<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@lous-aloo-meh</link>
        <description>راویِ سقوطِ اسطوره‌ها در چاهِ روزمرگی.
نویسنده‌ی تراوستی‌های مدرن.
اینجا کلمات، جراحی پلاستیک می‌شوند تا واقعیتِ عریان (و گاهی سانسور شده) را نشان دهند.
سبک: جریانِ سیالِ ذهن با چاشنیِ طنزِ سیاه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:21:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4396883/avatar/5Z6LQt.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</title>
            <link>https://virgool.io/@lous-aloo-meh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سر برآوردنِ سِرّی، سَرِ راهی</title>
                <link>https://virgool.io/@lous-aloo-meh/%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86%D9%90-%D8%B3%D9%90%D8%B1%D9%91%DB%8C-%D8%B3%D9%8E%D8%B1%D9%90-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-rd4i0e8clip4</link>
                <description>یکی بود، یکی نبود. تو یه جای پرپیچ و خم که تاب‌تاب و پیچ‌پیچش معلوم نمی‌کرد از جایی که الان ایستادیم دور یا نزدیک، یه دختری زندگی می‌کرد که سال‌های سال زوم بود تا سر از کار خودش و کارهای کرده و نکرده‌ای که آرزو داشت انجام بده یا انجام داده بود، سر دربیاره.اونم نه به خاطر اینکه کسی مجبورش کرده باشه تا اشتباه نکنه، نه. اون معتقد بود:«مگه نه اینکه یه بار زندگی می‌کنم؟»«مگه نه اینکه یه بخش از تمایلات و خواسته‌هام مربوط به ضمیر ناخودآگاه منه؟»«مگه نه اینکه ضمیر ناخودآگاه جمعی هم بهم وصله؟»پس: امکان مستقل من، سر درآوردن از خواسته‌هامه، نه برای اینکه سرکوب‌شون کنم، نه. واسه اینکه به عنوان یه هدایت‌کننده یا مربی و تسهیل‌گر روان خودم، یه قدم جلوتر از میلم وایستم که اتفاقاً اون میل رو جاری کنم. چون اگه همین یه باره که دنیا میام، چرا صدای جانم رو نشونم؟اینقدر دختر قصه‌ی ما جون جونی بود که از تنش غافل شد. آخه همه جا از شهدا نقل قول بود و اون پذیرفته بود که مرگ آزادی روحه و رهایی از زندان تن.آخ، دخترک غافل! البته یه مدت غافل بود، بعدش فهمید این قصه برده‌داری‌ای هست که می‌خوان ذهن آدم‌ها رو بکشونن این سمت؛ که تو مزد باربری و بی‌رحمی با بدنت رو توی این دنیا که بارکش شلاق خور ماست، تو اون جهان لالوی حوری و غِلمان‌ها می‌گیری.حالا پس: با این بدن ناچیزت به ما چیز بده و نیازی نیست در مورد درزهای بدنت خودت تصمیم بگیری. ما یا درزت رو ماله می‌کشیم یا تا جایی که لازم بدونیم توت فرو می‌ریم.تو هم اجرت با…باز… باز… باز… باز…این صدای تکرار پریدن درجا، رو دایو هست؛ تلاشی برای بالا پریدن و سقوط نرم و هولناک تو دل یه عمق آبی ژرف.باز… باز… باز…جرات می‌خواد پریدن، اونم تو نوسان فهمی که درک کرده بدن لازمه باشه.باز… باز؟این بازی شوخی نیست. درست نگاه کن! کی گفته این پریدن برای سقوط تو بستر آبی، معنای دریافت و غوطه‌وریه؟ استخر توش آب نیست!گیم اوور شی، باختی. تو واقعیت، بازی مجددی برات اتفاق نمیوفته. می‌شی همون شهیدی که برده‌دار می‌خواد، فنا شی. بدن‌ت تو بی‌بدنی مداومی که بهت دیکته شد، پر از زخمِه.ااااااااخ… بگو! جرات کن فریاد بزن، نه برای کسی، برای خودت.فقط و فقط و فقط خودددددت.خب، حالا داد زدی، خالی شدی؟نپریدی که زنده موندی و داری می‌خونی!قهرمان نیستی؟ نباش!بازمانده‌ای، نه پس‌مانده، نه جسد. بازمانده حرمت داره اینو بفهم.شکر نگو! کفر می‌خوای بگی، بگو!اما خودت رو نوازش کن، پر زخمی، پر دردی. شیون کن، نه برای کسی، برای وجودت، که می‌خواستی سرش رو ببری بشه خوراک سفره‌ی بزرگون.بزرگون آدم‌خورن. یادت باشه. ماها رو خوردن، هیولا شدن. دیگه خوراک نباش.</description>
                <category>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</category>
                <author>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 14:25:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و او مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاغ!</title>
                <link>https://virgool.io/@lous-aloo-meh/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%88-%D9%85%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D8%A7%D8%BA-d9mfgcgpzav4</link>
                <description>من نه دیوانه‌ام و نه حسود؛ بلکه سال‌هاست دلم برای کسی نتپیده. آن‌هم نه به خاطر اینکه من بد باشم یا آدمِ خوبی در طولِ این سال‌ها در برابرم قرار نگرفته باشد، نه؛ دل سپردن و دل دادن برایم آدابی داشته و دارد. دیگر اینکه، به گونه‌ای مهیب، دندان طمع‌ام را کشیده‌ام و این آموزه که «مگر هر چه خوب است باید مال من باشد؟» شاید گردابی شده بر اندیشه‌ام که آنچه خوب نیست را به سویم می‌کشاند. نه قصد قضاوت دارم و نه حوصله جسارت به قد و بالای کسی که دوستش می‌داشتم یا می‌دارم و یا خواهم داشت.زجر کشیده‌ام بسیار؛ آن موقع که لب‌هایم نبض می‌زد و با دندان می‌گزیدمش تا رگِ پُرخونِ احساس را بجوم که مبادا دل، جرات کُند و از سینه بیرون بپرد! آآه ه… سکوت و آن‌همه خونِ دل، تنها با توهمی بنامِ «نجابت»، هضم می‌شد در قلبی که هزار نیاز، البته با چشم‌اندازی مشروع، در دلِ خود داشت. گورستانِ غرقه‌به‌خونی که خواسته‌های رنگ‌پریده را در هر تپشش به چینشی بی‌بو و گاه با ته‌مزه‌ای تلخ در خاطر، کنار هم می‌نشاند.خونِ دل، بند آمدنی نیست انگار! چرا که هر ماه انبوهی از خونِ جاری و دردناک، لیز و لزج، زمانِ بیولوژیکی را در بندبندِ وجودم به تیک و تاک وامی‌داشت. می‌خندیدم، می‌گریستم، امیدوار و ناامید، در خود می‌خزیدم و از خود بیرون می‌جهیدم و باز، مکان و هستیِ من، در همان‌جا بود که بود؛ و زمان سوار بر متروی روزگار به جوانی‌ام شکلک می‌انداخت و من از درد تنهایی در خود می‌لرزیدم.تا اینکه این مرد را با قابِ چهره مهتابی‌اش و انبوهِ ریش نرم و مشکی‌اش و نگاه‌هایی که هر پلک زدنش باری از معنا را بر افکارم می‌دواند و جذبه‌ای که در نبودش -در قالبِ کالبدی دست‌نیافتنی- شوق و گرما به نبضِ احساسم هجّی می‌کرد را دوست داشتم. از «ش» که در «داشتمی» که کنون به کار بردم متنفرم؛ چرا که کوبش و تذکرِ حال را در حجمِ خالیِ قلبم به سخره می‌گیرد. داشــــــــــــــــــــتم؟دو پله بالاتر از پله‌ای که بر آن می‌ایستادم جایگاه دلنوازی بود که او برای شنیدن کلام بی‌معنایی سر خم کند و گوشش را جلو لب‌هایم بگیرد و من در تنش یک بوسه، ابلهانه‌ترین خواسته‌ها را بیان کنم: «خودکار خدمتتان هست؟» آآآآآآه… و او با هیبتی که نه زیباست و نه اسطوره‌ای، در اعماق وجودم نفوذ کُنَد و اصیل‌ترین تمناها را بیدار کند و بازی دهد و به سخره گیرد!حسِ گناهِ در کمین بودن! تصورم را از خودم به تصویری از دریدگی و هرزگی پیوند می‌دهد، اما بنا بر ذائقه مردانه‌اش، معصومیت باید در رفتار و نگاهم جاری باشد! آری این تنها پلی است که امید به رسیدن و فرو رفتن و سیراب شدن و امنیت را در بَرَش دارد. امنیت. امنیت خواستن، منیتی بود که به زعم او در رابطه‌ای دوطرفه مگر قرار بود که نباشد؟ و از آن‌رو پافشاری‌ام، سند بی‌اعتمادی‌اش می‌شد!من این مرد را تا حد ستایش دوست داشته‌ام! نگاه‌های بی‌تفاوت و در عین حال گیرایش را! من این مرد را با جذبه‌های پر نوسانش دوست داشته‌ام! او جسم و جان مرا بنده خویش کرده است و من کامل در اسارت اویم، تفکرم آنی از او رها نیست و تجسمم تنها او را متبلور می‌کند. در کنج تمام باورهایم او خدا و پیغمبرِ افکارم است. آمدنش را امیدواری به لطف خدا دانستم و در شبی که می‌خواستم به بسترش روم، در خواب لبخندِ رضایتِ پدربزرگم را در آستانه دربِ اتاق خوابش دیدم و عاشق جسارت و دهان بی‌چاک و بندش شدم؛ آنگاه که گویی تمام اجدادم را در برابرم به استهزا می‌کشید و من قهقهه سر می‌دادم تا لذت از ریتم نیفتد و سرد نشود!من به تمام هستی او متعلقم و در این میان همچنان معلقم میان خُلقِ دمدمی‌اش و خواستن و نخواستن‌هایش. از این‌روست که با تمامِ وجود از او دلخورم! و برای آنکه این دلخوری خوره نشود بر روحم، او را حقیر می‌شمرم و دندان‌هایش را زردترین و دهانش را بویناک‌ترین و زیر بغل‌هایش را متعفن‌ترین در جهان می‌دانم و باز عاشق اویم. ذره‌ای انصاف ندارد و تنها لاشه‌ای است که «حَشَر» را می‌شناسد که انصافاً لذت‌بخش و در عین حال سطحی و مبتذل است!عاشق تئاتر است و به شکسپیر عشق می‌ورزد و علاقه او مرا به سرحد جنون می‌رساند. میدان رقابتی ناهمگون را پیش رویم می‌کشاند؛ برای داشتنش با داستان و افسانه باید دست به گریبان باشم!عشق او به شکسپیر، در افکارم خزه بست. تا مدت‌ها بعد از ساعت شش بعدازظهر چون «خواهران جادو» در مکبث، صورتم غرق در ریش می‌شد و صدایم مردانه! او می‌خندید و لذت می‌برد از تنوعم و برایم کف می‌زد و قسم می‌خورد که کشفی تازه و معرکه‌ام و وجودم را نقطه عطفی می‌دید در زندگی‌اش و وعده‌ام می‌داد که در نمایش بعدی‌اش بازی می‌کنم؛ نمایشی که بین ساعت پنج و نیم تا شش و نیم عصر می‌توانست با شگرف‌ترین پدیده نمایشی، تماشاگران را متعجب کند. اما از سر تفنن قولش را فراموش می‌کرد و در برابر دخترکان جلفی که عشق بازیگری، عشوه‌هایشان را بیش از پیش تنانه می‌کرد، بر زمختی روحم نیشخند می‌زد. با آن‌همه، نگاه عاشقانه‌ام به او روز به روز بیشتر می‌شد و می‌شود. او حیوان است؛ نه طفلکی حیوان، او تنها تصویری است از گوشت و استخوانی متحرک، که به نحو مطلوبی تهوع‌آور است و به گونه‌ای رقت‌انگیز ناتوان.غذا خوردن را کثیف می‌شمرد و از این‌رو هر کثافتی را خوردنی می‌داند و به شیوه‌ای منظم، بی‌نهایت خسیس است و من برای آنکه با او باشم ناچار از این و آن پول می‌دزدم؛ نه اینکه دزد باشم، تنها حقم را کِش می‌روم و برایش خوراکی و هدیه می‌برم تا برای بودنش با من منتی نگذارد بر سرم. و خدا کند دختر تازه‌ای از کنارمان رد نشود که همان اندک توجهِ نیم‌بندش را از من می‌گیرد و بر زن یا دختر یا بهتر بگویم هر مادینه‌ای که از کنارمان رد شود می‌دوزد و بلندبلند حسن‌هایش را برمی‌شمارد، حتی اگر بوزینه باشد. به خداوند سوگند که من نه دیوانه‌ام و نه دروغگو؛ او تمامی این خصوصیات را داراست و من تا به این حد مجنون اویم!ابتدای رابطه‌مان در هر جمعی وجود مرا انکار نمی‌کرد، تنها گاهی ندید می‌گرفت مرا. در شکستن فاصله‌ها استادانه عمل می‌کرد و نزدیکترین صندلی به من را انتخاب می‌کرد و به هنگام صحبت با دوستانش من و خودش را جمع می‌بست و هر جا که می‌خواست برود محتاطانه و آمرانه می‌گفت: «خانم شما با منید». و من که نمی‌خواستم او هرگز تمام شود در لابه‌لای تمام نگاه‌هایش می‌دویدم تا بهانه برای دیدارهای بعدی را بیابم. گاهی بهانه‌هایم را لوث می‌کرد و مرا به دیگری حواله می‌داد که مثلا فلان چیز را به فلان کس برسانم و خودش گم می‌شد پشت آن‌همه اشتیاقی که دیواره‌ی قلبم را شیشه‌ای کرده بود. در فاصله میان بی‌تفاوت‌هایش بس منگ و گیج، تنها کتاب دعایی را که دارم زیر بغل می‌زدم و در کنجی آهسته دعا می‌کردم…تا اینکه فهمیدم دیگر علاقه‌ای به من ندارد؛ نه تنها من، دیگر نسبت به هیچ زنی اشتیاق نشان نداد. بالعکس می‌مرد برای برنامه‌ریزی با پسرها. در جمع که می‌نشستیم هر دو طرفش را دوستان جدید و قدیمِ پسرش می‌گرفتند و او با رکیک‌ترین کلمات از زن‌ها بد می‌گفت و ناسزا آنقدر در دهانش عادی می‌چرخید که تو قبیح‌ترین کلام را از زبانش می‌پذیرفتی و حتی می‌خندیدی. نگاه‌های بی‌اعتنا‌تر از گذشته‌اش را به آنی گرفتم و دانستم محال است گرمای ولرم ارتباط دیروزمان جانی برایش مانده باشد، حال آنکه من در هر دم، گُر می‌گرفتم. هر زمان که با ذوق و شوق او را به خود فرا می‌خواندم، خسته و مِن‌مِن‌کنان می‌گفت یا رفتاری می‌کرد که به معنی «ولم کن دیگر» یا «چرا دست برنمی‌داری از سرم» یا «تا کی می‌خواهی اینجا بیخ ریشم بمانی؟» یا حتی پر اکراه‌تر از این‌ها بود.تلخ‌تر اینکه او هرگز فریبم نداده بود و من خود امیدوارانه برای ماندن در کنارش پافشاری کرده بودم. او به قدر هولناکی یخ شده بود و در برابر شراره‌های عشقم با هزاران ایما و اشاره دهان‌کجی می‌کرد. من به همه چیز او حسادت می‌کردم؛ به سایه‌اش، به شکسپیرش، به نفسش، به صدایش، به هر آن چیزی که او بدان وصل بود حسادت می‌کردم؛ چرا که مرا چون وصله‌ای ناجور می‌خواست که از تمامی اتصالاتش دور کند.فهمیده بودم و از این‌رو زجر می‌کشیدم و مدام غبطه می‌خوردم بر دستانش، بر خنده‌هایش، بر ادای صورتش، بر عینکش، بر تمام چیزهایی که در نهایتِ عادی بودن، او از به‌کارگیری‌شان خوشنود می‌نمود! تمام این‌ها بود که او را سر شوق می‌آورد و سیراب می‌کرد و تمام توش و توانش را صرف آن می‌کرد و برای تجدید قوا پشت به من می‌کرد و می‌خوابید و من مدهوش نفس‌هایی بودم که او از دمیدنش بر گوش و گردنم امساک کرده بود.باید انتقام می‌گرفتم. می‌باید به او جایگاهم را می‌فهماندم. باید او را به نقطه‌ای از وابستگی می‌رساندم که بی‌من، تابِ هیچ‌کس و هیچ‌چیزی را نداشته باشد. و من که برای ماندن با او به میل خودم تمام آبرویم را حراج کرده بودم، حال با خودِ او می‌باید آبرو می‌خریدم. بر قامتِ روزهای لعنتی، من با او لعنت شده بودم و به کار هیچ‌کس نمی‌آمدم. بند نافم از خانه و خانواده نه به یکباره، بلکه در طی تمام ثانیه‌هایی که در سودای پیوستن با او نفس می‌کشیدم عفونت کرده بود و هر چند دردناک، پوسیده بود و گسسته بود.مدت‌ها رفیقه مردی بودن بی‌هیچ حقی برای ابرازِ هویتی مشروع، تصور زنانگی‌ات را -هر چند سراپا وفا و عشق و شور- به هرزگی می‌کشاند و باورِ دریدگی، نشست می‌کند بر نگاه و رفتار و کلمات، و پوستینی از فاحشگی به تن می‌کنی انگار؛ از درون زخم می‌خوری و از بیرون نشان می‌شوی برای دیگران، در حالی‌که عمیقاً وفادار به یک تنی و تنها خودت می‌دانی که حتی برای لحظه‌ای از سرِ هوس به هیچ مردی ننگریسته‌ای و در قبال کلام و رفتار و گفتار تمام تلاشت بر این مبنا بوده و هست که مبادا غرض و هوس مردانه‌ای را بیدار یا متورم کنی و با این حال انگشت‌نمای این و آن شده‌ای. گرچه که او بارها گفته که لذت می‌برد اگر شاهد لذت بردن من از دیگری باشد و من تنها این حرف را آزمونی برای سنجش وفاداری‌ام فهم کرده‌ام! سال‌هاست که به امید تحقق رویای قدردانی‌اش از این‌همه وفاداری، فضایِ خاکستریِ روابط را رنگ‌آمیزی می‌کنم! و به گرمای شوقی که از پس تجسم آن رویا در دلم جان می‌گیرد در نهایتِ عشق، خانه و زندگی را برای آرامشش می‌آرایم!آآآآآآآه من نه دروغگویم و نه دیوانه، تنها عاشقم؛ عاشق او که با حضورش حتی پره‌های بینی‌ام از تنفسِ هوایی که او نفس می‌کشد مشعوف می‌شوند و پلک‌هایم سنگینیِ مخمل‌گونه‌ای به خود می‌گیرند و خمار می‌شوند و لب‌هایم از التهاب، غنچه می‌شوند و گرمایی خلسه‌آور و سوزناک تمام وجودم را در خود می‌کشد و من در چند قدمی‌اش در رویا تن‌به‌تنش می‌سایم! حال آنکه او در پسری جوان خود را فرو می‌دهد، در هر دم مابِینِ بازدمش تنها اگر نگاهش بر من بیفتد، همینکِ اندوهبارم با ذره‌ای از آن نگاه، خاطره را پَر می‌دهد در باورم و من، در خالیِ تنهایِ خود، خیس می‌شوم و نم می‌کشم و نمی‌دانم چرا هنوز با اویم.خواهرم را در خیابان دیدم. چقدر شبیه‌یم! دستش حلقه شده در دست مردی که من تنها سایه‌اش را به شکل گاوی نر بر زمین می‌دیدم؛ جز او همه مردها برایم سایه‌اند و من هیچ‌گاه گویی مرد دیگری را ندیده‌ام. خواهرم آنقدر شبیهم بود که برای لحظه‌ای شرمم آمد که چرا دست در دست مرد دیگری گذاشته‌ام. خواهرم نگاهش را از من گرداند تا مبادا بشناسدم و من در پس قدم‌هایی که از من دور می‌شد گویی خودم را باختم. سنگفرش پیاده‌رو یکدست نبود و من آرزو می‌کردم پاشنه‌ام در سوراخی گیر کند و به حدی بر زمین میخکوب شوم که هرگز توان بازگشتن به خانه او را نداشته باشم. کاش مثل قصه پریان زنی شَوَم که سنگ شد و در گوشه‌ای بی‌نیاز از رنج خور و خواب تنها شاهد مردمان باشم؛ آرزویی که گویی از مدت‌ها پیش به وقوع پیوسته بود و من سال‌ها در حکم سایه، تنها شاهد بودم.نکند تنها نقشی بر دیوارِ خانه‌اش هستم و گمان می‌برم که زنده‌ام! شاید تنها قاب عکسی بر دیوارِ اتاق خوابِ لواط‌بازی‌هایش هستم؟! از این‌رو هر بار با بی‌خیالی و بی‌شرمی بازمی‌گردد و به چشمانم می‌خندد؟! باید کاری کنم. برای باور احساسِ بودن، باید کاری کنم تا زنده بودن را حس کنم. خاطره‌ای گنگ و دور، تا خانه در سرم عطسه می‌کرد و علامت سئوالات مختلف در روحم، آبسه‌شان می‌ترکید. هرگز نخواسته بود باشم و من تنها از سرِ انتخابِ خود با او بودم؛ این تمام حقی بود که برایم در نظر داشت و من به وسعت این حق او را محق دانسته بودم تا به جای تحمل کردن تحمیلی من، هر جور که می‌خواهد آزاد بماند و او آزادانه بی‌چارچوب می‌نمود و از این‌رو از سایر مردان خوشبخت‌تر به نظر می‌رسید.مردی از کنارم گذشت و به عمد دستش را به تنم مالید و من مبهوت به آینه ویترین مغازه‌ای چشم دوختم تا برانداز کنم پیکرِ زنانه و وجود نفرین‌شده‌ای را که تا بدان اندازه خواهانِ بی‌توجهی و توهین بود! فروشنده داخل مغازه با خوشرویی جلوی در آمد و گفت: «از فروشگاه ما دیدن کنید، لباس‌های مجلسی زیبا». و من چون یابویی رَم‌کرده با قدم‌های تند و بی‌قواره از آنجا و گویی از همه‌جا دور شدم و باز از خویشتن کنده شدم، بی‌تاب او شدم.به خانه که رسیدم دو کارگر، گاوصندوق دراز سفارشی‌اش را از وانت پایین می‌آوردند. به موقع رسیده بودم، کسی خانه نبود و من هاج و واج از دلیل این سفارش، نمی‌دانستم که قرار است در کجای خانه جای گیرد. دو کارگر از پس حملش برنمی‌آمدند، چند مرد دیگر برای کمک آمدند، گمانم همسایه‌مان بودند چرا که مرا می‌شناختند و احساس می‌کنم صدایشان را قبلاً شنیده‌ام. گاوصندوق زرشکی براق با آن‌همه سنگینی‌اش به دلم نشست؛ گویی جان داشت و این باور دلم را قرص می‌کرد که تنها موجودی است که با من برای داشتن او رقابت نخواهد کرد.حتی از آوردن حیوان خانگی هم به خانه می‌ترسیدم تا مبادا توجه او را با صدای بلند و قربان‌صدقه‌های غریب به خود جلب کند و من آزار بینم. یافتم! من زنده‌ام، چرا که دانستم برای کمتر آزار دیدنم قدمی برداشته‌ام.خوشحال بودم که احساساتِ یک گاوصندوق زرشکی براق را درک می‌کردم و آرزو می‌کردم که از دستان او بیزار باشد؛ دستانی که شاید هر روز، شاید هفته به هفته و یا ماه به ماه، هر طبقه‌اش را دستمالی می‌کرد. من برای او حقِ بی‌نهایت آزاد بودن را قائل شده بودم ولی در دل می‌توانستم آرزو کنم که هرگز کسی یا چیزی از او لذت نبرد. واقعاً چه اتفاقی افتاده بود که من تا به این حد در احساس، به شعور رسیده بودم؟از درگاهی خانه که داخل آوردندش احساس کردم که حرف زد و با صدای یک گاو فلزی سرفه کرد که همان‌جا بر زمین بگذارندش و مردان هم مطیع امرش بودند و همان‌جا بر زمین ایستاندنش و رفتند. دستانم، سر انگشتانم، التماسِ عجیبی به لمس کردن داشتند و تن سرد گاوصندوق را با ولع چنگ می‌زدند و گاوصندوق می‌خندید. باور کنید که من نه دیوانه‌ام و نه دروغگو و در این لحظات قصد خنداندن شما را هم ندارم؛ هر چه می‌گویم راستِ راست است و حالا که برای حرف‌های حقیقی‌ام یک شاهد زنده و مسلم چون گاوصندوق زرشکی براق دارم باز هم می‌گویم: به طرز عجیبی قربان سر تا پایش می‌شوم و در عشق او در هر آن می‌سوزم. گاوصندوق آرام صدایم کرد، پشت پایش می‌خارید؛ دلا شدم و پشتش را خاراندم و باز با صدای غریب فلزی‌اش گفت می‌خارد؛ باور کنید خارش داشت و من هر چه می‌خاراندمش پوست زرشکی براقش آخ هم نمی‌گفت و با صدای فلزی خش‌دارش ماغ می‌زد: «محکم‌تر… محکم‌تر…» و من با قدرت بیشتری بر پاشنه گاوصندوقِ زرشکیِ براق چنگ می‌انداختم. سرمای تنش در مقابل شور و هیجانی که سراپا از شگفتی در وجودم زبانه می‌کشید حکم شوکی بود که نئشگی و کرختی مهیبی به تنم می‌داد.به خانه که آمد با گاوصندوق سرشاخ شد و لگدی به آن کوبید و پایش لنگ شد و از درد به خودش پیچید. حسی از جنس شوق در قلبم زبانه کشید، اشتیاقی در چشمانم غلیان کرد و او هم آن را دید و با پوزخندی که بیش از همیشه احمق خطابم می‌کرد سراپای وجودم را ورانداز کرد و آهی کشید که چرا با این‌همه بی‌تفاوتی و استهزا تا به حال دست از سرش برنداشته‌ام و من تشنه‌تر شدم تا محبتی غلیظ‌تر را به پایش بریزم!تصاویری از آینده‌ای دور که خود نیز نمی‌توانستم وقوعشان را باور کنم در برابر چشمانم مجسم می‌شدند؛ روزهایی که مجاز بودم مهر بورزم! عاشقانه احساسم را جار بزنم و در برابرش زانو بزنم و او تنها رویش به سمتم باشد! من دیوانه نیستم، به حد غیرقابل‌باوری او در تمام هستی‌ام ریشه دوانده؛ به حد تهوع‌آوری برای جزئی از او بودن به عرق تنش هم غبطه می‌خورم و این روزها تعلقاتم را در دشنام‌هایش جستجو می‌کنم؛ اینکه کدام فحش را خطاب به من گفت؟! در حکم پیام مقدسی است که محبتش را برایم هجی می‌کند.حس دوگانه‌ای به گاوصندوق داشتم، آنقدر چپ‌چپ نگاهش کردم که دوباره صدایم کرد، ماغ کشید. دستانم حائل کمرش شد، تن سرد و یخ‌زده گاوصندوق زیر دستانم گویی نبض داشت، بی‌کلام زبانش را می‌فهمیدم. خواسته‌ای داشت؛ برای لحظاتی سرشار از باور شدم که موجودی چنان قدرتمند جلوی رویم خواسته‌اش را با من -منی که همیشه احساس ناکارا بودن در درونم زجه می‌کشید و برای همین تا به این حد برای بقا و ماندن در کنار کسی که بودنم را تا به این حد ندید می‌گرفت، خود را تا جایی که توانسته بودم متلاشی کرده بودم- لایقِ دانستنِ خواسته‌هایِ کسی یا چیزی باشم!و اما او که در آستانه در ایستاده بود و کفش‌هایش را می‌پوشید جلو آمد و با اشاره سر خواست که دلا شوم و بند کفش‌هایش را ببندم و پاچه شلوارش را صاف کنم. زود آمده بود تا زود برود. گاوصندوق از سر خشم ماغ کشید و مانعم شد! برای اولین بار در تمام این سال‌ها احساس غروری از امتناع و سرکشی در روحم زنده شد. گاوصندوق ترسی از سرشاخ شدن با او نداشت و من پشت تنها حامی‌ام پناه گرفتم. او که برای اولین بار طغیان مرا می‌دید از اینکه چرا گاوصندوق را بینمان حائل کرده‌ام عصبانی بود و با تمام وجود فحش می‌داد. گاوصندوق برای در آغوش کشیدنش ولعی چون من داشت لیکن با تمام گاو بودنش و با وجود آنکه سراپا از فلز بود احساس مرا خوب می‌فهمید و برای در آغوش گرفتنش از من اجازه می‌خواست! پشت کمرش زدم، آنچنان مملو از مرام، که گاوصندوق عرق کرد و در فاصله مابین تصمیم و تردید بر روی زمین تن‌به‌تنش سایید! نر و ماده بودن گاوصندوق معلوم نبود لیکن لحظه‌ای که گاوصندوق با آن قد و بالای ۲ متری و وزن شاید نیم تُنی‌اش خود را در او فرو کرد یاد خودم افتادم… آخی همراه با ناله و خونی که در فضا جاری شد.ردیفِ ستون‌وار فقراتی مهره‌هایش کج و معوج شد و او زان پس تا همینک کودک کالسکه‌سوار من است. صبح‌ها لحظه بیداری، چنان بر شانه‌هایم چنگ می‌زند که گمان نمی‌برم تا کنون مردی تا به این حد زنی را خواسته باشد! و من دیوانه‌وار گردن ثابت و بی‌حرکتش را دوست دارم چرا که تا ابد نگاهش را تنها در ثانیه -در حدِ پلک بر هم زدنی- از نگاهم می‌دزدد و چرخش قهرآمیزِ سَر، دیگر دارد ذره‌ذره از خاطرم پاک می‌شود و من تا ابد فرصت دارم تا سر تا پایش را عبادت کنم بی‌آنکه احساس خفّت کنم. در نهایت آسودگی با اویم تا ابد، با عشق و انرژی بی‌نهایتی که برای خدمت به او لحظه‌لحظه در هستی‌ام جان می‌گیرد در تک‌تک نفس‌هایش کنارش هستم. صدقه‌هایی که به سمت‌مان می‌آید را گاوصندوق وفادارانه در خود نگه می‌دارد و زندگی شکر خدا خوب است.من نه دیوانه‌ام نه بیمار؛ مادر/ همسر/ پرستاری هستم که او تنها کودک/ خدا / حلال من است. او مجموع پرستیدنی‌های جسم و روح و جان من است، او هستی من است چرا که تا به حال این پیوستگی تا به این اندازه یکدست نبوده است. او نبضِ جاریِ زندگیِ من است و این نزدیکی تا به آن حد دوسویه است که او بی‌من، تاب و توانی برای زیستن نخواهد داشت.</description>
                <category>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</category>
                <author>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 11:03:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یورتمه خیال در پادگان آرایشگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@lous-aloo-meh/%DB%8C%D9%88%D8%B1%D8%AA%D9%85%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-gxyxbfgmdjqx</link>
                <description>پرفورماتیو چندصدایی داستانی که اتفاقش فهمیده نمیشود اجرا میشودبخش اول: آغاز ریتماین صداها، ندای آغازین پرفورمنس است، بگذارید ضربه‌شان را بشنویم:دیش‌فیش بنگ / زیش‌تین تَگ / لاواریش باساریش بیگ نیگ گَنگ / انسر تابصر واتاریش زَگ /دیش‌فیش بنگ، دیش‌فیش بنگ / کاتاریچ زاوالایش باساریچ تگ.به سمت راستم نگاه کردم و ازش پرسیدم:— این ریتم داره میاد تو ذهنم، تو هم می‌شنویش؟ برای تو چی معنی می‌شه؟سمت راست من:— شاید صدای «مارس» (مریخ) است که می‌خواد مشت بزنه! به صداها دقت کن: بنگ (Bang)، گنگ (Gang)، تگ (Tag)، بیگ (Big). این‌ها کلمه نیستن؛ این‌ها ضربه‌اند. این‌ها صدای کوبیده‌شدنِ چیزی به چیزِ دیگه هست.سمت چپ پرید تو حرف:— روانت دارد فریاد می‌زنه: «من بحث فلسفی نمی‌خوام، من می‌خوام بکوبم!» این ریتمِ «جنگ» هست، نه ریتمِ «صلح». افسردگی داره تبدیل می‌شه به خشمِ برون‌ریزی‌شده. «لاواریش باساریش…» ناخودآگاهِ تو داره ذهنِ منطقی‌ات رو مسخره می‌کنه و دور می‌زنه، داره می‌گه «گورِ پدرِ منطق! گورِ پدرِ معنا! من می‌خواهم فقط باشم و سر و صدا کنم.»خودم:چپ و راست عزیزم، این صداها انگار صدای همنواییِ یک فوج سربازِ زن ه توی خوابگاه. اعتراضِ مبتنی بر شادی؟ مگه همچین ترکیبی داریم؟ مدام این تصویر می‌آد بالا، خودم کجای این خوابگاهم؟ خودم همه‌شم انگار. مگه می‌شه آدم همه باشه، و همهٔ همهمه‌ها توی خودش باشه؟بخش دوم: تبارشناسی ساحرهآواهایی که خواب را می‌پرانند:زارلیش ماگاریش ریش فیش بنگ /تاگاریش کاواریش باتاریش دنگ.این آواها آواهای ساحره‌ای هستند.ساحره اهل کجاست؟ تبارشناسی‌اش چیه؟پتاریش یوپریش شیکمیت رِند.خوب گوش کنید: صدای ریتم پاها و همنواییِ دست‌هاست، و آواهایی که از لالایی برای بچه‌ها هم بی‌معناترند، ولی خواب نمی‌برند. دیش بیش بنگ.سمت چپم:— این «ساحره»ای که داره از حنجره‌ات آواز می‌خونه، یک ساحرهٔ معمولی نیست که توی کلبه معجون هم بزنه. تبارشناسیِش خیلی دقیق هست. بیاییم شناسنامه‌اش را صادر کنیم.سمت راستم:— تبارشناسی: «زنِ شَمَنِ سکایی». این آواها (زارلیش، ماگاریش، تاگاریش) ریشهٔ زبانیِ هندواروپاییِ کهن دارند، اما نه فارسیِ اتوکشیده. این‌ها آواهای «کوه‌های زاگرس و دشت‌های استپ» هستند.سمت چپم: (رمزگشایی صوتیِ باد و فلز)— به ساختار کلمات دقت کن:۱. پسوند «ـایش» (Ish): صدای باد، خش‌خشِ دامن‌های بلند موقع رقص، نفس، مار. بخشِ زنانه، جادویی و سیال. (مثل آتیش، درویش، گیس).۲. پسوند «-َنگ» (Bang, Dang, Reng): صدای فلز، کوبیدنِ سپر به شمشیر، طبلِ جنگ، پتک روی سندان. بخشِ جنگجو، محکم و زمینی.خودم:این نه یک توهمِ روان‌پریشانه است، نه همراهیِ زنگوله‌وارِ یک کاروان از عصری دورتر از الآن. این زن‌های سرباز همدست‌اند، نه بی‌سر. اووه… سرباز یعنی کسی که سر ندارد و بدنش تحتِ امرهست؟ چه مفهوم هولناکی. آآآخ.بخش سوم: بیانیه‌ی آیینی و فرودبیانیه‌ای که خوانده شد:سالکوپاتالیش بار ناتاماریش بیسانگوجامیش یوکارتازارار بارتاوال یوز راد ویش بیش کار لیش سیاما ثار بادامیلدا فیح.این بیانیه خوانده شد.از کجا؟ نمی‌دونم.فقط الآن بویِ ملیح شامپو هست،نوازشِ مطبوعِ بادِ سشوار— که صدای ووررورر ندارد.حجمِ ابریشمی و لغزنده،و تاریکی‌ای که تاریک نیست، سیاه است، ولی کبود نیست.موهای درخشان ماست.دارالیشا توکووات نایتانا بوم.— — —⚠️ دستور اجرا:&gt; لطفا اوراد جادویی را ریتمیک بخوانید.&gt; فتحه و ضمه و کسره تفاوتی ندارد.&gt; اگر درست بخوانید جادو اتفاق میوفته.— — —</description>
                <category>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</category>
                <author>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 18:27:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیر تحقق بخشی توهم</title>
                <link>https://virgool.io/@lous-aloo-meh/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D8%AD%D9%82%D9%82-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-f1tfteqqjwol</link>
                <description>وقتی منجی بگنددمشتری نیستی مسیر تحقق‌بخشیِ توهم رو یاد بگیری؟ باشه. یاد نگیر.برو پای میز اساتیدِ تحقق‌بخشیِ رویا تلمذ کن. فقط اینو از من بشنو:«مسیر»، خبر نمی‌کنه. سرِ راهت سبز می‌شه، اما تهش رو بهت نمی‌گه.به من هم کسی نگفت.سی‌وسه سال طول کشید بفهمم تو مسیری بودم که پایان نداشت؛و هرچه با توکل، تو اون راهِ بی‌سر و ته قدم زدم،قرار نبود نتیجه عوض بشه.این رو می‌نویسم که لوح باشه؛بخوره به پیشونیِ خودم.نه برای عبرتِ تو،برای یادآوریِ من.تو آینه چیزی که می‌بینم همونی نیست که هست.آینه فقط می‌گه کج و معوجی؛نهایتش راست می‌شی، صاف می‌شی.اما وقتی از صافیِ ناخودآگاهت رد می‌شی،چون اصالتِ صافی به سوراخ‌های تنگه،وجودت از رنده هم شرحه‌شرحه‌تر می‌شه.این یه مارمالادِ رنجه؛نرم، لطیف، پوره‌ای.اما غلظتش هم‌پایه‌ی کش اومدنِ محتویات داخل معده‌ستاون لحظه که بالا میاری.چون غذایی که خوردی—یا بهت خوروندن—قرار نبود قوتِ جونت باشه.اوغ‌زدن راه نجاته.وگرنه هضم می‌شه،می‌شه یه عنصر بدبوکه باید به زور از خروجیت بندازیش بیرون.وقتی چیزی رفت توت،دفعش یه راه بیش‌تر نداره.اراده‌ات اون‌جایی که انگشت می‌کنی ته حلقتحس مطبوعی نیست؛اما رهاییِ بعدشچرا.یه دختربچه بودکه محکوم بودگنده‌تر از سنش بفهمه؛چون قدش بلندتر بوداز بقیه‌ی قبیله‌ی دخترکا.نه‌ساله بودکه مقنعه‌ی سفیدِ کله‌قندی سرش کرد،وضو گرفت و رفت تو سجده:«خدایا،به من همسر و فرزندانی عطا کنتا مایه‌ی سرور و خوشبختی‌ام باشندو ما را الگوی تقواپیشگان قرار بده.»آمین گفت و سر برداشت.تو خونه جنگ بود.حقوق‌ها بعد از انتقالیِ پدر و مادراز یه شهرِ گرم و شرجیبه یه ولایت خوش‌آب‌وهواکم شده بود.دل‌ها هم.بابا یادش می‌رفتبچه‌اش کلاس چندمه.مادر مضطرب بودو اضطراب از در و دیوار می‌چکید.تو همسایگیشونمردی بود با هفت تا بچه.از سرِ کار که می‌اومدکفِ هال پهن می‌شد.اَتَم و اوتوم‌هاش مو‌به‌مو رعایت می‌شد.درس و مشق بچه ها یک به یک چک میشد.استبدادش بی‌نقص بودو نظم، از ترس می‌اومد.شاید یکی به دخترک گفت:«بابا یعنی این.»دخترک از لای در نگاه کرد.مرد قدبلند بود،چشم‌آبی،روشن‌چهره.می‌گفتن خوش‌قیافه‌ست،گرچه سخت‌گیر و بداخلاق.شایدنظمِ حاصل از ترسبه جنگِ بی‌پایان ترجیح داشت.یازده‌ساله بودکه خواب دیدبا چادر تو کوچه راه می‌ره.درِ خونه‌ی همسایه بازه،اما پشتش هیچ نیست.پشت خونهیه زمینِ وِلِ ساخته‌نشده‌ستو تهِ اون مسیر،جزیره‌ای هستکه یه ملوانِ چشم‌آبیِ انگلیسیاون‌جا منتظرشه.قلبش تو خواب آب شد.وقتی بیدار شد گفت:«من هنوز کوچیکم.وقتی سنم خورد به قدم،اونی که باید بیادخودش میاد.»رفت که بزرگ بشه.بیست‌وچند ساله شد.دانشگاه.یه همکلاسیِ قدبلندِ چشم‌آبیاومد جلو و گفت:«سلام.زنم می‌شی؟»پا به پا شد.تصویر رو دوست داشت،اما پس‌زمینه چفت نبود.چیزهایی بود که میخکوبش می‌کردو چیزهایی که می‌ترسوندش.فاصله گرفت.نخ‌کش شد.زجر کشید.نه گفت.تموم شد.زمین چرخ خوردو دختر سرگیجه نگرفت.سربه‌راه رفت و رفتتا شد چهل‌و‌دو سالش.تز دکترا می‌نوشت.با یه دانشگاه تو انگلستان مکاتبه کرد.استاد راهنمای انگلیسی،چشم‌آبی.خواب یازده‌سالگی برگشت.نفس راحت کشید:«آخیش.پای خودم ایستادم.اینم نتیجه‌اش.»یک سال و نیمشبانه‌روزی کار کرد.می‌فرستاد، اصلاح می‌کرد.وعده‌ی سرتیفیکیت می‌اومدو زندگی،عجیب زیبا بود.تا رسید به پول.پنج هزار دلار داشت.بیست‌وپنج هزار پوند لازم داشت.استاد گفت:«تو این کمپانی سرمایه‌گذاری کن.پنج تا از تو،شش تا من.سودش راهگشاته.»خانوم‌خانوما گفت:«چرا شما به زحمت بیفتید؟»استاد از ایمانش گفت.از مقدسات مسیحیت.کلمات طوری کنار هم نشستندکه شک خفه شد.چهار هزار دلار دیگه رسید.استاد گفت:«دیدی؟به مسیر اعتماد کردی،کائنات جواب داد.»پونزده هزار دلار جمع شد.طرح ویژه‌ی تولد مسیح.ورودی: دقیقاً پونزده هزار.نشونه،دقیق بود.سود از بیست‌وپنج هزار رد شد.چمدون بسته شد.نشونه پشت نشونه.بعد ایمیل اومد:مالیات.نُه هزار دلار قرض گرفت.پرداخت.منتظر برداشت شد.بوووووووم.هک.ایمیل‌ها قلابی.دو سالسرِ کار.زن،خسته و خورد ،جلوی آینه ایستاد.مسیر تحقق‌بخشیِ توهم رو دیدی؟</description>
                <category>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</category>
                <author>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 12:29:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایتِ «قلم‌شکستگانِ آوارباز»</title>
                <link>https://virgool.io/@lous-aloo-meh/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-rwufjsbk127j</link>
                <description>درز و تَرَک و رَستن و رُستن همه بر باد ...مکان:تو یه کافه دنج که شاید تو محله ارمنی‌نشین جلفای اصفهان، یا تو کوچه پس‌کوچه‌های سنگ سیاه شیراز، یا شاید هم، آنی در لابی هتل اسپیناس تهران یا لب ساحل شغاب بوشهر روی نیمکت‌های پراکنده و شرجی‌زده… سه تا آدم بی‌ربط بهم تو سرشون زمزمه می‌کردن. این یه سرک کشیدن به سرِ این سه آدمه که سرسره خیال رو راه انداختن و «فرود» رو معنی می‌کنن.زمان: بی‌زمانی.فضا:شاید دودگرفته، شاید پر از نقاشی یا لوکس! هر طور که تو به روانت خوشاینده ولی نیمه‌تاریک، بوی قهوه و بهارنارنج و دریا یا اصلا بی‌بو… بازم تو بخواه کودوم باشه!نئو خیامشاید مردی یا زنی، باز هم هر طور میخواهی تصور کن به نظر من فرقی نداره. چیزی که مهمه شلوار جین قدیمی است که باید برای حفظ آبرو فشارهایی که به نشیمنش وارد میشود محاسبه شود؛ چون با وجود آنکه شلوار جین کهنه‌ای نیست اما پوسیدگی مختصری در جاییکه نباید، دارد.(تکیه داده، با لبخندی تلخ و نگاهی عاقل‌ اندر سفیه به اطراف)آن مایه که بود، باز پیداست که بوداز کوزه همان برون تراوید که بوددر اوجِ جهان، مدام نتوان که نشستهر اوج که دیده‌ای، فرودی‌ست که بودنئو صائبسرش پایین است، با انگشت روی تَرَکِ میز خط می‌کشد. ترک روی میز را شبیه صاعقه تجسم میکند اما بر زبانش جاری نمیشود ، زیادی ریزبین و حساس و مرتب است، از آن نظم و ترتیب‌هایی که معذب میشوی بهم بریزیش. مرد و زن نداریم، تو بازم انتخاب با خودت:گر کوزه‌ی بشکسته نوازش بیندآثارِ تَرَک، بر سرِ جایی‌ست که بودلوس آلومه رویاییگمان کن هرمافرودیت است، دلش میخواهد روی لبه‌ی میز بنشیند شاید هم نشسته، با قاشق چایخوری چای کرکِ پسته‌ای خوشرنگ را هی بی دلیل هم میزند کف و حباب روی چای ابرهای اسمان را به یادش می آورد اما آسمان ابری ندارد تا الهامی را تجسم کند :کینتوسوگی سوگ منو دوا کرد؟کرد؟ نکرد؟تصویرِ پایانیفضا:سکــــــــــــــــــــــوت… شاید بوی قهوه و شرجی و عطرِ چای در هم می‌آمیزد!نئو خیام اطراف را میپاید:«پس شد.»نئو صائب دستش را از روی تَرَک میز برمی‌دارد:«پس هست.»لوس آلومه کیفش را برمی‌دارد و با خنده می‌رود:«پس رَست.»وحی : رَستن آغاز رُستن نیست.........</description>
                <category>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</category>
                <author>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 23:45:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقابِ  عاقبتْ عقب‌اندازِ  آسمون‌جل!</title>
                <link>https://virgool.io/@lous-aloo-meh/%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%B9%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%AA%D9%92-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AC%D9%84-misbyw9grm3o</link>
                <description>یکی بود، اونی که نبود، خب نبود. نخواست باشه. دعوا نیست که؛ زور که نیست. هرکی رفت، رفت؛ هرکی موند، طبق تعارف باید بگم جاش رو سر ما؟ نخیر! جاش رو دو پاش!والا! چرا جاش رو سر ما؟ رو سر ما باشه که میشه «سربار». بذار همون رو دو پای خودش وایسه؛ بی‌منت، بی‌ادعا.آدمم گویا، ولی در اجبارِ غلبه بر خواسته‌های طبیعیِ آدمیت که در دسترس نیست، گویا عقاب شدم! منتها نه اون عقابی که تو مستندهای نشنال‌جئوگرافیک از اوج آسمون با ابهت شیرجه می‌زنه روی سر خرگوش. نه.من اون عقابیم که پر و بالش ریخته، نوکش تو دعواهای زندگی کج و معوج شده، حالِ پرواز که هیچی، حالِ تکون دادنِ دمش رو هم نداره، ولی… ولی هنوز عقابه! هرچند ولو شده رو کاناپه‌ی تخت‌خواب‌شوی وسطِ هالِ خونه‌ی پدری. وسطِ یه «معجون». اصلاً شما بگو «شله‌قلمکار».اینجا همه‌چی قاطیه. این‌ور رو نگاه کنم، پدرم با شلوار گرمکن و پلیور و در حالی‌که پاچه‌ها رو کرده تو جوراب، با سبیل‌های پرپشت، چای آب‌زیپو تعارف می‌کنه. پادشاهِ بازنشسته‌ای که استادِ تبدیل کردنِ «نظم» به «آشوب»ـه. همون کسی که صد میلیون تومن تعویض واش‌بتونِ کف حیاط رو، هنوز یک‌سال نشده، با یه لشکر گربه و چهار تا کیسه سیمان، به چالش؟ نه جانم، به قند کشیده.سمت چپ رو نگاه می‌کنم: مامان نشسته. انگار نه انگار که خونه داره روی سرمون خراب میشه؛ با یه آرامشِ عجیب و غریب داره بافتنی می‌بافه. صورتی، آبی. داره برای «آینده» می‌بافه، در حالی که «حال» داره رو سرمون فرومی‌ریزه.روبرو: ترامپ تو تلویزیون داره نعره می‌زنه و دنیا رو تهدید می‌کنه.و من؟منِ عقابِ پرریخته، وسطِ این خاک و خل، وسطِ صدای دریل و اخبار جنگ و بوی فاضلابی که ۲۰ میلیون خرجش کردیم تا فقط راهش باز بشه، نشسته‌م و دارم فکر می‌کنم: «چقدر همه‌چی سر جاشه!»آره، دیوونه نشدم.فهمیدم اگه این «آشوب» نبود، اگه «ددی کینگ» انقدر خوب بلد نبود برینه به ساختارها، من الان یه عقابِ تاکسیدرمی شده بودم توی یه قفسِ شیک و تمیز؛ و داشتم از «تمیزی» و «سکوت» خفه می‌شدم.این گرد و خاک، این سر و صدا، اینکه بابام یهو وسطِ پذیرایی تصمیم می‌گیره دیوار رو بشکافه، اینا همش «لگدِ زندگی» به پهلوی منه که بگه: «هوی عقاب! نمردیا! ببین هنوز حرص می‌خوری! ببین هنوز می‌خندی! پاشو!»شاید الان نوکم کج باشه، شاید حس کنم فریز شدم و توانِ شکار ندارم، اما وسطِ این معجونِ عجیب و غریبِ خانوادگی، یه چیزی هست که تو قصرهای شیشه‌ای نیست: جریان.اینجا زندگی جریان داره؛ حتی اگه این جریان، ترکیدنِ لوله‌ی فاضلاب باشه.خلاصه… اگه کلاغه به خونه‌اش نرسید، خواستم بگم عقاب تو لونه‌اشه.هی یوه… هییی یوه… هیی یوه…(صدای دانلودی عقاب تو اینترنت هم چه آوایی داشت لامصب!)</description>
                <category>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</category>
                <author>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 10:48:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«یک روایت پست‌مدرن از پرسفونه، پر از مو؛</title>
                <link>https://virgool.io/@lous-aloo-meh/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%81%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88-jlygxepzrrej</link>
                <description>چون پشم و پیلِ ریشِ زئوس و هادس فرو ریخت»زئوس، خدای خدایان، از بارشِ نمه‌نمه‌ی بارانِ دیمیتر، کفری بود و لجش گرفته بود؛ مگه یه الهه‌ی باروری، چی‌چیش از «خاله الک‌هیس» (خاله‌ی عمومی که الکی میگه هیس) کمتره؟دیمیتر بی‌خیالِ زئوس بود و همه حواسش پیِ دخترش؛ پس زئوس سیفون کشید رو پرسیفون تا بره تو گردآبِ خلای هادس!دیمیترِ پریشون، دنبال نجات دخترش بود. هرمس که یه جا بند نمی‌شد و مثل فنر همه جا جهش می‌کرد و سَرَک می‌کشید، واسطه‌ی جهان زیرین و جهان روی زمین شد. تو گلویِ چاهِ خلا ایستاد تا آب نره پایین و پرسیفون، بلانسبت شبیه تپاله، رو آب وایسه. اما تو همون حالت، هادس در گوشش گفت: «تو دیگه بو گرفتی، پس مال خودمی! شیش ماه من، شیش ماه مامانت‌اینا.»پرسیفون گفت: «باشه.» اومد و بهار شد.این‌گونه هست که به مناسبت فصل بهار، هر ساله کوددهی به درختانِ پارک‌ها به یادبود نجات پرسیفون رسم شد.«ما زنانی که سیفون رویمان کشیده شد، غرق نشدیم؛ تبدیل شدیم به کارشناسانِ کودِ اعلای انسانیت. بوی تعفن، بوی رشدِ قریب‌الوقوع است. اگر در پارک‌ها بوی کود شنیدید، به احترام تمام پرسیفون‌هایی که منتظر بهارند، یک دقیقه سکوت کنید.»</description>
                <category>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</category>
                <author>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</author>
                <pubDate>Sun, 07 Dec 2025 21:53:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درازشیب، و استخاره با دنده عقب</title>
                <link>https://virgool.io/@lous-aloo-meh/%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%B4%DB%8C%D8%A8-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-ybxrt8xf02ac</link>
                <description>جدال ناموسی با صفحه کلاچ در گرگ‌ومیشِ بُلوَردی درازشیبِ بقاوقتی یه راننده‌یِ بی‌گواهینامه‌یِ تازه‌کار، پنج صبحِ یه روز زمستونی، پوزه‌یِ پرایدِ پیر رو بکنه تو پس‌کوچه‌یِ بن‌بستِ درازشیبِ‌ محله‌یِ «بُلوَردی» (اَبیوردی شیراز) که دو وَر ماشین پارک شده و بگه: «تو رو به جدّت دنده عقب برو!»، دنده عقب دردِ ظاهره اما لرزِ اصلی، دراومدنِ صدای نحسِ دزدگیر یکی از اون ماشینای پارک شده است.یه ذره سپر به سپر شدن همانا و دمیدن تو کوس رسوایی همان، آدم‌هایی که با زیرشلواری یله ‌شدن تو کوچه، تنها سوالِ تویِ چشماشون این نیست که: «رانندگی بلدی یا نه؟». علناً میگن تو اون گرگ‌ومیشِ سرِ صبح، یه زنِ تنها، این سرِ شهر تو این کوچه‌ی بن‌بست…؟همین مونده که بخوای ثابت کنی که به درز و دوزِِ عالمِ نجابت قسم، من فقط اومدم مشقِ رانندگی، ولی روزگار منو انداخت وسطِ بازیِ «جرأت و حقیقت»!به نظرت صفحه‌کلاچ به کدوم اسطوره دخیل بست که اومد و پادرمیونی کرد و مَرکب و سوار، هر دوشون جان و مال و آبرو به سلامت بردن؟اون الهامی که به قلب راننده متجلی شد که بفهمه پراید تو سرپایینی دنده عقب نمیره، از فرکانسِ ذاتِ درگذشته‌ی کدوم قِسم اُتُول بود که جَدِ پراید محسوب می‌شه؟حلولِ شیوا و صد فرمان!«شیوا»، خدای چند دستِ هندو بود که حلول کرد تو وجود دخترک راننده (که نهایت تا به حال تو عمرش فقط زیر نظر مربی، تنها مشقِ دو فرمونه رفته بود تو کوچه‌ی پهن) که بتونه با صد فرمان، ماشین رو سر و ته کنه و تو سربالایی راه بیوفته به سمت افق؟دارم از دلاوری‌هام براتون می‌گم که وقتی روندم سمت افق، نه تنها توش محو نشدم، بلکه آسمون شروع کرد به رو کردن ورق‌های آسِ ابرهاش. به گمونم «سیروس» و «کومولوس» شده بودن سوژه‌ی روح معنوی باب راس.دیفال دفاعِ گلِ خوابِ لاستیک!غرق شکرگزاری از این همه شکوه بودم که جلو دُکونِ آشی وایسادم. آش سبزی با یه پِشِنگِه آبلیمو و یه نصفه نون سنگک داغ؛ قوتِ آسمونیِ این همه برکت ملکوتی هست، شک نکن.بوی آش و پیازداغ تو کابین ماشین پیچیده بود. اومدم بپیچم، دور بزنم که زدم تو جدول وسطِ بولوار! جمع و جور کردم و راه افتادم. خوبیش به این بود که آش حیف نشد کف ماشین.هنوز دو متر هم جلو نرفته بودم که یه ماشین برام بوق زد: «خانوم، لاستیکت ترکیده! بزن کنار.»وایسادم کنار خیابون. جل‌الخالق! اون‌ور خیابون درست روبرویِ جایی که وایساده بودم تعمیرگاه بود؛ البته ۶ صبح فقط آشی و کله‌پزی بازه.ضیافت:دیدم آسمون خیلی محشرتر از قبله. صندلی تاشو رو از صندوق عقب درآوردم، نشستم تو پیاده‌رو. میز تاشو هم پیش روم، اونور جوب، ماشین تو پارک دوبله با نمره‌ی بیست از بیست!آش و نون رو گذاشتم جلوم. اومدم چش تو چش بشم با آسمون که دیدم یه نارنجِ نُقلی جا مونده رو درخت. دست دراز کردم چیدمش، دو کَپِه‌اش کردم، یه کَپِه رو چِلوندم رو آشِ داغ، اون یکی رو گذاشتم تو نایلون که بعد بچکونم تو استکان چای؛ آخ نگم از بخار آش تو اون هوا که «فراکتالِ مارپیچ» می‌زد به سمت کهکشان… </description>
                <category>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</category>
                <author>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 20:24:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از عرش سوپی تا فرش صوفی</title>
                <link>https://virgool.io/@lous-aloo-meh/%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B1%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%BE%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%B4-%D8%B5%D9%88%D9%81%DB%8C-frndmkw79asw</link>
                <description>مناظره &quot;فیلسوپ&quot; با &quot;حضرت مولانا&quot;فیل (با سوز و گداز از تهِ چاه):منم آن فیلِ عرفانی که با خرطومِ خَرطولممکیدم از چَهِ رندان، سراسر سوپِ کیهانی!چراغِ چاه خاموش وُ ستون باشد دو پای منو خرطومم شلنگی شد، کز آن مصداق شد پیدادر این «تلمیسِ کورانه» مرا دریاب مولاناچراغی جور کن تا بشنود نوری شکوهم را…مولانا (با لبخند و سنگ پا در دست):بیا با ما به گرمابه، جنابِ فیلِ کَهکِش‌رو!تورا «وارو» کنم ظاهر شود یک «لیف» در حمام!بمالم «نامِ» تو هم بر بدن، هم بر دل و هر جاکه تا پاکیزه گردانی، تو چرکِ روحِ آدم را!</description>
                <category>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</category>
                <author>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 17:00:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ببعی میگه: &quot;لو&quot; لولو نیس&quot;لوسالومه&quot; اس!</title>
                <link>https://virgool.io/@lous-aloo-meh/%D8%A8%D8%A8%D8%B9%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%84%D9%88-%D9%84%D9%88%D9%84%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%B3-%D9%84%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B3-rpftpn8wjspf</link>
                <description>(لوس شده نیچه و فروید و ریلکه اس )[پرده اول: انبار]از دید «بره‌ی والایش‌یافته‌ی مسیح»: وقتی مسیح رفته بود پاپِ پدوفیل رو تمشیت کنه، بره نشست تو انبار آذوقه‌ی چوپونش به بیسکوییت خوردن و کتاب خوندن؛ چون مراتع پلمپ بود و تقاضای گیاه‌خواری بالا رفته بود و شیک نبود کباب‌خوری.از قضا متن «میمون پشمالو»ی اونیل اومد دم دستش. بره که عینک تاریک‌نماییِ نیچه رو چشش بود، این خوانش از «ینک» رو اینجوری تو مغزش کدگذاری کرد و از اونجایی که بره‌ها ساده فکر می‌کنن، فکرش سُر خورد اومد جلو چشِ من و شما… تماشا کن:[پرده دوم: خیابون پنجم (نمایشنامه گوریل ِ پشمالو)]یَنک الان روبروتون وایساده، داره چش‌توچشتون بهتون فحش میده. بریم که داشته باشیمش:ینک: «هی! چته پتیاره؟! با اون قیافه‌ی ریق‌ماسیت شبیه علفِ جویده‌ تُف‌شده‌ای. به چی می‌نازی؟ اومدی تئاتر که بگی روشنفکری؟ من می‌میرم واسه خاروندن تیک‌های کنار چشت! اما نه به نیت قلقلک که خوشت بیاد؛ همچی انگشت کنم تو چشت که کُرِه‌یِ چشمت دربیاد! چطوریه که میری کَلَپچ می‌زنی با دوتا چِشِ اضافه؟!آهِ همون بَره‌های به مسلخ برده‌شده‌ی کَلَپچ‌شده یقه‌تون رو بگیره! کدخدا مرده‌ها!(پلیس‌ها به صحنه می‌آیند تا ینک را بگیرند و ببندند و ببرند. وقتی ریختن رو سرش گرفتنش، لوسالومه وارد صحنه میشه.)لوسالومه: «این رفیق نیچه هست. چرا مثل حیوون باهاش برخورد می‌کنید؟ این یه زمانی اسبِ ارابه‌ی من بود، اینم مدرکش… خوب ببینید !ّ… الان حالش خوب نیست. سمتِ میلدرد داگلاس، تو موتورخونه‌ی تاریکِ اتاق‌فکرش قلم پرت کرده؛ ولی دلیلش منم! ولش کنید بره درمون شه، و الا تاریخ فلسفه‌ی اروپا به سرنوشتِ سیاه‌چاله مبتلا میشه.»(پلیس‌ها از صحنه بیرون می‌رون)نیچه: «لوسی زنم میشی؟ پاره تنم میشی؟ اگه دعوامون بشه تو منو با چی می‌زنی؟»لوسالومه: «با این شلاق نرمم… هووووووش مرتیکه یابو! من رفتم تا سرم رو بالش کسی باشه [که] بتونه زمزمه عاشقانه کنه.»(لوسالومه از صحنه بیرون می‌رود)[پرده آخر: جنون](نیچه تنها بر روی صحنه در حال درآوردن ادای اسب هرجور مایلید تصور کنید )صدایی از بیرون: «نه! اسب مگه ندیدی تا حالا؟! یه اسب بیارید تا این یابو بفهمه.»(اسبی وارد صحنه می‌شود. نیچه اسب را در آغوش می‌گیره، می‌زنه زیر گریه)صدای کارگردان: «این خیلی پایانِ نرمی شد… میریم سرِ پایان‌بندیِ ینک؛ اون تراژیک‌تره، مخاطب مهمه!»(ینک و گوریلِ تو قفس وارد صحنه می‌شوند. ینک وارد قفس می‌شود. گوریل او را در آغوش می‌فشارد. خون می‌پاشه تو صحنه…)ببعی: ببببببببع!</description>
                <category>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</category>
                <author>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 23:27:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرجینیا ولف:گـرگِ باکِــــــــــــــره!</title>
                <link>https://virgool.io/@lous-aloo-meh/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D9%84%D9%81%DA%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ez7y2ivuegvn</link>
                <description>بعد ۴۵ سال تِلِنگیدن تو زندگی، تَمرگیدم پای لپ‌تاپ تا خارش افکارم رو خورش کنم بدم به خورد خودم، تا خر نشم و فک کنم خری نیستم.یه نفر همین حالا گفت کاری که می‌کنی «خوددرمانی»ـه.شاید خوددرمانی بتونه مترادف «خود-در-مالی» هم باشه؟ یعنی خودم درِ خودمو می‌مالم تا کس دیگه مالشم نده؟چرا هر چی که توش «خود» داره، یه جور خِرخِرِ توجه می‌ماله به درِ دَهَنِت؟ که بیهوا نَپَرونی واژه‌ای که خار بشی بری رو زبونا؟ که اگه خواستن همون واژه رو تکرار کنن، زبون گاز بگیرن و بگن «دور از ادبِ شما»؟خوابم یا خرابم؟ نمی‌دونم. بی‌خواب بشی، خراب می‌شی؛ یا خراب بشی، می‌خوابی.اصلا خراب شدن یعنی چی؟ «خر» مگه معنی بزرگی نمی‌ده؟ «خر-آب» یعنی آبِ زیاد؟ (سیلِ افکار؟)خبر دادن که: من، با «خود» مشکل دارم و کلمه‌هایی که توش «خود» داره منو بیخودی می‌ترسونه.نه عزیز دل! پرسیدم : چرا تا دهن وا می‌کنی بگی، خودارضایی، خودمحوری، خوداتکایی، خودخراب‌نگری، خودویرانگری، خودشیفتگی... یه جور حرفِ بیخود وانمود می‌شه؟اصلاً قصد، «دارم دارم» ندارم تا حال‌به‌هم‌زن باشه ؛ درد که دارایی محسوب نمیشهمگه قرار نیس آدم از پسِ خودش بر بیاد؟ مثل خمیر تو خودش وَر بیاد؟آها! به رسم ادب و تعارفات معمول باید یه سری از کارایی که می‌تونی برای خودت انجام بدی رو «برون‌سپاری» کن تا با مردم در ارتباط باشی؟درستش برون‌سپاریه؟من حرفی ندارم. ولی انگار گیرِ کار، جای دیگه‌ست آخه : «دِرامِ دارم دارم».تویِ برون‌سپاری، جواب ِ &quot;دارَم دارَم&quot; که عمیق نیست؛ یه ریتمِ تُنُکِ:«دیم دارام رام...» یا «رام بارا بام بام»... یا هر چی که شنیده بشه ، میدن به خوردت! این حقه؟ میشه؟به نظرم میشِ.</description>
                <category>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</category>
                <author>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 01:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به قصدِ سَقَطِ قِصّه</title>
                <link>https://virgool.io/@lous-aloo-meh/%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%B5%D8%AF%D9%90-%D8%B3%D9%8E%D9%82%D9%8E%D8%B7%D9%90-%D9%82%D9%90%D8%B5%D9%91%D9%87-gdbea6athfod</link>
                <description>نظم، پدرِ آدما رو درآورده؛ ولی خبر ندارن و بهش می‌چسبن، چون همونو بلدن. یعنی ننه باباهامون با جبر و زور منظممون کردن.تو این دوره‌ی گرونی، نظم خودش یه عامل افسردگیه.توی بی‌نظمیِ داشته‌ها و نداشته‌ها، سرک کشیدنِ ناگهانی و یک‌هوییِ یه وسیله‌ی پنهان‌شده در تلنبارِ موقرِ خنزل‌پنزلا، یه ذوقِ مفت و رایگانه برای قلبِ سرکوفت‌خورده از رویاهای دور و دراز... گرونه؟ چرا مضایقه‌ش می‌کنی؟دیگه این روزا کی می‌تونه یه لشکر بچه‌ی کج‌وکوله تولید کنه که یه ذره توجه به بچه سوگلی، بشه خار، بره تو چش و چارِ یازده برادرون که بندازنش تو پستوی یه جهانِ نمور؟کاروان کجاست که هِلِک‌هِلِک و زنگوله‌وار برسه به دادِ سوگلیِ خیس‌خورده تو گِل؟ که بعدِها بشه عزیزِ آدمای راهِ دوری؟اگه تو امنیتِ خونه‌ی باباش و نظم و چارچوبِ زندگیِ چوپونی مونده بود، چجوری رشد می‌کرد که بشه پیش‌قراول واسه غذا رسوندن به آدمای گشنه و بعد هم بوی پیرهنش بشه معجزه‌ی شفای چشمت؟پس چش ندوز به راهِ دور و اقتصادِ رنگ‌ولعاب‌دارِ ازمابهترونِ اون سرِ دنیا؛ چون تو این نظم و امنیتِ کمد و جاکفشی، بچه‌ی گم‌شده‌ای نداری که از پیچ‌واپیچِ مرز و عرض و طولِ جهانِ مادی، با این‌همه قانون و ادا اطوار گذشته باشه و شده باشه «معاونِ عرضه‌ی ارزاقِ جهانی» که به دادت برسه.دورانِ «کِش رفتنِ شادی» از لای درزهای بی‌نظمی، بر من و تو و جهانِ شلخته‌مون، مباااااارک!صدای «از جا بِپَرون» میاد؟ آره؟ اونم نه دنگ‌دنگ، بوم‌بومِ تیراندازی؟می‌بینی عمر شادی چه کوتاهه؟همون «ساختمون قشنگه» بود که نماد نظم و معماریِ جهانِ تو بود؟ همین الان منفجر شد.حالا تو هی بشین جوراب‌هات رو تا کن.</description>
                <category>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</category>
                <author>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 14:50:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کهکشان راه دیری</title>
                <link>https://virgool.io/@lous-aloo-meh/lous-aloo-meh-qx74hsm2mcmw</link>
                <description>«دست و پا چلفتی بودن» اگه برای تو یا شما یا ایشون یه لقب برازنده نیس، واسه من یه «اصل شهودی» معنا داره.یعنی چی؟ یعنی: هماهنگی و همگامی کامل بین یه ذهن درگیر و آشفته، با یه بدنِ رام شده که کنترل عقل رو پس زده؛ بدنی که بردهِ فکر نیس، ولی همدل با ذهنه.(ذهن و فکر تومنی صَنّار توفیر دارن با هم، ولی حال ندارم الان ادای آدمای اتوکشیده رو درآرم و بازش کنم؛ چون با اون اصلِ مشاهده‌گری و جا دادن به خصوصیت «دست و پا چلفتی» خیلی منافات پیدا می‌کنم.)تو این هاگیر واگیر که همه‌چی تو هم رفته، نقطه عطف من همین خصوصیتی‌ه که به شما نچسبه بهتره.مال از ما بهترونه؟ نه.از ما کمترون؟ نه.مال کسی نیس. یه فحشه بینِ زمین و هوا، هر کی خواس ورش داره.فعلاً تو دس منه، نجوای روحمه، شاهکار خطوط لب و لوچمه (که مفتی خنده رو لب میاره).پتکِ من، گوشیمه…گوشیمو در نهایتِ وسواسِ «دست و پا چلفتی بودن» رها کردم سمت سرنوشت.جاذبه زمین و تالاپ تولوپِ سقوط رو کف سرامیک، پدیده‌ای بود که اومد سراغش.عریان از گلس و محافظ و جلد؛ لخت فرستادمش تا مگه به خاطر «خلوصش» تو سرزمین معنا پذیرش بگیره و جاذبه زمین به خاطرش کوتاه بیاد… که نیومد.الان تو خلسه مفهومی به سر می‌بره.چهار ماهه که به دور از نویز و ارتباط اضافه، کرکره سیاه رو پایین کشیده؛ عین یه سیاه‌چاله که نور هم بهش بتابه توش گم میشه. داره سحابیِ رنگارنگ گذشته‌اش رو مرور می‌کنه.ببرمش تعمیرگاه؟کی کار به کار من داره اصلاً؟نوشته: لوس آلو مه</description>
                <category>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</category>
                <author>لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 02:01:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>