<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدرضا عظیمی پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m.rezaazimipoor</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:26:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4804969/avatar/RuDKIR.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدرضا عظیمی پور</title>
            <link>https://virgool.io/@m.rezaazimipoor</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بزرگ مرد …</title>
                <link>https://virgool.io/@m.rezaazimipoor/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%AF-kf2kdlyiefty</link>
                <description>بزرگ مرد …نویسنده: محمدرضا عظیمی پورسمت راستِ عکس، نویسنده‌ی داستان (محمدرضا عظیمی پور) و سمت چپ، بزرگ مرد روستای شرب العین (روح الله) در یک قابسه شنبه بود...! یه تعطیلی رسمی خورده بود درست وسط هفته [شهادت امام جعفر صادق(ع)]نزدیک ظهر بود که خواهرم و زن داداشش که همسر بنده باشه باهم تماس گرفتن و توافق کردند ناهارمون رو ببریم یه تفرجگاهی ، پارکی ، ییلاقی جایی بخوریم.پس از ساعتها مذاکرات تلفنی فی مابین گروه ۴+۵ مصوب شد وسایلمونو جمع کنیم بریم روستای شرب العین، کنار چنار های زیبای روستا.ساعت دو بود که راهی شدیم به سمت روستا؛ از خانه ما تا روستا کلا ۲۰ دقیقه فاصله بود. کنار چنارها زیرانداز به زیرانداز خانواده ها نشسته بودند؛ خب طبیعی است خیلی دیر از خانه در آمده بودیم. کنار جاده، وسط ده، کمی آنطرف تر از دیگران، در( سایه سار) درخت گردوی زیبایی زیراندازمان را پهن کردیم.وسایل پیک نیک را چیدیم و کتری را بار گذاشتیم و....ناهار را که خوردیم پسر کوچک روستایی دوازده ساله باصورتی گل انداخته و سرخ ( از آن پسر روستایی های اصیل و نجیب) با دوچرخه آمد کنار ما با همان لحن روستایی زیبا اما محکم گفت : «دشت لاله رفته اید ؟» گفتیم: «نه » گفت:« گل ها تمام شده همه گل ها را چیده اند یا گردشگران لگد کرده اند.»بلافاصله جمله اش را ادامه داد: «اما من جایی را سراغ دارم هنوز لاله هایش بکر است و دست نخورده ، می خواهید شما را به آنجا ببرم؟» به او گفتم : «اگر به دشت لاله رفتم و گل داشت چه؟» گفت:« اگر رفتی و گل داشت خودم بهت جایزه میدم.» گفتم:«چی جایزه میدی.» کمی مکث کرد و گفت:«صد تومن.» از او پرسیدم : «چند میگیری مارو ببری پیش لاله ها؟» گفت : « صد تومن.» خواهرم [چشمگی به من زد و به قصد شوخی] به پسربچه گفت:«پنجاه تومن میدیم مارو ببر پیش گلا.» پسربچه:«من صد تومن کمتر نمی گیرم.» خواهرم:«هفتاد تومن.» پسربچه[با ادب و نزاکت و صبری ستودنی]:«از همه صدتومن گرفتم از شما هم صدتومن می گیرم.» من [خطاب به پسربچه]:«اصلا نمی خواهیم برویم پیش لاله ها.» پسربچه[کمی فکر کرد و گفت]:«قبول است همان پنجاه تومن.» من :«ما صد تومن کمتر نمی دیم.» پسر بچه لبخندی زد؛ من ازش پرسیدم:« اسمت چیه ؟» گفت:«روح الله»]حدودا ساعت سه و نیم بود.[ خواهرم به پسربچه گفت : «برو ساعت چهار برگرد باهم برویم.»روح الله با همان دوچرخه ساده اش از کوچه ای که کنار ما بود رفت بالا.شاید رفته بود مشتری دیگری را بازاریابی کند.شاید رفته بود به مادر روستایی اش مژدگانی بدهد که مشتری پیدا کرده ام.شاید رفته بود به بچه های محل پز بدهد که مشتری هامو ببینید اونجا کنار گردو نشستند.هرچه بود پسربچه دوچرخه سوار قصه ما درازای کوچه کناری را گرفت و رکاب زنان از چشم ما دور شد.ساعت دقایقی مانده بود به چهار که روح الله را دیدم با همان ظاهر دوست داشتنی روستایی، سوار بر دوچرخه اش بسرعت به ما نزدیک می شد.ساعت را نگاه کردم و از وقت شناسی آن پسر بچه به وجد آمدم.بسرعت ، هرچه از وسایل پیک نیک بود را به زور با شلختگی هرچه تمام تر داخل ماشین جا دادیم که پسر بچه معطل نماند و به دنبال دوچرخه اش راه افتادیم.روبروی لوکیشنی که نشسته بودیم کوچه ای بود باریک که ورودی آن کوچه را یک رودخانه ی محلی که در طول جاده اصلی ده در امتداد بود فاصله  انداخته بود. پلی آهنی و هلالی شکل [برآمدگی رو به بالا] به عرض کمتر از یک متر رهگذران را از رودخانه عبور می داد. گویی هلال ماه را [از شب سوم یکی از ماه های قمری آورده اند و] در آنجا نصب کرده اند تا پلی باشد حدفاصل زمین و کوچه های زیبای بهشت برین. پلی آهنی و هلالی شکل [برآمدگی رو به بالا] به عرض کمتر از یک متر که رهگذران را از رودخانه عبور می داد.روح الله مارا [پس از عبور از پل] از کوچه باغ های پر پیچ و خم و مال رو برد و برد و برد ، قدم به قدم آن کوچه باغ ها مملو از زندگی بود. مرغ هایی که با جوجه هایشان مشغول چرا بودند و خروسی که بالای دیوار کوتاهی ایستاده بود و از تماشای مرغ ها و جوجه هایش که در حال چیدن دانه از زمین خاکی بودند لذت می برد و قند به دلش آب می شد که: «الهی من به قربان شما بگردم که اشرف مخلوقات شمایید و انسانها ادای شما راهم نمی توانند در بیاورند» و از این حرف ها که یکهو نگاهش به ما افتاد ، همانند سربازی که بر بالای برجکی در نقطه صفر مرزی در حال دیده بانی است که مبادا اجنبی به وطن و ناموسش نگاه بد بیندازد با اقتدار و هیبت سینه سپر کرده بود و جوری چپ چپ نگاه می کرد که مبادا نگاه چپ به مرغ ها و جوجه هایم کنی که چشمانت را از حدقه در می آورم.در گیر و دار لذت بردن از تماشای آن خروس زیبا و (البته به چشم خواهر برادری) اهل و عیالش بودم که ناچار باید به کوچه کناری می پیچیدم و لذت بردن از تماشای خانواده خروس را به لذت بردن از ادامه مسیر می بخشیدم.مرغ هایی که با جوجه هایشان مشغول چرا بودند با نزدیک شدن ما فرار می‌کردند. (در انتهای کوچه ایستاده اند)در نبش ورود به کوچه ، سمت چپ ، اتاقکی گلی نظرم را جلب کرد که سقف کوتاهی داشت، به اندازه ای کوتاه که در حین راه رفتن سر و گردن من از پشت بام آن اتاقک بالاتر بود و یک گنبد کوچکی با ارتفاع نیم متر بالاتر از سقف قرار داشت، آن سقف و گنبد ، مانند تپه ای لم یزرع در میان صحرای بزرگ آفریقا که گرمای تابستانِ گذشته آنچنان دمار از جان این تپه در آورده است و بارش های استوایی و موسمی نه تنها دیگر به پهنه ی اسیدی این صحرا جان نمی بخشد بلکه هیچ موجود زنده ای نیز تا چند قدمی این تپه هم پیدا نمی شود. آن سقف و گنبد انگار سالیان سال بود رنگ کاهگل و عایق به خود ندیده بود و اگر کاهگلی هم از قبل داشت بارش های باران آن را شسته بودند.کنجکاوی من گل کرده بود که این اتاقک کوچولو با سقف کوتاه گنبدی چه کاربردی می تواند داشته باشد. دور اتاقک دوری زدم و از چینه کناری نگاهی انداختم؛ اتاقکی کوچک در کنار باغی با درختانی فراوان و تو در تو که زیادی درختان نفس باغ را که هیچ، نفس من را هم گرفته بود از این که باغبان باغ چگونه می تواند لابلای شلوغی این درختان حرکت کرده آبیاری کند، سم پاشی کند و به امورات باغ بپردازد. خلاصه که پس از بررسی های اولیه مشاهده شد کف باغ و بالتبع کف اتاقک حدود یک متر پایینتر از سطح کوچه است که سقف آن از کوچه کوتاه به نظر می آید و اتاقک مذکور از داخل بدون درب و مرغی سیاه داخل اتاقک در حال قدم زدن بود. گویی آن اتاقک، سیاه چاله ای مخوف در اعماق زندانی میان جنگلهای آمازون است که توسط همان خروس دیده بان اداره می گردد و آن مرغکِ روسیاه از جمله شهروندانی بود که اتهامی یا جرمی منافی عفت با خروس همسایه مرتکب گردیده و اکنون با حکم قطعی حبس با اشد مجازات در سیاهچال جنگلی محکوم شده و خروس همسایه به اتهام مرغ ربایی و تجاوز به عنف در شرایط احصان پس از ساعتها جلسات پی در پی علنی و غیر علنی به ریاست خروس دیده بان با عنایت به ادله و شواهد و قرائن موجود در پرونده در سحرگاهی با دستان عدالت به تیغ مجازات سلاخی شده و در دیگ خورشت صاحب باغ در حال طبخ است.همانطور که به دنبال روح الله میرفتیم از کنار خانه های قدیمی، باغ های مصفا و چینه های گِلی گذر می کردیم ، جوی آبی باریک از کنار کوچه گذر می کرد، آب قابل توجهی نداشت اما مشخص بود از آن جویبار هایی است که در ایام گذشته با تابش خورشید بر روی برف سر قله که قطره قطره آب شده بود و پس از تشکیل دلتاهای متعدد به اولین نشانه های ساخت و ساز بشری و اولین ساختمان زمخت بر سر راه رسیده و از آنجا راه خود را به سمت اولین کوچه سر راه تغییر داده و در سراشیبی کوچه هایی که از لابلای باغ ها و خانه ها ی روستایی متولد شده بود از این طرف عرض کوچه به آن طرف عرض کوچه و از لابلای سنگ ریزه ها و شن ها ی کف کوچه عبور کرده بود و جوی آبی زیبا ، باریک ، بکر و خودساخته را تشکیل داده بود که مسیر کوچه را می گرفت و به رودخانه سر کوچه سرازیر می شد. از این جوی آب باریک می توانستیم اینسان تصور کنیم که در روزگارانی آبی زلال در آن جاری بوده که بازیچه ی بچه های محل بوده و کفش های کوچک خود را بر روی آب روان آب می کوبیده اند که از اطراف کفش شان با هر ضربه آب به اطراف می پاشیدند و همدیگر را خیس می کردند.مسیر آن کوچه ها یی که محل گذر ما بود از عرض دامنه کوه بود؛ دیوارِ اغلب باغ ها کوتاه بود و  از آن چینه های کوتاه سنگی که با روی هم چیدن تخته سنگ ها و قلوه سنگ های همان منطقه درست شده بودند سرتاسری شاخه های انگوری آویزان بود که راه آزادی خود را از باغ هایی که در آن پایبند شده بودند به کوچه پیدا کرده بودند تا زیبایی خود را همچون آینه ای در چشمان برق زده و مبهوت رهگذران، از این همه زیبایی آویزان از چینه باغ ها ببینند. شاید آن شاخه های تاک عاشق شده بودند؛ آنهم عاشق همان بچه هایی که در کوچه ها به هلهله و بازی می پرداختند که اینسان از باغ سر برآورده و مجنون وار در آن کوچه آویزان شده بودند تا تماشاگر شور و نشاط کودکان محل باشند و قندی که [ازتماشای شیطنت های کودکان شاد] در دلشان آب می شد، به مرور زمان ترشی دانه های غوره را به شیرینی انگور های خوشمزه تبدیل می کرد. تا بچه ها دستمزدشان را از تماشاگران مجنونی که گرداگرد آن معرکه خیمه شب بازی از بالای دیوار سر به زمین ساییده بودند بگیرند. و چه شیرین است طعم دانه انگوری که پس از تکاپوی بازی و شیطنت در دهانشان آب شود.گهگاهی از گوشه های چینه هایی که [شاید به دلیل رفت و آمد مخفیانه بچه ها از دیوار باغ ها] ریخته بود داخل باغ ها را نگاهی می انداختم. تمام زیبایی بود و طراوت و نشاط؛ درختانی سرزنده و شاد که سر بر آسمان برده و برگ های خود را همچون گیسوان بلند دخترکی زیبا به نسیم ملایم بهاری داده بودند و رقص کنان قدوم میهمانان روستا را خیر مقدم می گفتند.مشخص بود این باغ آرایشگری ماهر دارد که اواخر هر سال با هنرمندی هرچه تمام به جان گیسوان لخت و پریشان درختان افتاده و هر یک را با مدلی مخصوص پیرایش کرده و به استقبال سال نو می رود. مثلا سر شاخه های آویزان بید مجنونی را چتری پیرایش کرده بود؛ شاخه های بنه وحشی را فشن مدل داده بود و گیسوان سروی که در میان باغ خود نمایی می کرد را با ژل و تافت بهم چسبانده بود.در همسایگی این باغ زیبا به خانه ای رسیدیم که سمت چپ کوچه با نمایی سفید خود نمایی می کرد و سمت راست ما دامنه کوهی بود؛ شیشه های شکسته آن خانه سفید نظر ما را به خود جلب کرد، مشخص بود در روزگاری نه چندان دور، کودکانی چموش از دامنه کوه روبرو بالا رفته اند و طی مسابقه ای سنگ هایی را به سمت شیشه ها نشانه رفته اند. گویی در میدان مسابقات جام جهانی پرتاب وزنه ای در غرب آسیا سیبلی را بعنوان هدف نصب کرده اند و بازیکنان بجای پرتاب و نشانه رفتن ضرب دست، سیبل را باید نشانه روند که با هر اصابت موفق سنگ به شیشه و صدای شکستن شیشه صدای سوت و جیغ و هوررای بچه ها نیز بلند می شد که انگار تماشاچیان آن مسابقه پر هیجانِ پرتاب وزنه، استادیومی را جهت تشویق تیم مطبوع خود به وجد آورده اند و با هر پرتاب دیگر و شکستن شیشه دیگر باز و باز و باز این چرخه تکرار می شد و کودکی که از همه منزوی تر بود به دلیل حذف شدن از آن مسابقات و عدم موفقیت در پرتاب سنگ با داور مسابقه دست به گریبان شد و در همان کوچه ی سنگلاخ روی همان شیشه شکسته ها مسابقه کشتی آزادی برگزار گردید که تماشاچیانش اینبار گرداگرد میدان کشتی حلقه زدند و با تشویق و تکرار شعار «بزن بزن ، بزن بزن ، هی هی»  آن دو کشتی گیر بخت برگشته را تشویق می کردند که در میان شیشه شکسته های کف کوچه تمام بدنشان را زخمی و تکه پار کرده بودند و با گریه و ناله به کشتی خود ادامه می دادند که مبادا از نفر مقابل ببازند و دستمایه استهزاء دوستان خود قرار بگیرند که ناگهان یکی از بازیکنان کشتی با حرکتی دور از اخلاق حرفه ای، تکه شیشه ای را از زمین بر می دارد و بالا می آوَرَد که بکوبد بصورت حریف و حریف با وحشت تمام آماده است که با پایین آمدن آن دست سر خود را کنار بکشد که مبادا شیشه به صورتش اصابت کند که در همین هنگام پیرمردی باغبان که از سر و صدای بچه ها به تنگ آمده و به کوچه آمده بود تا سر ظهری خشمش را سر بچه ها خالی کند از راه رسیده، تماشاچیان را با دست به کناری رانده و دست کشتی گیر شیشه به دست را می گیرد و شیشه را از دستش جدا کرده و هردو کودک چموش و خون آلود را با فهش و ناسزا و سر و صدا کشان کشان به سمت خانه هایشان می بَرَد.از میان آن پنجره های شیشه شکسته، داخل خانه پیدا بود و با توجه به اینکه پنجره ها در ارتفاعی بود که به راحتی داخل خانه پیدا بود. از سفیدی گچ دیوارِ اتاق و مدل آباژور میان سقف خانه مشخص بود خانه مدت زمان زیادی نیست که متروک مانده است. لوکس بودن آباژور میان سقف این مطلب را به خوبی نشان می داد که افرادی که در این خانه زندگی می کرده اند حتما افراد ثروتمندی بوده اند. نزدیک تر رفتم ، تقریبا به دیوار چسبیدم و کمی به سر پنجه قد کشیدم و داخل خانه را نگاه کردم شومینه ای مدرن در گوشه اتاق با نمای آجر قرمز خودنمایی می کرد که کنده چوب نیم سوخته ای میان آن افتاده بود. از پنجره اول که گذشتیم پنجره بعدی شناسه دیگری از صاحب یا صاحبان خانه را به نمایش می گذاشت.پنجره در کنار پله هایی بود که اتاق پایین را به اتاق یا اتاق های بالا متصل می کرد. جنس پله ها نه از سنگ بود نه از موزاییک نه از آجر بلکه پله ها از آن پله هایی بود که در سالیان دور هر پله را بصورت مجزا در کارگاهی از سیمان قالب گرفته بودند  و هر پله بصورت یک تکه و واحد خریداری شده و پازل وار روی هم نصب شده و راه پله را تشکیل داده بود ، کف هر پله لبه برآمده گردی داشت که حدود شش هفت سانت از دیواره پله بیرون می زد و بر می گشت و به دیواره زیر پله متصل می شد، گویی برای هر پله، یقه ای زیبا با هنر هرچه تمام تر توسط معروف ترین طراحان مد و لباس دنیا در بهترین مزون های پاریس برای نمایش در فشن شوی (fasion show) 1996 دوخته بودند و آورده بودند آنجا نصب کرده بودند تا ميهمانان و طراحانی از سراسر دنیا با دوربین ها و تجملات خود در آن مکان جمع شده و یکی از حیرت انگیز ترین و زیبا ترین نمایش های فشن و مد دنیا را تماشا کنند.  پله ها ی خانه با تمام سادگی اش، زیبایی طراحی داخلی و سلیقه صاحبان خانه را آنهم در سالیانی دور را به رخ می کشید.پنجره در کنار پله هایی بود که اتاق پایین را به اتاق یا اتاق های بالا متصل می کرد. از روح الله پرسیدم : «این خانه چند سال است متروک مانده؟» با همان زبان کودکانه بانمکش گفت:«خیلی وقته شاید چهار ، پنج ، شش ساله» گفتم:«صاحب این خانه کیست؟» گفت:«این خانه برای کرجی هاست.»از خانه که رد شدیم از لابلای درختچه های بنه کوهی که در سمت چپمان بود گذر کردیم. بنه ها مانند چاغاله بادام های کوچکی(به اندازه لوبیا) به شاخه های درختچه چسبیده بودند و چون تلخ بودند از دست طمع رهگذران در امان مانده بودند. پس از رد شدن از بنه ها به راه مالرویی رسیدیم که از سمت راست حدود یک متر پایین تر از کف باغ کناری که روی دامنه کوه بنا شده بود و با قلوه سنگ های همان اقلیم دیوار چین شده بود و از سمت چپ یک متر بالا تر از کفِ زمین کشاورزی کناری بود. یک راه با طول تقریبی بیست متر و با عرض حدودا یک متر که نصف عرض آن را فقط یک جوی آب سیمانی گرفته بود که از ده سانتی دیوار سنگی سمت راستمان (از عرض راه) شروع می شد و تا وسط راه کشیده شده بود و نصف دیگرِ عرض راه را که به پرتگاه زمین کشاورزی سمت چپی منتهی می شد انسان یا چهارپا یا دوچرخه آنهم با احتیاط میتوانست از آن عبور کند. درختان از مرز زمین کناری همچون حصار و نرده محافظی سر برافراشته بودند که در صورت لغزیرن پای رهگذری مانع سقوط رهگذران به باغ مجاور می شدند. مشخص بود این راه را اجداد ساکنان آبادی جهت جلوگیری از اختلاف سطح برای عبور جوی آب و رساندن آب به باغ های مجاور با علم و هنر و امکانات زمانه و اقلیم خود ساخته اند تا توشه ای برای آخرت خود ذخیره کنند و آن درختان را احتمالا صاحب زمین کشاورزیِ مجاور، کنار پرتگاهِ زمینش کاشته بود که هم باقیات الصالحاتی برایش باشد و هم انسان یا حیوانی بر روی زمینش سقوط نکند و علاوه بر مجروح شدن کشت و زارش را خراب نکند ضمن اینکه رفت و آمد زیاد به مرور زمان سبب ریزش دیواره پایینی آن راه باریکه نشود.یک راه مالرو با طول تقریبی بیست متر و با عرض حدودا یک متر که نصف عرض آن را فقط یک جوی آب سیمانی گرفته بودپس از اتمام آن راه باریک به زمین کشاورزی ای رسیدیم که مملو بود از گل های لاله انگار روح اللهِ قصه ما، شبانه روز آنجا نگهبانی می داده که کسی آن لاله ها را نچیند یا لگدمال نکند، البته مسیرِ منتهی به آن محل آن قدر پر پیچ و خم بود که بجز کشاورز و میرابِ محلی کسی آنجا را نه بلد بود و نه پیدا می کرد. یک طرف آن زمین کشاورزی، کرسی یک متری متشکل از دامنه کوه که از لبه آن دیواری با ارتفاع سه متر با بلوک سیمانی چیده بودند که آن دیوار مربوط به باغ همسایه بود. طرف دیگر آن زمین پرگل هم کشتزاری با سطحی حدودا یک متر پایین تر بود که زمین های بعد از آن نیز پله پله تا جاده ی پایین کوه امتداد می یافت. بعضی از زمین های پایین دست تر، زمین کشاورزی و برخی باغ هایی سرسبز بودند. تا چشم کار می کرد زیبایی بود و نشاط بود و زندگی. در لابلای درختانِ یکی از آن باغ های پایین دست سکویی بود که خانواده ای پر جمعیت در آن محل جمع شده بودند و مشغول گذران پیک نیک و لذت بردن از طبیعت زیبای باغ خود بودند. منظره ای زیبا که لا اقل در اقلیمی مانند یزد کمتر دیده می شود. دو عدد دوربین دو گوشه ی دیوار سیمانی باغ همسایه بود که زاویه سر دوربین مشخص می کرد دوربین ها لبه دیوار و داخل آن باغ را پوشش تصویری می دهند که مانع ورود دزد به باغ شوند.  روح الله [در حالی که اشاره به دوربین های باغ همسایه می کرد] گفت :«این دوربین ها رو می بینی؟ اینا رو من نصب کردم که کسی گلا رو نچینه.» گفتم:«یعنی با دوربین مواظب لاله هایی؟» گفت:«آره، حواسم خیلی بهشونه.»لاله ها فقط در زمینِ روح الله بودند و در زمین های دیگری که لااقل در تیررس نگاه ما بود لاله ای پیدا نبود.دخترم حلما و پسرم علی به لاله ها نزدیک شده بودند که روح الله صدا زد : «مواظب باش لاله ها را لگد مال نکنی.»من و خانواده مشغول شدیم به مشاهده آنهمه زیبایی و عکاسی و لذت بردن از طبیعت زیبای آن لوکیشن منحصربفرد.دستمزد روح الله را دوبرابر توافق پرداخت کرده بودیم.مشخص بود روح الله قصد رفتن دارد اما آنجا مانده تا ما را همراهی کند. به روح الله گفتم : «معطل ما نمان می خواهی بروی برو راه برگشت را بلدیم.» روح الله:« گل ها را نچینید.» من:« خیالت راحت ما هیچکداممان گل ها را نمیچینیم.» روح الله[مانند کسی که از زندان آزادشده با خوشحالی] خداحافظی کرد و رکاب زنان از آنجا دور شد.دقایقی دیگر در آنجا ماندیم و از طبیعت آنجا و لاله های آن لوکیشن لذت بردیم.در مسیر برگشت که راهنمایی نداشتیم که به دنبالش و با ریتم حرکت او حرکت کنیم؛ زمان بیشتری برای لذت بردن از مسیر داشتیم. از مسیری که شرح زیبایی آن قبلا ذکر شد عکس های زیبایی گرفتیم و از زیبایی منحصر بفرد آن منطقه لذت می بردیم که روح الله را دیدیم سوار بر دوچرخه، رکاب زنان و آرام آرام به سمت ما می آید و دو خانواده گردشگر دیگر به دنبال او به مقصد دشت لاله های روح الله رهسپار بودند.از راست به چپ تصویر: ۱. محمدرضا عظیمی پور (نویسنده)،۲. بزرگ مرد (روح الله)، ۳. آقای حسینی (دهیار محترم روستای شرب العین) این عکس در تاریخ ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ پس از اخذ اجازه از پدر روح الله جهت انتشار داستان با نام روح الله گرفته شد.روح الله قصه ما یک پسر روستایی دوازده ساله ای بود که از همان سنین کودکی درگیر محدودیت های روستا نشینی نشده بود و با هوش و ذکاوت سرشاری که داشت، ندانسته به یکی از باکلاس ترین و در عین حال پر درآمد ترین بیزینس های دنیا مشغول شده بود (راهنمای گردشگری) روح الله کوچک اراده ای بسیار بزرگ داشت. از نظر من او دیگر یک پسر کوچک روستایی دوازده ساله باصورتی گل انداخته و سرخ که دوساعت پیش برای اولین بار اورا دیدم نبود. روح الله در ذهن من بزرگ مردی بود که اراده ای بزرگ و پشتکاری فوق العاده داشت. بزرگ مردی که محدودیت های اطراف خودش را به فرصتی برای کسب و کار آنهم در زمینه توریست و گردشگری تبدیل کرده بود. سرمایه اش فقط یک دوچرخه بود و هوشی سرشار و ذهنی بزرگ و البته اخلاق ، صبر ، حوصله ، مشتری مداری و خانواده ای با فرهنگ، با اصالت و متمدن که ادب را دستمایه تربیت این بزرگ مرد کرده بودند.قدر روح الله های اطرافمان را بدانیم. استعداد هایشان را کشف کنیم و آنها را به سوی موفقیت تشویق کنیم.تقدیم به بزرگ مرد روستای شرب العین (روح الله)محمدرضا عظیمی پور- 28 فروردین ماه 1405 خورشیدی - یزد</description>
                <category>محمدرضا عظیمی پور</category>
                <author>محمدرضا عظیمی پور</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 03:10:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخ وانت ۱۸+ (ویژه بزرکسالان) چرخ وانت ۱۸+ (ویژه بزرکسالان)</title>
                <link>https://virgool.io/@m.rezaazimipoor/%DA%86%D8%B1%D8%AE-%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA-%DB%B1%DB%B8-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%B1%D8%AE-%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA-%DB%B1%DB%B8-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-trqq3nwnfazv</link>
                <description>چرخ وانت ۱۸+ (ویژه بزرکسالان)نویسنده: محمدرضا عظیمی پوریکی از عُشّاق عجم را معشوقه ای بود با &quot;حیا&quot;ط. چند صباحی با معشوقه خود به خوش‌گذرانی جاده‌ها طی کرد که ناگاه معشوقه از ادامه مسیر سر‌باز زد. از عاشق اصرار و از معشوق انکار؛ پس از اندکی تفکر، به قصد خانه حکیم، روانه شهری در همان حوالی گشت؛ داستان را به حکیم بازگو کرد، سپس افزود: ای حکیم، &quot;مرا راهکاری ده که آن بِه.&quot; حکیم اشاره ای به انگشت میانی عاشق کرد و گفت: این را بادی ده و بر وی نِه.&quot;شهنشه به قصد تعرض به یارروان گشت فورا بسوی دیار&quot;تا به معشوق با &quot;حیا&quot;ط خویش رسید، این را بر وی نهاد. معشوق فورا خود را سنگین گرفت، به حدی که باد این خوابید.چنان باد خالی شد از آن جنابکه دکتر کُنَد مرده ای را جوابعاشق، با ناراحتی، روی به معشوق کرد و گفت:ای نازنین، چو ناز کنی، بَر که رو کنمواکن میان خویش، که چون مشک بو کنم&quot;آخر حکیم گفت که این را کنم زباد-سیر و به زیرِ قامتِ نازت فرو کنم&quot;سپس داستان تشرفش به نزد حکیم را کامل به معشوق خویش باز گو کرد.&quot;معشوق چون شنید کرامات آن حکیمگفتا چه نیک گفته حکیم گل و فهیماما اگر شکم ز نمودن برون شودآن آبروی جمع شده سرنگون شود&quot;معشوق به سخن آمد که: «چون شکم برآید، آبروی نمانَد؛ نزد حکیم برگرد و چاره جو.»مرد نزد حکیم شد و چاره جست؛ حکیم اندکی تفکر کرد و سپس کاندوم کُدِکسِ خارداری بر آن نهاده، آن را پر ز باد کرد و اورا روانه دیار معشوق نمود.مرد با آن کدکس پرباد نزد معشوق روانه گشت. معشوق، چون از کرامات کدکس خاردار دید، فی الفور با وی آمیزید و به عاشق این را گوشزد نمود که: هر بادی را توان باری نیست، گاهی خار لازم شود، تا معشوق عازم شود.&quot;عشق مانند چرخ وانت بوددر میان مسیر پای ندادتا تیوپی میان خود حس کردراه افتاد و با ولع می‌داد&quot;محمدرضا عظیمی پور۲۹ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵ خورشیدی- یزد</description>
                <category>محمدرضا عظیمی پور</category>
                <author>محمدرضا عظیمی پور</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 09:20:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منصور</title>
                <link>https://virgool.io/@m.rezaazimipoor/%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1-u7q5vsntpjms-u7q5vsntpjms</link>
                <description>منصورنویسنده: محمدرضا عظیمی پورپدر پولداری داشت …!اونقدر پولدار که توی تهران به اون بزرگی هیچ کس به پای او نمی رسید.منصور کلاس سوم دبیرستان بود که به پدرش گفت دیگه نمی خواد درس بخونه و از درس خوندن خسته شده و بجاش میره سر کار.هرچی پدرش اصرار کرد که بچه درستو بخون به خرجش نرفت که نرفت؛ پدرش می گفت: «پسر عاقل شو درستو بخون، خوشی نزنه زیر دلت، فکر نکن سر کار خبریه؛ درستو بخون به یه جایی برسی.»هرچی از پدر اصرار که درستو بخون عاقل شو، از پسر انکار که نمی خوام درس بخونم و میخوام برم سر کار.در نهایت پدر دید حریف پسرش نمی شه گفت: «ببین پسر! من آنچه شرط بلاغ است با تو خود گفتم، حالا که خوشی زده زیر دلت و فیلِت یاد هندوستان کرده و خیال کردی علی آباد هم برا خودش شهریه اشکال نداره نمی خوای درس بخونی فدای سرم نخون، اما سفت و محکم باید بری سر کار و یه هنری یاد بگیری که دست بی هنر کاسه گداییه.» منصور هم از خدا خواسته کار رو به درس خوندن ترجیح داد.حاج کاظم، منصور رو به دست اوسا اصغر تو گاراژ زمانی سپرد تا مکانیکی یاد بگیره.اوسا اصغر یکی از بهترین تعمیرکارای تهران بود. درجه یک ترین مکانیک تو کل تهران که همه رو سرش قسم می خوردند.اونقدر شلوغ بود که تو دهه شصت مثل پزشکای فوق تخصص نوبت می داد و همه ‌نوبت هاش یک ماه به بالا بود.قریب به بیست خانوار از گاراژ اوسا اصغر نون می خوردند.پانزده نفر نیروی فنی اعم از چهار نفر اوسا کار و یازده نفر کارگر حقوق بگیر، یک نفر انباردار، دو نفر فروشنده و یک نفر حسابدار و یه آبدارچی به نام محمد علی که خودش آچار فرانسه بود. چند نفر کارآموز هم تو دست و پای کارگرا کار می کردند که از طرف هنرستان اومده بودند کار آموزی.اوسا اصغر ورودی گاراژش یه دفتر کار داشت که یه شیشه سرتا سری گذاشته بود سمت کارگاه و همیشه تو دفتر کارش پشت میز نشسته بود و مکانیکا و شاگرداشون رو مدیریت می کرد؛ هر از گاهی هم یه سرکشی از ماشینا و میکانیکا انجام می داد.اوسا اصغر فردی بود چهارشونه با صورتی کشیده، ریشاش همیشه سه تیغ بود و یه سبیل چنگیزی رو صورتش خودنمایی می کرد و همیشه لباساش مرتب و تمیز بود.همیشه شش دست لباس داشت که مدام دو دستش تو خشکشویی سر خیابون بود. دو دستش رو طی روز می پوشید و دو دست دیگه از لباسش رو کاور کرده تو کمد آویزون کرده بود که اگر لباس دوم کثیف شد سریع عوض کنه.محمدعلی، آبدارچی و نظافتچی و به عبارتی مسئول خرید و کارپرداز و خلاصه آچارفرانسه گاراژ اوسا اصغر بود؛ مردی بود حدودا ۴۰ ساله با قدی کوتاه -حدودا ۱۴۰ سانت- و لاغر اندام که هرکی نمیشناختش فکر می کرد اگه دماغشو بگیری جونش در میاد ولی نصفش زیر زمین بود، زبون باز، باسواد، تیز و هوشیار بود و یه تنه صدتا آخوند رو حریف بود، چشماش آبی بود و صورت سفید گل انداخته ای داشت و به تبعیت از اوسا همیشه لباسای تمیزی داشت.محمدعلی هر روز صبح اولین نفری بود که در مغازه رو باز می کرد، آب و جارو می زد و مغازه رو آماده می کرد برای شروع یک روز کاری. اما قبل از باز کردن مغازه از سر راه یه سر می زد به خشکشویی سر خیابون و دو دست از لباسای شسته و اتوکشیده اوسا اصغر رو می گرفت و بعد میومد در مغازه رو باز می کرد.اگه کل تهران رو زیر و رو می کردی تعمیرکاری به این تمیزی پیدا نمی کردی.با اینکه اوسا اصغر آدم خیلی تمیز، دقیق و تیزی بود اما بخاطر مدیریتش مجبور بود کارگرا رو به کار بگیره و گاه و بیگاه باهاشون تندی کنه، همه می دونستن دهن اوسا اصغر چاک و بستی نداره. دمدمی مزاج بود و از اون دسته آدمایی هم بود که گاهی از سوراخ سوزن تو می‌رن گاهی از دروازه هم تو نمی رن.چند روزی از اشتغال به کار منصور تو گاراژ اوسا اصغر نمی گذشت که تو این مدت منصور ناسزا های اوسا اصغر رو تحمل می کرد و به این فکر می کرد که چرا من که می تونم با دارایی پدرم برای خودم صاحب بهترین و راحت ترین مشاغل سود آور باشم الان باید تو مغازه مردم شاگردی کنم.روز ها گذشت و گذشت و منصور همچنان تو گاراژ مکانیکی کار می کرد و هر از گاهی که اشتباهی مرتکب می شد سیل فهش و ناسزا رو سرش آوار می شد تا اینکه یک روز اوسا اصغر یه قطعه داد به منصور و گفت: «پسر؛ این قطعه را بنداز توی گازوئیل قشنگ بشور.»منصور، قطعه رو برداشت و رفت سراغ تشت گازوئیل و گذاشت تو گازوئیل ها و مشغول تمیز کردن قطعه شد. تمیز کردن قطعه توسط منصور با مقداری تنبلی و بی حوصلگی همراه بود.همینجور که داشت با تنبلی قطعه رو تمیز می کرد. صدای غرغر اوسا اصغر هم مدام بیخ گوشش طنین انداز می شد که: «پسر مواظب باش قطعه رو قشنگ بشوری، این خاک تو چشم مورچه کردن به درد من نمی خوره، پسر بپّا گازوئیل ها رو نریزی رو زمین، زود باش حیف نون این چه طرز کار کردنه؟»همینجور که بالای سر منصور ایستاده بود و داشت فهش می داد و غر می زد، منصور داشت تحملش می کرد و با خودش فکر می کرد که من پسر فلانی ام، این اوسا فکر کرده کیه که اینجور باهام صحبت می کنه. من اگه بخوام می تونم کل مغازشو بخرم و از این حرفا که با ادامه سر و صدای اوسا اصغر، یهو منصور از کوره در رفت و دستاش رو گذاشت دوطرف تشت گازوئیل و گازوئیل ها رو با قطعه داخل تشت پاشید تو سر و صورت و لباسای اوسا اصغر و با این کارش حسابی از خجالت اوسا در اومد؛تا اوسا اصغر اومد خودشو جمع و جور کنه و بفهمه چه اتفاقی افتاده، منصور به کسری از ثانیه فلنگ رو بست و به تاخت به سمت خونه دوید، اوسا یه مقدار از راه رو دنبالش دوید اما وسط راه با خودش کفت: «اشکال نداره گذر پوست به دباغ خونه می افته، بدو آقا منصور بدو که شب دراز است و قلندر بیدار. درسته که کوه به کوه نمی رسه، اما آدم به آدم می رسه» منصور همینجور که داشت می دوید؛ توراه داشت فکر می کرد اگه خونه نره بهتره، که با خودش گفت: «هرچه بادا باد، خربزه خوردم پای لرزشم می شینم، مرگ یبار شیون هم یبار، میرم خونه یه اتفاقی می افته دیگه، ایشالا که از این ستون به اون ستون یه فرجی می شه.» و رفت به خونه، وقتی مادرش در رو باز کرد و دید منصور سراسیمه و نفس نفس زنان با روی زرد اومده خونه ازش پرسید: «منصور چی شده مادر؟»منصور ماجرا رو تعریف کرد.مادرش گفت: «آخه پسر یه مقدار تحمل داشته باش یه مقدار صبر و حوصله، شتر سواری که دولا دولا نمی شه، تو تازه شاگرد اوسا شدی نمی شه که توقع کنی بادت بزنه! دیر زاییدی زود هم می خوای بزرگ کنی؟ نمی شه که پسر من. بعدشم هرکی خربزه می خوره پای لرزشم می شینه. حالا زود باش تا بابات نیومده برو بالا درخت که اگه این دوروبرا ببینه تو رو، تیکه بزرگت گوشاته. تا ببینم چه خاکی باید تو سر کنیم.راست میگن قدیما: عقل که نباشه جون در عذابه»منصور فورا پرید بالای درخت و داشت به این فکر می کرد که: «چطور گوساله ای روکه زاییده می خواد بزرگ کنه.» بیست دقیقه گذشت که پدرش خسته و مونده از سر کار اومد؛ تا رسید تو حیاط، چشمش به منصور افتاد که بالای درخت نشسته.گفت: «چیه مثل میمون رفتی بالا درخت!؟»مادرش جواب داد: «چیزیش نی؛ رو زمین صاف که بند نمی شه، رفته بالا درخت بچه گنده؛ خجالتم نمی کشه.»بابا: «نه خانوم! گربه محض رضای خدا موش نمی گیره، حتما یه دلیلی داره رفته بالای درخت.»منصور که حوصله یکی به دو و طول و تفصیل نداشت: «اوسا اصغر بهم توهین کرد منم تشت گازوئیل رو پاشیدم تو هیکلش و فرار کردم.»مادر: «حاجی بخدا کاریش نداشته باش، جوونه و جاهل، کلش بوی قرمه سبزی میده، حالا یه غلطی کرده میره از اوساش معذرت خواهی می کنه تموم می شه.»حاج کاظم لحظه ای درنگ کرد و گفت: «همینه دیگه؛ سگ رو که چاق کنن هار می شه.»و زیر لب داشت با خودش میگفت: «پسره جُعَلَّق هنوز هیچی نشده یابو بَرِش داشته»بعد با صدای بلند به منصور گفت: «آخه پسره خر، یه مثقال گ.وه تو شکمت هست که خواستی به شمس العماره بری.نی؟؛ بنده خدا چه بدی بهت کرده بود که تشت گازوئیل رو تو سر و صورتش پاشیدی؟ بد کاری کرده می‌خواد تورو زیر پر و بال خودش بگیره کار یادت بده؟ من و مادرت کم خوبی کردیم بهت که اینجور آبرومونو بردی؟ راس میگفت عمو خدابیامرزم، به مرده که رو بدی تو کفنش میر.ینه»یه خورده دیگه درنگ کرد و گفت: «حالا اشکال نداره، مَشکی که دریده و دوغی که ریخته رو کاریش نمی شه کرد، بیا پایین از درخت. بعدازظهر دوتایی میریم برا عذر خواهی از اوسا اصغر.»و رفت تو خونه.منصور که تا حالا داشت فکر می کرد گاوش بدجوری زاییده! توقع همچین برخوردی از باباش نداشت و در عین حال می دونست حاجی اهل دوز و کلک و دروغگویی نیست؛ اعتماد کرد و از درخت اومد پایین.اونروز ظهر بدون هیچ واکنشی از طرف حاج کاظم، منصور در جمع خانواده سر سفره ناهار حاضر شد و ناهارشونو خوردند. بعد از ناهار حاج کاظم بهمراه منصور رفتند گاراژ زمانی پیش اوسا اصغر.حاج کاظم: «سلام اوسا.»اوسا اصغر که خیلی احترام حاج کاظم رو داشت و هرجا سخنی از حاج کاظم می شد، یه حاج کاظم جواهریانی میگفت که صدتا حاج کاظم جواهریان ازش در می اومد با احترام و رویی گشاده اومد طرف حاج کاظم و دست داد و احوالپرسی کرد، اصلا هم قضیه ظهر رو به روی خودش نیاورد.حاج کاظم گفت: «اوسا! منصور رو آوردم که بخاطر خطایی که انجام داده عذر خواهی کنه.»اوسا اصغر: «والا چه عرض کنم حاجی، درسته منصور منو جلو همه سکه یه پول کرده و انگشت نمای کارگرا شدم، اما احترام شما هم خیلی واجبه، شما امر می کنید عذرخواهی رو می پذیرم عرضی ندارم، سمعأ و طاعتا، اما حاجی … »صحبت اوسا اصغر که به اینجا رسید؛ حاج کاظم حرفش رو قطع کرد و گفت: «اوسا! میدونم خطای بزرگی کرده اشتباه کرده؛ جوونی کرده نمک نشناسی کرده، نمک خورده نمکدون شکسته و باید تنبیه بشه و مطمئن باش اصلا نمیزارم تو این قضیه قِسِر در بره، الانم من ازتون عذر می خوام خودشم مثل سگ پشیمونه و می‌خواد دستتون رو ببوسه و عذرخواهی کنه.» همزمان دستشو برد پست سر منصور و یه هُلِ کوچولو، به نشانه این که برو هرچی گفتم رو مو به مو انجام بده، به کمر پسرش وارد کرد؛ منصور هم به تبعیت از دستور بابا رفت دست اوسا اصغر رو بوسید و معذرت خواهی کرد و باهاش روبوسی کرد و دوباره یک قدم برگشت کنار بابا ایستاد.منصور از رفتار بابا و اینکه چرا بابا داره اینقدر سر این مسئله به این مهمی و این بی احترامی غیر قابل بخشش ظهر پسرش نسبت به اوسا اصغر مماشات می کنه در حیرت بود و داشت با خودش فکر می کرد که: «رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت.» که یهو یه حرفی باباش به اوسا اصغر زد، انگار آب سرد ریختن رو سرش.همینجور که منصور داشت به رفتار حاجی فکر می کرد یه دفعه حاج کاظم یه دستی زد سر شونه منصور و به اوسا اصغر گفت: «اوسا! این پسر رو میخوام تحویلت بدم، از امروز گوشت این پسر برا شما استخونش برا ما.» و یه نیم نگاه به پسرش کرد و گفت: «هرکی خربزه می خوره پای لرزش هم می شینه دیگه! درسته!؟» دوباره نگاه به اوسا اصغر کرد و گفت: « اوسا اختیار این پسر با تو، می خوام انگار کنی پسر خودته، ریش و قیچی دست خودت، اگه جنازشم برام بیاری، یه مراسم براش می گیرم و دوتایی می شینیم کنارهم شام عزاشو باهم می خوریم، درخت کج جز به آتیش راست نمی شه، من از این لحظه هیچ ولایتی رو این پسر ندارم، خودت ولی و وصی و قیم و همه کاره این پسر.»اوسا اصغر که به قول قدیما: «تغاری بشکند ماستی بریزد / جهان گردد به کام کاسه لیسان!» انگاری که یه روح دوباره بهش دادن، یه فرصت زندگی دوباره پیدا کرده بود، لبخندی اومد رو لبش و به حاج کاظم گفت: «خیالت راحت حاجی، این منصور خان رو دست خوب کسی سپردیش، دلت قرص که یه مرد تحویلت می دم.»منصور، که تا شغال شده بود به چنین سوراخی گیر نکرده بود، از اونجا فهمید که، دیگه اون ممه رو لولو برد، دیگه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. با خودش کفت: «خودم کردم که لعنت بر خودم باد. دیگه آقا منصور! این هفت شی غیر از اون چهارده صناره.»منصور از اون روز فهمید که دیگه اون بالا بالاها جاش نیست، پایین پایینا راش نیست، فهمید دیگه راهی نداره جز سفت چسبیدن به کار و اطاعت بی قید و شرط از دستورات اوسا اصغر. که از قدیم گفتند: «در کف شیر نر خونخواره ای/ غیر تسلیم و رضا کو چاره ای؟»یه روز منصور یه گوشه نشسته بود و با خودش فکر می کرد: «آخه درس خوندن چه مشکلی داشت که خواستی بیای سر کار؟ آخه آدم حسابی! اون روزی که جیک جیک مستونت بود؟ فکر زمستونت بود؟»از اونروز به بعد آب خوش از گلوی منصور پایین نرفت؛ یه روز فهش می خورد، یه روز کتک می خورد، یه روز قطعه طرفش پرتاب می شد، دنیاش شده بود مثل آخرت یزید، تا دست از پا خطا می کرد یا تنبلی می کرد؛ از انواع فهش گرفته تا تنبیه بدنی روی سرش آوار می شد، ولی این سیاست حاج کاظم باعث شد بعد از چند سال منصور بشه یکی از تعمیر کارای بزرگِ نه فقط تهران بلکه ایران.منصور اونقدر تو مکانیکی هنر و تبحر کسب کرد و اونقدر مشتاق پیشه ی مکانیکی شده بود که بعد از چند سال به راحتی می تونست با کمترین امکانات و کم ترین ابزار از یه موتور گازی گرفته تا یه بولدوزر رو تعمیر کنه؛ حتی یبار وسط بیابون برهوت یه بولدوزری رو که هیچ چاره ای نبود جز انتقالش به مکانیکی، با کم ترین امکانات و ساده ترین ابزار آلات تعمیر کرده بود.الان حاج منصور جواهریان یکی از بزرگ‌ترین تعمیرکارای تهرانه و از لحاظ آبرو و اعتبار و دارایی، توپ هم نمیتونه اونو تکون بده، بجز سه شعبه ثابت و سیار تعمیرگاهش در تهران، شعبه های قم، شیراز، اصفهان و مشهد رو هم آنلاین مدیریت می کنه.گاراژ های حاج منصور تمیزترین گاراژهای مکانیکی توی کل کشوره.حاج منصور تو دفتر کارش شش دست لباس داره که هر روز صبح دو دستش رو اتو کشیده ، کاور شده و تمیز توسط خشکشویی آنلاین تحویل میگیره و دو دست از لباسای کثیفش رو می برند که فردا بیارند تحویلش بدهند …حاج منصورِ قصه ما بعد از خاطره تشت، خیلی حواسش به ایمنیه، قبل از تاسیس کارگاه یه دستگاه قطعه شوی سوئیسی سفارش داد که نمونه پیشرفته تشت و گازوئیل و شاگرده …محمدرضا عظیمی پوریزد ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ خورشیدی</description>
                <category>محمدرضا عظیمی پور</category>
                <author>محمدرضا عظیمی پور</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 15:42:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فردوسیِ جان</title>
                <link>https://virgool.io/@m.rezaazimipoor/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D9%86-dlxr4fnpj3mj</link>
                <description>شاعر: محمدرضا عظیمی پوربه مناسبت سالروز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسیبه نام خداوندِ ایرانِ جانخداوند فردوسی نکته دانقسم بر مضامین شعر و خردکه شهنامه از عشق دم میزندسلامی به فردوسی پاکزادکه عشق و ادب را به ما یاد دادچنان گرد آورد شهنامه راکه گویی به می، غوطه زد خامه راقلم مست و دفتر از آن مست ترکه از گردشش شد خط از دست، درشعور و قلم را به هم جفت ساختبه فرهنگ، بر مکر دشمن بتاختچنان پارسی را به صف کرد و نظمکه شد پارسی نقل هر کوی و بزمچنان جان بیفزاد اسطوره راکه مُل کرد یکباره هر غوره رابه هر داستانی که بُد راستانقلم برد و با عشق پیراست آنستم های اعراب در هم شکستبه صدر بزرگان عالم نشستعدو را سر جای خود خوش نشاندمسلمان بُد و لیک تازی نماندز یزدان و احمد، ز حیدر سرودمسلمان و ایرانی و شیعه بودچنان اقربٌ منهُ حبلٍ وریدبه دل عشق ایران زمین پروریدادب کرد و آداب گفت و نوشتز فضل و ادب دفتری پاک هِشتبه تازیِ غارتگر آورد یادکه ایران ما تا ابد زنده بادز پیشینیان داستان ها نوشتنهالی برازنده از عشق کشتادب را به فرّ و به نیکی ستودخرد را به وزنی مبارک سرودخردمند را مدح کرد و ثنابه نابخردان وعده (دادی) فناچو درمانِ درد وطن را شناختبه توران و اعرابِ تازی بتاختادب را به تازی نباشد میانادب هست در دست ایرانیانمن ایرانی ام، ترک یا لر زبانبلوچ و عرب ، گیلک مهربانمسلمان و زرتشتی و ارمنیتمامی این خطه جان منیمن ایرانی ام پور رستم منمعلمدار فرهنگ عالم منمچه مرد و چه زن، پیر یا نوجوانمن ایرانی ام قهرمان جهانمن از ریشه و خاک این میهنمنهالم اگر، تاک این میهنماگر شاخ و بر دارم و حاصلیدر ایران زدم ریشه ای در گلیچو مستی بود در سرشتم نهانبریزم سراپای ایرانِ جانبرقصم، بکوبم، بسازم* به عشقبنازم به پاکی، بنازم* به عشقاگر بر زبانم بود پارسیسبب باشد از همّت سال سیاز آن سال سی ای که او برد رنجاز این پارسی ساخت دریای گنجریاضت کشید و رشادت نمودکه این پارسی را به نیکی ستوداگر پارسی زنده و پا به جاستز اندیشه ی پاک اجداد ماستگر این پارسی لفظ ناموسی استز میهن پرستی فردوسی استمحمدرضا عظیمی پور - یزد۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ خورشیدی</description>
                <category>محمدرضا عظیمی پور</category>
                <author>محمدرضا عظیمی پور</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 22:14:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تخم دوزرده …!</title>
                <link>https://virgool.io/@m.rezaazimipoor/%D8%AA%D8%AE%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B2%D8%B1%D8%AF%D9%87-ifpzrj2rtt5g</link>
                <description>تخم دوزرده …!نویسنده: محمدرضا عظیمی پورقابلمه ماکارونی روی اجاق گاز بود.خوش رنگ و لعاب نبود، یخورده هم رنگش کدر بود انگار آرد سبوس دار ریخته باشن قاطی ماکارونیا ولی از بوی غذا مشخص بود ماکارونی خوشمزه ایه.سریع بشقاب برداشتم و با چنگال افتادم به جون ماکارونی ها.مزش بد نبود! ولی یه ته مزه خاک هم میداد.اومدم منصرف بشم از خوردن؛ فکر کردم ماکارونیه مشکل داره اما اونقدر گرسنه بودم که باز هم گفتم بی خیالِ مزه و یه دل سیر خوردم.قاشق آخر از بشقاب ماکارونی رو تازه خورده بودم که مامان اومد تو آشپزخونه.مامان: «سلام، کجا بودی؟»من: «سلام مامان، داشتم رد میشدم، اومدم یه سری بزنم بهت.»_ «خوش اومدی.»_ «ممنون.»_ «بشقاب چیه دستت؟ چی خوردی؟»_ «گرسنه بودم یه مقدار از اون ماکارونیا رو خوردم.»_ «ای خاک عالم! اونا برا مرغا بود.»_ «مرغ؟! برا مرغ ماکارونی پختی؟»_ «آره مگه چیه؟ دون مرغی تموم شده بود، از اون پلیت مرغیا که خریده بودی یه مقدار مونده بود؛ گفتم ماکارونی بپزم براشون، هرچی پلیت مرغی هم مونده بود قاطیش کرده بودم.»من با یه مقدار احساس حالت تهوع گفتم: «چی؟ پلیت مرغی؟!»مادرم در حالی که میخندید: «آره پلیت مرغی، مگه چیه؟ همونایی که خریده بودی برای تخم گذاشتنشون. حالت بد شد؟»_ «آخه مادر من، کی برا مرغش ماکارونی می پزه؟ اونم با این همه ادویه، بعدشم پلیت مرغی میکنه قاطیش؟»_ «آخه گناه هستن مرغام، دارن برام تخم میزارن، باید به زبون بسته ها برسم یا نه؟»_ «خب! چرا برا خودت غذا نپختی؟»_ «خودم حاضری میخورم، راحت ترم.»من با خنده ای شیطنت آمیز: «برا ما که ماکارونی درست میکنی اینقدر با ادویه طعم دار نمیکنیا!»مادرم در حالی که میخندید: «آخه مرغام برام تخم میزارن؛ تو چه فایده ای داری؟»اولش یکم ناراحت شدم؛ اما یخورده خودمو جمع و جور کردم و فکر کردم، پر بی راه هم نمیگه.یادمه بچگیام که خیلی تُخس بودم و همش در حال تخم گذاشتن بودم، غذاهای مامان هم پر ادویه تر و طعم دار تر بود.جونم براتون بگه: من فرزند کوچیک خانواده هستم؛ اولین تخم گذاشتن من با کمک برادرم مهدی و خواهرام مهدیه و مرضیه و دختر همسایه مون الهه بود. شاید چهار یا پنج ساله بودم، تنها سکانسی که از اون ماجرا یادمه: خاله صدیقه که هنوز مجرد بود، سرپا نشسته بود لب حوضِ پر از آبِ وسط حیاط، که من و برادر و خواهرام به رهبری دختر همسایه از پشت هلش دادیم داخل حوض، بیچاره اینهو گربه ای که پرتش کردن داخل حوض آب، به چشم بر هم زدنی از حوض پرید بیرون، و دور حیاط افتاد دنبال ما؛ از اینجا بود که تخم گذاشتن رو، از شاگردی در محضر مبارک اساتیدِ ساکن در منزل آموختم.از مادرم روایت است: «در همان ایام طفولیت، در نورگیر طبقه دوم خانه اقوام در قم، شیشه ای قدی، به ارتفاع دو متر را هل دادم و شیشه به حیاط خلوت زیر زمین سقوط کرد.» که از آن ماجرا فقط و فقط، لحظه سقوط یک شیشه بزرگ به طبقه زیرین و شکستن هیجان انگیزش در خاطرم مانده. که پس از سالیان سال، هنوز تصور آن صحنه، سراسر وجودم را مملو از آدرنالین میکند. انگار سنجابی پرنده، از درختی بلند در جنگل های آمریکای شمالی خود را در هوا رها میکند تا به زمین رسیده یا نرسیده متلاشی میشود.و اما بعد…یادمه همیشه رو پشت بوم همسایه بودم؛ دنبال مرغ هایی میکردم که از ترس حضور من پریده بودند روی پشت بوم همسایه. درست مثل علاءالدین که دنبال میمونش، ابو، از این پشت بوم به اون پشت بوم می پرید. با این تفاوت که میمون علاالدین، ذاتش پریدن بود و بازیگوشی اما من ذاتم تخم گذاشتن بود و بازیگوشی؛ همسایه فلک زده هم هر بار میومد در خونه، که بچه تون سر ظهری پریده تو پشت بوم ما و خواب رو از ما گرفته.یا تو پشت بوم خودمون اونقدر دنبال خروس میکردم، تا خروس جنگی می‌شد و زهری! هر باری من میرفتم پشت بوم، خروس فلک زده مثل جن و بسم الله ازم فرار می‌کرد و هرکی دیگه جز من میرفت پشت بوم انگار حکم جلب طرف رو داره، اونقدر دنبالش می‌کرد تا نوکش نمی زد ول کن نبود، تا اینکه مادرم خروس ها رو یکی یکی می داد به همسایه که سرشونو ببره. خروس بی زبونی که باید یک کیلو و خورده ای گوشت داشته باشه، اونقدر ازم ترسیده بود و گرخیده بود، که به زور چهارصد پونصدگرم از آب در میومد، و مادرم هم مدام بد و بیراه بارم می‌کرد که: «از بس دنبال این زبون بسته کردی؛ گوشت تنش آب شده.»گهگاهی دعواهای عجیبی در مدرسه می کردیم! وسط حیاط مدرسه ما یه سوراخ چاه بود؛ از اون چاه هایی که بعد از بستن طوقه، از گردی سر طوقه یه لوله پولیکا ۱۱۰ رو عمودی نصب میکنن بالای طوقه تا سطح زمین، که هم هواکش چاه باشه هم کف شوی خروجی آب باران، کلاس سوم دبستان بودم، زنگ تفریح بود و با هم کلاسیم دقیقا بالای سوراخِ چاه ایستاده بودیم؛ با قصد شوخی کتابی که دستم بود رو محکم زدم تو سر هم کلاسیم، اونم سرشو پایین آورد و عینکش از چشمش افتاد داخل چاه. خانم معلم اومد گوش منو پیچوند و مجبورم کرد تو سوراخ چاه دست کنم عینک رو در بیارم، اما من با اون سن کم می فهمیدم که این چاه ته نداره یا اگر هم ته داره، تهش از مرکز کره زمین میگذره و دقیقا توی نقطه صفر مرزی بین برزیل و ونزوئلا سر در میاره.خانم معلم، خانمی بود تپل؛ از اون تپل های عروسکی و سفید، اما از نعمت اعصاب بی بهره، درست مثل خولی بن یزید.بالاخره خانم معلم بی اعصاب، همونجا گفت: «فردا مادرتو همراه خودت بیار مدرسه؛ فرداش که مادرمو آوردم بعد از کلی کولی گری و سلیطه بازی آدرس داد رفتیم درِ خونه مسعود زارع که با گردنی کج و رویی آکنده از خجالت، خسارت عینک رو بدیم به باباش.یادمه قدیما هر دفعه خونه عمو تو محله آبشور میرفتیم، بعد از خونه عمو، پیاده میرفتیم خونه دایی تو محله سیدگلسرخ، و مسیرمون همیشه از کوچه کناری بیمارستان سیدالشهدا بود تا محله چهارده معصوم سیدگلسرخ؛ در هنگام عبور از این کوچه ها، یه شعار کلیشه نویس روی دیوارها نظرمو جلب کرده بود: «زن کوچه نشین؛ عروس شیطان است.»یک شب در کوچه خودمان با بچه ها بازی میکردیم، خانم های همسایه، درست مثل پرنده هایی که سر صبح ردیف روی سیم های تیر چراغ برق مینشینند، بیخ در بیخ و با نظم و ترتیب روی جدول پیاده رو کوچه، سرگرم غیبت های زنانه نشسته بودند؛ یک دفعه یاد آن شعار پر بار افتادم، سریع رفتم یک برگه از دفترم را جدا کردم و روی آن با خط کوفی سلیس نوشتم: «زن کوچه نشین؛ عروس شیطان است.» و برگه را با چسب شیشه ای چسباندم به دیوار بالای سر زن های همسایه. نظر همه به برگه مذکور جلب شد. یکدفعه یکی از زن های همسایه با عصبانیت زبان به توهین باز کرد که: «چه غلطا! کی یادت داده این حرفا رو؟ اصلا بچه را چه به این حرفا؟» و از این اراجیف، که من در جواب آن ناسزاها؛ دو انگشت شصتم را کنار شقیقه گذاشتم و کف دستان خود را با انگشتان رقصان به او نشان دادم و همزمان زبانم را هم به نشانه تمسخر از دهان در آورده و تکان میدادم، که یکدفعه همان زن همسایه مانند زاغی که بچه موشی را شکار میکند چنان با سرعت من را گرفت و چنان نیشگونی از پستان من گرفت که تا دو هفته جلوی آینه می ایستادم، پستان چپ من دوتا هاله داشت و سمت راستی یکی.و مطمئنم تا این لحظه به فکرتان هم خطور نمیکرده که اولین دابسمش تاریخ در میان بچه های هم سن و سال خودم را در یزدِ آن زمان بنده ساختم؟ حدودا پانزده ساله بودم که به فکر افتادم آهنگِ: «دیشب مثل هرشب جزیره اومد به خوابم» را که با صدای سپیده ترند شده بود، بصورت دابسمش اجرا کنم. برای این منظور نیاز داشتم به یک گریم حرفه ای. از آنجایی که در همه زمینه ها خود کفا بودم؛ گوشه قالی اتاق پذیرایی را کنار زدم و مداد مشکی خود را محکم روی موزاییک کشیدم، کشیدم و کشیدم و کشیدم، تا سیاهِ سیاه شد، و انگشت سبابه را روی سیاهی های کف موزاییک مالیدم، و کشیدم اطراف پلک چشمم. چون هنر شینیون وقت گیر و طاقت فرسا بود، به تبعیت از آموزه های دین مبین اسلام؛ بجای شینیون، چادر مشکی مادرم را سر کردم. پس از آن گریم های سنگین و حرفه ای! نشستم روی صندلیِ جلوی دوربینِ وب کم که به کامپیوترم متصل بود و با اجرای موزیک، شروع به ضبط فیلم کردم؛ در نهایت فیلم را با نرم افزار ویدیو استودیو، صداگذاری کردم که هم اکنون فیلم مذکور موجود است. اما بخوانید از پشت صحنه ی فیلم مذکور: بنده در کمال شوق و هنر با حس و حالی دقیقا مشابه خواننده اصلیِ این موزیکِ فاخر، مشغول اجرای دابسمش مذکور بودم که در اواسط فیلمبرداری، خواهرم درب اتاق را باز کرد و تا چشمش به چادر روی سرم و آرایش صورتم افتاد، با عصبانیت بنده را دقایقی مورد ضرب و شتم قرار داد که با کمال تاثر و تاسف، اسناد آن ضرب و جرح، در خروجی فیلم مذکور، با عکس هایی از طبیعت سانسور شد.به خاطر دارم روزی از روزگاران قدیم، در خیابان ۵۲ متری امامشهر در ایستگاه اتوبوس خط واحدِ روبروی آموزشگاه کارگر (یادم نمی آید به چه علت) یک قلوه سنگ به اندازه قوطی شامپو تخم مرغی را از کنار خیابان برداشتم و انگار که میخواهم نارگیلی را به یک ضرب دست بشکنم محکم زدم توی سر خواهرم، که تا بیمارستان افشار، مادرم چنان من را مورد لعن و نفرین قرار داد که انگار داشت قسمت لعن زیارت عاشورا را صدبار، آنهم  با نیت ثوابی مضاعف میخواند. هنوز هم نفهمیدم آیا مستحق آنهمه لعن و نفرین، آنهم بخاطر یک قلوه سنگ بی ارزش که تا دیروز کسی به آن نگاه هم نمی کرد بودم یا نه.در همسایگی ما تنها خانه جنوبیِ کوچه، که باغچه ای در پیاده رو داشت، خانه ی همسایه بغلیِ ما بود. مساحت باغچه به زور، مربعی ۵۰ در ۵۰ بود و یک درخت سرو زیبا و سرسبز به ارتفاع نهایتا دو متر، وسط این باغچه بود. با بچه های همسایه که چهار، پنج نفری بودیم به رهبری بندهء کمترین، با یکی یکی سوار شدن بر درخت، سرِ درختِ فلک زده را پایین آوردیم و مانند بهلول که به نیت اسب، سوار بر چوب می شد خودمان را روی درخت بالا و پایین می انداختیم که یک دفعه درخت سرو جوان، از پایین تنه شکست و به دیار باقی شتافت. فردای آنروز همسایه با سیمان و موزاییک به جان باغچه کوچک خود افتاد و برای همیشه آن باغچه کوچک با آن سرو زیبا به تاریخ پر فتوح کودکی مان پیوستند.یک دفعه دیگر هم در ده سالگی سوار بر دوچرخه بودم و خواهرم پشت سر من روی پیچ های چرخ عقب (با مشقت تمام) ایستاده بود و لباس من را محکم گرفته بود که نیفتد، داشتیم طول خیابان را بالا میرفتیم که نگاهم افتاد به معلم کلاس سومم، برای اینکه معلمم نبیند خواهرم را به آن مشقت سوار دوچرخه کرده ام (از ترس آبرو)، پیچیدم داخل کوچه کناری و سر دوچرخه را (مانند کمپرس نیسان کله گاوی)، با سرعت بالا آوردم که خواهرم با کمر نقش بر زمین شد و من مانده بودم سر و صدا و گریه خواهرم را دریابم، یا بروم با معلمم احوالپرسی کنم.اندر احوالات کودکیِ بنده بین همسایگان قدیم این حکایت ورد زبان هاست که: «یکبار با بچه همسایه روبرویی که اتفاقا رفیق هم بودیم دعوا کردیم و من سر ظهر از تو پارکینگ خونه، یه اسپری رنگ نقره ای پیدا کردم و روی درب زرد رنگ خونشون، بزرگ و خوانا نوشتم: «حمید خر است.»یادمه اون روزا، هر جمعه داییم میومد خونمون مهمونی، یه روز با پسرش دعوا کردیم و خون جلو چشمم گرفته بود که بزنمش، داییم اومد پسرشو گرفت که کتکش نزنم، منم اصرار که باید مصطفی رو بزنم؛ تو گیر و دار این حرفا بودیم که مادرم آروم تو گوشم گفت: «این هفته رو بی خیالش بشو هفته دیگه بزنش» (به این امید گفت که تا هفته دیگه منم یادم میره و جنگ تموم میشه) بعد از پایان مهلت آتش بسِ یک هفته ای، جمعه شد و دایی اومد خونمون، سرسفره نشسته بودیم که یادم افتاد به جنگ هفته قبل و حرف مامانم که: «هفته دیگه تلافی کن.» منم نامردی نکردم سریع رفتم تو پارکینگ، یه دسته بیل بلند از پارکینگ برداشتم (مثل ابن ملجم) به سرعت اومدم پشت سر مصطفی و با ضرب دست هرچه تمام تر دسته بیل رو زدم تو کمر مصطفی، نفس مصطفی بند اومده بود و نقش زمین شده بود. نزدیک بود یتیم های امامشهر با کاسه های شیر در خونمون جمع بشن که داییم پس از کلی سر و صدا و بد و بیراه بلا فاصله زن و بچه شو برداشت برد و تا شش ماه خونمون نیومد.اون قدیما مادرم هر موقع میخواست فلفل بخره میرفت فلفل سیاه آسیاب نشده میخرید؛ در یکی از روزهای زمستان پسر همسایه مون بعد از مدرسه اومد خونمون. با شیطنت بهش گفتم: «حسین؛ آلبالو خشکه میخوری؟» گفت: «آره.» منم بهش چند دونه دادم؛ اما چندین ساله این سوال برام حل نشده که چرا از اون روز به بعد، دیگه حسین اون حسین سابقی که میشناختم نشد!یبار هم حدودا ده سالم بود رفته بودم بالای پشت بوم داشتم یه ستون چوبی می زدم گوشه چینه پشت بوم که یه اتاقک با چادر و ملحفه های تو خونه درست کنم برای بازی یهو زن همسایه، با وضعیتی غیر قابل وصف، اومد رو حیاطشون برای پهن کردن رخت و البسه روی بند رخت؛ تو همون عالم بچگی یه یاالله کردم، بنده خدا برگشت داخل خانه، یه چهارقد کوچولو انداخت رو سرش و با همون تی شرت و شلوارک برگشت برای ادامه رخت پهن کردن.اونقدر تخمای رنگاوارنگ میگذاشتم که یه روز صبح زود آفتاب نزده، وقتی من تو خواب ناز بودم، یه گربه پریده بود بالای چینه پشت بوم ما و پاش خورده بود به یه پاره آجر و آجره رو از لبه ی چینه انداخته بود رو شیشه ی نورگیرِ توالتِ همسایه بغلی و یک راست افتاده بود روی سر پیرزن بخت برگشته ای که درست همون لحظه در حال قضای حاجت بود و بنده خدا با سر پر از خون اومده بود درب خونه ما که: «پسرتون آجر انداخته رو نورگیر پشت بوم ما و خورده تو سر من.» هرچی مادرم قسم و آیه که: «پسرم الان خوابه شاید کار گربه ای چیزی بوده» گوشش بدهکار نبود که نبود.ولی الان بیست و اندی سال از اون قضایا میگذره و من دیگه اون تخم ها رو که هیچ، تخم دیگه ای هم نمیزارم که مادرم برام غذای به اون خوشمزگی درست کنه؛ ولی فکر کنم با اون پلیت مرغی هایی که مادرم کرده بود تو اون ماکارونیا همین روزا تخم هم بزارم.فقط خدا کنه دوزرده نباشه ...محمدرضا عظیمی پور - یزدسوم اردیبهشت ماه یکهزار و چهارصد و پنج خورشیدی</description>
                <category>محمدرضا عظیمی پور</category>
                <author>محمدرضا عظیمی پور</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 16:21:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>