<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های توکا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m.ffaranak80947</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:16:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3984379/avatar/IGdCUt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>توکا</title>
            <link>https://virgool.io/@m.ffaranak80947</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از نردبان رؤیا بالا رفتم، ولی کسی طنابش را کشید پایین</title>
                <link>https://virgool.io/@m.ffaranak80947/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B1%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B7%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-flb2oba0dozl</link>
                <description>من همیشه خودم را پیش از هر رژیمی چاق می‌دیدم. مدرسه‌ام بعد از ظهر بود، فقط صبحانه می‌خوردم و تا عصر که به خانه می‌رسیدم، چیزی نمی‌خوردم. من همیشه گرسنه بودم. این گرسنگی، از لحظه‌ای شروع شد که مادرم روزی در ابتدای دبیرستان، با لحنی که هیچ‌وقت یادم نمی‌رود، گفت:«چرا چاق شدی؟ اون توکای لاغر قلمی چرا باید به این روز بیفته؟»آن روز، من برای اولین‌بار مزه‌ی «چاق شدن» را چشیدم. نه به خاطر پرخوری، بلکه از اضطرابی که در من کاشته شده بود.تازه مهاجرت کرده بودیم؛ از خانه‌ای که در آن بزرگ شده بودم، جدا شده و به شهری دیگر آمده بودیم. برای اولین‌بار در عمرم، مزه‌ی جدایی، رها شدن، تغییر و بی‌جایی را چشیده بودم. خانه‌ی قدیمی‌مان را هنوز هم در خواب‌هایم می‌بینم، با همه‌ی صداها، رنگ‌ها، خاطره‌ها. اما خانه‌ی جدید، جایی بود که مادرم هر چند روز یک‌بار برای ترک کردنش نقشه می‌کشید. هیچ‌وقت با آنجا کنار نیامد.اما آن خانه‌ی تازه، با تمام بی‌مهری‌هایی که در دلش بود، می‌توانست خانه‌ی رویاها باشد: حیاطی پر از درخت گیلاس و آلبالو، هوایی تمیز، خانه‌ای ویلایی با حوضی آبی و فواره‌ای دل‌نواز. یک پارادوکسی از زیبایی بیرونی و بی‌قراری درونی.و من، در آن بین، نه زیاد می‌خوردم، نه می‌دویدم، فقط مضطرب بودم. اول دبیرستان بود، همه چیز برایم جدید بود؛ انتخاب رشته، امتحان ورودی هنرستان، و البته بزرگ شدن. همه‌چیز فشار می‌آورد. و وزنم بالا می‌رفت بی‌دلیل. مادرم که آن حرف را زد، من تصمیم گرفتم برای بازگشتن به «توکای قبلی»، گرسنگی را انتخاب کنم.اما به هنرستان راه پیدا نکردم. امتحانش را خراب کردم، خیلی هم خراب کردم. و شکست خوردم.مجبور شدم رشته‌ی انسانی را انتخاب کنم. مادرم خوشحال بود، چون دیگر نگران سفر روزانه‌ام به شهر دیگر نبود. اما من، من دلم مدادرنگی و راپید و آبرنگ می‌خواست. نه کتاب‌های خاکستری و بی‌روح انسانی. دلم نقاشی می‌خواست، تجربه، رنگ، زندگی. نه درس‌های حفظی و بی‌روح.و هیچ‌کس هم اجازه‌ی سوگواری برای این شکست را به من نداد. گفتند: «لوسی»، «خودت درس نخوندی»، «تقصیر خودته». اما کسی نفهمید دختری که رویاهایش را با مداد روی کاغذ ترسیم می‌کرد، حالا فقط باید با خودکار، جاهای خالی را پر کند. کسی نفهمید نردبانی که بالا رفته بودم، ناگهان کسی طنابش را کشید پایین.---پی‌نوشت:نه، کسی برای شکست جشن نمی‌گیرد.ولی می‌توان برای هر رؤیای گم‌شده‌ای، سوگواری کرد.من بالا رفتم، برای رنگ، برای رؤیا،اما زمینم زدند.و حالا؟دارم دوباره نردبانم را می‌سازم،دارم دوباره نردبانم را می‌سازم،دارم دوباره نردبانم را می‌سازم،از تکه‌های همان رؤیای شکسته.از تکه‌های همان رؤیای شکسته.</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Thu, 08 May 2025 15:02:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از سیب و سبزی تا بغض و بدنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m.ffaranak80947/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%88-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%86%D9%85-a0rla3ysymyi</link>
                <description>سلام سلام، من توکا هستم.۴۵ سالمه و از بچگی درگیر چاقی و غذا بودم.اولین رژیم غذاییم رو توی سه‌سالگی گرفتم، اون هم نه با میل خودم.ماجرا از جایی شروع شد که یه روز همراه مادرم بیرون بودیم. یه آقایی من رو به دوستاش نشون داد و گفت:«این دختره رو نگاه، عین حاج‌خانوم‌هاست!»مامانم تو فکر فرو رفت: چرا باید یه بچه شبیه حاج‌خانوم‌ها باشه؟از همون روز، رژیم شروع شد.دیگه از اون به بعد، خبری از غذا خوردن کودکانه نبود. فقط سیب و سبزیجات.بچه بودم ولی نمی‌خوردم. چون دیگه انگار یادم داده بودن که غذا خوردن کار اشتباهیه.تا اینکه رسیدم به اول راهنمایی.قدّم فقط ۱۳۱ سانتی‌متر بود.منو بردن پیش دکتر غدد.آزمایش‌ها نشون دادن همه‌چی طبیعیه—من فقط «نیاز به غذا» داشتم.مولتی‌ویتامین و مکمل تجویز کرد، و من با اون قرص‌ها بیست سانت رشد کردم.از اون به بعد، به اندازه‌ی معده‌ام غذا می‌خوردم. ولی خب، کمی چاق شده بودم.آدم‌ها گفتن: «توکا شکمش بزرگ شده!»اون‌جا بود که برای اولین بار، شرم از بدن رو تجربه کردم.ولی بازم غذا می‌خوردم، چون هنوز نمی‌ترسیدم.سه سال بعد، مادرم بیمار شد.همه‌چیز تغییر کرد، حتی غذا خوردنم.حدود ۱۰ کیلو چاق شدم.توی مهمونی‌ها و جمع‌های دوستانه، بارها تذکر شنیدم، مسخره شدم، گریه کردم...و نمی‌دونستم باید چی کار کنم.پینوشت:رابطه‌ی من با غذا، فقط یک «رژیم گرفتن» ساده نبود.از یه جایی به بعد، غذا خوردن یا نخوردن، تبدیل شد به زبان بدنم برای بیان چیزهایی که نمی‌تونستم بگم—مثل ترس، خشم، خجالت و نیاز به پذیرش.و این رابطه‌ی پیچیده، تا امروز هم ادامه داره...</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Fri, 02 May 2025 15:42:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توکا؛ نامی لبریز از طعم و خاطره</title>
                <link>https://virgool.io/@m.ffaranak80947/%D8%AA%D9%88%DA%A9%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-haf5qfmpjdwv</link>
                <description>سلام. من زنی ۴۵ ساله‌ام که با نام مستعار توکا می‌نویسم.برای من، توکا فقط یک اسم نیست. توکا نماد غذاست، بوی گرمِ آشپزخانه است، صدای خنده‌ی آدم‌ها در خانه‌ای با حیاطی پر از عطر پرتقال. خانه‌ای که همه دور هم جمع می‌شوند، حرف می‌زنند، می‌خندند و زندگی می‌کنند.این تصویری که برایتان می‌سازم الهام‌گرفته از فیلم ایرانی ماهی‌ها عاشق می‌شوند به کارگردانی علی رفیعی‌ست. در این فیلم، توکا (با بازی گلشیفته فراهانی) دختری‌ست سرشار از عشق؛ دختری که کنار مادر و همخانه‌هایش آشپزی می‌کند، نه فقط با دست، بلکه با قلبش.برای من، توکا یعنی رنگ و بوی غذا. یعنی شفای تن و جان. یعنی عشقی که در هر قاشق غذا، بی‌صدا اما عمیق، نثار عزیزان می‌شود.</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Tue, 29 Apr 2025 17:49:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>