<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد صدرا محمودی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m.sadra.mahmoudi</link>
        <description>&quot;The Only Journey Is the One Within&quot;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:46:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/250695/avatar/bfusof.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد صدرا محمودی</title>
            <link>https://virgool.io/@m.sadra.mahmoudi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تجربۀ رستا: معلّمی، کار تیمی، خلاقیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sadra.mahmoudi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%80-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%91%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-qqb2tdkrcz3b</link>
                <description>حدود یک ماه پیش مدرسۀ تابستانۀ رستا در دانشگاه شریف برگزار شد.اول بگم که ماجرای این رویداد اصلاً چیه:توی این رویداد دانش‌آموزهای دبیرستانی در تیم‌های سه‌نفره توی‌ پنج کارگاه علمی متنوع، از فیزیک تا بلاکچین، شرکت کردن. این کارگاه‌ها اصولاً مسئله‌محور و تعاملی‌ان (نه به صورت ارائه و کلاس درس) و دانش‌آموزها، با کمک یک منتور و در گفت‌وگو با دوست‌هاشون، با مسئله‌ها درگیر میشن. این کارگاه‌ها یک تجربۀ یادگیری عمیق و لذّت‌بخش برای دانش‌آموزها می‌سازن ـــ و این لحظاتِ لذّت‌بخشی که دانش‌آموزها تجربه‌ می‌کنن در واقع همون لحظاتی‌ان که افراد دیگه‌ای در نقطه‌ای از مسیر زندگی و تحصیلشون تجربه کرده‌ان و حالا فرصتی دست‌ داده تا کارگاه‌هایی طراحی کنن که همون تجربۀ ناب رو برای دانش‌آموزها هم ایجاد کنه. و چیزی که این تجربه رو می‌سازه اساساً همون اشتیاق درونی آدم‌ها به دونستن، لذّت حل مسئله و کنجکاوی علمی و فکریه.منم در این رویداد مشارکت داشتم و مسئولیت‌ یکی از ۵ کارگاه رو به عهده داشتم و با یک تیم ۱۲ نفره،‌ حدود ۲ ماه مشغول طراحی یک کارگاه ۳ ساعته با موضوع بهینه‌سازی بودیم و در نهایت برای حدود ۳۰۰ دانش‌آموز، در ۹ نوبت، اجرا کردیم.دربارۀ رستا زیاد میشه گفت؛ اما من در ادامه می‌خوام از این تجربه‌ام و خوشی‌ها و چالشش‌هاش بگم، از چیزایی بگم که این تجربه رو برای من متمایز و ویژه می‌کنه:یک.رستا نزدیک‌ترین مواجهۀ من بوده با اون اشتیاق خالصانۀ آدم‌ها به دونستن و کنجکاوی فکری و لذّت کشف. گاهی می‌تونی ببینی که چطور به شوق اومده‌ان و هیجان‌زده شده‌ان، و با جدیّت و حوصله مطالب رو دنبال می‌کنن و برای حل مسائل ایده‌های خلاقانه میدن ـــ و دیدن این صحنه عمیقاً لذت‌بخشه، مخصوصاً برای کسی که توی این فرآیند به عنوان منتور و تسهیل‌گر مشارکت داره.معلمی کلاً تجربۀ لذت‌بخشیه البته؛ اما منتور بودن در رستا با معلمی مدرسه یک تمایز مهم داره: اینجا دانش‌آموزها معمولاً با انگیزۀ درونی خودشون برای یادگیری وارد کارگاه‌ها میشن، دور از دغدغۀ نمره و کنکور و غیره.دانش‌آموزها اینجا با موضوعاتی آشنا میشن که براشون کاملاً دور از دسترس و پیچیده بوده (از جمله هوش مصنوعی، بلاک‌چین، برنامه‌ریزی خطی و ...) و حالا تبدیل شده‌ان به مسئله‌های جذابی که می‌تونن به‌راحتی باهاش ارتباط بگیرن و حتی یه‌جاهایی هیجان‌زده‌شون کنه. این کارگاه‌ها فرصتی بهشون میدن که زیبایی علمی و ریاضیاتی هر موضوع رو درک کنن، مسائلش رو به‌خوبی لمس کنن و لذّت کشف جواب مسائل رو بچشن، و در نهایت یک درک اجمالی خوبی از اون موضوع پیدا کرده باشن که مسیر مطالعۀ بیشتر رو براشون باز می‌کنه.دو.این تجربه برای من یه اهمیت ویژه داشت چون اولین تجربۀ جدی من بود در رهبری و ادارۀ یک تیم. و این باعث شد با مسئله‌ها و چالش‌های جدیدی روبه‌رو بشم.یک چالش این بود که در فعالیت‌های دانشجوییِ این‌چنینی معمولاً نمیشه از قبل روی تعهد و مشارکت تک‌تک همۀ افراد حساب باز کرد، بلکه باید تلاش کنی بستر و فضایی ایجاد کنی که افراد با میل و علاقۀ خودشون درگیر کار بشن و نسبت به تیم چنان احساس تعلّق و مسئولیتی پیدا کنن که ابتکار عمل رو به دست بگیرن. اگه افراد چنین احساسی نداشته باشن، کم‌کم کنار می‌کشن. و ایجاد کردن چنین فضایی واقعاً دشواره.سه.یک مسئلۀ اساسی‌ دیگه این بود که ما می‌دونستیم که در نهایت قراره یه کارگاه سه‌ساعته با موضوع بهینه‌سازی داشته باشیم با مسئله‌های جذاب و شهودی که با یک روایت به هم مرتبط میشن، اما اینکه چطور قراره به این برسیم کاملاً مبهم بود. و البته این ابهام‌ ویژگی ذاتی یک کار و محصول خلاقانه است. خلاقیت مدت‌هاست برای من یه مسئله و دغدغۀ جِدّیـه و در سطح شخصی باهاش درگیر بوده‌ام اما اینجا با چالش خلاقیت در سطح گروه یا تیم روبه‌رو شدم، که مسئلۀ جدیدیه و دینامیک متفاوتی داره.به نظر می‌رسه روند خلق و ترکیب ایده‌های خلاقانه رو کلاً نمیشه از قبل پیش‌بینی کرد و براش برنامه‌ریزی کرد، بلکه در بهترین حالت باید زمینه‌ای براش مهیا کرد که پدید بیاد. به همین علت که این مسیر اساساً مبهم بود، پیش میومد که روی موضوعاتی که به نظرمون پتانسیل خوبی داشتن که ازشون مسائل خوبی دربیاد کار کنیم و توسعه‌شون بدیم اما در نهایت متوجه می‌شدیم که به اندازۀ کافی خوب نیستن. و این ظاهراً به این معنی بود که تلاش‌های ما به هدر رفته. اما این هم خودش دقیقاً یک ویژگی کارهای خلاقانه است که نمیشه از پیش مشخص کرد که هر ایده وقتی توسعه پیدا می‌کنه چقدر خوب مفید خواهد بود *. بنابراین انتظار میره ایده‌های زیادی باشن که برای توسعه‌شون زحمت کشیده میشه اما درنهایت باید به نفع ایده‌های بهتر کنار گذاشته بشن. و این اتلاف وقت و انرژی نبوده چون این‌ها هزینه‌ای بودن که برای رسیدن به اون ایده‌های بهتر باید ناگزیر پرداخت می‌کردیم.در انتها با نگاه به عقب شاید به اشتباه گمان کنیم که یک مسیر تقریباً روشن و منطقی طی شده اما در واقع این طور نبوده و در هر مرحله، مسیرهایی  در تاریکی ساخته شده که بعضاً به بن‌بست می‌رسیده و در نهایت مسیر به‌ظاهر روشنی که الان هست پدید اومده.چهار.یکی دیگه از چالش‌های کار تیمی، یه ذهنیتیه که معمولاً آدم‌ها دارن و مانع میشه که کار رو فعالانه به دست بگیرن. یعنی حس می‌کنن دیگرانی هستند که کار رو جلو می‌برن یا تیمه که قراره با هم کار رو پیش ببره. و نتیجه‌اش میشه اینکه آدم‌ها منتظر و معطل دیگران هستن و فکر می‌کنن که اصل کار در جلسات تیمی قراره انجام بشه. در حالی که اون ایده‌های راهگشایی که کار رو پیش می‌برن رو افرادی اساساً در تنهایی خودشون توسعه میدن و بعد به تیم ارائه میدن. به نظر می‌رسه جلسات گروهی نهایتاً می‌تونن ذهن رو تحریک کنن و از خلال صحبت‌ها بذر ایده‌های جدید رو بکارن اما انتظار بیشتری نمیشه داشت و پرورش ایده‌ها به دست افراد، و در تنهایی، انجام میشه. و چون کار کردن روی ایده‌های خلاقانه در تنهایی کار دشواریه، هیچ جای تعجب نداره که آدم‌ها این کار سخت رو به جلسات گروهی واگذار کنن.کارکرد اصلی جلسات، اما، بهتره که هماهنگی و در جریان کار همدیگه قرار گرفتن، ارزیابی ایده‌ها، تصمیم‌گیری‌های مهم، و در نهایت بارش فکری باشه، نه توسعۀ ایده‌ها.بنابراین یکی از مسئله‌ها و چالش‌های جدی این بود که چطور میشه چنین ذهنیتی رو تغییر داد و آدم‌ها رو تشویق کرد که خودشون به ایده‌هایی خلاقانه فکر کنن و روش کار کنن و معطل دیگران نباشن و، به اصطلاح، ابتکار عمل رو به دست بگیرن.پنج.کلاً «رویداد دانشجویی» پدیدۀ عجیبیه؛ و کم‌نظیره. گاهی از خودت می‌پرسی چرا و با چه انگیزه‌ای این تعداد آدم اینقدر به خودشون زحمت و سختی میدن؟ (و راستش بخش عمدۀ کارها در چنین رویدادهایی به خودیِ خود اصلاً لذّت‌بخش نیستن)و خب همین هم یه جنبۀ دیگۀ ماجراست که به نظرم زیباست: اینکه حدود ۱۲۰ نفر آدم توانا میان دور هم جمع میشن و صمیمانه و بدون چشمداشت خاصی، تلاش می‌کنن که چنین رویداد بزرگی به‌خوبی برگزار بشه. و خود احساس تعلق به این جمع، یه چیزیه که به آدم‌ها انگیزه میده؛ و نیز شاید یک لحظۀ خوشحالی و افتخار از اینکه تو هم یه بخشی از یک رویدادی بودی که اوقاتی چنین خوش و تجربه‌هایی چنین عمیق و لذت‌بخش برای آدم‌ها ایجاد کرده؛ و البته اینکه در چنین رویدادهایی آدم‌ها با پذیرفتن مسئولیت‌، تجربه‌های جدید کم‌نظیری پیدا می‌کنن و با چالش‌هایی جدی روبه‌رو میشن‌‌ و فرصتی برای رشد پیدا می‌کن.تقریبا ۳ سال از دوران تحصیل دانشگاهی من در تعطیلی‌های کرونا سپری شد، تاریک و بی‌ثمر.از سال گذشته اما، با بازگشت به دانشگاه کم‌کم معنای زندگی دانشجویی رو درک کردم.مقایسۀ اتفاقات روشن و رنگارنگ این یک سال اخیر با سه‌سال تاریک کرونا شگفت‌انگیزه: چنان که گویی اولی سه سال بوده و دومی یک سال!از تابستون پارسال، دو دوره در مدرسۀ تابستانۀ رستا مشارکت داشتم، در تیم طراحی بازی گیمین بودم، در یکی از تشکل‌های دانشجویی کم‌وبیش فعالیت کردم، و منتور ورودی‌های جدید دانشکده شدم. هر کدوم از این‌ها برای من حقیقتاً یک «رویداد» بود: یک نقطۀ عطف،‌ یک جهش بزرگ.هر بار که خواستم یک فعالیت جدید این چنینی رو شروع کنم، پر از تردید و دودلی بودم: «آیا من اصلاً شایستگی و توانایی این مسئولیت رو دارم؟ نکنه کم بیارم و نتونم خوب عمل کنم، اونم وقتی که می‌دونم آدمای بهتر و قوی‌تر از من هستن؟». اما در نهایت، بعد از پایان کار، احساس کرده‌ام که اگر هم در ابتدا اون شایستگی رو ـــ به گمان خودم ـــ نداشتم، حالا بهش رسیده‌ام. و این احتمالاً یعنی کمی بزرگ‌تر شده‌ام و رشد کرده‌ام.در دانشگاه فرصت‌های کم‌نظیری برای رشد هست، برای کسی که آگاه باشه و نذاره تردید‌ها و ترس‌های فراوانی که هست عقب نگه‌ش داره. یک مسیر روشن همین رویدادهای دانشجوییه، که آدم می‌تونه به‌سادگی وارد بشه، و تجربه‌های جدیدی کسب کنه، و دوست‌های خوبی پیدا کنه، و اگر عملکرد خوبی داشت و بقیه او رو به شایستگی و توانایی و مسئولیت‌پذیریش شناخته‌ان، احتمالاً مسئولیت‌های جدی‌تری هم بهش پیشنهاد میشه و فرصت‌های بهتری در برابرش قرار می‌گیره ـــــ و واقعاً بهتر از این چطور میشه دوران دانشجویی رو سپری کرد؟هرچند سه سال تعطیلی کرونا فرصت‌سوز و تاریک بود اما لااقل یک سال اخیر چنان روشن بود و پر از تجربه‌های ماندگار، که این روزها، در آستانۀ فارغ‌التحصیلی، کم‌تر غم فرصت‌های ازدست‌رفته رو دارم.* این نکته که در فرآیند تفکر خلاقانه نمیشه از پیش تعیین کرد که یک ایده چقدر مفید خواهد بود رو در مدلی که Dean Simonton از خلاقیت ارائه می‌کنه میشه دید. سایمِنتن خلاقیت رو با سه مؤلفه تعریف می‌کنه: ۱ - اصالت یا نو بودن (Originality) ۲ - مفید و کارآمد بودن (Utility) و ۳ - نامنتظره بودن (Surprise). برای مطالعۀ‌ بیشتر رجوع کنید به:Defining Creativity: Don&amp;#x27;t We Also Need to Define What Is Not Creative?</description>
                <category>محمد صدرا محمودی</category>
                <author>محمد صدرا محمودی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Sep 2023 13:52:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وعدۀ فریبندۀ هوش مصنوعی</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sadra.mahmoudi/%D9%88%D8%B9%D8%AF%DB%80-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%80-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-phfifqtedur7</link>
                <description> این  متن ترجمه‌ای است از مقاله‌ای با عنوان Here’s How AI Will Come for Your Job که در تاریخ 17 مه (27 اردیبهشت) امسال در وبسایت The Atlantic منتشر شد.هفتۀ پیش، گوگل در کنفرانس سالانه‌اش با عنوان I/O چند ساعت به تشریح این پرداخت که چگونه مدل‌های زبانی بزرگ (LLM) می‌توانند به دانش‌ورزانِ (Knowledge Workers) جهان کمک کنند که بارِ مشغله‌های خود را به مجموعۀ عظیمی از شبکه‌های عصبیِ توانا و مشتاق بسپارند. گوگل به زودی امکاناتی از نوع هوش مصنوعی را به برنامه‌هایی چون Gmail و Google Sheets و Google Slides اضافه می‌کند که به کاربران امکان این را می‌دهد که دستوراتی ساده‌ بنویسند و نتایجی پیچیده دریافت کنند: مثلاً نوشتن متن کامل یک ای‌میل، یا ایجاد خودکار یک جدول. آینده‌ای که گوگل وعده‌اش را می‌دهد برای ما آشناست ـــ چیزی نیست جز سهولت هرچه بیشتر و انجام سریع کارها با یک‌ کلیک ـــ و من از آن متنفرم! هوش مصنوعیِ حوزۀ کار (Workplace AI) مانند خالص‌ترین عصارۀ ایدئولوژی مخربی است که بهره‌وری بدونِ اتلاف را از کارکنان طلب می‌کند: هرچقدر کارهای ما آسان‌تر می‌شوند، مقدار بیشتری از آن را می‌توانیم انجام دهیم، و از ما توقع می‌رود که مقدار بیشتری از آن را انجام دهیم.هوش مصنوعی اینچنین گام‌به‌گام به سراغ شغل‌ها ما می‌آید، یک بار با اسلایدهای ساختۀ ChatGPT و بار دیگر با افزودن قابلیت‌هایش به ایمیل. این چشم‌اندازی است از آن آخرالزمان حقیقی‌ای که هوش مصنوعی رقم خواهد زد، که بیشتر به آینده‌ای از کارهای بی‌روحِ ملال‌انگیز شبیه است. نسل انسان قرار نیست به دست یک هوش مصنوعی خبیث نابود شود، و کارمندان دفتری نیز احتمالاً یکسره با ماشین‌ها جایگزین نمی‌شوند؛ بلکه، از ما توقع خواهد رفت که خود همانند ربات‌ها کار کنیم و رفتار کنیم.هوش مصنوعیِ مولّد (Generative AI)، در آن صورتِ ایده‌آلی که از آن ترسیم شده، کمال ابزارهای بهره‌وری است. مدل‌های زبانی بزرگ پاسخ‌های هوشمندانه می‌دهند (ولو اینکه اساساً قابل اتکا نباشند)، با کوهی از اطلاعات تربیت شده‌اند و به طرز چشمگیری توانا هستند. داشتنِ یک پنجرۀ بازِ ChatGPT در کامپیوترهای محل کار، همین حالا هم برای بعضی‌ها همانند استفاده از ابزار spellcheck هنگام نوشتن شده است. افزونۀ مفسّر کدِ ChatGPT می‌تواند ویدئو ویرایش کند، از جداول پیچیدۀ اکسل اطلاعات را استخراج و تحلیل کند، و تنها با یک دستور تصاویر و نمودارهای سفارشیِ درخشان خلق کند.وعدۀ هوش مصنوعی، خودکار شدن (Automation) است، و وعدۀ خودکارشدن زدودن اتلاف‌ها از فرآیند تولید است ـــ از فرآیند نوشتن کلمات، از فرآیند انجام محاسبات روی اعداد، از فرآیند ترکیب اطلاعات. ابزارهای هوش مصنوعیِ مولّد، در حقیقت، دستگاه‌های تشخیص الگو هستند، و استفادۀ گستردۀ آن‌ها از منظر طرفداران‌شان آغاز یک روند پرشتاب توسعۀ &quot;میزان هوشمندی در جهان&quot;  تلقی می‌شود، معنی‌اش هرچه باشد؛ و این چشم‌اندازی است از بهره‌وری‌ای که با امکاناتِ بی‌حدومرزش تعریف می‌شود.ما قبلاً هم شاهد چنین چیزی بوده‌ایم. بارها شده که یک فناوری جدید وعده بدهد که با زدودن ناکارآمدی‌های زندگی‌های ما بهره‌وری را افزایش بدهد. به ما گفته می‌شود که موجب رهایی‌مان خواهد شد ـــ از سلطۀ ایمیل‌هایمان یا از کار پرزحمت کارگران کارخانه ـــ و به این ترتیب ما اختیار زمان خود، این با ارزش‌ترینِ دارایی‌ها، را دوباره به دست می‌آوریم.  اما معمولاً این زمانِ آزادشده مجدداً صرف کارِ بیشتر می‌شود. منطقش ساده است و مدوّر: کارآییِ بیشتر زمانِ ما را آزاد می‌کند تا بهره‌وریِ بیشتری داشته باشیم. فردریک وینسلو تیلور با زمان‌سنجش فعالیت‌های تولیدی کارخانۀ Bethlehem Steel را از طریق نظارت بر کارگران و وادار کردن آنها به زدودن وقفه‌ها و حذف حرکات و کارهای زائد، به طرز بی‌رحمانه‌ای بهینه‌سازی کرد. اصول تیلوریسمْ کسب‌وکار و مدیریت را برای همیشه تغییر دادند. اما حاصل آن به سود کارگر نبود. کارگری که حالا وادار می‌شد که در هر شیفت مقدار بیشتری تولید کند.تکرار همین ماجرا را می‌توان در بسیاری از فناوری‌های معمولیِ کارهای دفتری (Office Technologies) دید: ای‌میل مکاتبات کاری و فرهنگ ردوبدل کردن پیام‌های کاغذی در شرکت‌ها را از میان برنداشت، بلکه موجب شد که آن ارتباطات همیشه و به‌آسانی در دسترس باشتد؛ Slack، که به مثابۀ قاتل ایمیل در شرکت‌ها تلقی می‌شد، باعث نشده که صندوق‌های پیام ما خالی شود. بلکه صرفاً تبدیل شده به یک کانال کاری دیگر که کارمندان باید به آن هم توجه کنند ـــ یک راه دیگر برای بهره‌ور بودن و بودن در دسترسِ همکاران و رؤسایمان، بلافاصله و در هر زمان. چرا باید انتظار داشته باشیم که هوش مصنوعیِ مولّد ما را از این دورِ آشنا رها کند؟در جهانی که هزینۀ تولید محتوا، ارتباطات، تحقیق و کدنویسی به صفر نزدیک می‌شود، منطقی است که انتظار داشته باشیم که پاسخ نیروهای سرمایه‌داری این باشد که تا جای ممکن مقدار بیشتری از آن را طلب کنند. و اگرچه که دیگر انسان‌ها نیستند که تک‌تک کلمات، جملات، اصوات و رشتۀ اعداد را تولید می‌کنند، با این حال وظیفۀ ایجاد، ویرایش و گردآوردن همۀ این محصولاتِ رسانه‌ایِ مصنوعی همچنان به عهدۀ انسان‌ها خواهد بود. اگر هوش مصنوعی قرار است به سراغ شغل ما بیاید، طرحش این است که همۀ ما را تبدیل کند به مدیرانی واسط در میانِ سیستم‌های هوش مصنوعی‌ای که با هم تعامل و همپوشانی دارند. تنها مشکلش می‌دانید چیست؟ اینکه مدیریتِ واسطه‌ای کاری‌ است پرفشار و جان‌فرسا، و معمولاً لایق قدردانی شناخته نمی‌شود. مردم با تحقیر راجع به مدیران واسط صحبت می‌کنند چرا که خروجی کار آن‌ها را به‌سختی می‌توان تعریف کرد و سنجید ـــ آن‌ها را، گاهی با بی‌انصافی، صرفاً به مثابۀ یک حلقۀ واسط در زنجیره در نظر می‌گیرند.وقتی که آینده‌ای را می‌بینم که تحت سلطۀ ابزارهای هوش مصنوعی‌ِ مولّدی درآمده که الآن در هر گوشه و کنارِ صنعت جای گرفته‌اند، از کار ملالت‌باری که در پیش داریم به هراس می‌افتم. صندوق‌های ایمیل را می‌بینم که زیر بار پاسخ‌های ربات‌ها و اسلایدهای سریعاً-ساخته-شده خرد شده‌اند. دریایی از ایمیل‌های فراموش شدنیِ Lorem-Ipsum-مانندی که تنها هدفشان این است که ربات‌های دیگر را وادار کنند که به پیام‌های مؤدبانۀ رسمی آن‌ها پاسخ بدهند. صنایع خلاق را می‌توانم تصور کنم که از انسانیت‌شان تهی شده‌اند تا بتوانند مقدار سرسام‌آوری از محتوا را، با عیارِ اینترنتی که هوش مصنوعی مولّد آن را فراگرفته، تولید کنند. چه بر سر صنعت موسیقی می‌آید وقتی که هرکسی می‌تواند یک آهنگ جذاب به سبک هنرمند محبوب دلخواهش تولید کند؟ این اتفاق احتمالاً موجب نابودی کامل هنرمندان نخواهد شد، بلکه منجر خواهد شد به کم‌ارزش انگاشته شدن هنرشان ــ و این یکی دیگر از بحران‌های حاصل از فناوری است که دامن اهالی موسیقی را می‌گیرد.آینده‌ای را می‌توان تصور کرد با قراردادهای مشقت‌بارِ شرکت‌های پخشِ موسیقی که از هنرمندان توقعِ چند آلبوم در سال را دارند، با توجه به اینکه حالا می‌توان نوشتن ترانه‌ها و خواندن و ضبط استودیویی آن‌ها را برون‌سپاری کرد. محتوای بیشتر یعنی مادۀ بیشتر برای روغن‌کاری چرخ‌دنده‌های الگوریتم‌ها و سیستم‌های پیشنهادگرِ مبتنی بر هوش مصنوعی در پلتفرم‌های پخشِ زنده. همین ماجرا در شغل من هم برقرار است: چرا نباید شرکت‌های انتشارات از نویسنده‌ها توقع داشته باشند که پنج-شش مطلب در روز تحویل بدهند حالا که آن‌ها هرکدام دستیارهای مبتنی بر هوش مصنوعی برای تحقیق و نوشتن‌شان در اختیار دارند؟ همچنین، چنین سیلی از محتوای فراموش‌شدنیِ تولید شده به شکل انبوه، موجب بی‌مایه شدن بازار تبلیغات محتوایی و کاهش هزینه‌های تبلیغات برمبنای محتوا خواهد شد، که به معنای یک نیاز جدی‌تر است به … محتوای بیشتر.همین حالا هم می‌توان سایۀ این آیندۀ ملال‌انگیز و کارآمدی-زده را دید که کم‌کم در برابرمان پدیدار می‌شود. استودیو هایی مانند Netflix مشغول سروکله زدن با این ایده هستند که به هوش مصنوعیِ مولّد اجازه دهند طرح ابتدایی عناصر صحنه‌های پویانمایی‌ها را ترسیم کند، و در هالیوود نیز شایعه‌هایی منتشر شده حاکی از اینکه استودیوها، در خلال اعتصاب صنف نویسندگان (WGA) به این فکر افتاده‌اند که از هوش مصنوعی برای نوشتن طرح اولیۀ فیلمنامه استفاده کنند (تا بعد که توسط انسان‌ها ظرافت‌هایش به آن اضافه شود). این انبوه لجن‌مانند محتوا در برنامه‌های شرکت‌های Big Tech [اعم از گوگل و مایکروسافت و متا] برای بازطراحی جستجو به صورت تعاملی و مبتنی بر ربات گفتگو (Chatbot) نیز حاضر است.کافیست سوالت را تایپ کنی تا یک جواب مطمئن با لحنی دوستانه دریافت کنی. این فرایندی است که، چنانکه همکارم دِیمِن برز نوشته است، &quot;موجب می‌شود اینترنت را کوچک‌تر حس کنیم&quot;، و این به طور بالقوه خواهد توانست که به مثابه‌ی سدّی عمل کند که مانع سرازیر شدن ترافیکِ جستجوهای اینترنتی به سمت همه‌ی وبسایت‌ها بشود. بنابراین می‌توان تصور کرد که موتورهای جستجو دیگر احتیاجی نداشته باشند به این که ناشرانِ محتوا محتوایی باکیفیت تأمین کنند. آنها صرفاً نیاز دارند به انبوهی از نوشته‌ها برای اینکه ماشین الگوریتمشان را فعال نگه دارند.سال ۲۰۱۷ من مصاحبه‌ای داشتم با جاناتان البرایت، محققی که نشانم داد که چگونه به پدیده‌ای عجیب در سراسر یوتیوب برخورده بود. او مخزنی از کانال‌هایی یافته بود که ده‌ها هزار ویدئو داشتند. اغلب آنها Slideshow-هایی بودند که با استفاده از متن‌ها و تصاویری برگرفته از مقالات اخبار سیاسی‌ای که در سراسر اینترنت وجود داشتند به طرزی خام سرهم‌بندی شده بودند. و یک صدای کامپیوتریِ منقطع، همزمان با پخش‌شدن Slideshow، متن‌ها را از روی صفحه می‌خواند. این کانال‌ها هر سه دقیقه ویدئوهای هم‌شکل جدیدی منتشر می‌کردند. عمده‌ی آنها را نمی‌شد تحمل کرد. بعضی از ویدئوها حتی یک بازدید هم ثبت نکرده بودند اما بقیه صدها هزار بار پخش شده بودند. پس از کمی کاوش عمیق‌تر، او دریافت که ویدئوها توسط یک هوش مصنوعی تولید شده بودند تا بر الگوریتم‌های توصیه‌گر یوتیوب تأثیر بگذارند. محتوای ویدئوها بی‌اهمیت بود. تنها چیزی که اهمیت داشت علامت و پیامی بود که به این پلتفرم می‌فرستاد: اینکه تقاضایی برای ویدئو های اخبار سیاسی‌ وجود دارد.در آن زمان، این ایده‌ی اقتصاد سایه‌ای که در آن ربات‌ها برای ربات‌هایی دیگر محتوایی تولید می‌کردند که تنها هدفش این بود که آن پلتفرم را کمی به جهت مطلوب خودشان بگرداند، به من حس دلسردی داد. اما حالا انگار اقتصاد سایه‌ای قالبی است برای شکل دادن آیندۀ مربوط به هوش مصنوعیِ مولّد. استدلال خوشبینانه در دفاع از این سنخ ابزارهای بهره‌وری همواره چنین بوده که این‌ها به پتانسیل‌های انسان و خلاقیت او امکان بروز می‌دهند __ و واقعاً هم چنین می‌‌کنند. اما سخت است که تصور کنیم آن‌ها در مقیاس گسترده به چه صورتی درمی‌آیند. خلاقیت یک فرآیند غیرکارآمد و غیرخطی است. تمام خوشی و جادویش در همان اصطکاک‌هایش است. بهره‌وری اما، از جهات گوناگون، عکسِ آن است. و هوش مصنوعی، فراتر از هر ویژگی دیگرش، ابزاری است که تحقق کامل بهره‌وری است و دستور کارش از میان بردن تمام اصطکاک‌هاست، هرجا که بتواند. هوش مصنوعی آمده تا بر شغل‌های ما، خلاقیت‌ ما و فرهنگ ما اثر بگذارند ـــ اما احتمالا نه به آن صورتی که انتظارش را دارید. آنچه در پیش است آخرالزمان به معنای واقعی‌اش نیست. بلکه بسیار ملال‌انگیزتر از این‌ها خواهد بود.این مقاله با عنوان Here’s How AI Will Come for Your Job در تاریخ 17 مه (27 اردیبهشت) امسال در وبسایت The Atlantic منتشر شد.ترجمۀ محمدصدرا محمودی</description>
                <category>محمد صدرا محمودی</category>
                <author>محمد صدرا محمودی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jun 2023 09:49:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدم گذاشتن به عرصه‌ی محدودیت‌ها و نقص‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sadra.mahmoudi/%D9%82%D8%AF%D9%85-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D9%82%D8%B5-%D9%87%D8%A7-mvtteud7h4sl</link>
                <description>متنی که در ادامه می‌خوانید، ترجمۀ بخشی از کتاب چهارهزار هفته، نوشتۀ آلیور برکمن است.اگر مدیریتِ زمانِ مدبّرانه را، در بهترین تعریف، دانستنِ شیوۀ درستِ اهمال‌کاری در نظر بگیریم، که خود پیامدِ رودررو شدن با حقیقتِ فانی بودنِ خویش و گزینش کردن بر همین اساس است، آنگاه آن شیوۀ دیگرِ اهمال‌کاری — آن نوع بَدَش که مانع پیش بردن کارهایی که برایمان مهمند می‌شود — معمولاً حاصل تلاش برای گریز از این حقیقت است. اهمال‌کارِ خوب می‌پذیرد که نمی‌تواند به همه‌کار برسد بنابراین می‌کوشد، به عاقلانه‌ترین روشِ ممکن، تصمیم بگیرد که بر کدام کار و وظیفه‌اش تمرکز و از کدام چشم‌پوشی کند. در مقابل، اهمال‌کارِ بد خود را درمانده و عاجز می‌یابد دقیقاً به همین خاطر که تحمّل رودررو شدن با محدودیت‌هایش را ندارد. اهمال‌کاری برای او راهبردی برای یک پرهیزِ احساسی است — راهی برای اجتناب از آن پریشانی‌ای که در پی پذیرش اینکه او یک انسان فانی است دامنگیرش می‌شود.هنگام گرفتار شدن در این نوع از اهمال‌کاریِ زیان‌آور، محدودیت‌هایی که از آن‌ها می‌گریزیم عموماً به کمّیت کارهایی که می‌توانیم در زمانِ در اختیارمان انجام بدهیم مربوط نمی­‌شود؛ بلکه معمولاً نگرانیم که استعدادِ تولید چیزی با کیفیتِ شایسته را نداشته باشیم؛ یا اینکه دیگران، چنان که ما دوست داریم، به آن رویِ خوش نشان ندهند؛ یا به هر صورتِ دیگری اتفاقات چنان که ما دوست داریم رخ ندهند.کاستیکا براتدنِ (Costica Bradatan) فیلسوف این نکته را در حکایتِ معماری از شهر شیراز در ایران باستان بیان می‌کند که زیباترین مسجدِ جهان را طراحی کرد: دارای ساختاری خیره‌کننده؛ اصالتی بی‌نظیر ولیکن با حفظِ تناسب‌های کلاسیک؛ با شکوهی حیرت‌انگیز و در عین حال عاری از تظاهر. همۀ آن‌هایی که نقشه‌های معماری او را دیدند خواهان خریدش بودند، یا حتی در اندیشۀ دزدیدنش؛ همۀ سازندگان از او تمنا می‌کردند که ساختن بنا را به آن‌ها بسپارد. اما معمار سه روز و سه شب خود را در اتاق کارش محبوس کرد و به نقشه‌هایش چشم دوخت — سپس همه را آتش زد. او چه بسا نابغه‌ای بود، اما یک کمال‌گرا نیز بود: مسجدِ خیال او بی‌نقص بود و فکر سازِش‌ها و کاستی‌های دخیل در تبدیل آن به واقعیت او را پریشان می‌کرد. بهترین سازندگان هم در بازسازی کاملاً وفادارانۀ نقشه‌های او ناگزیر شکست می‌خوردند؛ و دستش از حفظ مخلوق خود از آسیب‌های گذر زمان کوتاه بود — و از زوال فیزیکی یا لشکر‌های مهاجمی که نهایتاً آن را با خاک یکسان می‌کردند. قدم گذاشتن به عرصۀ فناپذیری (Finitude)، با بنا کردن واقعی آن مسجد، به معنای رودررو شدن با هر آنچه بیمش را داشت بود. بهتر آن بود که به یک خیال آرمانی دل ببندد تا اینکه تسلیم واقعیت شود، با همۀ محدودیت‌ها و عدم قطعیت‌هایش.براتدن استدلال می‌کند که زمانی هم که ما بر سر چیزهایی که برایمان مهمند اهمال‌کاری می‌کنیم، معمولاً چنین ذهنیتی داریم. ما نمی‌توانیم ببینیم، یا سر باز می‌زنیم از پذیرفتن اینکه هر کوششی برای درآوردن اندیشه‌هایمان به واقعیتِ عینی، هر چه قدر هم که در انجام آن موفق باشیم، ناگزیر به حد رؤیاهایمان نمی‌رسد — زیرا که واقعیت، بر خلاف خیال، عرصه­‌ای است که در آن اختیار مطلق نداریم و امیدِ تحقق ناممکنِ ارزش‌های کمال‌گرایانه‌مان در آن بیهوده است. همواره چیزی — استعداد‌های محدودمان، زمان محدودمان، اختیار محدودمان بر اتفاقات و رفتارِ افراد دیگر — مانعِ رسیدنِ آن مخلوق ما به کمال و بی‌نقصی خواهد شد. این، گرچه در نظر اول دلسردکننده به نظر می‌آید اما پیامی رهایی‌بخش در بر دارد: اگر برای چیزی اهمال‌کاری می‌کنی که نگرانی نتوانی به خوبی از پسش برآیی، می‌توانی بیارامی و سهل بگیری چرا که اگر قرار بر قیاس با الگوی بی‌نقص خیالت باشد قطعاً ناکام خواهی بود. بنابراین می‌توانی با خیالی آسوده آن را شروع کنی.و این نوع اهمال‌کاری که دلیلش پرهیز از فناپذیری است قطعاً محدود به حوزۀ کار نیست بلکه معضلی اساسی در روابط نیز هست، که اجتناب از رودررو شدن با حقیقتِ فناپذیری می‌تواند انسان‌هایی را برای سال­ها در فلاکتِ وضعیتی برزخی گرفتار کند. به عنوان یک داستان پندآموز، توجه‌تان را به ماجرای بدترین دوست‌پسر تاریخ، فرانتس کافکا، جلب می‌کنم که مهم­ترین رابطۀ عاطفی‌اش در یک عصر تابستانی در پراگ، در سال 1912 زمانی که 29 ساله بود، آغاز شد. کافکا آن شب، در یک مهمانی شام در خانۀ دوستش ماکس برود، فلیسه باوئر را دید که یکی از اقوام میزبان بود و از برلین آمده بود. او زنی 24 ساله بود با ذهنی مستقل و برخوردار از موفقیت حرفه‌ای در کارخانه‌ای در آلمان، که شخصیت واقع‌بین و قوی‌اش دلِ کافکای روان رنجور (Neurotic) و خودآگاه را ربود. ما از شدّت احساسات طرفِ دیگرِ رابطه اطلاعی نداریم زیرا که فقط روایت کافکا را در دست داریم، اما در هر صورت کافکا عاشق شده بود و چیزی نگذشت که یک رابطه آغاز شد.رابطه‌ای که، حداقل، در شکل نامه‌نگاری آغاز شد: طی پنج سال بعدی این زوج صد‌ها نامه رد و بدل کردند، با این حال تنها چند بار بیشتر با هم ملاقات نکردند، که همان‌ها هم ظاهراً مایۀ پریشانی و تشویش کافکا بودند. 7 ماه بعد از اولین دیدارشان، او بالاخره پذیرفت که برای بار دوم همدیگر را ملاقات کنند، ولی صبح همان روز با تلگرامی اطلاع داد که نمی‌آید؛ در نهایت اما سر قرار حاضر شد، هرچند با کج­‌خلقی و ترشرویی‌. وقتی آن‌ها سرانجام نامزد کردند، والدین باوئر یک جشن پاگشا ترتیب دادند؛ اما شرکت در آن برای کافکا حس «دست‌وپابسته مثل یک مجرم» بودن را داشت — چیزی که بعداً محرمانه با دفتر خاطرات‌اش در میان گذاشت. مدت کوتاهی بعد از این، طی ملاقاتی در هتلی در برلین، کافکا به این نامزدی پایان داد اما نامه‌نگاری‌ها همچنان ادامه داشت. این نامزدی دو سال بعد دوباره برقرار شد اما این بار فقط برای مدتی کوتاه: در 1917 کافکا آغاز بیماری سل‌اش را بهانه قرار داد تا آن را برای بارِ دوم و آخر لغو کند. و احتمالاً مایۀ آسودگی و رهایی کافکا بود اینکه سرانجام باوئر با یک بانکدار ازدواج کرد و صاحب دو فرزند شد و به آمریکا مهاجرت کرد و آنجا یک کسب‌وکار موفقِ لباس بافتنی راه انداخت — و پشت سر خود رابطه‌ای را گذاشت پر از به‌عقب‌بازگشتن‌های کابوس‌وار و غیرمنتظره آنچنان که توصیفی بهتر از «Kafkaesque » [ = کافکائسک: ویژگی فضای خاص کابوس مانند داستان های کافکا] برای آن نیست.شاید راحت‌تر باشد که مورد کافکا را، مورد استثنائیِ یک «نابغۀ رنجور» بیانگاریم که دور و نامربوط به زندگی‌های معمولی‌تر ماست. اما، آنطور که موریس دیکشتاینِ منتقد می‌نویسد، حقیقت این است که «رنج و تشویش‌های او چندان متفاوت، و عجیب‌و‌غریب‌تر از مال ما نیستند: فقط شدیدترند، خالص‌ترند... و به لطفِ نبوغش این تشویش را به چنان اندوه یکپارچه‌ای رسانده که برای اکثر ما دست‌یافتنی نیست.» کافکا هم مثل ما علیه محدودیت‌های واقعیت به شورش برخاسته بود. او در عشق، و در بسیاری از امور دیگر نیز، دودل و بی‌تصمیم بود چرا که آرزوی زیستن بیش از یک زندگی را در سر داشت: شهروندی محترم بودن، که دلیل حفظ شغل روزانه‌اش به عنوان بازرس دعاوی بیمه بود؛ داشتن یک رابطۀ زناشویی صمیمی، که معنایش می‌شد ازدواج با باوئر؛ و نیز در کنار همۀ این‌ها، وقف کردن مطلق خود، بدون هیچ کاستی و سازشی، به کار نوشتن‌اش.او در موقعیت‌های مختلفی در نامه‌هایش به باوئر، کلنجارش را درگیری «دو خود»ی توصیف ‌می‌کند که درون او ساکنند — یکی دل در گرو باوئر و دیگری چنان غرق در ادبیات که «مرگ صمیمی‌ترین دوست هم در نظرش صرفاً وقفه و مانعی است» برای کار نوشتن‌اش.میزان تشویشی که اینجا مطرح است شاید شدید باشد، اما ذات این تنش همانی است که هر کسی که گرفتاریِ بینِ خانواده و کار، بین کارِ روزانه و یک رسالتِ شخصیِ خلاقانه، بین شهرِ زادگاهش و پایتخت، یا هر تقابل دیگری بین زندگی‌هایِ ممکن را تجربه کرده، آن را حس کرده است. و پاسخ کافکا هم به این مشکل مشابه پاسخ ما بود؛ یعنی امتناع از رودررو شدن با مسئله. محدود کردن رابطه‌اش با باوئر به نامه‌نگاری باعث می‌شد که بتواند امکان یک رابطۀ عاطفی صمیمی را برای خود حفظ کند و در عین حال مانع این شود که رابطه‌اش تقابلی با جنونش برای کار پیدا کند— اتفاقی که اقتضاءِ طبیعیِ یک رابطه است. ضمناً، این تلاش برای گریز از نتایج فناپذیری فقط در گریز از تعهد، چنانکه در مورد کافکا مطرح بود، بروز نمی‌کند: هستند افرادی که در بیرون خود را متعهد می‌کنند اما در درون تن به تعهد کامل احساسی نمی‌دهند. بعضی دیگر سال‌ها به حضور در رابطۀ زناشویی‌ای ادامه می‌دهند که به یک نخ نازک بند است و بهتر است به آن پایان دهند اما نمی‌دهند، چون که نمی‌توانند از امکان اینکه بالاخره روزی رابطه‌شان شکوفا، بادوام و رضایت‌بخش شود دست بکشند، یا نمی‌خواهند از آزادی اینکه روزی در آینده بتوانند خودشان برای خروج از این رابطه تصمیم بگیرند محروم بشوند. اما، در ذاتِ همگی این‌ها همان گریز نهفته است. جایی باوئر به نامزدش توصیه‌ای، گویای سرخوردگی‌اش، ‌می‌کند و به او می‌گوید که تلاش کن «بیشتر در دنیای واقعی زندگی کنی». حال آنکه این دقیقاً همان چیزی بود که کافکا از آن امتناع می‌ورزید.دو دهه قبل از اینکه کافکا فلیسه را ملاقات کند، 1000 کیلومتر آن سوتر در پاریس، آنری برگسون، فیلسوف فرانسوی، در کتابش زمان و ارادۀ آزاد به بطن مشکلی که کافکا دچارش بود می‌پردازد و آن را آشکار می‌کند. او می‌نویسد که ما همواره بی‌تصمیمی را به انتخاب و وقف کردن خود به مسیری واحد ترجیح می‌دهیم زیرا که «آینده، که به دلخواه خود صورتش می‌دهیم، همزمان با شکل‌هایی متعدد به نظر ما می‌آید، همگی به یک اندازه جذاب و به یک اندازه دست‌یافتنی». به بیان دیگر، برای من آسان است که در خیالم، مثلاً زندگی‌ای را تصور کنم که صَرفِ دستیابی به موفقیت‌های درخشان شغلی شده، در عین حال که والد و همسری عالی هستم، در عین حال که خودم را وقف تمرین ماراتون یا مراقبه‌های طولانی در عزلت یا خدمات داوطلبانه به جامعه‌‌ام کرده‌ام — چون مادامی که فقط در عرصه‌­ی خیال هستم، می‌توانم همه را تصور کنم که بدون هیچ مشکلی و ناسازگاری همزمان تحقق پیدا ‌می‌کنند. اما به محض اینکه من بخواهم هر کدام از آن‌ها را واقعاً زندگی کنم ناچار از سازش (Trade-off) بین آن‌ها خواهم بود — به این معنا که برای یکی از آن حوزه‌ها زمانی کمتر از حدی که مایلم صرف کنم تا جا برای دیگری باز شود — و ضمناً ناچار از پذیرش اینکه، در هر صورت، هیچکدام از کارهایی که ‌می‌کنم هم بی‌نقص نخواهند بود، بلکه، در قیاس با آنچه در خیال دارم، ناگزیر نومیدکننده خواهند بود. برگسون می‌نویسد «بنابراین انگاره‌­ی آینده به مثابه‌­ی آبستن امکان‌های بی‌پایان، پربارتر از خود آینده می‌شود و این است دلیل اینکه ما در امید ورزیدن جذابیت بیشتری می‌یابیم، تا در دارایی؛ و جذابیت بیشتری در رؤیا، تا در واقعیت.» و مجدداً، پیامِ ظاهراً دلسردکننده‌ای که اینجا هست در حقیقت رهایی‌بخش است. از آنجا که هر انتخابی در دنیای واقعی راجع به چگونه زیستن موجب از دست دادن و فقدان بی‌شمار راه‌های جایگزین دیگر برای زیستن می‌شود، هیچ دلیلی برای اهمال‌کاری یا امتناع از تعهد، با این امید مضطربانه که شاید بتوانی راهی برای جلوگیری از آن فقدان بیابی، نیست. فقدان پیشاپیش فرض شده. دست ما کوتاه است — و آگاهی به آن چه رهایی‌ای دارد!</description>
                <category>محمد صدرا محمودی</category>
                <author>محمد صدرا محمودی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Sep 2022 10:22:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دربارۀ حواس‌پرتی و تحلیل برکمن از آن</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sadra.mahmoudi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%B1%DA%A9%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-u0uzo5tws1ew</link>
                <description>مقدمهدر پست قبل، ترجمۀ مقالۀ کوتاهی از آلیور برکمن با عنوان «حقیقتِ پشت حواس‌پرتی» را منتشر کردم. برکمن در این نوشتۀ وبلاگی‌، یکی از ایده‌های کلیدیِ کتابش چهار هزار هفته، را به طور خلاصه بیان کرده و من اینجا قصد دارم دربارۀ این ایده و معنا و اهمیتش برای خودم توضیح بدهم؛ چون که به نظرم، تحلیل برکمن از مسئلۀ حواس‌پرتی تحلیلی اساسی است که می‌تواند به مسائل دیگری نیز تعمیم بیابد و در درک آنها بینشی کارگشا بدهد.حقیقتِ پشت حواس‌پرتیمسئلۀ برکمن این است: چرا از انجام متمرکز کارهایی که تردیدی در اهمیت و ارزششان نداریم، کار‌هایی که دوست داریم این زندگی محدود‌‌مان را به آنها سپری کرده باشیم، ناتوانیم؟یک جواب ممکن این است که این روزها عوامل متنوع و جذاب حواس‌پرتی چنان فراوانند که این اختیار و توانایی ما را از دست ما گرفته‌اند. و نتیجه‌اش شده اینکه مثلاً ‌نمی‌‌توانیم زمانی که برای بازی با فرزندمان — یا خواهر/برادر کوچک‌‌مان — اختصاص داده‌ایم را بدون پرت شدن حواس‌‌مان به تلویزیون یا گوشی‌‌‌مان سپری کنیم؛ یا اینکه هنگام مطالعۀ کتابی، که فرض کنیم خواندنش را با قطعیت و وضوح کاری مهم‌تر و مفیدتر از گشت‌وگذار در شبکه‌های اجتماعی می‌دانیم، در پی فرصتی برای حواس‌پرتی و پناه بردن به همان چیزهای غیرمفید هستیم؛ یا اینکه فرصتی متمرکز پیدا ‌نمی‌کنیم تا سراغ انجام آن فعالیت خلاقانه‌ای برویم که شخصاً برای‌‌مان مهم و معنادار است. بنابراین، طبق این تلقی، این عوامل گوناگونِ حواس‌پرتی بر خلاف اراده و میل قلبی‌‌‌مان ما را از پرداختن به چیزهای مهم و ارزشمند زندگی‌‌‌مان باز می‌دارند.اما برکمن می‌پرسد، آیا واقعاً مطمئنید که شما فقط قربانی این وضعیتید و در نهان از این حواس‌پرتی‌ها مشتاقانه استقبال ‌نمی‌کنید؟به نظر برکمن این تلقی یک جنبۀ مهم پدیده را که همان میل و انگیزه‌های درونی ما برای حواس‌پرتی باشد، به‌کل نادیده می‌گیرد. ریشۀ حواس‌پرتی در درون است و ما نباید علت اصلی حواس‌پرتی را با جاهاییکه در گریز از آن حس ناخوشایند به آن‌ها پناه می‌بریم اشتباه بگیریم. واقعیت این است که «تو بر خلاف میلت به انحراف کشیده ‌نمی‌‌شوی، بلکه تسلیم شدنت با اراده و میلِ قلبی است.». اما ادعای عجیبی است؛ چرا باید چنین باشد؟ چه دلیلی برای این انگیزۀ متناقض برای حواس‌پرتی وجود دارد؟ برکمن می‌گوید — و ایدۀ کلیدی هم همینجاست— که ما در این مواقع، در حقیقت، داریم از چیزی دردناک و ناخوشایند در تجربه‌مان می‌گریزیم.او می‌نویسد: «اگر برایتان سخت است روی مکالمه با همسرتان تمرکز کنید، دلیلش این نیست که موقع شام گوشی‌تان را مخفیانه و زیر میز چک می‌کنید. برعکس، شما «موقع شام گوشی‌تان را مخفیانه و زیر میز چک می‌کنید» چون تمرکز روی مکالمه برایتان سخت است، چون گوش‌دادن صبر و زحمت و روحیۀ پذیرا می‌طلبد، چون چیزی که می‌شنوید ممکن است ناراحتتان کند بنابراین طبیعی است که چک کردن گوشی لذت‌بخش‌تر باشد. حتی اگر تلفن همراهتان را دور از دسترسِ خود بگذارید هم نباید تعجب کنید از اینکه متوجه شوید دارید دنبال راه دیگری برای اجتناب از توجه‌کردن می‌گردید. این راه جایگزین، در هنگام مکالمه، معمولاً به این شکل است که در ذهنتان تمرین می‌کنید که به‌محض خارج‌شدن آخرین اصوات از دهان طرف مقابل چه می‌خواهید بگویید.» [1]کدام ترس؟ کدام محدودیت؟خلاصه، پاسخ برکمن به مسئلۀ حواس‌پرتی این بود که احتمالاً در بنِ انگیزه‌های حواس‌پرتی احساسی ناخوشایند وجود دارد که در این مواقع، ناخودآگاه از آن می‌گریزیم و کوشش برای شناسایی آن راهگشا خواهد بود. اما این احساس‌های ناخوشایند دقیقاً چگونه‌اند، و در این کوشش‌ها و خودکاوی‌ها باید دنبال چه نوع ترس یا احساسی ناخوشایند باشیم؟به نظر او یک ترس بنیادی، مواجهه با فناپذیری و محدودیت‌های خود است؛ مواجهه‌ای دردناک با محدودیت زمان خود و محدودیت کنترل خود بر چگونگی پیش رفتن زمان.بر همین اساس، در کوشش برای یافتن آن احساس ناخوشایند، یک رهنمونی قدرتمند و مفید داریم: آن بخش دردناک و ناخوشایند تجربه‌ات که از آن می‌گریزی احتمالاً به مواجهه‌ات با حقیقتِ فناپذیری و محدودیت زمان و اخیارت بر چگونگی پیش رفتن آن مربوط می‌شود. (در بخش بعد مثال‌هایی را بیان می‌کنم) اما این مواجهه یعنی چه؟وقتی سراغ انجام کاری می‌روی کم‌وبیش با انواع محدودیت‌های خود مواجه می‌شوی، و این مواجهه‌ای دردناک است خصوصاً وقتی که آن کار، همان کاری است که بیش از همه برایت در زندگی ارزشمند است. چه بسا کاری آنقدر برایت ارزشمند است و چنان استاندارد‌های بالایی برای آن داری که می‌ترسی با انجام آن و تلاش برای تحقق آن تصویرِ کامل و بی‌نقصِ خیالت، ناچار از قربانی کردن آن خیال دل‌انگیز شوی، در عوضِ آنچه واقعی است و در نتیجه، ناگزیر ناکامل و محدود و فانی است. (به زودی متنی نسبتاً مفصل در این باره، که در حقیقت بخشی از کتاب چهارهزارهفته است که ترجمه‌اش کرده‌ام را در همین وبلاگ قرار می‌دهم.)و ریشۀ همه این‌ها در ناتوانی و چه بسا امتناع از پذیرش و تسلیم شدن به یک حقیقت است: اینکه در نهایت تو نیستی که دست بالا را بر زمان داری — و اصلاً قرار نیست داشته باشی و هیچگاه ممکن نخواهد بود؛ و اینکه تکاپو برای دستیابی به این تسلط، برای یک انسان فانی، تکاپویی بی‌ثمر است و صرفاً به درماندگی‌اش خواهد افزود.با این نگاه، ملال و دشواریِ گاه‌به‌گاه نشانۀ قطعی اینکه مشکلی پیش آمده و باید فوراً برای رفع آن تلاش کرد نیست. و چه بسا با درک حقیقتِ وضعیت و پذیرشش، که کمی هم شجاعت و تواضع می‌طلبد، بتوانی از بی‌قراری آزارنده به یک رهایی و آسودگی برسی و از رنج وضعیتت بکاهی.تعمیم این بینش به تجارب مشابه شخصیحالا، در ادامه قصد دارم این تحلیل را کمی بسط دهم و از مشاهدات و پدیده‌های دیگری بگویم که در ذهن من ارتباطی بالقوّه با یکدیگر و با این تجربۀ حواس‌پرتی دارند و بنابراین با انجام تحلیلی مشابه شاید بتوان آنها را هم بهتر فهمید. این روش تحلیل، که یک رهنمونی ساده اما قدرتمند است، تلاش برای یافتن احساسی ناخوشایند در بن انگیزه‌های متناقض است.یک) نوشتننوشتن برای من تجربۀ عجیبی است و ‌نمی‌‌توانم کامل درکش کنم — همانطور که تحلیل روند منطقی هر اتفاق خلاقانه‌ای دشوار است. از همان ابتدای ابتدا که جوانۀ ایده‌ای ایجاد می‌شود و به آهستگی شکل می‌گیرد، و بعد که به طرز معجزه‌آسایی ارتباطاتی بین ایده‌ها و مشاهدات در ذهنم برقرار می‌شود، و بعد که شروع به نوشتن چیزهایی می‌کنم و کم‌کم ساختارهایی جدید در روند بحث و استدلال شکل می‌گیرد؛ همگی این‌ها، وقتی به آن فکر می‌کنم برایم حیرت انگیز و غیر قابل درکند. وقتی از بیرون ایستاده و نگاه می‌کنم نوشتن به نظرم کاری غیرممکن می‌آید چرا که عمیقاً حس می‌کنم در بخش زیادی از این فرایند و اتفاقات، اختیار کامل و آگاهانه‌ای ندارم و در حقیقت، نیروهایی غیر از من در کارند— نیروهایی ناشناخته. و به نظرم یک جنبۀ کلیدی این تجربه همین است. دشواری نوشتن برای من این است که عموماً در هنگام شروع هیچ نمی‌دانم به کجا خواهم رسید و دانستن این هم که طبق تجربه‌ام در اکثر موارد به جاهای خوبی می‌رسم که مرا شدیداً راضی‌ —و قدردانِ آن نیروهای پنهان و مرموز— می‌کند تأثیری ندارد. البته با این حال، این لذت چنان خوب و رضایت‌بخش است که علی‌رغم دشواری و زمان زیادی که می‌گیرد مجدداً انجامش می‌دهم.بنابراین شاید آن بخش ناخوشایندِ تجربه همین باشد که اختیاری بر چگونگی پیشروی اتفاقات ندارم (گرچه می‌دانم که احتمالاً نتایج خوب است و فراتر از تصور اولیه‌ام). شاید ریشۀ ترس اینجاست که وقتی خوب درک می‌کنم که آن اختیار آگاهانه را ندارم، در نتیجه این را هم می‌فهمم که تضمینی نیست که در تلاش بعدی‌ام آن نیروهای ناشناخته همچنان به همین خوبی همراهی کنند و نومید و سرخورده‌ام نکنند. اگر همراهی نکردند چه؟ من با تلاش برای نوشتن روی مرز توانایی‌ها و استعدادهای خود قدم برمی‌دارم و بدین ترتیب خود را در معرض نوعی شکنندگی قرار می‌دهم؛ توفیق و ناکامی من در این کار تاحدودی با هویتم و ارزشی که برای خود قائلم گره خورده. بنابراین کاملاً روشن است که این ناکامی چقدر برایم معنادار و مهم و تلخ خواهد بود.به نظر می‌رسد که کلاً هر کار خلاقانه‌ای، در عین حال که معمولاً پر از معنا و لذت و شور و شعف است کمی هم از این منظر ترسناک است. شاید به این خاطر که ما را در وضعیت بی‌ثباتی قرار می‌دهد و بسیار شکننده چون در مرز توانایی‌های خود قرار داریم و ‌نمی‌دانیم چه چیزی آشکار خواهد شد. بیم آن داریم که محصول خلاقانۀ خود کیفیت کافی را نداشته باشد و در مواردی نومیدمان کند — و شاید مجبورمان کند در تصویرمان از خود، از استعدادها و ارزش و کیستی خود، بازنگری اساسی بکنیم.دو) تجارب دگرگون کنندهدر مثال قبلی که دربارۀ نوشتن بود، گفتم که یک عامل ناخوشایند و حتی ترسناک بودن تجربه‌ام این بود که اختیار کاملی بر آن نداشتم و دقیق ‌نمی‌دانستم به کجا ختم خواهد شد و اطمینان نسبی‌ام از اینکه نتیجۀ کار در نهایت مثبت خواهد بود هم مانع این ترس من نبود. یعنی می‌توان گفت بی‌ثباتی و آگاه نبودن از نتیجۀ تجربه به خودیِ خود احساسی ناخوشایند و هراس‌انگیز است. اما نقطۀ اوج این نوع بی ثباتی در تجاربی است که ال. اِی. پال آن را تجارب دگرگون کننده (Transformative Experience) نامیده و در کتابش آن را بررسی می‌کند. این‌ها تجارب و تصمیماتی‌اند که متضمن تغییری هستند چنان اساسی که ‌نمی‌توان با روش‌های معمولِ تفکر آن‌ها را درک کرد و در موردشان تصمیم گرفت. یعنی گاهی تغییرات چنانند که از یک سو ‌نمی‌دانیم اگر به آن‌ها تن ندهیم از چه چیزهای مهم و خوبی محروم می‌شویم و از یک سو ‌نمی‌دانیم با تن دادن به آنها چه چیزهایی را از خودِ کنونی‌مان از دست خواهیم داد. شنیدن روایت‌های افراد دیگر هم کمک چندانی برای این درک نمی‌کند. در این تجارب دستخوش تغییری می‌شویم که قضاوت دربارۀ خوب یا بد بودن آنها دشوار است؛ و اصلاً ‌نمی‌توانیم بدانیم به این دلیل که طی این تغییر، ارزش‌های ما و تفسیر ما از خوب یا بد هم احتمالاً تغییر می‌کند. و اینجا نوعی ترجیحات رده بالا در کار است: ممکن است طی یک تجربه، ترجیحات و ارزش‌های من تغییر کند ولی شاید من نمی‌خواهم آن ارزش‌ها را داشته باشم. (حتی اگر فرضاً معتادان به یک مادۀ مخدر ویژه همگی از خوشیِ زندگی‌ جدیدشان بگویند، من طبق یک ترجیح رده بالاتر، نمی‌خواهم آن علایق و ارزش‌‍‌ها را داشته باشم، هرچند که بعد از تبدیل شدن به آن و تغییر نظام ارزشی‌ام، از زندگی‌ام راضی باشم)یک مثال برای این موقعیتِ تصمیم‌گیری، تصمیم برای بچه‌دار شدن است: ‌نمی‌دانی با این تصمیم دقیقاً چه چیزهایی از خودِ کنونی‌ات را از دست خواهی داد و دستخوش چه تغییراتی در سطح شخصیتی و رفتاری خواهی شد اما تا وقتی هم که پدر/مادر نشده‌ای و آن را زندگی نکرده‌ای ‌نمی‌دانی پیش از آن از چه چیزهای ارزشمندی محروم بودی.مثال آشکار دیگری که در این مورد به ذهن من می‌رسد مربوط می‌شود به تبدیل شدن به مریدِ یک اندیشمند یا شخصیتِ خاص یا گرویدن به یک گروه معنوی. خوب می‌دانی که این اتفاق تغییراتی اساسی و گسترده در سطوح مختلف اندیشه، رفتار و زندگی‌ات را رقم خواهد زد؛ پس، به همان دلایل مذکور، طبیعی است که کمی هراس و احتیاط در میان باشد.اما مثال ملموس‌تر برای من —که همۀ مطالب قبل را گفتم تا به آن برسم — این است: چرا وقتی حس می‌کنم که چیزی (مطلبی، ویدیویی، کتابی یا سخنرانی‌ای) دارد من را در معرض اثرپذیری و تغییرِ جدی نگرش قرار می‌دهد، نیرویی بازدارنده را به وضوح در خود حس می‌کنم؟من این را به طور خاص راجع به خواندن تجربه کرده‌ام: اینکه وقتی متنی را می‌خواندم که حس می‌کردم می‌تواند برایم مهم و تأثیرگذار و مستقیماً مربوط به احوالات و دغدغه‌هایم باشد، یا اصلاً عجیب‌تر، رمانی که در اوج روایتش است یا با ظرافت‌هایش شور و لذت زیادی را در من برانگیخته، نیرویی را نیز حس می‌کردم که به جای استقبالِ تمام‌عیار از این تجربه و اتفاق، خواهان توقف و پایان سریع‌تر آن است.اینکه این چه احساسی است مسئله‌ای جدی برای من است و فکر کردم شاید آن ایدۀ تجارب دگرگون‌کننده مرا به فهم آن — و کمی هم مورد بعدی — نزدیک کند اما همچنان حس می‌کنم این مورد پیچیده‌تر است و تبیین‌های قوی‌تر و بهتری نیاز دارد.سه) شنیدنبالاتر نقل قولی از خود برکمن را در این باره ذکر کردم، که آن احساس ناخوشایندی که در یک گفتگو ما را به سوی حواس‌پرتی می‌کشد را چنین عنوان کرده بود: «...تمرکز روی مکالمه برایتان سخت است، چون گوش‌دادن صبر و زحمت و روحیۀ پذیرا می‌طلبد، چون چیزی که می‌شنوید ممکن است ناراحتتان کند». اما این جای بررسی بیش‌تر دارد. چرا یک مکالمۀ این‌چنینی باید سخت باشد ؟اول اینکه به قول پیترسن یک مکالمۀ خوب و زنده به مانند یک رقص است از این جهت که پر از حرکات پیچیده و ظریف است که هر دو طرف باید ماهرانه و در هماهنگی کامل با طرف مقابل آنها را اجرا کنند تا مکالمه را زنده و شکوفا نگه دارند. و بنابراین جای تعجبی ندارد که یک طرفِ ماجرا از این مشارکت پرزحمت و فعال سر باز بزند. (و البته همین تلاش برای برگزاری شایسته و همدلانۀ مکالمه‌های خرد هم در فاز اول شکل‌گیری روابط بین افراد و هم مثلاً در حفظ و برپا نگه داشتن یک رابطۀ زناشویی می‌تواند اهمیتی حیاتی داشته باشد)بعضی مکالمه‌ها هم هستند که دشواری‌شان، مانند مثال بخش قبل، در آن است که ما را در معرض تغییر قرار می‌دهند و بنابراین ترس از آن‌ها تعجبی ندارد. این‌ها مکالمه‌هایی هستند با افرادی که یا نگرشی مخالف با نگرش ما دارند یا به طور کلی شخصیتی عمیقاً متفاوت با ما دارند؛ که اگر پذیرا و گشوده بخواهیم به این افراد گوش بدهیم و برای فهم راستین آنها تلاش کنیم احتمال اینکه چیزهایی نو برایمان آشکار شوند زیاد است. و آشکار شدن این نگرش‌ها و حقایق نو اساساً پرزحمت است و تجزیه و تحلیل آنها دشوار و دردناک است. و چه بسا که این‌ها آشکارکنندۀ کاستی‌های نگرش و ضعف‌های شخصیتی ما باشند. و چه بسا یک گفتگوی این‌چنینی تکانمان بدهد چنان که آن ثبات و نظام فکری امنی که برای خود بنا کرده‌ایم را متزلزل کند؛ و خب روشن است که چرا چنین تجربه‌ای چندان دلپذیری نیست. اما به قول پیترسن که این بحث را، اینجا، مطرح می‌کند، این‌ها برای ما که اساساً نادان و ناآگاهیم علی‌القاعده باید تجاربی مثبت و موجب رشد ما باشند، و در نهایت باید از آنها استقبال کنیم به رغم آن ترس و پرهیز موجه.یا یک مثال ملموس‌تر: گاهی در یک گفتگو، موضوعی پیش می‌آید که اتفاقاً از معدود موضوعات است که ما دربارۀ آن مطالعه داشته‌ایم و به همین خاطر نسبت به آن حساس می‌شویم. و اتفاقی که اینجا می‌افتد این است که ناگهان شیوۀ اظهارنظرهای ما و پاسخ به طرف مقابل تغییر می‌کند؛ دیگر شنیدن حرف‌های طرف مقابل برایمان دشوار می‌شود زیرا که ذهنمان مشغول جور کردن سخنانی است که بلافاصله بعد از پایان حرف طرف مقابل باید بزنیم.و البته که، اگر دقیق تر نگاه کنیم و تأمل کنیم این هم از همان مصادیق حواس‌پرتی است. بنابراین در این مورد هم تا زمانی که این انگیزه‌های متناقض و پیچیده را نشناسیم و آگاهانه با آن‌ها مواجه نشویم، خود را بی‌اختیار گرفتار چنین گفتگوهایی می‌یابیم. گفتگوهایی که، چه حین انجام آن و چه بعد از آن، وجدان بیدارمان آشکارا ما را شرمسار از آن می‌کند چرا که خوب درک می‌کنیم که انگیزه‌مان در آن گفتگو، نه مشارکت صادقانه و متواضعانه و مخلصانه در جهت کشف حقایق که انگیزه‌ای کج بوده است. اما این انگیزۀ کج، و آن ترس و احساس ناخوشایندی که اینجا در گریز از آن هستیم دقیقاً چیست؟ما با ورود به گفتگو، گفتگویی که با پیش آمدن این موضوع مرتبط به ما برایمان معنایی ویژه یافته، خود را در معرض این خطر قرار می‌دهیم که نتوانیم برتری آگاهی و دانشمان را اثبات کنیم. می‌ترسیم که نتوانیم مشارکتی شایسته داشته باشیم و معلوم شود که دقیقاً به آن موضوعی که در آن مطالعه داشته‌ایم تسلط نداریم. آنگاه مجبوریم که نزد خود اقرار کنیم که گویا همۀ آن ساعت‌های صرف شده برای مطالعه بیهوده بوده و این از ضعف و تنبلی فکری ما حکایت دارد (یا هر تبیین ممکن دیگری می‌تواند باشد، که بعضی از آنها به همین اندازه تلخ و ناخوشایندند)بنابراین به دامان حواس پرتی پناه می‌بریم. و اینجا، حواس‌پرتی چیزی نیست جز تکرار سخنان دیگری (از آن خوانده‌ها و شنیده‌های محدود) و موضع‌گیری ناخودآگاه همسو با آن و احیاناً اصرار غیرموجه بر آن موضع و امتناع از شنیدن درست سخنان طرف مقابل یا هر روش دیگری برای اجتناب از تن دادن به گفتگویی اصیل و حقیقی. چرا که گفتگوی حقیقی ترسناک است: اگر من به خلاف این روش، بخواهم خوانده‌هایم را موقتاً فراموش کنم و، به جای قرار گرفتن در جایگاه کاذب «دانا»، در سطحی برابر با مخاطبم بایستم و با ذهنی گشوده در آن شرکت کنم، احتمالاً در سخنانم اثر معناداری از آن مطالعه و زحمات قبلی نخواهد بود چرا که حقیقت این است که معمولاً با مطالعۀ صرف نمی‌توان به تسلط چندانی به مباحث رسید و حافظه هم که کم کاستی ندارد.اما با همۀ این اوصاف فکر می‌کنم، اگر بتوان جلوی رفتار هیجانی را گرفت و مشارکتی صادقانه و متواضعانه و با ذهنی گشوده در این گفتگو داشت، با وجود آن گسترۀ هولناک تردیدها، چنین گفتگویی فرصتی ارزشمند برای یک رشد فکری خواهد بود؛ چرا که عموماً در پی چنین تجربه‌ای میلی قوی پیدا می‌کنم که به این فعالیت فکری دشوار تن بدهم: به کار بردن آنچه را که در یک سیاق (context) متفاوت و محدود خوانده‌ام در این موقعیت جدید یا بیان آنچه را که به زبان شخصی دیگر خوانده‌ام، به زبان خودم؛ که این دو می‌توانند نشانه‌های این باشند که یک شخص حقیقتاً یک مطلب را درک و درونی کرده‌ است. به طور مشخص، بعد از چنین تجربه‌ای که این خلأ را، پیش از همه برای خودم، آشکار می‌کند به آن کتاب بازمی‌گردم یا اصلاً منابع دیگری را جستجو می‌کنم، تلاش می‌کنم آنچه را که در ذهنم سست و مبهم داشتم را زنده کنم و این بار قوی‌تر و شخصی‌تر، و با مد نظر داشتن سوال و هدفی مشخص، آن را بسازم. احتمالاً برخلاف زمانی که اول بار کتاب را خواندم، حالا دیگر مسئله برایم مسئله‌ای شخصی و مهم و معنادار شده است (و یادگیری حقیقی مگر در حالتی غیر از این رخ می‌دهد؟).چهار) کتاب خواندنمسئله ساده است: کتاب خواندن برای من قویاً ترجیح دارد به گشتن در اینستاگرام و غیره اما این نیروی بازدارنده، این احساس ناخوشایندی که در تجربۀ کتاب خواندن پنهان است چیست؟خود برکمن اشاره‌ای در این مورد می‌کند که به نظرم مفید است. او می‌گوید که بخشی از جذابیت شبکه‌های اجتماعی در بی‌قیدی و آزادی‌ای است که فراهم می‌کنند. این یعنی می‌توان در میان تصاویر و مطالب مختلف آزادانه گشت‌وگذار کرد و به محض وقوع ملال و خستگی، تنها یک حرکت انگشت فاصله است تا رسیدن به یک مطلب نوی دیگری که بتواند برانگیخته‌‌‌مان کند؛ و این، طبیعتاً چیزی است که در تجربۀ کتاب خواندن ممکن نیست. طی کتاب خواندن لحظات ملال کم نیستند و ضمناً کتاب خواندن از ما نوعاً مشارکتی فعال، و کار فکری دشوار می طلبد.جمع بندیدر یک کلام، به نظر من این پیشنهاد برای یافتن احساسی ناخوشایند در بن انگیزه‌های متناقض، که حواس‌پرتی مثالی عالی برای آن بود که برکمن توضیح داد، یک رهنمونی ساده اما قدرتمند است و تعمیم دادنش می‌تواند در درک مجموعه‌ای از پدیده‌های گوناگون مفید باشد.و این نوشته تلاشی بود تا آن بینش را، پیش از همه برای خودم، توضیح بدهم و ارتباطاتش را با تجارب و مشاهدات دیگرم بیابم. بعد از بیان خلاصۀ تحلیل آلیور برکمن از مسئلۀ حواس‌پرتی، این شیوۀ تحلیل را، که به نظرم بسیار مفید و کارگشا بود، راجع به مسائل مختلف دیگر کمی توسعه دادم؛ و آشکار است که معنای این تلاشم این نبود که تبیینی جامع راجع به ماهیت حقیقی آن تجارب و پدیده‌ها ارائه داده‌ام بلکه برای هرکدام احتمالاً می‌توان تحلیل‌های جایگزین بهتری نیز یافت.به طور دقیق‌تر، در این مثال‌های مختلف تلاش کردم آن دلایل و انگیزه‌های بازدارنده را شناسایی کنم، که به نظرم با درک آن‌ها بهتر می‌توانیم آن گره انگیزه‌های متناقض را باز کنیم و در پی این مواجهۀ آگاهانه، که به خودی خود به نظرم نوعی شجاعت و اراده می‌آورد، کمی از موانع پیش رویمان در پرداختن به آن کارهای عمیقاً ارزشمند و معنادار را رفع کنیم. چطور؟مثلاً وقتی هنگام کاری ارزشمند (که در مورد من می‌شود مثلاً کار نوشتن) دچار آن احساس ناخوشایند مبهم و غیرقابل درک می‌شویم، ممکن است به این فکر بیفتیم که شاید این مانع نشان مشکل و ایرادی بنیادی در نسبت ما با این فعالیت است (شاید این احساس آشکار، و این دشواری های غیر عادی حاکی این است که توانایی‌های من مناسب نوشتن نیست). اما اگر دربارۀ این تجارب و ماهیت این انگیزه‌های متناقض خود تأمل کنیم، هیبت آن فرومی‌ریزد و دیگر یک مانع بزرگ و درک‌ناشدنی نخواهد بود. با این نگرشِ رهایی‌بخش آن موانع قابل مدیریت می‌شوند. و اینگونه، به تعبیر خوب برکمن، می‌توانیم آن دشواری‌ها را هزینه‌ای به حساب بیاوریم که برای انجام دادن کاری بامعنا باید پردازیم.[1] برگرفته از این مطلب خوب ترجمان، که در واقع خلاصۀ دو فصل از کتاب چهار هزار هفته است، با ترجمۀ نسیم حسینی.</description>
                <category>محمد صدرا محمودی</category>
                <author>محمد صدرا محمودی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jun 2022 14:10:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقیقتِ پشت حواس‌پرتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sadra.mahmoudi/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA%D9%90-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%DB%8C-udhl2ojeyrbd</link>
                <description>چرا در جایی از دل‌مان از حواس‌پرتی استقبال می‌کنیمنویسنده: آلیور برکمنآلیور برکمن (Oliver Burkeman)، روزنامه‌نگار انگلیسی، ستون‌نویس گاردین و نویسندۀ سه کتاب است که جدیدترینِ آنها، با عنوان چهار هزار هفته: مدیریت زمان برای انسان های فانی در سال 2021 منتشر شده است. تأکید او در این کتاب بر ضرورت پذیرش حقیقت فناپذیریمان است و شیوه‌هایی که ما در رفتار و ذهنیت‌هایمان آن را از یاد می بریم. به باور او ما با پذیرش این حقیقت می‌توانیم به گزینش‌هایی درست و عاقلانه دست بزنیم در حالی که عاقبتِ انکارش صرفاً اضطراب و درماندگی است. این مقاله از وبلاگ شخصی او انتخاب و ترجمه شده است.روش صحبت دربارۀ حواس‌پرتی، خصوصاً از نوع دیجیتالش، در سال‌های اخیر بسیار تغییر کرده است. پیش از این، اکثر مردم مقاومت در برابر حواس‌پرتی را موضوعی مربوط به قدرت اراده می‌دانستند — و مربوط به تربیت مغز برای تمرکز، یا وضع کردن مقرراتی شخصی برای زمان چک کردن گوشی یا … ، با این دلالت ضمنی که اگر موفق نمی‌شدی یعنی یک عاجزِ سست‌اراده هستی.اما حالا که تعداد بیشتری از ما سازوکارِ اقتصاد توجه [1] را درک می‌کنیم، به این‌ها طور دیگری نگاه می‌کنیم. یک صنعت جهانی عظیم وجود دارد که کارش صرفاً همین ربودن حواس ماست، زیرا که توجه ما منبعی است که از آن بهره‌برداری می‌کنند. و این نبردی غیرمنصافه است. هر بار که روی یکی از سایت‌های بزرگ یا شبکه‌های اجتماعی کلیک می‌کنید، آنطور که تریستان هریسِ منتقد فناوری دوست دارد بگوید، «هزار نفر در آن سوی نمایشگر» حضور دارند و پول می‌گیرند که شما را همانجا نگه دارند. بنابراین اینکه یک جو قدرت ارادۀ شما حریف آن نمی‌شود هیچ جای تعجب ندارد.همۀ این‌ها درست؛ اما…مشکلِ این نوع نگاه این است که حواس‌پرتی را نبردی بین فرد و نیروهای خارجی بدخواه جلوه می‌دهد: در یک سو تو قرار داری، مشتاق و مصمم برای تمرکز روی کارت یا خانواده‌ات، در حالی که در سوی دیگر مارک زاکربرگ ایستاده، با شبکۀ اجتماعی شیطانی‌اش، تا بر خلاف اراده‌ات تو را وسوسه کند. از نظر من، این تلقی نکته‌ای کلیدی دربارۀ تجربۀ حواس‌پرتی را نادیده می‌گیرد و آن این است که تو بر خلاف میلت به انحراف کشیده نمی‌شوی، بلکه تسلیم شدنت با اراده و میلِ قلبی است. راحت می‌شوی وقتی از ناخوشایندیِ یک وظیفۀ کاری دشوار، یا لحظه‌ای ملال‌آور در هنگام مراقبت از بچه، روی می‌گردانی و با گوشی‌ات سرگرم می‌شوی.اگر چیزی به نام «جنگ برای تصاحب توجه ما» وجود دارد — آنطور که معمولاً می‌شنویم— انگار که نقش ما در این میان اتفاقاً همکاری با دشمنان است.در نگاه اول واقعاً عجیب است: چرا انجام کاری که برایت عمیقاً مهم است باید آنقدر ناخوشایند باشد که در پی راهی برای حواس‌پرتی باشی، که طبق تعریف، دقیقاً به معنای توجه به چیزهای غیرمهم در عوض مهم‌هاست؟ جواب، در کلی‌ترین سطح، این است که در این مواقع از یک تجربۀ احساسی ناخوشایند است که می‌گریزی —نوعی یادآور ناگوار وضعیتت به عنوان یک انسان محدود و فانی.[2]کارهای بامعنا، با کشاندنت به آستانۀ توانایی‌هایت، تو را در وضعیت تقلا و کشش قرار می‌دهند. گفتگو‌های دشوار به این خاطر دشوارند که اختیاری بر چگونگی پیش رفتن آنها نداری. ملال هنگامی است که آرزو می‌کنی که کاش چیزی غیر از آنچه اکنون اتفاق می‌افتد، اتفاق می‌افتاد و تو کاری در مقابلش نمی‌توانی بکنی. در همۀ موارد این چنینی، آن چیزِ مرموزی که مَری آلیور «مزاحم درونی» می‌نامدش — آن «خودی که درون خود جای دارد و صدایت می‌زند و بر در می‌کوبد» — تو را وادار می‌کند که حواست را پرت کنی تا از احساسی منفی و ناگوار بگریزی. مارک زاکربرگ صرفاً حیله‌ای خاص و هوشمندانه یافته که وقتی دچار این وضعیت می‌شوی از آن بهره ببرد.به همین خاطر است که اکثر ترفند‌های ضدِ حواس‌پرتی —نرم‌افزار‌های مسدود کردن اینترنت و هدفون‌های عایق صدا و مقررات شخصی— انگار هیچگاه به درستی عملی نمی‌شوند. کاری که این‌ها می‌کنند جلوگیری از دسترسی‌ات به جاهایی است که در گریز از حس ناخوشایندت به آن‌ها پناه می‌بری. اما به خودِ این حس ناخوشایند کاری ندارند. البته که کاملاٌ بی‌فایده هم نیستند. اما اگر نمی‌توانی این واقعیت را تحمل کنی که یک فعالیت خاص موجب تشویشت بشود، خاموش کردن توئیتر مشکل را حل نخواهد کرد. صرفاً راه دیگری خواهی یافت (زل زدن به بیرون از پنجره، رفتن برای صرف یک خوراکی) تا از آن حس ناخوشایند بگریزی.انتظار نداشته باش که آسان باشدو حالا، همۀ اینها ما را به سوی یک راهکار بنیادی‌تر برای مشکل حواس‌پرتی رهنمون می‌شوند؛ راهکاری که فوق‌العاده سرراست و ساده است اما اصلاً آسان نیست: همین که انتظار نداشته باشی که کارهای دشوار، مهم و معنادار همواره راحت و دلپذیر پیش بروند. به این فکر کن که شاید این تشویشِ ملایم — بی‌تابی و اضطراب، حس دشواری، لحظات ملال — همان هزینه‌ای باشد که برای انجام کاری که برایت مهم است داری می‌پردازی.و «ملایم» را با منظور می‌گویم. اینکه این آستانه چقدر برای من کوتاه است هر بار به تعجبم می‌اندازد — که کوچک‌ترین احساس دشواری یا خستگی و ملال هنگام انجام کاری که واقعاً می‌خواهم انجامش دهم برایم کافی است تا مشتاقانه فرار کنم تا یک ساعتی را در شبکه‌های اجتماعی تلف کنم. (و از سوی دیگر هم البته، تشویش «شدید» می‌تواند نشانه‌ای باشد که با کاری اشتباه درگیر شده‌ای)هر موقع به خاطر می‌آورم که این میل به پرت کردن حواسم را می‌توانم نظاره کنم بی آنکه به خواسته‌اش تن بدهم، اثرش به جادو می‌ماند: «بله، درست است! یادم آمد! کارهای مهم به ناچار گاهی احساس دشواری دارند.» معلوم است که همین است. واقعاً هم جای تعجب ندارد و نباید مشکلی به حساب بیاید.[1] Attention Economy[2] این را با جزئیات بیشتری در کتابم، 4000 هفته توضیح می‌دهم:Burkeman, O. (2021). Four Thousand Weeks: Time Management for Mortals.</description>
                <category>محمد صدرا محمودی</category>
                <author>محمد صدرا محمودی</author>
                <pubDate>Mon, 30 May 2022 12:28:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیازی به جنگیدن با زمان نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sadra.mahmoudi/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-yv3shd9pbbf0</link>
                <description>درگیری بیهوده با زمان، و تکنیک پومودورو به عنوان راهی برای توقف آننویسنده: آلیور برکمنآلیور برکمن (Oliver Burkeman)، روزنامه‌نگار انگلیسی، ستون‌نویس گاردین و نویسندۀ سه کتاب است که جدیدترینِ آنها، با عنوان چهار هزار هفته: مدیریت زمان برای انسان های فانی در سال 2021 منتشر شده است. تأکید او در این کتاب بر ضرورت پذیرش حقیقت فناپذیریمان است و شیوه‌هایی که ما در رفتار و ذهنیت‌هایمان آن را از یاد می بریم. به باور او ما با پذیرش این حقیقت می‌توانیم به گزینش‌هایی درست و عاقلانه دست بزنیم در حالی که عاقبتِ انکارش صرفاً اضطراب و درماندگی است. این مقاله از وبلاگ شخصی او انتخاب و ترجمه شده است.اقرار می‌کنم که وقتی سال‌ها پیش، اولین بار با تکنیک پومودورو مواجه شدم، هیچ درک نمی‌کردم که این همه غوغا حول آن برای چیست. تقسیمِ کار به بخش‌های 25 دقیقه‌ای، با پنج دقیقه استراحت بینشان، که با زمان‌سنج اندازه گرفته می‌شود (زمان سنجی، علی القاعده به شکل گوجه فرنگی، که همان منشأ نام این تکنیک باشد). خب، اگر مایل بودی انجامش بده، خیلی هم عالی است. ولی نکردی هم نکردی. چقدر مگر مهم است؟برای من، نوشتن یک کتاب کامل دربارۀ قدرتی که پذیرفتن محدودیت با آغوش باز برای انسان دارد، نیاز بود تا بفهمم که چیزی عمیق و بالقوّه دگرگون‌کننده در آن هست؛ چیزی که مظهر همان رویکرد پذیرش محدودیت‌هاست که در کتابم 4000 هفته[1] به آن می‌پردازم.برای آن‌ها که وارد نیستند، تکنیک به طور خلاصه از این قرار است: ببین چه مقدار زمان برای کارت در اختیار داری و سپس آن را به بخش‌های 25 دقیقه‌ایِ تمرکز یا همان پومودورو تقسیم کن. بعد از اتمام هر کدام 5 دقیقه استراحت کن؛ و بعد از چهار پومودورو هم زمان استراحت را بیشتر کن. در نسخۀ کامل این روش، در ابتدای هر نشست این را هم مشخص می‌کنی که چه میزان پیشرفت برای انتهای هر پومودورو انتظار داری. همچنین قوانینی هست برای اوقاتی که حواست پرت می‌شود یا اینکه تخمینت از زمان لازم برای انجام فعالیتی اشتباه بوده است.قصدم اینجا توصیه برای به کار گرفتن این تکنیک خاص نیست. نکتۀ اصلی این است که این تکنیک یکی از روش‌هاست برای برداشتن یک گام کلیدی در مسیر پذیرفتن محدودیت‌ها، که همان دست برداشتن از درگیری و جنگ با زمان است.مشکل اصلی ما در رابطه‌مان با زمان در این دوران —که اکثر تکنیک‌های بهره‌وری هم به آن دامن می‌زنند — این است که به آن به عنوان چیزی نگاه می‌کنیم که باید بر آن چیره بشویم یا تسخیرش کنیم. اول اینکه، به زمان به عنوان یک &quot;چیز&quot; مجزا نگاه می‌کنیم (بر خلاف دیدگاهِ مثلاً یک دهقان قرون وسطایی که چنین تصویر انتزاعی‌ای را اصلاً در ذهن ندارد). و سپس احساس می‌کنیم که باید از آن بیشترین بهرۀ ممکن را ببریم، یا آن را برای بیرون کشیدن بیشترین کار ممکن بفشاریم، یا وسیله‌ای برای رسیدن به تسلط بر امور قرارش دهیم، یا به اندازۀ کافی از آن بهره ببریم تا مجاز باشیم که برای خود ارزش و عزتی قائل بشویم. و نظام اقتصادی ما هم با ایجاد این احساس در بسیاری از آدم‌ها که بدون دستیابی به این تسلط، از رفاه نصیبی نخواهند شد اوضاع را بدتر می‌کند.اما متأسفانه، هیچ انسان محدودی تا به حال در جنگ با زمان پیروز نشده است. زمان ما همین زمان محدودی است که داریم و اختیارمان همین اختیار محدود. و اگر در طول عمرت با حقیقتِ این وضعیت مبارزه کنی، تنها اتفاقی که می‌افتد این است که بیشتر اسیر تکاپو و درماندگی و بی‌قراری می‌شوی — تا اینکه روزی پیروزی قاطع زمان، که از ابتدا هم مقدر بوده، فرا می‌رسد (به عبارت دیگر، می‌میری)اگر بخواهم همین را طور دیگری بگویم: شما در واقع، از همان ابتدا هم از زمان جدا و مجزا نبوده‌اید. شما صرفاً مجموع تمام لحظات روز‌هایتان هستید. بنابراین تلاش برای دستیابی به حس کنترل بر آن، مانند این است که شخصی بخواهد با کشیدن موهایش خود را از باتلاق خارج کند.تبدیل زمان به متحد خودتاز تکنیک پومودورو استفاده کن. تکنیکی که مبدع آن، فرانچسکو سریلو، آن را راهی برای تبدیل زمان از دشمن به متحد خود توصیف می‌کند. هدف، به تسخیر درآوردن زمان با تحمیل کردن پومودورو‌ها بر آن نیست. هدف، دیدن این است که، به یک معنا، روزت پیشاپیش از تعدادی پومودورو تشکیل شده. تو، بخواهی یا نخواهی، برای کارَت تعداد مشخصی از قطعات زمان در اختیار داری، که یکی پس از دیگری می‌آیند، تا اینکه مثلاً زمان برداشتن بچه‌ات از مهدکودک یا درست کردن شام یا خوابیدن فرا برسد.بنابراین تکنیک پومودورو صرفاً راهی است برای آگاه‌تر شدن نسبت به حقیقتی که پیشاپیش وجود دارد —که زمانت ثابت، محدود، معین و غیرقابل‌توقف است. همچنین ابزاری است برای گرفتن تصمیماتی کمی عاقلانه‌تر دربارۀ نحوۀ صرف زمانت، با علم کامل به اینکه در انتهای روز همچنان به میلیون‌ها چیز دیگر می‌‌توانی فکر کنی که برای انجام باقیمانده‌اند. همۀ کاری که باید بکنی، که هیچ‌وقت هم گزینه‌ای غیر از نداشته‌ای، این است که از 25 دقیقه بعدی‌ات به ارزشمندترین نحوی که دست‌یافتنی به نظر می‌رسد استفاده کنی؛ و دوباره همین روند را تکرار کنی.و این می‌‌تواند یک قانون اساسی اما کمتر شناخته شدۀ این تکنیک را توضیح دهد: اگر یک پومودورو را به فعالیتی اختصاص دادی و زودتر از پیش‌بینی‌ات آن را تمام کردی نباید به سراغ فعالیت بعدی‌ات بروی یا اینکه پومودورو را پیش از موعد تمام کنی. زیرا که در ذات این کار، همان مبارزۀ بیهوده با زمان جریان دارد؛ و امیدی بی‌جا به اینکه روزی شاید بتوانی به جایگاه تسلط کامل برسی. در عوض، زمان باقیمانده را به بازبینی کارت صرف کن و خو بگیر به بی‌قراری‌ای که، از این باشتاب به جلو نرفتن، به ناچار حس می‌کنی.زیرا که در سوی دیگر این ناخرسندیِ پذیرش محدودیت‌هایت، رهایی است و حتی بهره‌وریِ بسیار بیشتر. قدم گذاشتن به دایرۀ محدودیت، آسایش خاطر در بردارد. این گونه، از تکاپویی بیهوده برای انجام کاری که هیچ انسانی هیچگاه نمی‌‌تواند بکند — یعنی دستیابی به یک جایگاه تسلط و برتری بر زمان و احساس اینکه بالاخره بر آن اختیار کامل داری — دست می‌کشی و در عوض پایبند آن چیزی که واقعاً ممکن است می‌شوی.ترجمه: محمد صدرا محمودی[1] Burkeman, O. (2021). Four Thousand Weeks: Time Management for Mortals.</description>
                <category>محمد صدرا محمودی</category>
                <author>محمد صدرا محمودی</author>
                <pubDate>Sun, 22 May 2022 17:04:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انباری پر از سوزن</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sadra.mahmoudi/%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%86-okzcebz8uzur</link>
                <description>کنار آمدن با انبوه اضطراب‌آور خواندنی‌ها و شنیدنی‌ها و دیدنی‌هانویسنده: آلیور برکمنآلیور برکمن (Oliver Burkeman)، روزنامه‌نگار انگلیسی، ستون‌نویس گاردین و نویسندۀ سه کتاب است که جدیدترینِ آنها، با عنوان چهار هزار هفته: مدیریت زمان برای انسان های فانی در سال 2021 منتشر شده است. تأکید او در این کتاب بر ضرورت پذیرش حقیقت فناپذیریمان است و شیوه‌هایی که ما در رفتار و ذهنیت‌هایمان آن را از یاد می بریم. به باور او ما با پذیرش این حقیقت می‌توانیم به گزینش‌هایی درست و عاقلانه دست بزنیم در حالی که عاقبتِ انکارش صرفاً اضطراب و درماندگی است. این مقاله از وبلاگ شخصی او انتخاب و ترجمه شده است.حدس می‌زنم که شما هم مثل من توده‌ای بزرگ (یا معادل دیجیتال آن) از کتاب‌ها و مقاله‌هایی دارید، با این امید که فرصتی برای خواندنشان بیابید؛ و نیز احتمالاً، ردیفی طولانی از پادکست‌هایی که مشتاقید بشنوید، اگر فقط فراغتش را پیدا کنید. می‌دانم، این هم از آن دسته مشکلاتِ خاصِ جهان‌اولی‌هاست. اما از آن مواردی است که ارزش تأمل دارد، زیرا که نمونۀ کوچکی است از اشتباهی که در سطح گسترده‌تری دامنگیر ماست و ساختن یک زندگی رضایت‌بخش و پربار را برای‌مان بیش از حد با اضطراب و پریشانی همراه می‌کند: مشکلِ تعدد بیش از حد سوزن‌ها(در انبار کاه)جالب است بدانیم که در ابتدای تاریخ اینترنت، اضافه‌بار اطلاعات عموماً یک مشکل موقتی تلقی میشد. بله، درست است که ما در آن زمان دستخوش سِیلی از مطالب و ایمیل‌ها و اخبار بی‌ربط و نامناسب بودیم، اما این قرار نبود زیاد طول بکشد زیرا که به زودی فناوری بهتری می‌داشتیم تا با نادیده گرفتن بقیه، دقیقاً آنچه می‌خواهیم را برایمان بیابد. به قول کلِی شرکی که از پیشروان خوشبینی به فناوری است، معضلِ اصلی اضافه‌بار اطلاعات نبود بلکه ناکامی در پالایش کردن (filter) بود. ما به روش‌های پیشرفته‌تری نیاز داشتیم — که نهایتاً هم آن را یافتیم — که محتوای اینترنتی را از مطالب بی‌ربط پالایش کنیم و آنچه مطلوب است را بیابیم. و پس از این بود که از آن درماندگی رهایی می‌یافتیم.اما مشکل به اینجا ختم نشد. مطمئنم که اینجا با من همدلید که مشکل تودۀ خواندنی‌هایتان اصلاً مشکلی از جنس ناکامی‌ در پالایش نیست. اینطور نیست که گرفتار سیلی از چیزهایی باشید که اهمیتی به آن‌ها نمی‌دهید و در یافتن آنچه مفید است به کمک نیاز داشته باشید. بلکه مشکل، درماندگی در برابر انبوه چیزهاییست که واقعاً می‌خواهید که بخوانید. تمام آن کتاب‌های روی میز کنار تخت، تمام آن نشانه‌های مرورگر یا مقاله‌های ذخیره‌شده، همگی به نظر می‌آیند که دقیقاً مناسب شما باشند، یا برای موفقیت حرفه‌ای‌تان ضروری باشند، یا حاوی آموزه یا حکمتی باشند که از دریافت آن سود خواهید برد. مشکل، همانطور که نیکلاس کارِ[1] منتقد توضیح می‌دهد، ناکامی در پالایش نیست بلکه برعکس، کارآمدی در پالایش است. در جهانِ عملاً بی‌نهایت اطلاعات هر چه در جدا کردن سوزن‌ها از کاه موفق‌تر و کارآمدتر باشی، بیشتر و بیشتر زیر انبوه بی‌پایان سوزن‌ها دفن خواهی شد.بنابراین مسئلۀ من، از حیث اطلاعات، دیگر مسئلۀ یافتن سوزن در انبار کاه نیست. بلکه، به قول نیکلاس کار، مواجهه‌ای روزانه‌ با «انباری مملو از سوزن» است.نکتۀ فراگیرتر و اساسی‌تر در اینجا این است که در بسیاری از موارد دیگری هم که ما این مشکل درماندگی را داریم، از همین جنسِ مشکل «سوزن‌های متعدد» است. آنها هم متضمن تلاشی هستند برای تقسیم زمان و توجه محدودمان بین تعداد زیادی از چیزهایی که آن‌ها را —به حق— طلب می‌کنند.تعدد سنگ های درشتمتأسفانه، بیشتر توصیه‌ها در مورد بهره‌وری و مدیریت زمان، در تضاد با آنچه گفته شد، مبنی بر همان رویکرد سوزن-در-انبار-کاه هستند. هدف، کارآمدتر و منضبط‌تر شدن، یا بهتر شدن در اولویت‌بندی است، با این نویدِ ضمنی که شاید بتوانی آنقدر از اضافات بیهودۀ زندگی بکاهی تا زمان برای کارهای بامعنا باز شود. در بسط همان استعارۀ قبلی: هدف کاهش اندازۀ تودۀ کاه است تا تمرکز بر یافتن سوزن‌ها آسان شود.قطعاً این تکنیک‌ها هم جایگاه و نقش خودشان را دارند. اما در نهایت، برای مشکل سوزن‌های بی‌شمار راهکاری نداریم غیر از این که این واقعیت را بپذیریم که این مشکل قابل حل نیست — که هیچگاه نخواهی توانست که به همه‌چیز برسی. این، مسئلۀ بازتنظیم لیست کارها (to-do list)، طوری که برای همۀ «سنگ‌های درشت»[2] جا باز شود، نیست، بلکه پذیرش این است که به وضوح تعداد سنگ‌هایی که باید در ظرف جا داد بیش از حد زیاد است. بنابراین چاره‌ای نداری غیر از این که بکوشی و تصمیم بگیری که چه چیزی، در میان انواع علایق خلاقانه یا اهداف زندگی یا مسئولیت‌هایت، بیشترین اهمیت را دارد —و همان را انجام دهی، با پذیرش اینکه بقیۀ چیزهایی که آن‌ها هم اهمیت دارند را به‌ناچار داری کنار می‌گذاری.حالا، در رابطه با بحثِ اضافه‌بار اطلاعات، معنای این حرف‌ها این می‌شود که با انبوه خواندنی‌هایت مانند یک رودخانه رفتار کنی (جریانی که از کنارت می‌گذرد و از قسمت‌هایی از آن می‌توانی چیزهایی را برگزینی و برداری) به جای یک سطل آب (که مسئولیت خالی کردنش را داری). هر چه باشد، بعید است در برابر تمام کتاب‌های کتابخانۀ ملی که نخوانده‌ایحس درماندگی داشته باشی — نه به این خاطر که تعداد آنها کم است، بلکه به این خاطر که هیچگاه به ذهنت خطور نکرده که شاید خواندن همۀ آنها وظیفه‌‌ات باشد.مواجهۀ اینگونه با زندگی قطعاً انتخاب‌های دشواری را می‌طلبد. اما این که آهسته آهسته درک کنی که هیچگاه گزینۀ دیگری غیر از این نداشته‌ای رهایی‌بخش نیز هست،. سرزنش خودت برای ناکامی در پاک کردن فهرستی (از کتاب‌های نخوانده، کارهای ناتمام، آرزوهای محقق نشده) که ذاتاً هیچگاه پاک‌شدنی نبوده، فایده‌ای ندارد. من دوست دارم آن‌ را تکنیک بهره‌وری‌ای به شمار بیاورم که زیرآب تمام تکنیک‌های بهره‌وری دیگر را می‌زند: بالأخره پذیرفتن و درونی کردن نتایج این واقعیت که آنچه حقیقتاً غیرممکن است، انجام‌شدنی نیست.ترجمه: محمد صدرا محمودیمنبع: روزنامه دانشگاه صنعتی شریف[1] Nicholas Carr[2] اشاره به داستانی از استفن کاوی، نویسندۀ کتاب هفت عادت مردمان موثر، با این پند که برای جای دادن همه در ظرف، اول باید سنگ‌های درشت را قرار داد، سپس خرده‌سنگ‌ها، ماسه‌ها و سرانجام آب. و اگر این ترتیب رعایت نشود جا دادن سنگ‌های درشت (که همان وظایف و پروژه‌های مهم و اصلی زندگی فرد هستند) در نهایت ممکن نخواهد بود. -مترجم.</description>
                <category>محمد صدرا محمودی</category>
                <author>محمد صدرا محمودی</author>
                <pubDate>Sun, 22 May 2022 16:56:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا جذب چیزها می‌‌‌شویم و چه معنایی در پس آن هست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sadra.mahmoudi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D8%B0%D8%A8-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-%D9%88-%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B3-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA-fnk4hevukqlf</link>
                <description>چرا جذب بعضی چیز‌ها می‌‌‌شویم و علاقه‌مندی‌‌های چقدر تحت ارادۀ ما هستند؟ چه می‌­شود که بعضی چیز‌ها، بی‌اختیار، توجه و علاقۀ ما را ناگهان می‌ربایند و در ما کششی قوی به سوی خود ایجاد می‌‌کنند؟ چطور این تجربه‌ها را باید درک کنیم و توضیح دهیم؟همین سازوکار جلبِ بی اختیار و جنبۀ ناشناخته و رازآلودش است که اینجا می‌‌خواهم تلاش کنم بهتر بفهمم و روشن کنم.مقدمهیک آموزه و بینش مفید و روشنگرِ روانکاوی، به بیان جردن پیترسن، این است که ما اصطلاحاً ترکیبی هستیم از زیرشخصیت‌هایی (sub-personality) که تاحدی مستقل از هم و در سطحی ناخودآگاه در روان ما عمل می‌‌­کنند؛ و هرکدام از این ارواح ساکن در وجود ما امکان تاثیرگذاری و غالب شدن دارند. به تعبیر دیگر، با مشاهده و تأملی دقیق در خود، می‌‌­فهمیم که اساساً ما در ریاست و رهبری تامّ روان خود نیستیم و نیروهایی خارج از کنترل و خارج از دید ما در کارند که مسئول بعضی اتفاقات و رفتارها و حس‌های ما هستند. و وقتی با آنها رو در رو می‌شویم می‌­بینیم که، اگرچه از درون ما برخاسته‌­اند، چنان غریبه و خارجی به نظر می‌­آیند که گاهی حتی نمی‌خواهیم آنها را جزئی از خودمان بدانیم.این صورت‌بندیِ کلی از انسان، بینش پایه‌ایِ مفیدی خواهد بود برای تبیین و فهم بعضی رفتارها و پدیده­‌های انسانی، از جمله رویا‌ها، تکانه‌ها و توجه و کششِ بی­‌اختیار — که موضوع این نوشته است.آن کشش غیرعادیموضوع، این مشاهده است که گاهی در جلب شدنِ توجه و علاقۀ ما به بعضی چیزها، نیرویی فراتر از اراده و درک ما در کار است؛ و بنابراین نمی‌­توانیم دلیل بعضی علایق و کشش­های قوی را کامل بفهمیم.این تمایزِ نادقیق اما مهم برای روشن شدن موضوع مفید خواهد بود: «کشش و علاقه» در مواردی تا حد زیادی قابل درک و توجیه است؛ مثل وقتی که از کتابی از نویسندۀ محبوبمان یا با موضوع محبوبمان خوشمان می‌‌آید و یا درسی که چون تسلط خوبی به آن داریم به آن علاقه­‌مندیم و یا شخصی که از شنیدن سخنانش لذت می‌­بریم. (که البته به پرسش گرفتن همین‌ها هم می‌تواند به جایی برسد که نتوانیم برای وجودشان توجیه کاملی بیاوریم)اما موارد دیگری از کشش‌­ها و جلب توجه‌­ها هم هستند که جنبۀ ناشناخته و رازآلودشان قوی‌­تر است و کمتر می‌توانیم آنها را در انطباق با علایق و ترجیحاتِ صریحمان توجیه کنیم. بیشتر، نیرویی غیرقابل­‌توضیح و خارج از اختیار و فراتر از فهم­‌مان را حس می‌­کنیم که ما را به سوی آنها می‌­کشد؛ و این هم می‌­تواند در رابطه با یک شخص رخ بدهد، یک کتاب، یک فعالیت خاص و...از یک زاویه، اتفاقی که اینجا می‌­افتد این است که تصویر و دانش صریحی که از خود و ترجیحات خود داریم برای توضیح و توجیه آن کشش قد نمی­‌دهد. و این یعنی این دانش صریح، این انگارۀ ما از آن کسی که هستیم، شدیداً محدود است و خیلی چیزها درون ما جریان می‌­یابد که نمی­‌دانیم و در لحظه نمی‌­فهمیم.شاید ویژگی این نوع از علاقه و کشش این باشد که وقتی بروز می‌کند، انتظارش را نداریم؛ یا حداقل انتظار این شدت و تاثیرگذاری را نداریم از چیزی که در ظاهر چنین با ما بیگانه است و متعلق به دنیایی متفاوت از آنی که می‌شناسیم؛ اما در عین حال، اتصال و پیوندی را با چیزی در درونمان که پیش از این پنهان بوده عمیقاً حس می‌کنیم.استعاره‌های زیبایی برای بیان این تجربه و حسِ رازآلود وجود دارد. مثلاً این تعبیر که شما نیستید که علایقتان را انتخاب می‌­کنید بلکه آن‌ها هستند که شما را انتخاب می­‌کنند. یا اینکه گویی چیزها در برابر ما می‌­درخشند و درخشش آنها نگاه ما را بی­‌اختیار می­‌رباید و ما را به سمت خود می­‌کشد. گاهی حس می‌­کنیم که چیزها ما را به سمت خود فرا می­‌خوانند.نگاه یونگاین کشش‌های بی‌اختیار و ویژه چه چیزی برای گفتن دربارۀ ما و روان ما دارند؟ معقول است که فرض کنیم چیزهایی برای گفتن داشته باشند؛ و دیدگاه برگرفته از روانشناسی تحلیلیِ یونگ، روانشناس مطرح و تأثیرگذار قرن بیستم، به روایت پیترسن، یک زاویه از آن را برای ما روشن می‌کند.از این زاویه، اتفاقی که در حقیقت می­‌افتد تجلّی «خودِ» آینده و بالقوۀ انسان (تمام چیزهایی که می‌توانیم در آینده باشیم) در زمانِ حال است؛ و آن جذب و کشش در حقیقت فراخوانی است به مسیری که رشد و توسعۀ ما در آن نهفته است. یعنی در یک کلام، ما به چیز‌هایی جذب می‌­شویم که حس می­‌کنیم—چه بسا ناخودآگاه—  که مسیری را برای ما علامت­‌گذاری می­کنند در جهت یک نوع پیشرفت و کمال.و البته ویژگی این مسیر‌ها که گاه­‌به‌­گاه بر ما آشکار و منکشف می­‌شوند این است که علی‌­رغم ابهام و عدم قطعیتِ فوق‌­العاده‌شان، گویی یک نوع غریزۀ عمیق ما را به سمت آن‌ها ترغیب و هدایت می‌کند؛ یک ندای ماجراجویی که هیچ نمی‌­توانیم بدانیم ما را به کجاها و به چه مقصدهایی خواهد برد و پس از طی آن مسیر به چه کسی تبدیل خواهیم شد.(چقدر کامل‌تر خواهیم بود و چقدر از پتانسیل‌‌هایِ ارزنده‌مان محقق خواهد شد) اما این غریزۀ عمیقِ معنا، حرکت ما را معطلِ فهمِ محدود ما نمی‌کند و اینگونه با این حسِ کششِ با تمام وجود، و حس غرقگی و درگیری رضایت‌­بخش، ما را به پیش می‌راند.البته مفهوم خود Self مفهومی محوری در روانشناسی یونگ است و فهم دقیق آن بسته به فهم روانشناسی یونگ است اما همین که به علایق به عنوان یک فراخوان به سوی رشد و به سوی تحقق پتانسیل‌‌های خود نگاه کنیم، و این که بروز یک علاقه را نشانی در نظر بگیریم از یک پیوند پنهانِ درونی که فهم آگاهانه از آن نداریم اما حرکت به سویش می‌تواند ما را به کمال نزدیک‌تر کند، همین به نظرم بینشی مفید — و حقیقتاً زیبا و گیرا— است.چند تجربۀ شخصیاین‌ها چند تجربۀ شخصی هستند و در واقع، تأمل دربارۀ تجاربی مثل همین­‌ها بود که دلیل نوشتن دربارۀ این موضوع شد و شرحشان به روشن شدن بیشتر موضوع کمک می‌کند.یکاولین مشاهده را خود پیترسن طرح می‌کند، در تأکید بر این که ارادۀ ما به تنهایی از پس هدایت توجه ما بر نمی‌آید و نیرو‌های دیگری خارج از اختیار ما در کارند: چرا گاهی هنگام خواندن یک کتاب، به طور کامل و برای مدتی طولانی می‌­توانیم متمرکز و درگیر باشیم و ضمناً بعد از آن هم تا حد زیادی مطالبش را به یاد داشته باشیم در حالی که مثلاً هنگام خواندن درسی که دوستش نداریم، هر چقدر هم که بدانیم خواندن آن برایمان مهم و ضروری است، توجه ما پراکنده به هرکجا می‌­رود و نمی­‌تواند به ارادۀ ما متمرکز شود؟ -پاسخی معقول این است که عنصری در توجه ما هست که خارج از اختیار ما عمل می‌کند؛ و این واقعیت، اهمیت و معنای ویژه‌­ای می­‌بخشد به این اوقات نادرِ زندگی­مان که در آن­‌ها توجه ما، بدون تلاش زیاد، متمرکز می­‌شود طوری که در بقیۀ اوقات نمی‌توان چنین تمرکزی را به ارادۀ خود برقرار کرد. بنابراین این لحظاتِ نادر سزاوارِ تأمل و مشاهدۀ دقیق­‌ترند.این نوع «تمرکزِ توجه» برای من در رابطه با خود پیترسن هم اتفاق افتاد؛ یعنی این کشش چنان قوی بود که از همان ابتدا، با دیدن ویدیو‌‌هایی در یوتیوب، مرا برانگیخت و به خود فراخواند؛ و میبینم که در نتیجۀ این درگیری و تن دادن به این کشش، بعضی ایده­‌هایش، در حد ظرفیت ذهنی‌ام، طوری به جانم می‌نشیند و در خاطرم می‌ماند که جای دیگری چنین اثربخشی‌ای را برای خود سراغ ندارم.و البته یک دستۀ کلی از جذب­‌ها همین جذب به آدم‌‌هاست. یعنی پیش می­‌آید که بعضی اشخاص، در صحبت و رفتار و ظاهرشان، جاذبه‌ ای دارند که تاثیری غیرعادی بر ما می­‌گذارد. البته اینجا شاید میل به تقلید بخش اصلیِ آن «فراخواندن به مسیر رشد و توسعه»ای باشد که گفتیم در پس این کشش‌‌هاست.دوبرای من مصداقِ عالی این کششِ غیرعادی به یک شخص (شخص، به مثابۀ مجموعه‌­ای از کلام و رفتار و چهره) مواجهۀ من با دیوید فاستر والاس، رمان نویس و جستارنویس آمریکایی بود؛ اول، سخنرانی‌­اش با عنوان «این آب است» و بعد یک مصاحبۀ تلویزیونی.اسم والاس را قبلاً شنیده بودم و یک روز، اتفاقی، صوتِ سخنرانی بیست­‌دقیقه‌­ای‌­اش با عنوان «این آب است» را که در یک جشن فارغ التحصیلی ایراد شده بود شنیدم. موضوعی که به آن پرداخته بود به نظرم بسیار عمیق و گیرا آمد. حضور بالقوۀ بینشی مهم و اساسی را حس می­‌کردم. بینشی که بعد از بالغ بر 10 باری که آن را خوانده یا شنیده­‌ام، همچنان حس می­‌کنم که در آستانۀ درک آن هستم ولی نمی­‌توانم به چنگش بیاورم و با جان‌­و­دل درکش کنم. اما این ماجرا نیست که ارتباط کاملی با بحث دارد. تجربه‌­ای که بیشتر به موضوع این نوشته مرتبط است، دیدن یک مصاحبۀ تلویزیونی یک‌­و­نیم ساعته با او بود.مصاحبه‌­ای تقطیع نشده و نسبتاً طولانی با یک گزارشگر آلمانی، از نویسنده‌ای که فراتر از شنیدن اسم و همان یک سخنرانی نمی‌­شناسمش. چرا باید برای چنین چیزی وقت بگذارم و برایم جالب باشد؟ اما بر خلاف انتظارم، کنجکاوی سادۀ من به دیدن دو-سه دقیقه از این مصاحبه ختم نشد و چیزی در صحبت­‌ها و خصوصاً چهره و حالات او بود که اصطلاحاً مرا گرفت. در حالات و واکنش­‌های چهره‌اش در هنگام تقلایش برای یافتن لغات مناسب و دقیق، و دادن پاسخ­‌هایی مناسب و راست، چیز گیرا و غریبی بود که مبهم درک می‌­کردم و هیچگاه به این برجستگی در کسی ندیده بودم. و خلاصه، یک­‌ساعت­‌و­نیم مصاحبه را، در وقتی مناسب، کامل دیدم. و بعد از آن هم بخش‌‌هایی از آن را برای چندمین بار تماشا کردم و کنجکاوی ویژه‌­ای هم نسبت به والاس پیدا کردم.بعد از مدتی، در پی همین کنجکاوی، دیدم که در پادکستی از Lex Fridman اشاره‌ای به داستان­‌های والاس شد و ذکر خیری هم از همین مصاحبۀ والاس آمد. فریدمن در حاشیۀ بحث، از این مصاحبه گفت — که یکی از معدود مصاحبه‌‌های تصویری والاس است—که چنان تصویر زیبایی از دیوید فاستر والاس ترسیم کرد که در آن انسانی را میشد دید، با ویژگی‌‌های عمیقاً انسانی، که حساسیت sensitivity اش کامل به چشم می­‌آمد.شگفتیِ این اتفاق برای من اینجا بود که فهمیدم حداقل یک نفر دیگر هم در آن مصاحبۀ به ظاهر معمولی ویژگی‌ای را دیده و تشخیص داده چنان انتزاعی و غیرقابل‌بیان که باید با صفتِ مبهم و ناکاملی مثل «حساسیت» به آن اشاره کرد.سه.یکی دیگر از پدیده‌‌هایی که می‌تواند ارتباط خوبی با این بحث پیدا کند، به کودکان مربوط می‌شود. احتمالاً دیده‌اید که کودکان گاهی هنگام تماشای بعضی از فیلم­‌ها یا کارتون‌‌ها به طرزی غیر عادی مجذوب و مسحور یک صحنه یا یک کارتون خاص می‌­شوند و از دوباره دیدن آن­‌ها خسته نمی‌شوند.(من که به خاطر همراهی­‌ام با خواهر 5 ساله­‌ام کم ندیده‌­ام) دقیقاً چه اتفاقی می‌­افتد وقتی یک کودک یک صحنه را با اشتیاق و ولع چند بار پشت سر هم می‌بیند؟ این چه سِحری است که او را به سمت خود می‌­کشد و توجه­‌اش را چنین به چنگ می‌­گیرد؟معقول است که بگوییم در این مواقع کودک، در حقیقت، در حال درک و سر در آوردن از چیزی است؛ چیزی پیچیده، تازه و مهم.و این تجربه، البته، با بزرگ­تر شدن کم­تر می‌­شود. شاید در بزرگسالی دیگر پیش نیاید که فیلمی را 10 بار ببینیم —و احتمالاً تصورش هم به وحشتمان می‌­اندازد— اما هر از گاهی شاید پیش بیاید که یک متن را، یک کتاب را، یک فیلم را، یک ویدیوی سخنرانی را چندین بار ببینیم و هر بار هم چیزی ناشناخته، قلابی نادیدنی، ما را به سمت آن بکشد. و همین تجربه شاید ارزش توجه و تامل دقیق تر را داشته باشد، با این سوال که چه چیزی در آن هست که مرا به سمت خود می‌­کشد و چه چیزی در من است که به آن اینگونه پاسخ می‌­دهد؟ و آیا این می‌­تواند معنایی داشته باشد و چیزی مهم را دربارۀ من آشکار کند؟جمع بندیبا تأمل در تجربیات مختلف و متنوع‌­مان، می‌توانیم یک اشتراک را در آن‌ها تشخیص دهیم؛ و آن این است که توجه ما کامل در اختیار ما نیست و نیرویی‌‌هایی مستقل و متمایز از ما درک می‌کنند و عمل می‌کنند. به تعبیر دیگر گاهی چیز‌هایی را عمیقاً حس و درک می‌کنیم که فهم آگاهانه از آن‌ها، و گنجاندن آن‌ها در تصویر محدود و منسجمی که از خود داریم، در آن لحظه — و شاید هم هیچوقت— ممکن نباشد.با تأمل در آن نوع تجربیات، شاید به این نتیجه برسیم که تعبیر دقیق‌تر و مناسب‌تر این است که بگوییم اصولاً ما نیستیم که علایق و توجه­‌مان را انتخاب می‌‌کنیم بلکه آن‌ها هستند که بر ما آشکار می‌‌­شوند و توجه ما را می‌‌­ربایند و به سمت خود می‌‌کشند. و با درک این بینش می‌‌توانیم نگاهی دقیق‌تر و هوشیارانه‌تر داشته باشیم به زمان‌‌هایی که کششی غیر عادی را حس می‌‌کنیم و تلاش کنیم آن‌‌ها را بهتر بفهمیم و فراخوان موجود در پس آن را واضح‌تر بشنویم؛ همچنین، نگاهمان را به سمت درون بگردانیم و بپرسیم: این چیست که مرا به سمت خود می‌‌­کشد و این چه چیزی در من است که به آن اینگونه پاسخ می‌‌­دهد؟ و همۀ این­‌ها چه معنایی دارد؟مؤخرهعلاوه بر تجربه‌‌های شخصی‌­ای که گفتم، حین نوشتن آن‌‌ها هم موردی دیگر ناگهان به خاطرم آمد و در ذهنم برجسته شد. این که من همواره میلی عجیب به شنیدن تجارب نویسنده­‌ها و افراد از «نوشتن» داشته‌ام. صرفِ شنیدن برایم بسیار جذاب و بامعنا بوده، خصوصاً نویسندگان داستان، به رغم این که خودم هیچوقت به طور جدی به داستان نویسی فکر نکرد‌ه‌ام و نمی­‌کنم و در تصویرم از خودم در زمان حال و آینده فعلاً نمی‌گنجد. و این چیزی بود که تا حد زیادی حین نوشتن این متن بر من آشکار شد و راستش، دقیقاً هدف و منظور این نوشته همین بود. یعنی نگاهی متفاوت و دوباره به نقاطی که توجه ما حول آن‌ها می‌‌­گردد و شاید کامل متوجه این تمرکز نباشیم و استمرارش در طول سالیان به عادی شدنش منجر شده باشد در حالی که با نگاه دوباره و دقیق­‌تر به آن‌ها شاید غریب بودن و ناهمخوانی‌شان با آنچه هستیم و خود را با آن‌ها تعریف می‌‌­کنیم را تشخیص دهیم.یک چیز دیگر که برای من در حین این نوشتن و تامل دربارۀ تجاربم آشکار شد این بود که فصل مشترک مهم همۀ علایق من برای آدم‌‌ها، در گیرایی گفتار آن‌هاست؛ بگوییم فصاحت و شیوایی کلام یا به تعبیر من، توانایی سخن گفتن موزون با جملاتی که با ظرافت با هم ارتباط برقرار می‌‌کنند و ساختار درستی دارند و معانی را به درستی و با جریان درست منتقل می‌‌کنند. و نکتۀ جالب اینجاست که خود من در این توانایی کاستیِ بسیار بسیار جدی دارم اما به طرز عجیبی آن را جذاب و مسحورکننده می‌‌ یابم. (شاید علاقۀ نویافتۀ من به خواندن «نقد ترجمه»، حتی دربارۀ کتاب­‌هایی که نخوانده‌ام و علاقه­ای هم به خواندنش ندارم، هم با این دلبستگی مرتبط باشد)همچنین، من بسیار زیاد تحت تأثیر هوشمندی اجتماعی آدم ها قرار می‌گیرم. یک برخورد درست، یک واکنش کوچکِ به‌جا، یک رفتار مؤثرِ محبت‌آمیز و یک برقراری ماهرانۀ رابطۀ انسانی، از یک نفری که نمی‌شناسمش، کافی است تا عمیق‌ترین ستایش‌ها و قوی‌ترین کشش‌ها را در من برانگیزد. و جالب اینجاست که این جنس از هوشمندی هم دقیقاً چیزی است که خودم، در رفتارم، کاملاً از آن بی‌بهره‌ام اما کمتر چیزی را می‌شناسم که این چنین بتواند بر من اثرِ حسی بگذارد.پایان</description>
                <category>محمد صدرا محمودی</category>
                <author>محمد صدرا محمودی</author>
                <pubDate>Thu, 03 Feb 2022 14:32:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسرده نبودن/بودن چه شکلی است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sadra.mahmoudi/%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-hya28mgvnsyv</link>
                <description>« [با نظر به انواع مشکلاتی که هر کسی بلااستثناء با آنها مواجه است و ذاتیِ زنده بودن است] این که چرا آدم‌‌ها افسرده‌اند هیچگاه برای من چیزی عجیب و مرموز نبوده. اتفاقاً بسیار بدیهی به نظر می­آید اینکه چرا آدم‌ها باید نگران و آزرده و مضطرب و بی‌قرار باشند. فکر می‌کنم آنچه مرموز و عجیب است این توانایی ماست که طوری رفتار کنیم که آن را رام و تحت کنترل نگه داریم.»- جردن پیترسِنمقدمهاصولاً مادامی که زندگی در جریانه و خوب کار می‌کنه چندان بهش فکر نمی‌کنیم – چرا باید بکنیم وقتی همه‌چیز داره خوب پیش میره؟ و مثلاً اگه کسی یه‌دفعه ازمون بپرسه که دقیقاً چرا زندگی خوبه و روی روال، و چیه که داره کار می­کنه، شاید بتونیم یه جواب دم دستی بهش بدیم اما تهِ دلمون خوب می­‌دونیم که واقعاً هیچ چیزی دربارۀ دلایلش نمی‌دونیم. هم‌چنین در حالت وارونه، وقتی مهارِ زندگی از دستمون در میره، وقتی دیگه حتی یادمون میره که عادی بودن چه شکلی بود، نمی‌دونیم دقیقاً چه چیزی بود که قبلاً سر جاش بود و کار می‌کرد. خلاصه، یه چیزی در مورد خوب کار کردن و پیش‌روندگی زندگی هست که ما ازش کامل سر درنمیاریم.آنچه غیر بدیهی­‌ستاخیراً برای من، وجود یک عنصر نامرئی اما اساسی در لحظات و بخش‌های ظاهراً معمولی و بدیهی زندگی و ذهن خودم کم‌و‌بیش برجسته و قابلِ تشخیص شده – که اصولاً هم به دلیل برجسته شدن آن سویِ وارونۀ همه­‌چیزه و در ادامه، واضح‌­تر به دلایل و زمینه­‌هاش اشاره می­‌کنم.یعنی، گاهی،* وقتی شوقی دارم برای یک اتفاق کوچیک، کاری یا ویدیویی یا کتابی، به این هم فکر می­‌کنم که کاملاً ممکن بود که، بی­ هیچ دلیل روشنی، این شوقه نباشه.* وقتی یه لحظه متوجه خودم میشم و می‌­بینم از یه غذایی دارم واقعاً لذت می­‌برم و شادم، به این هم فکر می‌کنم که کاملاً ممکن بود که، بی­ هیچ دلیل روشنی، این لذته گم بشه.* وقتی با آسودگیِ نسبی به آینده‌­ام فکر می‌کنم و براش برنامه‌­ریزیِ کم‌­و­بیشی می‌کنم ، به این هم فکر می‌کنم که کاملاً ممکن بود که، بی هیچ دلیل روشنی، از فکر کردن به آینده­‌ام و تصور خودم در خارج از وضعیت فعلی‌­ام ناتوان باشم.* وقتی به ناکافی ­بودن­‌‌هام، سردرگمی‌­های بی­‌پایانم، ترس‌‌هام، ابهامات آینده‌ام، برنامه‌‌ها و کم‌­کاری‌‌هام و بزرگ نشدن‌‌هام فکر می‌کنم و می‌­بینم که در نهایت، هر چقدر هم که ذاتاً تلخ و بی­‌نهایت باشن، گویی محدودیتی دارن و سرطان‌­وار تمام وجودم رو نمی­‌گیرن، و مانع لحظات شادی نمی‌شن که دَرِش ذهنم آرومه و صاف، به این هم فکر می‌کنم که کاملاً ممکن بود این مسائل، که الآن این‌طور تحت کنترلن، بی هیچ دلیل روشنی، بشن ماده و موضوعِ نشخوار دائمی و درگیری‌‌های بیهوده و خودخوری‌‌ها و نهایتاً غرق شدن در باتلاقِ بی‌نهایت­‌شون.* وقتی می‌­بینم علی‌­رغم حسِ عقب بودن و پیشرفتِ کم و فاصلۀ زیادم با زندگی و شخصیت مطلوبم، بی‌­اثر و راکد نبوده‌­ام و عمیقاً حس می­‌کنم که نسبت به یک ماه پیشِ خودم کمی جلوترم و در مجموع، زندگی و اندیشه‌ام پیش­‌رونده است، به این هم فکر می­‌کنم که کاملاً ممکن بود که، بی هیچ دلیل روشنی، روز‌‌ها و ماه‌‌هام طوری بگذرند که بعداً با نگاه عقب به این دوران چیزی جز تاریکی و رکود و بی­‌ثمری نبینم.*وقتی، به رغم وجود اجتناب‌­ناپذیر اوقاتِ محدودی که دَرِش حس می‌کنم حوصله و توانِ تحملِ بارِ آگاهی و هوشیاری رو ندارم و خواب برام مطلوب‌تر از بیداریه، همچنان می‌بینم که در اکثر اوقات، بدون اینکه متوجه باشم، شوق بیداریه که بر اون میل به بیهوشی می­چربه، به این هم فکر می­‌کنم که کاملاً ممکن بود که این تعادل، بی هیچ دلیل روشنی، برعکس میشد.***احتمالاً شما هم در بعضی از این حس‌ها با من همدل‌­اید. شاید این مشاهدات به خودیِ خود چندان ویژه به نظر نیان اما چه بسا که با کنارِ هم قرار دادنشون و تأمل دقیق‌تر بتونیم یه تصویر کلی و معنادار رو ببینیم و یه بینش مفید رو از این راه به دست بیاریم.آن پایۀ نامرئیزندگی ما، به طور طبیعی، پره از لحظاتی اونقدر عادی و معمولی که نمی‌­تونیم معجزۀ پشت­‌شون رو ببینیم. با کمی دقت اما، میشه کم‌کم یک پایه و تکیه‌گاه نامرئی و مغفول رو حس کرد که سرِپا و زنده نگهمون داشته؛ قلبی که بی‌صدا و پنهان از ما  هر لحظه خون رو در اجزاء زندگی‌مون به جریان می‌اندازه و  بهشون روح می‌­بخشه.و من وقتی فکر می‌کنم به این چیز غریب و رازآلود، اصلاً و ابداً حضورش رو بدیهی و مسلّم نمی­‌بینم. از خودم می‌پرسم که اگه روزی نباشه من چه دستاویزی دارم؟ منی که الان نمی‌­شناسمش، و شاید اصلاً هیچوقت هم نتونم کامل بشناسمش، در اون صورت هم نخواهم دونست که چرا نیست و چطور باید بازیابیش کنم؛ (تازه اگه تونسته باشم تشخیص بدم اون فقدان و کاستی رو و عادی بودن رو فراموش نکرده باشم)  و با شناختی بیشتر از تجارب افسردگی آدم می­فهمه که این روز چندان دور و ناممکن نیست.یعنی این عنصر نامرئی، که تلاشم تا اینجا این بود که بهتر درک و حسش کنیم، رابطۀ تنگاتنگی با افسردگی داره؛ و در حقیقت با شناخت بهتر اینه که می‌­تونیم اونو بهتر درک و لمسش کنیم و بالعکس.حالا، چیزی که من می­خوام از افسردگی بگم مبتنیه بر تجربه‌­ای که خودم 4-5 سال پیش داشتم (و نسبتاً تازه، با شنیدن توصیفاتی از افسردگی، فهمیدم که می­تونم ‌– و باید ‌– اون دوران رو به عنوان دورۀ افسردگی ببینم) و بعد، مطالب مختصری که در یکی-دو سال اخیر از چند منبع خونده‌ام و شنیده‌­ام.گریزی به افسردگیمن اینجا در قالب چند بند تلاش می­‌کنم بعضی نکاتی که به نظرم میاد مهمن و دونستن‌­شون ضروریه دربارۀ افسردگی رو خلاصه و کمی هم پراکنده بگم.یک. افسردگی ماهیتی واقعاً پیچیده و ابعاد و صورت‌های گوناگون داره که فهم و حرف زدن درباره‌اش رو کمی دشوار می­‌کنه؛ و همین شاید دلیلِ این باشه که عموماً شناخت درست و دقیقی ازش نداریم. (به بعضی از این دلایل پیچیدگی و دشواری فهم و تشخیصش در ادامه اشاره می‌­کنم). در نتیجه، اکثراً برامون چیزی غریبه است و دور. اما یه هدف این نوشته اینه که از همون لحظات آشنا و ملموس و تشخیصِ اون تکیه‌گاه نامرئیِ، برسیم به اینجا که شناخت­‌مون رو از افسردگی بیشتر کنیم، تا اولاً اون عنصر توضیح­‌ناپذیر رو بهتر درک کنیم و ثانیاً بفهمیم که افسردگی چندان هم ازمون دور نیست. به قول مت هِیگ، نویسندۀ کتاب دلایلی برای زنده ماندن (که شرحی عالی و روشنگر از تجربۀ شدیدش از افسردگی و اضطرابه):  «هرچند که می­دانیم که برای هر کسی ممکن است اتفاق بیفتد، تکرار و یادآوری اینکه واقعاً برای هرکسی ممکن است اتفاق بیفتد هیچوقت زیاد از حد نخواهد بود» (1)دو. نکته‌ای مقدماتی در فهم افسردگی: «مفهومِ مقابلِ افسردگی شادی نیست بلکه سرزندگی است.» (2) و «فرق بین غمگین بودن و افسردگی، فرقِ بین کمی احساسِ گرسنگی و قحطی‌زدگی است» (3)(بنابراین یک نام برای اون عنصر نامرئی، و اون روح و قوای پیش­ران، همین سرزندگی یا vitality است).سه. در دورۀ افسردگی، انجام ساده­‌ترین و معمولی‌­ترین چیزها می‌تونه جان­‌فرسا بشه و هر روز کوهی بلند برای گذر باشه. علاقه و شورِ انجام دادن کارهای معمولِ زندگی ناپدید میشه و بی­‌حسی و تردید و خلأ جاش رو می‌­گیره و البته، در موارد زیادی، این بی­‌حسی هم جای خودش رو به اضطراب میده. اضطراب، یعنی ترسی شدید و دائمی بدون امکان یافتن دلیلی برای اون ترسِ فلج­‌کننده ‌– جهنم واقعی.چهار. البته افسردگی محدود به اون نوعِ فلج کننده‌اش نیست و شدت‌های گوناگون داره و ممکنه همین حالا شما هم گرفتار درجاتی از افسردگی باشید و یا اینکه حداقل در دوره‌­ای اون رو تجربه کرده باشید‌ – که احساس همدلی و آشنایی با اون حس­‌ها و مشاهداتی که بالاتر گفتم میتونه نشانی باشه بر این که با اون احوال غریبه نیستید.پنج. افسردگی واقعاً یک باتلاق تاریکه. نمی­‌تونی تشخیص بدی کجایی و چیه که اشتباهه. ضمناً فکر کردن هم که تنها دستاویزته در این مواقع کمک چندانی به خروج از وضعیت نمی­‌کنه بلکه خودش عاملِ رنج بیشتر میشه. مت هِیگ می­‌نویسه:« بیماری‌­ات بیماریِ یک بخش واحد از بدن نیست که بتوانی خارج از آن فکر کنی. اگر کمردرد داشتی می­‌توانستی بگویی &quot;درد کمرم دارد مرا می­‌کشد&quot; و این‌گونه نوعی فاصله بین درد و «خود» وجود می­‌داشت. درد یک چیز دیگر است... هر چه باشد، «خود» نیست. اما در مورد افسردگی و اضطراب درد چیزی نیست که بتوانی [با فاصله] به آن فکر کنی چون درد خودِ فکر است. تو کمر خودت نیستی اما فکرت که هستی. اگر کمرت درد کند احتمالا با نشستن بر دردش افزوده خواهد شد. ذهنت اگر دردمند باشد با فکر کردن درد خواهد کرد.» (4)شش. افسردگی پرده‌­ای تاریک نیست که بر چشم می­‌نشینه، بلکه برداشته­‌ شدن اون پرده و عینک محافظیه که قبلاً بوده و زندگی رو ممکن می­‌کرده. اکثراً در افسردگی اینطور نیست که چیزهایی که فکرت باهاشون درگیره فی­‌نفسه مشکلی واضح داشته باشن و اگه مثلاً بذاری‌شون جلوی یک انسان عادی– یا در محضر عقلت –بشه اشتباه ذاتی­‌شون رو تشخیص داد. چه بسیار درگیری­‌ها و مشغله‌های ذهنیِ افرادِ افسرده‌حال که حول محور سوالات وجودی اساسی و عمیق مثل مرگ و محدودیتِ ابدی انسان و غیره می­‌گردن. پس اتفاقاً موضوعِ افکار کاملاً موجه به نظر می‌­رسن، ایراد اونجاست که، به قول مت هیگ، آتش به جان این افکار افتاده و اون‌ها را احاطه کرده اما دیدن این آتش هیچوقت راحت نیست. پس اینکه درگیری‌‌ها و ناخوشی‌‌ها رو به عنوان نشانه‌‌های افسردگی ببینیم بسیار بسیار دشواره. برای مثال، صرف داشتن احساسِ بی‌ارزش بودن و حسِ گناه نشانۀ افسردگی نیست و می‌تونه دلایل موجه و طبیعیِ گوناگونی داشته باشه.یا مثلاً این که انگیزه‌ات برای فعالیت‌‌های معمولت رو از دست بدی و دست و دلت به انجامشون نره و مدام شک کنی دربارۀ ارزشمند بودن‌شون، به خودیِ خود می­تونه نشانۀ افسردگی نباشه ‌–هر چند که در اکثر موارد هست و از نشانه‌های ملموسِ افسردگیه؛ بلکه یک علتش می­تونه اون حسِ آشوبی باشه که ما به طورِ طبیعی در یک فازِ گذار حس می­‌کنیم. دربارۀ اون لحظاتی صحبت می­‌کنم که بعد از پیش‌برد و اولویت‌بندی زندگی و فعالیت‌‌هات بر اساس یک نظم مشخصی برای یک مدت، حالا، به هر دلیلی، اون نظم دیگه برات رضایت­‌بخش و کافی نیست و باید یه فاز فروپاشی رو از سر بگذرونی تا نظمی جدید –و مطلوب‌تر – بر پا بشه؛ و این یعنی دورانی معمولاً کوتاه اما پر از مشغلۀ ذهن و تردید و عدم قطعیت و سردرگمی و غیره. بنابراین اون حس «افسردگی» در این دوران گذار، که شاید حتی بتونیم بگیم برای یه زندگی پیش‌­رونده و سالم اجتناب­‌ناپذیره، خیلی هم عادی و طبیعیه.هفت. باز اینطوری هم میشه حضور اون عنصر نامرئی رو حس کرد: شما همین­‌حالا هم می­تونید انگیزه‌­تون رو از انجام کار‌‌های مختلف به پرسش بگیرید و ببینید که جواب قوی و کافی‌­ای ندارید که بتونه مثلاً شور و علاقه‌­تون رو برای گردش رفتن، فیلم دیدن، مطالعه و غیره توجیه کنه. چون اصلاً توجیه منطقی و عقلانی نیست که دلیل انجام و غرق شدن در اون کارهاست. تلاش برای پیدا کردنِ مبانیِ منطقی برای تأمین شور و انگیزۀ انجام کار‌‌ها شاید فقط تو دوران افسردگیه که جدی­‌تر از هر وقت دیگه رخ میده، زمانی که اون منبع حقیقی اما نامرئیِ تامین‌کنندۀ شور و انگیزه از دست رفته و ما چیزی برای چنگ­‌زدن جز فکر و توجیه‌های منطقی نداریم.هشت. خلاصه، تشخیص افسردگی در همون ابتدای پیدایشش خیلی حساس و دشواره. اما زمانی که نشانه‌‌ها با دوام و متعدد باشن و زندگی رو مختل کنن میشه به افسردگی خیلی جدی‌تر فکر کرد و به سراغ حلش رفت (برای مطالعۀ بیشتر نشانه‌‌ها هم پیشنهاد می‌­کنم یه جستجوی ساده بکنید یا مثلاً به کتابِ خوبِ مت هیگ مراجعه کنید)جمع بندیبه نظر می‌­رسه که انسان در شرایط عادی بهره‌منده از یک پوستۀ محافظ یا یک سیستم ایمنی روانی که امکان زندگی و شوق‌ورزیدن رو در حضور انواع هراس‌های وجودی از جمله مرگ و رنج و محدودیت و خلاصه هزاران دلیلِ کافیِ دیگه برای ناامید بودن و سرخوردگی ممکن می‌کنه. برای همینه که در زمان افسردگی که اون پوستۀ محافظ ضعیف شد، تقریباً هیچ توجیهی علیه فکر کردن به این مسائل به ذهن نمی‌­رسه. تلاش برای جلبِ توجه و نور انداختن به همین تکیه‌­گاه و عنصر غیر بدیهی بود که نکته و منظورِ اصلی این نوشته بود. البته که لازمه که خیلی دقیق‌تر از اینها این مفهوم و نسبتش با افسردگی رو تعریف کرد، اما به هر حال این نوشته عمدتاً روایتی از نقطه‌نظر شخصی بود و تلاشی برای انتقال یک بینش یا حداقل زدن جرقه‌ای در اون جهت.بعد از این که این جرقۀ اولیه خورد و تونستیم ببینیمش، میشه انتظار داشت که، کم‌کم و در طول زمان، این بینش در اندیشه‌مون مستقر و جاافتاده بشه. چطور؟فارغ از این موضوع خاصِ مورد بحث، طبق تجربۀ شخصی، وقتی بذرِ یک بینش درست و مفید کاشته شد، از اون زمان به بعد، هم تجربه‌های شخصی و هم ایده‌ها و اندیشه‌های مختلفی که آدم می‌شنوه و می‌خونه، هر دو می‌شن منابع بالقوه‌ای که روز به روز اون بینش رو غنی‌تر و پربارتر کنن و این طوریه که با گذر زمان، این بینش که از منابع متعدد و مختلف آب خورده، ریشه‌هاش رو گسترش میده و استوارتر میشه تا جایی که بشه یکی از ستون های اندیشۀ آدم و شناختش از خود و جهان. و راستش در ذهن من پیشرفتِ فکریِ حقیقی تقریباً مترادفه با همین فرآیند. (و البته این رو هم تاکید کنم که ممکنه بذری که در ذهن من، با زندگی و علایق و اندیشه و سابقۀ خاص خود، بستر مطلوب رشد داشته باشه برای شما، با ویژگی های خاص خودتون این بستر رو نداشته باشه و برعکس)و خوشبختانه این فرایندیه که چندباری کم‌و‌بیش تجربه‌اش کرده‌ام و آخریش هم همین موضوعِ این نوشته بود که بذرش، هم اندیشه و دیدگاه‌های جردن پیترسن بود و هم، قدیمی تر، صحبت‌های مجتبی شکوری دربارۀ افسردگی تو برنامۀ کتاب باز و هم تجارب شخصی.***امید من اینه که، حداقل بعد از این نوشته که بهترین دلیل و فرصت بود برای فکر کردن و تامل بیشتر، کمی بیشتر آگاه و قدردان از این باشم که علی‌­رغم همۀ مشکلاتی که مثل بقیه درگیرشم، همۀ ترس‌‌ها و اضطراب‌‌ها و آگاهی کاملم از ضعف‌ها و کمبودهام، رویِ‌­هم­‌رفته یه چیز حیاتی، بسیار فراتر از کنترل من، در تنظیمات داخلی­‌ام درسته و داره کار می‌­کنه و زنده و سر پا نگهم داشته و مسلط؛ و البته می‌­تونه یه روزی کار نکنه، بی هیچ دلیل روشنی■منبع نقل قول ها(1) و (3) و (4) از کتاب دلایلی برای زنده ماندن نوشتۀ مت هیگ(2) از سخنرانی تِد اندرو سالِمِن با عنوان Andrew Solomon: Depression, the secret we share</description>
                <category>محمد صدرا محمودی</category>
                <author>محمد صدرا محمودی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jan 2022 18:35:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی دربارۀ مواجهه با مصیبت</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sadra.mahmoudi/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B5%DB%8C%D8%A8%D8%AA-kn3xcvljz1up</link>
                <description>میشه گفت مصیبت‌ها دو نوعن. یکی اون مصیبتیه که ضربۀ شدیدش رو می‌زنه و بعدش تویی که، اساساً در ساحت روانی، باید با دردش کنار بیای — و از تو هم بیش از همین تاب ‌آوردن و کنار اومدن منفعلانه انتظاری نمیره. (مثل فقدان یک عزیز)اما بعضی مصیبت‌ها و حوادث هم هستند که، ضربۀ روحی-روانی‌ای نزدیک به همون شدت اولی میزنن اما اتفاقاً از تو فعال بودن و کنش و درگیری حداکثری رو می‌طلبن — بگیم تاب آوری فعال. در مقایسه با دستۀ اول، این مصیبت‌ها سختی‌شون از نوعی متفاوته؛ هنگام این مصیبت‌ها جهان خودش رو به شکل متفاوتی به ما عرضه می‌کنه؛ و ما هم به بلوغ متفاوتی نیاز داریم.مثلاً فرض کن که بچۀ کوچیکت آسیب بدی دیده باشه؛ و تو در همون حین که داری گریۀ سوزانش رو می‌شنوی باید با چنین چیزای ناممکنی سر و کله بزنی: از آروم کردن و لباس پوشوندن به بچۀ گریان و بی‌تاب، تا پیدا کردن بیمارستان و تحمل کندی بی‌رحم زمان تو ترافیک و صف طولانی پزشک و… و استیصال و…و هجوم انوع ترس‌ها و اضطراب‌ها و… و هزاران لحظۀ واقعی و فرسایندۀ دیگه در جهانی که بی‌ملاحظگی آشکار و بی‌تفاوتی ظالمانه‌اش آزارت میده.اینجا، اینکه بخوای به گوشه‌ای پناه ببری و به مصیبتی که بهت وارد شده فکر کنی و هضمش کنی، دیگه یک گزینۀ ممکن نیست؛  اتفاقاً برعکس، کاری که باید بکنی اینه که، با پشتوانه ای که نمیدونم چیه، از ذهنت خارج بشی و کامل متمرکز بشی به کارهای پیش روت (که بعضاً در حالت عادی هم حتی آزارنده‌ان) و به طرز شایسته‌ای انجامشون بدی. مثلاً گاهی تو باید تلاش کنی که بقیه رو هم آروم کنی و بنابراین مسئولیتِ مهم و حیاتی‌ای با توئه و نمی‌تونی رها کنی و بار رو به دوش بقیه بندازی ولو اینکه هر لحظه بی‌اختیار در ذهنت این تمنای محال رو مرور می‌کنی که کاش میشد بیهوش شد و از این قسمت از زندگی گذشت و چند روز بعد به هوش اومد. و همینه که تمایزِ یک واکنش بالغانۀ همراه با مسئولیت‌پذیریه با مواجهه‌ای که مثلاً از یه نوجوون یا کودک انتظار داریم.و در یه سطح انتزاعی‌تر هم باید بتونی طوری خودتو جمع‌و‌جور کنی و مسلط با قضیه برخورد کنی که بقیه هم این رو درک کنن و تو رو به عنوان پشتوانه و تکیه‌گاه‌شون ببینن در زمان آشوب و درماندگی و بی‌پناهی.و این توانایی کنشگری و ایستادگی در این اوقات تواناییِ عجیب و قابل‌توجهیه!چیه این نیرو و تکیه‌گاه نادیدنی‌ای که حس می‌کنی در اینگونه مواقع بعضی آدما (که البته کم هم نیستن) رو سر پا و قوی و مؤثر نگه می‌داره— و گاهی تو گویی که اصلاً داوطلبانه این بار رو می‌پذیرن؟آیا کم‌کم، مثلاً با افزایش سن و گرفتن مسئولیت‌ها و نقش‌های بیشتر تو زندگی و بالغ‌ شدن، خود‌به‌خود این بلوغی که اینجا مطرح شد به وجود میاد (و اون میل به بیهوشی جای خودش رو به میل به ایفای مؤثرِ نقشِ خود و مثلاً «مرد» بودن میده) یا حاصل یه اندیشه و ذهن قوی و پرورش یافته است؟من تو دو ماه گذشته نمونه‌های متمایز دشواری رو از هر دو نوعی که مطرح شد گذروندم. ( و همین تجربه بود که در واقع الهام‌بخش این نوشته شد) خصوصاً در هنگام آسیب چشم خواهر چهارساله‌ام (که خوشبختانه زود خوب شد) اون خلأ تاب‌آوری فعال رو تا حدی حس کردم. حالا، برای من در میانۀ 20 سالگی، این به عنوان یکی از ارزش‌ها و مشخصه‌های جدیِ بالغ و مرد شدن، کمی روشن و برجسته شد: قابل اتکا بودن، در هنگامۀ مصیبت و درماندگی.</description>
                <category>محمد صدرا محمودی</category>
                <author>محمد صدرا محمودی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Dec 2021 14:20:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صاف و محکم بایست و سینه‌ات را جلو بده| خلاصۀ فصل اول «دوازده قانون برای زندگی»</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sadra.mahmoudi/%D8%B5%D8%A7%D9%81-%D9%88-%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D9%84%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%DB%80-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-thxp81c8q9hl</link>
                <description>خلاصه‌ای از فصل اول کتاب جردن پیترسن:(2018) 12 Rules for Life: An Antidote to Chaos - Jordan B. Petersonبا کمی شناخت از جردن پیترسن (غالباً از طریق یوتیوب و از یک سال قبل به طور جدی) و آشنایی با رویکردش و موضوعاتی که بهش می‌پردازه، کنجکاو و علاقه‌مند پیگیریش شدم چون در صحبت‌هاش ارتباط نسبتاً مبهم اما جدی‌ای با مسائل و نگرشم حس کردم. ( اینطوری که: &quot;این چیزایی که دارم می‌شنوم خیلی مهمن و می‌تونن خیلی هم به من و زندگیم مرتبط باشن پس دونستنشون حیاتی و موثره&quot;) و بنابراین برانگیخته شدم تا بیشتر دنبال کنم تا جایی که تابستون امسال همین کتابش رو با عنوان &#x27;12 قانون برای زندگی&#x27; تهیه کردم و خوندم.کتاب، مطالب خیلی متنوعی داره و از بعضی بخش‌هاش خیلی لذت بردم و استفاده کردم اما بعضاً احساس می‌کردم که هنوز نتونستم در حد رضایت‌بخشی اون رو درک کنم و نیاز به &quot;فکر کردن&quot; دارم؛ و چون نوشتن مترادفه با فکر کردن، تصمیم گرفتم که یکی از بخش‌هایی که خیلی برام برجسته بود رو تا جایی که می‌تونم شفاف و شخصی شده خلاصه کنم و درباره‌اش توضیح بدم -تا اصولاً برای خودم &quot;شفاف و شخصی‌شده&quot; بشه. و اون، فصل یک کتاب بود با عنوان Stand Up Straight with Your Shoulders Back که یکی از مهم ترین درس های این کتاب رو برای من در بر داشت و اینجا به طور ویژه‌ای ارتباط به من و مسائل کلی‌ام رو حس کردم.1) مقدمۀ بحث و معرفی لابسترهاابتدا به طور مختصر داستان جالب لابسترها (Lobster) رو می‌‌گم که مفاهیم رو روشن می‌کنه تا بعد برسیم به بینش اصلی و مرکزی بحث که دربارۀ سلسله‌مراتب برتری و ذهن اجتماعی ماست -و وابستگی سلامت زندگی و روان ما به رفتار مطابق با این واقعیت.خب حکایت لابسترها، این موجوداتی مشابه خرچنگ که کف دریا زندگی می‌کنن، اصلا چرا مهمه؟ چون قدمتی استثنایی دارن؛ اون‌ها بیش از 350 میلیون ساله که روی زمین زندگی می‌کنن (برای درک بهتر توجه کنید که درخت‌ها هم در همون حول‌و‌حوش پدیدار شده‌ان و 65 م. سال پیش دایناسورها هنوز زنده بودن) و بنابراین از لحاظ زیست‌شناسی تکاملی بسیاری از انواع موجودات دیگه از جمله انسان رو میشه نوادگان اون‌ها قلمداد کرد. پس رفتار اون‌ها، علی‌القاعده، می‌تونه چیزی بسیار بنیادی و قدیمی رو دربارۀ ما انسان‌ها روشن کنه و بینشی نسبت به خودمون بده. از طرفی اینکه سیستم عصبی ساده‌ای هم دارن مطالعه دقیق‌شون رو ساده کرده و -فرض می‌کنیم که- میشه از آموخته‌های این مطالعات استفاده کرد تا موجودات خیلی پیچیده‌تر رو هم بهتر درک کرد.2) کمیابی منابع، رقابت و اثر عمیق نتیجۀ یک درگیری:تصور اینکه چرا باید بین دسته‌ای از حیوانات نر (مثلا پرنده، لابستر، شیر) رقابت پیش بیاد سخت نیست. جفت‌یابی، غذا و یا مکان مناسب زندگی می‌تونن دلایل کافی برای رقابت باشن -دوتای آخری بحث مرگ و زندگیه. و طبیعیه که مکان‌های مناسب زندگی، که برای لابستر‌ها یعنی دسترسی خوب به غذا و امنیت، کمیاب باشن. پس برای تصرف اون‌ها رقابت شکل می‌گیره. و روشنه که چون لابسترها موجودات بدوی و ساده‌ای هستند اساس این رقابت، توان فیزیکیه.اما آیا میشه که برای هر رقابت کوچیک و بزرگی با هرکسی بلافاصله وارد یک درگیری فیزیکی تمام‌عیار شد که احتمال آسیب جدی هر دو طرف توش زیاده و نهایتاً به نفع هیچکس نیست؟ -قاعدتاً نه. این احتمالاً کار کسایی بوده که الان مدت‌هاست که منقرض شده‌ان. پس اون‌ها، برای کمینه کردن احتمال آسیب بی‌دلیل، فرآیند درگیری گام‌به‌گام رو توسعه داده‌ان؛ یعنی آغاز درگیری با شدتی کم و در صورت ضرورت، ادامۀ اون تا درگیری‌ای تمام‌عیار با آسیب‌هایی اساسی. اما بدیهیه که معمولاً قبل از اون مرحلۀ نهایی با بیخیال شدن یکی از طرفین نتیجۀ رقابت معلوم میشه.داستان هم اینطوریه که لابسترها، در جستجوی مکان زندگی مناسب معمولاً با لابسترهای دیگه مواجه میشن. اون‌ها در ابتدا، مثل یک بوکسور، شروع به جا‌به‌جایی می‌کنن و با باز کردن و بالا بردن چنگال‌هاشون توانمندی‌شون رو به رخ می‌کشن. همچنین مایعی ترشح می‌کنن که جنسیت، اندازه، وضعیت خُلق و تندرستی‌شون رو به طرف مقابل می‌فهمونه. گاهی با همین اطلاعات و با دیدن اندازۀ طرف مقابل، یکی از لابسترها خیر ادامۀ این درگیری رو می‌زنه و ترجیح میده بختش رو جای دیگه امتحان کنه. گاهی هم نه، هر دو مصر هستن و درگیری به سطح بعدی می‌کشه. با صرف نظر از جزئیات سطوح دیگه، به همین بسنده می‌کنیم که در سطح نهایی بعیده هر دو طرف بدون آسیب جدی و یا مرگ ازش خارج بشن. پس بازنده و برندۀ قطعی این رقابت به این صورت مشخص میشه و برنده اون مکان زندگی رو صاحب میشه.حالا، نکتۀ کلیدی اینجاست که مشاهده شده که پیروزی در یک درگیری منجر به افزایش احتمال پیروزی در درگیری‌های آتی میشه. و برعکس، بازندۀ یک رقابت، حتی اگه جون سالم به در برده باشه و خوب هم جنگیده باشه و کفایت فیزیکی هم داشته باشه، بعد از یک شکست، اراده و شهامتش رو برای پیشبرد و حتی قدم گذاشتن به درگیری بعدی از دست میده. به عبارت دیگه این شکست براش معناداره، معنایی عمیقاً ناخوشایند که به بازنگری تلخ سوال «من کی‌ام؟» می‌کشونه.اینها اما یک واقعیت انتزاعی و داستانی نیستن بلکه به تغییرات مهمی در سطح شیمی عصبی گره خورده‌ان که در ادامه بیشتر بررسی می‌کنیم.3) سروتونین و پاسچرخیلی جالبه که در مغز لابسترها هم سروتونین وجود داره و مثل انسان در سیستم عصبی‌شون نقشی اساسی داره. سروتونین رو میشه به عنوان عامل کلیدی تعادل روانی و &quot;احساس مثبت و خوب&quot; در نظر گرفت و همون چیزیه که کمبودش با افسردگی گره خورده.مشابهاً در لابسترها، میزان سروتونین یعنی نسبت میزان احساسات مثبت و خوب به احساسات منفی و اضطراب. مشاهده شده که تجربۀ یک شکست یا پیروزی، که اثرش رو گفتیم، این میزان رو در واقع تغییر میده و از طریق این تغییر شیمیاییه که تاثیرش رو بر درگیری‌های بعدی لابستر می‌ذاره. پس خلاصه، شکست یعنی کاهش در میزان سروتونین، که مترادفه با کاهش اعتماد‌به‌نفس و شجاعت لابستر و در نتیجه احتمال بیشتر شکست و تسلیم در همان گام‌های ابتدایی درگیری در آینده.و از طرفی ارتباط جالبی هم بین سروتونین و وضعیت بدنی (یا Posture) لابستر وجود داره. به عبارت دیگه تغییر در اعتماد‌به‌نفس متعاقب یک درگیری، در وضعیت بدنی یا پاسچر لابستر هم منعکس میشه؛ به این صورت که اعتماد‌به‌نفس بالا یعنی گسترده‌تر و با چنگال‌های باز ایستادن و بلند و بزرگ نشون دادن خود و اعتماد‌به‌نفس پایین یعنی برعکس، کوچک شدن و جمع شدن.(دقیقا مشابه انسان‌ها. افسردگی و ضعف معمولا یادآور کوچکی و جمع شدنه و برعکسش یادآور سینۀ جلو داده و دست‌های باز). حالا جالب‌تر اینکه آزمایش شده که بعد از شکست یک لابستر، با تزریق معادل داروی ضدافسردگی که باعث افزایش سروتونین میشه، لابستر بازنده دوباره اعتماد‌به‌نفس خودشو بازیابی می‌کنه، پاسچرش به حالت عادی برمیگرده، و تو درگیری‌های بعدی شجاعانه‌تر و موفق‌تر عمل می‌کنه.پس، پیروزی یا شکست بر میزان سروتونین تاثیر می‌ذاره؛ سروتونین مترادفه با احساس خوب واعتماد‌به‌نفس؛ و در نهایت سروتونین عامل تعیین وضعیت بدنی یا پاسچره.4) تشکیل سلسله‌مراتبحالا، میشه به سادگی درک کرد که این واقعیت که نتیجۀ یک درگیری اثر مستقیمی بر نتیجۀ درگیری بعدی داره عاملیه که باعث رفتن موفق‌ها به بالا و بالاتر و سقوط بی‌رحمانه ضعیف‌ها به پایین و پایین‌تر میشه. این یک توزیع شدیداً نابرابر رو تشکیل میده که طبیعتاً این، موجب پایداری فوق‌العادۀ این نظام یا سلسله‌مراتب میشه.پس خلاصه میشه از این واقعیت‌های زیستی در درگیری دو لابستر رسید به درک ساختار زندگی اجتماعی اون‌ها که به نوعی یک سلسله‌مراتب رو تشکیل میده. پس به عبارت دیگه سروتونین، که یک شاخص زیستی درون مغز یک لابستره، یک معنای عمیق‌تر و اساسی هم داره: جایگاه اجتماعی و یا مرتبه در سلسله‌مراتب برتری (Dominance Hierarchy). این مفهوم زیربنا و اساس کل این داستانه و کلید بحث‌مون. و میشه ادعا کرد که این مدل ساده‌شده‌ای که مطرح میشه و برگرفته از زندگی لابسترهاست، بخشی از زیربنای جامعه و تعاملات انسانی هم هست. اما قبلش، با این نگاه سلسله‌مراتبی هم نگاهی دوباره به داستان لابسترها بکنیم.5) طبیعت اجتماعی - سلسله‌مراتب و کارکرد آنیه مرور بکنیم. فهمیدیم که رقابت اساساً بر سر منابع محدوده و برتری یعنی دستیابی به اون منابع و بقا. پس میشه اینطور دید که این س. م. در حقیقت به وجود میاد تا با سازماندهی اجتماع، این توزیع منابع رو به کارآمد‌ترین نحو، یعنی در جهت دوام بهترین و لایق‌ترین‌ها، انجام بده - و این همون گزینش تکاملیه. و دیدیم که این دیدگاه طبیعت‌محور، همخوانی ویژه‌ای هم با اونچه که در بدن و درون مغز یک لابستر اتفاق میفته داره.به یک بیان دیگه، وجود س.م. یعنی یک لابستر ارتباط بلاواسطه اش رو با منابع طبیعی از دست داده و جامعه یا همون س.م. کارکرد واسط رو پیدا کرده -اما واسطی که چنان در هم تنیده با طبیعته که دور زدنش و یا تفکیکش از طبیعت غیرممکن شده.پس رتبۀ بالا یعنی امکان سکونت در بهترین مکان‌ها و دسترسی به باکیفیت‌ترین خوراک؛ یعنی اینکه بقیه برای ارائه خدمت مشتاقند؛ یعنی فرصت‌های بیشمار برای برقراری روابط رمانتیک و در نهایت، مقصود بهترین افراد جنس ماده بودن زیرا که لابستر ماده هم، فرآیند ارزیابی شریک زندگیش رو به همین سلسله‌مراتب پایدار و قابل‌اتکا برون‌سپاری می‌کنه. (اینم فوق‌العاده نکتۀ مهمیه)از منظر دیگه، رتبۀ بالا در این سلسله‌مراتب، مترادفه با سروتونین بالا و امنیت و احساس خوب و آرامش -زیبا شدن دنیای فرد. رتبۀ پایین یعنی سروتونین پایین، و اضطراب و استرس (یعنی هوشیاری مدام برای دفع خطراتی دامنگیر افراد پایین جامعه؛ و این استرس، بیش از حد انرژی مصرف می‌کنه و بیماری رو محتمل می‌کنه) -ناامن و بی رحم شدن دنیای فرد. پس شاید بشه این احساس‌های عمومی خوب (بهروزی و آرامش) یا بد (افسردگی و اضطراب) در زندگی انسان‌ها رو این طوری هم دید و فهمید. اصلا چه رابطه ای هست بین انسان و جوامع انسانی با این مطالبی که اکثراً مبتنی بر زندگی لابستر‌ها بود؟6) توجیه تعمیم پذیری مباحث به جامعۀ انسانیبا توجه به مطالبی که در ابتدا هم درباره لابستر‌ها مطرح شد، قدمت و حضور جدی این سلسله‌مراتب در زندگی لابستری این معنا رو هم داره که این سازوکار اینقدر موفق و کارآمد بوده که موجب بقای اون‌ها در گذر از قرن‌های بی شمار و پرتلاطم شده. پس بر اساس قدمت و موفقیت این سازوکار میشه مدعی شد که تقریباً همۀ گونه‌های پیچیده حیات در تطابق با این ساختار تکامل پیدا کرده ان. در نتیجه این سلسله‌مراتب امری انتزاعی و کم اهمیت نیست بلکه در عمیق و بنیادی‌ترین سطح هر موجود اجتماعی، از جمله انسان، نهادینه شده و در واقع مهم‌ترین چیزه زیرا که با بقا و تولید مثل سر و کار داره.&quot;ما انسان‌ها، برای مدت زمانی بسیار بسیار طولانی داخل سلسله‌مراتب برتری زندگی کرده ایم. ما برای کسب مرتبه [اجتماعی] حتی قبل از اینکه دست، استخوان و ریه داشته باشیم تلاش می‌کردیم… سلسله‌مراتب‌های برتری قدیمی‌تر از درخت‌ها هستند.&quot;بنا بر این بخشی از مغز ما که به درک و پیگیری همین مرتبۀ اجتماعی باید خیلی بنیادین باشه؛ و این ارزیابی دائمی و خودکار تاثیر مستقیمی بر ادراک‌ها، ارزش‌ها، احساسات، افکار و اعمال ما -یعنی تمام جوانب وجود خودآگاه و ناخودآگاه ما- داره. البته که این صرفاً مربوط به پایش مرتبۀ خود نیست بلکه برای ارزیابی دیگران هم به کار می‌ره.شاید این، توضیحی معقول -و به نظر من بهترین توضیح- باشه برای حس پیش فرض احترام عمیق و ناخودآگاهی که، برای فرد ثروتمند یا قوی داریم -اگرچه می‌دونیم قرار نیست چیزی از اون ثروت و قدرت نصیب ما بشه- و احساس انزجار و پرهیزمون از &quot;بازنده&quot;‌ها -اگرچه باز می‌دونیم چیزی از ضعفشون قرار نیست به ما سرایت کنه. شاید این دیدگاه تبیینی باشه برای اینکه دوست داشتیم فرد محبوب گروه هم سن‌هامون و یا کلاسمون باشیم و اینکه چرا تقویت قدرت فیزیکیمون اینقدر برامون مهمه.اما این دستگاه ارزیاب دقیقاً چطور کار می‌کنه و چجوری تاثیر می‌ذاره؟7) توضیحات مختصری دربارۀ دستگاه ارزیاب و کارکرد آناین دستگاه ارزیاب، بر اساس نحوه برخورد دیگران با ما (همون نتیجۀ درگیری لابستر‌ها)، ارزش ما رو، در همون محدودۀ معیار‌های خودش، می‌سنجه و وضعیت و مرتبۀ ما رو تعیین می‌کنه. اگه از برخورد آدم‌ها با ما اینگونه بر بیاد که وضعمون خوب نیست، سروتونین کاهش پیدا می‌کنه و معناش در واقع اینه که محیط زندگی ما ناامنه پس به احساسات منفی به عنوان خطر‌های بالقوه باید توجه ویژه کرد و این یعنی هوشیاری دائمی(استرس) برای بقا و حفظ جان. این وضعیت نتایج -آشنای- دیگه ای هم داره؛ مثلاً اینکه چارچوب زمانی فرد کوچیک میشه (یعنی فکر به آینده و برنامه ریزی بلندمدت سخت میشه). در نتیجه تمایل به هیجانی و بدون فکر عمل کردن هم بیشتر میشه -هر موقعیتی که لذتی فراهم کنه غنیمته و بدون فکر به عواقب، باید ازش هرچند غیرقانونی و غیر اخلاقی، بهره مند شد.برعکس، در جایگاه بالا این ارزیاب نتیجه‌گیری می‌کنه که همه چیز امنه و جایگاه و مرتبه، به پشتوانۀ جامعه، مستحکم و قابل‌اتکاست. موقعیت و اتفاقات جدید نه خطرات احتمالی که حالا فرصت‌های بالقوۀ رشدن. سرتونین بالاست و این یعنی اعتماد‌به‌نفس و آرامش. یعنی ایستادن صاف و آسوده، با قامت بلند. یعنی آینده ای که میشه بهش فکر کرد و براش برنامه ریخت. یعنی می‌تونی با خاطر آسوده ارضای امیال لحظه‌ای رو به تاخیر بندازی زیرا که وجود دائمی فرصت‌ها تضمین‌شده است.این که ارزیابی این دستگاه مبتنی بر مشاهدۀ نحوۀ برخورد دیگران با ماست یک نتیجۀ فرعی هم داره که خودم اضافه می‌کنم: انزوا و محدودیت تعاملات موجب به هم خوردن تنظیم روانی انسان میشه. یعنی با محدود شدن این مبنای سنجش و ناکامی در برآورده کردن نیاز دائمیمون یعنی ارزیابی ناخودآگاه خودمون در ضمن همین تعاملات متعدد ساده و روزمره با آدم‌ها، در حقیقت امکان به بیراهه رفتن این دستگاه ارزیابی، در هر دو جهت، پیش میاد؛ هم اینکه فرد بیش از حد واقعی احساس حقارت کنه و هم برعکس. احساس می‌کنم همچین چیزی کمی در قرنطینه کرونا برای من اتفاق افتاد. ضمناً این مسئله هم هست که انسان‌ها در جدا افتادگی و انزوا حس می‌کنن رنج‌ها و اضطراب‌های وجودی و نسبتاً متداولشون عمیقاً منحصر به فرده و به طوری ویژه اون‌ها رو آزار میده.8) داستان لابستر‌ها از منظر سلسله‌مراتب و رتبۀ اجتماعی و تعمیم آن به انسانحالا بر اساس مطالبی که گفته شد دوباره برگردیم به این نکته که نتیجۀ یک درگیری به درگیری بعدی اثر می‌ذاره. حالا می‌تونیم بگیم که معنای یک پیروزی، در حقیقت ارتقای مرتبه در سلسله‌مراتبه و این یعنی به پشتوانۀ اون، میشه طوری ایستاد و خودنمایی کرد که نشان از اقتدار و برتری داشته باشه و میشه شجاعانه جنگید برای اثبات لیاقت خود برای اون مرتبه. این یعنی آمادگی و جسارت مبارزه.از طرفی، یک شکست موجب میشه لابستر بخت برگشته ریسک نکنه و از باز و مقتدرانه ایستادن که ممکنه ازش به مبارزه طلبی تعبیر بشه هراس داشته باشه؛ و خود این موجب شکستشه و این دور (Loop) می‌تونه تا نزول به قعر بدبختی -و مرگ- ادامه پیدا کنه.این لوپ خیلی مهمه. مثلا در موارد انسانی ممکنه مثلاً تجربه‌های دردناک تحقیر شدن در دوران کودکی کسی ناخودآگاه در لحن صدا و طرز ایستادن و برخوردش با آدم‌ها و در رفتار و تصمیم‌هاش انعکاس داشته باشه و اونو تو همون لوپ خطرناک بندازه. یعنی در حالت شدیدش بقیه با دیدن وضعیت ظاهری اش، بعد از ارزیابی بلافاصله و ناخودآگاهشون از مرتبه اش، به رفتار تحقیرآمیز رو بیارن و خلاصه از این فرصت استفاده کنن و بدشون نیاد با بازی کردن کم خطر با او جایگاهشون رو اثبات کنن و از کمی سروتونین بیشتر لذت ببرن.چیزی که تو این مثال شهودی هم بود اینه که انسان‌ها در وهلۀ اول دیگران رو بر اساس وضعیت بدنیشون قضاوت می‌کنن و هرگونه نشانه اولیه ای که به سوال مهم &quot;مرتبه -و ارزش- این فرد چیه؟&quot; پاسخی بده، در تنظیم نوع رفتارشون تاثیر می‌ذاره. پس اگه شونه‌هات رو به جلو بدی و سینه ات رو به داخل، جمع بشینی و سرت رو پایین بندازی و کوچیک به نظر برسی و بی ثمر، آدم‌ها هم دقیقاً بر اساس همین‌ها که تو بهشون ارائه میدی تو رو ارزیابی می‌کنن. پس چه میشه کرد؟ با توجه به این که، تو همین مثال تحقیر، غیر ممکن بودن فراموشی گذشته و از طرفی این که گفتیم که این اثرات تقریباً ناخودآگاهن. اما آیا  واقعاً باید تو همین لوپ گیر کرد و شهیدگونه اون رو به عنوان سرنوشتی ظالمانه پذیرفت؟9) صاف و محکم بایست و سینه ات را جلو بده - هم یک توصیۀ واقعی و هم نمادین.بخش اول. این توصیۀ نهایی این فصله اما توضیح نیاز داره. معلومه که درست ایستادن قرار نیست مرتبۀ کسی رو دفعتاً ارتقا بده. اصل بحث اما اینه که اولاً باید خودآگاهی پیدا کنی نسبت به سیگنال‌هایی که بدن و لحن کلامت مخابره می‌کنه و بعد اگر هم فهمیدی که این سیگنال‌ها در حقیقت از ضعف خبر میدن و به دیگران فراخوانی برای مقهور کردنت میدن، اگر چه که شاید این وضعیتت به دلیل اتفاقات حقیقتاً ناگواری هم بوده باشه (مثلاً برخورد مستبدانه پدرت با تو یا آزار و تحقیر در مدرسه و کودکی و …)، قرار نیست، به عنوان یک انسان خودآگاه، در اون لوپ مهلک گیر بیفتی و شاید بشه جلوش رو گرفت و شخصیت و مرتبۀ خود رو دوباره تنظیم کرد. جزئیات استدلال هم از این قراره:فهمیدیم که میزان سروتونین مستقیما از مرتبۀ اجتماعی تاثیر می‌گیره و این دو رو هم کنترل می‌کنه: الف) اعتماد‌به‌نفس و احساس خوب و ب) وضعیت بدنی یا پاسچردر آزمایش‌هایی نشون داده شده همونطور که احساسات بر حالت چهره و بدن تاثیر می‌ذارن، برعکسش هم تا حدی برقراره (مثلاً در یک آزمایش، افراد با لبخند و گرفتن تصنعی حالت شادی در چهره احساس خوشحالی می‌کنن و برعکس)فهمیدیم که حتی لابستر‌های بدوی هم این رو درک کرده ان که نمیشه برای اثبات برتری و کسب مرتبۀ اجتماعی و مزایای حیاتی اون با هرکس بلافاصله وارد درگیری شد و بنابراین سازوکاری رو توسعه داده‌ان که بتونن مرتبۀ حریف رو به خوبی ارزیابی کنن تا بر اون اساس رفتار خود رو تنظیم کنن. (و این سازو کار اونقدر خوب و کارآمد بوده که موجب بقای اون‌ها در این سالیان دراز شده)بنا براین ما با گرفتن وضعیت لابستر برنده (صاف ایستادن…) در ابتدا خودمون احساس بهتری خواهیم داشت و بعد خیلی مهمتر اینکه، می‌تونیم جهت اون لوپ را کمی به سمت مثبت بگردونیم. ( یعنی با اصلاح ظاهرت شاید دیگه بلافاصله مرتبه ات رو پایین فرض نکنن و با تو کمی بهتر برخورد کنن و تو با دیدن این برخورد‌ها اعتماد‌به‌نفس بهتری هم پیدا کنی و از اضطرابت کم بشه و به خودت فرصت بدی صلاحیت و توانایی و لیاقتت رو بهتر نشون بدی و این مجدداً می‌تونه واکنش‌های خوبی برانگیزه و تو احساس بهتری بکنی و…)به یه بیان دیگه یه هدف بحث اینه که احتمالا به طور ناخودآگاه در وضعیتی گیر کرده‌ای که نمی‌تونی اون رو درک کنی و آگاهانه ازش خارج بشی و حالا این آگاهی می‌تونه به درکش کمک کنه تا خودت رو دوباره تنظیم کنی و پتانسیل‌ها و توانایی‌هات رو بهتر بروز بدی و اتفاقات بسیار مثبت رو اینطوری قدم به قدم رقم بزنی.یعنی به نظر من نقطۀ شروع مسئله اونجاست که احساس کرده ای که تعاملات اجتماعی چندان درست و رضایت بخش پیش نمیره. اضطراب‌ها و ناکامی‌هایی هست. و احساس می‌کنی که بعضی‌ها به صورت غیرقابل درکی در تعاملات و پیشبرد روابط انسانیشون موفقند اما بعضی انگار هیچوقت از مسیر سنگلاخی نمیتونن و قرار نیست که خارج بشن -و جالب اینه که هر دو در حقیقت نمیدونن که چطور و چرا این اتفاق داره می‌فته و ناتوانن از توضیحش.بخش دوم. اما این همۀ بحث نیست. شاید بشه گفت بحث به طور کلی دربارۀ ضرورت و ستایش قوی بودنه -قوی بودن مسئولانه و آگاهانه. همچنین، به قول پیترسن محکم ایستادن فیزیکی، یک محکم ایستادن روحی رو هم لازم داره. یعنی در معنایی استعاری، در پس ایستادن با سینۀ جلو داده، ایستادن و پذیرش داوطلبانۀ بار هستی هم هست- که شجاعت و آگاهی زیادی می‌خواد؛ و معتقده که این حضور و فردیت شاید بتونه تحمل رنج‌های ذاتی زندگی رو ممکن کنه و لذت و معنا هم به اون بده.از طرفی همونطور که دیدیم حس اطمینان و آگاهی نسبت به توان و قدرت خود موجب آرامشه و تبعاً تعاملات بهتر و سالم‌تر با بقیه (و اتفاقا درگیری کمتر) و مزایای فراوونی رو در پی داره. این رو هم میشه اضافه کرد که با ضعیف بودن و حرف خود رو نزدن و واگذار کردن رقابت در برابر تعدی‌گران، (چه در سطح کلان و چه در سطح یک کلاس مدرسه و یا محل کار) با همان سازوکاری که گفته شد، کمی اون‌ها رو قوی و خود رو - و تبعاً بقیۀ سرکوب شدگان رو- ضعیف می‌کنیم.10) درک سلسله‌مراتب و پیچیدگی‌های آن در جوامع انسانیاما آیا میشه واقعاً به همین راحتی کل روابط انسانی رو هم به همین مناسبات برتری تقلیل داد و با همین تئوری ساده توضیح داد؟روشنه که هدف نهایی این بحث این بوده که جوامع و تعاملات انسانی و بعد احساسات و اعمال خودمان رو بهتر درک و جهت دهی کنیم. اما چطور، با این همه پیچیدگی‌ها؟خب بدیهیه که این س. م. به نسبت لابستر‌ها در جوامع انسانی پیچیدگی‌های خیلی زیادی داره، اگرچه زیربنا تقریبا همونه. حالا، در انتها با اشاره به بعضی از این پیچیدگی‌ها تلاش می‌کنیم موضوع رو روشن‌تر بکنیم و ویژگی‌ها و کارکرد س.م. در جوامع انسانی رو بهتر بشناسیم.نکتۀ یک. باید توجه کرد که در جوامع و تعاملات انسانی، درگیری فیزیکی و غلبه به معنای لابستری‌اش موضوعیت کمی داره. نه که نیست، اما اصولاً عامل کسب مرتبه نیست و اگر هم رخ بده در حقیقت بروز مناسبات سلسله‌مراتبیه که یه چیز کلی‌تر و انتزاعی‌تره. ضمناً همونطور که گفته شد ایدۀ پیترسن اینه که اتفاقا قوی بودن در همین سطح فیزیکی هم خوبه و جدا از منافع روحی و روانیش که بحثش شد، خاصیت بازدارندگی هم داره و اتفاقا موجب کم شدن درگیری میشه و احتمالا اجازه میده که ایستادگی کنی برای حق خودت و به تعدی و سرکوب اجازۀ پیشروی و تقویت بیشتر ندی. و باید تصریح کرد که بالا رفتن و ارتقا لزوماً به معنای پایین کشیدن دیگری نیست و اساساً کسب جایگاه در جوامع انسانی هم به معنای سلطه جویی و ستیزه جویی نیست.دو. در جوامع انسانی توان و قدرت فیزیکی معیار برتری نیست (این عدم کفایت توان فیزیکی حتی بین شامپانزه‌ها هم هست.مثلاً توجه به اعضای خانواده و حفظ انسجام اون خیلی مهم‌تره) و میشه در جوامع کارآمد و سالم اون رو، با ارفاق، مترادف با س.م. لیاقت و توانایی در نظر گرفت. از طرفی در این جوامع تعدد س.م. وجود داره و افراد می‌تونن با توجه به روحیات و استعداد‌هاشون در س.م.‌های مختلفی قرار بگیرن و جایگاه مناسبی کسب کنن. من با موفقیت نسبی در رشتۀ ورزشی خودم در شهر کوچکم می‌تونم از همون میزان سروتونینی بهره مند باشم که یک سرمایه گذار موفق در وال استریت.سه.  در ارتباط با نکتۀ قبل، یک دلیل پایداری و کارکرد این س. م. هم اینه که انسان‌ها به طور طبیعی، برای منفعت جمعی، تمایل دارن که افراد لایق‌تر رو در سطوح بالاتر قرار بدن و درک این مهمه. یعنی اونی که بالاست، علی القاعده، از سر اتفاق و تصادف و به خاطر سرکوب دیگران اون بالا نیست بلکه با احتمال خوبی توانایی و لیاقت ویژه ای در کار بوده.اما، میشه اینجا ایراد وارد کرد. کدوم &quot;بالا&quot; دقیقا؟ کی تعیین می‌کنه؟ پاسخ اینه که، با توجه به چیزایی هم گفته شد، معنای عمومیش مد نظر و کافیه برای بحث ما. یعنی همون درک شهودی ما، در حوزۀ‌های مختلف، از &quot;برتری&quot;.چهار. پس بدیهیه که وقتی می‌گیم س. م.، درباره چیزی واحد و معین، با معیار‌هایی مشخص، که افراد رو به دقت طبقه بندی بکنه صحبت نمی‌کنیم بلکه اساساً دربارۀ ساختار ادراک اجتماعی مون -موجود در عمق مغزمون- صحبت می‌کنیم. که این ساختار در روابط آدم‌ها با همدیگه بروز بیرونی پیدا می‌کنه تا جایی که زیربنای ساختاری جامعه رو هم تشکیل میده. پس کلاً نباید از این بحث، هر چقدر هم که احیاناً مفید و جالب باشه، ادعای یک تئوری اجتماعی جامع و منسجم داشته باشیم.11) بخش آخر: آنچه یاد گرفتم -کمی دربارۀ اهمیت و آموخته‌های شخصی من از بحثبه طور کلی اون چیزی که برای من مرتبط بود و ترغیبم کرد به تلاش برای فهم این مطالب تجربه‌ها و مسائل حسی نیمه آگاهانه ای بود که احساس کردم این دیدگاه‌ها می‌تونن در درک و توضیحش و تبعاً حلش بهم کمک کنن. این تجربۀ حسی ای که میگم میشه گفت شبکه ای از مشکلات یا ناخوشی‌هایی بوده که در نگاه اول حس کردم که این مطالب می‌تونن ارتباط خوبی بین اون‌ها، که فهمشون بخش اساسی خودشناسی و دغدغۀ سالیان من بوده، برقرار کنن. بیان کامل و شفاف این مسائل شخصی دشواره اما به طور کلی مشکلاتی ان مثل ناکامی عمومی در برقراری و پیشبرد روابط اجتماعی، احساس انزوا و جداافتادگی و تلاش ناکام برای پیدا کردن توضیحی برای اون و تعریف هویت خود و ویژگی خود به طوری که این جداافتادگی رو توجیه کنه. و ارتباط این‌ها با ضعیف بودن جسمی و روحی -که دومی شاید در کلام و لحن منعکس بشه. و البته، ارتباط اینها، که در سطح اجتماعی ان، با حال و شخصیت من در سطح فردی و در تنهایی‌ام و جهان‌بینی و مسائل شخصی‌ام. و ارتباط اینها با مشکلات و تاثیر‌های ناشناخته ای که ریشه‌هاشون به عمق تاریکی کودکی و نوجوانی می‌رسن. من با مسائلی از این جنس سال‌ها درگیری داشته‌ام-اگر چه به تازگی از اونها آگاه شده ام اما به نظرم از همون کودکی، اگرچه با شدتی کم تر، درگیری حسی من بوده ان.حالا، مختصر چیزی که می‌خوام بگم خلاصۀ آموختۀ من از این فصله و یه صبغۀ شخصی هم داره.اولین تاثیر مثبت این مطالب برای من همین ارتباطی بود که بین پدیده‌ها و مسائل مختلف برقرار شد و همین امکان نگرش جامع قدمی بود برای درک بهتر و شفاف تر اون‌ها.آموختۀ مرکزی این فصل برای من این درک بود که من در سطحی بنیادی - و بیش از حدی که تصورش را می‌کردم- اجتماعی هستم و تعاملات من با آدم‌ها، از جنبه‌های متعدد مختلف، در بهروزی و سلامت روان من نقش داره.(این به بحث درونگرایی هم ربط داره که فرصت شد بعدا درباره اش خواهم گفت)دستاورد بعدی، اینه که وجود ناآشکار اما همه‌جا‌حاضر و اساسی سلسله‌مراتب‌های برتری رو بپذیرم، درک کنم و اثراتش رو شناسایی کنم و پدیده‌های مختلفی رو، از این لنز، بهتر بفهمم تا احیاناً این فهم به بهبود عملکرد خودم در اون نقش هم منجر بشه. این رو حالا در نظرم دارم که ما در سطحی عمیقاً ناخودآگاه طرف‌های مقابلمون رو دائماً ارزیابی می‌کنیم و اصطلاحاً سایزشون رو می‌سنجیم و بنابراین، توجه ام رو به این موارد که کاملاً برام مغفول بودن جلب کرد: بدن و پاسچر مهمه و حرف زدن درست مهمه و مهارت‌های اجتماعی ضروری ان. حالا به اهداف و مطلوب‌هام، عینی‌تر و درست‌تر فکر کنم؛ حالا می‌توانم ببینم که بخشی ضروری از کسب جایگاه شغلی و درآمدی خوب، همسر خوب، دوستان خوب، از کسب جایگاه و هویت اجتماعی خوب و قوی میاد و جداافتادگی و پرهیز از توجه به این عوامل و تمرکز بر دستاورد‌های خود در تنهایی می‌تونه مانع کسب اون‌ها بشه. (البته که همانطور که گفتم اینها به معنای تشویق سلطه‌جویی و مغلوب کردن نیست بلکه به معنای به حساب آوردن این عوامل مغفول است و درک بهتر واقعیت تعاملات انسانی و بعد، قوی کردن خود)و دو نکتۀ حاشیه ای:یک. اینکه دربارۀ یک جنبۀ ورزش که همون توان فیزیکی پیدا کردن بود گفتیم اما یه جنبۀ مهم دیگه هم داره؛ اونم اینه که ورود به یه رشتۀ ورزشی - یا یک رشتۀ هنری و...- در حقیقت امکان استقرار تو یک سلسله‌مراتب و کسب جایگاه بالا -به کمک استعداد‌های فردی- رو هم میده و اشاره کردیم که همین که در یک حوزه‌ای من بتونم از منافع برتری و اصطلاحاً سروتونین بالا بهره‌مند باشم به طور عمومی سلامت روان و بهروزی من رو ارتقا میده. در حالت شدیدش میتونید مثلاً به این فکر کنید که برای معلولین، که گاهاً منزوی‌ان، حضور تو یه رشته ورزشی و پیشرفت چقدر زیاد می‌تونه حالشون رو خوب و زندگی‌شون رو زیبا کنه.و دو. این رو هم که تازگی به ذهنم رسید اشاره کنم که مسئله پیچیده و مهمیه که می‌تونه مرتبط باشه. اونم مسئلۀ دعوا و درگیری‌های روزمرۀ زندگیه که هرجایی ممکنه پیش بیاد. گاهی بر سر حق پایمال شده، گاهی به خاطر تعدی طرف مقابل و گاهی هم اتفاقی و ناگهانی. واقعاً آمادگی ذهنی و مواجهۀ درست با این موقعیت‌های حساس چیه؟ آیا باید هرجایی، اونطور که یادمون دادن، در برابر &quot;ظلم&quot; بایستیم و از &quot;حق&quot; خود به هر قیمتی دفاع کنیم؟ یا باید تا می‌تونیم پرهیز کنیم؟ اون وقت‌هایی که نمیشه پرهیز کرد رویکردمون چی باید باشه؟ این هم بمونه برای بعد که شاید بهش پرداختیم.پایان.پ.ن.: این رو هم تاکید کنم که این خلاصه‌ای نسبتاً آزاد بود و قاعدتاً آغشته است به برداشت‌های شخصی من به علاوۀ مطالبی که خودم اضافه کردم. طبعاً پرداخت این نوشته، مثل خود مطالعۀ کتاب، وقت نسبتاً زیادی رو هم ازم گرفت. امیدوارم نتیجه کار رضایت‌بخش شده باشه. مشتاق شنیدن نظرات هستم. محمد صدرا محمودی</description>
                <category>محمد صدرا محمودی</category>
                <author>محمد صدرا محمودی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 17:47:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسۀ زندگی: من بدنم نیستم! [ یا چرا صورت هایمان معمولاً ناامیدمان می کنند؟ ]</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sadra.mahmoudi/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%86%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%8B-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-m2b4sq6wuewh</link>
                <description>ترجمه ای از !I Am NOT My Body --- نوشتۀ مدرسه زندگی(به سرپرستی اَلَن دو بُتان)  احساسی متداول هنگام دیدن رمان محبوبی که به فیلم تبدیل شده، پریشانی و گیجی است. شاید از بازیگر نقشی خاص آنچنان بدمان هم نیاید و حتی گاهی به نظرمان زیبا هم برسد، اما این همچنان مانع از آن نیست که احساس کنیم آن شخصیت‌ها واقعاً آنگونه که ما تجسمشان کرده بودیم نیستند. ما ابداً تصور نمی‌کردیم آنّا کارنینای تولستوی یا استیونزِ ایشی گورو یا ماریان دشوودِ جین آستین یا گتسبیِ فیتزجرالد واقعا... این شکلی باشند.هیو جکمن و کیرا نایتلی به عنوان ژان والژان(از بینوایان) و آنا کارنینا  زمانی که ما خودْ رمان را می‌خواندیم، لزوماً به این که آنها چه شکلی‌اند اصلاً فکر نمی‌کردیم. آنها از هر چیزی که داشتن یک چهره، خواه ناخواه به هویتشان تحمیل می‌کرد فارغ بودند. ما آزاد بودیم که آنها را، در تمامیتِ نامحدودشان ببینیم، زیرا که مجبور نبودیم آن ها را به دقت مجسم کنیم. ظاهر آنها منعطف و در صورت نیاز حتی مبهم بود تا که چندگانگی(multiplicity) شخصیت آنها از اینگونه بهتر محقق شود. آنها با مجبور نبودن برای داشتن یک صورت معین می‌توانستند بسیار فراتر از یک شیء واحد باشند.  سرخوردگی‌ای که ما در سینما احساس می‌کنیم، در مقیاسی کوچک نمایندۀ همان رنجی است که ما نزدیک تر به خانه و با شدتی بسیار بیشتر ممکن است تجربه کنیم: در برابر آینۀ توالت، در مورد خودمان. اینجا هم ممکن است به چهره‌ای که در برابرمان ظاهر شده نگاه کنیم و به نظرمان بیاید—حتی اگر از آنگونه که به نظر می آییم آنچنان بدمان نیاید، اگر چه کمی معمولاً می آید— که چقدر خصوصیت‌های چهره مان، به انحاء گوناگون، خائنانه به آنچه در درونمان می‌گذرد، با درکمان از خود اختلاف دارند. همچنان که برای شخصیتی در یک رمان، ما خودمان را هم در تاریکی رهایی‌بخش فضای ذهنی‌مان می‌شناسیم؛ جایی که مرز‌های سفت‌و‌سخت یا قضاوت‌های صریحی درباره این که که هستیم اعمال نمی‌کنیم، و به خود آزادی می‌دهیم. میدانیم که هزاران حس و حالِ(mood) ممکن داریم؛ این که ما ترکیب گیج‌کننده‌ای هستیم از مهربانی و خودخواهی، بی اخلاقی و خیر، سرگشتگی و بصیرت. می‌دانیم که بینهایت پتانسیل پنهان داریم؛ و در هر لحظه، هنرمندها، راننده های تراکتور، حسابدارها، بچه‌ها، رئیس‌ها، دیوانگان، مردان، پسربچه‌ها و دختربچه‌ها، زنان، دلفین‌ها، گاو‌ها و رقاص‌ها، همه در ما به نوعی ساکنند و حضور دارند و ما همزمان همۀ آنها هستیم. پژواک تقریباً هر گونه‌ای از حیات که بر زمین پا نهاده و نفس کشیده به نوعی در ما نقشی دارد. بنابراین، واقعاً چقدر آشفته و گیج‌کننده است این که درون آینه نگاه کنیم و تصویر قاطعانۀ شخصی واحد و مشخص در برابرمان قد علم کند، با حالت خاصی که در چهره غالب است، یا بینی‌ای که جدیتی غریب می‌بخشد، با یک جفت گوش که گویی کارآمدی عملکردش بر ملاحظات ظاهری‌اش چربیده و یک جفت لبی که حالتش از احتیاط حکایت می‌کند.  اولین بروز این حس گیج کننده در زمان بلوغ است. اگر در این دوران به تناوب ما را روی مبل، خیره و سرگشته، میتوان پیدا کرد، اگر به پدر و مادرمان با پرخاش برخورد میکنیم، اگر گاهی احوال ماخولیایی پیدا میکنیم واقعاً جای تعجب چندانی نیست— با در نظر گرفتن این که ما به تازگی، و احتمالا برای بار نخست است که نسبت به این که بدنمان به این شکل خاص قرار است به دیگران نمایانده شود، کاملا آگاه میشویم— و این که چه قفسی را محکومیم به دوش بکشیم. مایی که زمانی با بی‌باکی گمان کرده بودیم که می‌توانیم از بند مرزهایی که به دقت تعریفمان می‌کنند، به سان یک ابر یا یک سه‌نقطه در انتهای یک جمله آزاد باشیم. دیدن صورتمان در آینه ممکن است برایمان هیچ از حیرتی که دیدن یک ستارۀ هالیوودی در قامت شخصیتی داستانی برای یک خواننده به بار می آورد، کم نداشته باشد. کسی دارد نقش ما را بازی میکند- و ما واقعاً درباره این که فرد انتخابی برای این نقش را دوست داریم یا نه چندان مطمئن نیستیم.  در این جاست که گاهی درباره چگونگی کنار آمدن با این قضیه به ما توصیه هایی میشود: بایستی بیاموزیم که اتفاقی که بر سرمان آمده و شخصی که با مجهز شدن به این بدن به آن تبدیل شده ایم را دوست بداریم. باید دربارۀ خودمان با علاقه و قدردانی فکر کنیم -و این که بدن‌هایمان را به عنوان هدیه‌ای از طبیعت در نظر آوریم. ما، فارغ از این که چه احساس میکنیم، زیبا هستیم. باید که خودمان را در آغوش بگیریم.  نیت خوب این توصیه البته قابل انکار نیست و در جایگاه خودش، پند مناسبی است. اما فلسفۀ دیگری نیز، با سادگی و صراحتی بیشتر، برای آزمودن وجود دارد و این، نه چندان بر پذیرش قدرشناسانه خود که اتفاقاً بر عدم پذیرش جسم خود، با سرسختی دائمی اما در نهایت سرخوشانه و پیروزمندانه، متمرکز است. ممکن است به چهرۀ درون آینه نگاه کنیم و نیشخندی سرکشانه بزنیم انگار که می‌گوییم: [معلوم است که] این واقعاً آنچه که من هستم نیست و هیچوقت هم نخواهد بود.  به جای اقدام برای غلبه بر تشویشی که در ابتدا حس میکنیم، میتوانیم آن را با آغوش باز بپذیریم و آن را برای خود به نوعی آیین بدل کنیم. و با این کار، جزئی مهم از هویت خود را بر مبنای پس زدن جسورانه و بی پروای به اصطلاح ‘هدیه طبیعت’ی بنا کنیم که تحملش برایمان دشوار است. به دنبال توصیف تند کینگزلی اِیمیس از بدنش به عنوان &quot;کودن&quot;ی که با زنجیری به او بسته شده، ما هم میتوانیم ظاهر خود را بازیگری نابلد و مسخره به حساب بیاوریم که گماشته ای بدخواه و شرور، ما را به او بند کرده- و بر ما هیچ تعهد و وظیفه‌ای نسبت به او نیست. میتوانیم بدنمان را تاکسی‌ای در نظر آوریم که جهان ما را با بی‌رحمی و زور به درون آن هل داده و نه محملی که ما فرصتی برای سنجش و انتخاب دقیق آن داشته ایم که بخواهیم حالا لایق آن باشیم.  از دل این سرکشی حالا، نوری رهایی بخش بر می آید. دیگر مجبور نیستیم دل نگران این باشیم که آیا ما واقعاً چهره مان هستیم یا نه؛ مطمئنیم که نیستیم.  به جهان بیرون هشدار میدهیم که دسته ای از افراد، موجوداتی بامزه تر و غمگین تر، زیرک تر و ساده تر، مردانه تر و زنانه تر، همگی در درون ما، در حال تقلا برای بیرون آمدن، وجود دارند. در همین حال میتوانیم درکمان از رابطه مخدوش بین ظاهر و شخصیت درونی خودمان را، به نگرشمان به دیگران هم منتقل کنیم. دیگر ظاهرشان را نمایندۀ هیچ جزئی از حقیقت وجود آنها به حساب نمی آوریم. باید بدانیم که احتمالا آنها هم به همان اندازه از صورتشان دلسرد و نا امیدند که ما هستیم. به جایی میرسیم که میتوانیم زیبایی را تشخیص بدهیم وقتی که شاید هیچ چشم دیگری توانا و پروردۀ دیدن آن نباشد، زیرا که میتوانیم با چشمانی به نوعی نافذتر و درون بین تر آن را ببینیم. و از همه مهم تر این که میتوانیم برای خودمان و دیگران دلسوزی و شفقت احساس کنیم؛ به خاطر بی عدالتی روشنِ بخت‌آزمایی صورتها، که ما مجبور به شرکت در آن شدیم.ترجمۀ محمد صدرا محمودی</description>
                <category>محمد صدرا محمودی</category>
                <author>محمد صدرا محمودی</author>
                <pubDate>Sun, 30 Aug 2020 18:12:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسۀ زندگی: آیا توانسته ای مدرسه را حقیقتاً ترک کنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sadra.mahmoudi/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA%D8%A7%D9%8B-%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%A8%D8%AE%D8%B4-12-x2dp61ezeqsl</link>
                <description>ترجمه ای از You Could Finally Leave School! (مدرسۀ زندگی  سرپرستی الن دو بتان) اصولاً بیشتر ما در هجده سالگی مدرسه را ترک می‌کنیم -اتقاقی که غالباً در حافظه مان به وضوح ثبت میشود؛ و با این حال تا حدی عجیب است که، بر خلاف ظاهر قضیه، بسیاری از ما نمیتوانیم مدرسه را در آن لحظه حقیقتاً ترک کنیم. امکان دارد در بخشی عمیق از ذهنمان هنوز آنجا باشیم؛ در میانۀ بالغ بودن، با این که دقیقا سر کلاس ننشسته ایم، اما از لحاظ چگونگی عملکرد ذهنمان آن قدر در حصار یک نگاه «مدرسه ای» به جهان هستیم که انگار که هر روز برای سر صف ایستادن در مدرسه آماده میشویم - و از این طریق مقدار بیش از حدی نارضایتی و بدحالی برای خود ایجاد میکنیم. این ها برخی از متداول ترین روش های پایدار فکر کردن های مدرسه‌وار هستند: 1. اولین و مهم ترین، یک باور سفت و سخت است به این که افرادی که در قدرت هستند و تصمیم میگیرند دقیقاً میدانند چه دارند میکنند و این که وظیفه شما این است که قوانین تنظیم شده را رعایت کنید و اصطلاحاً از درون حلقه هایی که برایتان چیده شده، بپرید؛ یک میل درونی برای خشنود و راضی کردن معلم ها و تحسین شدن و بردن جایزه و کاپ.2. این احساس که یک برنامه مشخص اما ناپیدا وجود دارد - نقشۀ راهِ چیزهایی که یک نفر نیاز دارد که انجام دهد تا &quot;موفق&quot; شود. و این که یک فرد &quot;عاقل&quot; باید با وظیفه شناسی این خواسته ها را به خوبی برآورده کند.3. احساسی از این که کار –اگر که به راستی خوب پیش میرود- قاعدتاً باید اذیت کننده و ملالت بار باشد و یک جورهایی حتی بیهوده به نظر برسد. مدرسه ها به ما یاد می دهند که تمام نشانه های خستگی و ملالمان را از کاری که انجام میدهیم باید فراموش کنیم و نادیده بگیریم؛ آن ها اندازه خطرناکی از تحمل و طاقت آوردن را به ما یاد میدهند. خلاصه آنها به شکلی پنهان ما را در جهت خودآزاری ذهنی تربیت میکنند.4. شما همواره کارتان را برای یک «دیگری» انجام می دهید- یک «مخاطب»، غیر از خودتان(معلم ها، والدین و بعد نقش های جایگزین آنها در بزرگسالی). &quot; کاری کن که بهت افتخار کنیم&quot;، &quot;تو باید بدرخشی&quot;، &quot;ما خیلی چیزها برات فراهم کردیم&quot;. در هر حال چیزی که مهم است «عملکرد» شماست و نه حس رضایت درونی خود شما.5. مسئولان خیرخواه شما هستند. آنها آن چیزی را که برای شما خوب است میخواهند و از جانب طرفداری از منافع بلندمدت شماست که حرف میزنند؛ نباید فکر کنی که بهتر از آنها میدانی و نباید به غریزه ات اطمینان کنی؛ تو قوانین را رعایت کنی نهایتاً کامیاب خواهی شد.6. آزمون (با تمامی اخلافش) به شکل بنیادین و ذاتی، دقیق است. «آنها»، کسانی که میدانند، عالی ترین شکل یک آزمون را برای سنجش ارزش شما آماده کرده اند. خلاصه، شما همان نمره ای هستید که کسب می­کنید.7. هر مدرسه ای در واقع یک جامعه کوچک شده است- واجد حسی قوی نسبت به «ارزش» هایی که باید به آنها کاملا احترام گذاشت و قوانینی که باید از آنها تبعیت شود. و این یعنی همواره، افرادی منتظر بهانه اند تا با قلدری شروع به تمسخر کسانی بکنند که ذره ای برخلاف «معمول» رفتار کنند. شما نمیتوانید از آنها قسر در بروید؛ آنها هر روز هفته، در کلاس، کنار دست شما نشسته اند. آنها «غیر معمولی» ها را شناسایی و آنها را آزار میدهند؛ آنها میتوانند زندگی شما را نابود کنند. از این طریق، شما سرخورده شده و مجبور میشوید عقب بکشید و رفتار هایتان را با هنجار ها تنظیم کنید. &quot;دنباله روی از جمع، از هرچیزی واجب تر است&quot;.همه این طرز تلقی و فکر کردن‌ها واقعاً نیازی به بودن سر کلاس جغرافی مدرسه ندارد. ما ممکن است در دفتر کارمان نشسته باشیم و این گونه فکر کنیم، ممکن است حتی بچه های خودمان را داشته باشیم و در تمام ظواهر، بالغ به نظر بیاییم اما با این حال در درون در مدرسه زندگی کنیم؛ گویی که همواره «امتحان» هایی هست که باید نمره عالی بگیریم و جام ها و افتخاراتی که باید کسب کنیم.پایان دادن به این طرز فکر مخرب چگونه میتواند محقق شود؟ چگونه میتوان بالاخره «مدرسه» را ترک کرد؟ پاسخ، درک این چند نکته است:هیچ تک‌راه و هیچ مسیری که توسط مراجع قدرت تعیین میشود، نمیتواند ضامن رسیدن ما به رضایت و کامیابی حقیقی باشد. «آنها» راه قطعاً درست را نمیدانند. هیچ کس نمیداند.«مسیر امن موفقیت» اتفاقا ممکن است برای راه شکوفایی و ترقی ما آسیب زا باشد.ملالت ابزاری ضروری برای ماست؛ ملالت و بی حوصلگی است که به ما میگوید چه چیزی به آهستگی دارد ما را میکشد- و یادآور این است که زمان به طرز وحشتناکی کوتاه است.افراد تصمیم‌گیر ذاتاً قرار نیست خیرخواه ما باشند. اساتید و جانشینانشان هیچ برنامه حقیقی ای برای تو ندارند- البته به جز جایی که با پیشرفت خودشان مطابق باشد. آن چه به نظر می آید این است که آن ها بالاترین درجه از خیر را برای تو میخواهند اما در واقع آن ها میخواهند که تو را مشغول بازی خودشان بکنند که تامین کننده منافعشان است. و در نهایت کار هم هیچ پاداش درخوری برای ارائه به تو ندارند. یک کارت رنگی فارغ التحصیلی به تو میدهند و تو را به سمت زمین بازی گلف و بعد آرامگاه ابدی ات روانه میکنند. با زندگی کردن بر اساس معیار های آن ها زندگی خودت را تلف کرده ای.آنچه افرادی که اهل تمسخرند فکر میکنند اهمیتی ندارد. هیچ شخص کاملاً متعارف و نرمالی وجود ندارد. تو میتوانی جرئت دشمن داشتن را به جان بخری؛ در حقیقت باید این کار را بکنی؛ به عنوان بهایی که برای شخصیت پرورش یافته ات و داشتن چیزی برای باور قلبی داشتن به آن، میپردازی.نباید خودمان را به خاطر تمایل به همچنان ماندن در نظام مدرسه ای برای زمانی طولانی، سرزنش کنیم. مدرسه سیستم عمیقاً تاثیر گذاری است. زمانی که قدمان به به زور به یک نیمکت میرسد آن را آغاز میکنیم. و برای بیش از یک دهه، مدرسه همۀ چیزی است که میدانیم، و همۀ جهان بیرونی ماست- و چیزی است که آنها که بیش از همه دوستمان دارند، میگویند باید به آن ارج بنهیم. و مدرسه با اقتدار و قطعیت فراوانی با ما سخن میگوید، نه تنها درباره خودش بلکه درباره زندگی به طور عام. تعالیم مدرسه به عنوان آمادگی برای همۀ زندگی و وجود به خورد ما داده میشود. در صورتی که تنها کاری که برای ما میکند آماده کردن ما باز برای مدرسه های بیشتر است. تحصیل در مدرسه، یاد گرفتن نحوه موفقیت تحت همان قوانین عمیقاً غیرعادی خودش است- با ارتباطی ضعیف با جهان فراتر از آن.با دانستن همه اینها، حالا میتوانیم دست به کاری کمی عجیب بزنیم: شجاعتی به خرج بدهیم و مدرسه درونی را، در 28، 35 یا 62 هم سالگی، بالاخره ترک کنیم- و وارد جهان وسیع و بی کرانی شویم که مدت بیش از حد طولانی ای است که از آن پرهیز کرده ایم.</description>
                <category>محمد صدرا محمودی</category>
                <author>محمد صدرا محمودی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Aug 2020 12:15:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسۀ زندگی: چه زمانی میتوانی بگویی که به بلوغ احساسی رسیده ای؟ (26 نشانه)</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sadra.mahmoudi/%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%BA-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-26-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-1-i5rs8zpkek47</link>
                <description>ترجمه ای از When Do You Know You Are Emotionally Mature? 26 Suggestions 1. متوجه می­شوی که بیشتر رفتار های ناپسند و اذیت کننده دیگران در حقیقت، از اضطراب و ترس آنهاست که نشئت می­گیرد؛ به جای آنکه بسیار آسان تر فرض کنی که از حماقت یا خباثت آنهاست. دیگر هیچگاه با اطمینان خودت را حق به جانب فرض نمی کنی و دنیا را &quot;پر از افرادی که یا احمقند و یا هیولا&quot;، نمی­بینی. این درک، اول باعث می­شود که چیزها را کمتر سیاه و سفید ببینی و بعد، در طول زمان، نتایجش بر نگرش تو عمیق تر خواهد شد.2. تو به این درک میرسی که دیگران قرار نیست که آنچه در سر توست را به طور خودکار بفهمند. متوجه میشوی که، متاسفانه، مجبور خواهی شد با کمک کلمات، خواسته ها و احساساتت را به بیان روشن درآوری- و تا حدودی نمیتوانی دیگران را به خاطر درک نکردن منظور خود سرزنش کنی، تا زمانی که واضح و آرام سخن بگویی.3. می­ آموزی که گاهی هم اشتباه های غیرقابل انکاری مرتکب می­شوی. هر چند وقت یک بار، اگرچه با قدم هایی لرزان ولی با شجاعت فراوان به سمت عذرخواهی قدم برمی­داری.4. یاد میگیری که اعتماد به نفس داشته باشی، نه با فهمیدن این که فوق العاده هستی؛ بلکه میفهمی که همه به همان اندازۀ خودت ترسان، گیج و سردرگم هستند. به هر شکل، همگی ما با آن کنار می ­آییم و این، هیچ ایرادی ندارد.5. دیگر در نگاه به دیگران، با بدبینی و دست کم گرفتن دستاورد هایت خود را دچار رنج و عذاب نمی کنی زیرا که متوجه ای که حقیقتِ هیچ چیزی با آنچه که می­نمایاند، یکی نیست. همۀ ما، با درجات مختلف، در واقع تلاش می­کنیم نقشی بازی کنیم؛ در عین این که هرلحظه مراقبیم که حماقت ها و کله­ شقی هایمان از دستمان در نرود و برایمان دردسر درست نکند.6. تو پدر و مادرت را میبخشی، از این جهت که متوجه ای که آنها تو را به دنیا نیاورده اند تا به تو توهین و تو را سرزنش کنند. درک می­کنی که آنها هم فقط به نوعی درگیر با ناکامی ها و ناخوشی های درون خودشان اند و به طرز دردناکی از عهدۀ مقابله بر نمی ­آیند. گاهی خشم ها و دلخوری های ما می­توانند به همدلی و شفقت تبدیل شوند.7. تو قدرت تاثیر زیاد چیز های اصطلاحاً &quot;ناچیز و کم اهمیت&quot; را بر حس و حال خود درک می­کنی: ساعت خواب، قند خون، دلشوره های بدون دلیل واضح و ... . و در نتیجه هیچوقت شروع به صحبت درباره موضوعی حساس و بحث ­برانگیز با کسی که دوستش داری نمیکنی تا زمانی که مطمئن شوی هر دو استراحت کافی داشته اید، حالتان سر جایش است و اندک غذایی خورده اید و هیچ چیز هشدار دهنده دیگری نیست و عجله ای هم برای رسیدن به قطاری نداری.8. به خوبی درک میکنی که زمانی که نزدیکانت به تو غر میزنند و یا با تو زننده و بد برخورد می­کنند، معمولا به این خاطر نیست که آزار دادن تو قصدشان باشد بلکه شاید دارند تلاش می­کنند که توجه تو را، به تنها شیوه ای که بلدند، به خود جلب کنند. یاد میگیری که اندوه پنهان در پشت لحظات نه چندان جالبِ آنکه عاشقش هستی را شناسایی کنی -و، اگر شرایط خوب بود، آن لحظات را با مهر تفسیر کنی به جای آنکه برایشان حکم صادر کنی.9. قهر کردن را کنار می­گذاری. اگر کسی به تو آسیب زد، آن نفرت را برای روز های دیگر ذخیره نمی­کنی؛ زیرا که به یاد داری در هرحال به زودی از دنیا خواهی رفت. توقعی از دیگران نداری که دقیقا بدانند چه چیزی نادرست است. رک و سرراست دلخوری ات را به آنها می­گویی و اگر درک کردند و پذیرفتند، که آنها را می­بخشی؛ و اگر نکردند نیز البته، آنها را میبخشی اما به شیوه ای متفاوت.10. تو متوجه این هستی که از آنجا که زندگی بسیار بسیار کوتاه است، خیلی مهم است که تلاش کنی تا آنچه که واقعاً منظورت است را بگویی، برآن چیزی که واقعا می­خواهی، تمرکز کنی و به آنهایی که برایت واقعاً مهم هستند بگویی که چقدر زیاد بهشان اهمیت می­دهی.11. دیگر به دنبال «کامل و بی نقص» تقریباً در هیچ حیطه ای، نیستی. هیچ انسان بی نقصی وجود ندارد و هیچ شغل بی نقصی و هیچ زندگی بی نقصی. به جای آن، روی می ­آوری به قدر دانستن ارزش چیزهایی که &quot;به اندازه کافی خوب&quot; (عبارت برجسته ی وینیکات، روانکاو انگلیسی) هستند. تو متوجه ای که خیلی چیزها در زندگی ات، در ابتدا تا حدود زیادی ناخوشایند و ناراحت کننده هستند؛ با این حال، از جنبه های بسیاری، بدون شک، به اندازه کافی خوب هستند.12. با خوبی های اندکی بدگمان تر بودن به عاقبت چیزها، آشنا می­شوی – و در نتیجه آرامش، صبر و گذشت بیشتری در تو آشکار می­شود. کمی از کمال طلبی خود را کنار می­گذاری و نتیجتاً به شخصی بسیار کمتر اعصاب خردکن، بدل می­شوی (کمتر بی تاب ، سفت­ و­سخت و عصبی)13. می ­آموزی که در تعادل با همه ضعف های شخصیتی هرکسی، دقیقاً در سوی دیگر، قطعاً توانایی ها و قوت هایی وجود دارند؛ حال به جای محدود و بسته دیدن ضعف های آنها، به تصویر کلی و کامل نگاه می­کنی. بله، یک نفر ممکن است تا حد زیادی به جزئیات بی اهمیت توجه نشان دهد اما دقیقاً در مقابل آن، او به طرز زیبایی دقیق و در زمان های پریشانی و مصیبت به سختیِ سنگ است. بله، ممکن است یک نفر کمی شلخته باشد، در عین حال اما، به شکل درخشانی خلاق و خوش فکر است. تو به خوبی متوجه ای که افراد بی نقص ابداً وجود ندارند- و این که هر قدرت و توانایی ای، در سوی دیگر نقطه ضعفی را متصل به خود دارد.14. محاسن کمی کوتاه آمدن را می آموزی. یاد می­گیری که بعضی وقت ها باید در یک جا بایستی و به بحث و مجادله بیشتر ادامه ندهی- و این را درک می­کنی این کار از بالغ بودن توست و نه ضعف تو. مثلا شاید اساساً به خاطر بچه هایتان و یا حتی ترس از تنها ماندن تصمیم بگیری به زندگی مشترک با یک نفر ادامه دهی. گاهی برخی ناراحتی ها و آزردگی ها را تحمل می­کنی زیرا که می­دانی که یک زندگی بدون تنش و اصطکاک، خیالی بیشتر نیست.15. دیگر کمتر به آسانی عاشق می­شوی. البته این از جهتی، سخت است. وقتی کم تر بالغ بودی، به سرعت میتوانستی عاشق و دلبسته یک نفر بشوی. اما حالا، با تأسف آگاه هستی که هر کسی، هرچقدر هم که از بیرون دلربا و جذاب به نظر برسد، از نزدیک، قطعا قدری مایه درد و رنج خواهد بود. در عوضِ این، پایبندی و وفاداری ات را با کسانی که از پیش داری، گسترش می­دهی.16. تو متوجه هستی– و در ابتدا شاید پذیرشش برایت راحت نباشد که- زندگی کردن با تو تا حد زیادی سخت و دشوار است. کمی از آن احساسی و غیرواقعی فکر کردنِ قدیم درباره خودت را کنار می­گذاری. نتیجتاً، پا به دوستی ها و رابطه ها نمی­گذاری، مگر با هشدار هایی از سرمهر درباره این که چگونه و چه مواقعی میتوانی واقعاً مایه زحمت و دردسر باشی.17. می آموزی که خودت را برای خطا ها و حماقت هایت، ببخشی. میفهمی که غرق شدن در سرزنش خود برای اشتباهات گذشته –که اصلا هم کار دشواری نیست- تا چه اندازه­ای بی فایده است. خلاصه، بیشتر برای خودت به یک دوست تبدیل می­شوی. البته که تو خنگ هستی، ولی یک خنگ قابل دوست داشتن؛ همانطور که هر کدام از ما هستیم.18. می­ آموزی که بخشی از بلوغ، صلحی است که با بخش های کودکانه و لجوج وجودت - که مطمئناً همواره در تو باقی خواهند ماند- برقرار می­کنی. دیگر برای بزرگانه رفتار کردن در تک تک مواقع و موارد تکاپو نمی­کنی. می­پذیری که همه ما لحظاتی داریم که دوباره به عقب ها بازمیگردیم –ونتیجتاً زمانی که کودک دوسالۀ درونت شروع به پا به زمین کوبیدن می­کند، با بخشندگی به سراغش می­روی و توجهی را که نیاز دارد به او می­دهی.19. تو امید و آرزو های فراوان در برنامه های بزرگ برای شادکامی هایی که به نظرت می­ آید که می­توانند برایت بادوام باشند، پرورش نمی­دهی. در مقابل، از خوب پیش رفتن چیزهایی کوچک سرخوش می­شوی و متوجه این می­شوی که رضایت و شادکامی در همین لحظه ها و دقایق است که رخ می­دهد. از این که روزی، بدون دردسر و زحمت زیاد، می­گذرد، شادمان هستی. نسبت به گل ها و یا آسمان عصرگاهی حس علاقه و اشتیاق بیشتری پیدا می­کنی و خلاصه، ذوقت را برای لذت بردن از چیز های کوچک، وسعت میبخشی.20. آنچه که مردم، به طور عام، درباره تو فکر می­کنند دیگر آنچنان مسئله و مایۀ نگرانی ­ای برایت نیست. تو متوجه این می­ شوی که ذهن های دیگران، مکان هایی بسیار آشفته اند و برای درست و آراسته کردن تصویرت در چشم همه کس، تقلا نمی­کنی. آنچه که واقعاً حساب است، این است که تو و یکی دو نفر دیگر، با تو، همان طوری که هستی، راحت و خوب باشند. نتیجتاً بی خیال «محبوبیت» می­شوی و در عوض به «محبت و عشق» تکیه میکنی.21. در شنیدن بازخورد ها بهتر می­شوی. به جای آنکه از پیش فرض کنی که هر کس از تو انتقاد می­کند یا دارد تلاش میکند تحقیرت کند و یا اصلاً اشتباه می­کند، می­پذیری که آن، می­تواند حرف و نکته ای باشد که بعد از آن که توانستی آن را درست بشنوی، آن را در نظر و به حساب بیاوری. میدانی که میتوانی به یک انتقاد گوش دهی و از آن جان سالم به در ببری- به جای آنکه مجبور باشی به هر شکل، تلاش کنی خودت را مصون بداری و انکار کنی که اصلا مشکلی وجود داشته است.22. متوجه می­شوی که، روز به روز، به چه میزان زیادی دور از برخی مشکلات و مسائلت قرار می­گیری. مواقع بیشتر و بیشتری به یاد خود می ­آوری که واقعاً نیاز داری که دید و چشم اندازی از چیزهایی که رنجت می­دهند به دست آوری. شاید شروع به کمی قدم زدن بیشتر در طبیعت بکنی؛ شاید برای خودت یک حیوان خانگی بگیری (زیرا که آنها مانند ما دلشان بیخودی شور نمی­زند)؛ و تماشای کهکشان های بالای سرمان، در دورادور آسمان شب را قدر بدانی.23. این که به راحتی با رفتار های ناپسند دیگران برانگیخته شوی را کنار می­گذاری. قبل از این که عصبانی، برآشفته و غمگین بشوی، لحظه ای ایستاده و از خود میپرسی که واقعاً چه منظوری می­توانستند داشته باشند. آگاه هستی از این که بین آنچه یک نفر می­گوید و آنچه که در لحظه می­پنداری منظورشان بوده، امکان دارد واقعا تفاوت هایی باشد.24. تو به خوبی تشخیص می­دهی گذشتۀ معین و خاص تو چگونه در واکنش هایت به اتفاقات امروز تاثیر می­گذارد و به آنها رنگ می­دهد- و یاد می­گیری که کژی های حاصل از آن را به نوعی جبران و ترمیم کنی. میپذیری که به خاطر وضعیت و نوع کودکی ات، این زمینه را داری که گاهی برخی مسائل و موارد خاص، احساسات و واکنش های شدید تر از حد انتظاری در تو ایجاد کند (یعنی برایت معنایی کمی فراتر داشته باشد). به اولین احساسات در لحظه ات درباره برخی موضوعات خاص، حساس و بدگمان می­شوی و آگاه از این که بعضی وقت ها نباید احساس لحظه ات را اساس قرار دهی.25. زمانی که دوستی ای را آغاز می­کنی، به زودی متوجه این می­شوی که مردم اصولا به دنبال شنیدن خوبی ها و کلاً خبرهای خوب تو نیستند؛ در سوی دیگر اما، به اندازه زیادی خواهان فهم این هستند که واقعا در درون تو، چه چیزی موجب آزار و تشویشت می­شود؛ تا از این طریق آنها هم رنج کم تری از احساس ناگوار تنهایی، داشته باشند، و از رنج هایی که قلب­شان را می ­آزارد.26. می ­آموزی که اضطراب هایت را فروبنشانی، البته نه با گفتن این که &quot;همه چیز درست خواهد شد&quot;( زیرا که در بسیاری مواقع، نخواهد شد). در مقابل، ظرفیتی را در خود پرورش می­دهی که در نظر داشته باشی که حتی زمان هایی که اوضاع بد پیش می­رود، آنها به طور کلی به سلامت قابل از سرگذارندن هستند. آگاه هستی به این که همواره نقشه شماره دو ای وجود دارد، و به این که جهان وسیع است و همیشه انسان های دلسوز و مهربانی یافت می­شوند، و به این که بدترین و وحشتناک ترینِ چیزها، همگی در نهایت، قابل تحمل هستند.مدرسه زندگی</description>
                <category>محمد صدرا محمودی</category>
                <author>محمد صدرا محمودی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Aug 2020 14:08:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>