<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مطهره نجاتیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m.2.nejatiyan</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-06 17:49:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مطهره نجاتیان</title>
            <link>https://virgool.io/@m.2.nejatiyan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همزیستی</title>
                <link>https://virgool.io/@m.2.nejatiyan/%D9%87%D9%85%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-r1akkkiekmjc</link>
                <description>It&#039;s okay not to be okayنویسنده ی روانی خطاب به رئیس تیمارستان: &quot;آدم ها خیلی ضعیفند... به خاطر همین رنج می کشند، مثل مریض هایت!&quot;رئیس تیمارستان: &quot;مردم چون ضغیفند با هم می مانند...&quot;[ دستان زن را می گیرد و دو انگشت اشاره اش را بهم تکیه می دهد.]&quot;اینگونه بهم تکیه می کنیم! همین است که ما را تبدیل به آدم می کند.&quot;چندی پیش، فیلمی دیگر دیدم که چندی نوجوان، در یک وب سایت برای خودکشی ثبت نام می کردند و بعد به بیمارستان متروکه ای رفته و قصد داشتن گروهی خودکشی کنند(هرکاری را گروهی انجام دادن جدی تر می کند دیگر!)وقتی کنار هم جمع شدند دیدند فرد اضافه ای بین آن هاست که اگر می خواهید بدانید چگونه توانستند سر از کار فرد اضافه در بیاورند و مُتَّفِق القول شوند و فرایند خودکشی را شروع کنند، بروید فیلم را ببینید مگرنه زین پس اسپویل آخر فیلم را خواهید خواند و چیزی هم از آن فرد اضافی که دوست داشتید راجع بهش بدانید گفته نمی شود!خلاصه می فهمند با این که به نحوی زندگی در جایی با آن ها بد تا کرده است که از سر بدشانسی بوده؛ اما چرا راهش خودکشی باشد؟! می تواند راهش همین زندگی کردن باشد! بعبارتی اگر زندگی &quot;کیش&quot;شان کرده؛ چرا خودشان، خودشان را &quot;مات&quot; کنند؟ [شباهت مات به موت حلقه ی اشکی بر چشمان نویسنده ساخت!] در نهایت تصمیم گرفتند حداقل به کمک هم ادامه ی زندگی شان را در برگیرند و بگذارند خودِ زندگی اگر توانست &quot;مات&quot;شان کند... پس برای زنده ماندن رای گیری می کنند و همه دستشان را بالا می برند! در این هنگام مسئول رای گیری که همان پسری بود که وب سایت را راه اندازی کرده بود، توسط دختری براندازی می شد... همه رفتند و این دو باهم در آن اتاق بودند. [البته ناگفته نماند که این پسر، پسر رئیس همین بیمارستان متروکه بوده که پدرش خودش را کشته بود.] دختر از پسر پرسید هنگام رای گیری خودت دستت را بلند نکردی؟! و این دفعه ی چندم هست که این تعداد آدم را جمع می کنی؟پسر هم لبخندی می زند و می گوید که دفعه ی سوم هست و تا حالا هم همه به یک نتیجه ختم شده که زنده بودنِ خودِ پسر گواهی بر آن می دهد و ادامه می دهد که هنوز عقده ی خودش را کشتن دارد و برایش فرقی نمی کند که دوباره این اتفاق رخ دهد یا نه! [الحق پسر کو ندارد نشان از پدر!] دختر هم می گوید که زین پس او را هم با خودش ببرد! که همین هم نکته ی مثبتی از نوعی همراهی ست!حالا به نکته ی اصلی تعریف کردنِ این داستان رسیدیم که درمانگر [که در اینجا پسر رئیس بیمارستان بود.]، لزوما خودش درمان یافته نیست! پس دوباره به همان نکته ی رئیس تیمارستان که تکیه دو انگشت می تواند هر دو را از سقوط نجات دهد، می رسیم... گویی در درمان، تکیه کردن و... هردو دارند درمان می جویند و هردو بهم تکیه می کنند.در آخر هم آرزو می کنم انسان هایی که به آن ها تکیه خواهیدکرد را زودتر بیابید و اگر هم یافته اید که خوش به حالتان! :)</description>
                <category>مطهره نجاتیان</category>
                <author>مطهره نجاتیان</author>
                <pubDate>Mon, 24 May 2021 18:48:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوتیمار</title>
                <link>https://virgool.io/@m.2.nejatiyan/%D8%A8%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-xiartpydgd4h</link>
                <description>بوتیماربوتیمار یکی از آن سی پرنده‌ای بود که در منطق‌الطیر عطار شد سی‌مرغ.&quot;او را غم‌خورک نیز می‌نامند و در ادبیات بر این باورند که او پیوسته در کنار آب می‌نشیند و از غم آنکه مبادا آب کم شود با وجود تشنگی آب نمی‌خورد.مرا آید ز بوتیمار خنده/ لب دریا نشسته سر فکندهفرو افکنده سر در محنت خویش/ نشسته تشنه و دریاش در پیشهمیشه با دل تشنه در آن غم/ که گر آبی خورم دریا شود کم عطاردر منطق‌الطیر عطار، بوتیمار نمونه‌ای از آن دسته از مردم خسیس است که مواهب زندگانی را از خود و دیگران دریغ می‌دارند. نه خود از آن متمتع می‌شوند و نه می‌تواند از تمتع دیگران لذت برند.&quot;به نظرِ من سایتی که از آن، این منبع را استخراج کردم به طور بی‌رحمانه‌ای بوتیمار را توصیف کرده است. در صورتی که من بوتیمار را به خوبی می‌شناسم چون بخشی از خودم هست.در منطق‌الطیر آمده بود که نگهبان دریاست.اینست معضل نگهبان بودن!وقتی نگهبان بچه‌ای می‌شوی تمام حواست سمت بچه است؛ نه میگذاری لذت بچگی‌اش را ببرد، نه خودت می‌توانی آرام بگیری. حال آن‌که ما نگهبان زندگی شده‌ایم! و اینگونه‌ست که در اوج تشنگی از این دریا چیزی نمی‌نوشیم و غم در ما رسوب کرده‌استولی باید بدانیم این دریای زندگی چنان بزرگ و وسیع است که چیزی با نوشیدن ما ازش کم نخواهد شد!پس این ریسک را بپذیر و زندگی را با تمام وجود بچش!بوتیمار نماد تمام غم‌هایی‌ست که جرئت انجام‌شان را نداشتیم یا بهتر بگویم حسرت‌هایمان!همه‌ی ما تجربه‌ی حسرت را داشته‌ایم، و آن تعبیر انسان خسیس که مواهب زندگی را هم از خودش و هم از دیگران گرفته‌است، شکل واضح‌تری از حسرت‌های خودمان است!مباد از اینکه با حسرت‌هایمان زندگی را برای دیگران هم سخت سازیم...</description>
                <category>مطهره نجاتیان</category>
                <author>مطهره نجاتیان</author>
                <pubDate>Wed, 28 Oct 2020 13:53:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج</title>
                <link>https://virgool.io/@m.2.nejatiyan/%D8%B1%D9%86%D8%AC-m0kosftix5nr</link>
                <description>Big fish movieموضوع از جایی شروع شد که بیست دقیقه به دو شب، میان افکار و آهنگ غمگین شبانه به نکته‌ای درمورد عشق رسیدم و رفتم پیش خواهرم تا برایش بازگو کنم و خب استقبال چندانی نشد و نگاه تمسخرآمیزی انداخت و زمانیکه دست از پا درازتر به اتاق باز می‌گشتم با خودم گفتم دوباره خواستی خودت را گول بزنی و دروغی را باور کنی!که خب گذاشتم سیل اشک جاری شود و و بعد از اینکه چشمانم صورتم را پر کردند و رسالتشان را به انجام رسانیدند به صورت اتومات فیلم big fish را برایم نمایان کردند و خب احتمال را به سمت ندیدنتان سوق می‌دهم و متنی که قبل دانلود فیلم می‌گذارند را کپی+پِیست می‌نمایم:&quot;پدری که در طول زندگی‌اش علاقه‌مند به قصه‌گویی بوده و همواره قصه‌های شیرینی از زندگی خود برای روایت کردن دارد و پسری که تمام قصه‌های پدر را زاییده ذهن او و کذب می‌داند و از اینکه همواره در طول زندگی‌اش مجبور بوده به این داستان‌های دروغین گوش بدهد خسته شده، او فکر می‌کند که هیچ چیز از زندگی واقعی پدرش نمی‌داند و حالا که خودش بزرگ شده دوست دارد به واقعیت زندگی خود و پدرش آگاه شود. حالا پدر در آستانه مرگ است و قصه‌ها هم رو به پایان…&quot;از آنجا که من در عین حال که تلاش می‌کنم تواضع نشان دهم، این قابلیت بالایم در اسپویل کردن نمی‌تواند خودش را نگه دارد؛ بنابراین دست به این عمل می‌زنم و می‌گویم که هنگامی‌که فاصله‌ی مرگ با پدر به این اندازه بود? ؛ پسر خودش هم در آن حجم اندوه و اضطراب و ناتوانی شروع به داستان پردازی می‌کند!همه‌ی اینها گفته شد که بگویم شاید خیال‌مان و داستان‌پردازی‌مان است که زنده نگه‌مان می‌دارد...همانگونه که پسر دست به داستان‌پردازی زد!به قولی: &quot;خیال،مشتی کوبنده علیه حقیقتی‌ست که تلخ جلوه می‌کند!&quot;البته به نظر من به دیدگاه آدمی به زندگی بستگی دارد...برای کسانی‌که زندگی را رنج می‌دانند و دائماً میدان نبرد می‌بینندش، این دیدگاه موثرست!بتوانی مشتی بر صورت زندگی بزنی و بتوانی از اندوهی که متحمل می‌شوی کم کنی؛ که برخی اوقات مخصوصا هنگام سوگ این دیدگاه را بیشتر حس می‌کنی.اما برای دیگرانی که زندگی را به‌گونه‌ای می‌بینند که تلاش‌شان بی‌ثمر نمی‌ماند و جایی به هر نحوی کارشان به آن‌ها بر می‌گردد،یا حتی دسته‌ای که نتیجه‌گرا نیستند و وارسته‌اند، به قولی همسو با جریان رودخانه‌ی زندگی و همچون برگی بر آن؛اینگونه نیست!این دسته حقیقت را هر چند تلخ با دروغی شیرین عوض نمی‌کنند!&quot;رنج، واقعی‌ترين چيز در دنيا است. کسی نمی‌تواند آن را انکار کند و به آن ترديد کند.&quot;نقطه‌ی اشتراک و اختلاف این دو گروه رنج‌ است؛ یکی به دنبال آن و دیگری گریزان از آن.Forrest Gump movie (Jenny&#039;s grave)یاد قسمت پایانی فارست گامپ افتادم وقتی فارست رو به روی سنگ قبر &quot;جنی&quot; ایستاده‌است و از دو دیدگاه نسبت به زندگی می‌گوید در آخر می‌گوید به نظرش زندگی مخلوطی از این دو دیدگاه‌ست...من هم الآن همین را می‌گویم!موقعی که زندگی سخت گرفته و درد رنج فشار می‌آورد، بجنگ!مشت بکوب! اما در انتها باز هم دنبالش برو!</description>
                <category>مطهره نجاتیان</category>
                <author>مطهره نجاتیان</author>
                <pubDate>Wed, 28 Oct 2020 13:32:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>