<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ایده ای ندارم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m.hoseini3331</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:28:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4037656/avatar/hX220W.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ایده ای ندارم</title>
            <link>https://virgool.io/@m.hoseini3331</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای تابستون</title>
                <link>https://virgool.io/@m.hoseini3331/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-zfhuyj0iwvnp</link>
                <description>هنوز دو ماه تا تابستون مونده ولی من از الان میتونم حسش کنم بوش میاد،فکرش تماما تو سرمه برای من شاید تابستون های زیادی باقی نمونده باشه و این احتمالا آخرین تابستونی باشه که میتونم زندگیش بکنم چون بعدش جدی باید درس بخونم نمی‌خوام وارد این بحث بشم می‌خوام از لذت های تابستونی بگم چون هر وقت فکرش تو ذهن خستم میاد می‌دونم که اون تنها چیزیه که بهش نیاز دارم: استراحت!تابستون با یه شلوارک و تیشرت نخی جلو پنکه و کولر جا خوش میکنم تلویزیون رو روشن میکنم و وسط هال دراز میکشم همونجا میخوابم و مهم نیست تا ساعت چند خواب باشم بعدش که بیدار میشم هنوز میتونم خیلی کارا انجام بدم. تابستون یعنی من تمام مشکلاتی که داشتم و اتفاقاتی که از سر گذروندم رو پشت سرم می‌زارم تابستون یار با وفای منه و اگه بگم عاشق تابستونم دروغ نگفتم اها راستی می‌خوام تابستون رو فقط کتاب بخونم یه جوری کتاب میخونم که تو عمرم نخونده باشم یه کتاب رو تموم میکنم زنگ میزنم به اون رفیقم که اسپویل کردن براش معنایی ندارد و همش رو براش تعریف میکنم و اون قسمت‌هایی که دوست داشتم رو برای اون یکی رفیق کتابخونم عکس میفرستم و در نهایت کتاب که تمام شد بلافاصله میرم سراغ کتاب بعدی.تابستون خیلی راحت میتونم به برنامه‌هایی که توشون همکاری میکردم برسم سرم خلوت تر از همیشه‌ست میتونم برم بیرون و از روی علاقم دنبال رمز و راز یا اتفاق عجیبی باشم که توی دفترچه ی سبز جنگلی کوچولوم که راجبش تحقیق میکنم بنویسم و دنبال جواب باشم می‌خوام زنگ بزنم به دوستم و باهاش غیبت کنم می‌خوام باشگاه هم برم می‌خوام برای عروسی یکی از نزدیکانم برم و سریعتر کت و شلوار بگیرم و وقتی خونه تنهام بپوشمش و تو آینه به جذابیت این شخص ببالم و عکس بگیرم و بازم بفرستم برای رفیقام می‌خوام تابستون دغدغه هام رو تبدیل به خوش گذرونی هام بکنم و می‌خوام رانندگی یاد بگیرم تا بتونم خودم برم بیرون و برم دنبال اون رفیق درونگرام و بریم دور تا دور شهر عشق و حال کنیم و هنوز خیلی از کارهای دیگه هست که می‌خوام بکنم فیلم و انیمه که نرمالشه چند تا انیمه دارم که تا نصفه دیدم باید اونا رو هم ببینم اها و اینکه احتمالا این تابستون من فرصت این رو داشته باشم که یه اتاق جدید و فقط واسه خودم داشته باشم به نسبت کوچیک بودن اتاقم برای دو نفر همیشه اتاق به هم ریختس و نمای زشتی داره من میتونم اتاق خودم رو داشته باشم دکور مخصوصش رو بزنم و یه فضایی هم برای قایم کردم چیزایی سری داشته باشم مثل یه جعبه ته کمد یا یه فضای خالی پشت کتابام که یه دفترچه به رنگ سبز جنگلی رو اونجا قایم میکنم و باید اسکیتم رو بردارم و خود آموز یادش بگیرم می‌خوام آهنگ بزارم و بلند باهاش همخونی کنم و در نهایت من باز هم تو تابستون اینجا می‌نویسم شاید بیشتر. ولی الان هر کار طاقت فرسا که لازمه رو باید انجام بدم،برای تابستون.</description>
                <category>ایده ای ندارم</category>
                <author>ایده ای ندارم</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 10:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قوی بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m.hoseini3331/%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-ss35vbhpchlx</link>
                <description>مزخرف ترین الگویی که از بچگی تا همین یه سال پیش دیدم «قوی بودن»عهمتنفرم از اینایی که میگن«ادم قوی دغدغه هاشو تبدیل به دغدغه های مادرش نمیکنه»یا«در سکوت بجنگ»آخه چرا چرت و پرت میگین طرف ۱۳-۱۴ سالشه چرا نباید دغدغه هاشو به مادرش بگه خانوادش اینو از سر جوب آوردن که نتونن به دغدغه های بچه‌شون رسیدگی کنن میدونم میفهمم که وقتی مشکلی داری نباید عالم و آدم رو خبر دار کنی ولی به خانواده که باید بگی بدبختی این جاست که وقتی میخوای ادای مثلا آدمای قوی رو در بیاری خیلی چیزا رو پنهون می‌کنی دغدغه های که وقتی بزرگ شدی ممکنه تبدیل به تروما بشه چیزهایی که باعث میشن خودت انتخاب کنی که آدم منزوی نشینی بشی درباره ی نوشتن این متن ایده ای ندارم فقط می‌خوام بگم می‌خوام گله کنم چون وقتی از  چند سال پیش ادای قوی ها رو در میاوردم ارتباطم با مامانم کمتر شد من مثل بچه های دیگه راجب روزمره ی مدرسه با مامانم صحبت نمی‌کنم مثل خیلی های دیگه عادت به مهربونی یا بغل کردن خواهرام ندارم مثل خیلی های دیگه که از خواهر بزرگشون کمک می‌خوان من تا به حال حتی یه بار هم این کار رو نکردم عادت ندارم و خوشم نمیاد که گریمو ببینن اوضاع جایی بدتر شد که خانوادم حتی نفهمیدن که من توی سن کم که تازه نوجوون به حساب میومدم افسردگی داشتم  واسه همین وقتی بزرگتر شدم و ۱۶ سالم شد به این نتیجه رسیدم که آدمای درونگرا زندگی بهتری دارن و میخواستم آدم منزویی بشم واسه همین مشکل اعصاب داشتم یا اینکه درونگرا ترین آدمی که اطرافم دیده بودم همه حداقل یه دوست صمیمی داشتن در حالی که من داشتم تمام روابطم با دوستانم رو خراب میکردم وقتی که کاملا اطرافم از آدم خالی شد اینارو فهمیدم و تا اون موقع که اینا رو فهمیدم مدام از خودم می‌پرسیدم من چمه؟مشکل چیه؟چرا من مثل اون نیستم ؟مشکل این نبود که خانوادم به من توجه نمی‌کردن یا من آدم کم حرف و خجالتی بودم برعکس من یه entp ام جواب سوال این بود که من دروغ گوی ماهری شده بودم که میتونست تمام احساسات و مشکلاتش رو مخفی کنه فقط چون میخواست اثبات کنه آدم قویی‌عه اگه از من بپرسین اصلا نمی ارزید </description>
                <category>ایده ای ندارم</category>
                <author>ایده ای ندارم</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 16:49:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>