<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیمه پنهان یک زن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m.p6</link>
        <description>یک زن فرنگ نرفته</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 17:34:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/17937/avatar/LbXyWW.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیمه پنهان یک زن</title>
            <link>https://virgool.io/@m.p6</link>
        </image>

                    <item>
                <title>راز عدد ۶: چرا لیوان‌ها همیشه ۶ تایی هستند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m.p6/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%DB%B6-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%B6-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-fqreesqvezzb</link>
                <description>نشسته بودیم داشتیم چایی میخوردیم یهو یکی از لیوان ها شکست، همون موقع از خودم پرسیدم چرا لیوان ها همیشه 6 تایی هستن؟ چرا 5 تایی نیستن؟ بیاید که میخوام براتون بگم که حتی ریشه تاریخی داره:تاریخچه پایه عددی ۶ در تمدن هادر سومر باستان (تمدن بین‌النهرین)، پایه شمارشی ۶۰ (Sexagesimal) مورد استفاده قرار می‌گرفت که مضربی از عدد ۶ است. این سیستم به دلیل قابلیت تقسیم‌پذیری ساده (بر ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۱۰، ۱۲، ۱۵، ۲۰ و ۳۰) برای آن‌ها کاربردی بود و تاثیرات آن حتی در مباحثی مثل زمان‌شمار ما (۶۰ ثانیه در دقیقه، ۶۰ دقیقه در ساعت) باقی ماندهانتخاب مضارب ۶ در تجارت و طبقه‌بندی واحدهای شمارشی مثل تعداد کالا هم به این دلیل بود که تقسیم‌پذیری عدد ۶ بسیار آسان‌تر از اعداد دیگر بودشیشه و سفالینه‌های کوچک که در زمان‌های قدیم برای نگهداری مایعات یا مواد غذایی استفاده می‌شد، اغلب به صورت بسته‌های ۶ یا ۱۲ عددی عرضه می‌شد. این نوع بسته‌بندی همچنین زحمت تقسیم کالا بین گروه‌های مختلف یا برای خرده‌فروشی کمتر می‌کردمیراث این شمارش و بسته‌بندی مبتنی بر عدد ۶ (و به‌طورکلی مضارب ۶) همچنان در صنایع مدرن باقی مانده. محصولات خانگی مثل لیوان یا بشقاب، طبق سنت گذشته همچنان به شکل ۶ عددی در هر بسته تولید و فروش می‌شوندبعد نمادین عدد ششدر بسیاری از فرهنگ‌ها، عدد ۶ ، عددی نمادین و خوشایند محسوب می‌شوددر علم عددشناسی (Numerology)، عدد ۶ اغلب نمایانگر هماهنگی، تعادل و کمال استدر برخی فرهنگ‌ها، اعداد زوج (مثل ۶) به دلیل تقارن و زیبایی آن در بین مردم خوشایندتر به نظر می‌رسند و در خرید و فروش استفاده بیشتری دارندعدد ۶، یک عدد زوج است که به‌صورت سنتی جذابیت بیشتری برای مشتریان دارد. حتی تحقیقات بازاریابی نشان داده که مصرف‌کنندگان به‌صورت ناخودآگاه بسته‌های عدد زوج را “متقارن” و بهتر از بسته‌های عدد فرد می‌دانند.هماهنگی با خانواده و جامعهدر گذشته، خانواده‌ها (پدر، مادر و چند فرزند) معمولاً از ۴ تا ۶ نفر تشکیل می‌شدند. بنابراین تولیدکنندگان ظروف مانند لیوان، بشقاب و …، بسته‌های ۶ عددی را به‌عنوان یک استاندارد مناسب برای نیازهای این خانواده‌ها تعیین کردندبسته‌بندی اقتصادی و تولید بزرگ در مجموعه‌های عددی مثل ۶ تایی به تولیدکننده‌ها امکان می‌دهد هزینه‌ها را کاهش دهند و مشتریان نیز اغلب احساس می‌کنند یک بسته ۶ عددی “مقرون‌به‌صرفه‌تر” از خرید تکی یا تعداد کمتری مثل ۳ عدد استحمل و نقلاز نظر حمل‌ونقل و بسته‌بندی، بسته‌های ۶ تایی به‌دلیل قابلیت چیدمان مرتب‌تر و بهتر، نسبت به اعداد فرد یا غیرمعمول (مثل ۳ یا ۵ تایی) منطقی‌تر محسوب می‌شوند. بسته‌های ۶ تایی باعث بهینه‌سازی در فضا و هزینه لجستیک می‌شوندنتیجهعدد ۶ به‌عنوان استاندارد رایج انتخاب شده، چرا که می‌تواند هم خانواده‌های کوچک و متوسط را پوشش دهد، هم در فروش و بسته‌بندی ساده‌تر باشد. البته در موارد خاص، بسته‌های کوچک‌تر (۳ تایی) یا بزرگ‌تر (۱۲ تایی) هم عرضه می‌شوند، اما ۶ رایج‌ترین حالت است.</description>
                <category>نیمه پنهان یک زن</category>
                <author>نیمه پنهان یک زن</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2025 00:34:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دراز آویز زینتی بلد نیستی؟ نبند</title>
                <link>https://virgool.io/@m.p6/%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%86%D8%AF-iwdcdtuyngic</link>
                <description>خیلی ها رو می بینم جدیدا کراوات میزنن، ایونت یا جلسه میرن، تا اینجا مشکلی نیستمشکل دقیقا اونجایی که بلد نیستن باید چه جوری کراوات رو ببندنخیلی ساده اصولش رو میگمنوک کراوات تا حدودی به کمربند نزدیک باشهیا کمی بالاتر باشه مثلا دو یا سه سانتحدود 10 سانت بالاتر از کمربند خیلی مضحکه، خیلی خیلی...هستن کسانیکه علاوه بر اینکه ده سانت بالاتر میبندن، پیراهن چروک و تنگ هم میپوشن که بین دکمه ها باز میمونه، یا وزن رو رعایت کن که لباسات تنگ نشن یا لباس نو بخر.سمی ترین کسانیکه کراوات میبندن اونایین که کراوات خیلی باریک و بلند با یقه باز میندازنداداش نکن با کراوات اینکارا رو...</description>
                <category>نیمه پنهان یک زن</category>
                <author>نیمه پنهان یک زن</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2025 00:38:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شُل مَمَد کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m.p6/%D8%B4%D9%8F%D9%84-%D9%85%D9%8E%D9%85%D9%8E%D8%AF-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-qik7leoyeevl</link>
                <description>یه اصطلاحی دارم برای خودم شل ممد...تا میگم فلانی شل ممده میخنده، میفهمه چی میگمشل ممد رو به کسایی میگه که فس فس میکنن..یعنی یواش راه میرن و یواش کار انجام میدن...اینا همیشه خسته ان...اصولا هم کارهاشون نتیجه ای نداره...شل ممدن دیگه...خیلی هم حرصم رو در بیارن میگم شل تنبان (همون تنبون خودمونه) یعنی یارو شلوار و تنبون خودش رو نمیتونه بالا بکشه...</description>
                <category>نیمه پنهان یک زن</category>
                <author>نیمه پنهان یک زن</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2025 02:52:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیگار نمیکشم اما بودنش دلگرمیه...</title>
                <link>https://virgool.io/@m.p6/%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%B4-%D8%AF%D9%84%DA%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%87-zj4yp17wkucr</link>
                <description>داشتیم صحبت میکردیم و از عادتهای تخمی زندگی حرف میزدیم، در یخچال رو باز کردم که آب بردارم یهو چشمش افتاد به پاکت سیگار و پرسید سیگار میکشی؟گفتم نه و خنده ای کردم و گفتم واقعیت سیگار نمیکشم ولی بودنش بهم دلگرمی میده...میدونی یه حس هایی تو زندگیت هست که یهو تو همون چند ثانیه میاد سراغت، حس هایی که شاید سالی یکبار هم تجربه اش نکنیا، اما همون یه بارش به اندازه خیلی از لذت های دیگه زندگی بهت میچسبه.اون چند نخ سیگار رو نگه داشتم که اگه سالی یه بار زندگی تخمی بهم فشار اورد، بردارم و بکشم...شاید باورت نشه سالی یکبار هم نمیکشم...اما امان از اون یکبار...برگشت گفت منم عرق نمیخورم اما همیشه تو خونه دارم، دقیقا به خاطر همون دلگرمی که تو میگی...تا به حال به دلگرمی های چند ثانیه ای چند سال یکبار فکر کردین؟شما چه دلگرمی دارید؟</description>
                <category>نیمه پنهان یک زن</category>
                <author>نیمه پنهان یک زن</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2025 02:45:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما دهه شصتیا شدیم جنگجویان وحشی قرن...</title>
                <link>https://virgool.io/@m.p6/%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B4%D8%B5%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%86-h24ov3ulrlhn</link>
                <description>میدونی امروز همش با خودم میگفتم، چرا دیده نشدم؟ چرا این همه چالش دارم؟ بعضیا میگن یه مردادی مغرور که خر سواری میکنه دنبال دیده شدنه، امااما من باور ندارم، آخه میدونی یه سری از ما دهه شصتیا دوران کودکی با عقده های زیاد داشتیم، مثلا پدر سه سال تبعید بود، یا نبود، یا کمرنگ بود، اونی که باید میبود نبود. الان هم یقه مون رو گرفته ...منم به ناچار یقه آدما رو میگیرم، میگن خشم ولی من میگم تکرار سایه های تاریک کودکی ...تنهایی...کمد چوبی با درهای باریک کنار دیوار که خاک روش نشسته با وسایلی که تمام دلخوشی مامانه، با حیاطی که حوض آبی کوچیکی وسطش بود چند متر اونطرف تر هم گلهای آفتابگردان بودن. عصرها مامانم من و داداش کوچیکه رو میبرد پارک سر کوچه، تصویر مادر با چادر سیاه که مظلومانه و تنها مینشست و بازی ما رو نگاه میکرد. و اما مردم شهر با زبان محلی خودشون غریب کشی میکردن...آره اینه داستان بچگی ماها، قرار بود ازمون چی دربیاد؟ سر آخر هم شدیم جنگجو ...یه جنگجو نمیتونه رام بشه، یه جنگجو همیشه وحشیه ...و ما دهه شصتیا شدیم جنگجویان وحشی قرن...</description>
                <category>نیمه پنهان یک زن</category>
                <author>نیمه پنهان یک زن</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 19:54:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با من نجنگ... همه بازنده ایم</title>
                <link>https://virgool.io/@m.p6/%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%AC%D9%86%DA%AF-wusgoswb9otn</link>
                <description>من و تو در زمانی دیگر هم را ملاقات خواهیم کردالدنگ های زمانه دوش به دوش هم مردم را میکشتند، به خاک میکشند به خون میکشند و بعد مانند خرس با دهانی خونی سرشان را می اندازند و میروند به خواب زمستانی خویشیکی آن سمت ایستاده و دیگری در این سمت، مردم از این سو به سوی دیگر روانه میکنند اما دریغ که هر دو دریده و وحشی اندآری فرار را بر قرار ترجیح نده هیچ فرقی بین من و تو نیست قرار است آخر کار ما هم را ملاقات کنیم. در آخر تنها کسی که زندگی میکند خرس در غار است.آری همه بازنده ایم و جنگ هیچوقت برنده ای ندارد.مادامی که خونی از دماغ  یک کودک بریزد فارغ از هر مرزی باخته ایم. بد هم باخته ایم.اینکه عده ای عر عر کنان یا یابو صفتان میروند و دم از پیروزی میزنند همان توله خرس های زمانه اند.</description>
                <category>نیمه پنهان یک زن</category>
                <author>نیمه پنهان یک زن</author>
                <pubDate>Sat, 14 Oct 2023 18:00:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نقد از فیلم پلتفرم</title>
                <link>https://virgool.io/@m.p6/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%BE%D9%84%D8%AA%D9%81%D8%B1%D9%85-nef39ksbgvtc</link>
                <description>چند روز پیش این فیلم رو دیدم، واقعیتش واقعا برای فیلم عجیبی بود، خیلی نکات داخلش دیده میشد، چقدر شبیه زندگی همین الان ماست.یک زندان، به شکل سکو، که طبقه بندی شده، در هر طبقه دو نفر حضور دارند، این زندان شامل 333 طبقه است که با این حساب میشه 666 نفر در این زندان، یعنی عدد شیطان.فقط دویست طبقه شناسایی شده توسط زندانیان، یعنی همیشه جایی برای غافلگیری هست و بشر همچنان کوته فکری خودش را دارد.روزی یکبار سکو غذا حرکت میکنه از بالا به پایین میاد، چند دقیقه وقت داری غذا بخوری بدون هیچ انبار کردنی، طبقات پایینی از پسماند غذای بالایی ها باید بخورند چقدر تم سیاسی این فیلم قویه.فضای یک جامعه را نمایش میدهد، ادمهای روشنفکر که با منطق میخوان راه حل هایی برای فرار از این شرایط داشته باشند و کسانیکه مذهبی هستند و از طریق راه های ارتباطی با خدا خواهان رفع مشکلاتشان هستن.هر ماه جای افراد تغییر میکنه، یک ماه در پایین ترین طبقه و یک ماه در بالاترین طبقات هستن، اما هیچوقت حاضر نیستند کمی تفکر برای عملکردشون داشته باشند در هر طبقه ای که باشند باز هم مثل گذشته عمل میکنن، زمانیکه غر زدن به بالایی ها را دارند اما خودشان در همان جایگاه که قرار میگیرند فقط ادرار و آب دهانشان برای پایینی هاست.یک نفر کتاب دون کیشوتش را میخورد دیگری بدن یک انسان را، در نهایت نشان میدهد در هر طبقه و هر تفکری که باشی باز بقا تو را به سمت خود میکشاند و حاضر به تحمل خیلی از مسائل نیستیم.اسیر شدن و پرستش یک سیستم را نشان میدهد، که زمانی درگیر یک سیستم هستیم چطور به عملکرد ان توجه نمیکنیم اما مورد پرستش قرار میدهیم.گرسنگی دین و دانش و منطق نمیشناسد پس بشر دچار شعارگونگی خاص خودش است که فقط چند نفر میتوانند آنگونه که نشان میدهند زنده بمانند و زندگی کنن، و خود این شعارهاست که ما را اسیر میکند و در آخر باعث مرگمان میشود.همیشه فکر میکنیم تمامی اتفاقات خوب در بالا می افتد اما در این فیلم اتفاق و پیام اصلی در عمیق ترین طبقه و پایینترین رخ داد، فیلم عجیبیست که خیلی پیامهای دیگر دارد که شما برایم بنویسید.The Platform</description>
                <category>نیمه پنهان یک زن</category>
                <author>نیمه پنهان یک زن</author>
                <pubDate>Mon, 01 Nov 2021 15:53:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار نیکو کردن از گِل کردن است...</title>
                <link>https://virgool.io/@m.p6/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%88-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%90%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xkgr1wp2xjld</link>
                <description>با اسم مدیردیجیتال مارکتینگ وارد سازمان شدم و کارم رو شروع کردمماه اول گفت لپ تاپ رو زحمت بکشید بیارید تا من سیستم جور کنمالان نُه ماهی میشه لپ تاپ رو زحمت کشیدماوایل یه روز درمیون ناهار میاورد، هفته دوم گفت من ناهار رو تو مترو جا گذاشتم ناهار ندارمگفتم بیا با ما غذا بخور اشکالی ندارهالان نُه ماهی میشه با ما ناهار میخورهاوایل گفت من دنبال مدیر دیجیتال مارکتینگ میگشتم که شما اومدیشروع کرد کم کم کارهای گِل پروژه رو دادن گفت اینها رو هم انجام بده تا کم کم نیرو بگیریمالان نُه ماهی میشه دارم کار گِل میکنمسه هفته پیش صدام کرد توی جلسه و گفت: من با شما به همه اهدافم رسیدم دستتون درد نکنه ولی سال جدید نمیتونم در خدمتتون باشم یه زحمت هم بکشید کارها رو راست و ریست کنید من اونور سال خیلی سختم  نباشه تشکر کردم و اومدم بیرونسه هفته است دنبال کارم، بهش هم گفتم من احتمالا از یک هفته دیگه نمیام چون کارم رو پیدا کردمگفت شما قانونی باید تا آخر سال باشید، گفتم قانونی شما سه هفته قبل گفتید من هم گشتم و کار پیدا کردم و نمیامگفت حق ندارید برید، من لطف کردم زودتر به شما گفتم وگرنه میتونستم آخر قرارداد بگمگفتم حق رو ایندفعه من میگم، من هم میتونستم ازتون شکایت کنم که لطف میکنم و نمیکنم، شما هم برو یه کم رفتار حرفه ای یاد بگیر برات خوبهخلاصه جونم براتون بگه عزیزای دل با همچین آدمهایی از همون اول کار نکنید، کار نکنید، کار نکنید.این کُ..شعرا رو هم بریزید دور که خوبی کنی خوبی میبینی. با آدما مثل خودشون نباش و این حرفا بریزید دور لطفا چون فقط خودت آسیب میبینی... یه کم خودخواه باشید.پیشاپیش از حسن توجه شما سپاسگزارمکار نیکو کردن از پر کردن است</description>
                <category>نیمه پنهان یک زن</category>
                <author>نیمه پنهان یک زن</author>
                <pubDate>Mon, 01 Mar 2021 13:18:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبانِ مادری یا زبان؛ مادری؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m.p6/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-n0vv1dsvkvie</link>
                <description>همه از زبان مادری میگن ولی تا حالا کسی از زبان مادری حرفی نزدهتا حالا کسی از زبان یک مادر که کودکش مریض میشه و تحت درمان است حرفی نزدهتا حالا کسی از زبان یک مادر که پسرش بی گناه به زندان رفته حرفی نزدهتا حالا کسی از زبان یک مادر که بی همسر فرزند بزرگ کرده حرفی نزدهتا حالا کسی از زبان یک مادر که بی پدر بزرگ شده و الان علاوه بر فرزندانش حواسش به مادرش هم هست حرفی نزدهتا حالا کسی از زبان یک مادر که جوانش رو در راه حکومت استبدادی از دست داده حرفی نزدهادای روشنفکرا رو در نیار، خیلی مردی بیا و از زبان مادرت یک کلام بنویسهمش شعار نده روز جهانی زبان مادری، برو بشین پای حرفای مادرت ببین دردی که داره چیهبله زبانِ مادری، خیلی درد داره خیلی...زبان مادری</description>
                <category>نیمه پنهان یک زن</category>
                <author>نیمه پنهان یک زن</author>
                <pubDate>Mon, 22 Feb 2021 18:21:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ب ش ا ش، شاید برای شما هم اتفاق بیفتد</title>
                <link>https://virgool.io/@m.p6/%D8%A8-%D8%B4-%D8%A7-%D8%B4-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A8%DB%8C%D9%81%D8%AA%D8%AF-tvhcg1n6x43q</link>
                <description>اولا بگم اگه تایتل من ناراحتتون میکنه خب یه فکری به حال فکرت کن چون با ضمه و کسره نوع خوانش فرق داره فکرت شاید منحرف باشه ...بگذریم ولی واقعیت اینه با همون فکر منحرفت درست خوندییه وقتایی توی زندگی اتفاقایی میفته که تنها یک چیز آرومت میکنهدر بیاری و ب ش اش ی بهشراستش نمیدونم کی قراره این گردونه زندگی با چرخ منم بچرخهانصافا ناامید نمیشم ولی واقعا یه جاهایی کم میارم، لطفا ویرگول عزیز نوشته من رو حذف نکن بذار باشه، خب آدم کجا خودش رو خالی کنهرفتم مصاحبه شغلیبعد این همه تخصص و تجربه میگه خب اینا که یک ساله هم به دست میاد و مهم نیستدلم میخواست سرمو بکوبم تو دیوار اما سعی کردم کنترل کنم ولی خدایی دلم میخواست بکوبم تو صورتشحیف نشد یعنی شخصیتم نذاشت اونوقت میگه ما شخصیت ها رو استخدام میکنیم، باز یه چیزی باب شد باز یه چیزی مد شد که بتونن ازش استفاده کننتاحالا شده ب ش ا  ش ی به زندگی؟ یا ب ر ی ن ی بهش؟ والا ادای این آدم خوبا رو لطفا هم برام در نیارید خسته ام مثل یک چلمن خسته.رفتم برای این پستم عکس پیدا کنم همش عکس های مستهجن بود یه عکس شاشیدن بچه هم نبود بذاریم عکس هم نذاشتم چون خوبیت نداره کلا مردم گیرشون شده مسائل ج ن س ی والا</description>
                <category>نیمه پنهان یک زن</category>
                <author>نیمه پنهان یک زن</author>
                <pubDate>Mon, 22 Feb 2021 13:40:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لنگ در هوا ماندن زن همساده</title>
                <link>https://virgool.io/@m.p6/%D9%84%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%88%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-u9wn1mtpsoaa</link>
                <description>لم داده بودم که صدای پاش رو شنیدم، یه کفش پاشنه بلند با پاشنه های باریک اما بلند، آرام راه میرفت، مشخص بود کفش ها خیلی راحت نیست، احتمالا هم یک پیراهن بلند پوشیده و با موهایی طلایی و چهره ای با آرایش عربی دارد از پله ها بالا میرود.یادمه شب گذشته از طبقه بالا صدای راه رفتنش را میشنیدم. ته دمپایی محکم میخورد روی سرامیک کف ساختمون، تو دلم گفتم خدا کنه زودتر بتمرگه منم بتونم کپه مرگمو بذارم که فردا برم سرکار، همون موقع دیگه صدای دمپایی نیومد، با خودم گفتم نکنه بلند گفتم؟ آخه لعنتی با اون دمپایی راه میری نمیگی من یه جوریم میشه ...پاگرد رو دور زد، عطرش احتمالا الان توی پله ها پیچیده، بوی عطر ایفوریا میدهد. قوس کمرش یه منحنی بود به شعاع یک نیم دایره به قطر 50 سانت.انقدر تق تق دمپایی روی سقف اتاقم زیاد بود که تصمیم گرفتم برم و بهش بگم ببخشید میشه شبها از ساعت دوازده به بعد دمپاییتون رو در بیارید؟آره تصمیم گرفتم و رفتم دم در، در رو تا باز کردم دیدم بوی عطر خاصی نمیادداشت از پله ها بالا میرفت که گفتم ببخشید خانومههههههه؟ دیدم برگشت و نگاهم کرد با اون شکم گنده و ما تحت گنده تر از شکمش رو به من کرد، شکمش از زیر زیرپوشش که از زیر پولیور رنگ و رو رفته آبی زده بیرون لبخندی زد و گفت سلام آقا، اسماعیلی هستم.یه نگاه از سر تا نوک پاش انداختم موهای چرب مشکی، که کمی هم بوی گیریس توی پله ها پیچیده بود، با شلوار پارچه ای راه راه روغنی، کفش هایی که پشتش رو خوابونده بودیه کم پته پته کردم و گفتم ببخشید شما همساده طبقه بالایی ما هستید؟گفت نه من طبقه چهارم میشینم، بالای سر شما آقای ترابی میشینه...این شد که رویای من همیشه سیاه شد...</description>
                <category>نیمه پنهان یک زن</category>
                <author>نیمه پنهان یک زن</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jan 2021 16:52:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمهای رو مخی اطراف ما در تخم مرغ</title>
                <link>https://virgool.io/@m.p6/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D9%85%D8%AE%DB%8C-%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%AE%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%BA-qbh8zl55gkvi</link>
                <description>یه سر رفتم دادگاه ارشاد که مثلا کارم پیش برهاز سرباز دم در، تا خانومی که کیفا رو میگشت و کار مفید دیگه ای هم بلد نبودتا جناب قاضی که پشت دخل نشسته بود که مثلا کار انجام بده ماسک نزده بودناونوقت همین آدم میشینه بر ترازوی عدالت و میخواد کسب و کارها رو جریمه کنه که از ساعت شش عصر به بعد فعالیت نداشته باشیدچرا؟ کرونا داره شیوع پیدا میکنهرو مخی انقدر نباشید از تخم مرغت بیا بیرون و یه کم اندیشه کن ...</description>
                <category>نیمه پنهان یک زن</category>
                <author>نیمه پنهان یک زن</author>
                <pubDate>Wed, 18 Nov 2020 14:31:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مگس باش و اسم خودت را مرد نگذار.</title>
                <link>https://virgool.io/@m.p6/%D9%85%DA%AF%D8%B3-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-rmcydyxru4mc</link>
                <description>دیشب مگسی را در پشت پنجره اتاقم وز وز میکرد. رفتم کنارش نگاهش کردم داشت تقلا میکرد برای بیرون رفتن. برای اینکه از قفس اتاق من آزاد شود. با توری پرده گرفتمش دستمال کاغذی آوردم تا بگیرم و ببرم بیرون آزادش کنم. اما حیف وقتی آزادش کردم مرده بود.دلم گرفت و به خودم گفتم چقدر تلاش کردی آزادش کنی اما او را کشتی.یاد دخترکی افتادم که برای رهایی و آزادیش جان ارزشمند خود را به دستان مردی بی ارزش داد.کاش نام مردان را مردانی یدک میکشیدند که دست نوازشگرشان هیچگاه از سر زنانمان نمی افتاد.قصه تلخ دخترکان روزگار ما همان قصه دیو و دلبریست که دیو آخر قصه چه بد ریخت بود.مرد بودن چه تعبیر تلخ و سخی است از به ظاهر آدمکانی که خوی حیوانیشان وحشی تر از درندگان بوده و هست. به کدامین اسم؟ غیرت!تف به ذات غیرت مردان که انقدر کثیف دست بر گردن دختری میبرند و آنرا به راحتی جدا میکنند انگاری که در یک شیشه را باز میکنند.پدر یا مادر نام مقدسی است به شرط آنکه در آخر قفسی برای زندگی فرزندش نباشد. در غیر اینصورت تنها یک بیلاخ هم نمیتوان خرجشان کرد.</description>
                <category>نیمه پنهان یک زن</category>
                <author>نیمه پنهان یک زن</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2020 20:14:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از چکاوک بخوان</title>
                <link>https://virgool.io/@m.p6/%D8%A7%D8%B2-%DA%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DA%A9-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-miwyj4rmb0a9</link>
                <description>از پیج جاده که گذشتم، وارد مسیر مستقیمی شدم.دو طرف جاده سبز بود، علف ها قد کشیده بودند، شقایق ها اما باز هم دلبری میکردند.آسمان آنجا همیشه پاک و درخشان چشم در چشم خورشید، خیره ام میکرد. هوا عجیب دلچسب بود.تصمیم گرفتم پنجره ماشین رو بدم پایین، لاستیک بین پنجره هم جیر جیر کنان شیشه را پایین کشید، از جلوی چند خونه با آجرهای قدیمی گذشتم، پیرزن با چادر گل دار سبز رنگش داشت میگذشت.یهو یه بویی اومد...انگاری چیزی در حال سوختن بود.دو طرف رو نگاه کردم تا منبع بو رو پیدا کنم.پیر مردی در بین علف ها در حال سوزاندن برگهای زرد و خسته بود.بوی سوختن برگها تا چند صد متری میرفت.صدای بوی برگها از روزهای رفته زندگیشان میگفت، فریاد &quot;روزی با من زندگی کردی&quot; سر دادند.بعد از گذشتن از اون منطقه باز صدای علف های سبز را شنیدم با صدای چکاوک، گویی به رقص در آمده اند.</description>
                <category>نیمه پنهان یک زن</category>
                <author>نیمه پنهان یک زن</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2020 14:05:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما بی خبران بی پدران تاریخ بودیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m.p6/%D9%85%D8%A7-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-nzwyj7yddksi</link>
                <description>بی خبر اومدیم به دنیایی که شروعش با جنگ بود و ادامه اش با عدم وجود رفاه کافی برای یادگیری ادامه اش با تو سری هایی که از خانواده، جامعه خوردیمادامه اش با مداد پاک کن های سر فرچه ای بودادامه اش با سالی یه کفش و چند سال یکبار کوله پشتی بودادامه اش با عیدهای تخیلی و نگاه به دست فک و فامیل بود و صد دریغ از ....ادامه اش با مدرسه های شلوغ و معلمان خشمگین و پر از عقده بودادامه اش به جای تشویق فقط تنبیه بود و هیچ وقت ....ادامه اش شد تحریم، فیلتر، بیکاری، حقوق کم، تورم، بالا رفتن سن ازدواج و الان هم ....ما تو دوره زمونه بی پدری بزرگ شدیمدوره زمونه ای که پدر و مادر نداشت و خیلی پدرسگ بود.بعضی وقتا خسته میشم از بس صورتمو با سیلی سرخ نگه داشتم.... میفهمی خسته.</description>
                <category>نیمه پنهان یک زن</category>
                <author>نیمه پنهان یک زن</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2020 22:12:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنویسم یک قران تو چند میخوانی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m.p6/%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-tl0xqdvqareu</link>
                <description>این روزها عجیب میگذره، روزهای یک قرانیروزهایی که قرانی نمی ارزد، ولی چرا میتونه حالم خوب باشه؟روزهای یک قرانی و روزهای ده قرانی و روزهای ... ولش کن تو هر چی میخوای حساب کن و هر چی میخوای بخونش، هر چی که هست میگذره اما من بیش از اینها ضرر کردم.سالها تلاش کردم اما چه شد؟دوباره سرجای اولم هستمبری بالا قله ای که فکر میکردی برسی اما مثل خر پالان پوش یهو خودت رو ته دره ببینیقله ای که تلاش کردم با جان و دلم بهش برسم اما دلنگ دلنگ صدا اومد که تمام شد. سقوط آزادهر چه پنبه بود رشته شد، آره بعضی وقتا امید الکی به خودم میدم، اما چه کنم میتوان زندگی نکرد؟زندگی از طلا بسازی اما قرانی نیرزد؟هیچ وقت دنبال یه قرون دوزار نبودم هیچ وقت .... لعنت بهت سرنوشت</description>
                <category>نیمه پنهان یک زن</category>
                <author>نیمه پنهان یک زن</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2020 23:25:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشغانه!!! دوستت دارم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m.p6/%D8%A2%D8%B4%D8%BA%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-o2tqc5oi38bv</link>
                <description>برات حتما پیش اومده با آدمهایی برخورد کنی که اولش جذب بالایی برات ندارن، دعوات بشه، بحث کنی، قهر کنی، بی محلی کنی، اهمیت ندی!اما .... اما یهو همون آدم میاد میشه یه بخشی از زندگیت. به نظرم اینجور روابط قشنگ تر هم هست. همیشه که روابط نباید عاشقانه شروع بشه بعضی وقتا یا خیلی وقتا با یک شروع آشغانه میتونی یه رابطه ادامه دار عاشقانه داشته باشی.اصلا بذار ببینم مگه همیشه باید عاشقانه باشه؟ دوست داشتن مگه چشه؟ تازه به نظرم یه دوست داشتن ساده میتونه قشنگ تر از یه دوست داشتن عاشقانه باشه.آره من الان رابطه آشغانه رو ترجیح میدم به رابطه عاشقانه.آشغانه چیست؟یه کلمه ساختگی از خودم هست روابطی که اولش شاید آشغالی به نظر برسه اما کم کم اون روی خودش رو نشون میده و میفهمی همه اون گیر و گورهایی که برای هم داشتید از روی دوست داشتن بوده.راستش فکر کنم مدل من همینه آشغانه هاست. همیشه روابطم همینطوری شروع شده و جالبه بعدش همین شروع های آشغالی میشه دنیایی از خاطره که از ذهنم جدا نمیشه.چقدر خوبه همون اول بزنی و بشکونی ادا عاشقا رو در نیاری بعدش که با هم خوب آشنا شدین بیاید ادا عاشقا رو در بیارید. من خودم یه آشغال دوست داشتنیم شما رو نمیدونم....برام بنویسید ببینم نظرتون چیه؟</description>
                <category>نیمه پنهان یک زن</category>
                <author>نیمه پنهان یک زن</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2020 19:13:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوله پشتی که حرکت میکرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m.p6/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF-s8sfsvsqbs1j</link>
                <description>داشت چت میکرد و میگفت چقدر سعادت بزرگیه استاد شما صفحه منو دنبال میکنید.چه سعادت بزرگیه یه نویسنده واقعی یا بهتره بگم اسطوره صفحه اینستاگرامت رو دنبال کنه و بگه میدونم دیده خواهی شد.نوشته ها حرکت کردن، رفتن دور، خیلی دورصدای خنده دختر بچه ای از ته کوچه می آمد انگاری زنگ همسایه رو زده و در حال فرار است، کوله پشتی ای که میدود و آن هم با او میدود.مدادهای رنگی که در کوله پشتی جا به جا میشوند و او هم با مدادها جا به جا میشود.باران میبارید، آبی که از جوی بیرون زده، یه قوطی سرگردان نه میرود نه میماند. عرض خیابان را رد میکند. سلام میکند از پله ها بالا میرود. سلام میکند. سرکی در آشپزخانه. کوله پشتی ای که او را رها میکند. دفترش را باز میکنداز مزاحمت زنگ همسایه مینویسد. چرا صدای پرنده میدهد و انگشت من را به سمت خودش میکشاند.بازگشت و گفت استاد من از بچگی نوشتن رو دوست داشتم.</description>
                <category>نیمه پنهان یک زن</category>
                <author>نیمه پنهان یک زن</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 13:52:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>س.ک.س و هرم مازلو</title>
                <link>https://virgool.io/shojazan/%D8%B3%DA%A9%D8%B3-%D9%88-%D9%87%D8%B1%D9%85-%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%84%D9%88-pqlvlxvmedew</link>
                <description>مازلو یک روانشناس بود که یه نظریه داد و گفت نیازهای یک انسان (حیوان نه) سلسله مراتبی رو طی میکنه و اومد توی اون نظریه دسته بندیشون کرد.از پایین ترین سطح و نیازهای اولیه انسان شروع شد تا رسید به نوک هرم که خودشکوفایی ازش نام میبرن من میگم شاید تعالی هست که انسان بهش میرسه: رسد آدمی به جایی، که به جز خودآ نبیند (خدا نه ها بلکه خودآ)نظریه مازلویه نگاه به هرم مازلو بندازیم، پایین ترین سطح اون از غذا، آب، هوا، خواب، لباس و حتی س ک س است.اعتقاد داشت تا اینها برآورده نشه دسترسی به سطوح دیگه هرم کار سختیه  و اصلا اولویت انسان نیست.سطح دوم هم که جز نیازهای اساسی و اولیه انسان هست امنیت، سلامتی، شغل، پول و خانواده است.به سه سطح بعدیش اصلا کاری ندارم چون توی ایران اون سه سطح اصلا معنی ندارند. چرا؟ چون طبق این نظریه اولویت هر انسانی این دو سطحه بعد اون سه سطح.گفتم یه نگاه بندازیم به جامعه الان در ایران، چرا خودمون رو گول میزنیم؟ ما که در سطح اول هم فقط بعضی هاش رو داریم چه جوری پریدیم و به سطح پنجم رسیدیم؟ توی فضای دیجیتال وقتی نگاه میکنم میبینم این دو سطح رو همه ما ناقص داریم ولی دم از خودشکوفایی میزنیم. بس نیست این همه شعار و تناقض.ما که هنوز برای یک لقمه نون میجنگیم، با چهل سال سن هنوز هم س ک س نداریم، آب و هوای درست و حسابی نداریم، سالی یکبار پوشاک تهیه میکنیم بس نیست این هم شعار؟اصلا با این مشکلات شما چه جوری به خودشکوفایی رسیدی؟فقط کافیه حقیقت را بپذیریم. اینجا ایران است و بس. </description>
                <category>نیمه پنهان یک زن</category>
                <author>نیمه پنهان یک زن</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2020 11:28:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکانس چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m.p6/%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B3-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-sarjj71kq1or</link>
                <description>بارونی نم نم میومد، بهار بود و بوی نم بارون و دوری (یار سفر کرده)وقتی فهمید بیماری گرفته، نمیدونست چکار کنهبه کسی بگه یا نگهاز ترحم بیزاره، نیاز به توجه داره، عشقش رو چکار کنه؟ اون دختر کوچولو معصوم و شاد داستان، فکر نمیکرد دنیا روی دیگه ای هم داره. دنیا اون روش رو نشونش داد. تو اوج خوشبختی یهو بدبختی رو سرش آوار شد. تصمیم گرفت به کسی نگه. ولی نمیشد. سردرد های مداوم، کلافگی و بی حوصلگی، عدم تعادل در حرکت.نمیشد ندیدشون و بی خیالی طی کرد. باید یه کاری میکرد. بعد از رفتن به چند تا دکتر تقریبا همه شون یه جواب دادن: کاری نمیشه کرد. فقط مراعات کن بیشتر زنده بمونی.تنها بری مطب دکترا بهت بگم فقط مراعات کن بیشتر زنده بمونی. خوندنش خیلی راحته اما شنیدنش کوه رو ذوب میکنه. دختر قصه ما ذوب شد.تلفنش زنگ خوردجانم عزیز دلم+ عزیزم کجایی؟اومدم بیرون خرید داشتم+ چی خریدی؟هیچی میخواستم یه هدیه بگیرم برا یکی از دوستام اما چیزی پیدا نکردم+ عزیز دل هوا سرده میشه بری خونه؟بله جانانم الان میرم+ رسیدی خبر بده منتظرم چشمگوشی رو که قطع کرد وسط پیاده رو زد زیر گریه، بغض خفه کننده ای گلوش رو بسته بود هق هق میکردمرتضی من بی تو نمیتونم+ خانوم چیزی شده؟نه لطفا راحتم بذارید+ عزیزم چرا انقدر بی قراری میکنی یکی آب بیارهخانوم بهتون بگن زیاد زنده نیستی چکار میکنی؟سرش رو گرفت تو بغلش گفت عزیز دلم خدا نکنه بیا اینجا بشین یه کم آب بخور، خانوادت میدونن؟سکوت</description>
                <category>نیمه پنهان یک زن</category>
                <author>نیمه پنهان یک زن</author>
                <pubDate>Fri, 03 Apr 2020 21:06:15 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>