<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mohammad Sharifkhani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m.sharifkhani</link>
        <description>استاد دانشگاه شریف. 
کارآفرین و موسس چندین شرکت نوپای موفق.
سرمایه گذار در شرکتهای نوپا.
لذتم مباشرت با جوانان باهوش و با انگیزه است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:10:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3740964/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mohammad Sharifkhani</title>
            <link>https://virgool.io/@m.sharifkhani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نبرد من (4): تحلیل آینده ی جنگ رمضان (روز چهلم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sharifkhani/%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%86-4-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D9%84%D9%85-nnnl7jxt8rmw</link>
                <description>باسمه تعالیدکتر محمد شریف خانی، عضو هیات علمی دانشگاه صنعتی شریفچکیده:در روز چهلم جنگ رمضان، به فضل خداوند متعال، برتری نظامی ایران در جنگ منجر به تحولاتی در حوزه ی سیاسی شد که مشخصا نوید پیروزی ایران را میدهد. چالش اصلی، تبدیل این برتری نظامی به «امنیت پایدار» برای پیشگیری از بروز جنگ بعدی با رژیم اسراییل در دهه های آتی است. در این نوشته، پس از تبیین این هدف، به روندهایی که در پیش رو وجود دارد خواهیم پرداخت. این روندها شامل روندها در میدان، اقتصاد و سیاست است که اهرمهای ایران در پیاده سازی «امنیت پایدار» را تشکیل میدهد. همچنین سناریوهای پایانی جنگ شامل مذاکره با ایالات متحده یا شکست کامل و اخراج آن از منطقه را بررسی میکنیم و بر اساس این سناریوها تخمینی از بازه های زمانی پایان جنگ را ارزیابی کنیم. پس از آن، عناصر عینی «امنیت پایدار» را بررسی میکنیم و انطباق چهارچوب مذاکراتی ایران و ایالات متحده با عناصر امنیت پایدار را تحلیل خواهیم کرد. در آخر، به «پروژه ی اضمحلال اسراییل» به عنوان پروژه ی «امنیت دایم» ایران نگاهی کوتاه خواهیم انداخت.مقدمه:برتری های نظامی ایران در هفته های اخیر، منجر به شکست سیاسی ترامپ و تمکین به شروط دهگانه ی ایران برای مذاکراتی شد که آغازگر یک آتش بس میان طرفین است. این شروط هم تفسیر پذیر است و هم در نگاه اول با شرایطی که ایران برای رسیدن به «امنیت پایدار» نیاز دارد، فاصله دارد. تحلیل دیگر این است که ترامپ برای خلاصی از ضرب العجل خود خوانده برای حمله به زیرساختهای ایران وارد این آتش بس شد و لذا روند مذاکرات فعلی به جایی نخواهد رسید و گریزی از بازگشت به میدان جنگ و مذاکرات بعدی نیست. البته در سناریوی بد بینانه، ایران بدون حصول شرایط «امنیت پایدار» به توافقی تن دهد که جنگ بعدی را در بازه ی زمانی کوتاهی محتمل کند. در هر صورت، تداوم جنگ چه با مذاکره و توافق و چه با سناریوهای دیگری که عرض خواهد شد، شایان توجه است. در این تحلیل، با توجه به راهبردهای چند دهه ای دشمن، به برخی موارد که شرایط ایده آل، مطلوب و حداقلی (خطوط قرمز) را شکل میدهد صحبت میشود. این شرایط میتواند در قالب توافق نهایی با آمریکا یا در قالب توافقاتی دو جانبه با سایر کشورها توصیف شود. فصل1: هدف از جنگدر این جنگ، بیش از پیش مشخص شد که سیاست خارجه ایالات متحده در غرب آسیا در سلطه ی صهیونیستها است (اشاره به سه بار رای گیری در سنا برای محدودیت اختیارات ترامپ در این جنگ که هر سه بار رای نیاورد.)  جنگ 47 ساله ای که رژیم اسراییل به وسیله آمریکا به ایران تحمیل کرده، شامل معارضه های سیاسی، رسانه ای، تحریمها و نهایتا حمله ی نظامی است و اصولا مساله ی هسته ای، حقوق بشر و حمایت از جبهه ی مقاومت اهرمهای دشمن است.طبق این تصویر از میان ۴۳۵ عضو کنگره ۳۲۴ نفر تحت حمایت مالی این لابی قدرتمند حامی اسرائیل هستند و بنابراین تحت کنترل این رژیمتا زمانی که شرایط سیاست خارجی آمریکا گروگان سیاستهای رژیم اسراییل باقی بماند، این معارضه ها با ایالات متحده باقی خواهد ماند. بر همین اساس هر زمان ایران نسبت به امریکا در موقعیت ضعف قرار بگیرد، گریزی از بروز جنگ بعدی نیست. مهمترین دستآورد دولتها در ایران در بخش امنیت ملی، این است که با تکیه بر اقتدار نظامی و فعالیتهای دیپلماتیک «امنیت پایدار» را برای مدت چندین دهه برای کشور تامین کنند. همانطور که ایران پس از 8 سال جنگ تحمیلی، و متکی به اقتدار نظامی و تثبیت جایگاه خود در سالهای بعد موفق شد شرایطی را ایجاد کند که برای 37 سال سایه ی جنگ را از ایران دور کند.انشالله، برای ایران دستآورد پیروزمندانه ی جنگ رمضان، ایجاد «امنیت پایدار» است. یعنی شرایطی که ایران برای مدتی طولانی از گزند جنگ بعدی با رژیم اسراییل در امان بماند. اگر از هر ایرانی که بپرسید برای چه از این جنگ حمایت میکنید؟ پاسخ این است: برای اینکه دوباره به ایران حمله نشود.تا به امروز، هرچند دشمن با نرسیدن به اهداف اولیه ی خود ناکام است و ایران سربلند، اما «پیروزی» به این معنی که موازنه ی قدرت جدید و بازدارندگی کافی برای حصول «امنیت پایدار» برای ایران ایجاد شده باشد، هنوز محقق نشده. برای همین نمیتوان واژه ی پیروزی را برای ایران به سادگی استفاده کرد. از سویی چون ایران با آمادگی به جنگ وارد شد، اهداف اولیه دشمن ناکام ماند، دشمن غافلگیر شد و وجاهت سیاسی برای دفاع ایران وجود دارد، فرصت مناسبی است که «امنیت پایدار» را برای دهه های آتی به وجود آوریم و حقیقتا «پیروز» شویم. انشالله. در این متن نشان خواهیم داد که روندهای جنگ نیز به این منظور کمک میکند.بر همین اساس، درآمد زایی از تنگه هرمز، رفع تحریمها، دریافت غرامت و ... هیچ یک لزوما اهداف مستقیم جنگ برای ایران نیستند. هدف ایران باید معطوف به ایجاد «امنیت پایدار» حداقل به مدت 50 سال باشد. در سایه ی «امنیت پایدار»، جذب سرمایه گذاری داخلی و خارجی میسر میشود و رونق اقتصادی نیز قابل تصور است. فصل 2: اولویت ایران در ایجاد «امنیت پایدار»مهمترین چالش امنیتی ایران در منطقه رژیم صهیونیستی است و پاسخ گویی به این چالش باید در صدر اولویتهای دکترین امنیت ملی کشور در جهت رسیدن به «امنیت پایدار» باشد. رژیم برای معارضه با ایران علاوه بر ابزارهای رسانه ای، اقتصادی و تحریمها (چه بین المللی و چه ثانویه ی آمریکایی)، از ابزارهای امنیتی با ایجاد همکاری های منطقه ای نیز کمک گرفته است. جنگ دوازده روزه و رمضان، هردو با تکیه بر همین ظرفیتها به ایران تحمیل شد.رژیم اسراییل برای تضعیف هریک از کشورهای بزرگ منطقه یک پروژه بلند مدت تعریف و با هزینه ی سایر کشورها خصوصا آمریکا آن پروژه را اجرا میکند. برای نابودی عراق یک پروژه ی ده ساله تعریف کرد: جنگ اول خلیج فارس در زمان بوش پدر ضربه ی اولیه، پس از آن تحریمهای عراق و در مرحله ی بعد اشغال و تجزیه ی عراق توسط آمریکا انجام شد. امروزه آمریکا بر دولت عراق تسلط دارد و حضور موثر و فیزیکی نیروهای موساد در اقلیم کردستان -که به شکل مستقل از دولت مرکزی اداره میشود- ایجاد شده.پروژه ی بعدی رژیم اسراییل، فروپاشی و تجزیه ی ایران بوده است و نزدیک به دو دهه است که در حال اجرا است. در طول چند دهه ی گذشته برای این پروژه برنامه ریزی و سرمایه گذاری شده و بهترین فرصت برای اجرای مرحله ی نظامی آن، حضور فردی استثنایی مثل ترامپ با ویژگی های شخصیتی و پرونده های معلوم در کاخ سفید است. در این شرایط، این ضربه ترجیحا با هدف سرنگونی ایران و در وهله ی بعد تضعیف برای فروپاشی در جنگ بعدی است. مشخصا هدف فروپاشی که رژیم به دنبال آن بود در این جنگ محقق نشده و بی شک اسراییل برای اتمام پروژه، برای جنگ بعدی تلاش خواهد کرد. (بر اساس آمارها در رژیم اسراییل در پایان هفته ی پنجم، 50 درصد موافق ادامه ی جنگ و 50 درصد موافق جنگ با ایران در جنگ بعدی به فاصله ی چند ماه تا چند سال هستند. نکته ی دیگر اینکه پروژه ی اسراییل بزرگ، پروژه ی نتانیاهو نیست، این بخشی از پروژه ی گفتمان نژاد پرستانه ی صهیونیسم است.)برنامه ریزی برای جنگ بعدی در دستور کار لابی اسراییل قرار گرفته استاز سویی اسراییل توانسته در طول سالیان اخیر ظرفیتهایی در منطقه برای معارضه با ایران ایجاد کند. تضعیف یا نابودی هریک از ظرفیتهای میتواند جنگ بعدی رژیم با ایران را عقب بیاندازد و سطح امنیت ایران را ارتقاء دهد. بنابراین، جنگ رمضان، تنها در صورتی برای ایران یک پیروزی محسوب میشود که ایران بتواند ظرفیتهای دشمن برای جنگ بعدی را به شکل قابل ملاحظه ای تضعیف کند تا امکان بهره برداری از آنها برای جنگ بعدی که در سالهای آینده توسط اسراییل طراحی میشود، وجود نداشته باشد یا به حداقل برسد.در سیستم به اصطلاح دموکراسی آمریکایی، در عمل، رسانه هایی که افکار عمومی را شکل میدهند، دولتهای آمریکا و اعضای کنگره را انتخاب میکنند. این رسانه ها، عمدتا سهامداران صهیونیست دارند و لذا این تصور که در دراز مدت افکار عمومی ایالات متحده از رژیم اسراییل فاصله بگیرد، تصوری نادرست است چون ترکیب سهامداری رسانه ها در نظام کاپیتالیستی با زمان تغییر نمیکند. رسانه ها به سادگی میتوانند در طول چند سال از ایران یک چهره ی شرور بسازند و مجددا افکار عمومی آمریکا را شکل دهی کنند و حمله به ایران را در آمریکا توجیه کنند. در جنگ رمضان، با وجود فشار اقتصادی به مردم آمریکا، سه بار محدود کردن اختیارات رییس جمهور در جنگ، در سنا مردود شد. لذا «آماده» کردن افکار عمومی و سیاستمداران در ایالات متحده برای جنگ بعدی با ایران در سالهای بعدی توسط رژیم اسراییل کاملا «ممکن» است. شکست سیاسی ترامپ در این جنگ، بازدارندگی کافی برای حملات بعدی برای روسای جمهور بعدی که چند سال بعد انتخاب میشوند را مطلقا ایجاد نمیکند. همانطور که جنگ عراق، با هزینه ی 7 تریلیون دلار و ده ها هزار تلفات از ارتش آمریکا، پس از گذشت فقط 16 سال این بازدارندگی را در مورد حمله به ایران ایجاد نکرد، جنگ بعدی با ایران نیز در صورت عدم تامین شرایط «امنیت پایدار» کاملا محتمل است.فصل 3: روندها و نقاط عطف زمانی پیش رو در جنگ رمضانهرچند ایران خسارات قابل ملاحظه ای را تحمل کرده، اما در صورت تداوم جنگ و مسدود ماندن تنگه ی هرمز، موقعیت آمریکا در حال تضعیف با سرعت بالایی است. خسارات واقعی وارده به ایران تا به امروز حدود 35 میلیارد دلار برآورد میشود و تا پایان جنگ با روندی که دیده میشود شاید به 70 میلیارد دلار برسد. خسارات وارد شده به آمریکا در اقلام مصرفی جنگ تا به امروز حدود 100 میلیارد دلار و خسارات وارده به 13 پایگاه آن در منطقه حدود 200 میلیارد دلار است.اما تهدید اصلی که متوجه آمریکا است افزایش همزمان رکود در بازار سرمایه و نرخ تورم است. تورم بخاطر افزایش نرخ سوخت به شکل مستقیم سریعا و غیر مستقیم (نرخ حمل و نقل و اقلام کشاورزی) به مرور اثر خود را نشان میدهد. علاوه براین، تا به امروز بازار سرمایه آمریکا حدود 9 درصد کاهش ارزش داشته و در صورت تداوم جنگ، این روند ادامه خواهد یافت و منجر به افزایش قابل توجه بیکاری در 3 تا 6 ماه دیگر در آمریکا میشود.علاوه بر این، اختلاف در خواستگاه رای ترامپ، ماگا (افرادی از قبیل تاکر کارلسون، اونز، گرین و ...) که در رای آوردن ترامپ نقش کلیدی داشتند، نشان از دو قطبی شدن هرچه بیشتر فضای سیاسی اجتماعی آمریکا دارد. در غرب کسانی که هنوز با تداوم جنگ موافقند، نگرشهای راست افراطی، تمدنی و آخرالزمانی دارند.تاب آوری اجتماعی در آمریکا برای تداوم جنگ به مراتب کمتر از تاب آوری اجتماعی ایران است. خصوصا اینکه ایران در همین مدت موفق به فروش نفت بیشتری شده و احتمالا در مدیریت تورم (و نه لزوما رکود) بتواند موفق عمل کند. نقطه ی عطف سیاسی که در آمریکا پیش رو داریم و میتواند بر پایان جنگ موثر باشد، انتخابات میاندوره ای آمریکا در ماه نوامبر و افزایش احتمال حزب دموکرات و احتمال استیضاح ترامپ است.نقطه ی عطف دیگر که دشمن با آن مواجه است کاهش عمده ی ذخیره ی مهمات و تسلیحات رهگیری است. برآوردها نشان میدهد که این مهمات که برای رهگیری موشکها و پهبادهای ایران نیاز است، به مقدار زیادی کاهش یافته و تا یکی دو ماه دیگر به طور کامل نایاب میشود. تولید مجدد آنها نیز زمان زیادی نیاز دارد. این یعنی بی دفاع شدن نیروها و پایگاه های آمریکا در منطقه. با غیر عملیاتی شدن پایگاه های آمریکا در منطقه دسترسی دشمن به آسمان ایران به مرور مشکل تر و پدافند ایران میتواند آسمان ایران را تمیز کند. انشالله. این شرایط ایران را تاب آور تر خواهد کرد.روحیه ی جنگی در ارتش آمریکا رو به زوال است. اخراج تعداد زیادی از ژنرالهای آمریکایی و روند رو به رشد فرار از جنگ بسیاری از سربازان که علاقه ای برای کشته شدن برای اسراییل ندارند شاهدی بر این مدعا است. این روند، گزینه های آمریکا برای افزایش سطح تنشها خصوصا حمله ی زمینی به ایران را روز به روز محدود تر میکند. خصوصا با شکست سانسور تلفات نظامیان آمریکا علی الخصوص در عملیات ناموفق شهرضا این مساله به شکل مضاعفی رخ مینماید.روند رو به رشد هدف قرار گرفتن هواگردهای آمریکایی نشان از افزایش اقتدار ایران در آسمان دارد. تعداد هواگردهایی که روی زمین و در پایگاه های کشورهای منطقه هدف قرار گرفته اند و کاهش سطح امنیت متحدان آمریکا و بی پروایی ایران در هدف قراردادن منافع اقتصادی آمریکا در منطقه، گزینه های آمریکا در مقابله با ایران را روز به روز کمتر میکند.فاصله ی قیمت نفت واقعی از سفته های نفتی (نفت کاغذی)کاهش سریع ذخایر نفت واقعی (روی ساحل یا شناور بر دریا) در کل دنیاروند دیگری که در حال طی شدن است کاهش ذخایر نفتی کشورهای دنیا و بحران انرژی است. هند کمتر از 3 ماه دیگر ذخایر دارد و کشورهای شرق آسیا نیز شرایط مشابهی تا حداکثر 6 ماه آینده دارند. بر اساس تحلیل های دقیق آکسفورد اکانامیکس، اگر دوماه قیمت نفت بالای 140 دلار باقی بماند، کل اقتصاد دنیا وارد رکود میشود. این معادل ورود دنیا به یک جنگ جهانی است! طبیعی است که کشورها برای واردات نفت نیازمند مذاکره ی مستقیم با ایران خواهند شد و شکست کامل تحریمها، حذف نسبی دلار از تجارت نفت در افق دیده میشود.در عرصه ی سیاسی، هماهنگی چین و روسیه در رد کردن پیش نویس قطعنامه ی بحرین بر علیه ایران در شورای امنیت (که حتی استفاده از زور نیز در آن پیش نویس نبود)، حاکی از آن است که ایران به عنوان کشوری که قابل اعتمادتر از آمریکا و اسراییل است و امنیت آن میتواند به ثبات بین المللی کمک کند (ویژگی که مطلوب چین است)، توسط نیمه ی شرقی جهان مدافعان جدی دارد. این برداشت سیاسی، با مدیریت هوشمند تنگه ی هرمز و تعامل دیپلماتیک فعال با کشورهای مصرف کننده ی نفت میتواند گسترش یابد و جایگزینی حاکمیت ایران با حاکمیت آمریکا در منطقه را تسریع کند. اگر به همین صورت تنگه هرمز در اختیار ایران باقی بماند، اروپایی‌ها نتیجه خواهند گرفت که آمریکا شکست خورده و ایران پیروز شده است و برای دستیابی به نفت و گاز خلیج فارس، تلاش خواهند کرد با پیروز میدان کنار بیایند. ژاپن، کره جنوبی و دیگر کشورها نیز همین انگیزه را خواهند داشت. این در حالی است که آمریکا تا به امروز نتوانسته متحدین سنتی خود در ناتو را برای یاری هماهنگ کند. بنابراین، این روند نیز به نفع ایران در حال تغییر است. (نقل از وال استریت ژورنال)روندهای فوق هرچند هزینه هایی برای ایران را متصور میکند اما این هزینه ها و ریسکهای مترتب بر آن برای ایالات متحده به مراتب بیشتر است. شایان ذکر است که کمترین اثر را در این میان، رژیم اسراییل پذیرفته است. در واقع رژیم صهیونیستی هزینه های این جنگ را به دوش مردم دنیا و بیش از همه ایالات متحده انداخته است. اما تاب آوری رژیم اسراییل نیز محدود است.در افکار عمومی داخلی اسراییل، هرچند رضایت چندانی از عملکرد دولت در مدیریت جنگ نیست (نزدیک به 60 درصد) اما هنوز 80 درصد آنها موافق تداوم عملیات بر علیه حزب الله هستند حتی به این قیمت که آتش بس با ایران شکسته شود. این نشان از مدیریت موفق افکار عمومی و رسانه ها توسط دولت نتانیاهو برای تداوم وضعیت جنگی در اسراییل برای رسیدن به حداکثر تضعیف ایران در این جنگ است. اما حتی در اسراییل هم تعارضات داخلی رو به افزایش است و محبوبیت تداوم جنگ رو به کاهش. با وجود سانسور بی سابقه و شدید در رژیم اسراییل، اعتراضات مکرری برای خاتمه ی جنگ صورت گرفته و تعداد زیادی دستگیر شده اند. در واقع بی اعتمادی مردم به دولت نتانیاهو بخاطر ادعاهای نادرست او در مورد حزب الله رو به افزایش است.گذشته از روندهایی که به شکل طبیعی به نفع ایران در حال تغییر است، کارتهای بازی در آینده ی میدان جنگ نیز به نفع ایران است. آمریکا اگر بخواهد سیاست افزایش تنش را انتخاب کند، یا باید حمله ی زمینی کند (که بسیار پر هزینه و پر ریسک است و نتایج محدود و اندکی دارد) یا باید به زیرساختها حمله کند که پاسخ ایران پر هزینه تر است. یا باید حمله ی هسته ای کند که در اینصورت ایران نیز با داشتن اورانیوم 60 درصدی باضافه ی سیاست ابهام هسته ای که در یکسال اخیر پیش گرفته، با فاصله ی زمانی چند روز میتواند به رژیم اسراییل پاسخ متقابل دهد یا از تسلیحات شیمیایی استفاده کند. ضمن اینکه در صورت حمله هسته ای به ایران، چین و روسیه نیز مجوز استفاده از این بمبها را خواهند داشت که برای آمریکا خطر بزرگتری است.در مقابل، گزینه های ایران متنوع و اثر بخش است و از آنها در صورتی که آمریکا تنشها را افزایش دهد به مرور زمان استفاده میکند. مشخصا، ایران هنوز از تسلیحات جدید خود استفاده نکرده، هنوز اهرم سیاسی تنگه ی باب المندب به بازی نیامده، حمله ی زمینی یمن به عربستان شروع نشده، خروج ایران از NPT که یک ضربه سیاسی بنیادین است که هنوز به کار گرفته نشده و حملات گروه های جدید مقاومت در عراق که قابلیت تهاجم زمینی به پایگاه های آمریکا در منطقه را دارند، رخ نداده است. هر یک از این کارتها یک شکست به آلبوم شکستهای آمریکا اضافه خواهد کرد.در  مجموع میتوان ادعا کرد که اگر بر این اعتقاد باشیم که برنده ی این جنگ کسی است که «استقامت» بیشتری داشته باشد، بی شک ایران «پیروز» این میدان خواهد بود انشالله. زمان در این جنگ به نفع ایران در حال گذار است و ایران میتواند با رسیدن به نتایجی که در فصل بعد به آن اشاره میشود، و «امنیت پایدار» را برای ده های آتی برای ایران به همراه خواهد داشت، از این جنگ خارج شود. انشالله.فصل 4: سناریوهای پایان جنگدر جنگ دوازده روزه، هدف رژیم از بین بردن قابلیتهای هسته ای ایران و قابلیتهای مقابله به مثل ایران در حمله به رژیم اسراییل بود. در جنگ رمضان هدف دشمن، در ابتدا فروپاشی و در حال حاضر تضعیف حداکثری ایران برای جنگ بعدی است. برای همین توجه به عناصر «امنیت پایدار» که در فصل پنجم به اجزاء و عناصر آن اشاره خواهد شد در هر سناریوی پایان جنگ اولویت بالایی دارد. اما در این بخش به اختصار به سناریوهای محتملی که میتوان به این شرایط رسید اشاره میشود:سناریو های توافق: مذاکره و توافق با ایالات متحدهقبل از اینکه چهارچوب انتظارات طرفین را بررسی کنیم، چند نکته در هر مذاکره با ایالات متحده باید در نظر گرفته شود (چه این دور به نتیجه برسد یا دورهای دیگری به دلایل دیگری داشته باشیم.):الف) هدف اصلی ایران در این جنگ، حصول شرایط ایجاد «امنیت پایدار» است، نه رفع تحریم و یا درآمدزایی از تنگه هرمز. برای همین، به هیچ وجه نباید از دستیابی به شرایط «امنیت پایدار» کوتاه بیاییم. بازگشت به جنگ، گزینه ای مناسبتر نسبت به توافقی است که چند ماه یا چند سال بعد مجددا به ایران جنگ تحمیل شود. در صورت عدم حصول شرایط «امنیت پایدار»، ایران به سادگی باید آمادگی کامل برای بازگشت به جنگ را داشته باشد. خصوصا اینکه به فضل خدا، دست برتر داریم و زمان به نفع ما پیش میرود.ب) در هر توافقی با آمریکا، بیش از آنکه امتیازهای مبادله شده مهم باشد، «تضامین عینی» آن مهم است. تضامین کاغذی که مبتنی بر «امضای آقای کری» باشد یا حتی مصوبه ی سنای و کنگره را هم داشته باشد ارزشی ندارد چون مجددا (با فشار رژیم اسراییل) قابل نقض است. تضامین باید دو ویژگی داشته باشد: عینی بودن و بلافصل بودن. به عبارتی، بر خلاف برجام، نباید دادنی ها نقد و گرفتنی ها نسیه باشد. در این مورد در فصل پنج صحبت میکنیم.ج) در مذاکرات به هیچ وجه از افراد غربگرا و مرعوبی که بارها با تحلیلهای غلط و اظهار ضعف در مقابل دشمن ایران را به ورطه ی جنگ کشاندند استفاده نشود. نقش دهی به آنها در هر مذاکره ای با غربی ها، دعوتنامه به جنگ بعدی است. مشخصا هرگونه نقش دهی به افرادی مثل ظریف که تصور میکرد «آمریکا با یک دکمه کل سیستم دفاعی را از کار میاندازد» یا روحانی که تصور میکرد «آب خوردنمان را هم باید با آمریکا هماهنگ کنیم» دستور پخت یک شکست کامل و دعوتنامه به جنگ بعدی با ایران است. مضافا اینکه مجددا ممکن است آقای «فرانچسکو» بیاید و از غفلت ایشان استفاده کند.د) نفس مذاکره با این رژیم آمریکا توافقی ناپایدار را نوید میدهد. چرا که دوبار به مذاکره خیانت کرد و مذاکره با آن «نه عاقلانه است و نه شرافتمندانه.» بر همین اساس، به نظر میرسد تنها کاربرد این مذاکرات مصرف سیاسی خارجی است و لذا فعالیت رسانه ای پس از شکست احتمالی مذاکرات بی نهایت مهم است و گرنه ایران متهم به زیاده خواهی شده و وجاهتی که برای تداوم جنگ دارد را از دست خواهد داد.ایالات متحده برای حفظ آبرو و فروختن این جنگ به افکار عمومی خود به عنوان یک «پیروزی سیاسی» به مذاکره خواهد آمد. هدف آنها از مذاکره، در درجه ی اول بازگشایی تنگه ی هرمز و در درجه ی دوم برچیده شدن برنامه ی هسته ای ایران و غنی سازی است. هدف اول، پروژه ی خروج آبرومندانه ی ترامپ از جنگ و پیشگیری از شکست سیاسی و هدف دوم پروژه ی رژیم اسراییل است. بی تردید، در دولت ترامپ، رژیم اسراییل برای تضعیف ایران و رسیدن به هدف دوم، هرگونه توافقی که برتری هسته ای او را خدشه دارد کند، نابود خواهد کرد حتی اگر از خروج آبرومندانه ی ترامپ جلوگیری کند. با این وجود، ایران باید فقط با رعایت خطوط قرمزی که منجر به امنیت پایدار میشود وارد مذاکره شود و آمادگی فروپاشی مذاکرات و بازگشت به میدان جنگ را داشته باشد.در این دور از مذاکرات، تنها دلیل اینکه ترامپ به مذاکره با شرایط 10 گانه ی ایران موافقت کرد، فشار سیاسی ضرب العجلی بود که خود برای حمله به زیرساختها گذاشته بود. پس از چند بار تعویق ضرب العجل، هزینه ی سیاسی عدم اقدام بالا بود. اگر دست به حمله به زیرساختهای ایران میزد، منطقه برای سالها به تاریکی فرو میرفت و حتی برای صهونیستها و سربازان آمریکایی بدست آوردن اندکی آب ممکن نبود. (ایران این تهدید معتبر را از طریق کشورهای واسط به ترامپ رساند). برای همین بهترین راه خروج ترامپ، پذیرش مذاکره بود تا بعد اقدام دیگری را صورت دهد.اگر این دور از مذاکرات به نتیجه نرسد، سناریوی دیگری که محتمل است، بازگشت به میدان جنگ و افزایش فشار نظامی ایران به رژیم اسراییل، خصوصا در میدانهای شمالی است. در جنگ 12 روزه دلیل درخواست آتش بس از سمت دشمن، غافلگیری و فشار نظامی بود که رژیم اسراییل توانایی تحمل آن را نداشت. بنظر میرسد این سناریو میتواند تکرار شود. در 40 روز گذشته 70 درصد آتش ما روی پایگاه های منطقه بود تا از حملات هوایی دشمن کاسته شود و ضریب اصابت موشکها و توان آفندی ما افزایش پیدا کند. با غیرعملیاتی شدن رادارهای اصلی دشمن در منطقه و کاهش ذخایر موشکهای رهگیری آن، میتوان امیدوار بود که در مراحل بعدی بیشتر فشار آفندی ایران به رژیم اسراییل وارد شود. بدیهی است که مذاکره در این شرایط با دست بالاتر ایران محقق میشود چرا که صهیونیستها (که افسار آمریکا را دارند) انعطاف بیشتری در مذاکرات نشان میدهند و شرایط امنیت پایدار ایران را بپذیرند. انشالله. توجه به این نکته مهم است که شهرهای شمالی رژیم اسراییل در اثر حملات حزب الله تخلیه یا نیمه فعال است. این فشار سیاسی بالایی را به خاطر ادعاهای غلط نتانیاهو به وی وارد کرده و در صورت تداوم جنگ خواهد کرد.در سناریوی واقع بینانه ی مذاکره و توافق با رعایت «امنیت پایدار»، باید آمادگی تداوم جنگ تا حداقل 9 ماه دیگر یعنی چند ماه پس از انتخابات میان دوره ای کنگره در ایالات متحده ی آمریکا را داشته باشیم. تنها در این زمان است که تحولات سیاسی در هیات حاکمه ی آمریکا جهت استیضاح یا کاهش اختیارات ترامپ ممکن است محقق شود. در این صورت میتوان تصور کرد که تا حدی اولویتهای سیاست خارجی آمریکا از «اول اسراییل» به «اول آمریکا»ی تغییر کند و پایان بندی جنگ با توافقی که «امنیت پایدار» ایران را تضمین کند قابل تصور باشد. به عبارت دیگر، فشارهای اقتصادی (تورم و رکود) در آمریکا تنها در آبانماه سال جاری میتواند منجر به تغییراتی در ساختار سیاسی آمریکا شود که نهایتا مذاکره با آمریکا با شرایط مطلوب ایران با ویژگی های «امنیت پایدار» را محقق کند.در این بازه ی زمانی، ممکن است آتش بس فعلی تمدید یا پس از مدتی تکرار شود یا به شکل نانوشته آتش بس نسبی یا عدم تبادل آتش ایجاد شود و آسمان ایران حتی قبل از پایان این بازه ی زمانی با ارتقاء وضعیت پدافندی و بازدارندگی هوایی، به طور نسبی پاک شود و ای بسا روند زندگی طبیعی مردم کشور آغاز شود، مثل سالهای میانی جنگ 8 ساله با عراق که روال طبیعی زندگی جریان داشت. اما به هر حال، در حالت واقع بینانه، به نظر میرسد برای رسیدن به توافقی که شرایط «امنیت پایدار» را برای چند دهه تضمین کند، به این میزان زمان نیاز است.سناریوی بد بینانه ی دیگری نیز محتمل است: اینکه مذاکره کنندگان ایرانی به دلیل اینرسی عدم بازگشت به جنگ یا پروژه ی نفوذ اسراییل یا عدم اشراف به دست برتر ایران یا ریسک جنگ بعدی از ظرفیتهای دشمن برای ایجاد جنگ بعدی را تضعیف نکند و به عبارتی از شرایط «امنیت پایدار» عدول کنند و توافقی را بپذیرند که جنگ بعدی را در بازه ی زمانی 3 تا 5 سال دیگر محتمل کند.سناریو ی بدون توافق: تداوم جنگ تا بیرون راندن آمریکا از منطقه (مشابه آنچه در افغانستان اتفاق افتاد)در حالت خوش بینانه، انشالله، آمریکا زودتر از 9 ماه آتی و بدون توافق، مانند خروج از افغانستان، یکطرفه از منطقه خارج میشود. با خلاء قدرت ایالات متحده در معادلات منطقه ای، مذاکره مستقل با کشورهای صادر کننده و وارد کننده ی نفت، میتواند شرایط ایده آل یا مطلوب فصل بعد در مورد «امنیت پایدار» را در قالب توافقات دو جانبه با کشورهای مختلف محقق کند (مثلا مجوز تردد نفت کش ها فقط از مبدا کشورهایی باشد که پایگاه آمریکایی آنها از میان رفته باشد). همچنین، در اینصورت علاوه بر توافقات دوجانبه با کشورهای منطقه، نیاز به تدوین رژیم حقوقی جدید در تنگه ی هرمز با کمک طرف عمانی هستیم.  اما خروج یکطرفه ی ترامپ خوش بینانه است چرا که بدون حضور آمریکا در منطقه، رژیم اسراییل به شدت آسیب پذیر خواهد بود و امروز که این متن نوشته میشود، رژیم اسراییل اهرم قوی تری روی ترامپ دارد تا نگرانی ترامپ در خصوص انتخابات آبان ماه و علاوه بر این ترامپ (+ رسانه های صهیونیستی در آمریکا) استاد مدیریت افکار عمومی هستند و تا آن زمان فرصت زیادی باقی است.میتوان امیدوار بود که قبل از آن زمان، همانطور که این جنگ باعث شکسته شدن اتحادهای سنتی مانند ناتو شده است، میان آمریکا و کشورهای منطقه نیز به مرور زمان فاصله بیفتد و ایران به عنوان یک قدرت منطقه ای قابل اعتماد جایگزین آمریکا در میان برخی کشورهای منطقه شود. این نیازمند دیپلماسی فعال است و موضوعی زمانبر. فصل 5: شرایط عینی «امنیت پایدار»: تضعیف ظرفیتهای منطقه ای رژیم اسراییل و تضامین عینی آنبرای رسیدن به «امنیت پایدار» و پیشگیری از جنگ بعدی رژیم اسراییل، برتری نظامی ایران در جنگ و اهرم تنگه ی هرمز باید به کاهش ظرفیتهای بالفعل دشمن برای جنگ بعدی که در ذیل به آن اشاره میشود، منجر شود. نحوه ی محقق شدن این شرایط، همانطور که قبلا گفته شد، به دو صورت: (1) مذاکره با ایالات متحده یا (2) تداوم جنگ تا خروج آمریکا از منطقه و پس از آن مذاکره با سایر کشورها خواهد بود. در این بخش به بررسی ظرفیتهای منطقه ای رژیم اسراییل که میتواند «امنیت پایدار» را مخدوش کرده و در جنگ بعدی مورد استفاده واقع شود و نحوه ی کاهش این ظرفیت ها اشاره میکنیم.-        ظرفیتهای امنیتی اطلاعاتی در رژیم برای ترور اشخاصرژیم در سالهای گذشته موفق به ایجاد شبکه ی وسیع اطلاعاتی امنیتی با استعداد صدها نفر متخصص و کارشناس برای کشف اطلاعات دقیق مکانی اهداف انسانی (مقامات و دانشمندان) را به وجود آورده است. تعداد افراد فارسی زبان در یگانهای 8200 و سایر یگانهای موساد و امان ده ها برابر بیش از تعداد افراد مسلط به زبان عبری در ایران است. پروژه های ترور اشخاص (که تخصص رژیم اسراییل است) به کمک این ظرفیت با موفقیت بالایی در این جنگ و جنگ 12 روزه اجرا شد و میتواند در جنگ بعدی نیز استفاده شود. در واقع بزرگترین موفقیت جبهه ی دشمن، در ترور اشخاص کلیدی کشور بوده است که جایگزینی آنها بسیار سخت است.برای رفع یا کاهش این تهدید، ضمن اینکه باید هزینه ی بیشتری بر واحدهای حفاظت اطلاعات و ضد جاسوسی و امنیت سایبری داشته باشیم، بازدارندگی نامتقارن است. در واقع ایران باید کاملا روشن کند که در صورت ترور هر یک از دانشمندان یا شخصیتهای ایرانی، رژیم هزینه ی بسیار سنگینی خواهد پرداخت (برای مثال حمله به زیرساختها، ساختمانهای دولتی، یا اهداف ثابتی که برای رژیم بسیار پر هزینه باشد.). حمله ی موثر به زیرساختهای رژیم نیازمند از میان رفتن شبکه ی راداری در منطقه است و لذا نیازمند پیاده سازی برخی آیتمهای ذیل است.-        ظرفیت همسو سازی رژیمهای عرب منطقه با پروژه ی رژیم اسراییل در مقابله با ایرانرژیم موفق شده است که در طول سالهای اخیر با اهرم کردن آمریکا (پیمان ابراهیم و سایر پیمانهای صلحی که قبل از آن بود) عمده ی کشورهای منطقه را با خود همسو کند. این همسویی در چهار ظرفیت مجزا که امنیت ایران را تهدید میکند، نمود پیدا کرده است:§       جهت گیری های سیاسی کشورهای منطقه§       ایجاد پایگاه های نظامی در کشورهای منطقه§       توسعه ی تسلیحاتی این کشورها§       ایجاد ظرفیت اطلاعاتی-امنیتی در خاک رژیمهای منطقهبیشتر کشورهای منطقه فاقد استقلال سیاسی در تصمیم گیریهای خود برای ایجاد یا استفاده از ظرفیتهای فوق هستند. مشخصا، با وجود اینکه این کشورها به ظاهر دولتهای مستقلی دارند و علنا مخالفت خود از استفاده از خاک و آسمان خود در جنگ با ایران را اعلام کرده اند، نتوانسته اند اراده ی خود را در عمل محقق کنند. لذا در شرایط ایده ال، ایران برای رسیدن به امنیت پایدار، باید تسلط کافی بر نظام حکمرانی این کشورها را پیاده سازی کند و «در عمل» استقلال سیاسی این کشورها ذیل امنیت ایران تعریف شود و حکمرانان فعلی این کشورها صرفا فعالیتهای تجاری و اقتصادی خود را با نظارت ایران ادامه دهند. به عبارت ساده تر، با بکارگیری اهرم تسلط بر تنگه ی هرمز، ایران با دیپلماسی فعال باید جایگزین ایالات متحده در این کشورها شود. محقق شدن این شرایط در کشورهای منطقه ممکن است در کوتاه مدت بعید بنظر برسد، اما میتوان به تضعیف ظرفیتهایی که امنیت ایران را خدشه دار میکنند به عنوان نتایج مطلوب جنگ اشاره کرد:ظرفیت پایگاه های نظامی متعدد ایالات متحده در نزدیکی مرزهای ایران§       در طول 4 دهه، ایالات متحده برای حمایت از اسراییل و متحدان منطقه ای خود نزدیک به یک تریلیون دلار در توسعه ی نزدیک به 20 پایگاه و تجهیز آن در منطقه کرده است. با توجه به فاصله ی زیاد رژیم اسراییل از ایران و ملاحظات اطلاعاتی در استفاده از پایگاه های خود ، بیش از 90 درصد از حملاتی که به ایران انجام شد، یا مستقیما از پایگاه های آمریکا در کشورهای منطقه صورت گرفت و یا با پشتیبانی آنها (از قبیل سوخت رسانها و ...). وسعت هریک از این پایگاه ها در حد یک شهرستان یا حتی بزرگتر از آن است برای همین با وجود اصابت بالاتر از 1500 تیر موشک و همین مقدار پهباد تهاجمی هنوز در روز چهلم جنگ در بیش از نیمی از آنها هواپیماهای ترابری، سوخت رسان و جنگنده فرود میآید و تا حد بالایی عملیاتی و تهدید هستند.§       در هر توافق نهایی باید این پایگاه ها به شعاع 1500 کیلومتر از ایران به کلی غیر عملیاتی شوند. غیر عملیاتی شدن از لحاظ فنی فقط وقتی واقعا محقق میشود که برای بهره برداری مجدد از آنها نیازمند ماه ها تدارک باشد. و لذا خروج نیروهای امریکایی (یا تسلیحات) از آنها به منزله ی غیر عملیاتی شدن آنها نیست چرا که امکان بهره برداری مجدد آن ظرف مدت کوتاهی قابل انجام است. در حالت ایده آل، این پایگاه ها باید حداقل به مدت 25 سال، کاملا توسط نیرهای مسلح ایران اداره شوند. در حالت مطلوب این پایگاه ها به طور کامل تخریب شوند. این حداقل تضمین عینی تضعیف ظرفیت پایگاه های نظامی در منطقه است. ظرفیت توسعه ی تسلیحاتی رژیمهای منطقه با منابع داخلی خود آنها در جهت مورد فوق§       در حال حاضر سالانه حدود 100 میلیارد دلار از درآمدهای نفتی کشورهای منطقه صرف خرید سلاح میشود. این سلاح ها عمدتا با هدف حمله به ایران یا نیروهای مرتبط به ایران خریداری میشوند. (داعش در 2012، سودان در 2022، سومالی، یمن جنوبی و ...)§       در حالت مطلوب، خرید هرگونه سلاح سنگین توسط دولتهای منطقه باید با دریافت مجوز از ایران صورت پذیرد. این موضوع باید در توافقی که میان ایران و هر یک از کشورهای منطقه منعقد میشود لحاظ شود تا از لحاظ حقوقی انعقاد قراردادهای تسلیحاتی بدون مجوز ایران نامعتبر شود. این تضمین عینی تضعیف ظرفیت تسلیحاتی رژیمهای منطقه است.ظرفیت اطلاعاتی-امنیتی ایجاد شده در رژیمهای منطقه§       در حال حاضر نیروهای اسراِییل در حداقل سه کشور منطقه فعالیت ضد امنیتی بر علیه ایران دارند: کردستان عراق، امارات و آذربایجان. مشخصا در کردستان هر ماه صدها نفر از نیروهای موساد که در فرودگاه های اقلیم (بدون نظارت و حتی اطلاع حکومت مرکزی عراق) پیاده میشوند مستقیما به مقرهای خود در اربیل و سلیمانیه میروند و هم مبادله ی تجهیزات دارند و هم آموزش نیروهای پیشمرگه را انجام میدهند. اینها به وضوح «امنیت پایدار» در ایران را خدشه دار میکند. در امارات بیشتر فعالیتهای اطلاعاتی مربوط به رصد فعالیتها اقتصادی و تبادلات مالی ایران و جذب جاسوس است.§       در حالت ایده ال، با اهرم کردن سیاستهای عبور و مرور در تنگه هرمز، امکان ایجاد تفاهامات با دولتهای عراق و امارات در خصوص همکاری های امنیتی با ایران در خصوص نظارت بر ورود و خروج اتباع ایالات متحده و ممنوعیت ورود اتباع رژیم صهیونیستی در این کشورها برای اشراف اطلاعاتی و پیشگیری از فعالیتهای ضد امنیتی ضروری است. (شایان ذکر است که در اکثر این کشورها، حتی عراق، کلیه ی سیستمها مرزبانی توسط شرکتهای آمریکایی توسعه یافته است.)ظرفیت سلاح هسته ای رژیم اسراییلo      اسراییل در حال حاضر عضو NPT نیست و دارای صدها کلاهک هسته ای است که تهدیدی جدی برای ما در شرایط بحران در این جنگ و جنگ بعدی خواهد بود. کشوری که از کشتن 70 هزار بیگناه در غزه آسیبی ندید، بی شک برای استفاده از تسلیحات هسته ای بر علیه ایران بازدارندگی اخلاقی ندارد.o      بازدارندگی هسته ای تنها ابزار موازنه در این جهت است. هیچ ابزار دیگری حتی توانایی موشکی یا تنگه ی هرمز کارایی لازم برای موازنه ی بلافصل با تهدید هسته ای رژیم اسراییل را ندارد. (پس از جنگ رمضان و با نبود پایگاه های آمریکایی در جنوب خلیج فارس، از لحاظ سیاسی دلیل قانع کننده ای برای مسدود سازی تنگه هرمز وجود ندارد و هم از لحاظ مالی و هم سیاسی مسدود کردن آن به ضرر ایران خواهد بود.). لذا، ایران باید رفته رفته از NPT فاصله بگیرد یا ترجیحا از آن خارج شود. خوشبختانه با وجود تعهد به NPT نیز ظرفیتهای کافی برای ایجاد بازدارندگی هسته ای وجود دارد و ایران میتواند فاصله ی خود با تولید تسلیحات هسته ای را به اندازه ی چند روز کاهش دهد. تست یک انفجار هسته ای با هدف «پژوهش در خصوص حمله ی احتمالی رژیم» میتواند گزینه ای باشد که اعتبار این بازدارندگی را افزون میکند. در هر حال، عدم وجود ظرفیت غنی سازی اورانیوم در خاک ایران، به منزله ی حذف بازدارندگی هسته ای است و کارت دعوت حمله ی هسته ای رژیم اسرائیل است. بر همین اساس، در حالت ایده آل، ضمانت عینی در بخش بازدارندگی قدرت هسته ای، حفظ اورانیوم 60 درصد و حق غنی سازی است. در حالت قابل قبول، پلمب الکترونیکی اورانیوم 60 درصد در خاک ایران و پذیرش سقف غنی سازی به مدت محدود، میتواند گزینه های بعدی باشد. خط قرمز در تضمین عینی بازدارندگی هسته ای، عدم امکان بازرسی تاسیسات هسته ای تحت هر شرایط است.اسراییل برای اینکه بتواند حمله ی هسته ای به ایران انجام دهد باید مطمان شود که ایران نمیتواند متقابلا آن حمله را در خاک اسراییل پاسخ دهد. حفظ اورانیوم 60 درصد، این ویژگی را دارد که در صورت نیاز ایران میتواند ظرف چند روز آنرا به چند بمب کامل تبدیل کند و مقابله به مثل کند. به همین جهت، حمله به شهرضای اصفهان در هفته ی چهارم جنگ با امکانات وسیع نظامی شامل نیرهای ویژه دلتا فورس و نیروهای سیلز که تلفات بسیاری هم داشت، برای استخراج اورانیوم 60 درصدی از اعماق پناهگاه های زیرزمینی، نشان از اهمیت بازدارندگی هسته ای در پیشگیری از حمله ی هسته ای رژیم اسراییل دارد. علاوه بر این، اظهار نظرهای گروسی در هفته های ماقبل جنگ نیز موید همین نگرانی از سوی صهیونیستها است.       ظرفیت رسانه ای رژیمo      در تاریخ بشر، بی شک بزرگترین حمله ی رسانه ای دنیا بر علیه یک کشور مستقل توسط آمریکا و رژیم صهیونیستی در حال انجام است. اکثر رسانه های مطرح انگلیسی زبان جهان و شبکه های اجتماعی سهامداران صهیونیست دارد و تعدادی از رسانه های فارسی زبان سالهاست که توسط رژیم تامین مالی میشوند. این ظرفیت در جهت دهی به ناآرامی ها و فرسایش ظرفیتهای اجتماعی و اتحاد ملی موثر اند.o      چند راهکار به نظر میرسد: (1) اینترنت بین الملل به نوعی برای اقشاری که واقعا به آن نیاز دارند فعال باشد و اینترنت ملی برای سایر کاربرانی که نیاز به اینترنت بین الملل ندارند، با سهولت بیشتری در دسترس باشد. (2) در حال حاضر هیچ یک از شبکه های تلویزیونی منتقد رژیم صهیونیستی، در اروپا و آمریکا فعالیت ندارند (حتی پخش الجزیره در آمریکا ممنوع است و حتی خبرنگارانی که منتقد اسراییل هستند به سرعت حذف میشوند). همینطور است حذف تمامی پیجها و کانالهای شبکه های اجتماعی مخالف رژیم صهیونیستی. اگر بتوانیم مجوز ایجاد شبکه های تلویزیونی در آن دولتها را داشته باشیم در عرصه ی رسانه نیز میتوانیم حرکتهایی آفندی را شکل دهیم. (3) برخورد پشیمان کننده و عبرت آموز برای اغتشاشگرانی که با ارسال علامت نادرست به دشمن، طمع آنها برای فروپاشی نظام را برانگیختند و موجب جنگ شدند. (4) پیشگیری از پخش شبکه های تلویزیونی معاند از طریق فشار بر شرکتهای اپراتور سرویسهای ماهواره ای. این البته نیازمند فعالیتهای حقوقی و سیاسی است اما ایران در جایگاهی است که میتواند تنگه ی هرمز را اهرم کند و به کشورهایی که میزبان اپراتورهای ماهواره ای است که به منطقه میتابد، فشار بیاورد.در پایان این فصل به اهمیت حفظ و حمایت کامل از حزب الله به عنوان یک عنصر بازدارنده ی موثر در جنگ بعدی تاکید میشود. در جنگ رمضان، حزب الله بیشترین اسیب (عمدتا سیاسی) را به رژیم اسراییل وارد کرد و نقش بی بدیل آن در جنگ بعدی مهم است.فصل 6: تحلیل شرایط ده گانه ی ایران و تطبیق آن با راهبرد کاهش ظرفیت آفندی رژیم اسراییلدر هفته های اخیر شروط ده گانه ای (به شکل غیر رسمی) منتشر شد، که حاکی از خطوط اصلی مد نظر ایران برای توافق با آمریکا است. این موارد به شرح زیر در رسانه ها اعلام شده:شرایط دهگانه ایران که به شکل غیر رسمی عنوان شده استاین موارد هرچند به نظر جذاب میآیند اما بدون تفسیر مناسب از آنها، لزوما نمیتواند به «امنیت پایدار» (که در فصل قبل به آن اشاره شد) منجر شود. برای مثال مورد اول که تضمین عدم حمله به ایران است باید به نابودی یا تضعیف ظرفیت پایگاه ها و نیروهای آمریکایی، رادارهای برد بلند و کوتاه در کشورهای منطقه و نظارت عالیه ی ایران بر خرید تسلیحات در منطقه منجر شود. (موضوعاتی که در فصل 5 به آن پرداخته شد.)مساله ی هسته ای و به رسمیت شناختن حق غنی سازی در خاک ایران بدون محدودیت باید صریحا ذیل تفسیر آیتم 4 از این لیست باشد. (تضعیف ظرفیت تسلیحات هسته ای رژیم اسراییل از طریق موازنه ی قدرت هسته ای آنطور که در فصل 5 اشاره شد.)به طور کلی، اگر هدف ایران تثبیت «امنیت پایدار» و پیشگیری از جنگ در سالهای آتی باشد، این لیست 10 بندی نیازمند دقیق سازی و رسیدن به حداقلهایی است که در فصل 5 به آن اشاره شد تا احتمال بروز جنگ بعدی به حداقل رساند و آنرا برای بیش از یک دهه عقب بیاندازد. خط قرمز ایران باید عدم دسترسی به هرگونه بازرسی به سایتهای هسته ای ایران، حفظ اصل غنی سازی و در حالت مطلوب حفظ اورانیوم 60 درصد (حتی با پلمب الکترونیکی) در خاک ایران باشد. فصل 7: پروژه ی بزرگ اضمحلال رژیم اسراییلبرنامه ریزی و اجرای فعال برای پروژه ی اضمحلال رژیم اسراییل باید آغاز شود. از این پس به این پروژه نباید یک پروژه ی آرمانگرایانه نگریست بلکه «نابودی اسراییل» تنها راه برای «امنیت دایمی» ایران، کشورهای منطقه بلکه جهان است. ایران باید برای این پروژه بودجه ی جداگانه در نظر بگیرد و فعالانه آنرا در ابعاد مختلف دنبال کند.به اذن الهی، با کاهش حضور نظامی آمریکا در منطقه و آسیب پذیر تر شدن رژیم اسراییل، این پروژه قابل انجام تر خواهد شد. برای همین هدف رژیم اسراییل، حفظ حضور آمریکا در منطقه است هرچند به شکل حداقلی. در این پارادایم، امنیت اسراییل عمدتا از راه دور تامین می شود. با دریافت همان بهای قبلی از شیخک های خلیج فارس (برای حفظ امنیت اسراییل) ولی بدون هزینه حضور فیزیکی نیروهای آمریکایی در منطقه و فقط امکان استفاده از پایگاه ها (برای دفاع از اسراییل) در زمان بروز جنگ بعدی با ایران. به عنوان اولین گام پروژه، این امکان باید در همین جنگ از اسراییل و کشورهای منطقه سلب شود.در گامهای بعد باید در مورد کشورهایی که در مجاورت رژیم هستند برنامه ی مشخصی داشته باشیم تا این پروژه را گام به گام به نتیجه برسانیم. مشخصا در مورد لبنان باید به تفاهم با دولت لبنان برای حفظ حزب الله برسیم، حتی اگر بخشی از درآمد نفتی تنگه ی هرمز را برای اینکار هزینه کنیم. حفظ حزب الله در مجاورت لبنان نه تنها بخشی از مکانیزمهای امنیت پایدار است بلکه یکی از عناصر امنیت دایمی است، انشالله.</description>
                <category>Mohammad Sharifkhani</category>
                <author>Mohammad Sharifkhani</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2026 12:47:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه نباید کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sharifkhani/iran-nuclear-policy-gux5hjuy6x5l</link>
                <description>مدتی پیش، همکار عزیز جناب اقای دکتر عباس ملکی متنی را تحت عنوان «چه باید کرد» منتشر کردند که شایسته ی خواندن و نقد هست. از آنجا که آن متن مطول است و به ابعاد مختلفی (از جمله مسایل سیاست بین الملل، مسایل اقتصادی و سیاست داخلی و تا حدی مسایل اجتماعی) میپردازد، در این نوشته، به اختصار به برخی مواردی که در حوزه ی دانشی خود میدانم، نقدهایی ارایه میکنم. مشخصا بخشهایی که به روابط بین الملل پرداخته میشود در این متن به تحلیل و نقد گذاشته میشود و از آنجا که با بسیاری از پیش فرضها و مبانی ذکر شده در آن موافق نیستم این نوشته را با عنوان «چه نباید کرد» مینویسم.به اختصار میتوان گفت که مهمترین نقدی که به این سند وارد است این است که اگر فقط چند جمله از این متن را حذف کنیم، میتوان تاریخ انتشار این متن را به سادگی به سال 1392 برگرداند و در آن تاریخ هم همه ی این موارد به همین شیوه قابل اشاره است. به عبارت بهتر در ساختار استدلالی و نتایجی که از این استدلالها گرفته شده، رخدادهایی که در داخل کشور، منطقه و جهان از سال 1392 به این سو رخ داده است چشم پوشی شده. طبیعتا اکثر نتایجی که از این متن استخراج شده است، همان است که در سال 92 توسط طیف فکری اقای روحانی برای کسب آرا در انتخابات ریاست جمهوری به آحاد ملت ایران عرضه شد و منجر به انتخاب وی و پس از آن، به انعقاد قرارداد برجام منجر شد. همان فرضیات و همان نتایج در این متن تکرار شده است بدون در نظر گرفتن رخدادها و واقعیتهایی که در یک دهه ی اخیر رخ داده است. از قضا، «چه باید کرد» در رسانه ی «خبرآنلاین» منتشر شده است که تامین مالی آن توسط موسسات اقتصادی منتسب به طیف فکری آقای روحانی است.چکیده و بازخوانی پایه های استدلالی در متن «چه باید کرد»:در متن «چه باید کرد»، پایه ی نخست را چنین میخوانیم:&quot;این موضوع نشان می‌دهد که صرف‌نظر از آنکه چه کسی در واشنگتن بر سر کار باشد، بدون یک توافق همه‌جانبه با غرب و در رأس آن آمریکا، امکان واقع‌بینانه‌ای برای ازبین‌رفتن تحریم‌هایی که مانند زنجیر محکمی بر دست و پای ایران بسته شده، به صورت پایدار وجود ندارد...عمده‌ترین مسائلی که از دید غرب در رابطه با ایران مطرح است، شامل چهار مسئله هسته‌ای، موشکی، فعالیت‌های منطقه‌ای ایران، و وضعیت حقوق بشر در کشورمان است. ... در ارتباط با سه مسئله دیگر، بر خلاف آنچه در ابتدا ممکن است تصور شود، اکثر امتیازاتی که ایران برای دستیابی به توافق با غرب باید بدهد مواردی است که یا قبلا بر آن توافق شده، یا ازدست‌دادن آن در قبال امتیازات امنیتی و اقتصادی مناسب، برای ایران حیاتی نبوده و نسبتا کم‌هزینه است یا حتی بدون توافق هم دیر یا زود اتفاق خواهد افتاد... به نظر می‌رسد ما در کوتاه‌مدت قادر نخواهیم بود تا یک برتری نظامی بالا در مقابل تهدیدات خارجی ایجاد کنیم، بخصوص آنکه توانمندی‌های نظامی ایران در مقابل ایالات متحده و اسرائیل نامتقارن است. ایران به همانقدر که می‌تواند ضربات نظامی سنگین وارد کند می‌تواند آسیب‌پذیر نیز باشد. پس مسیر بازسازی امنیت ملّی ایران در کوتاه‌مدت از کوره راه سیاست‌بین‌الملل می‌گذرد... بنابراین برای برون‌رفت از دام تحریم‌های گسترده و نجات اقتصاد کشور در مسیر توسعه پایدار، قبول مذاکره‌ای همه‌جانبه برای دستیابی به توافق جامع با غرب، اجتناب‌ناپذیر می‌نماید. به نظر می‌رسد این تنها راه واقع‌بینانه‌ای است که برای برون‌رفت از این وضعیت در مقابل کشور قرار دارد.&quot;به عبارت بهتر: برای رهایی از «مشکلات اقتصادی» باید علاوه بر هسته ای امتیازهایی در زمینه های مختلف به «طرف غربی» بدهیم تا تحریمها بر طرف شود و مسایل اقتصادی کشور حل شود. تنها تغییر عمده ای که در این متن نسبت به گفتمان دولتهای 11 و 12 میتوان یافت توسعه ی امتیاز دهی به طرف غربی است. در نوشته ی «چه باید کرد» ادعا شده است که چون امتیازهای هسته ای به اندازه ی کافی برای طرف مقابل قانع کننده نبوده، منجر به نقض برجام توسط طرف مقابل شده. پس اینبار «توافقی جامع» باید داشته باشیم یا به عبارت صریح تر امتیازات بیشتری به طرف غربی بدهیم تا مشکلات اقتصادی حل شود (نتیجه1- الف). همچنین اینکه دست ایران از بابت امیتازهایی که میخواهد بدهد هم خالی است و عملا ایران قدرت مذاکراتی چندانی هم ندارد (نتیجه1- ب). و آخر اینکه نجات اقتصاد کشور منوط به و گروگان قبول مذاکره بر توافقی «همه جانبه» است (نتیجه 1- ج).همچنین در نوشته ی «چه باید کرد» پایه ی دوم که مهترین پایه است به شیوه ی زیر نگارش شده:&quot;در هر حال، در پرتو تحولات جدید خاورمیانه و به‌ویژه روابط اخیر بخش بزرگ‌تری از اعراب با اسرائیل، به نظر می‌رسد نظام باید در درون خود به ارزیابی میزان اثربخشی سیاست خود در این موضوع بپردازد تا شاید راه‌های مؤثرتری برای مسئله فلسطین پیدا شود...بر ‌این اساس، توافقی که بتواند خیال آنها را تا حدی از سمت خاورمیانه (اسراییل) راحت کند، برای‌شان (غربی ها) مطلوب خواهد بود...مشابه تجربه برجام و بر مبنای آن تجربه، ایران در مذاکرات جامع با غرب نیز می‌تواند در مقابل دادن برخی امتیازات نظیر آنچه گفته شد، امتیازات ارزشمندی دریافت کند.&quot;به عبارت دیگر، این مساله که باید خیال غربی ها در خصوص اسراییل از ایران راحت شود، مساله ی ایران است و ما باید برای آن راه حلی پیدا کنیم تا خیال آنها راحت شود چون در برجام، ایران این کار را به اندازه ی کافی انجام نداد (نتیجه 2- الف). همچنین راه حل موثر در برخورد با اسراییل رسیدن به سطحی از توافق است که مورد نظر «غرب» باشد. در واقع، بدون در نظر گرفتن رخدادهای سالهای اخیر، اینطور فرض شده است که «غرب» دارای این ظرفیت است که میتواند انتظارات اسراییل از ایران را تعدیل کند و یک توافق منصفانه را تضمین کند (نتیجه 2-ب). در پی پذیرش برجام، ایران با دادن امتیازاتی که در آن قرارداد به طرف غربی داد، موفق شد امتیازات ارزشمندی از طرف مقابل بگیرد و این قابل تکرار است. (نتیجه 2-ج)پایه ی سوم مباحثی است که مبتنی بر تجربه ی تاریخی پذیرش قطع نامه ی 598 است. در متن «چه باید کرد» به این نکات میرسیم:&quot;البته مشابه آنچه در قطع‌نامه ۵۹۸ اتفاق افتاد، پذیرش تغییر مسیر سیاست کشور و قبول مذاکره با غرب و حتی مذاکره مستقیم با آمریکا در ابتدا برای مسئولان بسیار سخت بوده و توجیه آن برای وفاداران به نظام دشوار خواهد بود. بی‌تردید، مخالفان آن را به تسلیم نظام در مقابل غرب تعبیر خواهند کرد و از این رهگذر، ممکن است مسئولان امر را شماتت کنند و بی‌تردید وفاداران نظام، از احساس کوتاه‌آمدن نظام در مقابل فشار غرب مغموم و هراسان و حتی شاید ناراضی خواهند شد... به هرجهت برای ورود به مذاکره جامع با غرب، باید بر موانع روانی ساخته‌شده در درون کشور نیز غلبه کرد. تجربه تاریخی قبول قطع‌نامه ۵۹۸ مصداق‌ موفقی از تدبیر برای تغییر سیاست با هدف خروج از بن‌بست را پیش چشم ما قرار می‌دهد. همچنین روشن است که مشابه تجربه قطع‌نامه ۵۹۸، موفقیت این تغییر سیاست و بهره‌برداری بلندمدت از نتایج آن، فقط با پیشتازی و قبول مسئولیت و ایجاد انسجام داخلی برای حمایت از آن از سوی مقامات عالی قابل تضمین است.&quot;به عبارت دیگر، در آن متن، تجربه ی صلح پایدار در پایان جنگ 8 ساله منحصرا مرهون «پذیرش قطعنامه 598» است و به کلی تاریخ 8 سال جنگ و پیروزی های مکرر ایران در سال 66 که منجر به پیشنهاد قطعنامه 598 توسط شورای امنیت به ایران شد را فراموش می کند و از آن مهمتر پیروزی ایران در عملیات مرصاد که در پی حمله ی مجدد عراق دو ماه بعد از پذیرش آتش بس در قطعنامه توسط ایران صورت گرفت. (نتیجه 3-الف) و همچنین ادعا شده است که مانع اصلی بر پذیرش توافقی مشابه توافق مذکور سختی آن برای مسولان و توجیه آن برای وفاداران به نظام است و غلبه بر یک مساله روانی میداند و موفقیت مذکور مرهون «تدبیر» در تغییر سیاست های نظام و غلبه بر این مساله ی روانی برای خروج از بن بست بوده است. (نتیجه 3-ب)&quot;درخصوص انتخاب گزینه ی سیاست مقاومت، اگر شرایط سخت اقتصادی و اجتماعی داخلی را در نظر بگیریم و اگر این واقعیت را بپذیریم که در جهان به‌هم‌پیوسته امروز، زندگی در شرایط ایزوله از نظام اقتصادی دنیا امکان‌پذیر نیست، می‌توانیم به این نتیجه برسیم که گزینه مقاومت و عدم توافق اگر هم در کوتاه‌مدت قابل اجرا و حتی موفق باشد، در درازمدت قابل ادامه نیست. می‌توان سناریو مقاومت را تا عوض شدن دولت ترامپ در نظر گرفت، اما در این سناریو نیز عدم‌قطعیت‌ها به شدت تشدید خواهند شد.&quot;به عبارت دیگر مقاومت به منزله ی انزوا طلبی و ایزوله بودن از نظام اقتصادی دنیا است. (نتیجه 4- الف) مقاومت در دراز مدت کارساز نیست. (نتیجه 4-ب)رخدادهای مرتبط در سالهای اخیر که در متن «چه باید کرد» نادیده گرفته شدهیکی از نقدهایی که به متن «چه باید کرد» وارد است این است که مساله ی مناقشه ی ایران و غرب را در خلاء زمانی و مکانی مسایل جهانی بررسی کرده است. ایران کشوری مهم در تحولات دنیا است و لذا حذف Context های بین المللی از مناقشه ی ایران و غرب دقیق نیست. به اختصار به برخی رخدادهایی که در سالهای اخیر در جهان به وقوع پیوسته و در متن به آن اشاره نشده و مرتبط با موضوع مساله ی تعارض ایران و غرب است خواهم پرداخت:(الف) انتخاب دموکراتیک ترامپ و شعار «اول امریکا» در کشوری که مرجع ثبات، عدالت و آزادی در جهان است. این شعار که در عمل در گذشته نیز اجرا میشد و امروز صریحا و عریان اجرا میشود منجر به یک جانبه گرایی و کاهش اعتبار بین المللی آمریکا در صیانت از برخی اصول اصلی لیبرالیسم یعنی رقابت منصفانه در بازار مشخصا در فناوری (نیمه هادی و هوش مصنوعی) و در عرصه ی تمامیت ارضی سایر کشور ها (گرینلند و کانادا) شده است. در عرصه ی تجاری، جنگ تعرفه ای که منجر به بی اعتمادی به سیاستهای آمریکا در برابر متحدان و شرکای تجاری خود شد بر این مساله تاکید مجدد دارد. همچنین در عرصه ی اقتصادی نیز با کاهش تعمدی ارزش دلار نسبت به سایر دارایی ها و ضربه ای که به ذخایر در بانکهای مرکزی کشورهای مختلف خورده است، اعتبار این کشور در این بخش نیز رو به افول است. مشخصا چین و روسیه میدانند که برای محافظت از منافع خود به نظم متکی بر آمریکا نمیتوانند تکیه کنند. چنین شرایطی در اواخر دهه ی 80 برقرار نبود.(ب) رخداد دوم، حمله ی روسیه به اوکراین و تصرف بخشهای زیادی از آن و درگیری چهار ساله ی روسیه با وجود حمایت ناتو از اوکراین است. این حمله 8 سال پس از آن رخ داد که روسیه در سال 1392 جزیره ی کریمه را بدون دادن هیچ هزینه ای تصرف کرد و جزیره ی مذکور به بخش جدایی ناپذیر روسیه به شکل دیفکتو درآمد. بر خلاف انتظار و با وجود دهها میلیارد دلار کمکهای نظامی به اوکراین، روسیه -با حمایت متحدان خود- دست برتر در میدان دارد. کاهش حمایت آمریکا از اوکراین درس دیگری است که نباید از ذهن دور بماند. در واقع بخش مهمی از شکستهای مکرر اوکراین در ماه های اخیر بخاطر اتکای کامل آن کشور -پس از انقلاب نارنجی- به تضامین غرب بود و اینکه آنچه «حق اوکراین» در تمامیت ارضی خود فرض میشد توسط خود آمریکا به دلیل «ضعیف بودن» اوکراین و نداشتن کارت برنده صرفنظر میشود.(ج) رخدادهایی که در سرزمینهای اشغالی به وقوع پیوست و در حال به وقوع پیوستن است. قتل و جنایت در غزه حتی پس از به اصطلاح صلح غزه و تصرف و رسمی کردن اشغال و قتل در کرانه ی باختری برغم طیف وسیعی از قراردادها و معاهده های -برجام مانند- در پنجاه سال گذشته فیمابین اعراب و اسراییل از کمپ دیوید گرفته تا اسلو تا... تا پیمان ابراهیم که همگی فصلهای مختلفی از یک کمدی شوم و تکراری است. یک طرف تمامی این «توافقات» همواره ایالات متحده بوده است با این وجود همه ی روسای جمهور آمریکا حتی نسبت به پذیرش کشور فلسطین سر باز زده اند چه رسد به پیشگیری از اشغالگری روز افزون اسراییل. بنابراین آمریکا (و غرب) در مقابل موجودیت و توسعه ی اسراییل پایبندی نخواهند داشت. در کمدی توافقات مرتبط با صلح خاور میانه نیز، برنده کسی نبوده است که لبخند جذابی تری زده باشد و محکمتر طرف مقابل را در آغوش کشیده باشد و امتیاز بیشتری داده باشد، بلکه کسی است که تضامین عینی برای حفظ توافق را داشته است.(د) تحولات در سوریه نیز از دو بعد قابل توجه است. (1) نابود کردن زیرساختهای انرژی و نظامی سوریه و اشغال بخشهای زیادی از سوریه (شامل قنیطره و خان ارنباع) توسط اسراییل پس از سرنگونی دولت اسد و تشکیل دولتی موافق با امپراتوری آمریکایی و تکه تکه شدن آن به بخشهای مختلف عبرت آموز است. این پدیده حتی از پذیرش یک توافق هم به آنچه آمریکا میخواست نزدیک تر بود ولی نتایج ناشی از آن به نفع آن کشور نشد. (2) تبدیل شدن یک تروریست شناخته شده به نام محمد الشرع و تبدیل شدن یکشبه ی آن به دوست و همکار ترامپ با عنوان جولانی نیز قابل توجه است.(ه) رخداد دیگر، گسستن پیوندهای سنتی میان آمریکا و اروپا و حذف اروپا از مباحث بین المللی همزمان با کاهش رشد اقتصاد اروپا در مقایسه با رشد اقتصاد چین و کشورهای جنوب است. اروپا حتی در مذاکرات اوکراین نیز کنار گذاشته شده و پس از تعرفه های ترامپ و توقف حمایت مالی آمریکا از ناتو، بی شک اتحادیه ی اروپا خفت بار ترین دوران خود را پس از جنگهای صلیبی تجربه میکند.(و) در اوایل دهه ی نود و در زمان برجام با توجه به قدرت اقتصادی آنها شاید امتیاز دهی به غربی ها به طور کلی میتوانست معنای بیشتری داشته باشد. اما امروز اقتصاد چین به تنهایی با کل اقتصاد اروپا برابری میکند و روند رشد اقتصادی کشورهای جنوب نیز بر این مساله می افزاید. پیمانهای شانگهای و بریکس که هردو با اهدافی مشابه در حوزه ی تجارت «آزاد» و بدور از تهدیدهای تحریمی ترامپ در حال شکل گرفتن است نیز در ابتدای دهه ی 90 به شکل معناداری محقق نشده بود.(ز) این آخری از همه جذاب تر است: دزدیده شدن مادارو به رغم پیشنهادات و امتیازات حداکثری وی به ترامپ. ترامپ صریحا میگوید که مادرو حاضر به دادن «همه چیز» برای پیشگیری از تنش با ایالات متحده بود. اما با این وجود آمریکا نسبت به اقدام نظامی و دزدیدن وی کرد. تصور نمیکنم توافقی از این بهتر برای دولت آمریکا میتوانست وجود داشته باشد.مطالب فوق موید این مطلب است که در متن «چه باید کرد» نه تنها تاریخ معاصر بلکه حتی وقایع چند ماه گذشته نیز در نظر گرفته نشده و مقاله در فضای سال 1390 و برداشتهای ناقص، موضعی و سوگیرانه از رخدادهای سال 67 نگارش شده.موارد فوق که مستقیما به مساله ی ایران مرتبط نیست نشان میدهد که در میانه ی قرن 21 این گزاره که «قدرت حق میآورد.» یا به عبارت دیگر Might Makes Right که از دیر باز پایه ی روابط سیاسی - امنیتی میان کشورها بوده است بیش از هر زمان قابل استناد است. نکته ای که در مقاله ی «چه باید کرد» نه تنها از آن گذر شده بلکه به نوعی اصول آن مقاله بر پایه ی دوگانه ی نادرست «میدان در مقابل دیپلماسی» بنا شده است. در آینده نشان خواهیم داد که این گزاره در تاریخ معاصر معاهدات ایران با سایر کشورها نیز تا چه میزان موثر بوده است. اما پیش از آنکه به نقد مقاله بپردازیم به برخی رخدادهای اخیر که در رابطه با پرونده ی هسته ای ایران است و در متن «چه باید کرد» از روی آن عبور شده نیز اشاره میشود.(الف) خروج آمریکا از برجام: در متن «چه باید کرد» بیشترین توجه باید به تحلیل این رخداد بین المللی که یکی از مهمترین توافقات جهانی را از میان برد، پرداخته میشد. در واقع «بی اعتمادی» که خروج آمریکا (و پس از آن حمایت کشورهای غربی) از خروج از برجام به وجود آورد، آخرین میخ به تابوت هرگونه توافق در آینده را کوبید. در «چه باید کرد» مبنا بر این است که ایران پس از خروج امریکا باید امتیاز بیشتری دهد بدون اینکه برای رفع نگرانی های واقعی ایران در مورد بی اعتمادی به غرب راه حلی ارایه دهد. واقعیت این است که ایران بارها و بارها پشت میز «مذاکره» رفت و پس از مصاحبت با غربی ها، لبخندهای گرم و مصاحبه های دیپلماتیک و خنده های مغرورانه و مدالهایی که توسط مذاکره کنندگان دریافت شد، از پشت به ایران خنجر زده شده. رفع نگرانی ملت ایران از هرگونه توافقی، به سادگی در متن «چه باید کرد» نادیده گرفته شده.(ب) برخلاف سالهای پس از آشوبهای 88 که منجر به اجماع بین المللی در خصوص تحریم ایران در سازمان ملل شد، امروز اجماع بین المللی و منطقه ای در خصوص ایران وجود ندارد. در بخش بین المللی، مشخصا چین و روسیه و بسیاری از کشورهای بلوک جنوب، در اکثر رای گیری های بین المللی چه در شورای امنیت و چه در خارج از آن از مواضع کشورمان قاطعانه حمایت کرده اند و به شکل عملی چه در بخش تجاری و چه نظامی همکاری گسترده ای با ایران دارند. در بخش منطقه ای، و در جنگ پیش رو با آمریکا تمامی کشورهای منطقه (بغیر از رژیم اسراییل) مخالف جنگ با ایران هستند (برخلاف جنگ عراق که کشورهای منطقه حمایت کردند). در خود آمریکا نیز با وجود تبلیغات گستردی رسانه های غربی بر علیه ایران در پی اغتشاشات اخیر، هنوز بیش از نیمی از مردم امریکا با جنگ با ایران مخالفند. در مقابل، در جنگ عراق حدود 60 درصد از مردم آمریکا موافق اشغال عراق بودند (با وجود اینکه هیچ ارتباطی میان صدام و واقعه ی 11 سپتامبر وجود نداشت.) اصولا بنظر میرسد انزوای ایران برغم تلاشهای غرب و سیستم رسانه ای اسراییل که در غرب حاکم است، کاری به مراتب سخت تر از گذشته است و سرمایه ی اجتماعی و رسانه ای کافی برای فشار نظامی طولانی مدت به ایران وجود ندارد.(ج) عدم اثر بخشی تحریمهای آمریکا در فروش نفت ایران. در سال 92 روحانی با این ادعا که تحریمها منجر به صفر شدن فروش نفت و فروپاشی اقتصاد کشور میشود، تئوری امتیاز دهی به غربی ها را به مردم فروخت. امروز مشخصا این فرضیه زیر سوال رفته است. در یک دهه ی گذشته ثابت شد که دنیا بزرگتر از غرب است و ایران قدرتمندتر از آنچه فکر میکردند. ایران در شش ماه اول سال جاری بیش از 30 میلیارد دلار نفت و گاز فروخته است. با توجه به کاهش بهای نفت به حدود 65 دلار در ان بازه ی زمانی، این یعنی از لحاظ حجم صادرات، صادرات نفت و گاز حتی بیشتر از زمان قبل از تحریمهای سال 90 بوده است. با وجود تحریمهای به مراتب سختگیرانه تر و جدی تر آمریکا و حتی پس از اسنپ بک و بدون سرمایه گذاری جدید در بخش نفت و گاز، نیز گزارشی دال بر کاهش فروش نفت در ششماهه دوم وجود ندارد. این یعنی اصولا ما در موقعیت پایین تری نسبت به سال 92 نیستیم.نقدهایی که به «نتایج» مندرج در «چه باید کرد» وارد استبر اساس رخدادهای یک دهه ی اخیر نقدهای زیر به ترتیب به نتایجی که در متن چه باید کرد گرفته شده وارد است:(نتیجه1- الف): «شرط موفقیت در توافق جدید با غرب اعطای امتیازات بیشتر از هسته ای به طرف غربی است.»با توجه به اینکه (1) مخالف هر توافقی با غرب یقینا رژیم صهیونیستی است و (2) تجربه ای که در مورد کلیه ی توافقات در موضوع فلسطین چیزی جز درنده تر شدن روز افزون اسراییل نبوده است، دلایل کافی برای این ادعا وجود ندارد. بر عکس، بنظر میرسد که افزایش امتیاز دهی به طرف غربی فضا را برای امتیاز دهی بیشتر و جری تر شدن رژیم باز میکند.(نتیجه1- ب): «دست ایران از بابت امیتازهایی که میخواهد بدهد خالی است و عملا ایران قدرت مذاکراتی چندانی هم ندارد».این ادعا نیز به دلایلی که در بخش قبلی به آن اشاره شد ادعایی ضعیف است. اول اینکه دشمن ما به مراتب ضعیف تر از قبل و گسسته تر است و زیرساختهای اجتماعی و سیاسی ضعیف تری نسبت به سال 92 دارد و ثانیا ایران نیز به مراتب نسبت به گذشته چه در بخش هسته ای و چه در بخش تجارت نفت و چه در بخش نظامی رشد کرده است. البته ما در بخش نیروهای مقاومت در سوریه و لبنان ضرباتی متحمل شدیم که جبران آن چند سالی زمان میبرد ولی در عوض در عراق و یمن نسبت به سال 92 دست برتر داریم.(نتیجه 1-ج) «نجات اقتصاد کشور منوط به قبول مذاکره و توافقی همه جانبه است.»این ادعا با ادعای اقای روحانی در سال 92 تطابق دارد. اما آمارها نشان میدهد که اکثر مشکلات اقتصادی کشور اشتباهاتی است که در داخل میکنیم. در واقع نظام یارانه ای غلط کشور، نظام نرخ گذاری ارز، عدم برخورد با ناترازی بانکها (و در یک کلام فساد) و مساله ی صندوقهای بازنشستگی و نهایتا ناکارآمدی بدنه ی دولت ریشه ی اصلی مشکلات اقتصادی است. اینها هیچ یک ربطی به مساله ی تحریمها ندارد و شرایط فروش نفت ایران در سال 1404 با سال 1384 دوره ی خاتمی برابر یا حتی بهتر است. اما با این وجود اداره ی کشور در دو دهه ی اخیر، آنچنان ضعیف و نادرست بوده که به این مشکلات دچار هستیم. البته متوجه به تاثیر منفی تحریمها بر جذب سرمایه گذاری خارجی هستم. اما مطمانا برای آنهم الزامی به توافق «همه جانبه» با غرب نیست.(نتیجه 2- الف) «آسوده خاطر شدن غربی ها در خصوص اسراییل از ایران، مساله ی اصلی ایران است. ایران باید برای آن راه حلی پیدا کند تا خیال آنها راحت شود چون در برجام ایران این کار را به میزان کافی انجام نداد و لذا توافق جامعتری نیاز است.»متقابلا تصور میکنم این ایران است که نسبت به غرب بی اعتماد است و متن «چه باید کرد» باید برای این سوال پاسخی پیدا کند که چه توافقی میتواند اعتماد ایرانیان را برای ایجاد صلح پایدار جلب کند. این نکته ای است که اصولا در متن به آن اشاره نشده. در واقع سوال این است که به فرض همه ی پیشنهادهای «چه باید کرد» را بپذیریم: یعنی هسته ای را بدهیم، موشکی را نیز بدهیم، از قدرت منطقه ای خود استفاده نکنیم و گروه های مقاومت را حمایت نکنیم در این صورت چه تضمینی وجود دارد که مورد حملات و فشار بیشتر قرار نگیریم؟ نکته ای که «چه باید کرد» از آن غفلت کرده است، ژئوپلیتیک، ذخایر و منابع طبیعی، وسعت و اقتدار ذاتی ایران و فاصله ی اندک آن با اسراییل است. ایران برای رژیم اسراییل یک تهدید ذاتی است (مستقل از اینکه این کشور توسط چه سیستمی اداره شود) همانطور که ملت فلسطین و تشکیل یک کشور فلسطینی برای رژیم اسراییل یک تهدید وجودی هستند.(نتیجه 2-ب) «راه حل موثر در برخورد با اسراییل رسیدن به سطحی از توافق است که مورد نظر «غرب» باشد. در واقع، بدون در نظر گرفتن رخدادهای سالهای اخیر، اینطور فرض شده است که «غرب» دارای این ظرفیت است که میتواند انتظارات اسراییل از ایران را تعدیل کند.»این مساله نیز بدیهی است که نادرست است. غرب در هفتاد سال گذشته هیچ حرکتی که مانع از توسعه و اشغالگری رژیم صهیونیستی بشود انجام نداده است. اصولا سیاستمداران غربی در کشورهای خود به گونه ای انتخاب میشوند که دارای این ویژگی باشند که -مستقل از وجود یا عدم وجود هر توافقی یا نقض هر توافقی- منافع رژیم اسراییل در اولویت سیاستهای بین المللی آنها باشد - در بسیاری موارد از جمله حمله به عراق حتی بالاتر از اولویت مردم کشور خودشان. این به این دلیل است که رسانه های جمعی که افکار عمومی را در ترکیب آراء منتخبین مردم در غرب میسازند، عمدتا سهامداران صهیونیست یا اونجلیکا دارند. بنابراین این انتظار که غرب در یک «توافق جامع» که منافع ایران و اسراییل مطرح باشد طرف ایران را بگیرد خارج از تصور است. از سویی، حتی به فرض که حکومتی در ایران، اسراییل را به رسمیت بشناسد، بازهم اسراییل به شکل ذاتی با ایران یکپارچه معارضه ی خصمانه ی خود را ادامه خواهد داد. شرایط مطلوب برای اسراییل، تجزیه ی ایران به کشورکهای کوچکی مانند امارات است که منابع، جمعیت و قدرت یکپارچه ای نداشته باشند و شاهان و امیران سرسپرده ای در آنها حکمرانی کنند. بعید میدانم این سطح از امتیاز دهی مطلوب نگارندگان «چه باید کرد» باشد.(نتیجه 2-ج) «در پی پذیرش برجام، ایران با دادن امتیازاتی که در آن قرارداد به طرف غربی داد، موفق شد امتیازات ارزشمندی از طرف مقابل بگیرد.»مشخص نیست این امتیازات دقیقا چه بوده است. در دوره ی اوباما به اعتراف خود تیم مذاکره کننده، در عمل امتیاز چندانی به ایران داده نشد و خلف وعده ها از همان اغاز شروع شد. قرارداد ننگین برجام به این دلیل ننگین است که در این قرارداد این سناریو که بدون انکه ایران چیزی بدست آورد، همه ی محدودیتها را پذیرفت و حتی رآکتور آب سنگین خود را نیز نابود کرد ولی برای طرف مقابل عهد شکنی بدون هیچ هزینه ای صورت پذیرفت. به جرآت میتوان گفت که در پانصد سال اخیر چنین قراردادی میان ایران و هیچ کشور متخاصمی منعقد نشده است.(نتیجه 3-الف) «تجربه ی صلح پایدار پس از جنگ 8 ساله منحصرا مرهون «پذیرش قطعنامه 598» میداند.»بدیهی است که اصولا مبنای موفقیت صلح پایدار با موجودی مانند صدام حسین صرف امضای یک کاغذ نبود. به شهادت تاریخ ملت ایران در 8 سال دفاع مقدس آنچنان ضربه ای به جبهه ی جهانی طرف مقابل زدند که خود آنها در سال 66 ملتمسانه به دنبال ایران برای پذیرش صلح بودند. موفقیت ما در باز پس گیری خرمشهر، و سپس آزاد سازی سایر مناطق کشور و پس از آن نفوذ به خاک عراق در والفجر 8 در فاو و رسیدن پشت دیوارهای بصره منجر به پیشنهاد قطعنامه 598 به ایران شد. این موفقیت اصولا یک موفقیت دیپلماتیک نبود بلکه ماهیت صلح پایدار مبتنی بر 8 سال مبارزه دلیرمردانه ی یک ملت بود و ماهیتا یک موفقیت میدانی و رزمی بود. همچنین پیروزی ایران در عملیات مرصاد که در پی حمله ی مجدد مزدوران عراق دو ماه بعد از پذیرش قطعنامه صلح توسط ایران صورت گرفت نیز بسیار مهم است. این ادعا مطلقا درست نیست که صرف پذیرش دیپلماتیک یک قطعنامه صلح پایدار به ارمغان میاورد. حتی پس از پذیرش صلح نیز حمله ی عراق به کشور صورت پذیرفت و مقاومت قاطعانه و شجاعانه ی ملت ایران در عملیات مرصاد یکبار دیگر تضمین عینی که پشت امضای این قرارداد صلح نشسته بود را تثبیت کر: قدرت نظامی ایران.بنابراین، فاکتور کردن صلح پایدار به صرف پذیرش دیپلماتیک یک صلحنامه، نه فقط یک انحراف تاریخی است بلکه ناجوانمردانه و غیر منصفانه است. درست مثل این است که یک خانواده زحمت بکشند و یک خانه را با پس انداز سالیان خود خرید کنند و بعد پسر کوچک خانواده که روز معامله چک رمزدار را از بانک گرفته و به فروشنده تحویل داده، ادعا کند که خانه را خریداری کرده!(نتیجه 3-ب) مانع اصلی بر پذیرش توافقی مشابه 598 سختی آن از لحاظ روانی برای مسولان و توجیه آن برای وفاداران به نظام است.این نیز یک انتساب بی مشابهت است. پر واضح است که مذاکره و دیپلماسی با حداقل سه رییس جمهور آمریکا که هر یک به نوعی به توافقاتی که خود آنرا امضا کرده بودند، پشت پا زدند، انگیزه ای واقع بینانه برای عدم اعتماد و پذیرش چهارچوبی است که در آن مجددا ایران در یک «توافق» امتیازاتی بدهد. کاهش دادن مسایلی از این دست به تعصبات و گرایشات فردی، کوته بینانه و فرار از واقعیاتی است که در صحنه رخ داده است. شرایط بی اعتمادی کنونی اصولا در مذاکرات 598 مطرح نبود.(نتیجه 4- الف) مقاومت به منزله ی انزوای سیاسی استاین گزاره کاملا نادرست است. دنیا بسیار بزگتر از دنیای غرب است و ایران نیز از آنچه «چه باید کرد» میپندارد با اهمیت تر. بی شک تحریمها تبادلات «نقدی» و ارزی را سخت میکند. اما این نه به منزله ی انزوا طلبی است و نه لزوما منجر به انزوا میشود. در یک دهه ی اخیر نظام تجاری ایران به خوبی خود را با این محدودیتهای تطبیق داده و تبادلات با بلوک شرق و کشورهای دیگر، خصوصا کشورهای منطقه جریان دارد. تبادلات ارزی در مقیاسهای مختلف از ابزارهای متنوع مالی که در دنیای امروز شکل گرفته در حال انجام است. در یک دهه ی گذشته که ایران مسیر مقاومت را انتخاب کرده است، با وجود تحریمهایی که به مراتب از تحریمهای کره ی شمالی سخت گیرانه تر است، ایران در سطح منطقه و کشورهای جنوب به انزوا نرفته است و هر روز این تطبیق پذیری با شرایط تحریمی عمیق تر میشود.(نتیجه 4- ب) مقاومت محکوم به شکست است و نمیتواند ادامه پیدا کنداین گزاره نیز پایه ی قوی ندارد. برعکس شواهد رقومی حاکی از آن است که مقاومت ما باعث شده است که اکثر آثار تحریمی (بغیر موضوع جذب سرمایه گذاری خارجی) مرتفع شود و دشمن روز به روز ابزارهایی که برای فشار بر کشور دارد را از دست بدهد و طعم تلخ شکست را بچشد. برای همین شاید آخرین گزینه که گزینه ی نظامی است را بکار ببندد که انشالله در آنهم شکست خواهد خورد و در آنصورت به سمت ثبات و پایداری خواهیم رفت. تجربه نشان داده است که در سایه ی ثبات و پایداری ایران میتوان بر تمامی ابزارهای تحریمی که دشمن تدارک دیده فائق آید، انشالله. البته این نیازمند صبر و تدبیر است.چرا جنگ ایران و آمریکا اجتناب ناپذیر و ضروری استدر هر قرارداد یا توافقی علاوه بر «شواهد عینی» که دال بر اراده و توانایی طرفین بر ایفای تعهدات است و ناظر به گذشته ی طرفین است، «تضامین عینی» (Objective Guarantees) برای پیشگیری از نقض تعهدات در آینده نیز در نظر گرفته میشود. اگر این تضامین عینی وجود نداشته باشند هیچ توافقی مستمر نیست، تصرف اوکراین، شش سال پس از تصرف جزیره ی کریمه توسط روسیه مصداق اخیر همین مساله است. تضمینی برای تداوم حملات روسیه به اوکراین وجود نداشت و لذا این اتفاق افتاد.علاوه بر این، همانطور که گفته شد، در میانه ی قرن 21، قاعده ای که بیش از همه بر تعاملات جهانی حاکم است قاعده ی «قدرت حق میآورد» یا Might Makes Right است. در این قاعده تا زمانی که موازنه ی قدرت برقرار نشود، بی شک بی ثباتی ادامه خواهد داشت. امضای صلحنامه ها و توافقات دیپلماتیک صرفا به پشتوانه ی اقتدار امنیتی معنا خواهد داشت. اما تصویر اقتدارایرانی در طرف مقابل در حال حاضر وجود ندارد.امروز در مناقشه ی میان ایران و رژیم اسراییل این موازنه به هم خورده است. اسراییل (و آمریکا) بر این باور است که ایران در ضعیف ترین موضع خود قرار دارد و چون نابود کردن ایران «ممکن» است، لذا دلیلی برای حفظ ثبات از طریق پذیرش قرارداد و توافقات و مذاکرات وجود ندارد. بر همین اساس حتی اگر ایران تمامی سه عنصری که در «چه باید کرد» به عنوان امتیازات اضافه تر به طرف صهیونیستی-آمریکایی تقدیم کند، بازهم دلیل قانع کننده ای برای اجتناب از معارضه های خباثت آلود وجود ندارد. بلکه چنین پیشنهاداتی موضوع ضعیف بودن ایران را دو چندان میکند و طرف مقابل را به فشار بیشتر تحریک میکند. این تجربه دقیقا بعد از امضای برجام اتفاق افتاد. در واقع پس از وضع تحریمهای بین المللی، گفتمان شکست و ذلت در کشور رونق گرفت و منجر به پذیرش ننگین برجام شد بدون اینکه پشتوانه ای مقتدرانه، این حرکت دیپلماتیک را حمایت کند. دیپلماسی پوچ و بدون پشتوانه نتیجه ای جز حریص تر شدن دشمن و وضع تحریمهای بیشتر نداشت. تحریمهایی که به مراتب از تحریمهای سازمان ملل موثر تر و شکننده تر بودند.برعکس، در زمان امضای قطعنامه 598، پشتوانه ی محکم قدرت ایران در 8 سال جنگ منجر به صلحی پایدار شد.به نظر میرسد، تنها روشی که میتوان در کوتاه مدت موازنه ی قدرت نسبی را در منطقه تثبیت کرد، دفاع مقتدرانه و هوشمندانه در معرکه ی جنگ است. هرچند بروز جنگ ناخوشایند است، اما خوشبختانه دلایل زیادی وجود دارد که شرایط ایران در این جنگ از جنگ 12 روزه متفاوت است و انشالله به فضل الهی در این میدان پیروز خواهیم شد و هر گونه توافقی پس از این جنگ میتواند سرآغازی بر نابودی دشمن وجودی ایران عزیز، یعنی رژیم اسراییل باشد. رژیم اسراییل به خوبی میداند که فرصت حضور ترامپ در کاخ سفید محدود است و با وجود یک ایران مقتدر حتی یک شب خواب راحت واقعا بر ساکنین رژیم اسراییل بعید است - اگر عاقل باشند.نکته ی آخر اینکه، اصولا این باور که مشکلات اقتصادی را میتوان با نوشداروی ارتباط بین المللی با جهان به سرعت و یک شنبه حل کرد، ادعایی نادرست است. بخش قابل توجهی از متن «چه باید کرد» به نشان دادن در باغ سبز رشد و توسعه و وفور نعمت و رفع فقر و بیکاری و توسعه ی ثروت در جامعه پس از توافق «همه جانبه» با غرب میگذرد بعید است کشوری بدون کار و تلاش و اصلاحات اقتصادی صحیح به رشد و توسعه دست یابد. لذا این گونه ادعاها که در دوره ی روحانی نیز به مردم فروخته شد و انتظارات اجتماعی واهی ایجاد کرد، فریبکارانه و نادرست است. کشورهای زیادی هستند که مشکلات تحریمی ایران را ندارند ولی به دلیل ناکارآمدی اقتصادی دچار مشکلات و سطح رفاه نسبی حتی پایین تری نسبت به ایران دارند.به امید پیروزی ایران عزیزاول اسفند 1404</description>
                <category>Mohammad Sharifkhani</category>
                <author>Mohammad Sharifkhani</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 19:24:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاستهای ارزی دولت</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sharifkhani/dollar-exchange-pkpey9jsbkow</link>
                <description>افزایش 55 درصدی نرخ ارز در بازه ی چهار ماهه امسال حقیقتا شوک آور بود. این سرعت تغییر با ثابت زمانی رخ داد که توضیح آن با پدیده هایی مانند تورم که در کشور ما موضوعی مزمن و پایدار است، ساده نیست. خصوصا اینکه در این دوره اخبار تحریمی یا سیاسی خاصی رخ نداد. در این چند روز، فرصتی دست داد تا نسبت به برخی رخدادهایی که در حوزه ی افزایش قیمت ارز، با افرادی که در این حوزه اطلاعات بیشتری دارند، رایزنی کنم. مبتنی بر این رایزنی ها، این نوشته به بیان ساده آنچه که در سالهای اخیر و در چند هفته ی گذشته و آنچه در پیش روست را روایت میکند. در این نوشته ابتدا به بررسی دلایل و آسیب شناسی تاریخی تنشهای ارزی، سیاستهای ارزی دولتها تا کنون و عواقبی که در پی داشت میپردازیم. سپس به تحلیل رخدادهایی که در یکی دوماه حلقه ی فیدبک مثبت سیاستهای ارزی را تحریک کرد و منجر به افزایش نرخ ارز شد اشاره میکنیم. همچنین اندکی به تحلیل سیاستهای ارزی جدید دولت که در راستای «اصلاحات ارزی» و تک نرخی کردن ارز است، خواهیم پرداخت.تاریخچه ی سیاستهای ارزی دولتهای اخیر و آسیب شناسی آنتثبیت نرخ ارز از دیرباز یکی از اهداف و شاخصهای عملکردی دولتها به حساب میآمده. اما سیاستهای «نرخ ارز دستوری» تقریبا در تمامی دولتها شکست خورد و نتیجه ای جز تنشهای شدید ارزی نداشت. تنشهای ارزی میانه ی دهه ی نود منجر به ادبیات «ارز جهانگیری» (4000 تومان) شد و در سالهای اخیر نیز ادبیات «ارز فرزینی» یا «ارز ترجیحی» (28,500 تومانی) جایگزین آن شد. اما هیچ یک از این سیاستها منجر به (1) توقف افزایش نرخ ارز و (2) توقف شوکهای ارزی غیرقابل پیش بینی ارزی برای تجارت بین المللی کشور نشد. تورم ناشی از افزایش نقدینگی (چاپ پول بدون پشتوانه) میتواند توضیح دهد که چرا روند افزایش نرخ ارز اجتناب ناپذیر بوده است اما هنوز این سوال مطرح است که چرا این شوکهای ارزی (تغییر ناگهانی نرخ ارز در بازه ای کوتاه) به وجود میآید و در کشورهای حتی به مراتب ضعیف تر (مانند افغانستان و پاکستان) این پدیده رخ نمینماید.از آنجا که نرخ ارز -مانند هر کالای دیگری- بر پایه ی عرضه و تقاضا تعیین میشود، در اکثر کشورها مدیریت نرخ ارز به نوعی توسط «بازار» تعیین میشود. در کشورهایی مانند ایران که بزرگترین عرضه کننده ی ارز خود دولت است، این امکان وجود دارد که ارز ناشی از فروش نفت توسط «دولت» تعیین قیمت شود و به بازار عرضه شود و از این محل نرخ ارز تحت تاثیر قرار گیرد و به نوعی «مدیریت» شود. این روند تا زمانی که یک ویژگی مهم در اقتصاد وجود داشت «موثر» بود: دولت به اندازه ی تقاضای بازار، امکان تامین ارز با نرخ دولتی را داشت.در دو دهه ی اخیر این ویژگی از میان رفت و شکل اقتصاد نفت و ارز به گونه ای دیگر رقم خورد: (1) ارز دولتی فقط پاسخگوی بخش کمی از تقاضای بازار بود و (2) در راستای اولویت دهی به تولید داخلی، فروش فراورده های نفتی و انرژی با نرخ سوبسیدی، و به تبع آن بدون درآمد مستقیم ارزی برای دولت صورت گرفت. این الگو منجر به صادرات بخش خصوصی و ایجاد درآمد ارزی کلان برای بخش خصوصی ناشی از صادرات فرآورده های معدنی «انرژی محور» از قبیل آهن و آلومینیوم و فراورده های نفتی شد.برای همین دولتهای اخیر تصمیم به این گرفتند که (1) «ارز دولتی» را بسته به نیاز کشور در دسته بندی های کالایی مختلف «جیره بندی» کند تا واردات کالاهای اساسی با نرخ ارز کمتر (به شکل ارز ترجیحی یا ارز نیمایی در تالار یکم) وارد و به تبع آن با قیمت مناسب در کشور عرضه شود. نرخ ارز ترجیحی 28,500 برای کالاهای ضروری توسط خود دولت تامین ارزی میشود و ارز نیمایی (تقریبا 67 هزار تومان تا سه ماه پیش) توسط ارز سایر صادر کنندگانی که از محل انرژی یا فراورده های نفتی سوبسیدی صادرات میکنند و (2) صادرکنندگانی که از انرژی سوبسیدی یا فروش نفت بهره مند میشوند را «وادار» به بازگرداندن ارز ناشی از صادرات و ارایه با قیمت دستوری (حدود 67 هزار تومان) در تالار یکم ارز نیمایی کند. هر دو سیاست ناکارآمدی خود را در سالهای اخیر نشان داد. برآورد ها نشان میدهد که در سال جاری ارز 28 هزار تومانی حدودا 12 میلیارد دلار از درآمدهای ارزی دولت را برای واردات کالاهای اساسی میبلعد، که عددی کاملا قابل ملاحظه است.در مورد (1) یعنی واردات کالای اساسی با نرخ نیما یا ترجیحی، ناکارآمدی به چند صورت رخ نمود:الف- هیچ تضمینی وجود ندارد که هزینه های ارزی اعلام شده توسط وارد کننده درست و دقیق باشد. در واقع وارد کننده میتواند با همدستی فروشنده ی خارجی فاکتور سازی کند و ارز مازاد را به کشور وارد نکند. (سندروم چای دبش 1)ب- با اینکار به تولید کننده ی خارجی کالاهای اساسی سوبسید داده میشود و تولید کننده ی داخلی انگیزه ای برای رقابت با تولید کننده ی خارجی ندارد. در کالاهای اساسی وابستگی کشور نهادینه میشود و زنجیره ی تولید در این بخشها به مرور زمان از میان میرود.ج- امکان قاچاق کالاهای اساسی وارد شده به طور کامل وجود دارد. قاچاق آرد، نهاده های دامی و ... به کشورهای همسایه برای توزیع کنندگان و حتی خود وارد کنندگان وجود دارد. (سندروم چای دبش 2)د- تشریفات قانونی واردات و گمرکات و مالیات و ... در جهت پیشگیری از تقلب و قاچاق به شدت پیچیده و ناکارآمد و کند میشود و این پیچیدگی ها علاوه بر کند کردن زنجیره ی تولید، پتانسیل فساد در این بخشها به شدت افزایش میآبد.در نهایت، آنچه در کف بازار مشاهده میشود این است که قیمت کالاهای اساسی از قبیل گوشت و لبنیات و برنج برای مصرف کننده ی نهایی -با وجود تمامی مراقبتها- نسبت به کشورهای مجاور، بسته به نوع کالا تقریبا فقط 30 الی 50 درصد کمتر است، در حالیکه نرخ ارز ترجیحی تخصیص داده شده به این کالاها یک چهارم قیمت بازار آزاد است.در مورد (2) نیز ناکارآمدی جدی وجود دارد:الف- صادر کننده ی اینگونه اقلام نیز میتوانند فروش خود را با فاکتور سازی کتمان کنند و ارز ناشی از صادرات کالاهای انرژی محور یا نفت محور را به کشور بازنگردانند چراکه ترجیح میدهند این ارز را به نرخ آزاد (در تالار دوم مبادله مرکز مبادله ی ارز) به فروش برسانند یا حتی به کشور وارد نکنند. (سندروم زنجانی)ب- عدم تامین ارز صادر کنندگان کالاهای نفت و انرژی محور در تالار اول (ارز نیما) منجر به ناپایداری در واردات مواد اولیه ی بسیاری محصولات میشود که در صف دریافت ارز در تالار اول هستند. این تولید کنندگان نیازمند دریافت ارز با نرخی حدودا 30 درصد زیر قیمت ارز آزاد (که خود نزدیک تالار دوم است) برای تولید محصولات خود در کشور هستند. این ناپایداری و عدم اطمینان در نرخ ارز، منجر به ناپایداری در زنجیره ی تولید و مصرف میشود.ج- در این بخش نیز ارزیابی سهم انرژی سوبسیدی در بهای تمام شده کالاهای انرژی محور آسان نیست و منجر به ایجاد اختلافات میان صادرکنندگان (بعضا بورسی) و دولت میشود و میتواند منجر به سودهای کلان در صادرات کالاهای انرژی محوری میشود که میتوانند از دسته بندی های کالایی تعیین شده توسط وزارت صمت و یا با ایجاد فساد در گمرکات عبور کنند.در نهایت قیمت ارز در تالار اول که بخش قابل ملاحظه ای از تقاضای بازار را پاسخ میدهد، به هر بهانه ای گروگان رفتار صادرکنندگان خصوصی (و خصولتی) کالاهای انرژی محور است. عدم همکاری آنها در «عرضه ی ارز» میتواند شوکهای ارزی قابل ملاحظه ای به نرخ ارز در بازار آزاد وارد کند.بدیهی است که هرچه فاصله ی میان نرخ ارز آزاد و نرخ نیما بیشتر باشد، اشتهای صادرکنندگان برای عدم عرضه ی ارز در بازار اول (نرخ نیما) بیشتر میشود و همین باعث افزایش مجدد قیمت ارز میشود. در واقع یک حلقه ی فیدبک مثبت به شکل ذاتی در این سیستم وجود دارد که منجر به افزایش نرخ ارز میشود.آنچه در هفته های اخیر رخ دادبه سادگی میتوان مشاهده کرد که با واگرا شدن فاصله ی میان ارز آزاد (تقریبا تالار دوم مرکز مبادلات) از ارز نیمایی، فیدبک مثبتی که در گذشته به آن اشاره شد تحریک شد. نمودار زیر، این پدیده را تشریح میکند:تغییرات قیمت شش ماه گذشته ا رز. رنگ بنفش دلار نیمایی و رنگ سبز دلار آزاد است.در واقع در این نمودار، تلاش دولت برای تثبیت نرخ ارز نیمایی در بازه ی زمانی شهریورماه تا اوایل آذرماه مشخص است. اما حجم تقاضا در تالار اول (ارز نیمایی) بالاتر از تامین ارزی بود که دولت خودش میتوانست انجام دهد و صادرکنندگان نیز ارز خود را به میزان لازم وارد نکردند و لذا این فاصله بیشتر شد و این روند ادامه داشت تا زمانی که دولت به افزایش حدود 20 درصدی نرخ نیما تمکین کند. اما مشخصا حتی این حرکت دیرهنگام نیز اثر مثبتی روی کاهش نرخ ارز آزاد نداشت. هجوم واردکنندگان کالاهای اساسی از تالار یکم (ارز نیمایی) که از دریافت ارز نیمایی مایوش شده بودند، به تالار دوم (نزدیک به ارز آزاد) در این بازه منجر به این شوک ارزی شد.ریسکهای تک نرخی کردن ارز توسط دولتهرچند نقدهای جدی به سیستم چند نرخی ارز وجود دارد، اما باید پذیرفت که این سیستم برای مدت چند سال (تقریبا از سال 96) بطور نسبی توانست از بروز شوکهای ارزی جلوگیری کند. میتوان گفت شوک ارزی اخیر (تغییر نرخ ارز در واحد زمان) در 8 سال اخیر بی سابقه بود. اما به هر حال ایرادات ذاتی که این روش دارد، روزی سر باز میزد و آنروز امروز بود.در حال حاضر بنظر میرسد سیاست و اولویت دولت پیشگیری از شوکهای ارزی است. آخرین صحبتهای اقای همتی رییس جدید بانک مرکزی حاکی از شناخت جامعی از ایرادات سیستم چند نرخی کنونی ارز و هدفگذاری هایی است که سیستم چند نرخی کنونی را از میان میبرد. یکی دیگر از نکات مثبت این رویکرد، که توسط معاون ریس جمهور نیز تصریح شد، عدم اتکاء و منوط نکردن این برنامه ها به مسایلی بیهوده و فریب دهنده از قبیل مذاکره با آمریکا و رفع تحریمها است که فهم این مهم شایان تقدیر است.در عین حال اساسی ترین مساله، مدیریت تبعات تک نرخی کردن ارز بر تورم است. به طور کلی اقتصاد ایران و به طور خاص نرخ تورم وابستگی زیادی به نرخ ارز دارد. در واقع ضمن اینکه سبد کالایی عمده ی محصولات ضروری (از قبیل مسکن، خوراکی ها و انرژی) به دلیل منابع خدادادی ملی، روی کاغذ میتواند وابستگی چندانی به واردات نداشته باشد اما به دلایل مختلف (صادرات و قاچاق این اقلام) این وابستگی وجود دارد و اصولا امکان کاهش اثر افزایش نرخ ارز روی این اقلام اساسا وجود ندارد. به همین دلیل بنظر میرسد دولت باید در اولین فرصت و قبل از هر اقدامی نسبت به تبعات تورمی این مساله برنامه ریزی کند. اما تا به امروز برنامه ریزی برای این مساله هنوز در هاله ای از ابهام (لینک) است. در واقع، پاسخ صریح و روشنی برای سوالات زیر وجود ندارد:1- دولت چه ارزیابی از میزان تورم ناشی از سیاستهای تک نرخی کردن ارز دارد؟2- دامنه ی تورم چه اقشاری را در بر میگیرد و کدام خانوارها و به چه میزان از محل درآمدهای ناشی از تک نرخی شدن ارز «محافظت» شوند؟3- شیوه ی اجرایی «محافظت» اقشار ضعیف از تورم ناشی از تک نرخی شدن ارز چیست؟ آیا کالابرگ گزینه ی مناسبی است (تجربه ی کوپن دهه 60 و دهه 80 در نظر گرفته شده)؟ اگر پاسخ مثبت است، با توجه به تجربیات در زمان هدفمندی یارانه ها در انتهای دهه 80، نحوه توزیع این منابع به چه صورت است؟4- شیوه ی «محافظت» از تولید کنندگانی که مواد خام و اولیه را وارد میکنند به چه صورت خواهد بود؟ در صورتیکه دولت بخواهد اقتصاد بازار را جایگزین اقتصاد حمایتی کند، و لذا حمایتی از بخش تولید در مقابل تورم ناشی از تک نرخی شدن ارز صورت نپذیرد، افزایش قیمت واردات مواد اولیه میتواند منجر به رکود شود چرا که تولید داخل دیگر توجیه اقتصادی پیدا نمیکند و بسیاری از صنایع دچار مشکل خواهند شد.در بخش صنعت و تجارت ابهامات دیگری نیز وجود دارد. برای رفع ابهامات و تحلیل درست نیازمند اعداد و ارقام هستیم. تقریبا در هیچ مرجعی اعداد به شکل منسجم وجود ندارد. اما بررسی های من از منابع مختلف حاکی از آن است که به طور کلی در تالارهای مبادلات سالانه حدود 60 میلیارد دلار صرف واردات میشود. از این میزان حدود 70 درصد تالار یکم (دستوری 67 هزار تومانی ناشی از ارز صادر کنندگان) الباقی در تالار دوم (نرخ آزاد) معامله میشود و علاوه بر آن حدود 12 میلیارد نیز به شکل ارز ترجیحی (برای خرید کالاهای اساسی) عرضه میشود. به نظر میرسد بر اساس داده ی زیر در مرکز مبادلات، نرخ ارز میانگین موزون در ماه گذشته، در تاریخ 13 دیماه حدودا 75 هزار تومان است:نرخ ارز میانگین موزون در روز 13 دیماه 1404حال اگر فرض کنیم که بر اساس روش رییس جدید بانک مرکزی، نرخ ارز های ترجیحی و تالار اول برداشته شود و تالار دوم (بازار آزاد) تعیین کننده ی نرخ ارز باشد، قاعدتا باید نرخ ارز آزاد کاهش و نرخ ارز دولتی و تالار یکم افزایش یابد و نرخ ارز آزاد و تک نرخی در میانه ی اعدادی که در حال حاضر با آن مواجه هستیم قرار گیرد چرا که عرضه در بازار آزاد افزایش میاید ولی تقاضاهای تالار اول که برپایه ی رانتخواری و قاچاق غیر مستقیم ارز در آن فعال بوده دیگر توجیه تجاری ندارد و حذف میشود.  لذا در بازار آزاد عرضه بیشتر و تقاضای کمتری وجود خواهد داشت که باعث کاهش نرخ ارز در بازار آزاد میشود. از سویی دولت نیز درآمدهای ارزی بیشتری پیدا میکند.اما توجه به این نکته نیز مهم است، که عرضه کنندگان ارز در این بازارها حدودا 400 شرکت (خصوصی، بورسی، خصولتی و ...) هستند. بنابراین در سمت عرضه، این بازار عمق چندانی ندارد و تبانی یا عدم شفافیت این شرکتها میتواند به راحتی بازار ارز را تحت تاثیر قرار دهد. کما اینکه بنظر میرسد عدم تامین ارز در تالار یکم در همین چند ماه اخیر نیز ناشی از همین عدم همکاری برخی از این 400 شرکت در بازگرداندن ارز به تالار یکم بوده است.از سویی دولت نیز باید ارز حاصل از فروش نفت خود را بجای اینکه به شکل دستوری قیمت گذاری کند، به شکل اقتصاد بازار به مزایده گذاشته و ارز ناشی از آن را دریافت کند و سپس آنرا به صرف مصارف عمومی رسانده یا ذخیره کند و در واردات اصولا مداخله نکند. صد البته این به منزله ی خصوصی سازی کامل واردات کالاهای اساسی است که در آن بخش نیز امکان ریسک تبانی وجود دارد. این از ریسک تبانی عدم بازگشت منابع ارزی ریسک بالاتری است. در واقع سیاست سوبسید دهی به آخر زنجیره یعنی مصرف کننده، باعث میشود نظارتها و کنترلهای دقیق از سمت شرکتهای صادرات کننده ی نفت و انرژی -اعم از مستقیم و غیرمستقیم- جایگزین شود با کنترل و نظارت قیمت گذاری، بهای تمام شده و احتکار و... در زنجیره تولید در شرکتهای تولید کننده ی شیر و گوشت و نان و ... میشود که این هم چالشهایش کمتر از نظارت‌های ارزی نیست.در این میان توجه به ارزی کردن قیمتهای انرژی برای تولید کنندگان محصولات انرژی محور و نفتی مهم میشود (درست مثل تعدیل قیمت انرژی برای تولید رمز ارزها). در واقع دولت تنها در صورتی میتواند درآمدهای واقعی خود را به شکل شفاف دریافت کند که بتواند تمامی مسیرهای منتهی به فروش نفت و گاز خام (اعم از صادرات مواد خام یا هرگونه تولید داخلی در بخش خصوصی که وابستگی به این موارد دارد) را به شکلی منصفانه ارزی کند. این یک تحول بزرگ در اقتصاد خواهد بود و البته بدون آن امکان عدم شفافیت و رانتخواری وجود خواهد داشت. در یک کلام بنظر میرسد، مساله ی تک نرخی کردن ارز مستقیما به ناترازی انرژی و مکانیزم قیمت گذاری صحیح در بخش انرژی و نفت وابسته است و این دو مساله باید توآمان حل شوند.در پایان به این نکته باید اشاره شود که دولت چه بخواهد یا نخواهد بزرگترین وارد کننده ی ارز به کشور است و رفتار دولت ذاتا مداخله ی دولت در تعیین نرخ ارز است (حتی تک نرخی کردن ارز نیز چنین است). از سویی این وارد کننده ی بزرگ ارز به کشور، خود به دلیل تلاطمات ذاتی بازار بین المللی نفت و انرژی در تامین منابع ارزی خود ممکن است دچار تنشها و شوکهایی شود. لهذا بدون تمهیداتی از قبیل ذخایر قابل ملاحظه ارزی نمیتوان انتظار داشت که دولت بتواند تثبیت نرخ ارز را تضمین کند.30 درصد از GDP ایران از محل فروش منابع طبیعی است. ایران از این لحاظ کشور نهم دنیا است.برای رهایی از تنشهای ارزی باید وابستگی بودجه به ارزهای نفتی را کاهش داد تا نرخ ارز واقعی بر درآمدهای عملیاتی دولت و بر اساس شاخصهای اقتصادی از قبیل تراز تجاری غیر نفتی بدست آید. بنظر میرسد برای رسیدن به آن نقطه، باید دوره ی گذار تدبیر شود. شاید بهترین کار این باشد که در دوره ی گذار که دولت ناچار از تامین منابع بودجه از محل فروش نفت است، دولت به عنوان تامین کننده ی ارز (و نه رگولاتور قیمت گذار ارزی) در بازار آزاد ارز فعالیت کند و در عرضه ی ارز رفتاری کاملا تجاری و «غیرحمایتی» مبتنی بر پارامترهای دیگر اقتصادی کشور از قبیل افزایش تولید ناخالص ملی و افزایش نقدینگی و ... اتخاذ کند. درآمدهای دولت از این محل میتواند صرف «حمایت» یا «سرمایه گذاری در توسعه زیرساختها» شود.</description>
                <category>Mohammad Sharifkhani</category>
                <author>Mohammad Sharifkhani</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 15:36:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبرد من 2: مسیر امید</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sharifkhani/%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%86-2-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-swrofrhhwuep</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمرَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لَنَا ذُنُوبَنَا وَإِسۡرَافَنَا فِيٓ أَمۡرِنَا وَثَبِّتۡ أَقۡدَامَنَا وَٱنصُرۡنَا عَلَى ٱلۡقَوۡمِ ٱلۡكَٰفِرِينَچکیده:حملات مسلحانه ی 12 روزه، دو آموخته ی مهم برای ایران (و جهان) داشت. (1) غرب نشان داد که صرف پایبندی به تعهدات بین المللی توسط سایر کشورها، نه لزوما منافع کشورها را تضمین نمیکند و نه امنیت را و برعکس شفافیت و ارایه ی اطلاعات و پذیرش محدودیتهای تسلیحاتی و هسته ای میتواند منجر به جنگ و حمله مسلحانه شود (تفاوت سرنوشت عراق، لیبی و ایران با کره ی شمالی نیز موید همین مساله هست). در واقع پیام غرب به دنیا واضح است، تنها تضمین واقعی امنیت و استقلال، توانمندی دفاعی برخواسته از پشتوانه ی مردمی است. (2) در قرن بیست و یکم، قواعد و نرم های بین المللی قابل اتکاء نیستند. حملات بی عقوبت رژیم اسراییل به سوریه، لبنان و قطر علاوه بر فجایع بی نظیری که در غزه و کرانه ی باختری رخ داد و حمایت بدون محدودیت آمریکا از اسراییل،  و عدم محکومیت حملات اسراییل به ایران توسط غرب، و حمایت غربی ها از اسراییل برای «اجرای کارهای کثیف»، بی شک افق تاریک استفاده از تسلیحات هسته ای توسط رژیم اسراییل را پررنگ تر از همیشه کرده است و پیشگیری از این تهدید جدی نیازمند تدبیر است. این نوشته در چند قسمت بخش به تحلیل جنگ دوازده روزه و پیشنهاد تدابیر لازم از جمله بازنگری در دکترین هسته ای، ارتقاء نظام بازدارندگی دفاعی، مدیریت نظام تحریمها و همچنین مدیریت افکار عمومی و اعتماد اجتماعی میپردازد.مقدمه:در نوشته ی قبل، تاریخچه ی چند دهه «جنگ تحمیلی»آمریکا و رژیم اسراییل با ایران که منجر به ضعیف ترین قرارداد تاریخ معاصر ایران، یعنی برجام و پس از آن حمله ی مسلحانه به کشور شد، بررسی شد. همچنین گفته شد که مذاکراتی که منجر به برجام شد با چه رویکردی شکل گرفت و چه عبرتهایی باید از آن آموخت. مهم ترین درسی که در نوشته ی قبلی به آن اشاره شد در یک جمله این است: «محدود کردن تعارضات میان ایران و غرب به مساله ی هسته ای، بزرگترین اشتباه در تحلیل های سیاسی دو دهه ی اخیر است.» اصولا تعارض میان ایران و غرب ریشه در نفوذ عمیق رژیم اسراییل در لایه های سیاسی و رسانه ای و مالی غرب و با هدف تضعیف و تجزیه ی ایران (در مقابل رژیم اسراییل) در دراز مدت انجام میشود. بنابراین، سیاستهای بلند مدت ایران باید کلان نگر و ناظر بر این حقیقت باشد. نکته ی دیگر تحمیلی بودن این جنگ از سمت غربی ها است. «ایده های کوچه بازاری که تا کی میخواهیم با آمریکا و غرب بجنگیم» نشان از عدم شناخت جنگ تحمیلی است که غرب در نزدیک به یک قرن بر علیه ایران به راه انداخته و عدم توجه به رفتارهای جاه طلبانه و تمامیت خواهانه ی آن در سالهای اخیر دارد و همین تفکرات ساده لوحانه منجر به برجام و پس از آن حمله ی مسلحانه به ایران شد. در دوران معاصر، ایران شاهد جنگ تحمیلی دیگری با کشور عراق بود. در جنگ تحمیلی هشت ساله با عراق که تقریبا تمام دنیا از طرف مقابل حمایت میکرد، شرایط کشور با سختی هایی همراه بود ولی با اتحاد و همدلی مردم، کشور به شکل طبیعی اداره میشد و در میانه ی جنگ نیز پیروزی های متعددی داشتیم. مدارس و دانشگاه ها فعال بود. نکته ی دیگر اینکه باید توجه کنیم که این تصور که چون در یک جنگ تحمیلی به طولانی چند دهه هستیم پس «نمیتوانیم» مشکلات کشور از جمله ناترازی ها و تورم را حل کنیم تحلیل دقیقی نیست. توجه به این نکته نیز ضروری است که تفکراتی که بهبود شرایط اقتصادی را منوط به روشهای شکست خورده برای حل مساله ی تحریمها میکنند، نوآوری چندانی ندارند و اصولا راهکار اقتصادی برای شرایط جنگی و خاص کشور ارایه نمیکنند. در اواخر جنگ با عراق با مداخله ی آمریکا شرایط به گونه ای رقم خورد که نهایتا منجر به پذیرش قطعنامه 598 توسط ایران شد اما در آن قطعنامه نیز موازنه ی قدرت به نفع ایران بود و منجر به صلح پایدار برای سالیانی بعد شد. برای دستیابی به صلح پایدار در جنگ تحمیلی آمریکا و رژیم اسراییل، این مسیری است که باید طی شود. یعنی در هر معاهده ای موازنه ی قدرت به نفع ایران باشد و نقض عهد توسط طرف مقابل به ضرر آن طرف و به نفع ایران باشد. آنچه در ادامه به آن پرداخته میشود، ابتدا آموخته هایی از جنگ 12 روزه است و سپس مبتنی بر این درس آموخته ها مبانی، مسیرها و گزینه های پیش روی کشور را بررسی میکند. مشخصا جنگ دوازده روزه نشان داد که دفاع از ایران در جنگ تحمیلی آمریکا و رژیم اسراییل، نیازمند بازنگری جدی در دکترین دفاعی و هسته ای کشور و موقعیت یابی جدید ایران در نظم جدید بین المللی است. همچنین گزینه هایی که با توجه به تاریخ چند دهه مذاکره با غرب، شرایط جهانی و توان داخلی به شکلی هوشمندانه باید انتخاب شود. تحلیلی بر جنگ مسلحانهدر هفته های اخیر نگرانیها از تشدید مجدد تنشهای و شروع حمله ی مسلحانه قابل توجه بود. اما به نظر میرسد که حملات فراگیر اسراییل بیشتر بر مبتنی بر چهار عنصر (1) اشراف اطلاعاتی، (2) غافلگیری، (3) توان دفاع از خود در برابر پاسخ طرف مقابل، و (4) امکان ایجاد ضربه ی نهایی برای فروپاشی است. در حال حاضر عمده ی این شرایط وجود ندارد. یعنی هم از اطلاعاتی که داشته در جنگ 12 روزه استفاده کرده و برای کسب اطلاعات جدید نیازمند زمان است، آمادگی و هشیاری نظامی ما بالاتر است و هم اینکه رژیم اسراییل میداند که توان دفاعی لازم در برابر حملات موشکی ما را ندارند و یا در مورد توان موشکی ما ابهاماتشان به حدی است که ریسک حملات به بخشهای غیرنظامی را انجام نمیدهند. و هم اینکه بخاطر اتحاد اجتماعی که در کشور به وجود آمد، امیدی به فروپاشی ندارند. البته ممکن است آنها به برخی بخشهای نظامی یا هسته ای یا برای ترور برخی افراد کلیدی عملیات تروریستی انجام دهند ولی ریسک یک حمله ی فراگیر با اهداف گسترده و با هدف فروپاشی درآینده ی نزدیک بسیار کم است. اما، اگر بازدارندگی کافی ایجاد نشود، بی شک دور بعدی حملات مسلحانه در آینده ی دورتر رخ خواهد داد و ما باید خود را برای مبارزه ای سخت آماده کنیم.به لطف خدا، بی تردید، اسراییل به هدف اصلی خود که فروپاشی کشور بود نرسید و برنده ی این حملات ایران بود. هر چند، جبهه ی غرب توانست حداکثر تا دوسال برنامه ی هسته ای ما را عقب براند (که دستآوردی ناچیز است) و تعدادی از بزرگان ما را شهید کند (که البته خسارت سنگینی است)، اما هدف نهایی آنها که فروپاشی ملت ایران بود، شکست خورد. از سوی دیگر دستآوردهای ما در جنگ قابل ملاحظه بود. به یاری خداوند متعال، ما توانستیم دشمن را با «قاطعیت» و با «توان» داخلی و بدون کمک هیچ قدرت خارجی وادار به آتش بس کنیم. رژیم اسراییل حتی اگر ذره ای احتمال پیروزی میداد، بی شک به بارش آتش ادامه میداد. اما مشخصا ناتوان از پذیرش ضربات و خساراتی که ایران به او وارد کرد، درخواست آتش بس کرد و این روند میتوانست با تداوم جنگ ادامه پیدا کند. دیگر اینکه، چهره ی اسراییل به عنوان یک عنصر تروریست در داخل و خارج کشور بیش از پیش عیان شد که هزینه های سیاسی قابل ملاحظه ای برای او دارد. اسراییل هم اکنون یک موجود بر هم زننده ی ثبات منطقه ای، منحوس و منزوی (Pariah) در افکار عمومی دنیاست و بدون حمایت و فشارهای آمریکا در مجامع بین المللی جایگاهی ندارد. این دستآوردها را باید در تعاملات آتی با غرب نقد کنیم و از آنها امتیاز برنده ی جنگ بودن خود را بگیریم. جهان پس از جنگ دوازده روزه با تصویر متفاوتی از ایران مواجه است.مساله ی بعدی توجه عمومی به بخش عملیات روانی و جنگ رسانه ای در این جنگ است. یکی از دستآوردهای حملات دوازده روزه شفاف شدن عملیات رسانه ای دشمن بود. مشخصا ایران اینترنشنال، بی بی سی و من و تو و همچنین اینستاگرام (با حذف پستهای ملی و پروموت کردن پستهای همسو با روایتهای رژیم اسراییل) و تعداد زیادی از کانالهای تلگرامی وابسته به رژیم اسراییل این جبهه رسانه ای را راهبری میکنند. جنگ رسانه ای رژیم اسراییل و آمریکا با ایران، مشابه با هیچ کشور دیگری نیست (بغیر از حملات رسانه ای در جنگ سرد خصوصا در آلمان شرقی قبل از  فروپاشی دیوار برلین) و همین نشان از این دارد که مساله ی آنها با یکپارچگی ملت ایران است و تاییدی بر این که کاهش مساله به موضوع غنی سازی هسته ای تحلیلی ساده لوحانه است.تجربیات دو دهه ی اخیر نشانگر این است که با شرایط کنونی دنیا، و فهم بهتری که از دشمنان ایران به وجود آمده، طی کردن مسیر به سمت پیروزی (امنیت پایدار، لغو همه ی تحریمها و دسترسی آسان تجارت بین المللی) آسانتر از گذشته است. برای رسیدن به این هدف، برداشتن چند گام ضروری است تا جبهه ی غرب منافع ناشی از لغو کامل تحریمها را به یک ایران هسته ای ترجیح دهد: (1) ارتقاء امنیت ملی در مقابل دشمن با بروز رسانی دکترین بازدارندگی دفاعی و هسته ای(2) بروز رسانی مدل مناسبات در روابط خارجی با توجه به شرایط جدید در نظم بین الملل (3) تثبیت امنیت ملی از طریق حفظ اتحاد در کشورارتقاء امنیت ملی و بروز رسانی دکترین بازدارندگی دفاعی و هسته ایفجایعی که در غزه در دو سال اخیر رخ داد و در حال رخ دادن است، در قرنهای اخیر بی نظیر و در تاریخ بشر کم نظیر است. حمایت جامعه ی غرب و آمریکا از رژیم اسراییل زنگ خطری برای همه ی کشورهای منطقه و دنیا است. افتخار آمریکا و حمایت اروپا از حملاتی که به ایران شد، وقایعی که در سوریه، لبنان و اخیرا در قطر رخ داد نیز نشان میدهد که رژیم اسراییل هیچ یک از نرمهای بین المللی را رعایت نخواهد کرد و به همین دلیل خطر استفاده از تسلیحات هسته ای از سوی این رژیم بر علیه ایران کاملا جدی است. خصوصا، حمایت بی حد و حصر ترامپ از بلندپروازی ها جاه طلبی های بی مرز نتانیاهو، هرچه بیشتر به پایان دولت ترامپ نزدیک میشویم، تهدید هسته ای رژیم اسرائیل را جدی تر میکند.از سویی، هرچقدر هم مسایل امنیتی و محرمانگی را رعایت کنیم، بدست آوردن اطلاعات مکانها و افراد حساس کشور برای رژیم اسرائیل، کار سختی نیست. علاوه بر این، سلاح ها و امکانات تروریستی و غافلگیر کننده برای دشمن در دسترس است. بنابراین، تنها مانع از حمله ی مستقیم دشمن است، مکانیزمهای بازدارنده است. بنابراین ارتقا سطح بازدارندگی متکی بر داشته های درون زا برای حفظ امنیت کشور، بالاترین اهمیت را دارد. ایران باید تمامی ابزارهایی که میتواند با آنها دشمن را از حمله ی احتمالی باز دارد، در دکترین دفاعی خود در نظر بگیرد و به شکل راهبردی برای بهره برداری از این ابزارها در یک دهه ی آینده سرمایه گذاری کند.ضلع  اول بازدارندگی، بازنگری در دکترین دفاعی هسته ای است. مشخصا تغییر دکترین هسته ای کشور و ارتقاء بازدارندگی به سطح بازدارندگی هسته ای اجتناب ناپذیر است. از ابتدای اختراع سلاح های هسته ای، موازنه ی هسته ای تنها مکانیزم بازدارنده از استفاده از این تسلیحات میان طرفهای متخاصم بوده است. بنابراین برخی صاحبنظران خارجی برای حفظ صلح و ثبات در منطقه پیشنهاد دستیابی ایران به تسلیحات هسته ای را یک گزینه ی موثر میدانند. ایران یکی از ده کشوری است که فناوری غنی سازی را توسعه داده است ولی بنظر میرسد، حفظ این فناوری بدون مکانیزمهای بازدارنده ی متناسب، امکان پذیر نیست. از سویی، بنظر میرسد، تنها مکانیزم بازدارندگی هسته ای لزوما در اختیار داشتن تسلیحات هسته ای نیست. ایران میتواند ضمن عدم خروج از NPT، ابهام در غنی سازی هسته ای را به عنوان دکترین هسته ای خود انتخاب کند و بدون پرداخت هزینه های سیاسی و بین المللی خروج از NPT از بازدارندگی هسته ای ناشی از ابهام استفاده کند. شکی نیست که یکی از دلایلی که رژیم اسراییل به ایران حمله ی هسته ای نکرد، نگرانی و ابهام اسراییل از محل و سرنوشت اورانیومهای غنی شده 60 درصدی و پتانسیل دستیابی سریع و مخفیانه ی ایران به تسلیحات هسته ای است. دقیقا به همین دلیل هم، اولین شرط مذاکراتی اروپایی ها و آژانس برای تعویق انداختن مکانیزم ماشه اعلام محل این ذخایر بود. پس از فعال سازی مکانیزم ماشه، حتی اگر ایران از NPT خارج نشود، تعلیق تعهدات مربوط به افشای اطلاعات ذیل NPT (و پروتکل الحاقی) ضروری است. پس از آن، در صورتیکه ابزارهای دفاعی بازدارنده و کلاسیک و پدافندی به سطح قابل قبولی برسند، به صرفه ترین کار غنی سازی به شکل پراکنده و در ابعاد فیزیکی قابل اختفا و قابل چابجایی و یا تکنیکهای جدید مثل غنی سازی با کمک لیزر، با قابلیت های توسعه ی تسلیحات هسته ای است. اینکار منجر به فرسایشی شدن و مبارزه ای سخت و پر هزینه برای رژیم اسراییل خواهد بود و در دراز مدت آنها را متقاعد به پذیرش انتظارات ایران و رفع کامل تحریمها خواهد کرد. بقول سان تسو در کتاب هنر جنگ (The Art of War) «باید صبورانه خواب آرام را از دشمن گرفت تا توانش به مرور زمان تحلیل رود.» از بعد دیگر، راهبرد ابهام هسته ای تضاد کمتری با نظام منع اشاعه ی تسلیحات هسته ای دارد. روسها و چینی ها در گذشته با غنی سازی 60 درصدی ایران مشکلی نداشتند و پس از طرح مسایل مربوط به جنگ 12 روزه و مساله ی اسنپ بک، تا امروز با سیاستهای ایران همسو عمل کرده اند. بر همین اساس، اگر دیپلماسی قوی با این بلوک داشته باشیم بنظر نمیرسد که آنها از همراهی با ایران در پیاده سازی «سیاست ابهام» نیز خود داری کنند. ضمن اینکه هر دوی این کشورها علاقمند به حفظ نظام عدم اشاعه ی تسلیحات هسته ای در دنیا هستند و ملاحظات سیاسی کلان آنها را باید در حدقابل قبولی در پیاده سازی سیاست ابهام، تا زمان لغو کامل تحریمها لحاظ کرد. صد البته، سیاست ابهام هسته ای منجر به پر رنگ شدن فعالیتهای امنیتی رژیم اسراییل و اجرای حملات تروریستی، ایجاد شورشهای اجتماعی و حملات سایبری خواهد شد. در مورد اول و دوم در دهه ی شصت که مجاهدین خلق کشتارهای تروریستی متعددی را به شکل روزانه و هفتگی در سطح کشور انجام میدادند، با اتحاد و هم افزایی نیروهای مختلف مکانیزمهای امنیتی، امنیت کشور را به حالت طبیعی برگرداند. این الگوها میتواند برای آینده نیز در نظر قرار گیرد. در مورد سوم نیز، فعالیت رسانه ای در جهت اعتماد سازی عمومی باید در اولویت باشد.ضلع دوم ارتقاء ابزارهای بازدارندگی، بازدارندگی دفاعی از طریق توسعه و تولید تسلیحاتی است که در داخل ساخته میشود یا با کمترین اتکاء به خارج از کشور قطعات آن وارد می شود. مثل موشکهای قوی تر و دقیق تر و رادار گریز تر و همچنین سیستمهای پدافند هوایی پیشرفته تر و مقاومتر در مقابل حملات دشمن. اگر ابزارهای پدافند هوایی ایران در جنگ اخیر کارآمد تر بود، بی شک خسارات کمتری به وجود می آمد. لازم است در بخش پدافند هوایی، سرمایه گذاری بیشتری انجام شود و بروز رسانی ها با جدیت بیشتری دنبال شود. بنظر میرسد ایران از لحاظ فناوری های دفاعی، دانش فنی قابل قبول و لازم را بدست آورده اما نیازمند توسعه ی بیشتر این توانمندی ها و تولید و عملیات در مقیاس کافی است. برای مثال تکمیل پوشش راداری چند لایه ضروری است. بدون این موارد، عملیاتی کردن برنامه ی «غنی سازی» پر ریسک خواهد بود.ضلع سوم بازدارندگی از طریق تنوع بخشی به مکانیزمهای بازدارنده ی آفندی است. به نظر میرسد بازدارندگی با موشکهای بالستیک هرچند لازم ولی ناکافی است. تجربه نشان داده است که تقویت جبهه ی مقاومت در منطقه راه حلی موثرتر و از لحاظ تحمل خسارتها به صرفه تر است. بی شک اگر حزب الله مانند گذشته بود و ایران سوریه را در جبهه ی خود داشت، احتمال حمله به داخل مرزهای ایران به مراتب کمتر بود. هزینه ی ایجاد بازدارندگی در مجاورت مرزهای دشمن (و یا حتی در داخل مرزهای دشمن) به مراتب کمتر از هزینه ی جنگیدن با دشمن در درون مرزها است. مجموع شهدای ایران در سالهایی که در سوریه با اسراییل میجنگید در طول چند سال نزدیک به دوهزار نفر بود در حالیکه در دوازده روز جنگ مستقیم، ایران نزدیک به یک هزار شهید داد. بر همین اساس، هر اقدامی که تفکر جبهه ی مقاومت را در کشورهای منطقه توسعه دهد (از جامعه المصطفی گرفته تا تقویت سپاه قدس، حزب الله و نیروهای حشد الشعبی و ...) باید با جدیت و به شکلی هدفمند در دستور کار قرار بگیرد. این یک سرمایه گذاری بلند مدت است. همچنین جنگ از طریق نیروهای جبهه ی مقاومت باید به شکلی موثر به درون مرزهای رژیم اسراییل توسعه پیدا کند. بی شک ایران نمیتواند بازای ترور یک دانشمند، یک موشک بالستیک به دشمن بزند ولی اگر بتوانیم «ضربه ای مشابه» در هر کجای دنیا به دشمن بزنیم، برای دانشمندان خود مصونیت ایجاد خواهیم کرد. (اتفاقی که باید پس از ترور شهید فخری زاده پیگیری میشد.)بهترین دفاع، حمله است و بنظر میرسد ایران باید به شکلی فعالانه در بخشهای اشراف اطلاعاتی و سایر امور مربوط به رژیم اسراییل برای حملات مقطعی، متناسب و متنوع (از حملات سایبری گرفته تا سایر حملات به اشخاص و مکانهای حساس در ابعاد خرد)، سرمایه گذاری بلند مدت و فعالانه داشته باشد.بروز رسانی مدل مناسبات در روابط خارجی در نظم جدید بین المللمهمترین هدف در روابط خارجی کشور ها توسعه ی روابط تجاری بین المللی برای رشد اقتصادی است. طبیعی است که بزرگترین مانع برای رشد اقتصادی ایران وجود تحریمها است. در حال حاضر تحریمهای ثانویه ی آمریکا برقرار است و هزاران شخصیت حقوقی و حقیقی را هدف قرار داده. با این وجود، تحریمهای آمریکا اثربخشی روزهای اول خود را در دراز مدت از دست داده است. در دوره ی شهید ریسی فروش نفت ایران به بیشتر از ماکزیمم فروش در کل دوره ی پس از برجام رسید (حتی بیش از میزان فروش نفت، قبل از خروج آمریکا از برجام). در حال حاضر بیش از 13 درصد از واردات نفت چین، از ایران است و 60 درصد از انرژی دنیا از نفت و گاز تامین میشود. افزایش فروش نفت ایران برغم تحریمهای آمریکا و اروپا نشان از این دارد که اصولا در حال حاضر و در آینده ی قابل پیش بینی تحریمهای آمریکا و اروپا پارامتر تعیین کننده در اولویت نخست کشور، یعنی امنیت ملی، نیستند. بنابراین، در هر گونه مذاکره ای باید توجه داشت که عدم افشای اطلاعات اشخاص و مکانهای هسته ای، تقویت بنیه ی دفاعی به تسلیحات پیشرفته آفندی و پدافندی اثر بخش، اولویت به مراتب بیشتری نسبت به حل مساله ی تحریمهای فعلی آمریکا و اروپا (که امروزه حدود فقط نیمی از اقتصاد جهان را تشکیل میدهند) دارند. از سویی، مکانیزم ماشه که متاسفانه در برجام پیاده سازی شده، میتواند تحریمهای فصل هفت را برگرداند. ایران باید تمام تلاش خود را بکند که این تحریمها باز نگردد یا بی اثر شود و از تصویب قطعنامه های احتمالی بعدی پیشگیری کند، هرچند که به دلایل زیر تحریمهای شورای امنیت از تحریمهای فعلی آمریکا ضعیف ترند:(a) تحریمهای آمریکا ثانویه هستند یعنی کل زنجیره ی فروش را در بر میگیرد ولی تحریمهای شورای امنیت چنین نیست. در نظام تحریمهای ثانویه ی آمریکا، اگر کسی در هر کشور خارجی ثالث با اشخاص تحریمی معامله کند نیز خود به لیست تحریمها اضافه میشود و توسط سیستم مالی آمریکا تحریم میشود. در حالیکه تحریمهای شورای امنیت چنین طبیعتی ندارند و اشخاص ثالث توسط کشورهای خود باید مجازات شوند.(b) تشخیص مصداق تحریمهای آمریکا توسط وزارت خزانه داری آمریکا انجام میشود و شاکی و قاضی و جلاد یکی است. اما در تحریمهای شورای امنیت، تشخیص مصداق موارد تحریمی بر علیه اشخاص ایرانی که مظنون به همکاری در فعالیتهای هسته ای ایران هستند با یک کارگروه متشکل از چندین کشور است و نهایتا هم رعایت آن با سیستم قضایی کشورهایی است که احتمالا در تعاملات تجاری با ایران خود ذی نفع هستند.(c) تحریمهای آمریکا ضمانت اجرایی دارد یعنی اگر کسی تحریمهای آمریکا را دور بزند خودش تنبیه میشود (و تحریم یا اموالش مصادره میشود یا به لیست تروریستی اضافه میشود یا …). تحریمهای سازمان ملل -که محدود به اقلام هسته ای و تراکنشهای بانکی مربوط به آنها است- ضمانت اجرایی ندارند و کشورها بر اساس تعهد خود به منشور سازمان ملل متحد به آن عمل میکنند. این یعنی اینکه نهایتا باید فشار سیاسی آمریکا به دولتها باشد تا آنها را مجاب به رعایت این تحریمها در عمل کنند. کاری که همین الان هم با فشار میکند و لذا در این بخش، عملا تغییری نخواهیم داشت.(d) تحریمهای سازمان ملل محدود به تحریمهای هسته ای و تسلیحاتی است و تراکنشهای بانکی مرتبط به این موارد است و لیست اشخاص تحریم شده در ذیل تحریمهای سازمان ملل امروز کارایی لازم را ندارد و بروز رسانی آنها نیازمند سازوکارهای پیچیده ای در سازمان ملل است. اما لیست تحریمهای امریکا هر ماه با نظر دولت آمریکا بروز میشود.بر همین اساس و همچنین بر این اساس که ما دست برتر در جنگ 12 روزه داشتیم، هرگونه مذاکره با غربی ها در خصوص تحریمهای سازمان ملل باید از موضع قدرت باشد (برخلاف مذاکرات منتهی به برجام که مبتنی بر ضعف و ترس از تحریمهای سازمان ملل شکل گرفت و نهایتا منجر به حملات مسلحانه به کشور شد.)از سوی دیگر، ایران برای کاهش اثر تحریمها و تثبیت جایگاه خود برای چانه زنی های سیاسی باید گرایش به شرق را در اولویت قرار دهد. تعداد کشورهایی که از لحاظ حقوقی قایل به بازگشت تحریمها نیستند را به کلیه ی کشورهای عضو بریکس و پیمان شانگهای و آسیای میانه توسعه دهد و اصولا جبهه ای با دلایل حقوقی لازم را در مقابل تفسیر حقوقی غرب از مکانیزم ماشه تشکیل دهد. البته این کار سختی است ولی در یک دیپلماسی فعال در طول چند سال، شدنی است، چرا که محدودیتهای تحریمهای بین المللی محدود به حوزه ی هسته ای و بعضا دفاعی است. دولت شهید رییسی نشان داد که دیپلماسی فعال و محدود نشده به غرب، میتواند تحریمها را کم اثر کند. این در ادبیات معمار تحریمهای ایران ریچارد نفیو نیز به شکل سربسته اشاره شده.در سیاست خارجی منطقه ای نیز ایران باید فرصت بدست آمده از شرایط در جنگ منطقه و غزه و تمامیت خواهی اسراییل را مغتنم شمارد و خود را تبدیل به نقطه ی امن کشورهای منطقه نماید. الان بهترین فرصت است که کشورهای عربی منطقه بدانند اگر روزی بخواهد جنگی میان اسراییل و هرکس دیگری در منطقه رخ دهد، آنها تنها خواهند بود و هزینه خواهند داد. ترس از اسراییل به عنوان یک عنصر منحوس (Pariah) باید در میان همه ی سران منطقه (بلکه دنیا) فراگیر شود و ایران نقطه ی اتکا و امنیت بخش برای کشورهای منطقه شود. برای همین مناسبات خود با ایران را بهبود ببخشند و طبیعتا در شکستن تحریمها همکاری های لازم با ایران را انجام دهند. (کاری که قبل از آخرین کودتا با اردوغان انجام شد و پس از آن درهای بانکهای ترکیه به روی ایران باز شد.)در وهله ی بعد و مهمتر از همه، ایران باید روابط خود با چین و روسیه را تقویت کند. چین و روسیه و رقبای آمریکا میدانند که به سیاستهای آمریکا و ادعاهای آن نمیتوانند اعتماد کنند و برخلاف گذشته پایداری سیاسی در سیاستهای آمریکا وجود ندارد. بنابراین آنها هم تصمیمات راهبردی خود را مبتنی بر حضور کوتاه مدت ترامپ در کاخ سفید تنظیم نمیکنند. اینکه چرا باید به روابط با این دو کشور اهمیت ویژه داده شود دلیلی ساده دارد: هیچ کشوری تبدیل به یک قدرت هسته ای نشده است مگر در چتر حمایت یک قدرت هسته ای دیگر. از هند و پاکستان و کره شمالی گرفته تا خود اسراییل همگی از همین قاعده تبعیت کرده اند. بنابراین تقویت روابط با این دو قدرت ضروری است.از سویی، برخلاف یک دهه پیش، در حال حاضر اقتصاد چین از اقتصاد اتحادیه ی اروپا بزرگتر است و سرعت رشد آن نیز بیشتر. یکی از مهمترین پارامترهای راهبردی برای چین در جهت تداوم رشد اقتصادی مساله ی دسترسی به منابع انرژی خاصه در حوزه ی خلیج فارس است. ثبات در این منطقه، و حفظ ایران با ثبات و یکپارچه (در مقابل سیاست تجزیه ی ایران به کشورهای خردی که در مشت آمریکا باشند) برای رشد اقتصادی چین یک ضرورت است و بعید است که چین اجازه دهد ایران از معادلات منطقه ای حذف شود و شرایط دسترسی به نفت منطقه دچار بی ثباتی شود. (الگویی که چین در مورد حفظ ثبات در شبه جزیره ی کره نیز پیش گرفته است.) توجه به این نکته نیز مهم است که صادرات و واردات چین به اسراییل برای چینی ها در هیچ یک از اقلام بزرگ، نه از لحاظ مبلغ و نه از لحاظ اهمیت، سطح اهمیت بالایی ندارد. صد البته این انتظار که سیاستهای چین به طور کلی معطوف به ایران باشد، انتظار درستی نیست. اما بسیار بعید است که چینی ها با فشار آمریکا دست از معامله با ایران بردارند. اگر میخواست این اتفاق بیافتد در این ده سال و با فشار آمریکایی ها در زمینه های گوناگون افتاده بود. روسیه نیز برغم اینکه در فروش نفت در بازارهای تحریمی به نوعی رقیب ایران است، در موازنه های بین المللی منافع مشترک متعددی با ایران دارد. مهمترین عنصر در تصمیمات روسیه در سالهای اخیر، تهدیدی است که از سمت ناتو و اروپا احساس میکند. روسیه به عنوان مهمترین قدرت هسته ای رقیب آمریکا به خوبی میداند که نمیتواند سیاستهای خود را بر اساس حضور چند ساله ی ترامپ تنظیم کند و دشمنانی که در اروپا دارد پایدار خواهند بود و تهدیدی که در نزدیکی مرزهای خود دارد تهدیدی بالقوه و جدی است. جنگ اوکراین، آغاز عصر نوینی در نظم اروپایی است و در این جبهه بندی ایران و روسیه به شکل طبیعی در یک جبهه قرار گرفته اند. روسیه برای این مساله و همچنین محدود کردن نفوذ آمریکا در منطقه ی خاورمیانه نیازمند شرکای متعدد و متکثر است و جنگ اوکراین نشان داد که بی شک ایران یکی از گزینه های جدی است هرچند که این شراکت به سطح شراکت راهبردی میان دوکشور منجر نشود. همچنین تحریم نفتی روسیه باعث توسعه ی بازار تجارت غیر دلاری نفت شده است. علاوه بر این، سابقه ی همکاری موفق میان دوکشور در سوریه برای محدود کردن نفوذ غرب موید همین مساله هست.به طور کلی، امروزه برای دور زدن تحریمها ابزارهای متنوع تری نسبت به گذشته وجود دارد. روشهای پیاده سازی تراکنشهای بانکی روز به روز در حال متنوع تر شدن است. سهم دلار در تجارت بین المللی خصوصا در آسیا در حال کاهش و ذخایر دلاری بانک مرکزی کشورهای دنیا نیز در حال مهاجرت از دلار آمریکا هستند. آمارها نشان میدهد، سهم تجارت جهانی و تولید ناخالص ملی گروه هایی مانند بریکس که در تعارض با نظم غربی است رو به رشد است. رشد GDP در گروه بریکس که از G7 افزون شده، اهمیت ارتقاء روابط تجاری با این مجموعه را دو چندان و احتمال کاهش اثر اهمیت تحریمهای غربی را بیشتر نشان میدهد. از سویی رشد روز افزون ارزش ارزهای دیجیتال و همچنین تنوع بخشی به ارزهای متخلف در تراکنشهای غیر دلاری قابل توجه است. تنشها و بی ثباتیهایی که ترامپ در دنیا و خود آمریکا ایجاد کرده در دراز مدت کمکی به سیاستهای تک قطبی گرایی و توسعه طلبانه ی آمریکا نمیکند و بنظر میرسد اکثر کشورهای دنیا (بغیر از اسراییل و مشخصا نتانیاهو) منتظر جابجایی ترامپ پس از سه سال آینده هستند. در پایان، توجه به رعایت وجاهت بین المللی در کلیه ی تعاملات جهانی ایران ضروری است. چین و روسیه هیچ یک شرکای استراتژیک ما نیستند و انتظاراتمان در تعامل با این شرکا را باید در سطحی واقع بینانه در نظر بگیریم و از بروز تنشهای بیهوده، آنچنان که در پایان دوره ی احمدی نژاد با آن مواجه بودیم و منجر به تصویب قطار قطعنامه ها در شورای امنیت شد، پرهیز کنیم. شراکتهای بین المللی صفر و یکی نیستند و به مرور زمان و بسته به منافع موضعی کشورها تغییر میکنند. برای همین اعتماد سازی و تقویت منافع تجاری و امنیتی برای تعمیق این شراکتها در کوتاه مدت ضروری است. ارتقا امنیت ملی از طریق حفظ اتحاد در کشورنکته ی بعدی حفظ اتحاد ملی از طریق کاهش تنشهای اجتماعی است. اکثر تحریمها و فشارهای خارجی بعد از یک دوره تنشها و آشوبهای داخلی شکل گرفته. بنظر میرسد انتخاب پزشکیان یک پیام جدی برای همه داشت. او توانمند ترین سخنور و باسابقه ترین و کاریزماتیک ترین کاندیدا نبود. از سویی وی بجز مساله ی حجاب و مساله ی فیلترینگ وعده ی دیگری حتی برای بهبود شرایط اقتصادی کشور در مناظرات انتخاباتی خود نداد و با این وجود حایز بیشترین آراء شد. بنظر میرسد مدیریت برخی مسایل پیش پاافتاده ی اجتماعی در برهه ی زمانی کنونی میتواند اتحاد ایجاد شده را بیشتر کند و منجر به انتخاب افراد شایسته تر در مسندهای مهم تصمیم گیری خواهد شد. ارزش اتحاد ملی و پیشگیری از تعمیق تعارضات اجتماعی در این برهه بسیار مهم است. توجه دادن مردم به این نکته که آشوبهای اجتماعی که هر چند سال یکبار با زمینه هایی از قبیل آزادی بیان یا اعتراضات مختلف شکل میگیرد، طراحی و مدیریتی خارج از کشور دارد و منافع ملی را به شدت تحت تاثیر قرار میدهد حایز اهمیت است. تحریمهای سازمان ملل در اواخر دهه ی هشتاد و اوایل دههه ی نود همگی بعد از آشوبهای خیابانی سال 88 بود و دقیقا در زمانی بود که دولت اوباما توانست در سطح جامعه ی بین المللی چهره ی ترسناک و منحوس از ایران بسازد و اجماع جهانی ایجاد کند. تعارضات اجتماعی در هر کشوری وجود دارد، ولی هم بخشی از حاکمیت و هم طیفهای سیاسی اجتماعی که نسبت به این تعارضات اجتماعی توجه بیشتری دارند، باید تصویر بزرگتر و منافع ملی را در اولویت قرار دهند. ایران در جنگ است و تسری این موضوع به جنگ داخلی آخرین چیزی است که به آن نیاز داریم.یکی دیگر از فرصتها بازنشستگی و کاهش اثر بخشی نسل غرب زدگانی است که با توهم «تعامل» با آمریکا، کشور را به شرایط کنونی رسانند. افرادی مثل حسن روحانی و محمد جواد ظریف و رسانه هایی مانند خبرآنلاین که توسط آن طیف حمایت مالی میشود و نتیجه ی تفکرات آنها، معاهده ی خفت بار برجام شد. البته در نسل کنونی نیز افرادی هستند که این طیف فکری را نمایندگی میکنند. اما به طور کلی نسل جوانی که حملات مسلحانه ی دوازده روزه را دیده اند توجه بیشتری به این دارند که مساله ی امنیت ملی با لودگی و متلک اندازی و منحصر کردن روابط بین المللی به رابطه با آمریکا تامین نمیشود، بلکه با تحلیل درست، برنامه ریزی و اندیشه و قدرت پیش بینی برنامه های دشمن قابل بدست آوردن است.حداقل درسی که باید از حملات مسلحانه ی 12 روزه گرفت این بود که مذاکره و جنگ مسلحانه نه تنها «میتواند» توآمان اتفاق بیافتد بلکه اگر شرایط برای دشمن مناسب باشد، «حتما» توآمان اتفاق میافتد. چون ایران در هر لحظه در حال یک جنگ تحمیلی است و اگر مذاکره به نشانه ی ضعف باشد منجر به حمله مسلحانه میشود. بنابراین توصیه به مذاکره به عنوان «جایگزین» و «پیشگیری» از جنگیدن اصولا و به شکل بنیادین نادرست است.در پایان به این نکته اشاره می شود که جنگ با جبهه ی رژیم اسراییل زمانبر و طولانی است. هرچند در دوره ی ترامپ مدیریت این جنگ اهمیت بالاتری دارد. ضرورت هشیاری و توجه به درس آموخته های این دو دهه برای همگان خصوصا جوانان ضروری است. تداوم شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسراییل و انگلیس یادآور این نکته برای نسل آینده است که درس آموخته هایی که برای آن خون هزاران بیگناه به زمین ریخته شد در طول جنگی که در پیش داریم فراموش نمیشود و خستگی و سستی نباید دوباره منجر به فریب خوردن و به تبع آن پذیرش حمله ی مسلحانه ی دیگری شود.</description>
                <category>Mohammad Sharifkhani</category>
                <author>Mohammad Sharifkhani</author>
                <pubDate>Wed, 24 Sep 2025 15:01:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبرد من</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sharifkhani/%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%86-fe5drppuehj0</link>
                <description>مقدمهسالهای 1403 و 1404 برای تاریخ کشور بازه ی زمانی خاصی است چرا که تحولات متعددی در این بازه ی زمانی کوتاه و به سرعت رخ داد و این تحولات بی شک در روند سیاسی، امنیتی و اقتصادی کشور در سالهای آتی موثر است. در این نوشته، هدف مروری بر این تحولات، درسهایی که باید از آنها گرفت و بررسی مسیرها و گزینه های پیش رو است. مخاطب این نوشته بیش از آنکه هم عصران ما باشند نسلهایی است که در نیم قرن آنرا خواهند خواند.جنگ:یکی از نکاتی که کمتر به آن توجه میشود، این حقیقت است که جنگ ایران با آمریکا و اسراییل سابقه ای طولانی و نزدیک به پنج دهه دارد. پس از انقلاب عهد شکنی آمریکا در بیانیه ی الجزایر، در دهه ی شصت کمک آمریکا به صدام در جنگ هشت ساله و غرق کردن ناوچه سهند و مداخله در نبرد نفتکشها که در میانه ی جنگ رخ داد. پس از جنگ نیز بوش پدر ناوهای هواپیمابر به خلیج فارس گسیل کرد تا ایران را تهدید کند. در دهه ی هفتاد قانون داماتو که توسط کلینتون به اجرا گذاشته شد، مصداق تدام مخاصمه با ایران بود. بعد از آن تحریمهای دیگری که آمریکایی ها اعمال کردند تا سالهای بعد ادامه داشت. در سال 2001 اتهام محور شرارت توسط بوش به ایران تحمیل شد. همچنین در آشوبهای 88 یکی از اقدامات وزارت خارجه ی آمریکا (خانم کلینتون) همکاری با پلتفرمهای شبکه های اجتماعی برای افزایش سطح آشوبها با هدف براندازی شکل گرفت. و در همان ایام خارج کردن تروریستهای منافقین از لیست تحریمهای آمریکا که اقدامی دیگر جهت براندازی و تامین ابزار ترور برای دانشمندان ما شد. پس از آن روزها، اقدامات تحریمی آمریکا سرعت گرفت و به رهبری اوباما فشارهای تحریمی بین المللی اقتصادی به کشور با بهانه ی پرونده ی هسته ای مضاعف شد. ترورهای مکرری که قبل و بعد از برجام در داخل و خارج از مرزها داشتیم همه موید همین مطلب است که جنگ ما با آمریکا و اسراییل از خیلی وقت پیش شروع شده بود. اوباما صراحتا اظهار داشت که اگر میتوانست، «پیچ و مهره های نظام هسته ای ایران» را باز میکرد. این یعنی اگر بتواند حقوق ملت ایران را از انها سلب کند حتما چنین خواهد کرد. پس از امضای برجام نیز، آمریکا انتظارات دیگری را عنوان کرد: حذف توانمندی موشکی، عدم حمایت از محور مقاومت و غنی سازی صفر. نهایتا هم از برجام -بدون هیچ هزینه ای- خارج شد و با برقراری تحریمهای ثانویه جنگ اقتصادی حداکثری را بر ایران روا داشت. اینها همه طبق تعریف اقداماتی خصمانه و جنگی هستند. (Act of War)بر این اساس، حمله ی مسلحانه ی دوازده روزه ای که شکل گرفت هیچ کدام نباید دور از انتظار باشد. ایالات متحده در کمین بوده و هست و غفلت از این موضوع صورت مساله را تغییر نمیدهد. تنها چیزی که در حملات دوازده روزه نسبت به چند دهه قبل متفاوت است، افزایش سطح تنشها به سطح تنش مسلحانه بود. اینکه چرا سطح تنشها به این نقطه رسید موضوعی است که در همین متن به آن اشاره خواهد شد. شواهد متعددی وجود دارد که هدفی که اسراییل و آمریکا برای این حمله درنظر گرفته بودند، هدفی حداکثری در جهت فروپاشی ایران بود و محدود به مسایل هسته ای نمیشد. حمله به کلانتری ها، بیمارستانها و زندان اوین با استفاده از پهباد و ریزپرنده ها و تماسهای تلفنی متعددی که به مسولین ایرانی گرفته شد تا از کشور فرار کنند و همچنین عملیات روانی رسانه ای که توسط یگانهای رسانه ای آنها در جهت فروپاشی هدایت میشد، همگی موید همین مساله است که اصولا «مساله» غنی سازی و پرونده ی هسته ای نیست.نکته ی آخر اینکه، درک درست از ریشه ی تعارض ایران با آمریکا مهم است. ریشه ی تعارض در ماهیت ایران و رژیم اسراییل و نفوذ بی حد و حصر صهیونیستها در بدنه ی سیاسی آمریکا است. ایران کشوری پهناور با ویژگیهای خاص ژیوپلیتیکی و تمدنی است. وجود چنین ماهیتی در فاصله ی اندک بارژیم اسراییل که رژیمی مبتنی بر برتری نژادی همراه با تمامیت خواهی و اشتها ناپذیری های ارضی است، ناسازگاری بنیادین دارد. بنابراین، الگوی کشورهایی مانند مالزی و اندونزی که ضمن عدم به رسمیت شناختن اسراییل، از تنشها با رژیم اسراییل دور هستند برای ایران کار نمیکند. (همچنین است برای سوریه و عراق و سایر کشورهایی که ویژگیهای مشابه ایران دارند. کما اینکه با وجود اینکه حاکم سوریه ی جدید اظهار تمایل التماس آمیزی برای برقراری روابط با رژیم اسراییل میکند، همچنان اکثر زیرساختهای آن توسط رژیم اسراییل نابود شده و بخش بزرگی از سرزمینش تحت اشغال رژیم اسراییل است و مشابه سیر تاریخی عراق، مسیر تجزیه و ایجاد بخشهای خودمختار در داخل سوریه در حال طی شدن است.)درس آموخته:1- ایران در جنگی دیرینه با آمریکا و رژیم اسراییل که «دشمن های وجودی» ایران یکپارچه اند، قرار دارد. آمریکا چه قبل از ایجاد پرونده ی هسته ای و چه پس از آن، نشان داده است که دامنه ی دشمنی آن با «ملت ایران» محدود به مساله ی هسته ای نیست. تا روزی که آمریکا تحت نفوذ صهیونیستها اداره میشود، آمریکا یک «دشمن وجودی» برای ملت ایران است: مساله «ایران یکپارچه» است، پرونده ی هسته ای و غنی سازی یک مساله ی جنبی و بهانه است و تدام یا عدم تداوم غنی سازی صورت مساله و موضع طرف مقابل را تغییر نمیدهد.2- ایران جنگ کردن را انتخاب نکرده است. این تصور که گاهی مطرح میشود که چرا باید با آمریکا جنگید نادرست است. در تمامی این دهه ها جنگ به ایران تحمیل شد. ایران در این جنگ در حال دفاع است چون به ایران این جنگ چند ده ساله تحمیل شده. در ادبیات جنگ، به اینکار «دفاع» و «مقاومت» میگویند. بنابراین ایران در حال جنگ و در حال «مقاومت» است. در یک جنگ تحمیلی این عبارت که «میخواهی چکار کنی؟ میخواهی بجنگی؟» عبارتی ساده لوحانه است. در یک جنگ تحمیلی، آنروی سکه ی جنگ نکردن و دفاع نکردن، «تسلیم شدن» به خواسته ی دشمن است. در واقع، پاسخ به سوال فوق این است که «نمیخواهی بجنگی؟ میخواهی تسلیم شوی؟»3- بنظر میرسد تا زمانی که اسراییل وجود دارد و تا زمانی که صهیونیستها سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه را راهبری میکنند، ایران در جنگ تحمیلی با آمریکا و اسراییل خواهد بود. بنابراین ایران باید خود را با این شرایط تطبیق داده و آماده کنیم. البته این جنگ تنها در شرایط خاصی به سطح حمله ی مسلحانه خواهد رسید که در نوشته ی بعدی «نبرد من 2» به آن اشاره خواهد شد و به نظر نمیرسد در آینده ی نزدیک رخ دهد.4- نگرش آمریکایی ها به ایران، نگرشی مشابه ژاپن در روزهای واپسین جنگ جهانی است و این را ترامپ به صراحت گفته است. اگر بدانند که ریسک قابل ملاحظه ای متوجه آنها نیست حتما از گزینه ی حمله ی هسته ای بر علیه ایران استفاده میکنند. همانطور که ترامپ به اینکه اولین رییس جمهوری است که دستور استفاه از بمبهای سنگرشکن و هواپیمای B2 را داده است، بارها و بارها افتخار کرده و همچنین گزینه ی حمله ی مجدد را هم بارها تکرار کرده است. بنظر میرسد حمله ی ما به العدید هزینه ی قابل توجهی برای آمریکا ایجاد نکرد و لذا باید سطح بازدارندگی خود در مقابل آمریکا و اسراییل را افزایش دهیم که در نوشته ی بعد «نبرد من 2» خواهد آمد.«ساده لوحی در یک قاب»فرجام برجام:هنوز تصویر رقت بار شادمانی مردمی که پس از امضای برجام به خیابانهای تهران ریختند در ذهن ها روشن است. بخش مهمی از تاریخ معاصر کشور حول معاهده ی برجام شکل گرفته و جا دارد که تاریخی که حول این معاهده شکل گرفت مثل عهده نامه های ترکمانچای و گلستان تحلیل و در کتب تاریخی برای عبرت آموزی آیندگان تدریس شود.روحانی در تبلیغات انتخاباتی دو سال قبل از آن با این «جهان بینی» که «میتوان با مذاکره و توافق با آمریکا» تمامی مشکلات کشور را حل کرد و اینکه بدون توافق با آمریکا «آب خوردن» مردم هم دچار مشکل هست، به ریاست جمهوری رسید. تمرکز دولت روحانی بر برجام بود و تقریبا این تمام تاریخ دولت او بود. نحوه ی مدیریت روحانی در سایر بخشهای اقتصاد، یارانه ها، پیش بینی ناترازی ها، نحوه ی افزایش نرخ بنزین و ... خارج از مجال این نوشته است.این «جهان بینی» که «کلید» حل مشکلات کشور در دست «آمریکا» است، انگیزه ی انعقاد بر برجام است و محور آن «اعتماد» به «آمریکا»، دشمن وجودی ملت ایران، بزرگترین نقدی است که میتوان به آن گرفت. پس از افشای محتوای برجام نیز نقدهای متعددی به ساختار این معاهده وارد شد که مهمترین آن بخش تضامین است. عبارت معروفی که برخی دولتمردان در آن زمان عنوان کردند که «امضای کری تضمین است» در آن زمان معروف شد.نقطه ضعف دیگر برجام، تعهدات نامتوازن بود. عمده ی تعهدات ایران برگشت ناپذیر بودن یا سخت برگشت پذیر بودن آن و برگشت پذیر بودن تحریمها با خروج یا امضای هریک از اعضا است. این درحالی است که بازگشت به شرایط قبلی توسط ایران نیازمند زمان و هزینه ی طولانی و پس از افشا و سوختن مقدار زیادی اطلاعات است. بنابراین، ضمن اینکه اصل وضع تحریمها در دولت احمدی نژاد خسارت بار و نابخشودنی بود، اما ایران بازای این تحریمها دستآوردهای دیگری داشتیم: پیشرفت در زمینه های هسته ای و عدم افشای اطلاعات که زمینه ساز حمله شد. مضافا اینکه در دولت احمدی نژاد تحریمها غیرقانونی شناخته شد. در حالیکه معاهده ی برجام به منزله پذیرش حقانیت اتهامات وارده به ایران و پذیرش اصل این تحریمها توسط خود ایران بود. درست مثل تجویز یک داروی غلط برای یک بیماری است که نتایج خسارت بارتری داشته باشد.نقطه ضعف دیگر، وجود مکانیزمی تحت عنوان مکانیزم ماشه در برجام است که یک عدم توازن مهم حقوقی است. اینکه طرفی که به تعهداتش عمل نکرده باشد بتواند طرف دیگر را «مجازات» کند، یک اشتباه بی نظیر در تاریخ معاهدات بین المللی و گناهی نابخشودنی است و جادارد کسانی که این اشتباه را کرده اند (1) از ملت عذرخواهی کنند و (2) مجددا در مسند امور خطیر سیاست خارجی کشور قرار نگیرند.نکته ی دیگر ابهام در دلیل حضور سه کشور اروپایی در معاهده ی برجام است. اگر فرضیه ی روحانی این بود که قرار بود «آمریکا» مشکلات ایران را حل کند چه دلیلی داشته که اروپایی ها که در زمان خاتمی و احمدی نژاد اثر بخش نبودند و کارشکنی آنها در پیش برد تحریمهای بین المللی قبلا اثبات شده بود، در معاهده حضور داشته باشند؟ تنها اثر آنها در برجام امکان فعال سازی مکانیزم ماشه است، آنهم در شرایطی که اصولا ایران غنی سازی نمیکند!نقطه ضعف دیگر پذیرفتن آژانس به عنوان ناظر فنی بی طرف بدون در نظر گرفتن ریسکهای اطلاعاتی و سیاسی آن بود. بیشتر ضربه هایی که از برجام به کشور خورد بخاطر شفافیت اطلاعاتی تعهد شده در برجام بود. این قرارداد به نحوی نوشته شده که اسراییل بتواند با یک اتهام ساده نسبت به کمد لباسهای زیر رییس دولت در مورد آن مکان کسب اطلاعات کنند و اگر ایران همکاری نکند، شورای حکام بتواند اقدام نماید. در اخباری که اخیرا در رسانه های دنیا منتشر شده، تصویر دقیقی از نقشه ی زیرزمینی تاسیسات فردو منتشر شده که رقت بار و تاسف برانگیز و ناشی از همین تعهدات در برجام است. دادن اطلاعات دقیق و صحه گذاری شده به آژانس یعنی دعوت به حمله به این نقاط.همچنین مانند بسیاری سیاستمداران غربی در دنیا، موضع گیری مدیران آژانس به سادگی میتواند تحت تاثیر منافع شخصی کوتاه مدت آنها در تعامل با صهیونیستها قرار گیرد. اتفاقی که برای بسیاری سیاستمدارن در دنیا میافتد.کوتاه آنکه در برجام ریسک سناریوهای واقع بینانه در نظر گرفته نشد.امروز ده سال پس از امضای معاهده ی برجام، از غنی سازی هسته ای چیزی نداریم (قبل از برجام داشتیم)، تحریمها برداشته نشد، اطلاعات افراد و مکانهای تاسیسات مان را به دشمن دادیم (قبل از برجام نبود)، با دادن این اطلاعات مورد حمله نظامی واقع شدیم (قبل از برجام نبود)، هزاران شهید دادیم (قبل از برجام این خسارت نبود) و تا چند روز دیگر به وضعیت قرار گرفتن در فصل هفت یعنی شرایط قبل از برجام باز میگردیم. این نتیجه ی خسارت بار یک مذاکره ی نادرست توسط مذاکره کنندگان نادرست است.درس آموخته:1- برجام نه تنها تحریمها را بر نداشت، با ارایه ی اطلاعات دقیق از مراکز، سطح فناوری و افراد هسته ای، زمینه ی حمله ی دشمن را فراهم کرد. قراردادهایی مثل برجام را نبندیم حتی اگر گزینه های دیگر سخت تر باشد. حفظ امنیت کشوری با موقعیت و امکانات ژئوپلیتیکی ایران و تا زمانی که رژیم اسراییل وجود داشته باشد، «راه حل میانبر» ندارد. باید برای حفظ امنیت ملی، تحلیل و فکر کرد، هزینه کرد، توان خود را در ابعاد مختلف ارتقا داد، صبر کرد و از ابزارهای متنوع دیپلماتیک و سیاسی و نظامی توآمان کمک گرفت و از همه بالاتر به توان «ملت ایران» اعتماد کرد. در این مورد نوشته ی دیگر تحت عنوان «نبرد من 2» در دست نگارش است.2- زود فریفته ی امضای یک معاهده نشویم. معاهده ای که با «دشمن وجودی» بسته میشود، ظاهری دارد و باطنی و باطن یک معاهده از ظاهر آن کاملا متفاوت است. چیزی که دولتمردان دولت روحانی به مردم فروختند ظاهر آن بود. از ابتدا باطن برجام برای تضعیف امنیت ملی ایران و اجرا نشدن بندهایی که به نفع ملت ایران بود، طراحی و ساخته شده بود.3- افرادی که مرعوب یا مشعوف غربی ها هستند، فرزندان و بستگان آنها منافعی در غرب دارند یا دانش کافی نسبت به دینامیک سیاست داخلی آمریکا و اسراییل ندارند و علاوه بر این به داشته های «ملت ایران» اعتماد ندارند را پای میز مذاکره نفرستیم. بنظر میرسد نظام دیپلماسی ما به شکلی بدوی اداره میشود و افراد فریفته ی غرب همانطور که در دوران قاجار و پهلوی به سمت غربی ها گرایش پیدا می کردند، این گرایشات را در تعهدات بین المللی لحاظ میکنند. از اینگونه مذاکرات است که معاهداتی چون برجام در می آید.لبخند تمساحمذاکره:مذاکره حتی با دشمن، اجتناب ناپذیر است. اما نسبت به ابعاد مذاکره و فهم ما از این ابزار مهم دیپلماسی باید توجه داشت.پس از اتمام دوره ی دولت روحانی، دوگانه ای تحت عنوان «دیپلماسی» و «میدان» شکل گرفت. در این دوگانه، وزیرخارجه ی دولت روحانی اینگونه تصویر کرد که این دو روش در تعارض با یکدیگرند. یعنی اگر در «میدان» پیروزی حاصل شود منجر به کاهش توانمندی ما در «دیپلماسی» میشود و برعکس اگر بخواهیم در «دیپلماسی» موفق باشیم باید موفقیت های «میدانی» را حذف کنیم.یکی از خاطرات تلخ من در دانشگاه صنعتی شریف مربوط به زمانی است که چند ساعت قبل از رونمایی از ماهواره ی شریف در دانشگاه، شریعتمداری که آن زمان معاون اجرایی روحانی بود (و در دولت پزشکیان رییس هولدینگ خلیج فارس) طی یک فکس هتاکانه به رییس وقت دانشگاه شریف از برگزاری رویداد رونمایی ماهواره که حاصل تلاش چندین سال نخبگان شریفی بود، جلوگیری کرد. به این بهانه که چون در حال «مذاکره» هستیم نباید در «میدان» در حوزه ی «موشکی» اقدامی بکنیم. هنوز رنج آن خاطره و دلسردی که دانشمندان جوان ما در آن رویداد داشتند، در سینه هست. کسانی که چنین تصویری از مذاکره دارند، مشخصا در موضع ضعف با طرف مقابل مذاکره میکنند و منافع کشور را به هر قیمتی خواهند فروخت.موفقیت در مذاکره در شرایط جنگی تابع موضع و موقعیت ما در میدان است. این که ایران در حال مذاکره است به منزله ی تضمین برای عدم حمله نظامی دشمن یا عدم اعمال تحریمها یا سایر اقدامات بر علیه آن نیست. دشمن بسته به ضعف در موضع و احتمال پیروزی خودش تصمیم به حمله میگیرد نه اینکه در حال مذاکره است یا خیر. مهم تر این که نحوه ی مذاکره بخش مهمی از موضع و قدرت هر طرف را به طرف مقابل منعکس میکند و لذا این که چه کسی و با چه دیالوگی پای میز مذاکره میرود مهم است.مشخصا در مذاکرات با آمریکا در دوره ی شهید رییسی موضع و موقعیت ما به گونه ای تصویر شده بود که برای اسراییل هزینه ی حمله به سرزمین اصلی بسیار بالا مینمود. احتمالا در دوره ی پزشکیان چنین تصویری از ایران در ذهن دشمن وجود نداشت و ای بسا پیام انتخاب پزشکیان برای دشمنان هم این بود که موقعیت مناسبی برای حمله ایجاد شده است. در هر حال، پذیرش مذاکره در زمانی که یک طرف در موضع ضعف است، معمولا منجر به نتایجی ضعیف میشود. شاید به همین دلیل است که مذاکره در این شرایط «هوشمندانه، عاقلانه و شرافتمندانه نیست.» مگر اینکه از موضع اقتدار و تهدید با ضمانت های عینی انجام شود.نکته ی دیگر، اثار داخلی انجام مذاکره با دشمن است. انعکاس رسانه ای و انتظارات داخلی که از مذاکرات میشود بسیار مهم است. باید مراقب بود که باور عمومی به هیچ وجه به این سمت منحرف نشود که مذاکرات با نیت پیدا کردن راهی برای «مصالحه»، با هدف برون رفت و پایان جنگ (و تحریمها به عنوان بیک ابزار جنگی) است. اصولا جنگها زمانی پایان می یابد که در «میدان» موازنه ی نسبی قدرت به گونه ای باشد که طرفین از هزینه ی ادامه ی تنشها در میدان بپرهیزند و منافع خود را در تعهد به مفاد معاهده ببینند.انعکاس نتایج مذاکرات در رسانه های بین المللی نیز بسیار مهم است. ورود به مذاکرات و عدم توافق به سادگی میتواند از ایران چهره ای سرکش و خارج از چهارچوب به نمایش بگذارد. و مذاکره بدون پیش شرط میتواند یک تئاتر برای سیاه کردن ایران شود. بنابراین ابعاد روانی و افکار عمومی در مذاکرات هسته ای به اندازه ی خود مذاکرات مهم است.امروز برخی جبهه های سیاسی بر طبل مذاکره میکوبند. این در حالی است که تاسیسات غنی سازی ما از کار افتاده است و لذا کسی از طرف غربی بر سر میز مذاکره نیست چرا که چیزی برای مذاکره وجود ندارد (جز اطلاع از محل اورانیوم 60 درصد). مگر اینکه انتظار این جبهه های سیاسی این باشد که ایران بر سر سایر داشته های غیر هسته ای کشور معامله ای ضعیف تر از برجام را رغم زند و بیش از پیش امنیت کشور را معامله کنند.درس آموخته:1- دوگانه ای به اسم «مذاکره» یا «جنگ» و یا «دیپلماسی» یا «میدان» وجود ندارد. در مورد ایران، مذاکره بخشی از جنگ است و جایی است که برتری هایی که در میدان بدست آمده، با امتیازاتی از طرف مقابل معامله می شود. متاسفانه بنظر میرسد این ادبیات در میان دولتمردان عمومیت ندارد.2- اصولا اگر نگرانی از «مذاکره» وجود داشته باشد، از اصل مذاکره نیست بلکه از «مذاکره کنندگان» و چهارچوب فکری حاکم بر مذاکرات است. مذاکره کنندگانی که ضعف را مخابره میکنند، فضا را برای فشار، تحریم بیشتر و حمله ی مسلحانه دشمن باز میکنند. روندی که از سال 1392 در کشور توسط دولت روحانی آغاز شد و به تحریمهای بیشتر و حمله ی نظامی آمریکا منجر شد.3- به فرض که طرف مقابل پایبندی به تعهدات خود داشته باشد (که تاریخ نشان داده چنین فرضی ساده لوحانه است)، قاعدتا مذاکره باید با هدف رفع تحریمها باشد، حال که حاصل مذاکرات قبلی حذف ظرفیت غنی سازی از طریق حمله ی مسلحانه شد، قبل از اینکه وارد مذاکره بشویم باید دید که در ازای رفع تحریمها، ایران چه چیز دیگری را باید پای میز مذاکره برای معامله حاضر کند؟ آیا (پس از اتمام غنی سازی) ایران حاضر است اینبار امنیت ملی، استقلال و تمامیت ارضی خود را با «احتمال» رفع تحریمها معامله کند؟4- یکی از اشتباهاتی که طیف دولت روحانی داشتند این بود که تصور میکردند «مذاکره» و معاهده میتواند «تحریمها را بالمره» از کشور بر دارد یا «سایه ی جنگ» را از سر کشور بر دارد بدون توجه به اینکه مذاکره بخشی از جنگ است؛ ایران در یک جنگ تحمیلی است و تا زمانی که سطح اقتدار آن توازن کافی با دشمنان نداشته باشد این جنگ ادامه خواهد داشت. مردم با از دست دادن نزدیک به هزار شهید و ده ها دانشمند و سردار این درس را آموختند که مذاکره و معاهده لزوما شرایط جنگی را عوض نمیکند و «بالمره» دشمن را به دوست تبدیل نمیکند. برای دشمن وجودی، مذاکره و معاهده ابزاری مقطعی است و تا زمانی که موثر باشد کارایی دارد و هر زمان دشمن تحلیل کند که جایگزین بهتری نسبت به پایبندی به تعهدات وجود دارد، از آن خارج میشود و سلاح گرم یا تحریم مضاعف را بدست میگیرد. این قانون بازی است.ذلت خاک دادنجهان:جهانی نسبت به یک دهه ی پیش تعارضاتی به مراتب بیشتر و پیچیده تری دارد. نظام تک قطبی به طور نسبی فروپاشیده و قدرتهای شرقی توانسته اند موقعیت به مراتب بهتری را بدست آورند. در این میان به بررسی چند رخداد در سالهای اخیر پرداخته میشود و چند نتیجه گیری که در جهت گیری های آتی میتواند سودمند باشد:1- کره ی شمالیکشوری که امنیت را بر مذاکره با غرب ترجیح داد و در حال حاضر امنیت بیشتری نسبت به گزینه ای که ایران انتخاب کرد دارد. غرب سعی داشت اینگونه تصویر کند که تحریمهای بین المللی که بر علیه کره ی شمالی اعمال شد این کشور را به قطحی و زوال میکشاند. چنین اتفاقی نیافتاد. بی شک در این دهه فشار زیادی به مردم کره وارد شد اما امروز انتظاراتی که کره از امریکا دارد با اقتداری کم نظیر است و بنظر میرسد ترامپ حاضر است بسیاری از این موارد را بپذیرد و کره پس از چند دهه «مقاومت» به نتیجه ی مطلوب خود خواهد رسید. در ضمن، به عنوان یک مساله ی جانبی، ترامپ که نماینده ی فکری طیف غالب در آمریکا است از کره ی شمالی به عنوان کشوری مقتدر و تحسین برانگیز یاد میکند و آرزو میکند که با رییس جمهور آن دیدار کند. در مورد ایران نسبت به شکست ایران افتخار میکند.2- غزه، کرانه ی باختریرخدادهای رقت باری که در غزه رخ داد و واکنشهای محدود جهانی نشان از این دارد که در دنیای کنونی هر قساوتی در مقایس بزرگ «ممکن» است. هر کشور و ملتی باید برای حفظ امنیت خود به تنهایی تلاش کند و بر اساس داشته های خود هوشمندانه امنیت خود را ارتقا دهد. امتیاز دادن به دشمن وجودی ممکن است تا مدت محدودی که در آن مدت دشمن آمادگی بیشتری پیدا کند، نتایجی داشته باشد. اما این نتایج صرفا با حفظ امنیت به شکل درون زا و واقعی تثبیت میشود.کرانه ی باختری در دو سال اخیر بیش از هر زمانی تحت هجوم بی سروصدای رژیم اسراییل بود. تا جایی که در ماه گذشته قانونی توسط پارلمان اسراییل مصوب شد که کلا این بخش را به اسراییل ملحق کند. این با وجود «مذاکرات» و «معاهده ها صلح» متعددی است که در سالهای اخیر میان سران تشکیلات خودگردان و رژیم صهیونیستی امضا شد. در غزه در دو سال اخیر، حملات رژیم نتوانسته حماس را از بین ببرد و با وجود شهادت بیش از 60 هزار فلسطینی هنوز این کشور پابرجا است. محمود عباس رییس دولت خودگردان که بیشترین کوتاه آمدن و مذاکره را با آمریکایی ها داشته نیز مجاز به ورود به نشست سالانه ی سازمان ملل نشد.بی شک فشار شدیدی به مردم غزه و فلسطین اعمال میشود ولی نتیجه ی این مبارزه ها از بین بردن اعتبار رژیم اسراییل در افکار عمومی دنیا و جلوگیری از مرگ قطعی و تدریجی یک «ملت» بود. امروز بی تردید رژیم اسراییل منفور ترین رژیم دنیا است و در خود آمریکا مخالفت آحاد مردم با این رژیم به بیشترین سطح خود در هفتاد سال گذشته رسیده است. رژیم صهیونیستی در این دو سال نشان داد که منبعث از ظلمی که در هولوکاست به یهودیان شده نیست، بلکه منبعث از یک تفکر عمیق نژاد پرستانه است که سایر انسانها را در برابر قوم یهود نا انسان میپندارد.3- سوریهسوریه (پس از لیبی) مصداق عینی و به روز انتخاب گزینه ی «تسلیم» است. در حال حاضر این کشور عملا به چند بخش خود مختار کوچکتر تقسیم شده و بسیاری از زیرساختهای نظامی و حتی زیرساختهای حیاتی خود را با حملات رژیم اسراییل از دست داده است. ملاقات جولانی با ترامپ و تمکین و تسلیم تمام عیار این تروریست شناخته شده در مقابل ترامپ صد البته منجر به خارج شدن وی از لیست تحریمها شد اما برای ملت سوریه ارمغانی جز آشوب و درد و رنج و تجزیه ی کشورشان نداشته است. بسیاری از افرادی که هم اکنون ساکن سوریه هستند امروز ترس، نا امنی و خفقانی را تحمل میکنند که در یکصد سال اخیر تجربه نکرده بودند.4- اوکراینکشوری که پس از انقلابهای نارنجی جبهه ی ناتو را به مرزهای روسیه نزدیک کرد و بخاطر گرایشهای غرب گرایانه ای که در سیاستهای خود دنبال کرد، امروز در خط مقدم جنگ ناتو با جبهه ی شرق است. پس از سالها جنگ فرسایشی با روسیه و صدها هزار کشته و از دست دادن زیرساختهای مهم کشورش امروز بر سر دادن خاک خود با مهمترین حامی خودش یعنی آمریکا به خفت بار ترین شکل ممکن مذاکره میکند.در زمان نوشتن این نوشته، بیش از 25 درصد از اوکراین در تصرف نیروهای روسی قرار گرفته و این کشور برای مدیریت جنگ بیش از صد میلیارد دلار به کشورهای غربی بدهکار است که بازای آن باید امتیاز بهره برداری از بخش اعظم معادن و خاک خود را برای سالها به غربی ها واگذار کند.سرنوشت اوکراین برای بسیاری از دولتمردان و سیاستمداران ایرانی غربگرا حاوی عبرتهای متعددی است. تسلیم لزوما امنیت و آرامش نمیآورد. ایالات متحده همانطور که رضا و محمدرضا پهلوی را فروخت، زلینسکی و مردم اوکراین را تحقیر و به جوخه های مرگ میفرستد.عبرت دیگری که در این کشور باید جستجو کرد، نابودی ظرفیتهای هسته ای اوکراین پس از جنگ سرد است. این کشور که بخش خوبی از زرادخانه ی هسته ای شوروی سابقه را نگهداری میکرد پس از جدایی از شوروی این زیرساختها را از بین برد و امروز اگر به این تسلیحات مسلح بود مطمانا برای حفظ استقلال خود نیازمند دادن خاک خود به روسیه و آمریکا نبود.درس آموخته:دنیای معاصر دنیای رقابتهای و معارضه های اقتصادی و امنیتی مضاعف نسبت به دهه ی گذشته است. تعداد جنگها بیشتر شده و بودجه ی نظامی کشورها به مراتب بیشتر شده است. نهادهای متحدی مانند ناتو ضعیف تر و گسسته تر بنظر میرسند. همچنین بنظر میرسد میزان و عمق تقابلات و تعارضات در دهه ی پیش رو مضاعف است بنظر میرسد در این شرایط فرصتهای بیشتری برای تثبیت موقعیت ایران در نظام بین المللی وجود دارد.افزایش بودجه ی کشورها در بخش دفاعی در ده سال گذشتهبا وجود مطالبی که گفته شد، مسیرهای امیدبخشی فراروی ایران است. این مسیرها را در نوشته ی دیگری که بعدا اضافه خواهد شد تحلیل خواهیم کرد. انشالله.</description>
                <category>Mohammad Sharifkhani</category>
                <author>Mohammad Sharifkhani</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 19:56:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو راهی سخت سیاست هسته ای ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sharifkhani/%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-vd0ue5ojwfib</link>
                <description>شوربختانه تمامی پیش بینی هایی که در ابتدای سال 1404 کرده بودم و طی نوشته های زیر ارسال کردم، محقق شد. برای دسترسی به آن تحلیل که در 5 فروردین نوشته شد، به لینک زیر مراجعه بفرمایید: https://vrgl.ir/trfHLجای تاسف است که برغم همه ی پیش بینی ها، دلخوشی و سرمستی مان از مذاکره با شیطان بزرگ ما را از واقع بینی در برابر دشمنانی که در مقابل داریم منحرف کرد و این خوش بینی ها منجر به خساراتی شد که جبران آن بسیار سخت است.برغم میل باطنی بر این باورم که در حال حاضر و در روزها و هفته های آتی کشور در برابر تصمیمات سختی قرار دارد و به دلایل زیر احتمال حمله ی هسته ای به کشور به شکل بی سابقه ای بالا است. تحلیلی که ذیلا نوشتم بر اساس اطلاعاتی است که از منابع خبری عمومی بدست میآید و خارج از آن اطلاعی ندارم بنابراین هرآنچه ملاحظه میفرمایید حتما دارای خطای تحلیل میتواند باشد. والله اعلم.از ابتدای پیدایش هواپیما و در تاریخ جنگهای «فقط هوایی»، که حدود ۴۰ جنگ بوده، به ندرت توفیقی برای نیروهای مهاجم ایجاد شده. هیچ یک از این جنگها به تغییر سیاستها یا تغییر رژیم منجر نشده و بغیر از دو مورد که آنها را بررسی میکنیم، در تمامی موارد کشوری که مورد تهاجم «فقط هوایی» واقع شده برغم پذیرش خسارات فراوان حاضر به تسلیم یا تغییر رژیم نشده. تنها در دو مورد حمله ی هوایی منجر به تسلیم کشورها شده است یکی جنگ یوگوسلاوی در اواخر دهه ی هشتاد میلادی و دیگری در واپسین روزهای جنگ جهانی دوم. در مورد اول، مقیاس اندک صربستان در مقابل نیروهای ناتو، ناتوانی شوروی از حمایت از یوگوسلاوی و عدم امکان درگیری صربها به شکل هوایی با کشورهای ناتو، توازن قوا را به میزانی تغییر داد که صربستان از توسعه ی ارضی در کرواسی و بوسنی دست برداشت و تسلیم خواسته های طرف مقابل شد. این الگو در مورد جنگ ایران با اسراییل صادق نیست و توان هوایی اسراییل به تنهایی در این سطح نسبت به واکنش و پاسخ ایران قدرت ندارد.مورد دوم در پایان جنگ جهانی دوم است که پس از حمله ی انتحاری هواپیماهای ژاپنی به Pearl Harbor در سواحل غربی ایالات متحده، و ناتوانی ایالات متحده از دفاع در مقابل این گونه حملات، ایالات متحده به استفاده از ابزارهای هسته ای دست آویخت و دو شهر کلیدی در ژاپن را با صدها هزار نفر کشته و نزدیک به یک میلیون نفر مجروح و بی خانمان به نابودی کشید. ژاپن در آن شرایط توانایی مقابله و بازدارندگی در مقابل حمله ی هسته ای را نداشت. در پی این حمله پادشاه ژاپن تسلیم شد و آمریکا هر ساله این رویداد را که پایان جنگ جهانی است، برغم کشتار گسترده ای که داشت، جشن میگیرد و قبح اخلاقی برای آن متصور نیست. در حال حاضر نیز، ابزارهای دفاعی کلاسیک ایران به نسبت قوی تر است و اسراییل توان مقابله با آن را ندارد و در عین حال بازدارندگی کافی برای پیشگیری از حمله ی هسته ای رژیم صهیونیستی را ندارد.در تاریخ هزاره ی گذشته ی ایران، در دوره هایی که حاکمان با تدبیر و هوشمند داشته ایم، در بسیاری از جنگ ها پیروز میدان بودیم. در عمده ی جنگها ما با نقش دفاع از کشور در مقابل حملاتی که توسط دشمنان انجام شده با مقابله ی قاطعانه و کلاسیک در مقابل آنها پیروز میشدیم. (جنگهای متعددی که در دوره ی صفویه انجام شده از این دست است.) اما در همان دوره در جنگهایی که توفق تکنولوژیکی دشمنان فراتر از انتظار نیروهای ایرانی بود شکست خوردیم. مانند جنگ چالدران که در آن، طرف عثمانی از ابزار آتش توپ استفاده میکرد در حالیکه نیروهای ایرانی از شمشیر و نیزه و تیر و کمان. با گذشت بیش از پنج روز از جنگ ایران و صهیونیستها، تطبیق موارد فوق و برخی نکات دیگر که در پی میآید نتایج ناخوشایندی را بدست میدهد و موید آنست که خطر حمله ی هسته ای به کشور جدی است. نکته ی اول، در ادبیات  هسته سیاست هسته ای، این یک منطق پذیرفته شده است که اگر یکی از طرفهای متخاصم زودتر به سلاح هسته ای دست یابد، طرف دیگر را با این سلاح زمین گیر میکند و مانع از دستیابی او به این سلاح میشود. در این ادبیات هرگونه ظرفیتی که منجر به تولید تسلیحات هسته ای شود (مانند غنی سازی) و بازه ی زمانی Break out time را کاهش دهد در این چهاچوب قرار میگیرد. دلیل سری بودن دستیابی به تسلیحات هسته ای در همه ی کشورهای دارای این تسلیحات نیز همین بوده است. سیاستی که ایران به دلیل  پذیرش برجام در دهه های اخیر و با هدف شفافیت آنرا کنار گذاشته است. این سیاست ایران، ما را در مقابل حمله ی هسته ای به تاسیسات هسته ای عریان نموده است. نکته ی دوم، اسراییل هرگز توانایی مقابله ی طولانی مدت در هیچ جنگی را نداشته است و بی تردید در مقابله ی کلاسیک با ایران نیز این توانایی را ندارد. زیرساختهای اقتصادی اسراییل اگر به شکل روزانه حتی تهدید هم بشوند اقتصاد این کشور که به شدت وابسته به تعاملات بین المللی است فلج میشود. این شرایط برای ایران صادق نیست و ایران این ظرفیت را دارد که ماه ها بلکه سالها در شرایط سخت دوام بیاورد. این به این معنی است که اسراییل به تنهایی نمیتواند در این جنگ پیروز شود مگر اینکه امریکا را به این ورطه وارد کند (مشابه جنگ یوگوسلاوی). این گزینه با توجه به شرایط اقتصادی-سیاسی داخلی آمریکا بعید است. در مقابل آمریکایی ها با شعار صلح طلبی در گذشته نیز از استفاده از سلاح هسته ای در مقابل دشمن خود استفاده کرده اند و جنگ فرسایشی را کوتاه کرده اند. به عبارتی، ترجیح آمریکا (و غرب) این است که «کار کثیف» حمله هسته ای به ایران توسط خود اسراییل انجام شود و آنها به این ورطه ورود نکنند. نکته ی سوم، دنیا در هفته های اخیر واکنش قاطعی به حملات اسراییل نشان نداد. این حملات نه در شورای امنیت محکوم شد (بدون نیاز به وتو) و نه حتی در شورای حکام. در واقع از روزی که واژه ی «محو اسراییل» از زبان رییس جمهور دولتهای نهم و دهم بیرون آمد، هرگونه واکنش اسراییل بر علیه ایران، در نظام بین الملل واکنشی منطقی و اخلاقی تلقی می شده و هست. بنابراین، توجیه اخلاقی و انسانی حمله ی هسته ای به ایران (برغم شرارتهای دو سال اخیر صهیونیستها در منطقه) برای این رژیم آسان است ضمن اینکه ابزارهای رسانه ای عمدتا در دست آنها است. به دلایل فوق و با شواهدی که در اخبار از رفتار و گفتار ترامپ بر میآید، بنظر میرسد گزینه ی حمله ی هسته ای یا مداخله‌ ی ایالات متحده یا هر دو باهم را باید جدی گرفت. راه حل هایی که میتواند ما را از این تهدید خارج کند:بازدارندگی هسته ای خود را در نقطه ی برسانیم که به نقطه ی بدون بازگشت برسیم یعنی جایی که دشمن خود را در مواجهه با ایران هسته ای بیابد و ریسک حمله ی هسته ای را بخاطر عواقب غیرقابل پیش بینی نکند. این شامل جابجایی مواد هسته ای 60 درصد به جای امن، تاسیسات جدید هسته ای برای غنی سازی در سطوح تسلیحاتی و حتی انجام یک تست هسته ای در کویر لوت میتواند باشد. برنامه ی هسته ای را به کلی از میان ببریم.نکته ی مهم این است که با توجه به الگوی رفتاری رژیم صهیونیستی، گزینه ی دوم احتمالا به مدت چند سال تهاجم اسراییل یا غرب را عقب میاندازد و همانطور که در دوره ی اول ترامپ، از میان بردن برنامه ی موشکی و همچنین صلح با رژیم صهیونیستی را در دستور کار تغییر سیاستهای ایران قرار دادند، عناصر قدرت موشکی ایران و سیاستهای معارض با وجود اسراییل مجددا آتش جنگ بر علیه ایران را خواهد افروخت. حتی اگر این شرایط را نیز بپذیریم به دلیل برتری ژیوپلیتیکی که کشور ایران دارد (جمعیت، وسعت و منابع)، شرایط مطلوب رژیم صهیونیستی در مورد ایران، تجزیه به کشورهای کوچکتر خودمختار (مانند آنچه در سوریه یا عراق مشاهده میکنیم) است و تا زمانی که عناصر اقتدار به شکلی که موازنه ی هسته ای با تسلیحات هسته ای اسراییل ایجاد نکند، نداشته باشیم، سایه ی شوم تحریم و جنگ بر سر کشور خواهد بود.</description>
                <category>Mohammad Sharifkhani</category>
                <author>Mohammad Sharifkhani</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jun 2025 18:25:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران در سال 1404</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sharifkhani/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-1404-xjeerimeiaek</link>
                <description>سال 1403 با تمام فراز و فرودهایش به پایان رسید. به لطف خدا در سال 1403 کشور مراحل سختی را پشت سرگذاشت. اما از همین ابتدای سال 1404 میتوان پیش بینی کرد که کشور شرایط متفاوتی را در 1404 پیش رو خواهد داشت که اهم موارد آن به شرح زیر است:انقضای مهلت مکانیزم ماشه و احتمال فعال شدن آناحتمال توافق یا عدم توافق با ترامپاحتمال حمله یا عدم حمله به کشوردر این متن پیرو مکاتباتی که در قبل داشتم این موارد را بررسی میکنم و راهکارهایی نیز برای سیاستمداران کشور ارایه میکنم. اما پیش از نوشتن ادامه ی متن دو نکته را باید ذکر کرد:اول این که پیش بینی حرکتهای طرفهای غربی با آمدن ترامپ که اصولا فردی پیش بینی ناپذیر است کار ساده ای به نظر نمیرسد. در این نوشته بر اساس رخدادهایی که در سالهای قبل و رفتارهای قبلی ترامپ مشاهده شده، تحلیل و بررسی و پیش بینی هایی ارایه میشود که البته ممکن است محقق نشود.نکته ی دوم اینکه کنشگر کلیدی این صحنه اروپا یا حتی امریکا نیست. هرچند آنها منافع و ریسکهایی در این پرونده دارند اما پرونده ی ایران به طور کلی برای آنها یک موضوع پر اهمیت نیست. بازیگر اصلی در این پرونده اسراییل است و کشورهای اروپایی و آمریکا استقلال چندانی در این بخش ندارند و سیاستهای خود را عمدتا همراستا با منافع  اسراییل تنظیم میکنند. برای شخص ترامپ صرف اینکه در دوره ی ریاست جمهوریش ایران به سلاح هسته ای دست پیدا نکند کافی است. برای اروپایی ها تا زمانی که شریان عبور نفت و گاز مایع از خلیج فارس مورد تهدید واقع نشود پرونده ی هسته ای ایران تفاوت چندانی ایجاد نمیکند. فراموش نکنیم که کشور پاکستان که هم مسلمان است و هم سابقه ی میزبانی القاعده و بن لادن را دارد و هم در همین جغرافیا قرار دارد، دارنده ی 170 کلاهک هسته ای است و این وضعیت پیامدهایی برای آن کشور از سوی آمریکا و اروپا ندارد. بنابراین مشخصا مساله ی اصلی اسراییل است.مکانیزم ماشهاین ابزار حقوقی که در برجام به عنوان ضمانت اجرایی تعهد ایران در نظر گرفته شده پس از طی فرایندهای قانونی شامل گزارش آژانس بررسی در شورای حکام و ارجاع به شورای امنیت توسط هریک از طرفهای مقابل ایران قابل استفاده است. با وجود اینکه ایران در سالهای نخست متعهد به برجام بوده و کاهش تعهداتی که در سالهای بعد بوده بر اساس خود برجام و متعاقب بدعهدی طرفها انجام شده، از لحاظ حقوقی این ظرفیت وجود ندارد که ایران بتواند از این موضوع به طور کامل دفاع کند. البته همانطور که در آینده خواهم گفت باید از تمامی ظرفیتهای حقوقی برای تثبیت این موارد کمک گرفت. علاوه بر این، ادعای گروسی این است که در نقاطی از ایران «انحرافاتی مشاهده شده که توسط ایران گزارش نشده و توجیه درستی نیز ارایه نشده.» پر واضح است که آژانس در این زمینه ابزار سیاسی برنامه های اسراییل است. اما در هر حال این ادعاها، عرصه را برای توجیه حقوقی ایران مبتنی بر کاهش تعهدات ایران به خاطر خروج آمریکا از برجام و نقض تعهدات طرف اروپایی، تنگ میکند و مسیر فعال شدن مکانیزم ماشه را تسهیل میکند.از سویی ایران علاوه بر ابزارهای حقوقی که میتواند برای پیشگیری به کار ببندد، ابزارهای دیگری از جمله خروج از NPT را میتواند در نظر بگیرد. تهدید به خروج از NPT و تغییرات در کاخ سفید در زمستان 1403 مانع از این شد که مکانیزم ماشه توسط طرف اروپایی به جریان بیافتد. اما از نگاه اسراییل که به این تهدید نگاه کنیم این مساله فقط به منزله ی دسترسی کمتر به منابع اطلاعاتی موثق در مورد مکانها و ابعاد تاسیسات هسته ای ایران است. در واقع در سالهای اخیر که آژانس نقش گردآوری اطلاعات برای اسراییل را به خوبی ایفا میکرده، عملا از کار میافتد. با توجه به اینکه اکثر فعالیتهای تخریبی اسراییل اعم از ترورها و تخریبهایی در سالهای اخیر صورت گرفت با دسترسی و نفوذ اطلاعاتی اسراییل صورت گرفته، بنظر میرسد فعال سازی مکانیزم ماشه و خروج ایران از NPT برای اسراییل تصمیم مهمی است. از سویی حتی اگر اسراییل این دسترسی اطلاعاتی را به طور کامل داشته باشد، از روند توسعه ی زیرساختهای هسته ای ایران چیزی کم نمیکند پس باقی ماندن ایران در NPT برای اسراییل اولویت چندانی ندارد مضافا اینکه ایران میتواند با پراکنده کردن این تاسیسات ریسک موثر بودن حملات آتی اسراییل را به هر حال کم کند. علاوه بر این، این امکان وجود دارد که اسراییل از طرق دیگر اطلاعات لازم برای حملات احتمالی را بدست آورد. از سویی تجربه ی تاریخی نشان میدهد که اعمال تحریمهای بین المللی منجر به انتخابات 92 و تغییر رویکرد نظام و رسیدن به کوتاه آمدن ایران شد. بنابراین بنظر میرسد ارزش اعمال تحریمهای بین المللی برای اسراییل بیشتر از حفظ ایران در NPT و دسترسی اطلاعاتی باشد. بر همین اساس پیش بینی می شود که مکانیزم ماشه در نیمه ی اول سال توسط اروپایی ها به عنوان شرکای اسراییل عملیاتی شود.توصیه ها:علاوه بر اینکه زمینه سازی برای پیش گیری از این اقدام با سایر کشورهای شورای امنیت توصیه میشود، فعالیتهای حقوقی لازم نیز باید در دستور کار قرار گیرد تا از اعتبار بازگشت تحریمها کاسته شود.بی اثر کردن این تحریمها از خود آنها مهم تر است. حقیقت این است که تحریمهای ثانویه ی آمریکا به اندازه ی کافی گزنده بوده و هست و در نگاه نخست اعمال مکانیزم ماشه تغییر چندانی در نظام تحریمها ایجاد نمیکند. اما این فقط به این دلیل است که روشهای خنثی کردن تحریمهای امریکا توسط قدرتهای دیگر پذیرفته شده. مشخصا در حال حاضر کاهش فروش نفت ایران مهم ترین ریسک برای ایران است. عدم پایبندی «عملی» چین -به هر بهانه ای اعم از بهانه های حقوقی یا فرایندی- نظام تحریم های بین المللی را متزلزل میکند. به همین دلیل اکیدا توصیه میشود که پیش از اجرایی شدن مکانیزم ماشه با چین بر سر این موضوع توافق شود. موضوع توافق میتواند خیلی ساده باشد، خرید نفت ایران با درصدی پایین تر از قیمت بازار در ازای ثبات مسیر تجاری نفتکشهایی که از خلیج فارس عبور میکنند.اگر بند 2 به خوبی پیاده سازی شود، این احتمال وجود دارد که اروپایی ها (بخوانیم اسراییلی ها) پس از فعال شدن مکانیزم ماشه در اکتبر، حاضر به مذاکره برای تمدید بازه ی زمانی مکانیزم ماشه در ازای تمدید پایبندی ایران به محدودیتهای برجام باشند. در این بخش ایران میتواند امتیازات مشخصی را در یک الحاقیه از طرف مقابل دریافت کند. مثلا حذف تحریمهای بین المللی پس از n سال در ازای تمدید پایبندی ایران به برخی بازرسی ها برای همان بازه ی زمانی.توافق یا عدم توافق با ترامپبنظر میرسد ترامپ در این دوره به نسبت دوره ی قبل در قبال ایران رویکرد صلح جویانه تری را اتخاذ کرده. اول اینکه اطرافیان تند روی خود را حذف کرده و این به این معنی است که تصمیم دارد که خود شخصا روی پرونده ی ایران تصمیم گیری داشته باشد. ثانیا اینکه در کلام خود واژگان صلح جویانه تری را به کار میبندد. بنابراین در دوره ی دوم ترامپ برخلاف دوره ی اول تاثیر اسراییلی ها بر او کمتر از دوره ی قبل است. با این وجود توجه به این نکته مهم است که هنوز موثر ترین مولفه ی تاثیر گذاری بر ذهنیت ترامپ لابی اسراییلی است. با توجه به تاریخچه ی عدم پایبندی ترامپ به تعهدات خود در گذشته، میتوان پیش بینی کرد که در شرایطی که تغییری ملموس از سمت ترامپ صورت نپذیرد، ایران شرایطی برای تضمین منافع خود ندارد. به عبارت بهتر، در مسیر توافق به ناچار باید منتظر حرکت عملی مهره ی طرف مقابل بود. (بدیهی است که این به این معنا نیست که دیپلماسی و ارسال پیامهای مستقیم و غیر مستقیم و سیگنالهای مناسب به طرف مقابل، حداقل برای حفظ شرایط ثبات کنونی، متوقف شود.)به نظر میرسد، تغییر عملی در موضع ترامپ را بیشتر در شخصیت شناسی او باید جستجو کرد. آنچه از ترامپ میشناسیم فردی خود شیفته، جاه طلب و با هدف گذاریهای کوتاه مدت است. عمده ی تصمیمات او برای «منافع خود»  (و نه لزوما ایالات متحده) تنظیم میشود و برای رسیدن به این اهداف دست به هر کار (و هر جنایتی) میزند. رفتار ترامپ در ماه های اول ریاست جمهوری در موضوع غزه که ابتدا تصویر «رییس جمهور صلح» را ایجاد کرد و پس از تبادل اسرا به اسراییل مجوز حملات مجدد را داد و همچنین رفتاری که در مقابل زلینسکی و پوتین نشان داد همه موید همین شخصیت غیرقابل اعتماد است. برای همین، باید منافع و ریسکهای شخصیت ترامپ در توافق با ایران را بررسی کنیم. در بخش منافع، ارایه ی تصویر «رییس جمهور صلح جو» و موفق در دیپلماسی مهمترین پیشران شخص ترامپ برای دستیابی به توافق است. در بخش ریسکها، عدم توافق اگر منجر به دستیابی ایران به سلاح هسته شود، برای ترامپ شکست بزرگی خواهد بود. بنظر میرسد اگر ترامپ در بازه ی زمانی مشخصی انتظارات جاه طلبانه ی خود برای رسیدن به تصویر یک رییس جمهور «صلح جو» را قابل تحقق نبیند، کاملا محتمل است که در یک معادله ی تجاری (با لابی اسراییل در آمریکا شامل منافع شخصی) قید توافق با ایران را بزند، مگر اینکه آشکارا نتیجه ی عدم توافق را معادل با ریسک اجتناب ناپذیر هسته ای شدن ایران ببیند. در این صورت شاید با توافقی از جنس «حداقل در مقابل حداقل» پرونده ی ایران را به رییس جمهور بعدی آمریکا واگذار کند.به طور کلی در شرایط کنونی که پرونده ی ایران اولویت سیاستهای ترامپ نیست (ولی اولویت اسراییل هست) و دسترسی اسراییل بر افکار و شخصیت ترامپ بیش از ما است، احتمال عدم توافق (حتی توافق اقلی) بالاتر است.توصیه ها:دیپلماسی فعال، مستمر و دقیق رسانه ای خصوصا از طریقهای غیر رسمی، مثلا مشاورین نزدیک به رهبری، علاوه بر دیپلماسی رسمی از طرق مختلف برای ذهنیت سازی ترامپ ضروری است. این فعالیتها در راستای پر رنگ کردن ریسکها (هسته ای تر شدن ایران در دوره ی ترامپ) و منافعی که برای شخص ترامپ مهم هست (حصول یک توافق ولو حداقلی) باید تنظیم و در زمانهای مناسب توسط افراد مناسب (یا واسطه های مناسب) به وی منعکس شود.گفتمان سناریوی «توافق حداقل در مقابل حداقل» برای پیشگیری از سناریو ی عدم توافق میتواند کمک کننده باشد. اما این سناریو باید با دقت طراحی شود و در مذاکرات غیر مستقیم با ترامپ برای ارایه ی مسیر برون رفت آبرومندانه ی ترامپ از ریسک تسلیحاتی شدن ایران، به صورت مناسبی به وی منتقل شود. برای مثال، تعهد ایران به عدم توسعه ی بیشتر زیرساختهای هسته ای و عدم افزایش حجم ذخایر غنی سازی شده (یا ذخیره سازی اورانیوم 60 درصدی بیشتر از مقدار کنونی در پلمب با نظارت آژانس) در مقابل عدم افزایش تحریمهای ترامپ.حمله یا عدم حمله ترامپترامپ در تمامی مصاحبه های اخیر خود به تهدید نظامی در صورت عدم توافق با ایران اشاره داشته است. برخی تحلیل گران بر این باورند که این این تهدیدات بیشتر یک اهرم سیاسی است تا یه تهدید معتبر نظامی. دلایلی که برای این گفته میشود عدم تمایل ایالات متحده به درگیری بیشتر در خاورمیانه و همچنین عدم امکان نابودی کامل برنامه ی هسته ای ایران است. همه ی این دلایل برای عدم حمله به ایران قابل ملاحظه است ولی کافی نیست. به نظر میرسد، با توجه به ویژگی های شخصیتی ترامپ که در بخش قبل گفته شد، در صورتیکه تصویر سازی ذهنی وی از حمله به ایران یک سناریوی «موفق» باشد و این تصور که این حملات هزینه ی کمی برای آمریکا دارد، این کار را با کمک اسراییل انجام خواهد داد.  صاحبنظران بر این باورند که حمله ی هوایی به زیرساختهای هسته ای ایران، حداکثر تا چند سال برنامه ی هسته ای ایران را عقب خواهد انداخت. اگر ترامپ روایت «موفقیت» خود را در بازه ی ریاست جمهوری خودش عدم دستیابی ایران به تسلیحات هسته ای در دوره ی ریاست جمهوری خود جا بیاندازد، حمله به زیرساختهای هسته ای میتواند گزینه ای جدی برای وی باشد.از سوی دیگر به نظر میرسد سوابق تاریخی پاسخگویی ایران به حملات دشمنانش در سالهای اخیر چندان چشمگیر نبوده است. چه در عملیات حمله به عین الاسد و چه در عملیاتهای وعده ی صادق 1 و 2 با وجود اینکه این حملات به موقع و با دقت خوبی انجام شد، بنظر میرسد این حملات نتواند هزینه ای را برای طرف مقابل تصویر کند که بازدارندگی کافی ایجاد کند. همچنین ترامپ در موارد مختلفی به نظرات صاحبنظران و متخصصین توجه ناچیزی میکند از جمله تبعات اقتصادی اعمال تعرفه هایی که به واردات کشورهای مختلف اعمال کرده است. بنابراین اگر تصویری که از حمله به ایران دارد، تصویری پیروزمندانه باشد، به اینکار دست خواهد زد و متاسفانه اسراییلی ها در تصویر سازی در ذهن ترامپ از ما موفق تر عمل میکنند.به همین دلایل به نظر میرسد احتمال حمله به ایران بیشتر از عدم حمله باشد. توصیه ها:دیپلماسی عمومی و رسانه ای برای تصویر سازی و پیشگیری از حمله و پر رنگ کردن عواقب حمله و همچنین ناموفق جلوه دادن آن ضروری است. اقدامات عملی پیشگیرانه ی ایران قبل از حمله ی ترامپ مهم است. برنامه ریزی های لازم برای جابجایی اورانیوم غنی سازی شده، تجهیزات و قطعات لازم برای بازسازی سریع موارد از دست رفته و ...مجددا در صورت امکان توافق با چین بر سر حفظ امنیت عبور نفتکشها از خلیج فارس در ازای حمایت نظامی و لجستیکی از ایران نیز میتواند در دستور کار قرار گیرد.نکته ی پایانیبه نظر میرسد، در دراز مدت و در یک تصویر کلان، وضعیتی که ایران یک ابرقدرت منطقه ای و مستقل باشد بدون اینکه تسلیحات هسته ای (یا قابلیت معتبر رسیدن به این تسلیحات در بازه ی زمانی کوتاه) داشته باشد، ممکن نیست. کشورهایی که تسلیحات هسته ای ندارند (مثل اوکراین، کره جنوبی، ژاپن یا امارات یا ...) برای حفظ امنیت خود سیاستهای خود را همسو با یکی از قدرتهای جهانی تنظیم میکنند و ناگزیر به آنها امتیازاتی میدهند. از سویی کشورهای دارای تسلیحات هسته ای که خارج از پنج کشور عضو شورای امنیت هستند، همگی بلا استثناء در چتر حمایتی یکی از کشورهای هسته ای به این توانمندی رسیده اند. مثلا کره شمالی در چتر حمایتی چین و روسیه و پاکستان و اسراییل در چتر حمایتی آمریکا و هند در چتر حمایتی شوروی سابق. هرچند طی این مسیر برای همه ی این کشورها همراه با دوره ای از مرارتهای تحریمی و شرایط سخت اقتصادی بوده یا هست.بنظر میرسد، ایران نیز در صورتیکه بخواهد استقلال سیاسی و تمامیت ارضی خود را حفظ کند چاره ای جز طی این مسیر ندارد. در همین راستا به نظر میرسد به دلیل فاصله ی فکری و رقابت با امریکایی ها، چین گزینه ای است که میتوان در یک معامله ی منصفانه با آن در مورد چتر حمایتی به نتیجه رسید.</description>
                <category>Mohammad Sharifkhani</category>
                <author>Mohammad Sharifkhani</author>
                <pubDate>Sat, 29 Mar 2025 01:22:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه ی متن قبل در خصوص پرونده ی هسته ای ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sharifkhani/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-xsvh3jltynlu</link>
                <description>ارسال مطلب قبلی به برخی اساتید، نقدهایی را به همراه داشت منجمله اینکه احتمال اینکه چین، روسیه و کشورهای عربی در زمین غرب بازی کنند و ایران وجه المصالحه ی معامله ی آنها با غرب شود. بر همین اساس نکات زیر به متن قبلی اضافه میشود.در پیامهای برخی عزیزان به نکات درستی اشاره شد، نقش روسیه و چین و کشورهای عربی در افقهای پیش رو در پرونده ی هسته ای ایران بسیار مهم است و آنها بر اساس منافع خود تصمیم میگیرند و ممکن است این منافع در تعارض با منافع ما قرار بگیرد و در یک معامله ی بزرگ با جبهه ی غرب به اصطلاح «ما را بفروشند.» این مساله محتمل است، اما به نظر اینجانب احتمال این رویکرد لاقل برای چین و کشورهای عربی بالا نیست. (برای روسیه احتمال بالاتری برای همسویی با آمریکا خصوصا پس از پایان جنگ اوکراین وجود دارد.)اول اینکه چین و کشورهای عربی هردو در امنیت مسیر عبور نفت حساس هستند، هر رخدادی که به منجر به هسته ای شدن ایران شود مغایر با سیاستهای راهبردی آنها است. رفتار آنها در عدم همسویی با غرب و آمریکا در پروژه ی انزوای ایران (و پیشگیری از کاهش فروش نفت) چه در دوره ی ترامپ و چه در سالهای اخیر نیز دلیلی بر همین مساله است. مخالفتهای عملی و عینی و سیاسی که چینی ها در رعایت محرمانگی شرکتهای خریدار نفت ایران دارند به شکل خاص به دلیل همین منافع آنها است. کشورهای عربی نیز تجربه ی عینی  دو روی سکه ی ایران را دیده اند. ایرانی که تحت فشار و محدودیت قرار بگیرد قدرت کافی برای کاهش امنیت فرودگاه ها و پالایشگاه های آنها را دارد، در مقابل ایران مقتدر و امن میتواند امنیت آنها را بیشتر از آمریکا تامین کند. نزدیکی کشورهای عربی و مشخصا عربستان با ایران در سالهای اخیر ناشی رخدادهایی است که کشورهای عربی در تعامل با ایران در سالهای اخیر داشته اند. (ضمن اینکه هسته ای شدن ایران برای اروپا که بخش خوبی از نفت را از کشور های عربی میخرند هم سناریوی جذابی نیست.)دوم اینکه به دلایل درستی که فرمودید پیش از اینکه چین همراستا با سیاستهای امریکا در قبال ایران رفتار کند، انجام یک «معامله ی بزرگ» میان چین و آمریکا ضروری است. معامله بر سر ایران (هرچند به ظاهر ارقام کوچک اما بزرگ بخاطر ریسک شریان نفتی و قیمت نفت برای چین دارد) نیازمند فضای اعتماد میان چین و آمریکا است. بن مایه ی معامله، اعتماد است. در دوره ی ترامپ چنین اعتمادی میان چین و آمریکا لاقل در کوتاه مدت وجود ندارد. در واقع، تصور نمیکنم حتی اگر بخواهد چنین معامله ی بزرگی میان دو قدرت جهانی انجام شود، بعید است این معامله قبل از مهلت مکانیزم ماشه رخ دهد. به طور کلی، بنظر میرسد در دوره ی ترامپ ایالات متحده به مراتب منزوی تر و قدرت آن چه در بخش اقتصادی و چه امنیتی و نظامی محدود تر میشود. (در این مورد که ترامپ دوره ی ریاست خود را به اتمام برساند نیز برای من ابهام جدی وجود دارد. والله اعلم.)سوم اینکه هرچند در حال حاضر در کشور فشار اقتصادی سنگینی را تحمل میکنیم، در مورد پرونده ی هسته ی، گذشت زمان به دلایل مختلف به نفع ما است. از سویی مهلت زمانی برای اعمال مکانیزم ماشه به سرعت نزدیک میشود و از سوی دیگر شوکهای تصمیمات عجولانه ی ترامپ تمرکز ایالات متحده را به سمت چالشهای بزرگتر داخلی و خارجی سوق میدهد و انشالله پس از گذشت مهلت زمانی مکانیزم ماشه ما در جایگاه بهتری در مذاکره های احتمالی خواهیم بود. (البته این احتمال نیز وجود دارد که دولتهای اروپایی، خسته از سیاستهای یکجانبه گرایانه ی آمریکا و با نفوذ اسراییل مکانیزم ماشه را -بدون هماهنگی با آمریکا- فعال کنند. این مساله نیز باید در ارتباط گیری مستقیم با اروپایی ها مدیریت شود. هرچه باشد، تقریبا 100 میلیون بشکه نفت در روز از خلیج فارس به اروپا صادر میشود و بی ثباتی منطقه و ایران برای آنها آورده ی ملموسی -جز منافع اسراییل- ندارد.)با وجود همه ی نکات فوق، (1) سیاستهای ما نباید متکی بر فرضیات فوق باشد، بلکه باید از هر فرصتی استفاده کرد و از کانالهای متفاوت سیگنالهای درست و دقیق ارسال و دریافت کرد. (2) بنظر میرسد باید با برقراری ارتباطات بیشتر با کشورهای چین و عربی (خصوصا عربستان) نسبت به نمایش (روایت ثبات بخشی) یک کشور منطقی، معقول، ثبات بخش، مقتدر و حافظ امنیت مسیر نفت «در صورت امکان فروش نفت ایران» تعامل مضاعف داشت. (3) در ماه های آتی باید آمادگی امنیتی و نظامی خود و ایجاد احساس بازدارندگی و مهابت خود در مقابل حملات احتمالی را بیش از پیش تقویت کنیم. (روایت اقتدار)والله اعلم و هو علی ما یشاء قدیر.</description>
                <category>Mohammad Sharifkhani</category>
                <author>Mohammad Sharifkhani</author>
                <pubDate>Mon, 03 Feb 2025 21:20:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم اندازی تحیلی بر سیاست هسته ای ایران در 2025</title>
                <link>https://virgool.io/@m.sharifkhani/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-2025-t5gil7nt7qoj</link>
                <description>تحولات اخیر در دوران پسا کرونا با سرعتی چشمگیر در حال بروز است. اینکه این تحولات جامعه ی جهانی، منطقه ی خاور میانه و مشخصا ایران را به چه سمتی سوق خواهد داد بیش از پیش پیچیده شده است. در این نوشتار به شکل سرفصلی به برخی موارد حایز اهمیت اشاره می شود. ابتدا به برخی تحولات محتمل در عرصه ی بین المللی میان قدرتهای مطرح (امریکا، چین و روسیه) خواهیم پرداخت. سپس به بررسی تحولات منطقه ای و افقهای پیش رو در منطقه و اثر آن بر سیاستهای ایران نگاه خواهیم کرد و در نهایت تحلیلی بر روندهای محتمل در عرصه ی سیاست هسته ای ایران خواهیم داشت.تحولات بین المللی:آمریکا: انتخاب دونالدترامپ به احتمال زیاد در کوتاه مدت و بلند مدت منجر به رویدادهایی در سطح بین المللی میشود از جمله توقف جنگ اوکراین، کاهش قیمت نفت، افزایش تنش میان اروپا و آمریکا بر سر هزینه های ناتو، افزایش بدهی دولت آمریکا، افزایش مجدد تورم در آمریکا (یا حفظ نرخ بهره بالا توسط فدز)، رشد ارزش بازار سهام بخاطر کاهش مالیات، شعله ور شدن جنگ تعرفه ای با چین و سایر صادرکنندگان به آمریکا (که خود میتواند هم تورم را دامن زند و هم رکود را) و شاید تا حدی فاصله گرفتن آمریکا از موقعیت «رهبری» بلامنازع به شریک تجاری راهبردی برای «متحدین سنتی» آمریکا. نکته ی قابل توجه دیگر اینکه در سخنرانی های انتخاباتی ترامپ کمتر به مسایل غزه، ایران و خاورمیانه اشاره شد و بنظر میرسد این مسایل از کانون توجهات ترامپ دور شده است. از سویی، از آنجا که حساسیت به افزایش قیمت نفت در اقتصاد امریکا با افزایشی شدن صادرات نفت (نسبت به واردات) توسط آمریکا کمرنگ تر شده، حساسیت موضوعات خاورمیانه و هزینه های ناشی از آن برای ترامپ کمتر شده است.چین: هرچند رشد افسانه ای اقتصاد چین به محدوده ی زیر 3 درصد کاهش پیدا کرده و به احتمال زیاد خرید نفت چین هم به تبع آن کاهش پیدا میکند، اما اشتهای چین برای رشد و توسعه کاهش پیدا نمیکند و همین مساله فضای چالش با آمریکا را بیش از پیش فراهم میکند. از سوی دیگر، چینی ها روندی که ترامپ برای «جنگ» اقتصادی با چین دارد را پذیرفته اند و خود را برای آن آماده کرده اند. آنها بزرگترین وارد کننده ی طلا در سال اخیر بودند و خرید  طلا توسط دولت چین به عنوان پشتوانه ی پولی در دستور کار ماه های اخیر پس از اعلام نتایج انتخابات آمریکا بوده است. همچنین کاهش میزان مالکیت اوراق قرضه خزانه آمریکا توسط بانک مرکزی چین نشان از افزایش تنشهای اقتصادی چین و آمریکا دارد. روسیه: کاهش قابل ملاحظه ی منابع برای تداوم جنگ اوکراین و گرفتن کمک از کره ی شمالی نشان از احتمال بالایی برای تمایل روسیه به اتمام جنگ (و خروج از شرایط تحریمی و تدام فروش گاز و نفت) دارد. در گفتگوهایی که اخیرا در برخی محافل سیاسی صورت گرفته، امکان ایجاد مناطق خود مختار حایل و یا الحاق برخی سرزمینها به روسیه برای اتمام جنگ محتمل است. مشخصا رهبر اوکراین به این درک رسیده است که بدون حمایت آمریکا پیروزی در این جنگ محال است و مذاکره ی بزرگ میان آمریکا و روسیه بر سر نحوه ی اتمام این جنگ رخ خواهد داد. بنظر میرسد آنچه برای پوتین مهم است خروج آبرومندانه از این جنگ است. از سویی برای رییس جمهور جدید آمریکا تحمیل یک «صلح» -هرچند غیر منصفانه- تحقق یکی از شعارهای ترامپ خواهد بود. در یک کلام، بنظر میرسد موازنه ی قدرت میان آمریکا و چین و روسیه به این صورت است که اثر صلح اوکراین برای ایران کاهش درآمدهای نفتی بخاطر افزایش عرضه نفت و کاهش قیمت نفت خواهد بود. از سویی با افزایش تنشها میان چین و امریکا در حوزه ی اقتصادی و فناوری، تمرکز سیاستهای آمریکا از خاورمیانه به سمت شرق متمایل خواهد شد. بنظر میرسد توجه آمریکا به خاور میانه در حد تامین ثبات منطقه و تامین امنیت اسراییل با «کمترین هزینه»، محدود میشود. تحولات منطقه:ترکیه: با گذشت ماه های متوالی از ضعف در بخش اقتصادی ترکیه، اردوغان توانست با سرنگون کردن اسد جایگاهی در کشور خود پیدا کند. بنظر میرسد سرکوب رقبای سیاسی در ترکیه و کنترل رسانه ها ثبات نسبی در ترکیه ایجاد میکند. اما اینکه این وضعیت تا چه مدت بتواند ادامه پیدا کند محل سوال است.عراق: فروش نفت عراق در سال گذشته افزایش قابل ملاحظه ای داشته و نخست وزیر عراق توانسته وفاق نسبی در احزاب مختلف سیاسی عراق ایجاد کند. به لطف رشد اقتصادی که در سالهای اخیر وجود داشته، رفاه و توسعه در بخش های مختلف عراق قابل مشاهده است. بنظر میرسد خروج آمریکایی ها از عراق که درخواست بخش بزرگی از جامعه ی سیاسی عراق است تنها نقطه ی افتراق میان حاکمیت و احاد جامعه است. هرچند جبهه ی مقاومت و طرفداران صدر در عراق هنوز دارای قدرت نسبی بالایی هستند سودانی برای مدیریت فضای سیاسی داخلی عراق نیازمند تعامل مثبت با ایران خواهد بود. عربستان: کاهش تنشها با یمن و ثبات نسبی در بازار نفت، منجر به رشد اقتصادی عربستان در سال گذشته شد. با اتمام جنگ غزه، احتمال شروع روند عادی سازی  روابط عربستان با اسراییل دور از تصور نیست. البته با توجه به شرایط غزه و انتظاراتی که در دنیای عرب از مقابله به اسراییل ایجاد شده، بعید است این فرایند زودتر از یکسال دیگر آغاز شود. از سویی احتمال رقابت میان عربستان و ترکیه در بدست گرفتن نفوذ حداکثری در سوریه بیشتر میشود. سوریه به شدت به حمایت عربستان و کشورهای خلیج فارس برای حفظ شرایط حداقلی حکمرانی نیازمند است و از سویی وامدار حمایتهای ترکیه. ترکیه ای که شرایط اقتصادی مناسبی را تجربه نمیکند و امکان حمایت مالی از سوریه را به سختی خواهد داشت. برای همین موازنه ی قدرت به سمت عربستان سنگینی خواهد کرد.جبهه ی مقاومت در سال 2024 نشان داد که میتواند به عنوان یک عنصر نیرومند امنیت اسراییل را به چالش بکشد. هرچند اسراییل به خاطر تفوق فناوری که دارد توانسته با کمترین اتکا به غرب اهداف نظامی خود را تا حد خوبی تثبیت کند. از سوی دیگر با حملاتی که اسراییل به لبنان داشت و اتفاقاتی که در سوریه افتاد باید پذیرفت که جبهه ی مقاومت -حداقل در کوتاه مدت- در نقطه ی بازدارندگی قبل از جنگ نمیرسد. اشراف اطلاعاتی اسراییل به شکل قابل ملاحظه ای اثربخشی حملات به لبنان را بالا برد و قطع شدن مسیر مستقیم ارتباطی با سوریه هزینه های ایران برای باز سازی قدرت حزب الله را بالا خواهد برد. شواهد حاکم بر میدان حاکی از آن است که حاکمان جدید سوریه نیز اراده ای برای تعارض مستقیم با اسراییل ندارند.بر همین اساس میتوان پیش بینی کرد که مساله آزاد سازی اسراء اسراییلی و حفظ تسلط (یا اشغال) حداکثری در غزه اولویت نخست نتانیاهو است. بنظر میرسد که دنیای عرب با توجه به شرایطی که در طوفان الاقصی پیش آمد، صرفا برای میلیونها آواره ی غزه به کمک های غیر نقدی و شاید بازسازی بخشهایی از باریکه ی غزه برای حفظ ظاهر و یا حتی جابجایی آنها هزینه کنند. باحل این مشکل احتمالا شرایط تعادل حکم فرما میشود و ای بسا فضا برای گفتگوهای صلح عربستان با اسراییل باز شود.بنظر میرسد کاهش اثر بخشی اهرمهای ایران در منطقه (در کوتاه مدت) قدرت مانور برای استفاده از این ابزار در مذاکرات احتمالی با غرب را کاهش میدهد.چشم انداز 2025 و مسیرهای پیش رو:با وجود افق های نه چندان امیدوار کننده در فضای سیاسی بین المللی و منطقه ای هنوز جا برای امیدواری وجود دارد. بنظر میرسد دولت فعلی ترامپ نسبت به دوره ی قبل تمرکز کمتری روی موضوع ایران و خاورمیانه داشته باشد و اولویت خود را بر مساله ی مهاجرین و تراز تجاری با سایر کشور ها گذاشته است. بنابراین (برخلاف دوره ی قبل) در پرونده ی ایران صرفا رسیدن به نقطه ی «ثبات نسبی» یعنی یک ایران بدون امکان دستیابی به سلاح هسته ای، برای آنها کافی است. این سیاست بر خلاف سیاستها تمامیت خواهانه ای است که در دوره ی اول ترامپ توسط پمپئو، هوک و بولتون به عنوان اولویت نخست سیاست خارجی امریکا به شکل فعالانه و با پرداخت هزینه های گزاف پیگیری میشد تا توان ایران در سایر عرصه ها (موشکی و نفوذ منطقه ای) را نیز مهار کند. بر اساس قانون اساسی آمریکا، این اخرین دوره ی ترامپ است و بنابراین احتمالا او از فشارهای سیاسی داخلی (شامل جبهه ی یهودیان صهیونیست) در آمریکا حراس کمتری دارد و بعید است که مانند دوره ی قبل حاضر به پرداخت هزینه های گزاف برای تامین امنیت اسراییل باشد. البته از نفوذ لابی اسرییل در کنگره برای اعمال فشار به ترامپ نباید غافل شد.در عرصه ی بین الملل نیز شرایط با گذشته متفاوت است: دنیا، اعتماد سابق به آمریکا را ندارد و حتی با فعال شدن مکانیزم ماشه، احتمال همراهی چین و روسیه با غرب و اثر بخشی تحریمها -با توجه به احتمال بالای عدم همکاری چین و توسعه و عمق شبکه ی گسترده ی فروش زیرزمینی نفت- محدود است. حقیقت این است که هم اکنون چین به عنوان خریدار اصلی و باز-صادر کننده ی نفت ایران نقش کلیدی در موثر نبودن رژیم تحریمهای آمریکا دارد و بعید است در میانه ی کارزار بزرگ تجاری که با ایالات متحده دارد، دست خود را از اهرم مهمی مانند ایران خالی کند. بنابراین با بازگشت تحریمها به ایران موافق نیست. از سویی ساختار حقوقی برجام در بخش مکانیزم ماشه به گونه ای است که مخالفت چین و روسیه را بی اثر میکند.  بنابراین یک سناریو این است که در صورت فعال شدن مکانیزم ماشه، چین به تنها خریدار غیر رسمی (زیر زمینی) ایران تبدیل میشود و البته در این صورت ایران به نوعی گروگان چین خواهد شد. این، منافع چین را تامین میکند و برای سایر اعضای برجام - منهای روسیه- گزینه ی مطلوب است. اما از سوی دیگر، این مسیر، خروج ایران از NPT و تغییر دکترین هسته ای ایران را به دنبال خواهد داشت. بنظر میرسد این روند که مسیر هسته ای شدن ایران را تسهیل میکند ولی تحریمهای کم اثری را اعمال میکند، مطلوب غرب نیست. مگر اینکه غربی ها بتوانند چین را متقاعد کنند که در صورت عدم اعمال تحریمها، ایران به سمت هسته ای شدن پیش میرود و بی ثباتی در منطقه به ضرر چین خواهد بود. از طرفی متقاعد کردن چینی ها -برخلاف دوره ی اوباما- چندان محتمل به نظر نمیرسد، چرا که چینی ها اعتماد گذشته به غربی ها را ندارند. (ریچارد نفیو هم در مقاله ی خود به نوعی به این مساله اشاره میکند.)حتی در صورت عدم اعمال مکانیزم ماشه، در صورت عدم رسیدن به توافقی که منجر به ثبات نسبی شود، گزینه های نامطلوب برای هر دو طرف برای تداوم نظام تحریمها وجود دارد: ایران علاقه ای به تداوم تحریمهای امریکا ندارد (هرچند مذاکره با آمریکا، خصوصا دولت فعلی که سوابق تاریکی دارد نیز برایش آسان نیست.) در سوی دیگر، در صورت پایان یافتن دوره ی استفاده از مکانیزم ماشه، آمریکا اهرمهای کمتری برای فشار تحریمی بر علیه ایران خواهد داشت و ایران نیز پس از این دوره بدون هزینه میتواند از NPT خارج شود. این به منزله ی هسته ای شدن ایران -با کمترین هزینه- است که خط قرمز سیاستهای آمریکا است.از سوی دیگر، برای آمریکا هرگونه حمله ی مستقیم به تاسیسات هسته ای ایران که بروز یک جنگ و ناپایداری را به دنبال خواهد داشت (چه رسد به تغییر دکترین هسته ای ایران) بسیار پرهزینه است. هر چند که با توجه به سوابق ترامپ، تهدیدات به حمله ی مستقیم را باید جدی گرفت، با احتمال زیاد این تهدیدات صرفا کاربری مذاکراتی خواهد داشت، مگر اینکه این حمله با درگیرکردن مستقیم اسراییل (و با هزینه ی سیاسی او) انجام شود که آنهم به شکل متقابل هزینه های امنیتی بالایی برای اسراییل خواهد داشت و بعید است که سیاست ترامپ پرداخت چنین هزینه ای برای اسراییل باشد.ریچارد نفیو و ریچارد هاس و سایر صاحبظران سیاسی غربی بر دو موضوع تاکید داشته اند: 1) اولویت دهی به مذاکره با ایران به عنوان گزینه ی اصلی برای رسیدن به توافق نسبی 2) در نظر گرفتن گزینه ی نظامی در صورت عدم حصول نتیجه. اما همه ی صاحبنظران متفقا بر این باورند که استفاده از گزینه ی نظامی بر علیه تاسیسات هسته ای ایران بی نتیجه (بلکه با نتیجه ی معکوس) خواهد بود. بنابراین حتی یک توافق حداقلی برای ایجاد «ثبات نسبی» ناشی از اطمینان بر عدم دستیابی ایران به سلاح هسته ای برای طرف غربی کافی است.شایان ذکر است که حمله ی مستقیم آمریکا به ایران در چند دهه ی اخیر به انحاء مختلف صورت گرفته است و فقط اثار محدودی بر رویکرد و سیاستهای ایران داشته است. در ابتدای انقلاب اسلامی، حمله ای که معروف به واقعه ی طبس شد برای آزادی گروگانهای آمریکایی، در میانه ی جنگ ایران و عراق حمله به ناوچه ی سهند، در سال 1367 حمله ی آمریکا به هواپیمای مسافری ایران برای پیشگیری از پیروزی ایران در جنگ با عراق که منجر به کشته شدن نزدیک به 300 نفر شد، حمله به سردار شهید قاسم سلیمانی در دیماه 1398. از سویی، آمریکا پس از حملات وعده ی صادق 1 و 2 در دفاع از اسراییل دست به حمله ی مستقیم به ایران نزد. همچنین پاسخ ایران به حمله به عین الاسد و همچنین به هواپیمای بدون سرنشین IRQ5 بدون پاسخ باقی ماند. بر همین اساس بنظر میرسد، غربی ها فقط تا اکتبر امسال فرصت دارند که اهرم مکانیزم ماشه را با یک «توافق نسبی» نقد کنند. از سویی، برای ایران، توافق با غرب برای بازآفرینی «ثبات نسبی» بر پایه ی بازدارندگی ناشی از داشته های موجود ایران در جهت رفع تحریمهای آمریکا و «عادی» کردن موقعیت خود در مراودات تجاری بین المللی با اهمیت است. از سوی دیگر، تجربه نشان میدهد انتظار ایفای تعهدات توسط غربی ها در هر توافقی، نادرست است. بنظر میرسد چهارچوب واقع بینانه در هر توافقی با غرب، وجود ضمانت بازدارنده ی امنیتی و بلافصل و با رویکرد انگشت روی ماشه است. یعنی توافقاتی که در صورت عدم ایفای آنها توسط غربی ها، بلافاصله با اقدام متقابل از سوی ایران مواجه شود. مجددا به نفوذ عمیق و ریشه دار صهیونیستها در نظامهای غربی باید در شکننده بودن هر توافقی توجه کرد (رقت بار ترین و در عین حال درس آموزترین تصویر سال گذشته، پذیرش و تشویق هماهنگ نمایندگان کنگره ی آمریکا از خون آشامی چون نتانیاهو بود. حضور این نمایندگان در کنگره نتیجه ی ریشهای عمیق و ساختاری صهیونیستها در نظام سیاسی-امنیتی آمریکا هستند.)در واقع، به دلیل نفوذ عمیق و تاریخی اسراییل در ساختارهای سیاسی غرب، تعارض غرب با جریانهای معارض با اسراییل (از جمله ایران) در منطقه، تداوم خواهد داشت و از دیدگاه غربی ها توافق احتمالی  با هدف مهار هسته ای ایران (و نه ایجاد مسیر تعامل (Engagement) با ایران)  خواهد بود. به عبارت دیگر، تا زمانی که حدود و مرزهای مساله ی تقابل ایران با اسراییل به نقطه ی روشن و پایدار نرسد، بعید است که هرگونه توافقی با غرب منجر به ثبات کامل شود.از سویی هر توافق فرضی برای ایران و منطقه «ثبات نسبی» ایجاد میکند و باعث افزایش درآمدهای ارزی کشور میشود، این ثبات به اندازه ی کافی برای جذب سرمایه گذاری های بلند مدت خارجی کافی نیست. حقیقت این است که اقتصاد ایران مدتهاست برای ایجاد رشد اقتصادی نیازمند سرمایه گذاری برای بهره ور کردن منابع  طبیعی و منابع انسانی خود است و رشد اقتصادی پایدار نیازمند جذب سرمایه گذاری خارجی و آنهم به توافقی که بیش از یک «ثبات نسبی» ایجاد کند دارد. اما بطور کلی در بازه ی کوتاه مدت یک ساله سناریوهای زیر محتمل است:در حالت خوش بینانه که مکانیزم ماشه فعال نشود و حمله ی نظامی به کشور صورت نپذیرد، توافقی با رویکرد انگشت روی ماشه (یعنی امکان بازگشت بلافصل به شرایط قبل از توافق برای هر دوطرف) در دسترس است. این توافق صرفا منجر به افزایش نسبی فروش نفت و سایر تبادلات تجاری و افزایش درآمدهای ارزی میشود ولی این توافق شکننده برای جذب سرمایه گذاریهای بین المللی در مقیاس بزرگ و بلند مدت (و ایجاد رشد اقتصادی چشمگیر) ناکافی خواهد بود.در حالت معمولی، با فعال شدن مکانیز ماشه توسط دول غربی و خروج ایران از NPT، احتمال حمله ی محدود اسراییل به سایتهای هسته ای وجود خواهد داشت. اما این مساله ضمن اینکه منجر به حمله ی متقابل ایران و بی ثباتی منطقه خواهد شد، منجر به تغییر رویکردهای هسته ای ایران نمیشود و احتمالا شاهد توسعه ی زیرساختهای تسلیحاتی هسته ای خواهیم بود. در این سناریو با احتمال زیاد فروش نفت در کوتاه مدت کاهش می یابد ولی در دراز مدت شرایط کنونی قابل رسیدن است. نقش چین در این سناریو پر رنگ است و نزدیکی روابط با این کشور میتواند در دستور کار قرار گیرد.بطور کلی بنظر نمیرسد که اگر توافقی میان ایران و غرب در بازه ی یکساله صورت نپذیرد، مکانیزم ماشه فعال نشود. بنابراین یکی از دو سناریوی فوق محتمل تر است.نکته ی مهم دیگر این است که همکاری و همسویی با غربی ها لزوما منجر به رفاه نمیشود: افغانستان سالهای زیادی در دستان دولتهای مورد حمایت بلکه دست نشانده ی آمریکا اداره میشد ولی رشد و توسعه ی محدودی در آن جا شکل گرفت. بنظر میرسد حمایتهای مضاعف آمریکا صرفا در کشورهایی منجر به رشد میشود که با هدف کاهش قدرت منطقه ی ای یک رقیب راهبردی (مثل چین) صورت پذیرد.چهارچوبی که در توافق احتمالی فرضی میتوان در نظر داشت به شکل حداقلی به صورت زیر میتواند باشد:در ازای باقی ماندن ایران در NPT (و اجرای محدود پرتکل الحاقی؟) کلیه ی محدودیتهای تحریمی برداشته میشود و هیچ تحریم دیگری در سایر حوزه ها (از قبیل نفوذ منطقه ای و برنامه ی موشکی) اعمال نمیشود.سقف غنی سازی در 60 درصد و بدون محدودیت در ظرفیت تولید توسط ایران رعایت میشود. خسارتهایی که ایران تا به امروز متحمل شده به نوعی جبران میشود.(؟)تا زمانی که آمریکا از حمایت مالی و سیاسی اسراییل و اسراییل به اشغال فراتر از مرزهای 1967  ادامه میدهد، ایران نسبت به فروش و ارسال سلاح به «کشورهای منطقه» در راستای حفظ امنیت شهروندان و تمامیت ارضی آنها و حفظ فاصله ی استراتژیک با رژیم اسراییل ادامه میدهد.</description>
                <category>Mohammad Sharifkhani</category>
                <author>Mohammad Sharifkhani</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2025 13:14:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>