfalyzade</link>
        <description>تا سهم ما چه باشد از این گیر و دارها!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:46:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/37706/avatar/8BncNL.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدرضا لطفعلی‌زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@lotfalyzade</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزگار عجیب سگ‌ها و اهالی بوستان میثاق</title>
                <link>https://virgool.io/@lotfalyzade/boostanemisagh-nb03813moosd</link>
                <description>«درست شبیه آدم‌ها، حال و روز گربه‌های بالاشهر، از پایین‌شهری‌ها خیلی بهتر است.» آقا غلامرضا، پیرمرد ساکن محله باغ آذری که کمی شکسته شده اما قد و قامتش نسبت به سایر مصرف‌کنندگان مواد مخدر آن دور و بر راست‌تر است، این را می‌گوید.با همراهی عرفان، در نقطه‌ای از جنوب تهران، حوالی میدان شوش، در محله باغ آذری، پارک میثاق را پیدا می‌کنم. جایی که از نظر بیشتر اهالی محله به محفل معتادها و کارتن‌خواب‌ها معروف است. سوز سرمای زمستان شدید شده، چیز زیادی برای خوردن نیست و پای حیوانات خیابانی زیادی به پارک باز نمی‌شود. در بخش مرکزی پارک جمعه‌بازار شلوغی پا گرفته است اما در گوشه‌کناره‌ها تجمعات پراکنده‌ای در حال کل‌کل و بازی‌های دسته‌جمعی یا مصرف مواد مخدر هستند. اکثر اهالی توی حال خودشان هستند و ترجیح می‌دهند کسی مزاحمشان نشود.با تعارف سیگار، سر صحبت را با مهدی، جوان بیست و هشت ساله‌ای که به تازگی فندک دوستش را کش رفته و حوصله روبه‌رو شدن با او را ندارد، باز می‌کنم. او به منی که با این قیافه مثبت، وینستون قرمز در جیب دارم، پوزخند می‌زند و از ما دعوت می‌کند تا صحبت را روی چمن‌های بی‌حال پارک ادامه دهیم. مهدی ‌که حالا بی‌خانمان است از روزهایی که سگش را به خاطر بی‌پولی فروخته، می‌گوید. بعد از چندماه، صاحب جدید پول زیادی برای برگرداندن سگ خواسته و او دست خالی بازگشته است.مهدی تعریف می‌کند که یک‌بار برای ترک اعتیاد به کمپ رفته اما پس از بازگشت، دوباره به اعتیاد روی آورده است. از او درباره شرایط کمپ می‌پرسم و او طوری پاسخ می‌دهد که گویی رفتارهای بد مسئولان کمپ آن‌قدر هم اهمیت ندارد. او از این که پس از خروج از کمپ هیچ راهی برای شروع مجدد زندگی پیش رویش نگذاشته‌اند و بدون هیچ سرمایه یا راهنمایی، رهایش کرده‌اند، شکایت دارد.مهدی فرزند طلاق است. پدر در کرج و مادر در محله پیروزی زندگی می‌کند. او که سال‌ها پیش از این فاصله طولانی خسته شده، میدان شوش را در این میان برای خودش انتخاب می‌کند. او از سال‌هایی می‌گوید که تعمیرکار کرکره‌های برقی بوده و در گوشه‌ای از یک گاراژ سگش را نگه می‌داشته است. دوست همراهم، عرفان، اسم توله‌سگ را می‌پرسد. مهدی اما علاقه‌ای به وابسته شدن به آدم‌ها یا حیوانات ندارد و برای همین هم با تندی می‌گوید؛ هیچ وقت روی توله‌سگ کوچکش، اسمی نگذاشته است.مهدی از روزگارش با توله‌سگ تعریف می‌کند. از نظر او حیوان با حیوان خیلی فرق می‌کند. مثلا معتقد است؛ گربه‌ها بی‌صفت و سگ‌ها حسود هستند. می‌گوید؛ روزی برای سگش جگر مرغ خریده و حیوان، پیشکشی را پس زده است. او هم جگر را برای گربه‌ای برده و توله‌سگ از شدت حسادت تا یک هفته به پر و پایش پیچیده است. در دنیایی که مهدی از آن صحبت می‌کند، سگ‌ها نه تنها بلدند قیافه بگیرند، بلکه از پدر و مادر آدمیزاد هم به او وفادارترند و بیشتر مراقب صاحبشان هستند.از نظر مهدی بزرگ کردن یک سگ اتفاق بسیار زیبایی است؛ از زمانی که توله است، بزرگش می‌کنی و قد کشیدن و شیر شدنش را می‌بینی. او دختری را می‌شناسد که با وجود درگیری با بیماری سرطان، بعد از یک سال و نیم دوری، همچنان به دنبال سگش می‌گشته است. مهدی اما خیلی اهل دامن زدن به عواطف نیست. تعریف می‌کند؛ وقتی که سگش را از دست داده بود فقط هفت، هشت دقیقه غمگین شده، چون آدمیزاد که نمی‌تواند برای همیشه غصه چیزهای از دست رفته را بخورد.او در حالی که فندکش را زیر فویل آلومینیومی گرفته و از درون لوله‌ای فلزی کام می‌گیرد، می‌گوید که هم‌پالکی‌هایش هم برای خود، دوستی در میان سگ‌های خیابانی پیدا می‌کنند. آن‌ها اما لزوما دوستان خوبی برای سگ‌ها نیستند. مهدی نیز اگر سگ سالمی پیدا کند و بداند که می‌تواند از او مراقبت کند، حتما پیش خود نگهش خواهد داشت. بین بچه‌های کارتن‌خواب زیاد پیش می‌آید که سگ‌های خیابانی را پیش خود نگه دارند، چون هم از آن‌ها مراقبت می‌کنند و هم از تنهایی بیرون می‌آیند. سگ‌ها به خوبی مأمور را از غیر مأمور تشخیص می‌دهند و بلدند چطور آن‌ها را فراری دهند.او اما کمی نیز نگران سگ‌ها است. می‌گوید؛ حضور در محل مصرف مواد مخدر، سگ‌ها را نیز آلوده می‌کند. حتی برخی از کارتن‌خواب‌ها از عمد، بازدم دودی که از شیشه یا کراک گرفته‌اند را به کمک بطری‌های پلاستیکی در پوزه و دهان سگ‌هایشان می‌دمند. مهدی کمی فکر می‌کند و دو دلیل برای این کار به ذهنش خطور می‌کند. یکی آن که سگی که آلوده و وابسته به صاحبش شود، بیشتر کنار او می‌ماند و با خماری کشیدن، با شدت بیشتری برای نامحرمان خط و نشان می‌کشد. از طرفی هم، فرد معتاد احساس تنهایی می‌کند و می‌خواهد سگش نیز شبیه خودش باشد. فرد آلوده می‌خواهد سگ در تمامی ابعاد زیستن، هم‌دردش باشد.مهدی از ائتلافی پنهانی میان عناصر نامطلوب حرف می‌زند. سگ‌هایی که هیچ‌وقت صاحبی نداشته و سردرگم میان خیابان‌ها می‌چرخیدند، همراهانی پیدا کرده‌اند و کسانی که خانه‌هاشان، گوشه و کنارهای خیابان است، دوستانی وفادار یافته‌اند. مرکز همواره در پی خنثی‌سازی و رام کردن حاشیه است. سگ‌های ولگرد و کارتن‌خواب‌ها، هردو، برای مرکز مشکوک و خطرناک هستند. آن‌ها باید به سرعت از سطح شهر جمع‌آوری شوند.سگ‌های خیابانی عقیم و ساکنان خیابان گروه گروه دستگیر می‌شوند. اما حالا سگ‌ها و آدم‌ها در ائتلافی که شوم به نظر می‌رسد، دست از مقاومت برای زیستنی که چندان هم خوشایندشان نیست، برنمی‌دارند. آن‌ها برای جلوگیری از فرآیند خنثی‌سازی مقاومت می‌کنند. گویی در این لحظه، سبک زندگی «کارتن‌خوابی» که نه صاحبانش و نه دولت، آن را به رسمیت نمی‌شناسند، به خودی خود موضوعیت ندارد، بلکه بازپس‌گیری عاملیت برای تداوم زندگی است که نقش جدی‌تری ایفا می‌کند؛ خواه این زندگی، غرور آفرین باشد و خواه نباشد.البته که این ائتلاف نامتقارن و ناموزون است. سگ‌ها طرف فرودست این همراهی هستند اما پرسش این‌جا است که سلطه بی‌سرپناه‌ها بر سگ‌ها با کدام نوع دیگر ستم، متقاطع می‌شود. این پرسش در نسبت با نوع سیطره مواد مخدر بر زیست بی‌سرپناه‌ها معنی پیدا می‌کند. این‌جا نقطه‌ای است که ماده مخدر تصمیم می‌گیرد. سگ‌ها قربانی می‌شوند تا انسان‌ها مجال بیشتری برای قربانی شدن پیدا کنند.در ادامه؛ مهدی کمی به ما مشکوک می‌شود. او به کنایه می‌گوید درست نیست وقت کسی را تلف کنیم تا مأمور سر وقت او برسد. البته ادامه می‌دهد که ترسی هم از مأمور ندارد، چون خلاف خاصی نکرده است. من به او اطمینان می‌دهم و از او برای وقتی که در اختیارمان گذاشته تشکر می‌کنم. او نیز بعد از به جای آوردن تعارفات مرسوم، پاسخم را می‌پذیرد. پس از خوش و بش‌های پایانی، مهدی را تنها می‌گذاریم. در گوشه‌ای از پارک جمع مصرف‌کنندگان مواد جمع است. هنوز برای نزدیک شدن به تجمع اصلی آن‌ها ترس داریم و راهمان را به سمت جمعه‌بازار کج می‌کنیم.در جمعه‌بازار، انبوه جمعیت اهالی باغ آذری و حومه در حال خرید لباس یا لوازم آشپزخانه‌اند. کنار غرفه‌ها سگ کوچک سیاه و سفیدی می‌بینیم که بعداً می‌فهمیم نام آن مشکی است. سه، چهار کودک کنار مشکی هستند و با او بازی می‌کنند. میان فروشنده‌ها صاحب سگ را جستجو می‌کنیم. صاحب مشکی مرد جوانی حدوداً سی و پنج ساله به نام علی است که غرفه‌ای در بازار پارک میثاق دارد و اقلام سوپرمارکتی می‌فروشد. می‌خواهم با علی وارد گفتگو شوم اما او که مشغول تعمیر سماور برقی است، از من می‌خواهد کمی بعدتر به او برگردم.در پارک دور می‌زنیم و کسی، جز دو یا سه نفر که تمایلی به گفتگو ندارند، نظرمان را جلب نمی‌کند. همچنان غیر از مشکی جانور دیگری در پارک حضور ندارد. به محدوده مخصوص مصرف‌کنندگان بازمی‌گردیم. پیرمردی که از جمع جدا می‌شود و به سمت دیگر پارک حرکت می‌کند، توجهم را جلب می‌کند. غلامرضا، مرد جاافتاده شصت و چهار ساله‌ای که از ساکنان محله است، درخواستم برای گفتگو را می‌پذیرد.آقا رضا از روزمره‌اش که با مصرف مواد مخدر می‌گذرد تعریف می‌کند. او می‌گوید؛ بدون مواد نمی‌توان در این اجتماع زندگی کرد و اگر مصرف نکند، حوصله هیچ‌کسی را ندارد. آقا غلامرضا ادامه می‌دهد که در ایران، وضعیت برخی از حیوانات از آدم‌ها بهتر است چون بالاخره کسی پیدا می‌شود که از آن‌ها مراقبت کند. او که به همراه خانواده‌اش در همان محله زندگی می‌کند، سگی را به یاد می‌آورد که چندسال قبل در خانه نگه می‌داشته است. صاحب قبلی سگ که قصد واگذاری آن را داشته، سگ را برای نگهداری به غلامرضا می‌سپارد.آقا غلامرضا می‌گوید؛ سگش بعد از یک‌سال به دلیل بیماری مرد. او از روزهای پکر بودنش بعد از مرگ سگ تعریف می‌کند. او می‌گوید که هرکاری از دستشان برمی‌آمده برای سگ انجام دادند اما او زنده نماند. پس از آن نیز به دلیل ترس از وابستگی، هیچ حیوان خانگی دیگری نداشته است. او می‌گوید که هیچ‌گاه کنار سگش مواد مصرف نکرده چون معتقد است سگ‌ها به دلیل شامه قوی‌ترشان خیلی زود آلوده می‌شوند. او از هم‌پالکی‌هایش صحبت می‌کند و لابه‌لای حرف‌هایش، گفته‌های مهدی را تأیید می‌کند.غلامرضا درباره سگش ادامه می‌دهد که دوست و دشمن را از خودم بهتر می‌شناخت و آگاهم می‌کرد. او از روزی یاد می‌کند که سگ پس از شنیدن بوی گاز خودش را به در و دیوار کوبیده و در نهایت در خانه را برای ورود هوای تازه باز کرده است. آقا رضا به نوعی از آگاهی اشتراکی میان خود و سگش اشاره می‌کند. سگی که او را از بویش و از صدای پایش می‌شناسد و او را از خطر حضور بدخواهان آگاه می‌کند.بعد از خداحافظی با آقا رضا به سمت بازارچه می‌رویم تا علی را پیدا کنیم. بعد از رسیدن به غرفه علی، نه او را پیدا می‌کنیم و نه سگش، مشکی را. کمی صبر می‌کنیم و علی، جوان خوش‌هیکل ساکن باغ آذری، سراسیمه باز می‌گردد. علی می‌گوید که سگش را همان کودکانی که با او بازی می‌کردند، دزدیده‌اند.علی عصبی است و رفقایش یکی یکی سراغ مشکی را از او می‌گیرند. شبکه پیچیده و کم‌نظیری از روابط میان اهالی محله وجود دارد. هرکدام از رفقا، موبایل به دست، به علی می‌گویند که به شخصی سپرده‌اند تا در صورت یافتن مشکی، آن‌ها را خبر کنند. همه به علی اطمینان می‌دهند که مشکی پیدا خواهد شد. علی هم اطمینان دارد و به چند نفر سپرده است که مشکی را بازگردانند.علی دل و دماغ گفتگوی جدی ندارد اما از ما دعوت می‌کند تا در غرفه‌اش به صرف چای بنشینیم. از علی می‌پرسم چند وقت بود که از مشکی نگهداری می‌کردی و او می‌گوید؛ از وقتی توله کوچکی بود بزرگش کرده‌ام. او از روزهای جوانی حرف می‌زند که خانه پدری را پر از قناری و مرغ عشق و کبوتر کرده و پدرش، با استفاده از فرصت سربازی رفتن علی، همه آن‌ها را واگذاری کرده است.به علی می‌گویم خانواده‌ها همین‌طورند؛ خیال می‌کنند اگر کسی کبوتربازی کند یا با حیوانات سر و کار داشته باشد، از سر تنبلی و بی‌عاری است. او می‌گوید نگهداری از حیوانات فقط به دلیل عشق به انجام این کار است؛ همان‌طور که کسی روابط عاشقانه انسانی را دنبال می‌کند و شخص دیگری اعتیاد را.او جایی را که در گوشه‌ای از غرفه‌اش برای مشکی درست کرده نشانمان می‌دهد و می‌گوید حوله خودم را به او داده‌ام و زیر او می‌اندازم. او منقل و چوب‌هایی را که در روزهای سرد برای گرم کردن مشکی و خودش آتش می‌زند نشانمان می‌دهد. علی که به تازگی صاحب فرزند شده، دست از حیوانات برنمی‌دارد و می‌گوید؛ یا مشکی را پیدا می‌کند و یا یک سگ دوبرمن می‌خرد و به خانه می‌برد. او از روزهای اعتیادش به تریاک و مصرف به همراه پدرش تعریف می‌کند و با نشان دادن بازوهای بزرگش، چگونگی ترک اعتیاد را برای ما توضیح می‌دهد. عبور و مرور پربسامد اهالی، گفتگو را گرم‌تر می‌کند و از این شاخه، به آن شاخه می‌برد.گویی در این محله نه مواد مخدر و نه نگهداری از حیوانات، سرگرمی‌های ساده روزمره نیستند و ارتباط جدی‌تری در این‌جا وجود دارد. از لابه‌لای حرف‌های علی و اهالی، انگیزه‌های اقتصادی و یا انسانی گوناگونی برای مصرف یا رد و بدل کردن حیوانات و یا مواد مخدر در این محله، به چشم می‌خورد. شبکه روابط بوستان میثاق از حیث سلسله‌مراتب ساده و از نظر گسترگی و گوناگونی انگیزه‌ها، بسیار پیچیده است. در این محله، توزیع مواد مخدر و یا توزیع جانوران، اعم از پرندگان یا سگ‌ها نیست که شاکله اصلی اقتصاد آن‌ها را مشخص می‌کند، بلکه نقطه تعیین‌کننده، شبکه مصرف‌کنندگان آن‌ها است؛ به این معنا که هر توزیع‌کننده‌ای (در سطح محله) خود جایی در میان مصرف‌کنندگان دارد و انگیزه‌های درونی او پیچیده‌تر از چیزی است که در ظاهر به نظر می‌رسد.پس از ابراز امیدواری برای پیدا شدن مشکی و خداحافظی با علی، تلاش می‌کنیم با دو نفر دیگر نیز ارتباط بگیریم که به دلیل بدخلقی یا بی‌حوصلگی آن‌ها، گفتگو ادامه پیدا نمی‌کند. از پارک خارج می‌شویم و بر خیابان اصلی، مصرف‌کننده دیگری را می‌بینیم و سعی می‌کنیم سر صحبت را با او باز کنیم. مرد مسن مصرف‌کننده که تورج نام دارد شروع به حرف زدن می‌کند اما چیز زیادی از صحبت‌های او متوجه نمی‌شویم. در همین گیر و دار، زنی روسپی رو به ما می‌کند و چیز نامفهومی می‌گوید و چشمک‌زنان از کنارمان رد می‌شود. در خلال صحبت‌های آقا تورج، متوجه می‌شویم که آن خانم، هر روز کلافه‌اش می‌کند و ضمناً او هیچ علاقه‌ای به حیوانات ندارد. این گفتگوی آخر و مشاهده نهایی من از محله باغ آذری است.</description>
                <category>محمدرضا لطفعلی‌زاده</category>
                <author>محمدرضا لطفعلی‌زاده</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 19:00:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دربارۀ ابهام</title>
                <link>https://virgool.io/@lotfalyzade/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%85-dow4uh5eqvye</link>
                <description>وقت‌هایی که دست و دلم به نوشتن نمی‌رود، ترس احاطه‌ام می‌کند. می‌ترسم از این که تنها سرمایه‌ام روی خاک را از دست بدهم. بدون خودکارم نه می‌توانم راست بگویم و نه دروغ. نه می‌توانم فرار کنم و نه این که بایستم. بدون خودکارم آن چیزی نیستم که می‌خواهم. اعتراف می‌کنم که تظاهر کردن را دوست دارم. این میراثی است که از پدرانم به ارث برده‌ام. من محتاج آینه‌ام، مبتلا به پنجره‌ام. من بدون چشم‌هایم، بدون چشم‌های آدمیان کافی نیستم. هنوز طوری که آرام بگیرم با این جمله کنار نیامده‌ام اما اگر راست باشد، به آن معتقدم و اگر دروغ باشد، فعلا فریب خورده‌ام.عمری در انتظار چشم‌های خدا خودم را معطل کرده‌ام و هیچ قد و بالایم را در انتهای عمیق نگاهی نیافته‌ام. من هیچ نمی‌دانم که کیستم. حتی همان مترسک موهومی که وانمود می‌کنم را نتوانسته‌ام بدون ابهام ببینم. چشم‌های تار کم‌نور من، مرا پشت وسعت غبارآلود نگاهم پیدا نمی‌کنند. عالم را چگونه می‌بینم؟ عالم حقیقتی است که حالا در دیدرس نیست و باید او را آن‌سوی دیوارهای رو به رویم کشف کنم یا واقعیتی است که هر لحظه آن را در خودم خلق می‌کنم؟ شیفته خلق هستم و جز تقلید نیاموخته‌ام.هر ثانیه هر موجود و موهوم بدیعی که لمس می‌کنم را به جهانم ضمیمه می‌کنم. آیا به لامسه‌ام مطمئنم؟ حتی همین را هم نمی‌دانم. لابه‌لای این ابهام لزج و وحشت‌آور گیر افتاده‌ام. مثل حشره‌ای که در صمغ خشک می‌شود، درست همین‌جا هضم می‌شوم. دردناک‌تر این که در اوج آلودگی به ابهام بیگانه‌ام. نمی‌فهمم این همه حصاری است که از ترس بیرون دور خودم کشیده‌ام یا واقعیتی است که ناگزیرم از آن عبور کنم.ابهام شبیه نیکوتین است. همان‌قدر هست که می‌تواند نباشد. انکار می‌کنی‌اش، پس می‌زنی‌اش اما عاقبت آلوده‌ات می‌کند. حتی همان لحظه‌ای که خیال می‌کنی بارقه‌ای ضعیف از فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر به چشمانت می‌رسد، دوباره خودت را در آغوش او پهن می‌کنی، چون به ندیدن خو گرفته‌ای. ندیدنی که مسئولانه نیست اما در جاده مسئولیت‌پذیری گرفتارش شده‌ای.به ابهام معتاد شده‌ام. او بین من و مسئولیت‌های سخت فاصله می‌اندازد. مسئولیت‌هایی که از کیفیتشان بی‌خبرم و فقط دشواری آن‌هاست که مرا می‌ترساند. از ابهام بیزارم چون کلافه‌ام می‌کند و روزگارم را زهر می‌کند و به آن عشق می‌ورزم چون مسکنی است بر دردهای پای تاول‌زده‌ام. خو گرفته‌ام به این که دردها را با دردهای جدید تسکین بدهم. غافل از این که رنج روی رنج می‌نشیند و آلام، درونت دفن می‌شوند.سال‌ها که بگذرد به خود می‌آیی و می‌بینی که گورستانی از مرده‌های ناشناس شده‌ای. مردگانی که سال به سال بر سر مزارشان نخواهند آمد و احدی بالای گورشان نخواهد گریست. در این میان خیال می‌کنی که تمام دردها، تمام قبرها قوم و خویش تو هستند و هیچ‌کدام را نمی‌شناسی. هی لا به لایشان چرخ می‌زنی تا نهایتاً در اعماق سرد و  مه‌آلود قبرستان محو می‌شوی. این سرنوشت کسانی است که ابهام را لای روزمرگی‌هایشان می‌پیچند، آتش می‌زنند و از او کام می‌گیرند. این کوچک‌ترین هزینه‌ای است که قدم‌های نامطمئن می‌پردازند.</description>
                <category>محمدرضا لطفعلی‌زاده</category>
                <author>محمدرضا لطفعلی‌زاده</author>
                <pubDate>Fri, 25 Mar 2022 18:32:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دربارۀ هویت</title>
                <link>https://virgool.io/@lotfalyzade/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-lbtdvchhjwk1</link>
                <description>صدا مهم است از چه حنجره‌ای بیرون می‌آید تا به جانت بنشیند. نقل زیبایی و هنر و شور و حزن و طرب و اندوه نیست. از این‌جایی بودن می‌گویم. نمی‌دانم چه حکمتی است که تحریر درجه سوم و خش‌داری که از ته حنجرۀ یک خدازدۀ بی شیله پیلۀ ساکن خاورمیانه می‌شنوم را با تمام اصوات گوش‌نواز و فاخر عالم عوض نمی‌کنم. نه این که زیباتر باشد یا بهتر، بدجور به جانم می‌نشیند.طوری با طنین این صدا انس می‌گیرم که خیال می‌کنم هزارسال است که توی گوشم زنگ می‌زند و احوالات مرا بالا و پایین می‌کند. انگار دست می‌اندازد ته صندوق خاطرات و ثانیه به ثانیه احساسات زنده را از اعماق تاریخ بیرون می‌کشد و دوباره داغ داغ به خوردم می‌دهد. فرقی نمی‌کند همین زبان مادری فارسی تهرانی باشد یا عربی یا آذری و یا هرمزی یا فلان لهجه از یک محلۀ پرت از شهر کوچکی در عراق. صدایش را که می‌شنوم مطمئن می‌شوم که آشناست. مطمئن می‌شوم که همسایه است. حتماً دردهای هم را می‌فهمیم و با رنج‌های هم زندگی کرده‌ایم.درمورد آواز صحبت کردم. درباره سینما، ادبیات یا هر چیز دیگری که از ناخودآگاه آدمیزاد سرریز کند و به کلمه و تصویر و صدا بدل شود هم همین‌طور فکر می‌کنم و همه این‌ها را لمس کرده‌ام. از ادا و اطوارهای سینماگری که به هویت و زندگی‌اش پشت می‌کند و برای خودش هم نقش بازی می‌کند که بگذریم، ته چشم‌های فرخ‌نژاد در فیلم‌های حاتمی‌کیا، خودم را می‌بینم. رفیق‌هایم را در اعماق مردمک‌های او می‌شناسم. احمقانه است اما او را حتی به دنیروی جذاب و بی‌نقص فیلم‌های بی‌نظیر و آدمیزادی اسکورسیزی عزیزم ترجیح می‌دهم.زمانه‌ای است که مجبورم برای حرف‌ها و گزاره‌هایم استدلال بیاورم. می‌فهمم که ما آدم‌ها سرتاسر زمین پخش شده‌ایم و همه نهایتاً هیومن، انسان و آدمیزادیم و هزاران سال است که روی زمین زندگی می‌کنیم. همین است که گاهی دردهای هم را می‌فهمیم و گهگاه به پاسداری از هم بلند می‌شویم. من اما دوست دارم همین مقیاس را کوچک‌تر ببینم. ما هزاران سال پیش از هم جدا شدیم و من مطمئنم که رفقای باستانی‌ام آمدند تا این‌جا، لابه‌لای کوهستان‌ها و بر دامنۀ کوه‌های خاورمیانه و وسط بیابان‌ها و دشت‌هایش روزگار بگذرانند.این تاریخ هزارساله، تک تک انتخاب‌های پدرانم، تک تک جنگ‌ها و جدل‌ها و تک تک صلح‌ها و ثبات‌ها، یکایک شکست‌ها و پیروزی‌ها، این‌ها همه شناسنامۀ من است. من دوست ندارم از شناسنامه‌ام بگریزم یا آن را در انتهای دست‌نیافتنی صندوقچۀ فراموشی رها کنم تا خاک بخورد. گذشتۀ من است که به امروز رسیده و مطمئنم اوست که بهتر از همه راهنمایی‌ام می‌کند که جای من میان عالم کجاست. اوست که از پس لحظه‌های تحیر بیرون می‌آید و آرامشی دلچسب به من هدیه می‌دهد.انگار روی پیشانی ما نوشته‌اند که دشمن شمارۀ یک توسعه هستیم. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم با یک اروپایی غرب‌نشین متفاوت فکر می‌کنیم. حتی درست همان لحظه‌ای که به نظر می‌رسد پیش‌زمینه‌ها و پیش‌فرض‌های ذهنی را به کلی کنار زده‌ایم و از پنجرۀ غرب به عالم نگاه می‌کنیم، کیلومترها از او فاصله داریم.ما متحیریم از تماشای عالم. ما مستأصلیم که هیچ جایی در معادلات جهان نداریم. ما با تمام گوشت و خونمان فهمیده‌ایم که جزئی از این بازی نیستیم، همان‌طور که آن جوانک تکفیری که نقاب شیطان به چهره زده و اسلحه‌اش را رو به انسان نشانه گرفته است، خود را با تمام مظاهر شرق و غرب عالم بیگانه می‌بیند. او به ستیز با بیگانگی برخاسته است.دوست دارم بدون لکنت بگویم که هر تلاشی را برای کنار زدن استیصال می‌فهمم، حتی اگر با آن سر جنگ داشته باشم یا حتی اگر حالا در اوج استیصال روزگار بگذرانم. مگر معنای زندگی همین نیست که به درون بروی و خودت را بشناسی و بعد برگردی و متحیر به عالم بیرون نگاه کنی و بگردی تا جای خود را در این میان پیدا کنی؟ هر تلاشی برای زندگی را بیشتر از پشت کردن آدمیزاد به شناسنامه‌اش و دروغ گفتن او به خودش می‌فهمم چون دروغ ساده‌ترین و بی‌مسئولیت‌ترین پاسخ است به این بیگانگی.ما از گذشته‌مان ناگزیریم. ما همان گذشته‌مان هستیم. این مطلقاً اختیار نیست اما شیرینی جبر است. اختیار بعد از جبر معنی پیدا می‌کند و الا سنگ‌پرانی کودک خردسالی است به نیت سد کردن رودخانۀ خروشانی که می‌رود. رودخانه‌ای که پیش از ما در جریان بوده و پس از ما هم جریان خواهد داشت.</description>
                <category>محمدرضا لطفعلی‌زاده</category>
                <author>محمدرضا لطفعلی‌زاده</author>
                <pubDate>Mon, 28 Feb 2022 12:42:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دربارۀ رخوت</title>
                <link>https://virgool.io/@lotfalyzade/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%AA-fxo5nq8p0sm9</link>
                <description>واقعیت این است که ما نه خالقیم و نه معجزه‌ای از خالق به ارث برده‌ایم. ما نهایتاً در ناب‌ترین لحظاتمان هم که خیال می‌کنیم در اوج التذاذ هنری به سر می‌بریم در حال تقلید ناشیانه‌ای هستیم که معلوم نیست آن را پیش از این کجا دیده‌ایم، شنیده‌ایم، بوییده‌ایم و یا خوانده‌ایم. دردناک است که ما نمی‌توانیم خودمان را به وجد آوریم و برای حتی ثانیه‌ای شگفت‌زده کنیم. این ظالمانه‌ترین و دردناک‌ترین حقیقتی است که با آن دست به یقه شده‌ام. هر چه توانسته‌ام پذیرفتنش را به تاخیر انداخته‌ام اما حالا گریزی نمی‌بینم و مجبورم خودم را به آن تسلیم کنم.من به همه معترضم. قرار نبود این‌طور بی‌خاصیت میان پهنۀ عالم بیفتم و هیچ عصاره‌ای از جهان کهن درون خلوت‌های شبانه‌ام و در شاعرانه‌ترین لحظاتم پیدا نکنم. من به خدای واحد معترضم. موجودی آفریده شبیه خودش که عطش خلق جان را به لبش رسانده اما در برابر همه چیز عاجز است. عطش آفریده و آب را در اوهام به زنجیر کشیده است. عطشی که چنگ می‌اندازد و خرخره آدمیزاد را می‌فشارد و چشمه‌ای که در دوردست‌ترین تپه‌های وهم قل قل می‌زند و دست‌نیافتنی به نظر می‌رسد.تکرار واژه‌ای است که این روزها آزارم می‌دهد. مکررا با خودم فکر می‌کنم که به تکرار افتاده‌ام. جهانم دایرۀ بستۀ ملال‌آوری است که نمی‌توانم از آن خارج شوم. تک تک کلماتم، تک تک عباراتی که روزگاری خیال می‌کردم نغز و سحرانگیز هستند را تا ته درۀ پستی که در آن ایام می‌گذرانم پایین کشیده‌ام. هیچ گریزی نیست. هیچ نشانه‌ای از حیات ترحم‌برانگیز من به آن سوی کوهستان نخواهد رفت. احدی از روزهایی که سپری می‌کنم باخبر نخواهد شد.در کلبۀ تنهایی‌ام بست نشسته‌ام و دریغ از پنجره‌ای که هوای تازه‌ای به من هدیه کند. در انتهای پست‌ترین نقطۀ عالم ته‌نشین شده‌ام و غبار روی غبار سرم می‌نشیند. به ملال‌انگیزترین ثانیه‌های مرگ آلوده‌ام. لحظه‌هایی که کنارت می‌نشیند و دست در گردنت می‌اندازد و آرام آرام از جانت می‌مکد و هیچ انگیزه‌ای برای شوریدن بر سر او پیدا نمی‌کنی چون دل به عدم سپرده‌ای. عدم با همه پوچ بودنش آرامش را به آدمیزاد وعده می‌دهد. آرامشی که از پس لحظه‌های اضطراب و بر لب کورترین پنجره‌های دل‌شوره به انتظارش نشسته‌ام.همیشه خیال می‌کردم انسان نباید حقیقت پوچی تشکیل شده از گرسنگی و شهوت باشد. انسان تمام چیزی بود که داشتم اما حالا ضعیف و ترحم‌برانگیز می‌بینمش. ضعیف ترحم‌برانگیزی که خود را به تخته پاره‌ای میان اقیانوس پهناور و سیاه عالم چسبانده و دست و پا می‌زند که فرو نرود. اگر واقعیت مسحورکننده‌ای درباره این دریای فریبنده وجود داشته باشد، بعید می‌دانم مگر در اعماق بتوانم آن را لمس کنم. نمی‌دانم چطور اما باید از این تکه چوب نجات‌بخش دل بکنم و تن به غرق بسپارم. تا اعماق راه زیادی در پیش است. اعماقی که در نهایت ناامیدی بعید می‌دانم جز سردی و سیاهی، نور و گرمای غریبی در آن پیدا کنم.</description>
                <category>محمدرضا لطفعلی‌زاده</category>
                <author>محمدرضا لطفعلی‌زاده</author>
                <pubDate>Tue, 22 Feb 2022 10:18:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دربارۀ نماندن</title>
                <link>https://virgool.io/@lotfalyzade/namandan-wjr9qek8suvl</link>
                <description>وقت‌هایی که نمی‌توانم خوب بنویسم، خیال می‌کنم در کنجی از عالم تنها افتاده‌ام و احدی در چارگوشۀ جهان نگاهم نمی‌کند. مثل حالا که دست و پا می‌زنم تا شاید التفاتی از نقطه‌ای سهم خودکار آبی‌ام باشد.دوست دارم از این بنویسم که چقدر نمی‌روم؛ که چقدر به ابتذال نشسته‌ام و فرو می‌روم و ککم هم نمی‌گزد که جاده کیلومتر کیلومتر ادامه می‌دهد و مرا تنها می‌گذارد. نمی‌دانم! ما آدم‌ها سرمان را توی سوراخ دردها فرو می‌بریم، فقط برای این که نزدیکند. ما سرمان را با رنج‌ها گرم می‌کنیم چون دور نیستند. ما مشغله‌هامان را دور خودمان جمع می‌کنیم، مبادا قدری قدم بزنیم آن‌طرف‌تر، قدری دورتر.ما می‌ترسیم از این که خستگی را کنار بزنیم به نفع جاده. ما آدم راه نیستیم که از قضا پرت شده‌ایم وسط جاده!این نرفتن‌ها بعضی روزها آزارم می‌دهد، اما من هم تسکین خود را آموخته‌ام. یاد گرفته‌ام با دردهای پست مدرن لاس بزنم. آن‌قدر لاس می‌زنم که تحریک می‌شوم و آن‌قدر تحریک می‌شوم تا نهایتاً چندش‌آور و مضحک، خود را به افسردگی ارضا می‌کنم.همواره چشم‌هایم را نیمه‌باز نگه داشته‌ام. همواره از دیدن ترسیده‌ام. همواره نخواسته‌ام که وانمود کرده‌ام به خواستن. هرگز نرفته‌ام اما هرروز تظاهر کرده‌ام به نماندن. همیشه با دست‌های خودم افسار ذهن درمانده‌ام را کشیده‌ام تا به هر زور و ضربی شده پرتش کنم توی اسطبل نرفتن.اسب عجب استعاره خوبی است برای هرآن‌چیزی که من نیستم. حتی لحظاتی که نمی‌دود و با صلابت و وقار تمام ایستاده است، رویای دویدن است که زیبایش می‌کند. رویای وقتی که موهایش توی هوا پخش می‌شوند. وقتی که دمش را به دنبال خودش می‌کشد.عجیب نیست که آدمیزاد هر کاری می‌کند تا تکان نخورد؟ موزیک می‌زند، شعر می‌گوید، فلسفه می‌بافد، به آغوش معشوقه‌ها می‌رود؛ هی چنگ می‌زند به در و دیوار که بماند.</description>
                <category>محمدرضا لطفعلی‌زاده</category>
                <author>محمدرضا لطفعلی‌زاده</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jul 2021 15:49:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا روشن‌گری می‌کند!</title>
                <link>https://virgool.io/@lotfalyzade/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-oiwypylfs4co</link>
                <description>از پس تمام زیاده‌خواهی‌های انسان امروز، هیولایی بیرون آمده که به نظر، بشر و مناسبات امروزی‌اش را یک‌جا بلعیده است. هیولایی در قامت یک ویروس که باید دید متولد کدام‌یک از تئوری‌های توطئه و یا هشدارهای زیست محیطی است. عده‌ای او را به عنوان از میان‌برنده‌ی قشر ضعیف و مصرف‌کننده‌ی صرف و عده‌ای به عنوان سلاحی در جهت تضعیف دشمن، ساخته و پرداخته‌ی ابرقدرت‌ها می‌پندارند و عده‌ای آن را پاسخ طبیعت به بی‌شرمی انسان.کرونا هر چه که باشد، اساساً مولود و متولد بهره‌کشی انسان از طبیعت به نفع سرمایه‌داری و زیاده‌خواهی او در راستای تسلط تمام بر طبیعت است. انسانی که بدون توجه به انحنا، پیچیدگی‌ها و مناسبات زنانه‌ی طبیعت می‌خواهد او را در قالب‌های فلزی سخت و انعطاف‌ناپذیر خود جای دهد. انسانی که قرن‌هاست با خودخواهی بی‌حد، آرامش طبیعت را به نفع خود سلب کرده و خواب ناز و شیرین او را بر هم زده است. طبیعت احساس خطر کرده و نظم پیشین خود را طلب می‌کند.درست همین‌جا است که در اوج قدرت‌نمایی انسان، طبیعت رویکرد قلدرمآبانه‌ی او را برنتافته و به او سیلی می‌زند. انسان مست از دستاوردهای غرورآمیزش ناگهان خود را میان عالم تنها می‌بیند. به یک‌باره همه‌ی خودخواهی‌هایش از مقابل چشمانش عبور می‌کند. انسان تنهاست و به دنبال دست‌آویزی است که به آن چنگ بزند. شاید این آخرین اقبال بشر برای بازگشت به خود باشد.اساساً انسان بعد از کرونا ناگزیر از معنویت است. ناگزیر از درونیات است. همه‌ی این سال‌ها تکنیک‌های بهره‌گیری از عالم او را محصور کرده بودند، اما امروز «تکنیک» کارکرد خود را از دست داده است. بشر راهی به بیرون پیدا نمی‌کند و ناچار به درون بازخواهدگشت.تکنیکی که حالا در دست ماست، از درون ایده‌ی «تصرف عالم» بیرون آمده و غایتی غیر از «تصرف» ندارد. اصلاً ماهیتش اجازه نمی‌دهد که غایتی غیر از این داشته باشد. ماهیت این تکنیک آن‌قدر به ایده‌ی تصرف متصل است که بیم آن می‌رود انسان را نیز به تصرف خود درآورد – چنان‌که تا حدی تصرف نمود. – و پیش‌تر بروز و ظهور این ترس را در آثار هنرمندان غرب دیده بودیم.بشر بیش‌تر از همه، نیازمند تکنیکی است که نه به ستیز با طبیعت بپردازد و او را مغلوب و مقهور قدرت خویش سازد، که برعکس با جاده‌های پیچ در پیچ و خمیده‌ی او همراه شود. زنانگی‌های طبیعت را بفهمد و به اقتضائات او تن دهد. خود را به آغوش عالم بسپارد نه این که به قصد بهره‌کشی بر او تازیانه بزند. درست همین‌جاست که عالم در ازای این همراهی خود را به انسان عرضه می‌کند.ذات طبیعت بر ما پوشیده است و برای فهم او راهی جز معنویت نمانده است. خداوند پیچ و خم عالم را به انسان نشان می‌دهد، اگر به درون بازگردد و او را طلب کند. شاید راز سر به مهر عالم در پس همین «طلب» نهفته باشد.با این همه آینده روشن به نظر می‌رسد همچنان که تاکنون بوده و اصلاً بدون چراغ، جاده اتفاق نمی‌افتد.انسان پساکرونا ماهیتش تغییر کرده، بر تکنیک مسلط بوده و از آن بیزار شده است. اوست که می‌بایست تکنیک را به پیش براند و باید دید آیا می‌تواند ماهیت تکنیک را به نفع طبیعت و البته انسان، تغییر دهد؟</description>
                <category>محمدرضا لطفعلی‌زاده</category>
                <author>محمدرضا لطفعلی‌زاده</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2020 16:25:18 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>