<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Leyla_Todeli(◕‿◕)♡</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@lylamwhdy96</link>
        <description>Hi, I am Leila, 18 years old, originally from Shiraz but living in Isfahan(◕‿◕)♡


I&#039;m a character(◕‿◕)♡
synesthesia
INFP</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 06:11:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/351896/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Leyla_Todeli(◕‿◕)♡</title>
            <link>https://virgool.io/@lylamwhdy96</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ایست زمان(◕‿◕)♡</title>
                <link>https://virgool.io/@lylamwhdy96/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-mrmhcvtbabhd</link>
                <description>اکنون که زمان ایستاده است، من به دور ترین و کورترین نقطه ی افکار رسیده ام؛پرسه میزنم و میگردم و میچرخموپریشان این دنیا و ادم هایش هستم. همه در خودو  خود در همهوهمه در همه می چرخند و بیخیال هم راه بر هم گذر میکنندومهر سکوت بر لب میزنند.وای که کاش زمان تکانی بر سنگینی این احوال میداد و راه برایم باز میکرد، تا بتوانم این گریز پایان خموش را بیدار کنم.اما، افسوس که زمان ایستاده است حال دیر ترین زمان برای بیداریست....?❀\l͎e͎y͎l͎a͎\❀</description>
                <category>Leyla_Todeli(◕‿◕)♡</category>
                <author>Leyla_Todeli(◕‿◕)♡</author>
                <pubDate>Wed, 04 Nov 2020 03:45:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی خاموش(◕‿◕)♡</title>
                <link>https://virgool.io/@lylamwhdy96/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-fwpypuexvwne</link>
                <description>دل که می گیرد مخاطب و غیر مخاطب نمی شناسد✨تو دلتنگ و درماندهٔ یک شخص آشنا میشوی، که نه چندان غریبه است و نه چندان آشنا✨شاید هم...شاید یک دوست،یک فرد نامعلوم، یک آشنای غریب؛ شاید یک شخص شکیب!نمیدانم این حس و حال چیست؟شاید یک احساس مطلق است که گاهی آرام گرفته است وساکت نظاره گر اوضاع و احوال است وگاهی هم مانند یک آتش طغیان گر شعله می کشد گاه شعله آرام جان می ستاند و گاه هم بی ملاحضه همچون یک فرد عصیان گر تیغ بر گلو جان می ستاند?گاه که دلتنگ میشوم در پهنه وجود خود همچون خاکستری نشسته بر ذغال بالا و پایین می پرم ؛ نا آرام نا آرام، درماندهٔ درمانده، پهنه به پهنه و وجب به وجب به دنبال یک گوشه خلوت میگردم که بر در دلتنگی هایم به بارم وآرام شومهرچه آسمان چهره ام آرام تر حال دلم طوفانی تر و آشفته بازار ترآخر کجا می شود آرام گرفت؟در پس کدامین خانه بی او آرام بگیرم؟در غربت کدامین سرزمین؟در وطن آشنای کدامین وادی؟در جادوی مبهم کدامین رویا؟در خوش خبری کدامین قاصد او را بیابم؟در وزن کدامین نجوا؟در وسعت کدامین پنجره رو به آزادی پی او باشم؟؟؟؟؟؟؟؟نمی شود، انگار هیچ در و راهی برای آرام گرفتن وآرام شدن باز نمی شود.باز هم حس پوچ بودن و بیهوده بودن به سراغم آمدهآرام که نیستمرنگ آرامش را هم که هیچ کجا ندیده امهمه تعلقاتم هم که مملو از حس مبهم دلتنگی استآخر چگونه؟ بی او سر به زندگی و کار نهم و جای بر بستر بیندازم و آرام و بی هیچ فکری چشم بر جای خالی اش ببندم و غرق خواب شیرین شوم و آرام بگیرماو که نباشد انگار دست هایی ناپیدا مرا به سمت جادهٔ رفتن می کشاند.درماندهٔ و بیچاره، بی هدف و مقصد راه در جاده ای بی انتها انداخته و حیران این حس وحال خود آوارهٔ راهی بی پایان شدم که هیچ انتهایی ندارد ✨?Leyla_Todeli (◕‿◕)♡</description>
                <category>Leyla_Todeli(◕‿◕)♡</category>
                <author>Leyla_Todeli(◕‿◕)♡</author>
                <pubDate>Wed, 04 Nov 2020 03:28:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تسکین(◕‿◕)♡</title>
                <link>https://virgool.io/@lylamwhdy96/%D8%AA%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D9%86-pw1q7bvd2zt4</link>
                <description>یک نفر نیست مرا تسکین دهد؟تا به کی حال بد و راه خلف؟یک نفر نیست مرا آرام کند؟تا به کی چشم به گریه وا نهم؟یک نفر نیست پناهم بدهد؟تا به کی مشت به دیوار به نهم؟یک نفر نیست عذابم ندهد؟تا به که بی خیالی به نهم؟یک نفر نیست دوایم بدهد؟تا به کی سر به گریبان بدهم؟یک نفر نیست دچارش بشوم؟تا به کی چشم به تاریکی دهم؟یک نفر نیست حال مرا فهم کند؟تا به کی در به خودم راه روم؟یک نفر نیست که نوازش بدهد؟تا به کی حسرت دست پر گهر؟یک نفر بود دگر همچین نبود..تا به این حال دگر تسکین نبود..آدمی پر بدهد مرغ دلش..دیگری کر بشود ...فهم نکند.....Leyla_Todeli(◕‿◕)♡</description>
                <category>Leyla_Todeli(◕‿◕)♡</category>
                <author>Leyla_Todeli(◕‿◕)♡</author>
                <pubDate>Wed, 04 Nov 2020 03:14:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغرور ماهی(◕‿◕)♡</title>
                <link>https://virgool.io/@lylamwhdy96/%D9%85%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-egbmm4wr1osl</link>
                <description>گفتمت رو برنگردان از دلمگر روی حالی به حالی میشوم.......ماه من اکنون درون برکه استتا بیایی مغرور ماهی میشوم. ......درمیان بازی ات با برکه امگفتمت آزادی از بند دلم.......گفتمت آزادی از بند دلمتا ندانی این دلم وابسته است.... ..بند کردی دلت را با دلمگفته بودم مغرور ماهیLeyla_Todeli(◕‿◕)♡</description>
                <category>Leyla_Todeli(◕‿◕)♡</category>
                <author>Leyla_Todeli(◕‿◕)♡</author>
                <pubDate>Wed, 04 Nov 2020 01:55:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگهبان قلب(◕‿◕)♡</title>
                <link>https://virgool.io/@lylamwhdy96/%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%A8-nrnypox6xfup</link>
                <description>من فقط نگهبان قلبم هستم قلبی که هیچ جایی برای دلتنگی برای تو ندارد قلبی که هیچ جایی برای آدم اشتباهی چون تو ندارد قلبی که هیچ جایی برای زبان بازی های  بچه گانه ات نداردقلبی که هیچ جایی برای دروغ های وقت و بی وقتت نداردقلبی که هیچ شوقی برای شنیدن صدای نحست ندارد قلبی که هیچ شوقی برای دیدن گردابهٔ سیاه چشمانت نداردقلبی که هیج شوقی برای بوییدن عطر تنت ندارد قلبی که هیچ شوقی برای لمس جادویی دستانت ندارد خودم یادش داده ام یادش دادم بسوزد و خاکستر شود یادش دادم  شعله بکشد و جان بستاند یادش دادم درب به هیچ غریبهٔ به ظاهر آشنا باز نکند یادش دادم دلتنگ هیچ عطر و تنی نشود یادش دادم غرق گردابهٔ سیاه چشمانت نشود یادش دادم گول ظاهر فریب انگیزت را نخورد حال هر چه میخوای تلاش کن و از هر مکر و حیله ای که میخواهی استفاده کن من سر این قلب را گل گرفته ام و تمام درز هایش را کور کرده ام هیچ در و راهی برای اغاز دوباره ات باز نیست Leyla_Todeli</description>
                <category>Leyla_Todeli(◕‿◕)♡</category>
                <author>Leyla_Todeli(◕‿◕)♡</author>
                <pubDate>Tue, 03 Nov 2020 15:51:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های خاموش(◕‿◕)♡</title>
                <link>https://virgool.io/@lylamwhdy96/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-yycwwrhjng6s</link>
                <description>در آن هنگام که شب فریب ثانیه های خاموش را می خورد خواب همه جا را فرا گرفته است.آسمان رنگ عوض می کند و پهنه به تاریکی می دهد.خوف همه جا را گرفته است، ستارگان آن دم نور را به فراموشی می سپارند؛ اما همچنان زندگی ادامه دارد تنهاساعتی زمان حبس و زندانی ثانیه های خاموش می شود و تاریکی را همچون رنگ مبهمی بر آسمان روانه می کندشب غلیظ است و همه چیز را در خود گم کرده است، تاریکی همچون سایه ای سنگین و خموش روشنایی را می بلعد و شوق هر موجودی را کور می کند.در این اعماق تاریک ماه است که ذره ای روشنایی ارزانی راهمان می کند، سکوت خاموشی فضا را در هم شکسته است؛ آسمان، شهرو مردمش را همه خواب گرفته است هیچ جنبنده ای بیدار نیست حتی آن سرو های ایستاده بر لب جویبار هم آرام گرفته اند و غنچه های سرخ شب نما هم گل برگ بر خود بسته اند و بنفشه ها سر در گریبان کرده اند؛ خبری هم از آن نسیم دل آرام کنندهٔ سحری نیست.خیابان های همیشه مملو از جمعیت جای خود را به جاده ای خالی از جمعیت داده اند.ساختمان هایی رو سیاه و قد کشیده طبق به طبق خانه هایی را به رخ  می کشد که آدمیانش که هم خسته از زندگی و تلاش سربر بستر انداخته اند و چشم بر ظلمت تاریکی شب بسته اند و خفته اند.حال که همه غرق این جادوی مبهم شده اند، پس چرا این سحر همه گیر دامان مرا نگرفته و من را همچون مرغی سر کنده آوارهٔ این شب بی انتها کرده است.هر چه میروم و می آیم تمام نمیشود؛ دیگر حتی جایی نمانده که خیره نشده باشم و حالاتش را درک نکرده باشم؛ ریز درشت و پیچ و خم همهٔ سوراخ سنبه هایش را از حفظ شده ام.انگار که افسار آزاد شده ام باید دست گیر خانه ام شود تا آرام بگیرم اما امان از خانه که او مرا آوارهٔ این نیمه شب های تاریک کرده است.حال که بی جا و مکانم افسار آزاد شده خود را آویزهٔ گوشه ای  میکنم وتنم را جمع خودم و زانو بر بغل میگیرم و بار دیگر چشم هایم را می چرخانم و آسمان و در و دیوار هایش را نگاه میکنم تا شاید ظلمت شب تمام شود و روشنایی روز بیایید.در پسِ پیچ این لحظات هیچ نمی خواهم و هیچ نمی بینم بی هیچ حس و حالی لحاف شب بی کسی ام را بر می دارم و پهن گوشه خلوت خود میکنم و در انتها من هم همانند دیگر آدمیان چشم خود بر بازی تلخ روزگار میبندم و به خواب رویاهای دروغین میروم</description>
                <category>Leyla_Todeli(◕‿◕)♡</category>
                <author>Leyla_Todeli(◕‿◕)♡</author>
                <pubDate>Tue, 03 Nov 2020 13:01:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمید سلیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@lylamwhdy96/%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%DB%8C-pi6v1ut4n1wu</link>
                <description>در تاریکی مطلق میان درختها نشسته بودم، تظاهر می کردم کلاغم، و به این فکر می کردم آیا آن ها که دوستمان داشتند و نشد یا نخواستیم یا نتوانستیم بخشی از جهان مشترک با آنان باشیم، آن ها که فراری دادیم و با اندوه به تماشای عبورشان نشستیم، از رد انگشتهای مهربانشان بر پوست پیر دل ما باخبرند؟داشتم به زیباترین مادیان دنیا فکر می کردم وقتی با چشمهای پر از علاقه نگاهم کرد و من آن قدر منجمد ماندم تا زیتون نگاهش به اشک زیباتر شود و برود. آه دختر، دختر غمگین. مرا ببخش که از راندن تو پشیمان نیستم. اما چطور باید به دستهایت می فهماندم من یک زخم متحرکم و نوازش تو برایم قطعیت آزار تازیانه ی دوری را تداعی می کند؟&amp;quot;دوست داشتن خوشبختانه ربطی به داشتن ندارد.&amp;quot; این را با زبان کلاغ ها به بید مجنون حزین پارک گفتم. بعد تصور کردم بید به درخت کناری بگوید ببین چه کلاغ گمشده ای است، به نظرت راه را گم کرده؟ و درخت کناری که کاج دلربای جوانی بود شبیه زنی که زیباییش برای من زیادی شراب بود، آرام بگوید گم نشده، پنهان شده. بید بگوید از دست کسی گریخته؟ کاج آرام زمزمه کند از خودش. از خودش گریخته.حالا شب های بی آغوش را با چنین جنون هایی می گذرانم. &amp;quot;کسی که دوستم داشت، در آغوش کسی است که دوستش دارد.&amp;quot; این تعریف یک خطی ناکامی است، عبارتی که باد با خاکستر علاقه روی موهایم نوشته است.با این همه، سهمم را از دنیا گرفته ام. بوسیده ام، بوسیده  شده ام، و بسیار بیش از آن چه باید دوست داشته شده ام. می بینی؟ بازنشسته خوشحالی هستم. با خودم شطرنج بازی می کنم، و در لحظه ی کیش و مات به یک بوسه ی ممنوع فکر می کنم در دنیایی دیگر. این راز دوام آوردن است. بازنده ی خوشحال  بودن را که یاد بگیری، رنج کمتر و کمتر می شود. آدم تماشا، همیشه بهشت را از دور می بیند.همین.ZibaMatn.IR</description>
                <category>Leyla_Todeli(◕‿◕)♡</category>
                <author>Leyla_Todeli(◕‿◕)♡</author>
                <pubDate>Tue, 03 Nov 2020 12:29:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>