<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مبینا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@lunaiswriting</link>
        <description>برای آنکه مغزم نترکد و قلبم پاره نشود.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:20:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/214429/avatar/CLdHSb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مبینا</title>
            <link>https://virgool.io/@lunaiswriting</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادداشت: درباره دلمردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@lunaiswriting/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%84%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-o7lzlfwmbxmg</link>
                <description>از نوشتن فرار میکنم و این موضوع تازه ای نیست. مثل اون نویسنده ای که گفته بود نوشتن کار آسانی است، کافیست بنشینید و خونریزی کنید…برای من نوشتن در این دوران مثل خونریزی کردنه؛ شکفتن مغزم و به وضوح دیدن و رویارو شدن با تمام افکاری که در طول روز سعی میکنم ب خودم یاداوری نکنم و از فکر کردن به اونها اجتناب کنماز غم از درد از رنجاز شاید تنهایی از شاید ترساز پوچیاز ابهام، سختی تحمل ابهامفلسفه کمک میکنه، روانشناسی کمک میکنهولی همیشه شک وجود داره، ترس وجود دارهگاهی سراغی از آدم میگیره. دلم نمیخواد الان هم سعی کنم مثبت باشم حال خودم رو خوب کنم و این حرفا. هرچند حالم هم بد نیست. به عبارتی میشه ترسید و با پوچی مواجه بود و با همه ی این چیزهای دردناک زندگی زندگی کرد، و با حال نسبتا خوب باقی ماند. فکر نکنی الان خیلی سرمست و مثبت ام که این حرف ها رو میزنم؛ صرفا گزارش وضعیت حال حاضره. الان هر رنگی باشم در طیف میانه قرار میگیرم. پر رنگ نیستم. یکم خاکستری قاطیمه. با نشاط نیستم. اما سیاه هم نیستم. صرفا چیزی این میانه. چیزی باورپذیر. مثل بی حوصلگی یا روزمرگی، حالی کاملا واقعی و بدون نقاب و تلاش برای سرزندگی. گاهی هم میشه سرزنده نبود. کمی دلمرده بود. درصدی، شاید مثلا ۳۵ درصد. یا بیشتر. ۴۲ درصد. ولی غلبه نداره. عادیه و میشه باش سر کرد. میشه بهش اجازه ی بودن داد. میشه ازش فرار نکرد. میشه خسته بود. ولی از خسته بودن مضطرب نشد. میشه با دلهره برای رفعش تلاش نکرد. میشه اجازه داد تا صرفا باشه. رخ بده. صرف بشه. اون هم بخشی از واقعیت باشه. اینجوری انگار واقعیت باور پذیرتره و در عین حال ترسناک نیست. اگه اوضاع همیشه خوب باشه همیشه دلت شاد و لبت خندون باشه میترسی. از از دست دادنش. از بروز ترس و غم و از فقدان شادی. اما وقتی بپذیری که یه ساعت‌هایی هم در زندگی خاکستریه، ولرمه، کسل کنندس، چیز تعریف کردنی ای نداره، اون وقت می تونی ازش نترسی. ببینی که خب اینم هست. ولی به خاطرش نمردیم. نکشتمون، عذاب آنچنانی هم نداد. در واقع این حال اصلا عذاب نمیده اگه سربه سرش نذاری. اگه بپذیری که خب من الان دلمرده‌ام. نمیترسم ازش، هراسی ندارم که بخوام با فوریت رفعش کنم. اینجوری دنبال شادی نمیگردی و از دلمردگی فرار نمیکنی و ناامید هم نمیشی. خب هست. طوری نشده.بعد خودش بهتر میشه. با یه دوش یا یه شب خواب یا یه ذره کارای خونه کردن. صرفا با کمی ادامه دادن. انگولک نکردن و بهش اجازه ابراز وجود دادن، اجازه حضور دادن. و اوضاع بهتر میشه. فقط باید ازش نترسی،  بپذیری که هست، باهاش نجنگی، قلبا حسش کنی، و بذاری برای خودش باشه، بچرخه؛ بره سر یخچال، اینستا چک کنه، یه کرمی بزنه شاید، بیاد رخت خوابش رو  پهن کنه و بخوابه. باید بذاری اونم زندگی کنه تا آروم باشه و گریبانت رو نگیره. باهم رفیق میشین. کنار میاین، یهو شاید یه حرف‌های درستی هم بت زد اصلا. از اون چیزایی که شادی و غم نمیگن. شادی دنبال سرخوشیه و از هر ناراحتی ای فرار می کنه، غم به جز بدی و رنج بی پایان چیزی نمیبینه. بی حوصلگی و دلمردگی واقع بین ترن. الان رو میبینن بعدا رو هم میبینن. نه سیاهن که بخوای از زندگی دل ببری نه سفیدن که بخوای کلا رو ابرا باشی. دلمردگی رو زمینه. برای کسی که باور داره به طور کلی برای حال خوب ارزش قائله و تلاش میکنه، خنجر نمیکشه؛ میاد یه سری میزنه یه چایی ای میخوره، چارتا کانال تلویزیون عوض میکنه و زل میزنه به سقف. سکوت میکنه. بی سروصدا میره تا دفعه بعدی که بی سروصدا بیاد. میذاره به زندگیت برسی. آزاری نداره. فقط به همون شرطی که گفتم. انگولکش نکنی. سیم جیمش نکنی. وقتی اومد درو باز کنی خودش بیاد تو و بذاری برای خودش باشه. لش کنه. بچرخه. و به نظرم یکی از واقعی ترین حس‌های دنیاس، و اگه بتونی عادت کنی به بودنش، به اجازه بروز دادنش، تو یکی از بالغانه ترین و شجاعانه ترین دوران‌های زندگیت رو تجربه میکنی.</description>
                <category>مبینا</category>
                <author>مبینا</author>
                <pubDate>Mon, 31 Mar 2025 00:21:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این برای توست، اگر خواستی بدانی.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-pufwlyshkzr5</link>
                <description>برگشتم اینجا، برگشتم کمی از درونیاتم را اینجا خالی کنم، خیلی جالب است اینکه تو انگاری بلند بلند حرف های توی سرت را در ملا عام در اینترنت آشکارا برای هر مخاطبی بازگو می‌کنی اما انگار هیچ کس نمی‌شنود، هیچ کس نمی‌خواند، چه آزادی رهایی بخشی... اینکه حرف هایت را ترس هایت را بتوانی به زبان بیاوری بدون آنکه کسی بشنود... شاید علت این شنیده نشدن، این باشد که آن مخاطبی که تو می خواهی سروکارش به این ورها نمی‌افتد... مخاطبی که نمی‌خواهی بداند، اما ته دلت، شاید آرزو داری که بداند. که بخواند. که تو را، عمق ترسناک پرپیچ و خم هزارتوی درونت را، بخواند، بداند، و باز، باز هم تو را بخواهد. تناقض برانگیز نیست، اینکه دختری چون من با این همه نوشته، دل به مردی بسته که علاقه‌ای به خواندن ندارد؟ تا حدودی رهایی بخش است؛ تو می‌توانی بنویسی و هرچه ترس و غم و زهر است را بیرون بریزی و بدانی او هرگز نخواهد خواند، نخواهد فهمید اینجا چه خبر است. انگار یک تابلویی را روی یک دیوار با محیط کم رفت و آمد آویزان کرده‌ای، جلوی چشمش است، سر بچرخاند آن را می‌بیند، اما مطمئن باشی در عین در معرض دید بودن، آن تابلو، آن نقشینه اسرار، هرگز دیده نخواهد شد.این گونه تو می‌توانی شبی ساکت روی تخت بنشینی، موسیقی بی‌کلامی که از آدم‌های زندگی‌ات هیچ کس حوصله شنیدنش را ندارد با هندزفری بشنوی و بار هرچه احساسات کوچک و بزرگ و تازه و کهنه است را سر کلمات آوار کنی، در ملاعام رهایشان کنی، بگویی، بخوانی، و هیچ کس از انسان های زندگی‌ات نفهمد.فقط یک سوال باقی می‌ماند؛ این، این امکان خوب است...؟اینکه هیچ کس از اطرافیانت در واقعیت درون تو را نخواهند شناخت... هیچ کس واج آرایی‌هایی را که در وصف لحظات گزنده زندگی ردیف می‌کنی را نخواهد خواند... اینکه تو هرگز به تمامی شناخته نخواهی شد، هرگز، کسی، تو را به تمامی نخواهد شناخت... حتی یارت...می‌توانم بندهای طولانی در چرایی مفید بودن این امکان بنویسم. اینکه تو، در نهایت فضایی امن برای تنهایی خواهی داشت. برای تنها شدن با خودت، جرئت ابراز ترس هایت، تردیدها، غم‌ها، و کهنه زخم‌های روانت. آن‌هایی که از بیانشان گهگداری حس شرم سراغت می‌آید. آن‌هایی که اغلب حتی خودت هم حوصله عمیق شدن در ذاتشان را نداری، تنها به کمک هزار تقلایی که کرده ای و یاد گرفتی چگونه کبودت نکنند، با آن‌ها کنار می‌آیی و کمی بعد عبور می‌کنی. اما، بگذار برایت از تروما بگویم. کلمه نامانوسی دارد؛ من به آن می‌گویم روان‌زخم. اکنون آرامم. حالم خیلی بهتر است. شفا صورت پذیرفته. تلاش هایم از کتاب و خودکاوی و جلسات روان درمانی تا حد زیادی نتیجه داده‌اند. اما، بگذار این اما را برایت بگویم. تو یک گوشی داری. فرض کن برخی برنامه‌های روی گوشی‌ات را نمی‌توانی پاک کنی. از زمانی که یادت می‌آید آنجا بوده‌اند. و گهگداری تحت شرایط خاصی، این برنامه‌ها باز می‌شوند و کار تو را مختل می‌کنند. نمی‌توانی صدایشان را ببندی. نمی‌توانی با تلفنت کار کنی. اما کم کم یاد می‌گیری. یاد می‌گیری چگونه صدایشان را کم کنی. بعضی هایشان را ببندی. یا از باز شدنشان جلوگیری کنی. این خوب است. خیلی خوب. اما یادت نرود؛ این برنامه ها هرگز پاک نمی‌شوند. شاید به دفعات کمتر، خفیف‌تر، آرام‌تر، اما باز هم گاهی، کار تو را به چالش خواهند کشید. و روان زخم هم همین است. و گاهی یاد ایام قدیم می‌کند. به تلنگری، تحریک کلمه‌ای، صدایی، فضایی، خاطره‌ای، فیلشان یاد هندوستان می‌کند.می‌دانی، اصلا به خاطر سلام مختصر و تازه یکی از همین روان زخم ها است که من الان اینجایم. و به لطف زخم‌های همیشگی، حالا دارم باز می‌نویسم. و حالا تو فرض کن کسی از دوروبری ‌ها می‌خواست این متن را بخواند. خب به یقین این متن هرگز نوشته نمی‌شد. و من به امنیت ناشناس بودن و گم بودن این نوشته در فضای بیکران نوشته ها دارم می‌نویسم تا کمی آرام بگیرم.گاهی ناشناس بودن بهتر است. حتی برای اطرافیانت. حرف زدن تکراری از یک درد قدیمی بی درمان چه عایدی دارد جز شرم، و حسرت، غبطه خوردن به انسان‌های خوشبختی که هرگز این گزنه‌ها را نچشیده اند. نگویی سبک‌تری، آسوده‌تر. و آن وقت یار مهربانت نیاز نیست کنار دغدغه های هر روزه اش نگران حساسیت های روحی تو باشد. و تو می‌توانی کمی، فقط کمی قوی‌تر و مستقل تر از آنچه هستی دیده شوی. و همین حس خوبی است. اینکه مدام حس نکنی ضعف‌ها و ترک‌هایت در معرض دید دنیا هستند. آن‌ها مخفی‌اند، پیش تو؛ اگر زمانی خیلی نیاز بود کمی بیانشان می‌کنی. اما در کل نیازی نیست همه بفهمند. که تو چقدر حساسی. که حتی پس از درمان، اگر پیش زمینه اش فراهم باشد، به بهانه یک حسودی کوچک و بی خطر، یک بی حوصلگی بعد از ظهر جمعه، دو سه روز از هم دور بودن، زود قطع کردن تلفن، یک کلمه، یک لحن، به بهانه تک تک این‌ها تو می‌توانی کمی دگرگون شوی. از درون آشفته شوی. نیاز به خلوت پیدا کنی، نیاز به فاصله. تو می‌روی و خود درونت را در آغوش می‌کشی و به او یادآوری می‌کنی که زیبا و ارزشمند است و سایر حرف‌های تسکین دهنده، شاید ویرگول را باز کردی و کمی نوشتی، و بعد حالت بهتر می‌‌‌شود. برمی‌گردی به دنیای پر هیاهو. منسجم و آرام و قوی. دیدی؟ مشکلی نیست.اما گاهی، به خصوص وقتی پای نوشته‌هایم وسط می‌آید، دلم می‌خواهد او بخواند. او بداند. تمام این ترک ها را بشناسد. نه که نوازشش کند یا مراقبشان باشد، که بداند. که من بتوانم در نهایت این قصه را با کسی بگویم. بتوانم سرگذشتم را بیان کنم. و پذیرفته شوم. دوست دارم قصه ام را کسی بداند. بداند چه بر من گذشت. من حاصل این قصه ام و دوست دارم او که شاید شریک زندگی ام شود چگونگی خلق شدن من را بداند. بداند ریشه هر چیزی کجاست. بداند چرا آویشن دوست ندارم. چرا قبل از تماس گرفتن اجازه می‌گیرم. چرا پای شب بخیر که می‌آید وسط زود خداحافظی میکنم. آخرین پیام را دیر سین می‌کنم. دوست دارم او بداند. از این دنیا فقط یک نفر، فقط او، او بداند. بفهمد. من را با تک تک جای زخم ها و کبودی هایم بشناسد.اما ترس... امان از ترس. اینکه اگر او من را همین گونه که با خود در خفا هستم، همین قدر عمیق، همین قدر پرقصه، پرغصه... همین قدر ناکامل، همین قدر تنهایی کشیده، درد کشیده، ترسیده، آیا او من را همین‌گونه دوست خواهد داشت؟ آيا خواهد پذیرفت؟ آیا می‌تواند من را به تمامی ببیند؟ در قالب یک کل، مثل یک اثر هنری واقعی، با زیبایی ها و کاستی‌ها، آیا می‌تواند زشتی‌ها و زیبایی هایم را باهم ببیند و کنار هم بپذیرد؟ با هم بخواهد، و در کنار تمام ضعف ها، قدرت هایم را هم ببیند؟ قدرتی که همین دردها به من داده‌اند... قدرت بازگشتن، و زندگی را انتخاب کردن...جایی نوشته بود که: میگردی. لابه لای فلسفه می‌گردی. در ادبیات می‌گردی در موسیقی می‌گردی. شاید فیلسوفی تو را خوانده باشد، شاعری تو را نوشته باشد و نوازنده ای تو را نواخته باشد.درک شدن نیازی است که خیلی دست کم گرفته شده و ورای آن، پذیرفته شدن. به تمامی پذیرفته شدن. اما هر انسانی خودی دارد که تنها در خلوت خودش مجال حضور پیدا می‌کند، خودی که هیچ کس هرگز آن را نخواهد دید، نخواهد شناخت. هیچ کدام به تمامی شناخته نخواهیم شد. ما سال‌ها کنار هم زندگی می‌کنیم و بخش وسیع و عمیقی از ما برای همیشه برای آدم‌های زندگیمان غریبه باقی ‌خواهد ماند، حتی شاید برای خودمان، و ما در نهایت غریبه هایی هستیم که توافق کردیم با هم دور این آتش باشیم تا بتوانیم شاید کمی ساده تر، کمی دلنشین تر، غم‌هایمان را برای مدتی کوتاه در گرمای حضور هم فراموش کنیم. شاید روزی برسد که بتوانم چیز بیشتری از خودم به او بشناسانم، اما قبل از آن، او باید بخواهد. و اگر خواست، این نوشته برای اوست.</description>
                <category>مبینا</category>
                <author>مبینا</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2025 01:18:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخواب سرباز... (+نسخه صوتی)</title>
                <link>https://virgool.io/@lunaiswriting/%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-eb9wzwon5atk</link>
                <description>راستش را بخواهید امشب اصلا قصد نوشتن نداشتم، آمده بودم یواشکی جواب کامنت های اخیر را بدهم که دیر نشود، ملت فکر نکنند این چه عصاقورت داده ای‌ است که حتی جواب اظهار محبت‌ها را هم نمی‌دهد! همین طور که  آمار این یکی دو هفته را زیر و رو می‌کردم و از این کشک‌های تنقلاتی کشکام (اسپانسر این قسمت) می‌انداختم گوشه لپم، آقای دنگ شو کنار دستم از اسپاتیفای آواز سر داده بود و  می‌فرمود که: برکه‌ی امن را نمیخواهد اگر پشتش خطری نیست (آهنگ آخر قصه). این آهنگ اخیرا خیلی به مذاقمان خوش آمده، هم ما را یاد بروبچ گروه فیل یابی اردبیل، سفری که آخر خرداد رفتم می‌اندازد، هم یک جوری حس ریسک و رهایی دارد. منتهای مطلب، من نمی‌توانم مثل آقای دنگ شو از این افاضات از خودم تولید کنم؛ فلذا بحث فکری و کرم مغز امشب به اینجا رسید که آیا آرامش می‌تواند ملال آور شود؟آقای دنگ شو می‌فرمایند که مسافرند همیشه. منتها من به رسم اجدادمان که از کوچ نشینی به یکجا نشینی روی آوردند، آدم بسیار یکجا نشینی هستم. شما خبر ندارید که شب قبل از اولین سفر عمرم بدون خانواده یعنی همان فیل یابی اردبیل، چه مصیبت و استرسی که نکشیدم و چه دشنام ها نثار روح پر فتوح و جوگیر خودم ننمودم، از این بابت که خودم را توی یک مسیری انداخته بودم که راه برگشت نداشت (به هرحال ۸ میلیون تومان وجه رایج مملکت با نرفتن من به سفر زنده نمی‌شد!). فلذا من یک بار، فقط یکبار در عمرم، آن هم با برنامه ریزی قبلی، دل به دریا که چه عرض کنم دل به هواپیما زدم و رفتم سفر، با گروهی که برای اولین بار قرار بود ببینمشان و هیچ معلوم نبود که چه ها پیش خواهد آمد!اما آقای دنگ شو قصه اش فرق دارد. وی اظهار می‌دارد که مسافری همیشگی است. حالا یا پول توی جیبش زیادی کرده یا به خزانه‌های سرّی وصل است، حالا هرچه است خودش می‌داند، بحث من چیز دیگری است. من به عنوان آدمی یکجا نشین سفر را نهایتا دو ماه یکبار تاب بیاورم. حس میکنم از سوال اصلی خیلی دور شدیم. دنگ شو داشت می‌گفت برکه ی امن را نمی‌خواهد اگر پشتش خطری نیست. من حتی نمی توانم با این یک تکه همخوانی کنم، حالا بماند اینکه تصورم از خطر پشت برکه یک ماری تمساحی چیزیست!!اما من برکه‌ی امن را می‌خواهم، خوب هم می‌خواهم، کاملا بدون خطر پشتش؛ و امروز لحظه ای از ذهنم عبور کرد که اگر قرار باشد انتخاب کنم بین برکه‌ی امن و هر هیاهوی هیجان انگیز دیگری، کدام را انتخاب می‌کنم. خب راستش جوابی هنوز نتوانسته‌ام برایش پیدا کنم؛ اما حس می‌کنم برای آدمی مثل من که در طول ۲۶ سال و ۱۹ روز و ۱۱ ساعت عمرش استرس های خیلی زیادی کشیده و آشوب ‌های دوست نداشتنی ای را پشت سر گذاشته و تازه توانسته خودش را از شر صداهای خبیث هیولای افسردگی و مرگ رهایی بخشد، برکه ی امن خیلی هم دوست داشتنی است! اصلا من دلم می‌خواهد کنار همان برکه یک آلونکی داشته باشم، جیبم به خزانه‌های پنهان و سرّی آقای دنگ شو وصل باشد، کل روز کتاب بخوانم و فیلم تماشا کنم و بنویسم، طبیعت گردی کنم و اصلا هم آن طرف برکه نروم که ببینم پشتش خطری (احتمالا تمساح) هست یا نه.می‌دانم. نگفته فکرتان را خواندم. می‌خواهید بگویید که این جوری نمی‌شود. خب.. خب من هم می‌دانم. اصلا انکار هم نمی‌کنم. باشد قبول، زندگی کنار برکه در آلونک در رفاه کامل و بی دغدغه‌ی کار و درس و گرانی و ترافیک ملال انگیز می‌شود. مثل همان روز آخر سفر اردبیل که با وجود آن همه زیبایی و تفریح، دلم برای تهران کذایی تنگ شده بود. اما.. اما شما جان پیام مرا بخوانید! شما بگویید؛ چه می‌شود که کسی ترجیح می دهد مدتی فرار کند به آلونکی کنار برکه‌ای که پشتش هیچ خطری نیست؟جواب واضح بود، نه؟من اگر می‌خواهم فرار کنم به برکه‌، به خاطر آن واژه ای است که پشت بندش می‌آید، برکه ی امن... و داستان این است که من این روزها، بیشتر از هر چیزی، در جستجوی یافتن آرامش روزها را سپری می‌کنم. مطمئن باشید مثل روزهای اسفند حالم خراب نیست، اما حالا، حالا که می‌توانم با سروصدا و آشوب کمتری از دریچه روشن تری جهان را، زندگی را نگاه کنم، حس می‌کنم که راه درازی را آمده‌ام... حالا این سوار، که خسته از جنگی نابرابر با خود و جهان برگشته، می‌خواهد فقط کمی آسودگی داشته باشد، کنار برکه‌ای دراز بکشد، سرعت کند زمان را حس کند و چشمانش را ببندد، هیچ صدایی نشود و به هیچ چیزی فکر نکند...شاید بعد، بعد که ضربان قلبش با حرکات آهسته برکه هماهنگ شد، شاید آن وقت دلش بخواهد چشمانش را رو به آسمان بالای سرش باز کند، و اگر توانست بار آن همه زخم و خستگی را کنار بگذارد، اگر خواست، شهامتش را جمع کند، و از خودش سوالی بپرسد: حالا چه؟ حالا می‌خواهد با زندگی‌اش چه کار کند؟ حالا که از مرگ عبور کرده، می‌خواهد به زندگی برگردد؟ ارزشش را دارد؟از اینجا به بعد، نمی‌توانم قصه سرباز را ادامه بدهم. این سرباز هنوز کنار برکه دراز کشیده است، هنوز چشمانش را باز نکرده. من نمی‌توانم به شما بگویم که سرباز آخر سر به این نتیجه می‌رسد که زندگی همیشه برنده است. نه. این سرباز هنوز می‌ترسد. هنوز می‌خواهد چشمانش را ببندد و تصور کند همه آنچه پشت سر گذاشته خوابی بیش نبوده، و دوست دارد وقتی چشمانش را باز می‌کند ردی از زخم‌های جنگ نبیند، جنگی بین او و خودش.اگر روزی با اطمینان کامل به این نتیجه رسیدم که زندگی آنقدر ارزش دارد که از برکه‌ی امن دل بکنم و بروم به دل خطرها، مطمئن باشید اولین نفر شما خواهید فهمید. اما برای الآن، فعلا اجازه دهید من روزها از پشت پنجره های خاک گرفته اتوبوس به غروب ساکت شهر نگاه کنم، با خیال کتابی که قرار است امشب بخوانم به خانه بروم و اصلا فکر نکنم که این قصه یک قهرمان می‌طلبد؛ قهرمانی که باید سفر کند تا خود و خدا و معنا و چرایی را بیاید، قهرمانی که باید خطر کند تا بزرگ شود. فعلا قهرمان خسته است، بگذارید قهرمان نفسی بکشد، شاید باز روزی عقل از سرش پرید، هیجان را به قرار ترجیح داد و به میدان برگشت. با اجازه شما، قهرمان فعلا می‌رود یک نفسی بکشد.</description>
                <category>مبینا</category>
                <author>مبینا</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2024 23:48:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم با روبان صورتی (+ نسخه صوتی)</title>
                <link>https://virgool.io/@lunaiswriting/%D8%BA%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C-rfmtyx5xe0eu</link>
                <description>همون دسته گل...من زیاد گل می‌خرم، به بهانه‌های مختلف؛ گل برای مادرم، گل برای شرکت، گل از طرف شرکت برای همکاران جدید، گل چون بهار است، گل چون قشنگ است، چون امروز سرحالم، چون اول هفته است و چون های دیگر.اما امشب گل خریدم، تا بتوانم ادامه بدهم.آفتاب نزده بود که امروز آغاز شد و یک روز سخت تکراری اما پر ماجرا، از شب قبلی که درست نخوابیدم تا ارائه ای که انجام نشد و کلاسی که به بطالت گذشت، از سهل انگاری و حرص و غم وظایف شرکت که خودش فراموش می‌شود اما دردش نه، از چرخ زدن مدام این فکر بلاتکلیفی و از دوستی که دارد می‌رود و لپ تاپی که باتری اش خراب است و شبی که قرار است به سختی سحر شود. با فکر این‌ها از شرکت بیرون زدم و در خیابان چسبیدم به یک درخت تا تنهایی خفه ام نکند، درخت‌ها برایم روح دارند، من را می‌بینند و می‌فهمند و دوست دارند. فاصله بین خیرگی به خیابان تا بغض تنها یک آهنگ است. بغضم اشک نشد، هوس سیگار کردم، اما به موچتری قول داده بودم که نکشم. درس بازاریابی امروز یادم آورد آدم ها موقع ناراحتی یا شادی زیاد، الکی خرید می‌کنند، فکر کردم که سیگار و پرخوری عصبی و گریه هم نوعی ابرازگری است. می‌خواستم این غم را ابراز کنم تا شب بدون دق کردن سحر شود. نه اهل پرخوری ام نه مجاز به سیگار، نه توانستم گریه کنم نه وقتی دارم برای خیره به سقف ماندن. دو ارائه سخت در انتظارم هستند. از فکر فردا شبی که بازهم خبری از استراحت نیست هم اگر بغضم نمی‌گرفت، از فکر آن غم ماندگار می‌گرفت. فکر کردم که چطور هر تقی به توقی می‌خورد یاد آن حفره خالی می‌افتم و خلائی که هیچ وقت قرار نیست پر شود و تنها به بهانه‌های مختلف من را به بازی می‌گیرد. آمدم دلداری بدهم به خودم، گفتم سال بعد از خود امسالت تشکر می‌کنی. بعد یادم آمد که خود پارسالم را تنها از رنجی به رنج بزرگتر انداخته ام. اما بدون رنج که نمی‌شود، می‌شود مگر؟ هنر کنیم رنجمان را خودمان انتخاب کنیم.داشتم از بازاریابی می‌گفتم؛ غم باید تبدیل شود. مثل کتاب تلخ و شیرین که می‌گوید آن را به خلاقیت تبدیل کن. منتها امشب وقتی برای ستاره پراکنی ذهن ندارم، اما لامصب بالاخره باید یک چیزی باشد که این غم کوفتی به آن مبدل شود! در نتیجه غم بزرگ را به دست گل کوچک تبدیل کردم.گل‌های رز مینیاتوری و میخک صورتی دارد، با روبان صورتی و حالا در فلاسک پر از آب نشسته به من نگاه می‌کند. بوی خیلی خوبی دارد... توی کوچه طاقت نیاوردم، بوسیدمشان؛ تنها به بوسیدن مادرم علاقه دارم و تعجب کردم که این گل‌ها چقدر خواستنی‌اند...دسته گل‌هایی که می‌خرم شبیه همان گل‌هایی هستند که روزی روزگاری، سال‌ها و قرن‌ها پیش دختری شاید شبیه من از بوستان می‌چیده و سوار بر اسبش به خانه می‌برده. بدون کاغذ، بدون بوی عطر اسپری، بدون اکلیل، ناب ناب ناب. و چه عجیب که همیشه شبیه دسته گل عروس می‌شود، انگار گل فروش‌ها می‌دانند که اصل ذات دسته گل این شکلی است و دختران لااقل یکبار در عمرشان باید دسته گلی اصیل و واقعی به دست بگیرند، شاید روح گل ‌ها و دختران نمیرد.من به این گل‌های صورتی امشب را هم نه به آسانی اما به دشواری کمتر سحر خواهم کرد. گل های بیشتری خواهم خرید، روزی برای خودم باغچه ای خواهم خرید و آن را پر از گل خواهم کرد، گل‌هایی که تا می‌توانم می‌بوسمشان تا یادم بماند که گل خریدن به این خاطر علاج غم‌هایم بود که خودم را در بازتاب دسته گلی کوچک و صورتی می‌دیدم، واقعی، سبز، صورتی، زنده، اصیل و جوان و زیبا...با تمام بار غم‌ها، سرشار از بوی زندگی.----نوشته ای از زمستان ۱۴۰۲، که فراموشش کرده بودم...</description>
                <category>مبینا</category>
                <author>مبینا</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2024 00:00:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودت چه؟ می‌خواهی بنویسمت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@lunaiswriting/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85%D8%AA-vdoqtfps5euj</link>
                <description>اگر حس می‌کنید از طرف پست‌های امروز من بمباران شده‌اید، خب داستان از این قرار است که من تازه امروز وقت کردم چیزهایی که جمعه پیش روی کاغذ نوشته بودم را اینجا منتشر کنم. اما این یک روزانه یا چندروز نویسی واقعی است! خیلی دوست داشتم دیشب چیزهایی می‌نوشتم، جملات مثل ماهی های ریز توی آکواریوم توی ذهنم می‌چرخیدند. منتها چون یا در تاکسی در حال پِرِس شدن بودم تا در خیابان در تلاش برای عوضی نرفتن مسیر، مهر سکوت کوبیدم وسط پیشانی‌شان. خوب بود و توانستم از موسیقی لذت ببرم و ویترین‌ها را تماشا کنم، فقط یک اشکالی پیش آمد؛ امروز هیچی از آن جملات شاعرانه و رنگی یادم نیست!!یک پستی گذاشتم مبنی بر اینکه جمعه ها نمی توان نویسندگی کرد، آقا به جان خودم این واقعیت دارد! یعنی پایم که به خانه مادری می‌رسد از شدت آسودگی و بیکار بودن چنان ملالی من را می‌گیرد که حس می‌کنم دیگر جرعه‌ای حس زنده بودن در من نمانده! و چون می‌خواهم انتقام تمامی دیرخوابیدن‌ها و صبح زود بیدار شدن‌های در طول هفته را بگیرم، بدتر از خرس‌های گریزلی به خواب زمستانی می‌روم!سر ظهر خواب دیدم از شغل فعلی‌ام استعفا داده ام و در یک کتابفروشی سه طبقه مشغول به کار شده ام. هرچند گویا آن‌جا هم مشاعرم سر جایش نبود، یکمی دیوانه و خل وضع می‌زدم. آخ که چقدر دلم می‌خواهد بروم بنشینم و تمام جملات دیروز را بیاورم روی کاغذ. این از باگ های زندگی یک نویسنده است که شاعرانه‌هایش یا وسط خیابان به ذهنش خطور می‌کنند، یا در تاکسی یا در اتوبوس. خب من سرپا چجوری بنویسم!!من فکر می‌کنم که (انگار خیلی فکرم برای بقیه مهم است) دانشمندان باید دست جمعی یک حرکتی بزنند و یک ریکوردر مغز اختراع کنند. آن وقت می‌شود وسط خیابان نوشت، وسط آشپزی نوشت، هزار و یک جای دیگر نوشت. کار ما آسان می‌شود. (الان به ذهنم رسید که احتمالا با ریکورد کردن مغز من در بخش های بسیاری فقط صدای جیغ پخش می‌شود!!)راستش، دارم فکر می‌کنم که علت اینکه در خانه مادری دست دلم به نوشتن نمی‌رود این است که اینجا باید خود منطقی‌ام باشم، عقلم سر جاش باشد و خلق و خویم بالا، و مشکل نوشتن این است که برای نوشتن باید به عمق احساساتم ورود کنم، دست بگذارم روی آن زخمی که هنوز ملتهب است، ور بروم به غم و غصه ها و ترک های دلم، آن وقت یک چیزی برای نوشتن تراوش می‌کند. آن وقت توصیف‌ها قشنگ می‌شوند، استعاره‌ها گل می‌کنند. باید بروم توی اتاق و خودم را حبس کنم و با موسیقی تنها شوم، آن وقت در مقابل خودم و عقل، آسیب پذیر می‌شوم. این تکه‌ی ناننوشته از دیشب دارد خفه ام می‌کند. می‌ترسم بنویسم، می‌ترسم بیاید، بخواند، بفهمد که هنوز آثار آن رویارویی کوتاه از ذهن و قلبم پاک نشده... به خدا دارد پاک می‌شود، شور از بین می‌رود، منطق رد دلتنگی‌ها را می‌شوید، اما، اما هنوز قلمم اسیر است. هرچه می‌خواهمم بنویسم یا سر از ترس در می‌آورد، مهمان همیشگی، یا می‌رود سراغ تنهایی که نمی‌خواهم از آن بداند، یا صاف می‌رود سراغ دلتنگی. به خدا دیگر دلتنگش نیستم، دلتنگ آن تجربه ام. آن ذوق کردن از بودن دیگری، در ارتباط بودن و خبر گرفتن‌ها، عزیز بودن‌ها... اصلا می‌خواستم همین را بنویسم! که این بشر قلمم را از من گرفته است! اما سوال اصلی اینجاست: آیا دل من می‌خواهد که قلم را از او پس بگیرم...؟خب این نوشته نباید به اینجاها می‌رسید! دیگر دارد رسمی منتشر می‌شود، با نام خودم! حالا هرچه می‌خواهم منتشر کنم تا دستم روی دکمه انتشار می‌رود صبر می‌کنم و به عواقبش فکر می‌کنم. اما دلم نمی‌خواهد خودم را سانسور کنم. هر چند از یک طرف خیالم راحت است، مگر چند نفر این دری وری های من را می‌خوانند! اما می‌ترسم نکند با اعلام کردن جای نوشته هایم در اینستاگرام کنجکاو شود بیاید همه‌شان را بخواند. یعنی انقدر بیکار است؟ یک راه چاره این است که بعد از این نوشته و شاعرانه‌های پشت بندش آنقدر نامرتبط با او بنویسم و بعد جای گنجینه نوشته‌ها را لو بدهم، که اگر آمد، آنقدر نوشته ببیند که بینشان گم شود و راهش به این یکی‌ها نخورد! وضع ما را ببین، دیوانگی هم عالمی دارد!یعنی الان می‌روم سراغ نوشتن آن یک تکه اسرار آمیز؟ نمی دانم. پست بعدی نتیجه را روشن خواهد کرد!</description>
                <category>مبینا</category>
                <author>مبینا</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jul 2024 23:07:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران به وقت تیر</title>
                <link>https://virgool.io/@lunaiswriting/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-llht0qqqoush</link>
                <description>این هوای تیرماه هم یک جوری شده که انگار خداوند کنترل آن را دست دختری محتاط داده است. هوا گرم است، باشد قبول، دختر قاعده مداری می‌کند. به هر حال تابستان است.اما روی هم رفته، انگار این یک ماه دختر وضع خوشی نداشته. یک جاهایی از آسمان آتش می‌بارد، خدا می‌داند دختر از چه چیزی عصبانی است. یک جاهایی طوفان می‌شود، ابر می‌شود، گردوخاک می‌شود، انگار که دخترک مضطرب است. اما یک چیزی هست که کسی نمی‌داند. اگر از من بپرسید، می‌گویم او عاشق است. یک عاشق غمگین، وگرنه چهار بار باران، در تیر ماه، وسط خشکسالی، چه توجیه دیگری دارد؟حالا دیگر مدتی است که از باران های معجزه آسا خبری نیست. کاش خدا زودتر کنترل هوا را از دست این دختر بگیرد، وگرنه شما حساب دل سوخته‌ای را کنید که می‌خواهد داغ نشسته بر جانش را، تمام مردم یک شهر احساس کنند!</description>
                <category>مبینا</category>
                <author>مبینا</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jul 2024 22:35:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسندگی در اتوبوس</title>
                <link>https://virgool.io/@lunaiswriting/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-batnyoytrwbm</link>
                <description>پس از تجربه‌ی امروز من دارم کم کم به این نتیجه می‌رسم که روزهای جمعه وقت مناسبی برای نویسندگی نیست! حتما باید روز کاری باشد، در حال برگشت از شرکت باشم، خستگی با کوفتگی ترکیب شود و بی‌حوصلگی چاشنی کار، درخت‌ها را تماشا کنم و موزیک غمگین گوش کنم، گرم باشد و اتوبوس شلوغ، کوله پشتی روی دوشم سنگینی کند و بار تنهایی بر قلبم، تا آن وقت بالاخره خیال نوشتن جان گیرد. آن وقت می‌نویسم، خوب! عواطف باید غلیان کند، صدای ذهن باید در بیاید، حالا خوب یا بد. وگرنه نویسندگی در جمعه‌ای که زیر باد کولر نشسته و سعی می‌کنی در ملال غرق نشوی، لطفی ندارد. چون زندگی جریان ندارد، شور و کشش حضور ندارد. باور کردم که هنر نه در آسودگی که در آشوب است، که جان می‌یابد.</description>
                <category>مبینا</category>
                <author>مبینا</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jul 2024 22:32:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر این دروغ است، بگذار من دروغگو باشم.(+ نسخه صوتی)</title>
                <link>https://virgool.io/@lunaiswriting/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-tczy0fnbdo2x</link>
                <description>این ساعت‌ها قصد نوشتن کرده‌ام اما برای فرار از نوشتن هر کاری بگویی کرده‌ام. برای نوشتن تلاش کرده‌ام، کتاب خوانده ام، موسیقی گوش داده ام. اما نفسم از تصور نشستن پشت میز و ریختن کلمات روی کاغذ می‌گرفت. تمرین‌های تنفسی کتاب را انجام دادم و قدری دیگر خواندم. با نوای موسیقی آنقدر آرامش گرفتم که آخر سر خوابم گرفت. کتاب را بستم و کناری گذاشتم. بالش را بغل کردم و ناخودآگاه به حالت جنینی فرو رفتم. کلمات مثل رودخانه ای کوچک جریان خود را آغاز کردند. همین ها، همین جملات. باید بنویسم درباره ترس، تغییر، یا چهارراه. تمام ترسم از نوشتن این است که خوانده شود. که اثبات شود خوب نمی‌نویسم، جان می‌کَنم تا بنویسم و این دروغ که نویسنده‌ام بر ملا شود.حین نوشتن جمله قبل خشمی مرا گرفت، مگر دروغ گفته ام که نویسنده ام؟تلاش می‌کنم. تقلا می‌کنم. افکار در ذهنم چون گردبادهای کوچک و بزرگ می‌چرخند و به در و دیوار جمجمه می‌خورند. نوشتن سفرِ رفتن به درون است، آن‌جا که کابوس‌های بیداری ات لانه کرده‌اند. و انگار توی سبک مغز اراده کرده باشی به دیدارشان بروی با خیال این‌که بلایی سرت نمی‌آید. من اگر می‌ترسم بنویسم از ترس ناکافی بودن است، از ترس اینکه قصه بلدم اما قصه گویی بلد نیستم، پایان بندی بلد نیستم، صحنه سازی بلد نیستم.نمی‌دانم این همه سوادم درباره قصه‌ها کجای عالم نویسندگی را گرفته‌اند. اما لااقل، بداهه نویسی را بلدم. رها کردن جریان افکار روی کاغذ و سیاه کردن برگه‌ها و بعد فراموش کردنشان؛ بهتر که فراموش شوند. هرچند دوست دارم هر آنچه می‌نویسم خوانده شود. حتی مزخرف ترینشان. همین چند خط پیش داشتم می‌گفتم از خوانده شدنشان می‌ترسم، تو ببین تناقض را...القصه، ترس برای من رویارو شدن با خودم است، منِ بی نقاب. ترس از دیدن شکستگی‌هایم است، یا شاید ترس از اینکه ببینم به جز شکستگی‌هایم، چیزهای دیگری هم آنجا وجود دارد. مثلا، چیزی شبیه به استعداد، هنر و توانمندی. اما، نمی‌دانم چرا این‌ها بیشتر ترس دارند. از وجود آسیب‌ها و ترک‌ها و شکستگی‌هایم خبر دارم. اما نمی‌دانم، یا گمان می‌کنم خود را به ندانستن می‌زنم، که چیزهای دیگری هم آن‌جا هست.چیزهایی روشن، از جنس حیات. آخر این گونه ملزم می‌شوم به زندگی؛ ترسیدن آسان است. خودت را که ناتوان ببینی، مسئولیت عمل از تو سلب می‌شود. اما اگر باور کنی که امیدی بر اثبات وجود توانمندی وجود دارد، آن وقت چه؟ آن وقت چه کار می‌توانی بکنی؟ اینکه روزی به خودت برگردی و ببینی که می‌توانستی کاری کنی، چیزی خلق کنی، چیزی بیشتر باشی، اما نکردی چون نخواستی، آن وقت احتمالا آجرهای سال‌ها رفته عمرت روی سرت آوار می‌شوند. حتی اینکه ببینی برای آرام کردن میل به نویسندگی و در عین حال اجتناب از سختیِ نوشتن، از جسارت خوانده شدن و قضاوت شدن، یک عمر به بداهه نویسی پناه برده‌ای. این گناه بعدا رهایت می‌کند؟من از حالا نگران فروپاشی روانی خود بیست سال آینده ام هستم. نگران لمس حسرت، پشیمانی، دیر شدن. چه بگویم که ترس، از همه عواطف با من آشناتر است. اما اگر می‌گویم نویسنده‌ام، برای این آرمان لعنتی است که می‌خواهم نویسنده باشم؛ می‌خواهم به جرعه‌ای هنر که استعدادش را دارم چنگ بزنم، تا بمانم و بتوانم نفس بکشم، تا هنر زندگی را تحمل پذیر کند، تا میراث جوانی‌ام باشد و روشنی بخش روزهای تکراری ‌ام. می‌نویسم تا چشمانم بتوانند رنگ‌ها را ببینند، موسیقی را مزه کنند، تا روحم زندگی را تجربه کند.جمعه، ۲۲ تیر ۱۴۰۳</description>
                <category>مبینا</category>
                <author>مبینا</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jul 2024 22:22:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به گندم زارم بازگردان...</title>
                <link>https://virgool.io/@lunaiswriting/%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-jh2cplnut7hu</link>
                <description>می‌گویند در عربی واژه‌ای هست، &quot;وجوم&quot;، وصف اندوهی که صاحبش را لال می‌کند؛در حافظه‌ی ذهن نه اما در حافظه‌ی قلب به یاد دارم روزگاری که تجربه‌اش کردم،حالا اما نه، حالا تنها به تته پته افتاد‌ه‌ام؛ کلماتم فرار می‌کنند، از روی خط‌ها سر می‌خورند، بی‌قراری می‌کنند، چون کودکان مضطرب به گوشه کنار تاریک و امن ذهن فرار می‌کنند و تا گیرشان می‌اندازم، از چشم‌ها سرازیر می‌شوند.قلم از من فرار می‌کند، می‌داند که من هم از او می‌ترسم. او می‌داند؛ می‌داند که هر بار که قلم در دست گرفتم روحم به خروش درآمد و تا ساعت‌ها خود سابقم نبودم، من و قلم هر دو مجنون می‌شدیم مرثیه سرایی می‌کردیم در سوگ ثانیه‌هایی که جلوی چشمانمان پرپر شدند.حالا اما می‌نویسم؛ قلم آرام گرفته است. پس از سال‌ها دوری، حالا ما به آشتی با خود و خدا آمده‌ایم، اما افسوس که باز هم قصه یکی‌ست. قصه‌ی سوگ است، قصه‌ی عدم، قصه‌ی فقدان و نبود.یاد گندم‌زار اما از ذهنم پاک نمی‌شود. آن زمان که دور از هیاهوی خشمگین، گوشه‌ای کنار خوشه‌های سبز دراز کشیده بودم، خیره به آبی بی‌انتها، غمی آرام درونم جریان داشت، غمی آشنا.و حیرانم از اینکه حالا باز در حسرت آن غم‌ام. هرچه بود، آرام بود؛ چون کورسوی کوچک امیدی که مثل اولین ستاره در آسمان بعد از غروب خورشید، نادیده‌اش می‌گرفتم، اما می‌دانستم آنجاست.جایش امن بود. چشم بسته هم می‌توانستم ببینمش و در همین خیال، در آسودگی امن ناامیدی روزگار می‌گذراندم. حالا سعی می‌کنم به یاد بیاورم، دغدغه‌هایم را؛ من قبل از گندم‌زار را، موهای جامانده لای خوشه‌هایم را.همان جایی که به اولین ستاره غروب چشم دوختم، تکه امیدی که از آسمان برداشتم، چشمانم روشن شدند و درنگی بعد خاموش، من ماندم و دستانی که سوختند.به خانه برگشتم، به سکوتم. تکه‌های شکسته شده شیشه امید را کنار کتاب‌ها گذاشتم، واژه‌ها آرام گرفتند، آمدند و کنارم نشستند. ما به غم دیرین خود بازگشته بودیم، چون طفلی که به وطن باز می‌گردد.حالا اما حالمان خوب است. گفته بودم که خوب می‌شویم. باز هم به شیشه‌های غبار گرفته اتوبوس زل می‌زنیم، در فکر اولین ستاره که وقت غروب خورشید طلوع می‌کند، می‌نویسیم، من و غم نویسنده‌های خوبی هستیم.حالا آرام می‌گیریم، نفس می‌کشیم و از باد می‌خواهیم تا شبنم چشمانمان را به دل جامانده در گندم‌زار برساند، و برایمان، به یاد گذشته، به یاد امیدها و ذوق‌ها، اشک‌ها و شورها، به یاد کلمات گم شده در زمان، چند خوشه، خاطره طلایی رنگ بیاورد.......خوانش این نوشته با صدای خودم رو می‌تونید از لینک زیر تماشا کنید:https://www.instagram.com/reel/C9F6OFVxIKH/?igsh=Y2xla2RnZGhoMDBr</description>
                <category>مبینا</category>
                <author>مبینا</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2024 01:15:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه فیل‌یابی اردبیل</title>
                <link>https://virgool.io/@lunaiswriting/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84-%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D9%84-mf2zrrobxrlr</link>
                <description>دیدی آخرای سفر، وقتی داری چمدون‌ات رو می‌بندی که برگردی، چمدون‌ات پر شده و بسته نمی‌شه؟ درست مثل کتابی که بعد خوندن قطور شده و دیگه مثل اولش نمی‌شه.تا حالا فکر کردی چرا؟ چون تو داری با یه کوله بار از تمام خاطره‌هایی برمیگردی که توی سفر رقم زدی. حالا چمدون‌ات پر از تجربه اس؛ به همه لحظه‌هایی فکر کن که روی بابونه‌ها دراز کشیدی تا ابرها رو تماشا کنی، توی گندم زار قدم زدی و به سکوت طبیعت گوش دادی، حس پیچیدن باد توی موهات رو یادته؟ نارنجی غروب خورشید روی تپه‌ها رو چی؟ با دیدن تمام این منظره‌ها، یه ستاره توی چشم‌هات برق زد؛ و حالا تو یه آسمون ستاره توی چمدون‌ات داری. ستاره جاش توی آسمون‌هاست و فقط سهم کسایی میشه که سر به هوا باشن، سفر کنن، اونایی که جسورن و می‌رن تا دل به ناشناخته‌ها بزنن، به نسیم گوش کنن، با درخت‌ها حرف بزنن.استرس تنهایی دل به سفر دادن رو یادته؟ ذوق آشنا شدن با همسفرها، صدای خنده‌هاتون، کسی چه می‌دونه، شاید سال‌ها بعد درخت‌های جنگل فندقلو زبون باز کنن و قصه مسافرانی رو بگن که دست به دست هم زدن به دل جنگل؛ کشف کردن، خندیدن، بزرگ شدن، رفاقت ساختن و ستاره جمع کردن.حالا وقتی برگردی خونه، چمدون‌ات رو که باز کنی، سقف اتاقت یه عالمه ستاره داره که هرکدوم مثل دوستی‌‌های این سفر بهت لبخند می‌زنن و می‌شن روشنی شب‌های تاریکت.دوستی‌هایی که می‌مونن و می‌شن نویدبخش خاطره سازی‌های آینده، دلگرمی سفرهای بعدی و دل خوشی برای وقت‌های دلتنگی. دوستی‌هایی که وقتی دلت گرفت بهت امید میدن که بازم میشه سفر کرد، خاطره ساخت، جسور بود و تجربه کرد. شاید این بار، با یه چمدون بزرگ‌تر....ویدیو مربوط به این متن رو می‌تونید از لینک زیر تماشا کنید:https://www.instagram.com/reel/C8Zwc8cNpts/?igsh=NXlqYWVsNHhmOXAz</description>
                <category>مبینا</category>
                <author>مبینا</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2024 01:12:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هنوز زنده ام!</title>
                <link>https://virgool.io/@lunaiswriting/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-gitaur7zdwxx</link>
                <description>یک سلام دوباره!اگر کسی از خوانندگان قبلی من را یادش باشد، باید بگویم که من برگشته‌ام؛ و این طور که مسلم هست هنوز زنده ام. در این مدتی که نبودم خیلی اتفاقات افتاد که درآینده از آنها بیشتر خواهم گفت اما اگر برای کسی مهم باشد می‌گویم که حالم خوب است. یا بهتر است بگویم حالم خوب شده. شبح مرگ کنار رفته، من سفر رفتن را تجربه کرده ام، بیشتر به زندگی کردن می‌پردازم و حالا این پروفایل آماده است تا از حالت ناشناس خارج شود. پس، من، مبینا هستم. چندتایی از نوشته هایم را از انتشار خارج کرده ام تا آبرویم را برباد و شغلم را به باد فنا ندهند (قدیمی ها یادشان است چه ها نوشته بودم!!) و از این به بعد قرار است کمی جدی تر نوشته هایم شامل روزانه نویسی و هر نوشتار دیگری را اینجا منتشر کنم.راستش اول قصد داشتم یک پروفایل جدید راه اندازی کنم اما نوشته های سابقم لعتنی ها حتی از نظر خودم هم آنقدر صادقانه و شفاف و خوب بودند که حیفم آمد فراموش شوند. امشب آنها را دوباره خواندم و باید بگویم که در کمال حیرت کلی از دست خودم خندیدم! دلم به شکلی شفقت آمیز به حال خود سابقم سوخت، محبتم نسبت به او سرازیر شد و دلم خواست کمی بغلش کنم و دلداری اش بدهم، که این روزها می‌گذرد، سخت است اما طاقت بیاورد.القصه، این منم؛ و حالا قرار است بیشتر برایتان بنویسم. راستی یه چیز جالب: داشتم گزارش پست ها را نگاه میکردم که دیدم یکی از نوشته ها ۱۶ هزار ایمپرشن گرفته!! چه خبر است..؟؟خلاصه. ممنونم که سابق بر این هم ذهن نوشته های من را می‌خواندید و امیدوارم حالا هم افتخار همراهی تان را داشته باشم. آسوده باد خاطرتان.</description>
                <category>مبینا</category>
                <author>مبینا</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2024 01:04:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک جرعه تلاش، اندکی تحمل.</title>
                <link>https://virgool.io/@lunaiswriting/%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%B1%D8%B9%D9%87-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-cthak7q3pves</link>
                <description>جمعه، آخرای بهمن، ساعت ده و چهل و سه دقیقه.من برگشتم. پس از شش ماه، به همان دلیلی که سر در این پروفایل زده‌ام، برای آنکه مغزم نترکد و قلبم پاره نشود. من آمده ام تا دوباره نوشتن را برای خالی کردن ذهن و سر و سامان دادن به افکار و مشخص کردن وضعیت خودم امتحان کنم.خیلی خلاصه بخواهم آپدیت بدهم، دیگر در خوابگاه زندگی نمی‌کنم و به خانه پدرم نقل مکان کردم، چند ایستگاه پایین‌تر، به طور جدی پیش تراپیست می‌روم و به جاهایی هم رسیده‌ایم. خب بگذریم.حس میکنم جایی که باید باشم نیستم. الان اینجا روی تختم نشسته ام و لپ تاپ روی پایم، دارم می نویسم برای خودم و نه مشقی دارم که مانده باشد نه ظرفی که نشسته باشد، تمرین ویولن امروز را انجام داده‌ام کتاب هم خوانده‌ام شام هم خورده ام و هنوز وقت خواب نرسیده، اما یک هول و اضطرابی در دل من می‌خواهد مدام به کاری که نمی‌دانم چیست وادارم کند. حس می‌کنم زندگی را گم کرده‌ام. آن روز داشتم به تراپیستم میگفتم که اگر تاثیر بدی روی زندگی اطرافیانم نداشت واقعا ترجیح میدادم نباشم. هیچ چیزی دیگر من را سر ذوق نمی‌آورد. از هیچ چیزی لذت نمی‌برم. نه غذا خوردن، نه پختن، نه تمرین ویولن، نه فیلم و سریال، نه دیدن سالی یک بار دوستان، و نه کار کردن. حتی آخر هفته‌ها برگشتن به خانه مادری هم خوشحالم نمی‌کند. حس می‌کنم اسیر شده‌ام. مدام وقت ندارم و عجله دارم و خسته‌ام و ساعت خوابم دیر شده و روز بعد دیر به شرکت می‌رسم. زندگی در کار کردن خلاصه شده، از وقتی چشم باز می‌کنم تا غروب آفتاب سر کارم و بعدش مچاله در بی‌آرتی در راه خانه، ۴۰ دقیقه‌ای را با ذکر مرگ بر کمال طلبی و من تازه ۲ هفته است که شروع کرده‌ام سخت نگیر به تمرین ویولن می‌گذرانم و بعد شامی رو به راه می‌کنم، آشپزخانه را سروسامان می‌دهم و دوش می‌گیرم و بعد ولو می‌شوم روی تخت، یا تمرین سلفژ یا اینستاگرام گردی یا کتاب خوانی، دیگر حال ندارم بلند شوم تا وقتی که دیر شود و ساعت از زمان مناسب خواب بگذرد و من تازه بخواهم موهایم را خشک کنم.القصه، خیلی خسته‌ام. به یک استراحت در حد مردن احتیاج دارم. آخر، همه اش همین است؟ این بود زندگی بزرگسالی ای که در کودکی منتظرش بودم؟ تراپیستم می‌گوید باید برای توسعه شغلی ام تلاش کنم، این کتاب قهرمان در ماموریت می‌گوید قهرمان باید چیزی بخواهد و من تنها توانستم توسعه شغلی را به عنوان هدفی برای تلاش انتخاب کنم اما لامصب اصلا وقت نمی‌شود! در شرکت یا آنقدر کار دارم که وقت سرخاراندن ندارم یا تا می‌آیم روی یادگرفتن و مطالعه تمرکز کنم کارم دارند. ولی نه، در شرکت گاهی وقت پیدا می‌شود. اما خدا وکیلی آخر شب ها اصلا وقت نیست، نمی‌خواهم که باشد، زمان شب دیگر مال خودم است! مال من! مال خواندن، موسیقی گوش دادن، فیلم دیدن و به هر چیزی غیر از کار پرداختن. دلم می‌خواهد به همه دنیا و من جمله رییس بگویم و یادآوری کنم که من به جز کار در آن شرکت کذایی یک زندگی دیگر هم دارم! دارد یک چیزهایی یادم می‌آید، اینکه دوست داشتم بنویسم، چیزهای زیبا بنویسم، نقل قول کنم، کتاب های جذاب بخوانم، از رمان و ادبیات و فلسفه و حماسه، موسیقی خوب گوش کنم و دوره های جالب و مستندهای جذاب ببینم، زندگی کنم، هرچند، در وقت اضافه.همین نوشتن امشب سر شوقم آورده، پس از مدت ها دارم کاری انجام می دهم که به من شبیه تر است. من را یاد خودم می‌اندازد. قهرمان باید چیزی بخواهد. من این قهرمان را مجبور کرده ام توسعه شغلی بخواهد. چون باید بخواهد تا من رشد کنم و قدرت پیدا کنم. تا شاید روزی رفتم شرکت بهتری، نمی‌دانم، از فکرش هم می‌ترسم. اما همینجا هم بخواهم رشد کنم باید خودم را توسعه دهم. نمی‌خواهم در جا بزنم. باید لااقل انقدری خوب باشم که قدرت داشته باشم و این شرکت از از دست دادن من متضرر شود و نخواهد که به این سادگی ها من را از دست بدهد، پس مسیر نگهداشت و پیشرفتم را هموار کند و من چیزی بیشتر شوم.چه بمانم چه نمانم، داستان داستان پیشرفت است. اما چرا نمی‌شود... دست و دلم به تلاش نمی‌رود، از هر چه تلاش کردن است خسته‌ام، یک جوری شده‌ام که دلم نمی‌خواهد کوچکترین تلاشی کنم و چالشی را تحمل کنم. به شدت از تحمل چالش‌ها ترسیده و خسته ام. تراپیست می‌گوید من تنبل نیستم، از رقابت می‌ترسم. این ترس و تروماهای کودکی سرتاسر زندگی‌ام را گرفته‌اند و فلجم کرده‌اند. از هر زحمتی می‌ترسم. با اینکه خیلی هم بیکار ننشسته‌ام، در این مدت آشپزی یاد گرفتم و ویولن زدن را دارم یاد می‌گیرم، اما صدای گوش خراش کر کننده کمال طلبی بیچاره‌ام می‌کند، هر کاری را به جانم زهرمار می‌کند. کمال طلبی و احساس بی ارزشی، این دو کمر به زدن ریشه من بسته‌اند، تازه اگر تله رهاشدگی و محرومیت هیجانی و شرم را نادیده بگیریم. برای خودم یک پا کلکسیون اصطلاحات روانشناسی هستم!قهرمان... قهرمان... اما نگاه که می‌کنم، بیشتر شبیه قربانی قصه شده‌ام. از لحاظ روحی ذهن یک قربانی را دارم. کارهای را می‌کنم، اما برای فراتر رفتن، بیش از حد خسته و ترسیده و ناامید ام. قربانی می‌ترسد، قربانی انگار که دست بسته باشد هیچ کاری نمی‌کند و فقط گله می‌کند و می خواهد که یکی پیدا شود نجاتش دهد. این حالت روانی من است. فکر کنم باید به خواندن کتاب افسردگی نهفته برگردم. این هایی که گفتم عین تعریف این کتاب بود. روزها این افکار تکه و پاره مدام در سر من می ‌چرخند و نشخوار میشوند و وجود دارند اما حالا که دارم مینویسم انگار دارم به هم می‌چسبانمشان. انگار طول و دنباله و انسجام پیدا می‌کنند و می‌توانم آن ها را ببینم و مکث کنم و بدون پرت شدن حواس یک جا داشته باشمشان به آن‌ها فکر کنم. این قصه هر روز تکرار می‌شود. وقتی می‌نویسم امید پیدا میکنم چون دلم یم‌خواهد بنویسم که من در نهایت راهی به بیرون پیدا خواهم کرد. دست این قربانی را خواهم گرفت و از ته چاه بیرون خواهم برد. یک گام تلاش، یک گام کوچک، اما مگر پست های لینکدین تلاش نبودند؟ نه، منسجم نبودند. بیا انسجام را پیدا کنیم. بیا بدانیم داریم چه کار می‌کنیم. با یادگیری آنالیتیکس چطور است شروع کنیم؟ دوره اش را داریم، فقط تلاش و استمرار می‌خواهد، آه از این واژه، استمرار. لااقل من یکی نتیجه استمرار را در زندگی ام دیده ام و بلدم به کاری بچسبم، فقط کاش افکار منفی انقدر روی مغزم از بیهودگی و پوچی و بی ثمری رژه نروند. بالاخره روزی این احساس بی ارزشی و کمال طلبی دست از سرم بر خواهد داشت. روزی بر این‌ها غلبه خواهم کرد. تا الان هم پیشرفت داشته ام. روزی بالاخره از حصار نامرئی را می‌شکنم و بیرون می‌آیم و طعم زندگی را می‌چشم. دور نیست. کمی تلاش، کمی تلاش هدفمند، کمی استمرار، کمی تحمل، کمی تحمل، کمی تحمل...</description>
                <category>مبینا</category>
                <author>مبینا</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 23:17:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخوان دفن ناشده، آواز بخوان.</title>
                <link>https://virgool.io/@lunaiswriting/%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%81%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-av70kxz3j56i</link>
                <description>برای خودم یک چالش نوشتن گذاشته ام، اسمش را هم گذاشته‌ام آزاد نویسی. منتهی هنوز انقدر خوب نمی‌نویسم که فکر کنم ارزش خواندن دارد و به همین خاطر توی ویرگول رسمی‌ام چیزی ننوشته‌ام. امشب را هم دارم به زور خودم را مجبور می‌کنم که بنویسم. این چالش را برای این راه اندازی کردم که کمی مغزم مجبور به فکر  کردن بشود. انقدر اطلاعات در روز دریافت می‌کنم و وقتم را به نشخوار فکری می‌گذرانم که دیگر مجالی برای ابراز وجود و خلق کردن باقی نمی‌ماند، اما به هر حال، نوشتن آخرین سنگر است.امشب داشتم به عکس‌های داخل گالری‌ام نگاه می‌کردم و چهره‌های لبخند به لبی را می‌شمردم که دیگر هرگز کنارم نخواهند بود. فرزانه، علیرضا، بهنام، و این آخری هم نیما. هرچند برای نیما غصه نمی‌خورم. اما بقیه، نبودنشان انتخاب من نبود. آدم‌های زیادی را از دست دادم. حالا هم که خبر پذیرش گرفتن پسرخاله محبوبم آمده. آمدم سر این یکی هم ماتم بگیرم که یادم آمد با وجود این‌که دوستش دارم، حتی شماره‌اش را هم سیو ندارم. یادم آمد که ارتباط نزدیکی نداریم. شاید برای این‌ یکی آنقدر غصه نخورم.افسردگی امانم را بریده. هرچند حدس می‌زنم تلورانس‌های هورمونی ماهیانه هم بی تاثیر نباشد. علی ایوحال، حالم از خودم و زندگی به هم می‌خورد و دلم می‌خواد سر به تنم نباشد و آن بعد آدمیزادی‌ام از این بابت از من عصبانی می‌شود و نتیجه می‌شود یک آدم خود درگیر و ذهنی که مدام در حال نشخوار فکری دعوای شخصی و گفتگو با خود است، و دست آخر هم به هیچ چیزی نمی‌رسد. کل این هفته هر روز بیشتر از روز قبل منتظر چهارشنبه بودم و هستم که فرا برسد و من بتوانم بروم پیش تراپیستم. بلکم چیزی بگوید که مغزم را خنک کند، این قرص‌ها دیگر جواب نمی‌دهند.تا دارم می‌نویسم این وسط یک چیزی از دیروز برایتان تعریف کنم؛ ترافیک برای من برابر است با رویارویی با عزراییل! چرا؟ خب داستان مشخصی دارد؛ هر وقت ترافیک سنگین باشد و من مجبور باشم فورا به جایی برسم به جای اسنپ ماشین، موتور می‌گیرم. خب این تازه آغاز ماجرا است. ببینید، راننده موتور دودستی فرمان موتور را می‌چسبد اما شما به عنوان یک دختر شما نمی‌توانید راننده را بچسبید! به هر حال مرزهایی وجود دارد یا شاید اصلا طرف خوشش نیاید، یا شاید هم خوشش بیاید که نتیجه بدتر است. در هر حال شما مجبور می‌شوید پشت موتور را بگیرید و این در سر بالایی و زمان گاز دادن موتور از هر جهت خلاف قوانین فیزیک نیوتونی است، به هر حال یک پدیده‌ای به نام اینرسی وجود دارد که به لطف حضورش من با هر گاز دادن موتور یک بار تا دم پرت شدن پیش می روم و حس می‌کنم به سبکی یک پر روی زین موتور نشسته‌ام! هر جوری حساب می‌کنم این حجم سبکی روی موتور با عقل جور در نمی‌آید اما تجربه چیز دیگری می‌گوید!امروز را به شرکت نرفتم و آنقدر خوابیدم که خودم شک کردم مگر چند سال است که عین آدم نتوانسته‌ام بخوابم. چنان خوابی رفتم که فقط از اسرای اردوگاه‌های اجباری نازی‌ها بر می‌آمد. هرچند الان هم خوابم می‌آید. اما دوست دارم بنویسم، کم کم دارد مزه می‌دهد. البته خیلی بهتر می‌شد اگر می‌توانستم درباره چیزهای بهتری بنویسم یا لااقل کمی مطالب مفید تولید کنم، بلکم به درد کسی بخورد. فعلا برای آغاز همین که خودم را به صفحه ویرگول رساندم و لپ تاپ را به محض روشن شدن نبستم جای شکر دارد. امروز در خواب عصرگاهی یک فیلم سینمایی کامل را خواب دیدم، و آنقدر خفن بود که قابلیت تبدیل شدن به یک رمان را داشت و من به جز یکی دو فریم هیچ چیز دیگری از آن را یادم نیست. فقط یادم است خیلی خفن بود. عالی است، نه؟هر چقدر سعی می‌کنم با چیزهای دیگری خودم را مشغول کنم و افکار آدمیزادی‌تری داشته باشم، باز هم حرص خوردن سر مسائل شرکت سراغم می‌آید. به خودم می‌گویم من که نمی‌خواهم آدم‌ها را به کاری مجبور کنم، اما باز هم نمی‌توانم دست از نشخوار فکری بردارم. اصلا نباید درباره‌اش بنویسم. بگذریم. دیگر درباره چه چیزی می‌توانم بنویسم؟ حس می‌کنم باید زمانش برسد، و نمی‌دانم کی زمانش می‌رسد، که من کمی آزادانه در لینکدین درباره مغز سوختگی (همین الان این کلمه را اختراع کردم) یا برن-اوت (burn-out) یا خستگی مفرط بنویسم، مسئله‌ای که ماهی حداقل یک بار به آن دچار می‌شوم و از شواهد و قرائن پیداست که الان هم به آن دچارم. حس می‌کنم کلی ایده و فرصت برای خلق کردن درونم دارد تلف می‌شود. با وقت نداشتن، اعصاب نداشتن، عصبی بودن و کلنجار رفتن با افسردگی، یا این‌که حس میکنم همه این کارها نیاز به برنامه ریزی دارد و کارهای دیگری هست که در اولویت باشند. فقط این‌جا به لطف ناشناس بودن می‌توانم آزاد بنویسم. اصلا اسمش هم را از روی همین حس برداشتم: آزاد نویسی. شاید اگر روزی فرزنددار شدم اسمش را بگذارم آزاد. تا همیشه یادش باشد برای خودش زندگی کند و هر چه خواست بنویسد. بداند که آزادی تنها در ذهن او محصور است، بداند که خودش مرزهای آزاد بودن ذهنش را تعیین می‌کند. فرزند چرا، کاش اسم خودم آزاد بود. اما فعلا معنای اسمم «روشن و واضح» است. آیا واقعا روشن و واضح هستم؟ نمی‌دانم. هرچند فکر می‌کنم واکنش‌ها و عواطفم خیلی روشن و واضح بروز پیدا می‌کنند، البته؛ به نفرینی دچار هستم که کمی این قضیه را نقض می‌کند، نفرین لبخند عصبی. در ترسیده‌ترین حالتم، جلوی کسی که مرا ترسانده، لبخند مسخره‌ام از همیشه بزرگتر است. این یک نفرین است، شک نکنید. فعلا آزادی و ترس رو مقوله‌ای هستند که تاروپود زندگی من را تنیده‌اند یا اگر بخواهم بهتر بگویم جویده‌اند! آزادی که ذهنم از من دریغ کرده و ترسی که افکارم را فلج کرده. و حالا به کمک تراپیستم این کلاف هر بار بیشتر باز می‌شود و من هنوز دارم می‌فهمم چه بلاهایی که از دست این ترس تا به حال سرم نیامده و چه بدبختی‌هایی که همگی ریشه در این ترس نداشته‌اند. اگر روزی از ترس آزاد شوم، آن روز اولین روز زندگی من خواهد بود، شاید آن روز دیگر بتوانم بدون ترس از شناخته شدن، آزاد بنویسم. یک کتاب هست که نخوانده‌ام اما اسم با مسمایی دارد: بخوان دفن ناشده، آواز بخوان.</description>
                <category>مبینا</category>
                <author>مبینا</author>
                <pubDate>Mon, 07 Aug 2023 23:23:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیزهای مزخرفی که دلم می‌خواهد</title>
                <link>https://virgool.io/@lunaiswriting/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B2%D8%AE%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-opbpmvrio5x8</link>
                <description>انقدر این هفته مریضی و بی حالی کشیده ام که کمرم فرم دراز کش به خودش گرفته و نا خودآگاه به عقب خم می‌شود. امتحانات اینجانب تمام شد؛ و با آغاز تابستان و گذار از روزهای فحش دادن به زندگی به وضعیتی رسیده‌ام که از خود متنفرم. تنفر از خود هم از آن نقاط کور خلقت و تکامل است. مغز چطور می‌تواند برای بقای چیزی تلاش کند که از آن متنفر است؟ این‌ها همه باگ است.به تلنبار برنامه های اجرا نشده برای تابستان نکاه می کنم باز به خودم فحش می‌دهم که نمیدانم چرا واقعا نمی‌دانم هیچ کدام را نمی‌توانم اجرایی کنم! کلاس عربی همانطور مانده، پادکست و برنامه یوتیوب برای خودشان مگس می‌پرانند جون میدانند فکرم حتی سمت عملیاتی کردن آن ها هم نمی‌رود، چون به کسری از ثانیه یادم می‌آید که اخی عمر چقدر کوتاه است و تابستان بین دو ترم دانشگاهی از آن هم کوتاه تر؛ به فکر نوشتن میفتم که قبلش کوهی از مطالعه را می‌طلبد و کارهای آموزشی که یکم به پول زایی منجر شوند و آن‌ها هم اول سرمایه گذاری می‌خواهند تا شاید روزی به مرحله برداشت برسند. فعلا که این متن را می‌نویسم دارم سعی می‌کنم صاف بنشینم و هی به عقب قل نخورم و دو دقیقه ای مغزم را روشن نگه دارم و در تلاش برای حواس پرتی و کم کردن درد فکر کردن به سریال پناه نبرم، همین چند دقیقه پیش با دوست پسر ۳ هفته ای خود کات کردم، مغزم از دست خود مغزم که فکر می‌کردم این یکی داماد مادرم است سوت می‌کشد! لعنت به آن کسی که خودش می‌داند که اکثر آتش‌ها از گور او بلند می‌شود که نمی‌توانم کسی را با آن نکبت مقایسه نکنم.دلم خیلی چیزها می‌خواهد مردم. دلم دلخوشی می‌خواهد. دلم می‌خواهد به آخر برنامه‌هایم رسیده باشم، آنقدری وقت داشته باشم که برنامه بلند مدت بریزم و پادکستم را پیاده سازی کنم و از قصه ها بگویم. دلم می‌خواهد ساخت یک سایت انقدر دنگ و فنگ نداشت و باز دیشب به یک باگ جدید نمی‌خوردم و دست به دامان همان نکبت دوست داشتنی نمی‌شدم. دلم می‌خواست تابستان طولانی تر بود، از ارشد خواندن پیشمان نبودم و دلم می‌خواست ترسی نداشتم. دلم می‌خواست وبسایت به درک، لااقل توی همین ویرگول خودمان شروع کنم برایتان درباره رمان تلماسه بنویسم و هرچه از بازاریابی محتوایی بلدم بریزم روی دایره و با یک برنامه تجمیعی یکپارچه محتوایی کل سوشال مدیا را به توپ ببندم. دلم می‌خواست لیزر را شروع کرده بودم و مرزداران انقدر به ونک دور نبود و یک میلیون پول دوا دکتر برای این ماه نداده بودم و راحت و بدون نگرانی کلاس شنا ثبت نام می‌کردم و به این فکر نمی‌کردم که آخرش همه چیز از گور این پول لعنتی بلند می‌شود. دلم می‌خواست طاقچه کتاب مدیریت عمومی را داشت و اینستاگرام انقدر وقت گیر نبود و با در سدت گرفتن تبلت برای کتاب خواندن خوابم نمی‌گرفت و حجم کتاب‌های نخوانده دکمه اهمال‌گری برای فرار از درد کمال طلبی را فعال نمی‌کرد و زودتر زمستان می‌شد و قسمت دوم فیلم تلماسه اکران می‌شد. دلم برای پادکست نساخته ام تنگ شده است؛ زنگ در یادم آورد که امروز رو به پایان است و من مانده‌ام و ساعت ۷:۱۴ بعد از ظهر غمبار جمعه و خانه نیمه روشن و این‌که باید حمام بروم مسواک بزنم یک جوری شب را سر کنم و فردا اول صبح باز راهی تهران شوم برای آغاز یک هفته دیگر بدو بدو و درگیری بین کار و بیکاری و شلوغی و بی تسکی و در نهایت یه هیچ چیزی نرسیدن. مامان که آمد خانه، قفل ذهنم اکتیو شد. فعلا نوشتن بس است، شاید همین امشب دست به انقلاب زدم.</description>
                <category>مبینا</category>
                <author>مبینا</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jul 2023 19:15:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خاطر زیبایی</title>
                <link>https://virgool.io/@lunaiswriting/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-rmtemvfrld1n</link>
                <description>غمگینم. چیز تازه ای نیست. اول داشتم توی ذهنم دوباره با رییس دعوای الکی می‌کردم (همیشه بهانه دم دست دارد) اما دیدم این خودخوری دارد پدرم را در می‌آورد. در دوران پریودی چیز عجیبی نیست اما من باید تمرکز کنم. می‌خواهم تمرکز کنم. افکار بیهوده من را به هیچ جا نمی‌رسانند، ذهنم حیف است. من باید به چیزهای زیبا فکر کنم. اما دیدم انگار امشب یک وسواس فکری ای چیزی دارم که حتی وقتی به یکی از رویاهایم یعنی داشتن یک گلخانه پیشرفته و گلفروشی کنار آن فکر کردم، صاف رفتم سراغ طراحی نقشه کسب‌وکار و پیدا کردن چالش ها و رویارو شدن با آنها در ذهنم. حتی از آن هم نمی توانستم لذت ببرم. سایمون سینک می‌گوید فکر نکردن کار ممکنی نیست. شما نمی‌توانی ذهنت را خاموش کنی اما می‌توانی تنها روی یک فکر متمرکز شوی. وسط شام بودم و مانده بودم به چه فکر کنم که وادار نشوم برای خفه کردم مغزم بروم برای یک شام ده دقیقه ای یک اپیزود ۶۰ دقیقه ای سریال پلی کنم. موزیک توی گوشم بود اما انگار حتی آن را هم نمی‌شنیدم. فکرم رندوم این ور و آن ور می‌پرید و لگدی به هر چیز اعصاب خوردکنی که دستش می‌آمد می‌زد. ناگهان ایده ای به ذهنم رسید؛ چطور است نبینم؟ جشمانم را بستم و چشم بسته غذا خوردم و تازه فهمیدم دارم چه می‌خورم و قدرت چشایی هم دارم! توانستم به موزیک دقت کنم. جالب ود و مزه غذا زیر زبانم چسبید.حس می‌کردم این متن ادامه دارد اما نمی‌دانم چرا بعد از نوشتن جمله بالا کلا مغزم خالی شد. هرچند انگار هدف هم همین بود. باید بروم سراغ بقیه نوشته هایم، زندگی و زمانم حیف است بیهوده و با سناریوسازی های مزاحم و بی فایده تلف شوند. من باید به چیزهای زیبا فکر کنم، به رویاهایم تا موتور محرک تلاشم باشند، تا جهت یادم نرود. هدف و مسیر یکی است: زیبا زندگی کردن.</description>
                <category>مبینا</category>
                <author>مبینا</author>
                <pubDate>Mon, 03 Apr 2023 23:24:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو جنازه در خوابگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@lunaiswriting/%D8%AF%D9%88-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87-yjp7jpfxqea9</link>
                <description>دارم کم کم به این نتیجه میرسم که آن مغز روشنی که گفت نوشتن برای آرام کردن ذهن کارامد سات عجیب شیرپاک خورده ای بوده، زمانی (یعنی همین ۴ روز پیش) برای آنکه سکته نکنم یا دیگری را سکته ندهم برای خالی کردم حجمه افکرا مزاحم گرداب مانند پس از ابطال هویت خود به ویرگول پناه اوردم اما الان برای هر امادگی ذهنی و هر زمانی که حس میکنم فکر مزاحمی در ذهن غوطه ور است ویرگول از دور چشمک میزند! القصه، من برگشتم خوابگاه.برگشتم خوابگاه و اینجا انگار که اخرین محل سکونت هیتلر باشد، جنگ زده بود! فحشی به پگاه دادم و گذشتم اما پای تلفن از او شنیدم که به اتاق ساس زده. البته اول شنیدم دزد و الان که فکر میکنم اگر دزد به اتاق زده بود راحت تر بودم!!!شما فکر کن یک پوست خشکی عین من که در حالت عادی بدون هیچ کنایه ای تنش می‌خارد و پس از حمام هم به نوادگان کویر مصر میماند، بگویند توی اتاق ساس امده، بعد تو گوگل میکنی میبینی علايمش قرمزی و ورم و خارش است. خب نکبت من آل ردی همه این ها را دارم!!!دو عدد جنازه ساس رویت شد. زهره ترک شدیم. مسيول خوابگاه اذعان می‌دارد که اتاق سمپاشی شده واسه همین این دوتا جنازه را تحویل گرفتم. مرسی که کار پزشک قانونی را راحت کردید! حالا من راحت می‌خوابم و اصلا هم فکر نمی کنم که بهترین جا برای خانه ساس شدن تخت و تشک است و این‌ها هم عین خودم شب کارند و اصلا هم نمی‌آیند عین فامیل دورشان شپش بخزند لای موهایم.توی لیست رزرو نوبت لباسشویی یک جوری سه سانس پشت هم اسمم را نوشتم که انگار مالاریا آمده. خب ربطی نداشت، مالاریا از پشه می‌آید. مخم تنبل است الان، خودتان یک چیزی کنابه از کثیفی بیش از حد پیدا کنید بچپانید داخل آن جمله. در هر حال فردا خوابگاه تکانی دارم و دار و ندارم قرار است شسته شوند، هر چند اوضاع ظاهرا نگران کننده نیست اما همین که یه جنازه پیش از مرگش موفق شده تا سه راهی کنار تختم بیاید یعنی احتیاط لازم است. واقعا فکر نمیکردم یک زمانی برای ساکت کردن روانم از بابت وجود ساس مجبور به نوشتن شوم ولی آدم چه چیزهایی که به چشم خود نمیبیند.داشتم فکر میکردم که دلم برای این خوابگاه درواقع این اتاق کوچک و تختم تنگ شده بود، جایی که ان را خانه میدانم؛ خانه مادرم هنوز خانه است اما اینجا خانه من است، دیگر نمی‌دانم چطور باید توضیح دهم. در همین افکار بودم که سروکله ساس ها پیدا شد، امیدوارم جهت هم اتاقی شدن تشریف نیاورده باشند! دلم می‌خواهد هر چه زودتر تن لش مغزم را جمع کنم توی این تخصص کوفتی متخصص شوم و مستقل و ان ایده ها را پیاده کنم و این حساب بانکی را یک صفایی بدم و بعد از صاف کردن بدهی ام با مامان، ادم خودم شوم، یک الونکی همین اطراف کرایه کنم تا لااقل مجبور نباشم اتاقم را با ساس ها شریک شوم، اخ کی بشود... </description>
                <category>مبینا</category>
                <author>مبینا</author>
                <pubDate>Sun, 02 Apr 2023 01:53:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرودگاه افکار معلق</title>
                <link>https://virgool.io/@lunaiswriting/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%82-d0h7cr4eashz</link>
                <description>خب الان رفتی یه سر اون مود تمرکز روی کار گوشیت رو خاموش کردی که نوتیف هاتو چک کنی، همه چی اوکی بود تا وقتی استوری دوست دوستت رو دیدی که با اهل دلش رفته بودن برای این دوست دوست تولد گرفته بودن. همین دوستی که وضعیت دوستیتون فعلا معلقه چون محترمانه گند زد بت و تو حتی جوابش رو هم ندادی. داری پیش خودت فکر میکنی که بالاخره تهش چی میشه و یه دوستی عمیق چند ساله به همین شلی به فنای ابدی الهی میره یا نه. حتی فکر کردی که یه جوری باز سر حرف رو باز کنی و شل و کنی و مثل همیشه تو کوتاه بیای و اینا. فکر کردی که نه ارزش رفاقت بیشتر از این هاست و پیش خودمون میدونیم تصویر تنها بودن تو روز تولدت ترسوندت، ترست از اینکه حس می کنی جز یکی دوتا بقیه دوستات و آدمای دور و برت واقعی نیستن و چندان پیوندی بینتون وجود نداره، تصویر اینکه مثل قبل باز تنها شی. میخوای بری ادمی رو نرم کنی که عملا ۳ ماه یکبار به زور میبینیش و اگه خیلی انلاین با هم حرف بزنید هفته ای یک پیام. خب خودمون میدونیم که این دیگه پاس داشتن ارزش دوستی نیست، توهین به شعور خودمونه. توی ذهنت باش بحث میکنی و وا دادن رو تمرین میکنی، که چجوری قراره خیلی کول و مستقل طور جوابش رو بدی یه جوری که اون بخواد این دفعه کوتاه بیاد. چقدر مسخره است که مدام باید ارزشت رو به دیگران یه جوری مستقیم یا غیرمستقیم یاداوری کنی. اما در هر حال خودتم خوب میدونی و به روت نمیاری که با اومدن حضرت اقا به زندگی ایشون شما کلا رفتی تو حاشیه. قابل هضم نبود بحثی که سر سفر داشت باهات و معترض که داشتی یه نفر دیگه رو جور میکردی ببری، خودمون میدونیم چون اون دوتا تو رو توی انزوا میذاشتن و میخواستی اماده بری سراغ مشکل! بعد خانم به همین اعتراض کرد. حالا خودمون میدونیم تا جناب حضور داشته باشن من کلا تو حاشیه ام ها... ولی ای بابا!من الان اومدم فقط اینا رو بنویسم که این فکر و مکالمه های ساختی توی ذهن هی همینجوری نچرخن اخر سر یه جا فرود بیان، یعنی اینجا. خواستم بت یاداوری کنم نترس بچه. نمیمیری. انگار کلا تنها نبودی تو عمرت! ببین چقدر سرت گرمه؟ آدم های ارزشمند هم یکی دو تایی داری و همین کافیه. خب پس نگرخ. برنامه زندگی مشخصه به شرطی که پای استراتژیمون بمونی، یادبگیر و ادامه بده. قول میدم یه زمانی برسه که دیگه لازم نباشه ارزشت رو به کسی یاداوری کنی. خواتم ذهنت خالی شه. متمرکز شی. ارومی؟ خوبه. حالا که فکرمون برگشت سر جاش، برو گوشی رو بذار توی کشو و برگرد سر پروژه جنرال الکتریک. بعد هم تبدیلش کن به مقاله، پابلیش و پست توی لینکدین. رشد خوشحالمون می‌کنه. این کارا خوشحالمون می‌کنه، این مای واقعیه. عالیه. بریم سر کارمون.</description>
                <category>مبینا</category>
                <author>مبینا</author>
                <pubDate>Fri, 31 Mar 2023 21:16:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>