<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محسن پویا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m.zarifpooya</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:33:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/14537/avatar/QY1ApC.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محسن پویا</title>
            <link>https://virgool.io/@m.zarifpooya</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گزارش های یک دانشجو برای نوشتن یک پایان نامه-شماره سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m.zarifpooya/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-geazsxl1asqm</link>
                <description>روز اولوقتی تصمیم به انجام این تحقیق گرفتم یکی از اولین دغدغه هایم عدم شناخت نسبت به این موضوع بود. با توجه به اینکه در ترم قبل کتاب روش تحقیق جناب آقای ریمون کیوی را مطالعه کرده بودم، سریع به سمت توصیه های آن کتاب برای شروع یک پژوهش به روش علمی و دقیق، رفتم. در گام اول مطالعات اکتشافی و همراه آن مصاحبه های اکتشافی. در مجموع توانستم با هفت نفر مصاحبه کنم و در کنار مطالعه چهار کتاب و حدود ده مقاله فارسی و انگلیسی، خودم را برای ورود به مرحله دوم تحقیق آماده کنم. خوب در این مصاحبه ها اتفاقات بسیار خوبی رخ میدهد که یکی از مهم ترین هایش شناخت افراد جدید و مفید برای تحقیق است. با فردی آشنا شدم که اشراف بسیار خوبی بر هیئت های مهاجرین افغانستانی مقیم مشهد داشت. انسانی بسیار متواضع و مخلص در کار نوکری اهل بیت علیهم السلام. اولین بار با او تلفنی صحبت کردم و بعد از چند دقیقه مکالمه چنان از اطلاعات جامع اش به وجد آمدم که فی الفور درخواست ملاقات کردم. روحیه بزرگمنشی ایشان اجازه نداد دست رد به سینه من بزنند. چند روز بعد و حوالی محرم وعده دیدار مهیا شد. گفتگوی ایشان دید خیلی خوبی نسبت به وضعیت فعلی هیئت های مهاجرین به من داد. کمک به انتخاب جلسه ای خانگی که به کارم بیاید هم لطف دیگرشان بود. در طی آماده سازی مقدمات پروژه و با مشورت اساتید و صاحب نظران به این نتیجه رسیدم تا برای دقت در تحقیق و علمی تر شدن کار دو مجلس را انتخاب کنم. مجلسی بزرگ و مشهور و مجلسی خانگی و سنتی. غیر این هم نمیشد، یعنی اگر نبود اشارات اساتید، من بعد از اینکه وارد میدان تحقیق میشدم و با انبوهی از جلسات برخورد میکردم که توانایی بررسی شان را نداشتم و نهایتا تحقیقی آبکی از کار در می آمد.روز اول محرم برای سیاهپوشی و بستن علم به خانه ای در گلشهر دعوت شدم. مجلسی که به احتمال زیاد کیس مورد نظر من برای کار تحقیقاتیم بود. حوالی ساعت دو و نیم ظهر به سمت گلشهر حرکت کردم و بعد از چند بار سوال و جواب به محل مورد نظر رسیدم. خانه ای که پلاک نداشت و به من گفته بودند جنب پلاک ۳۱ میباشد. درب منزل نیمه باز است. ضربه ای به درب میزنم و به نشانه احترام و اجازه یا الله میگویم. پاسخی دریافت نمیکنم ولی صدای دعا و صلوات را از داخل میشنوم. به گفته ی رابطم عمل میکنم که در آخرین مکالمه تلفنی یاد آور شد که موقع رسیدن وارد شوم. به محض ورود به داخل با حیاطی حدود بیست متری مواجه میشوم که شبیه تعمیرگاه موتور سیکلت هست.کمی که دقت میکنم یقین برایم حاصل میشود که اینجا تعمیرگاه است. در همین لحظه صدای نوجوانی را از پنجره طبقه اول میشنوم که با حالتی سوالی میگوید: بفرمایید؟ سر به سمت بالا میچرخانم و میگویم از طرف آقای(رابطم) آمده ام. لحظه ای میگذرد و به داخل مجلس دعوتم میکند.از را ه پله هایی که هیچ حفاظی ندارد وارد میشوم. مجلس قرار است در طبقه اول برگذار شود. در بدو ورود رابطم را میبینم که به عنوان یکی از بزرگان و کاربلدان جمع مشغول بستن پارچه ها ی علم است. به محض اینکه مرا میبیند به سمتم می آید و خوش آمد می گوید. چند دقیقه در مراسم وقفه می افتد تا مرا معرفی کند. همگی با گرمی خوش آمد می گویند. من هم که موقعیت را فراهم دیدم با کسب اجازه بلافاصله دوربین فیلم برداری ام درآورده و شروع به ضبط تصاویر میکنم. مراسم جالبی، دور تا دور مجلس کهن سالان نشسته بودند و چندبزرگتر که غالبا سید هم بودند مشغول آماده کردن علم. جوان ترها سیاهی ها را به دیوار نصب میکردند. بچه ها در حال رفت و آمد بازی گوشی. هر چند دقیقه دعایی و ذکر صلواتی فضای جمع را پر میکرد. گاها اختلاف بر اسر اینکه دستمالهای اطراف علم را چگونه ببندند زمزمه ای به پا میکرد. تقریبا علم آماده شده بود که صاحب خانه یا همان علم بردار آمد و صدا زد که علم رابیاورید طبقه پایین گوسفند قربانی آورده اند تا جلوی علم خون کنند. به اتفاق بزرگان به طبقه پایین میرویم. علم را با سلام و صلوات به پایین خانه می آورند. علم دست علم بردار است. صاحب خانه مردی حدودا پنجاه ساله و سید که از اهالی شمال افغانستان میباشد. استان سرپل. دور گوسفند قربانی حلقه می زنند و روحانی که در جمع حضور دارد دعا میکند. مضمون اصلی دعا فرج امام زمان و رفع گرفتاری شیعیان میباشد. مراسم سریع تمام می شود. بزرگتر ها سعی می کنند کوکان را از دیدن این صحنه منع کنند ولی قدرت کنجکاوی کودکانه بر چند تشر پدرانه میچربد. با ذکر صلوات علم را به سمت محل مجلس می برند تا به کناری نصب نمایند. علم به علمک گاز نزدیک منبر در جلوی مجلس نصب شد. حاضرین در جلسه به کنتار علم میرفتند و بر آن بوسه میزدند. سیاهپوشی هم تمام شد. همه دور تا دور مجلس نشستند و صاحبخانه با آوردن چایی سبز از مهمانان پذیرایی کرد. یکی از جوانها پشت میکروفن رفت و دقایقی به تلاوت قرآن پرداخت. در همین حین سینی ای بزرگ آوردند. یک پاکت پر از نقل مغزدار و ظرف شیرینی شبیه قطاب و بامیه و یک جعبه بیسکوییت. از بزرگتر های سید دعوت کردند برای بسته بندی به کنار سینی بیایند. پرسیدم اینها چیست؟ رابطم توضیح داد که اینها را افرادی نذر میکنند برای روز آماده سازی علم که در پایان مراسم بین خادمین  به عنوان تبرک تقسیم شود. بسته بندی انجام شد و جوانی سینی را جهت تعارف بلند کرد و از سمتی که بزرگترها نشسته بودند تقسیم را شروع کرد. ساعت حدود پنج عصر شده بود و من باید به سمت محل کارم برمیگشتم. مراسم جالبی را دیده بودم. از آنها برای پذیرایی شان تشکر کردم و ضمن وعده دیدار برای شبهای بعد با آنها خداحافظی کردم.شب دومامشب هم به همراه همکار آقا به سمت مسجد میروم. قبل از شروع مراسم وارد مسجد میشوم. سجاد را میبینم و با او خوش و بشی میکنم. روبه روی درب ورودی در جایی که دید خوبی به علم دارد مینشینم. سرگرم مطالعه بعضی از دست نوشته هایم هستم. همکار آقا دوربین را آماده میکند و دنبال موقعیت هایی برای عکس برداری میگردد. هنوز جلسه شروع نشده است. تلفن همراهم زنگ میخورد. رابط جلسه خانگی ام هست. تلفن را پاسخ میدهم. میپرسد کجا هستم. به او توضیح میدهم. از من میخواهد در مجلسی دیگر شرکت کنم. با او مجادله نمیکنم که من فقط دو مجلس را انتخاب کرده ام. قصد ناراحتیش را ندارم. برنامه مسجد حدود چهل دقیقه دیگر شروع میشود. فرصت را مغتنم شمرده آدرس را میپرسم و آماده حرکت میشوم. مجلسی خانگی در منزل فردی متعلق به هزاره های مقیم مرکز بود. سجاد کنارم نشسته است از او میخواهم برای راهنمایی رسیدن به مقصد همراهم بیاید. همکار خانم هم هنوز نیامده است. نگران بودم. ادامه کار را به همکار آقا سپردم و همراه سجاد به سمت مجلس جدید رفتم. مجلسی خانگی که جمعیتی حدود پنجاه نفر داشت. رابطم با دیدنم خوشحال شد و از حضورم تشکر کرد. من هم خرسند از اینکه خواسته او را اجابت کردم. نیم ساعتی نشستم و سخنرانی را تا پایان گوش دادم و بلافصله بعد از سخنرانی با عذر خواهی از مجلس خارج شدم و دوباره به مسجد برگشتم. سخنرانی تازه شروع شده بود و یواش یواش بر جمعیت مسجد افزوده میشد. هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که همکار خانم تماس گرفت. گویا به مجلس رسیده بود و رابط خانم مسجد آشنا شده بود ولی بنا به دلایلی باید به جایی دیگری میرفت. برای گرفتن دوربین رفتم جلوی درب مسجد و بعد او را به مکانی که قرار بود برود رساندم. روز پرکاری بود. خیلی خسته شده بودم. تمرکزم را از دست دادم. سراسیمه خودم را مجدد به مسجد رساندم. زیارت عاشورا که بلافاصله بعد از سخنرانی شروع شده بود به اواسط خود رسیده بود. چند لحظه ای نشستم و آرام شدم. تقریبا مسجد پر شده بود. در فکرهای مختلفی  سیر میکردم تا اینکه زیارت تمام شد. ما که در وسط جلسه نشسته بودیم ناگهان غافلگیر شدیم. بلافاصله بعد زیارت و خیلی سریع جمعیت آماده سینه زنی شد. کوچه های به طول بیست متر باز کردند و بر روی زانوهای خود نشسته بودند. ما هم چنان شگفت زده ی این تغییر بودیم و نمیدانستیم چکار باید بکنیم. مداحی به پشت تریبون آمد و با خواندن مدحی مراسم سینه زنی را شروع کرد. جمعیتی حدود سیصد نفر که اکثرا جوان و نوجوان بودند. چنان شور و شعفی در مجلس پیدا شد که واقعا مبهوت شدم. هیئتی چنان باشکوه خودنمایی می کرد که نظیر آن را باید در هیئتهای بزرگ ایرانی پیدا میکردی. نباید فراموش کرد که این واقعه در یکی از محروم ترین نقاط شهر مشهد در حال وقوع بود. تقریبا ده دقیقه ای اولین مداح خواند. سینه زنی به صورت تک ضرب که بعد از هرچند بیت با هم نوایی دم نوحه توسط مداح و مستمعین قطع میشد. نیم ساعتی گذشت و سینه زنی به اوج خود رسیده بود. در این هنگام خادمین همراه با سبدهایی پر از استکان وارد صفوف سینه زنی شدند و جلوی هر نفر استکانی قرار دادند.  بلافاصله دیگرانی با در دست داشتن کتری هایی پر از شیر گرم، استکانهای سینه زنان خسته را پر کردند. مداح سوم جای خود را به چهارمی داد و در همین حین جمعیت مشغول نوشیدن شیر شدند. هم همه ای به پاشد. عده ای از جوانان در حال ترک جلسه بودند و عده ای جدید الورود به صف ها می پیوستند. من همچمنان متحیر این جلسه بودم و با ذوق زدگی وصف ناشدنی منتظر اتفاقات بعدی. تا نیم ساعت بعد سینه زنی به طول انجامید. هنگام خواندن مداحی های پرشور تر جوانانی به وسط جلسه می آمدند و رو به روی هم و با سبک خاصی شروع به زنجیر زنی میکردند. هنگام خواندن دم نوحه همراه با قطع سینه زنی، زنجیر زن ها هم  دست از زنجیر زنی بر می داشتند. ساعت از یازده سی و دقیقه گذشته بود. شور جلسه برای شب دوم محرم خیلی پرالتهالب بود. مداح تیز خوان به پشت تریبونی که برای مداحان طراحی گشته بود آمد. به جمعیت اعلام کرد که قرار است نوحه تیز یا به قول ایرانی ها شور خوانده شود. دقایقی نوح تیز خوانده شد و مراسم  به اتمام رسید. جمعیت سریع پراکنده شدند و به سمت درب خروجی حرکت کردند. من و همکارم که هنوز حالمان جا نیامده بود مشغول جمع کردن وسایلمان شدیم. به سمت متولیان جلسه رفتم و با تشکر از زحمات آنها از مجلس خارج شدم.در مسیر بازگشت به سمت منزل به ابعاد مختلف  این گونه جلسات فکر میکردم...</description>
                <category>محسن پویا</category>
                <author>محسن پویا</author>
                <pubDate>Sat, 15 Sep 2018 19:01:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش های یک دانشجو برای نوشتن یک پایان نامه-شماره دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m.zarifpooya/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-ysclqze3okem</link>
                <description>شب اولاحساس عجیبی داشتم و مدام تذکر استاد مشاورم به خاطرم رفت و آمد می کرد. در آخرین مکالمه ای که با ایشان برقرار کردم تاکید داشتند که: در کار میدانی امکان تکرار وجود ندارد و باید شش دنگ حواسم را جمع کنم. همین تذکر به ظاهر ساده دل آشوبه ای برایم بوجود آورده بود. دل به دریا زدم و مشغول آماده سازی وسایلم شدم. جالب است که بدانید کاری که من باید در این شب ها انجام دهم به نوعی همان است که در زبان علم به آن مشاهده مشارکتی می گویند. من یک محقق- مستمع(تعبیری برگرفته از کلام استاد حسن محدثی عزیز) میشوم در حقیقت. فردی که قرار است در جلسه ای مذهبی شرکت کند و همچنان که از موضوع جلسه بهره میبرد و با معنای شکل گرفته در محفل ارتباط برقرار میکند، نگاه جستوجگرانه هم دارد و به دنبال پاسخ سولات شکل گرفته در ذهنش میباشد.این گونه از انسان و این مدل کار طبعا ملزوماتی نیاز دارد. هم ذهنی و روانی، هم فیزیکی و سخت افزاری. دوربین فیلم برداری یک عدد که خدا میداند پیدا کردنش برایم داستانها دارد که اگر لطف دوست و رئیس خوبم نبود احتمالا پیدا کردنش محال میشد. سه پایه هم شکر خدا جور میشود و دوربین عکاسی غیر حرفه ای و یک سه پایه دیگر هم بدستم می رسد. گوشی همراه هم خیلی راحت کار دستگاه رکوردر را انجام میدهد. ولی کار من نیاز به همکار دارد و من که پول پرداخت حق الزحمه ندارم چشم امیدم را به سمت دوستانی میچرخانم که امیدوار به لطفشان هستم. یک همکار آقا برای فیلم برداری و عکاسی و حداقل یک همکار خانم برای انجام مصاحبه و عکاسی از قسمت زنانه مراسم. توفیق یا شانس به قول امروزی ها با من یار میشود و دوست و همکار عزیزم زحمت همکار آقا شدنم را میکشد. همکار خانم هم پیدا میشود. خانمی مهاجر که با قبول این کار و محبت خود بنده را مدیون خودشان کردند و کلی از بار دغدغه هایم را برداشتند. از هر دو این عزیزان در همین ابتدای راه تشکر میکنم و امیدوارم بتوانم محبت ایشان را جبران کنم.ساعت به وقت حرکت نزدیک میشود همه چیز مهیای سفرم به درون محفلی است که در ذهنم شکلی خاص به خود گرفته است. همکار آقا را سوار ماشین کرده دو نفری به سمت منزل همکار خانم حرکت میکنیم و راهی شهرک گلشهر میشویم. چون یک بار دیگر به این مسجد رفته بودم تقریبا مسیر را بلدم و به موقع به مسجد میرسم. بیست دقیقه تا شروع مجلس باقی است. شنیده بودم که در افغانستان مراسمات محرم تزیینات بیرونی خاصی ندارند و به نصب پرده ای سیاه جهت اعلام عزا اکتفا میکنند. هرچند در این مسجد بیشتر از یک پرده سیاه بیرون جلسه نصب کرده بودند ولی نسبت به جلسات ایرانی، تزیینات کم تر است. نباید قضاوت کنم چون نمیدانم این کار رعایت سنت گذشته و موطن اصلی است یا عدم داشتن بودجه کافی.سوال را به گوشه ذهن میسپارم و همراه همکاران وارد مجلس میشوم. با رابطم تماس میگریم او را نمیابم همکار خانم به سمت قسمت زنانه و من و همکار آقا به سمت مجلس آقایان میرویم. هنوز جمعیتی شکل نگرفته است. تعداد انگشت شماری در مسجد نشسته اند. پیرمردی کهن سال مشغول دعا و نیایش، تعدادی بچه گوش به بازی و چند نوجوان و جوان که جز خادمین هیئت هستند. وسایل همراهم و قیافه ایرانی ام توجه افراد حاضر در جلسه را جلب میکند و من نگرانم که اگر رابطم نیاید تا پایان جلسه چه کنم. در همین بالا و پایین کردن در فکربا جوانی آشنا میشوم.بیا بریم به مزار...یکی از مشکلات افغانستانی هایی که در مشهد و ایران متولد شده اند ممنوعیت در سفر به افغانستان است. آدمی در ایران متولد میشود و شناسنامه ندارد و حق سفر به وطن خود هم ندارد. این گرفتاری تصویری مشوش و موهوم از افغانستان برای جوانان نسل دوم و سوم مهاجرین بوجود آورده که مشکلات عدیده ای به دنبال دارد و این عزیزان در ایران افغانی نامیده میشوند و در وطن ایرانی. برزخی که حتما تصمیمات اشتباه بعضی از متولیان امر باعث آن شده است. همان طور که با جوان از راه رسیده گپ و گفتی داشتم به یاد خاطرات علی عبدی عزیز که مدت هاست از زندگی اش در افغانستان مینویسد، می افتادم. با سجاد رفیق میشوم و به قولی به دلم مینشیند. از پایان نامه و تحقیق میپرسد. توضیحی میدهم و کمی که بیشتر  که صمیمی میشویم از مشکلاتش و تحقیر هایی که متاسفانه هموطنانم باعثش بودن، می گوید.سال دوازدهم در رشته طراحی سایت و با امید به آینده. با او رفیق میشوم و چند دقیقه ای از گفتگویمان را ضبط میکنم.جلسه با حدود سی و پنج دقیقه تاخیر شروع میشود. بر خلاف جلسات ایرانیان اول سخنران به منبر میرود و بعد دعا خوانده میشود. سخنرانی جوان حدود چهل ساله و سید که خیلی پر شور خطابه میخواند. پنجاه نفر کم و بیش در جلسه حضور دارند که اکثرا جوان هستند. با شروع سخنرانی، هنگامی که سخنران نام پیامبر (صلوات خدا بر او اهل بیت اش)اسلام را میبرد جمعیت یکپارچه صلوات میفرستند ولی بر خلاف توقع صدای دعای و عجل فرجهم را نمیشنوم. دعای اضافه ای که در بین شیعیان ایرانی بعد از ذکر صلوات مرسوم است. اغلب مراجعه کنندگان هنگام ورود به جلسه به سمت علم می روند و با بوسیدن آن صورت خود را متبرک میکنند. این عمل در بین جوانان و کهن سالان رایج است. در هنگام سخنرانی پذیرایی با چای سیاه انجام میشود. بعضی از جوان ترها لباس افغانستانی مشکی که لباسی است بلند و یک تکه تا روی زانو است ، بر تن کرده اند. قدیم تر ها با لبساس سنتی افغانستان در جلسه شرکت می کردند و جالب بود برایم مشکی نبودن لباسهایشان. سخنران حدود یک ساعت سخنرانی کرد از احکام و اعتقادات و اخلاق سخن گفت. در پایان ذکر مصیبتی با توسل به جناب مسلم بن عقیل جلسه را تمام کرد. سه بار یا حسین حضار و آماده شدن جلسه برای شروع زیارت عاشورا.متاسفانه شب اول به علت مشکلی که برای یکی از همکاران بوجود آمده بود بر خلاف میل باطنی مجبور به ترک مجلس شدم و با خودم ساعتی که بر من گذشته بود را مرورر میکردم و تنظیم برنامه های فردا. </description>
                <category>محسن پویا</category>
                <author>محسن پویا</author>
                <pubDate>Wed, 12 Sep 2018 19:42:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش های یک دانشجو برای نوشتن یک پایان نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m.zarifpooya/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-zw91aaqlqylc</link>
                <description>به جای مقدمه:من دانشجوی سال دوم رشته پژوهش علوم اجتماعی در دانشگاه آزاد مشهد هستم، این رشته را با علاقه انتخاب کردم و سعی کردم تاکنون مطالب مرتبط با این رشته را با اشتیاق دنبال کنم. فضای زیست اجتماعی من هم مانند بقیه انسان ها تاثیر بسیاری بر تمام ساحتهای وجودم گذاشته است و دقیقا به همین علت از بدو ورود به این رشته، به سمت مطالعات مربوط به دین رفتم. بله دین، همانی که تاثیرات فراوانی بر سیر تاریخ بشریت گذاشته و نیز پذیرفته است. در طول یک سال گذشته با مرور دغدغه ها و نگرانی های قدیمی ام نسبت به دین و دین داری، به دنبال جواب در رشته جامعه شناسی میگشتم و خوب طبیعی بود که برای خیلی از سوالات من جوابی پیدا نشده بود. تازه کار بودن باعث رفتنم به سمت پیدا کردن جواب سوالاتی بود که به لحاظ روشی کاری بسیار پرزحمت و هزینه بری از آب در می آمد. من هم حقیقتش را بخواهید محافظه کار تر از آن هستم که بخواهم منافع شخصی ام را بدهم برای رسیدن به جواب یک سوال. چکاریست خوب؟ سوالم را عوض میکنم؟دقیقاهمینجاست که یک گره کور دیگر در ذهن آدم جای میگیرد!!!من چه کردم؟ هیچی، فقط هدف نهایی ام را مشخص کردم و برای رسیدن به آن سعی کردم از وسایلی استفاده کنم که چند تا ویژگی داشته باشند: اولا حقی از کسی خورده نشود، دوما من از انجام آن لذت ببرم، سوما یک گره کور یا نیمه کور را برای یک عده ای(حالا هرکی) باز کند و آخر هم اینکه با کمترین هزینه به مقصدم برساند. اینها قانون من شدند و همین...حالا هدف چی هست؟ من کی هستم؟ و از این قبیل... مهم نیست، یعنی فعلا مهم نیست شاید در بین نوشته های بعدی سرکی به پس ذهنم کشیدیم شاید هم نه. ولی آنچه مهم میباشد مسیر من است. یعنی موضوع پایان نامه که قرار است اینجا در رابطه با سیر انجام شدنش بنویسم.مناسک عزاداری افغانستانی های مقیم مشهد خوب قرار نیست اینجا بیان مسئله را بنویسم فقط در همین مقدار بدانید که(البته اگر نمیدانستید) یکی از حوزه های مهم در مطالعات جامعه شناسی و مردم شناسی دین، مطالعات تشیع هست به عنوان یکی از مذاهب دین اسلام. ذیل عنوان مطالعات تشیع هم موضوعی با عنوان مناسک مذهبی مطرح میشود. در این مناسک یکی از پررنگ ترین موضوعات که حاشیه های فراوانی هم به لحاظ دینی و هم به لحاظ جامعه شناسی و مردم شناسی دارد، مناسک عزاداری است. خوب تا اینجا برای دو کلمه اول موضوع توضیح اجمالی دادم. مهاجرت هم یکی از مهم ترین موضوعات حال روز این دنیاست که ابعاد بسیار زیادی دارد هم از جنبه فردی و هم اجتماعی، مشهد هم یکی از بزرگترین شهرهای مهاجر پذیر دنیاست و طبق آمار غیر مستند حدود ششصد هزار نفر مهاجر در این شهر زندگی میکنند که همگی از کشور همسایه ایران یعنی افغانستان آمده اند و غالبا شیعه هستند. خیلی توضیح مختصر بود ولی به نظرم ربط کلمات موضوع به هم و به رشته ی من مشخص شد. من در این سلسله نوشتار ها قصد دارم گزارشی از مشاهداتم را که حاصل شرکت در جلسات مذهبی ماه محرم افغانستانی های گلشهر مشهد میباشد، بنویسم.گزارش شماره اولمسجدی واقع در میان منطقه گلشهر مشهد، هیئتی که چند سالی از زمان تاسیس آن میگذرد و اکنون به همت جوانان شیعه افغانستانی توانسته بزرگترین اجتماع هزاره ها در ایران را تشکیل دهد. ذهن آدمی قبل از رفتن به این مکان که شنیده شده دسته عزای هزاران نفری راه میاندازد، هیئت های بزرگ تهرانی و مشهدی را به یاد میاورد که دارای اسپانسرهای بزرگ، مداح های سلبریتی و سخنرانان مطرح هستند. اصلا مگر میشود به غیر از این آیتم ها، هیئتی به این جماعت، آن هم از قشر جوان و مدرن امروزی را دور هم جمع کرد؟ پس حتما در گلشهر با یک هیئت حرفه ای رو به رو خواهم شد. هیئتی که فیلم های دسته روی اش را در یوتیوب بارگذاری میکند. به طرق مختلف راه ارتباطی با یکی از مسئولین هیئت پیدا میکنم. با او تماس میگیرم،خودم و کارم را معرفی میکنم و بعد از خوش و بش اولیه ای با او قرار میگذارم در مسجد.سه روز قبل محرم که قصد دارند بنای مسجد را سیاهپوش کنند من را به جمع خود دعوت میکنند. تا کارهایم را جمع و جور میکنم حدود ساعت 10 شب میشود. به سمت گلشهر که منطقه ای تقریبا حاشیه ای در شهر هست و نسبت به محل کارم فاصله زیادی دارد، حرکت میکنم. حدود ساعت ده و نیم وارد گلشهر میشوم و با کلی پرس و جو و کمک از حضرت گوگل مپ و عبور از کوچه های تنگ و باریک و شلوغ(بله شلوغ حتی در آن موقع شب) راه خودم را به سمت مسجد پیدا میکنم و حوالی ساعت یازده به جلوی درب مسجد میرسم.مسجد در حاشیه یکی از خیابان های اصلی این منطقه است. خیابانی به عرض ده متر و با کلی مغازه. اصولا این گونه مناطق به لحاظ جمعیتی بسیار پرتراکم میباشند. درب آهنی سبز رنگ مسجد که سر نبش کوچه ای میباشد را میزنم و جوانی درب را باز میکند. از او سراغ رابطی که فقط تلفنی صحبت کرده بودم را میگیرم و آن جوان با لحن بسیار صمیمی و گرمی من را به داخل مسجد راهنمایی میکند. از درب که یک پله میخورد وارد صحن مسجد میشوم.حیاطی کوچک شاید حدود صد متر که گوشه ای از آن را به محل اسکان خادم مسجد اختصاص داده اند و سه قسمت دیگر جهت درب وروودی به قسمت خواهران و برادران و هم چنین درب سرویسهای بهداشتی. فعلا که از زرق و برق مساجد و حسینه های بالانشینان خبری نیست و نگاه اولیه حاکی از سادگی بسیار زیبای مسجد میدهد. در همان بدو ورود حالم خوب میشود و آرامش حاکم بر فضا تاثیری بر روی روح و روانم میگذارد. نفس عمیقی میکشم به یاد میاورم که من محقق هستم و باید مواظب احساساتم باشم. کفشهایم را در میاورم داخل جاکفشی فلزی درب ورودی گذاشته و وارد قسمت برادران مسجد میشوم. گویا سیاهپوشی رو به اتمام است. در همان بدو ورود متوجه این قضیه میشوم. ولی به موقع رسیدم بچه ها و جوانانی که در گوشه ای از مسجد نشسته بودند و مشغول در کردن خستگیشان با نوشیدن یک استکان چای بودند. به سمتشان میروم و نمیدانم از بین آنها چه کسی مسئول هیئت هست و من قبلا فقط با او آن هم تلفنی صحبت کردم. نزدیک جمع که میشوم از روی حالت نگاه یکی ازآنها که به سمت من نیم خیز شده حدس میزنم خودش باشد. و درست حدس زدم. او به سمتم می آید به گرمی سلام میکند و من مجدد خودم را معرفی میکنم. مرا به جمع با صفای دوستانش دعوت میکند. حدود بیست جوان و نوجوان که از روی چهره ی اکثرشان میتوان فهمید مهاجر هستند. جوانانی با تیپ های امروزی. برایم بسیار خوشایند است کنارشان بودن. پس از نوشیدن چای و صرف بیسکوییت که یکی از دوستان بانی شده بود، احوالپرسی با بچه ها میکنم و سر به سمت مسئول هیئت میگردانم. مجدد توضیحی کوتاه در رابطه با خودم و کارم برایش میدهم. هنوز اعتمادش جلب نشده. البته خیلی گرم برخورد کرد ولی من که محقق هستم باید بفهم مخاطبم چه موقعی تمام و کمال به من اعتماد میکند. سعی میکنم توضیحات دقیق تری دهم و با اسم بردن از دیگر بزرگان هموطنش که طی روزهای قبل گفتگویی با ایشان داشتم، اعتمادش را کسب کنم. او لطف میکند و به سوال من که در مورد تاریخچه شروع هیئت و توضیحاتی کلی از مراسم هیئت است، پاسخ میدهد. من سعی میکنم تمرکز کنم و حواسم را به نکات مختلف و رفتارهای بچه ها جمع کنم. نباید لحظه ای ذهن جستوگرم تعطیل شود. در لحظه باید هم به گفتگویم با او توجه داشته باشم و با سوالهایم کمک کنم گفتگو ادامه یابد و هم  باید رفتار بچه های دور و برم را رصد کنم. قبل از ورود به عرصه کار میدانی اطلاعاتی بدست آورده بودم که در آن شب بسیار کمکم کرد. خوب من میدانستم که یکی از مراسمات ویژه  افغانستانی ها علم کشی شب هفت محرم میباشد. طبیعتا اکثر سوالتم  معطوف به این مراسم بود. در همین لحاظات بود که او علم را به من نشان داد. به یکی از ستون های مسجد بسته شده بود. چوبی به طول نهایتا دو و نیم متر که بر سر آن نماد فلزی(احتمالا از جنس برنج) از دست حضرت عباس علیه السلام گذاشته بودند. پارچه های علم باز شده بود و قرار بود آماده شود برای مراسم شب هفت. ساعتی گذشت و من سرگرم گفتگو با بچه ها و عکس برداری شدم. سعی کردم در شب اول بیشتر در خدمت اینها باشم تا اینکه سربارشان. حدود ساعت دوازده با خداحافظی از آنها جدا شدم و با کلی سوال که در ذهنم جوانه زده بود رهسپار منزل شدم و آماده برای شرکت در مراسم شب اول محرم...</description>
                <category>محسن پویا</category>
                <author>محسن پویا</author>
                <pubDate>Tue, 11 Sep 2018 12:07:04 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>