<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahshid</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m0hiw</link>
        <description>من هیچ تر از هيچ تر از هیچ ترینم:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:35:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3260067/avatar/jCrka1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahshid</title>
            <link>https://virgool.io/@m0hiw</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دیگر نمیتوانم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-xrhiujhwdepf</link>
                <description>آری این روزها تو را از دور میبینماز فرسنگ ها فاصله بر روی گونه و لب هایت بوسه میکارممن تو را از دور ها در آغوش میکشانماین روزها در چشمانت نمیتوانم نگاهی بکنم و بگویم چقد عشق تو مرا ویران کرده است!دل تنگ تو هستمدل تنگ روزهای باهم بودنماندل تنگ زمزمه های نیمه شبماندلتنگ عطر موهای تازه شسته ات!دلتنگ روزهایی که دل تنگ من بودی!دل تنگ روزهایی که نگرانی در چشم هایت موج میزد!دل تنگ روزهایی که دست هایم عطر دست هایت را میداد!این روزها تو را خنده بر لب با دیگری میبینمتو را زیباتر از هر موقع میبینماین روزها نمیدانم چه میکنم و چه می‌کنیمن این روزها از کنار تو می‌گذرماز کنار هم میگذریمهمانند دو غریبهدو غریبه ای که تمام هم بوده اند!تمام چیز ها را میداننددو غریبه ای که روزی بدون هم،نمیتوانستنددو غریبه ای که از هم عکس ها و خاطره های دارند!این روزها من به مکان های میروم که شبی و روزی تو را آنجا در کنار خود داشته ام!یادت هست ایا؟اولین بار را میگویم؟همان اتاق ته سالن را؟همان اتاق تاریک را؟بوسه نهادی بر گونه ام؟به یاد می آوری ظهر های بعد از ناهار را؟من همه را به یاد دارم،و کاش این چنین نبود!پیام هایمان را چه؟چند روز گذشته است ؟دیگر نمیتوانمآری من بعد از تو نمرده ام،ولی زنده هم نمانده ام!آری صبح ها لبخند مصنوعی ام را بر چهره ام میگذارم تا درد من نمایان نشود!آری من این روزها سخت به تو می اندیشم!سخت به این که من و تو می‌توانستیم همان «ما»بمانیممن مقصر تمام اتفاقات بودم!و کاش تو مرا این چنین رها نمی‌کردی!تویی که میگفتم از تاریکی و تنهایی دنیایم میترسم!..🖤من اشتباه کردم،ولی کاش...</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 11:57:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او آبی را دوست داشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%A7%D9%88-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-x7sct5fwpf4v</link>
                <description>آبیِ من.....از وقتی بودنت را حس نمیکنم،دنیا رنگ خودش راباختانگار آسمان هم دیگر آن آبیِ همیشگی نیست. تو همان آسمان بودی وسیع، آرام، اما پر از طوفان‌های پنهان.چشم‌هایت مثل دریا بود… عمیق و بی‌انتها. هر بار که نگاهم می‌کردی حس می‌کردم موجی آرام مرا با خودش می‌برد تا جایی که فقط عشق بود و سکوت.آبی من...تو خود، رنگ آرامش بودیمثل دریا در یک غروب دلگیروقتی خورشید آرام آرام در آغوشش فرو می‌رود.اما حالا دلتنگی مثل باران سردی روی شانه‌هایم می‌بارد.هر قطره‌اش یادآور خنده‌های توستهمان خنده‌هایی که آسمان دلم را صاف می‌کرد.می‌دانی؟عشق با تو معنی شد. قبل از توفقط واژه‌ای بود ساده و بی‌صدا.اما با توعشق طعم بوسه‌ای آرام زیر باران را داشت؛ بوسه‌ای که گرمایش هنوز روی لب‌هایم مانده، حتی حالا که فاصله مثل دریایی طوفانی بینمان کشیده شده.آبی من…دلتنگی برایت شبیه لمس ممنوعه دریاست،هستی اما نیستی...فقط چشم هایم تو را میبینند،فقط نفس می‌کشم فقط می‌سوزمآسمان هر شب به رنگ چشمانت در می‌آید و من زیر باران خاطره‌ها، نامت را آهسته صدا می‌کنم:او آبی را میپرستید....اگر روزی دوباره خواهان آمدن باشیبگذار اولین بارانِ بعد از آمدنت، شاهد بوسه‌ای باشد که تمام این دلتنگی را از دلم بشوید....تا آن روز، من و آسمان و دریا، هر سه، بی‌تو غمگینیم…هر سه بی تو غمگینم....💙....🌧️</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 22:46:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسئله بودن و نبودن است!</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-iuaegp7vkhif</link>
                <description>بی قرار تر از همیشه به تو زل میزنم،نه مستقیم که انگار شرم دارم! اما گه گاهی از گوشه چشم به پشت سر میبینمت،ان لبخند مصنوعی همیشه بر لبانت را،که دلم را به هیاهو می‌برد و با دیدن سیاهی زیر چشم هایت به مرگ نزدیک تر میشوم،آن غم جان گرفته درون دیده گانت و خشم و خستگی نشسته بر چهره کوچک و زیبایتهر وقت که چشم هایم به سمتت کشیده می‌شود نگاهم را با سرعت میگیرم ،دلیلش را نمیدانم اما شرم زده و خجالت زده هستم!صدایت هر بار که می‌پیچد قلبم لبخند می‌زند، مگر صدای یک آدم چقدر می‌تواند آرام کننده و قشنگ باشد؟هر روز چشم هایش در انتظار آمدنت هست،منتظر بوییدن عطر تو!......با خود فکر میکنم که این بار واقعا مسئله بودن و نبودن است،بودنی که هزاران نبودن را سر می‌پوشاند!فکرش را بکن خدا هست و  بنده اش نیست!فکر کن پروانه هست و اما شمعش نیست،اتش هست و هیزم خشکِ آتش سوز نیست !یا فکرش را بکن باران هست و ابر بارانی نیست؟!چه بگویم؟ میتوانی فکرش را بکنی جان هست و اما روح نیست!خسته ام مثل درد های کهنه تو، دلم تو را میخواهد همانند دل پر از درد تو،بودنت را میخواهم همانند دل تنگ تو! بیشتر از قبل عمق شعر های هوشنگ را میفهمم و غم جان گرفته شعر های فروغ را،بیشتر از قبل میفهمم صادق چه می‌گفت و حامد چه میگوید!‌بیشتر از قبل چشم انتظارم ،چشم انتظار آمدن تو!</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 15:11:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرد است....</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-y2ekxvh8ss65</link>
                <description>صدای دردناک دخترک پیچید و بغض در گلویم به اسارت نشست ،فریاد ها و سکوت ها در یک دم خفه ،حرف ها و نگاه ها در لحظه ای بی جان ، کلمات و جملات رها شدهچنگ برداشتم بر روی صورتم ،لباس سیاهی که خاک خورده بود در کمد آویزی اتاق، را پوشیدم و خنده دردناکی بر لب هایم نشاندم،انقدر درد در قلبم خانه کرده بود که دیگر بی‌حس شده بود!قدم هایم‌ را آهسته برداشتم و به جلو حرکت کردم ،ترسیده بودم ،ترس از حرف های که قرار بود میهمان گوش هایم بکند و من از الان عزا گرفته بودم،ترس از ویران کردن تصوراتم از او !قطره اشک سمجی گوشه چشمم لغزید و روی گونه ام  را بوسید ،خنده تلخی زدم و چشم‌هایم را بستم ،میخاستم‌خیاا باشد ،رویا باشد،توهم زده باشم ،اما واقعیت بود و تلخ!به چشم هایش نگاه کردم ،به آن مردمک قهوه مانندش،به آرامش بی انتهایم ،هیچ چیزی پیدا نکرده ام ،گشتم اما دیگر هیچ چیزی درونشان مرا صدا نمی‌زد!‌ نمیدانم ، به دنبال خودم بود!خودم را درون اون میخاستم ،درون چشم هایش ،درون حرف هایش ،درون احساساتش ،اما آیا میشد ؟میخاستم لب بزنم بی احساس، منم!‌ اما لال بودم و مرده جان تر از این حرف ها که بتوانم حرفی بزنم بازو ام را فشار داد ،درد خفیفی احساس کردم اما اعتراضی نکردم ،میخاستم بدانم ته این ماجرا چه میشود؟اسمم را صدا زد ،بدنم مور مور. شد و میخاستم بگویم دوباره تکرار کن ،دوباره و دوباره اسمم را بر لبانت جاری کن ،دوباره و دوباره بگو تا من از خود بی خود بشم و ندانم ماجرا و سختی هایم‌ چه‌بوده؟ دوباره صدایم کن تا شاید فراموش کردم همه آن درد ها را ! اما فقط خیره ماندم !سکوتی بود بینمان ، زمان کند بود،هوا سرد بود،اما نگاهمان سردتر!لب زدم به سخن و با سختی گفتم ،اگر‌حرفی ندارید برویم ،برویم عزاداریمان را شروع کنیم !گریه کرد،قلبم خون پمپ شده را برگشت داد،اشک هایش را می دیدم اما چه میکردم؟بی احساس بودم؟‌ نه ،نه ،من همه احساسات خودم را برایش گذاشته بودم ،او نخواست،او ندید دلتنگ بودیم ،میدانستم هر دومان اگر میشد انقد محکم هم را بغل میکردیم که تا حل شدنمان فاصله ای نباشد عزاداری شروع شد !‌ بازو ام را ول کرد و من هم بدون نگاهی به صورت در از خشم و ناراحتی اش برگشتم و به راه خود ادامه دادم! گوش هایم منتظر بود ،منتظر بود بگوید بمان ، نرو  اما نشنیدم!بغض گیر کرده گلویم را بد جور می‌سوزاند ،بلاخره هجوم‌وحشتناکی به چشم هایم آورد,پاهایم سست شده بود ،من انجام داده بودم ،من رها کرده بودم،من از دست داده بودم!دیگر سردتر از آن شده بودیم، سرد تر از باران پاییزی .....</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 23:47:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معشوقت بودن!</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-wzeu1bmmjvzb</link>
                <description>بیرحمانه بودند هجوم حرف هایتان بس بیرحمانه بودندقلب کوچک مگر چقدر تاب و توان دارد!؟کمی تامل کنید ،تامل کنید ای خدایان پر ادعا در درک!بس است دیگر ،قطع کنید مقصد گلوله های آغشته به غم را به سویم!بس است آبیاری چشمان قرمز و پر از دردم!نمیخواهم ،سوگند به جانتان نمیخواهم عشقتان را!بروید و مرا در این کنج غمناک خود تنها بگذاریددنیایم تاریک شده استخنده هایت کو؟ چرا هر دم می‌پرسید خنده هایت ،خنده هایت؟ من آن ها را گم کرده ام ،پیدایشان کنیدقهقهه هایم کو؟ نمیدانم راستش را بخواهید هیچ نمیدانمقلبم بیمار شده است، سخت و عجب بیمار شده استیخ زده است،خاموش است!او را میخواهد!‌ او کیست ،او چیست؟او در همین یک قدمی است ،او هر روز هست اما نیستاو همینجاست اما آنجا کجاست؟او دیگر او نیست!او دیگر آن اوی قبل نیست!اه ،چه بگویم قلبم ترک برداشته استحرف حرف ،سکوت سکوترهایم میکنید؟عیبی ندارد ، ته قلبم زنده می‌مانید برای همیشههستی برایم مانند قبل تر ها!عشق تو هر روز بیشتر شعله درمیکشد و آتش میزند همه جانم را!هر روز بیشتر در خونم جاری میشوی!آری هر روی بیشتر از قبلجانم درخواست های نابجا دارد ،اغوش میخواهد ،شانه میخواهددست هایت را میخواهد ،تمنای محبت دارد!تمنای شنیدن اسمم را از لبانت!محتاجم به بودنت، به بوییدنت،به دیدنتو به همان عاشق قبل بودنتو معشوقت بودن را....چه دلنشین تر از آنکه بزند شعر نقشی بر عکس هایت:)</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 00:43:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوسه بعد از مرگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-rzywkxpn8xmw</link>
                <description>میدانم در غروبی غم انگیز جان مرا روی شانه هایت خواهی گذاشت و مرا میکشانی با خود عزیز دوست داشتنی من، مرا بکشان بر فراز بلندترین کوه و بازگردانم کنار سبزه های باغچه خانیمان مرهم دردهایم ، از تو میخاهم خسته نشوی و ساعت هایی مرا در کنار خود نگه داری تا لبریز بشوم از بودنت ،از بوی تنت،از سیگارین لباس هایت ،و لمس کردنتو ان هنگام که پاهایت دیگر رمقی نداشتند مرا بگذار جایی که باید، مرا در خانه تاریک خود رها کن ، مرا با غم هایم چال کن،مرا با زخم هایم تنها بگذار ، مرا با گریه هایم بران از خودت دیگر وقت رفتن است و غروبمان پایان یافته !اسمان بدون ستاره ان شب میدانم زیباست و در زیر نور ماه شب تو بوسه ای بر مزارم بزنم و ببین  چگونه من مرده زنده خواهد شد ،ببین مرا که چگونه مرده، زندگی را از سر میگیرم ،لب هایم را ببین رنگ میگیرن و ان صورت زرد من جان میگیرد گمان مکن که من مرده خواهم ماند نه، جان مرده ام زنده خواهد مرد!وقتن رفتنت شده است برو ، تامل و تردید مکن رفتن برایت بهتر است ، اگر بمانی خواهی دید که چگونه غم هایم سر از خاک بیرون می اوردند من نگران هستم، نگرانم که غمم را دچار شوی!</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Mon, 15 Sep 2025 19:19:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا لنگ دراز</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D9%84%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2-ckneepdsu5x4</link>
                <description>بابا لنگ دراز عزیزمامروز۲۲شهریور ماه است روز جمعه ای از هفته ای دیگر بگذارید از حال و هوای امروز بگویم برایتانافتابی سوزناک و گرم تابان بر زمین بود و من از ابی آسمان بالا سرم بسیار احساس زندگی و لذت میکردم اسمان گل های سفیدی بر تنش داشت اما غنچه ای زرد در وسط ان خودنمایی میکردحیاط عجیب زیبا شده بود ، گل ها در حال رقص بودند و سبزی خود را به رخ خورشید می کشاندند و من ان وسط تماشاگر گفتگوی گل و خورشید بودم و هر لحظه بیشتر از قبل اخساس زندگانی و خشحالی میکردم امروز با هیجان قوری پر اب داغ را با چایی اغشته به دارچین معطر کردم و بی تاب برای نوشیدن آن استکانی برداشتم ،چند تکه شکلات قهوه ای تلخ را کنارش گذاشتم و منتظر ماندم تا دم بکشد حال این روز های شما چطور است؟شما هم از رسیدن پاییز خوشحالید؟یا از دیدن خورشید و همراهانش لذت میبرید؟ابی اسمان را چه دوست دارید؟کتاب خوانده اید؟وقت ندارید میدانم بابا لنگ دراز عزیزمکاغذ ندارید یا جوهر قلمتان خشک شده؟نامه ای نوشته اید ایا! میدانم نامه اتان در راه گمشده است و باد ان را با خود برده است!دوست دار شما!☕😁</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 16:40:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا لنگ دراز</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D9%84%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2-mmp6shqmhvlw</link>
                <description>بابا لنگ دراز عزیزمامروز دوشنبه ۱۷ شهریور استو به تقریب ۲ ماه از آخرین نامه ای که چند کلام نصیحت نوشته بودین و مقداری پول گذشته استهر روز پای ثابت پست ایستاده ام تا شاید نامه ای برایم آمده باشد اما دریغ از نامه ای !اما من همچنان امیدوارانه هر روز بعد از آخرین تایم کلاس های تابستانه به اداره پست سر میزنم و چشمانم امیدوارانه خیره میشوند به بخش نامه ها!راستش را بخواهید امروز داشتم شعر های هوشنگ ابتهاج را می‌خواندم و در زیبایی و معنای آن غرق شده بودم و تا به خود آمده بودم هوا رو به تاریکی رفته بود و کم کم خورشید قرار بود خوابی آرام خود را میهمان کندشعر زیبای ابتهاج🌚و چقدر من هم میخاستم در این هوای تاریک و رو به سردی شما را دوباره دیدار کنم!بابا لنگ دراز عزیزمتابستان رو به اتمام و پاییز بیش از پیش قصد آمدن کرده و کمی هوا سردتر شده است!اگر بخواهم بگویم دل تنگم از همین الان برای گل همیشه بهارم که آخرین نامه ام برایتان توضیح داده بودم که چقدر رشد کرده و سبز زندگی را برایم معنا کرده است و من از دیدنش چقد ذوق زده میشومگلدان های کوچک هم دارن خشک میشن و این بهانه ی من برای غمگین شدن این روز هایم است اما من همچنان امیدوارانه به آنها رسیدگی میکنمقبل خشک شدن🥲بابا لنگ دراز عزیزمنتظر نامه های تان هستمتابستو</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 16:57:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روییدنی دوباره...</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-l9f26tvn8jrb</link>
                <description>و من ۱۷ ساله شدم...هیاهوی دنیا آرام نگرفت، اما من بزرگ شدم.در میان زخم‌هایی که هیچ‌کس ندید، لبخند زدم.با دستانی لرزان، تاریکی‌های وجودم را روشن نگه داشتم.نه با نور، بلکه با امیدی که هر شب در دل خاموشم زمزمه می‌کرد: &quot;تو هنوز اینجایی...&quot;۱۷ سال گذشت،از کودکِ خاموشی که گریه‌هایش را در بالش پنهان می‌کرد،تا منِ امروز، که با چشمانی خسته اما نگاهی محکم، به آینده خیره شده‌ام.من ۱۷ ساله شدم،با قلبی که شکست اما هنوز می‌تپد،با رویاهایی که خاک خوردند اما هنوز زنده‌اند،با دردهایی که مرا ساختند، نه شکستند.و اگر کسی بپرسد: &quot;چطور دوام آوردی؟&quot;می‌گویم: با لبخندی که از دل تاریکی آمد،با نوری که از دل خودم زاده شد.و من ۱۷ ساله شدم... در جهانی که گاهی حتی آغوشش هم تیغ داشت، یاد گرفتم خودم را بغل کنم، با تمام شکست‌ها، با تمام شب‌هایی که بی‌صدا گریه کردم.دل خسته‌ام را کسی نفهمید، اما من فهمیدم که باید خودم را بسازم، از خاکستر رویاهایی که سوختند، از بغض‌هایی که هیچ‌گاه فریاد نشدند.به یاد آن شب‌های بی‌پناهی، زمزمه کردم:&gt; دلا دیدی که آن فرزانه فرزند &gt; چه دید اندر خم این طاقِ رنگین؟ &gt; به‌جایِ لعل، اشک از دیده افشاند &gt; به‌جایِ تاج، خار از خاک برداشت...و من، با تمام دردها، لبخند زدم. نه از سر شادی، بلکه از سر ایمان به نوری که در دل تاریکی‌ام شعله‌ور بود.و گفتم با خود:&gt; چو شب در دل نشیند، ماه برخیزد ز دل‌ها &gt; مرا شب‌ها شکستند، لیک من ماهی شدم باز...من ۱۷ ساله شدم، با خاطراتی که مثل سایه، همیشه همراهم بودند، با قلبی که شکست اما هنوز می‌تپد، با نگاهی که هنوز به فردا امید دارد، هرچند فردا هم گاهی بی‌رحم استتولدم مبارک🌚</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 00:39:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/-npzvucjta459</link>
                <description>ای ساقیاای ساقیاباده بیار لبریز کن جام مرامجنون شدمویران شدمرسوا شدمحیران شدمبا آن دو‌چشم اتشیاتش زده ویرانه امآبادیم آبادیمگم شد در زیباییشای ساقیاجام مرا لبریز کنتا شوم امشب رسوای این جهان!🌚:)تا شوم امشب روسوای این جهان!</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Mon, 01 Sep 2025 10:42:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد دارد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-jbmiob6cd72l</link>
                <description>هوا سرد است معشوقه زیبای منبغل می خواهد دلم، دلبرک بی پروای مندیروز همان جا که بودیم گفتی که می خواهی بگذری ز عشق بی پایان مندرد داشت نوشتن بی تو بودن ها درد دارد اگر بخواهی بگذری از من و دنیای مندرد دارد همانند حامد که درد دوری کشید و همانند فاضل که از شعرهایش می‌چکد دلتنگی همانند من که ندارد همدمی برای تنهاییهمانند آن پسرک عاشق که مرد در تاب یک دوستت دارم معشوقه اش درد دارد همانند آن دختر سرطانی که از بی فایده بودن شانه اش رنج میکشدهمانند پرستویی که گم کرد بالش را به تماشای پرواز پرندگانی همانند آن ماهی قرمز خونین که در آرزوی دریا نوشید آب تنگش رادرد دارد... باور کن!</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 09:03:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاس های آبی</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%DB%8C%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-prdj7hwiszfw</link>
                <description>روزی تو خواهی آمد اما من که دیگر نیستم اشک می ریزی رشحه رشحه،اما من که دیگر نیستمروزی با دسته گلی از یاس های آبی اما من که دیگر نیستم,یاس آبی^آری روزی خواهی آمد اما من که دیگر نیستم,چشم های کهربائیت به سان کاسه ای از خون اما من که دیگر نیستم صدایت صدایت کمی لرزان،افکارت کمی پریشان اما من که دیگر نیستم،شاخه ها لرزان ،بادها سوزناک بوته ها خشکیده ،رودها کم اب اما من که دیگر نیستم،</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Sun, 11 May 2025 22:14:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همیشه فعال😁</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84-xuarupmt1swq</link>
                <description>کودک درون من، همچنان در اعماق روحم زندگی می‌کند؛ با شیطنتی بی‌پایان و انرژی‌ای که هیچگاه از آن کاسته نمی‌شود. این کودک هرگز بزرگ نمی‌شود، حتی زمانی که دنیای اطرافم من را به سمت سنگینی روزمرگی‌ها و جدیت‌های زندگی می‌کشاند. گاهی در لحظاتی که در سکوت شب غرق در تفکر می‌شوم، این کودک درونم در گوشه‌ای از ذهنم می‌خندد و به یاد روزهایی می‌افتم که  دنیایم تنها در خیال و شادی‌های ساده خلاصه می‌شد.او، کودک بی‌پروا و شجاعی است که همیشه با نگاهی پر از شور و شوق به زندگی می‌نگرد، گویی هیچ‌چیز نمی‌تواند او را از مسیرش بازدارد. حتی زمانی که در میان هیاهوی روز و مسئولیت‌ها غرق می‌شوم، او گاهی به طور ناگهانی می‌درخشدو با یک شوخی دلنشین یا حرکت کوچک همه چیز را به دنیایی شاد و بی‌غصه تبدیل می‌کند. این کودک درون من، همان نیروی پنهانی است که در سخت‌ترین روزها، با یک لبخند یا یک کلمه ساده یادآوری می‌کند که در دنیای جدی و پرفشار همواره جایی برای شادی و لذت‌های ناب وجود دارد.همان کودک درونی که در میان بحث های جدی ناگهان خنده ای از ته دل و شیطنتانه ای میکند بدون توجه به آدمیان . او عاشق خنده های بلند و ناگهانی ست که او را قلقلک میدهند .همان کودک درون که گاهی آنچنان فعال است که نمی‌گذارد آرام و ساکت بمانم و باید حتمن دست به کار های شیطانی و وحشیانه بزنم . این کودک درون در زمان های حدی بیشتر فعالیت میکند و داستان های دارد در کلاس های درس.....همان کودک درونی که با شوخی ها و دعوا های کودکانه و عصبانیت هایی که نمی گذارد  جدی باشم و تمام آن با خنده میگذرد . من این کودکی را که در درون من زنده ست را تا ابد میخواهم تا در این همه سختی های دنیا و این همه مشکل و درد لااقل اورا داشته باشم تا لبخندی بنشاند بر لب هایم .😃وقتی که نمیدونی باید راجب چی بنویسی اما ذهنت به شدت درگیره همچین چیزی رو باید بنویسی..🥲</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Fri, 09 May 2025 00:37:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز بدونِ مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-ja1kuzcim851</link>
                <description>ساعت نزدیکای ۲ ظهر بود که به خونه رسیدم از شدت خستگی و سردرد ایستاده لقمه ای رو گذاشتم دهنم و تند تند درحال جویدن و بلعیدن شدم  همینطور  به سمت رختخوابم حرکت کردم و. با فکر این که امتحان شیمی رو چیکار کنم خوابم برد از خواب که بیدار شدم با چشمای نیمه باز به ساعت نگاه کردم و چشام از حدقه بیرون اومد ساعت ۴:۳۰ شده بود به صورتم آبی زدم و آماده شدم برم خوابگاه مدرسه تا چند کاغذ رو بدم به بچه ها البته خیلی زیاد بدن درد بودم و دمای بدنم هم نرمال نبود. به خونه که برگشتیم یه چای نوشیدم و کتاب رو گرفتم جلوم اما سردرد اجازه خوندن یه کلمه رو هم بهم نداد پس تصمیم گرفتم دراز بکشم و استراحت کنم و فردا به مدرسه نرم شاید بهتر بشم .  اما فرداش ساعت ۹ صبح بیدار شدم یکم با مامان و ابجیم گپ زدم و اونا راهی مدرسه شدن و من موندم خونه تنها و حوصلمم سر رفته بود اول خونه رو مرتب کردم و کتری رو گذاشتم رو اجاق  و نیم ساعتی گذشت قل قل کردن آب نشونه از جوشیدنش میداد چایی‌رو دم کردم و و یه فنجون برای خودم ریختم  کتابی که ابجیم برام گرفته بود رو که تصمیم داشتم خیلی وقت پیش بخونمش اما نشد رو باز کردم و شروع کردم به خوندنش نور عجیبی داخل اتاق افتاده بود و منم عکاسیم گل کرد خلاصه این یه روز بدون استرس و مدرسه ای بود😁😁اینا هم بچه های جدیدم✨🥲</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Mon, 28 Apr 2025 18:17:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلوده به عشق^</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-cqsfgvn0755r</link>
                <description>چشم‌ها، پنجره‌های روح هستند و در آن‌ها داستان‌های ناگفته‌ای نهفته است. وقتی به چشم‌های تو نگاه می‌کنم، گویی در دریایی از احساسات غرق می‌شوم. این چشم‌ها، با تمام زیبایی‌شان، گاهی آلوده به عشق‌اند؛ عشقی که نه تنها دل را می‌سوزاند، بلکه روح را نیز در آتش خود می‌سوزاند.چشم‌های تو، مانند دو ستاره در آسمان تاریک شب، درخشان و پر از راز هستند. اما در عمق آن‌ها، سایه‌هایی از دلتنگی و غم نیز وجود دارد. گویی هر بار که به من نگاه می‌کنی، بخشی از قلبت را به من می‌سپاری و من می‌توانم درد و شوق را در آن‌ها ببینم. این عشق، مانند رنگی غلیظ، بر روی چشمانت نشسته و آن‌ها را به آینه‌ای از احساسات تبدیل کرده است.آلوده به عشق، یعنی در هر نگاه، داستانی از شوق و انتظار نهفته است. یعنی در هر پلک زدن، یادآوری از لحظات شیرین و تلخ گذشته وجود دارد. این چشم‌ها، گاهی به من می‌گویند که چقدر دلتنگی می‌تواند سنگین باشد و گاهی با نوری از امید، به من یادآوری می‌کنند که عشق، حتی در تاریکی‌ها نیز می‌تواند راهی برای روشنایی پیدا کند.چشم‌های تو، با تمام آلودگی‌های عشق، همچنان زیبا و دلنشین‌اند. آن‌ها به من می‌آموزند که عشق، هرچند که گاهی دردناک باشد، اما در عین حال، زیباترین احساسی است که می‌توان تجربه کرد. این چشم‌ها، گواهی بر عشق عمیق و واقعی‌اند، عشقی که در آن، هر قطره اشک و هر لبخند، داستانی برای گفتن دارد.و من، در این سفر پر از احساسات، به چشم‌های آلوده با عشق تو خیره می‌شوم و می‌دانم که در هر نگاه، دنیایی از عشق و دلتنگی نهفته است. این چشم‌ها، نه تنها مرا به چالش می‌کشند، بلکه به من یادآوری می‌کنند که عشق، حتی در آلودگی‌ها، می‌تواند زیباترین و عمیق‌ترین احساس باشد.خب این منم که دلتنگی بهش فشار آورده🥲چرا دلم و دستم برای نوشتن بی تاب هستن و اما من ......</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Wed, 02 Apr 2025 18:28:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گورستان افکار...</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-elgiikqfnvkz</link>
                <description>در دل گورستان افکار، هر کدام از افکار مرده، مانند سنگ‌های سرد و ساکت بر زمین پراکنده‌اند. اینجا، در سکوتی مرگ‌بار، ذهن انسان به سرزمینی بدل شده است که هیچ نسیمی بر افکار آن نمی‌وزد و هیچ پرنده‌ای در آن پر نمی‌زند. هر گام که در این گورستان برداشته می‌شود، همچون گام‌هایی در شب تاریک و بی‌ستاره است که صدای آن هیچ‌گاه به گوش نمی‌رسدافکار خاک‌خورده و فراموش‌شده، همچون ارواحی که در هاله‌ای از مه سرگردانند، در دل این مکان کم‌نور پنهان‌اند. آن‌ها که روزگاری مانند درختانی پر از شاخ و برگ درخت‌افکار بوده‌اند، اکنون خشک و بی‌جان، تنها سایه‌هایی از خود باقی گذاشته‌اند. همچنان که یک درخت درخت‌افکار را بر زمین می‌گذارد و برگ‌هایش در باد می‌رقصند، افکار ما نیز در روزهای گذشته از دنیای ذهنی ما رخت بر بستند و در لایه‌های تاریخ جاودانه شدند.گورستان افکار، جایی است که نمی‌توان به آن بازگشت. خاطرات، که زمانی چون گل‌هایی رنگارنگ در ذهن شکوفا می‌شدند، اکنون در این قبرستان معنایی فراموش‌شده دارند. هر گور در این سرزمین مخوف، نماینده‌ یک اندیشه است که در دل زمان خاک شده، در دل بی‌رحم روزگار پوسیده است. گویی هر فکری که در اینجا دفن می‌شود، جزئی از هویت انسان را از بین می‌برد، تا زمانی که به سکوتی ابدی می‌پیوندد.در این گورستان، افکار دیگر شوق شکوفا شدن ندارند. دیگر درخت افکار جوانه نمی‌زنند، و حتی در میان غبار زمان، هیچ نسیمی از نوآوری نمی‌وزد. انگار اینجا تنها یادهایی از گذشته‌ها و زخم‌هایی که بر دل گذشته‌مان نشسته‌اند باقی‌مانده‌اند. اما آیا گورستان افکار تنها جای مردن است؟ یا شاید سکوت آن بستر نو شدن و تولدی دوباره باشد؟ در دل این گورستان که نگاه کنیم، شاید در لابه‌لای این سنگ‌ها، صدای رشد جدیدی را بشنویم.</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2025 00:20:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلب های کاغذی</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-glc9leg6psnm</link>
                <description>در دنیایی که هر روزش با رنگ‌های تند و شلوغ زندگی پر شده، گاهی فراموش می‌کنیم که قلب‌هایمان چقدر آسیب‌پذیرند. قلب‌های کاغذی، نرم و شکننده، می‌توانند احساسات عمیق‌تری را در خود جای دهند. هر بار که دلی می‌شکند، یک قلب کاغذی در گوشه‌ای از ذهنمان پاره می‌شود.یادآوری روزهایی که با هم می‌خندیدیم، با هر خنده‌ات، یک قلب کاغذی دیگر را به زندگی‌ام اضافه می‌کردی. اما حالا، وقتی به آن روزها فکر می‌کنم، احساس می‌کنم که این قلب‌های کاغذی، در دستانم در حال پاره شدن‌اند. هر کلمه‌ای که نگفته‌ام، هر لحظه‌ای که از دست رفته، یک لایه از این کاغذ را می‌سوزاند.شاید عشق، مانند کاغذی باشد که با دقت و عشق شکل گرفته، اما در برابر طوفان‌های زندگی، به راحتی پاره می‌شود. هر بار که یاد تو می‌افتم، قلب‌های کاغذی‌ام را در آتش خاطرات می‌سوزانم. غم، مانند بارانی است که بر روی این کاغذها می‌بارد و آن‌ها را خیس می‌کند، و من فقط می‌توانم نظاره‌گر باشم.اما در این غم عمیق، در این دل‌تنگی بی‌پایان، هنوز هم امیدی وجود دارد. شاید بتوانم این قلب‌های کاغذی را دوباره بسازم، با رنگ‌های جدید و طرح‌های متفاوت. شاید عشق، هرچند شکننده، همیشه در دل ما زنده بماند.و شاید، روزی برسد که این قلب‌های کاغذی، نه به خاطر درد، بلکه به خاطر زیبایی‌های زندگی، دوباره در کنار هم قرار بگیرند.</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2025 00:18:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش قلب کوچکم خانه اش را ترک میکرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%82%D9%84%D8%A8-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF-zyrigoqxstmx</link>
                <description>کاش قلبم دیگر خونی پمپاژ نمی‌کرد، تا دیگر بار سنگین این همه غم را حس نکنم. این قلب تپنده، مانند یک رودخانه‌ای است که در عمق سینه‌ام جاری است، اما آب‌هایش تلخ و پر از زخم‌های کهنه است. هر تپش‌اش، مانند یک قایق شکسته‌ای است که بر روی این رودخانه غم‌انگیز به حرکت درمی‌آید و با هر تپش، یادآور دردهایی است که نمی‌توانم فراموش کنم.کاش می‌توانستم در سکوتی عمیق فرو بروم جایی که دیگر صدای تپش‌اش را نشنوم و در آن خلوت از یاد ببرد همه‌ی زخم‌هایی که بر روح و جانم نشسته‌اند. قلبم مانند یک پرنده‌ای است که در قفس سینه‌ام زندانی شده اما پرهایش پر از درد و غم است و هر تپش‌اش مانند یک فریاد بی‌صداست که از این قفس می‌خواهد آزاد شود.در این دنیای پر از درد و ناامیدی، گاهی آرزو می‌کنم که کاش قلبم دیگر خون پمپاژ نمی‌کرد و به جای آن، تنها سکوت و آرامش را به ارمغان می‌آورد. اما در عمق وجودم می‌دانم که زندگی، با تمام دردهایش، هنوز هم زیباست و باید یاد بگیرم با این قلب تپنده، به زندگی ادامه دهم.کاش می‌شد که دیگر حس نکنم، دیگر به یاد نیاورم و در این دریای غم، غرق نشوم. اما قلبم مانند یک دریاچه‌ای است که در عمق سینه‌ام قرار دارد، اما آب‌هایش پر از زخم‌های کهنه است و هر تپش‌اش، مانند یک موجی است که بر روی این دریاچه غم‌انگیز به حرکت درمی‌آید و با هر تپش، یادآور دردهایی است که نمی‌توانم فراموش کنمدر نهایت، کاش قلبم دیگر خونی پمپاژ نمی‌کرد، تا دیگر بار سنگین این همه غم را حس نکنم. اما قلبم مانند یک شعله‌ای است که در عمق سینه‌ام می‌سوزد، اما این شعله پر از درد و غم است و هر تپش‌اش، مانند یک فریاد بی‌صداست که از این شعله می‌خواهد خاموش شود.!کاش خونی در درون رگ ها جاری نشود🫀!</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2025 22:02:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر های ابتهاج...</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D9%87%D8%A7%D8%AC-lovow3pbvdss</link>
                <description>در دل شب‌های تیره و سرد،  شعرهای هوشنگ ابتهاج،  به مانند زخم‌هایی عمیق،  بر روح خسته‌ام نشسته‌اند.  هر بیتش،  گویی فریادی خاموش است،  که در سکوت،  به دل شوق و اندوه می‌تند.این شب‌ها،  تنهایی را در آغوش می‌کشم،  و با هر کلمه‌ای که از شعرش می‌خوانم،  یاد عشق‌های گمشده و دردهای فراموش‌نشده،  به جانم می‌نشیند.  او با قلمش،  تاریخ دل شکستگی‌ها را می‌نویسد،  و من،  در این صفحات،  غرق در حسرت و یادها می‌شوم.در این تاریکی،  ستاره‌ای نمی‌درخشد،  و هر لحظه،  بیشتر به یاد آن روزهای خوش می‌افتم.  شعرهای او،  چون آینه‌ای از غم،  چهره‌ی زندگی را به من نشان می‌دهند،  و من،  در برابر آن،  عجز و ناتوانی‌ام را می‌بینم.آیا می‌توان در این شب‌های سرد،  دلی را گرم کرد؟  شعرهای ابتهاج،  به من می‌آموزند که،  غم‌ها،  جزئی از زندگی‌اند،  و باید آن‌ها را در آغوش گرفت.  اما در این آغوش،  تنهایی و درد،  همیشه با من خواهند بود.و من،  در این شب‌های بی‌پایان،  با دلی پر از اندوه،  به یاد می‌آورم که زندگی،  چقدر می‌تواند تلخ و سرد باشد.  شاید روزی،  نور امیدی در دل این تاریکی بتابد،  اما تا آن زمان،  من به شعرهای او گوش می‌دهم،  و در سکوت،  با دلی شکسته،  به یاد می‌آورم که عشق،  چگونه می‌تواند به غم تبدیل شود.</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jan 2025 00:23:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاتل افکار</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-bawyi819n0l9</link>
                <description>ساعت ها گذشته است!ساعت ها از نبرد میان افکار با مغز گذشته استمغز در حال تلاش برای گرفتن اندکی آرامشاما افکار قوی تر از آن هستند که شکست بخورندافکار شوم دوباره هجوم آورده بودند بر تمام نواحی مغزهمه ی میدان نبرد دچار آشفتگی بود سلاح ها شکسته شده و مغز در حال متلاشی شدن بودتقریبا هر روز با این افکار و نبرد ها دست و پنجه نرم میکرداو باید خوی میکرد!دیگر طاقتش به ته رسیده بود شاید او باید کمی صبر میکرد                      اما قدم هایش را به جلو برداشت و در روبه روی آیینه ای کوچک ایستاد.                         او باید خاطره هارا پاک میکرد.                         قلبش را شستشو میداد.                           چشمانش را باید بست.                          و گوش هایش را میبایست با دستهایش گرفت.         اما با مغز چه باید کرد؟!                           جوابی نیافت.              سکوت ......                دیگر کار از کار گذشته بود.                             دست هایش خونی بودند.                          رنگ دلنشینی بود         رنگ قرمز.                     رنگ خون!                      با تکه پارچه ای دستهای خود را تمیز کرد.                             و بر روی صندلی کنار پنجره نشست.              و آرام به خواب رفت...  خوابی عمیق و طولانی مدت!</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2024 23:32:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>