<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahshid</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m0hiw</link>
        <description>بخدا غنچه شادی بودم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:03:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3260067/avatar/stFLGt.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahshid</title>
            <link>https://virgool.io/@m0hiw</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یلدایِ شهریور</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B1-ovq8flzgnrad</link>
                <description>چه پرسشی است، این یلدایِ شهریور...که چگونهدر میانه‌یِ زرخیزیِ گندمزارهاسیاهیِ مطلق را به ارمغان آورده است؟شهریوربا آن خورشیدِ پرغرور و سوزانِ خودناگهاندر برابرِ این شبِ بی‌انتهاخم شد و شکستگویی تابستاندر میانه‌یِ نیمروزبه جایِ غروببه جایِ سپیده‌دمبه مرگِ یلدا فرود آمداین یلداآن یلدایِ آشنایِ زمستان نیستکه در آنخانواده دورِ گرمایِ آتش نشسته‌اندو انارهایِ سرخبویِ زندگی می‌دهندنه...این یلدایِ من استیلدایی که در میانه‌یِ گرمایِ سوزانِ شهریورناگهانسرمایی از جنسِ تنهاییدر رگ‌هایم دویدانارهایِ مادیگر قرمز نیستندرنگِ خونِ فروریخته‌یِ رویاهایمان‌اندکه بر زمین ریخته‌اندو در زیرِ خورشیدِ بی‌رحمخشک شده‌اندای شهریورِ غریبچرا این شبِ طولانی رازودرس به من هدیه دادی؟چرا وقتی هنوزردِ پایِ تابستان بر خاک استو بویِ سپیده‌یِ گرمایِ بعدازظهردر هواستتوتاریکیِ مطلق رابه قلبِ منزینت کردی؟من در میانه‌یِ این تضادگم شده‌امبینِ گرمایِ سوزانِ خاطراتو سرمایِ یادتدر میانِ تابستانی کههر لحظه‌اشیک شبِ یلداستاین یلداپایانِ یک فصل نیستاینپایانِ روشناییِ درونِ من استسیاهی‌ای کهنه با آمدنِ زمستانبلکه با رفتنِ تابستاندر من ریشه دواندو مرادر میانه‌یِ اوجِ روشناییبه تنهاییدر تاریکیِ مطلقِ خودرها کرد🖤زمان گذشت....</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 23:35:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبیِ من؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%A2%D8%A8%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-ia9nr486drz0</link>
                <description>آبیِ منتو رفتیو آبیِ جهاناز آسمان افتاد.دیگر هیچ پنجره‌ایبه صبح اعتماد نداردو دریانام خودش رابا گریه صدا می‌زند.آبیِ من…ای رنگِ دورِ دست‌هایتکه رویای مرادر خود حل کردیچرا رفتیبی‌آنکه ردّی از خودتروی نفس‌هایم بگذاری؟من مانده‌اممیان دو موجِ بی‌قراریکی خاطره‌ی تویکی نبودنتهر شبرگ‌های منبه جای خوندریا حمل می‌کنندو هر صبحچشم‌هایمغرق می‌شونددر بی‌پایانِ همان رنگیکه تو بودیآبیِ مناگر جایی هنوز هستیدر پشتِ این همه دوریبدانمن از غرق شدن نترسیدمفقط از این می‌ترسمکه روزی بگویند:آبیهرگز کسی را دوست نداشت.</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 13:09:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگِ تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%D9%90-%D8%AA%D9%88-ftzxjevjcxrm</link>
                <description>دلم برایت تنگ شده استمثل درختی در زمستانکه برگ‌هایش رابه بادِ نبودنت سپرده استدلم برایت تنگ شده استدر هر ساعت، در هر نفسحتی در لحظه‌هایی کهخودم را سرگرم فراموشی می‌کنمبه یاد توچای سرد می‌شود در دستمو زمانبی‌رحمانه از کنارم می‌گذردبی‌آنکه چیزی را التیام بدهدکاش می‌دانستیجای خالی‌ات فقط یک نبودن نیست،یک درد آرام و ممتد استکه در رگ‌های خاطره‌امراه می‌رودهر شبنامت را در دل تکرار می‌کنمنه برای بازگرداندنتبلکه برای زنده نگه داشتنچیزی که با تو در من ساخته شددلم برایت تنگ شده استو این دلتنگیمثل بارانی است که نمی‌بارداما آسمان راهیچ‌وقت روشن نمی‌گذارد…</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 00:08:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%A7%D9%88-vckuwmqoyl4l</link>
                <description>او برای من نبود...مثل بارانیکه تمام شببر شیشه‌ی خانه‌ام گریستاما سهم خاکِ تشنه‌ی دلمحتی یک قطره نشداو برای من نبود...مثل چراغی دوردر انتهای جاده‌ای مه‌آلودکه هرچه دویدمفاصله را بیشتر کردو هرچه صدایش زدمبادنام مرا از دهانم ربودمنسال‌هاکنار پنجره‌ی انتظار نشستمبرای کسیکه هرگز قرار نبودبه این خانه برگردددستم رابه سوی رؤیایش دراز کردماما رؤیاهاگاهی از جنس مه‌اندمی‌بینی‌شاندوستشان داریاما نمی‌توانیدر آغوششان بگیریاو برای من نبود...و این رانه یک روزنه یک شب،که از چینِ عمیقِ غمبر پیشانیِ تمام فصل‌ها فهمیدمپاییز آمدبرگ‌ها ریختندزمستان آمدبرف روی خاطره‌ها نشستبهار آمد،گل‌ها شکفتنداما درخت دل منهنوزنام او را گریه می‌کردچه تلخ استدوست داشتنِ کسیکه در سرنوشت توفقط یک عبور کوتاه بوده استکسی که تمام جهان تو شداما توحتی یک ایستگاه کوچکدر مسیر جهان او نبودیاکنونهر شبکنار سکوت می‌نشینمو به نبودنش فکر می‌کنمنه از روی امیدکه از روی زخمی قدیمیکه هرچه زمان می‌گذردآرام‌تر نمی‌شودفقطعمیق‌تر می‌شوداو برای من نبود...و شایدبعضی آدم‌هابرای ماندن نمی‌آیندمی‌آیندتا بخشی از قلبت را با خود ببرندو تو رابا یک دنیا دلتنگیدر میان سال‌های بی‌پایان رها کننداو برای من نبودامااندوهِ نداشتنشتا همیشهبرای من ماندخاطره ها که نمیمیرند،میمیرند؟!</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 03:03:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیچک هایِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D9%BE%DB%8C%DA%86%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-obobwzgwq6fs</link>
                <description>پیچک‌های منسال‌هاستاز دیوارهای خسته‌ی دلمبالا می‌روند.بی‌صدا،آرام،چنان که اندوهدر رگ‌های شب.کسی نمی‌بیندچگونه هر صبحبر شاخه‌های نازکشانقطره‌های حسرت می‌رویدو چگونه هر غروببادنامِ فراموش‌شدگان رالای برگ‌هایشان زمزمه می‌کند.پیچک‌های منروزی سبز بودند.دست‌های کوچکِ امیددر تار و پودشان می‌دویدو آفتابدر میان برگ‌هایشانخانه داشت.آن روزهاگمان می‌کردمجهانجایی برای ماندن است.اما ناگهانفصلی رسیدکه از پنجره‌هابوی رفتن می‌آمد.پرنده‌هاآسمان را ترک کردندو ابرهاروی بامِ رؤیاهاخیمه زدند.از آن روزپیچک‌های مندیگر به سمت خورشید نرفتند.به سوی سایه‌ها خزیدند،به سوی دیوارهای نم‌گرفته،به سوی اتاق‌هاییکه سال‌هاستکسی در آن‌هاآواز نخوانده است.شب‌هاوقتی خواباز کوچه‌های ذهنم عبور می‌کند،می‌بینمپیچک‌هاتا ستاره‌ها بالا رفته‌اندو هر شاخهبه خاطره‌ای گره خورده است.خاطره‌ی دستیکه دیگر نیست.صداییکه خاموش شده.لبخندیکه در مهِ سال‌های دورگم شده است.پیچک‌های مناز جنس گیاه نیستند.از جنس دلتنگی‌اند.از جنس نامه‌هاییکه هرگز پاسخ نگرفتند.از جنس پنجره‌هاییکه چشم به راه ماندندو هیچ‌کساز جاده بازنگشت.گاهیاحساس می‌کنمتمام وجودمباغ متروکی‌ستکه این پیچک‌هاآن را در آغوش گرفته‌اند.آن‌قدر محکم،آن‌قدر غمگین،که دیگرراهی برای رسیدن نورباقی نمانده است.و مندر میان این همه برگِ خاموشدنبالِ بهاری می‌گردمکه سال‌ها پیشدر پیچِ یکی از جاده‌های زندگیگم شد.پیچک‌های منهر روز بلندتر می‌شوند.هر روزبیشتر به آسمان نزدیک می‌شوند.اما عجیب است...هرچه بالاتر می‌رونددلِ منتنهاتر می‌شود.شاید روزیبارانی بزرگ بیاید.بارانی کهغبار این سال‌ها را بشوید.بارانی کهگره‌های کهنه را باز کند.اما تا آن روزپیچک‌های منبر دیوارهای سکوت خواهند روییدو در گوشِ شبقصه‌ی اندوه مراآهستهتکرار خواهند کرد.</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 00:42:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی سبز!</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-jt4wfwhf1am8</link>
                <description>سبزهایِ اندوهِ من...چرا این‌گونهبه جایِ شکفتندر رگ‌هایِ من می‌رویند؟آن سبزی که بایدبویِ باران و خاکِ تازه می‌دادحالابویِ ماندگی می‌دهدبویِ جنگلیِ گیاهی کهدر تاریکیِ یک زیرزمینبه جایِ نورفقط با اشک‌هایِ منتغذیه می‌کندسبزهایِ من...مثلِ پیچک‌هایی کهبه دیوارهایِ قلبم چنگ می‌زنندو با هر نفسنفوذی عمیق‌تر می‌یابندآن‌هااز جنسِ برگ‌هایِ تازه نیستندآن‌هااز جنسِ رنج‌هایِ سبز و زنده هستندرنج‌هایی کههرگز نمی‌میرندو هرگزبه رنگِ پاییز در نمی‌آیندمن در جستجویِ رنگ‌هایِ دیگرمدر میانِ این جنگلِ تیرهگم شده‌امحتی خزان همبه من رحم نمی‌کندچون اندوهِ منخزان‌ناپذیر استسبزیِ منسبزیِ برخورداری از زندگی نیستبلکه سبزیِ زنده ماندندر میانه‌یِ یک مرگِ آرام استهر برگیک آه استهر شاخهیک خاطره‌یِ تلخ کهاز زمین به سمتِ آسمانبا لرزش بالا می‌آیدای سبزهایِ اندوهِ منچرا به جایِ سایه دادنسنگینی می‌کنید بر شانه‌هایم؟چرا به جایِ آرامشدریچه‌ای به سویِ بی‌پایانیِ غمبر من می‌گشایید؟خسته است این باغِ درونخسته از این سبزِ بی‌پایانکه هر چه بیشتر می‌رویدمن راکمی بیشتردر خاکِ خود غرق می‌کندمن و پسر دایی🥲</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 01:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبیِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%A2%D8%A8%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-aoklwflpgxaj</link>
                <description>آبیِ منکجایِ این شبِ بی‌انتها پنهان شده‌ای؟در میانِ سایه‌هایِ بلندِ قصرِ تنهایی؟یا در میانِ واژه‌هایی کههمچون خوناز گلویِ شکستهبر زمین می‌ریزند؟توکه زمانیبا هر کلمه‌اتمرگ را به تأخیر می‌انداختیکه با روایتِ رویاهاسیاهیِ شب راکمی روشن‌تر می‌کردیحالاچرا سکوت کرده‌ای؟چرا افسانه‌هایتبه جایِ حیاتبویِ خاکستر می‌دهند؟آبیِ من...آن چشمانی کهدر میانه‌یِ داستانستاره‌ها را شکار می‌کردندحالاخمار و بی‌سوبه تماشایِ ویرانه‌هایِ خویش نشسته‌اند.گویی هر کلمه‌ای که گفتینریختنِ دیوارِ مرگ نبودبلکهآهنگِ فروپاشیِ خودت بودمن در جستجویِ صدایِ تو هستمدر میانِ سکوتِ سنگینِ اتاقدر لابلایِ صفحه‌هایِ ورق‌خورده‌یِ خاطرهاما تنها می‌شنومصدایِ تق‌تقِ ساعتِ بی‌رحم راکه هر ثانیه‌اشیک قطعه از افسانه‌یِ تو رامی‌کشد و به باد می‌دهدآیا داستانِ ماهمچون افسانه‌هایِ باستانیبه پایان رسیده است؟آیا آن شاهِ بی‌تفاوتکه تنها گوش می‌دادحالادر میانه‌یِ تاریکیخوابیده است و می‌داندکه آبیِ مندیگرهیچ داستانی برای گفتن نداردای آبیِ من...ای روایت‌گرِ رنج‌هایِ منچرا با رفتنِ صدایتتمامِ جهان رابی‌معنا کردی؟حالامن در میانه‌یِ این شبِ طولانیبدونِ افسانهبدونِ کلماتو بدونِ توتنها یک سیاهیِ مطلق هستمکه در انتظارِ صبحی می‌ماندکه می‌دانم...هرگزبا رنگِ تونخواهد آمد</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 11:36:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبی من!</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%86-ukyyygruy7vw</link>
                <description>پاییز گذشتبا برگ‌های زردی که آراممثل دلِ مناز شاخه‌ی زندگی افتادندباران، پشت پنجره گریستو من،میان بخارِ شیشهفقط یک نام را نوشتم:&quot;تو&quot;هزار غروب،با چایِ تلخ و بوی خاکِ خیسانتظار کشیدممیان شعرهای ناتمامو عکسی از &quot;یاس‌های آبی&quot;که بی‌تو پژمرده‌اندتو نیامدی...نه با صدای قدمینه با بوی آشنای شال‌اتنه حتی در خواب‌هایم که همیشهبا تو شروع می‌شدندو بی‌تو تمام...پاییز رفت،و تو هم، انگار برای همیشه...و من ماندمبا گلدانی از یاس‌های آبیکه دیگر نه آبی‌اند،نه زنده.</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 01:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبیِ من!</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%A2%D8%A8%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-fgnz00ura4i3</link>
                <description>آبی مندر فصل پاییزروی برگ های زرد و قرمز و نارنجیمینویسم دوستت دارم آبی منحتی اگر گاهیزرد باشی همچو خورشیدقرمز باشی همچو گل رزو نارنجی باشی همچو غروب روز جمعه!پاییز که از راه برسدروی تمام برگ های خشکیدهبا اشک های باریدهمینویسم دوستت دارم آبی منو آن هنگام که نسیم پاییزیدوستت دارم هایم رادر تک‌تک کوچه پس کوچه های شهرگردانیدهمه خواهند فهمید معشوقه منآبی است!نه آبی آسمانینه آبی دریانه آبی گل یاس!بلکه آبی،آبی من!پاییز که از راه برسددر غروب یک روز بارانیوقتی از غم ها کمر خم کرده برگشتیهنگامی که سختی روزگار را مهمان چشمانت کرده بودیبرایت چای دارچین دم میکنمو چمدان کوچک سبز رنگ رااز کمد خاطراتو از وسط سنگلاخ های دلتنگیبر دست میگیرمچکمه هایم را میپوشمتا مبادا چشمانت مرااسیر آبیِ دریایشان کند!بله پاییز که از راه برسدشاخه ها در نبود برگ هایشانابر ها در نبود قطراتشانخورشید در نبود پرتوهایشو اما مندر نبود تو،اشک میریزیمهمه باهمبی صدا....گریه و چای و غم و شعر و دو نخ بهمن....سبزک غم گرفته من!مُهی-🍂</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 00:00:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نرگس های کوچک من!</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D9%86%D8%B1%DA%AF%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%85%D9%86-d6tflhv6cd6e</link>
                <description>نرگس های کوچک منسر از گریبانتان بیرون آوریدآسمان چشم انتظار استماه گریان استستاره منتظر فوران استو اما من...ماه هاست دل به امید دیدنتان داده امامیدم مرغکی شدلانه زدو آشیانه اش را محکم تر بنا کردحال مرغک امید من بال و پر دارددلم را قلقلکی میدهدو وسوسه ای جنون انگیز بر قلبم میگذارداین جنون،ریشه میگیردقلبم را می‌خشکدچشمم را بارانیروحم را اما هنوز زنده نگه میداردنرگس های منگلبرگ های سفید ابریتانکی هوس باریدن دارد؟خورشید زنده در قلبتانکی هوس تپیدن دارد؟نمیدانم کیاما تا آن هنگامپای دیدن رویدنتان می نشینمنرگس های کوچک من!</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 12:00:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسکیزوفرنی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D8%B2%D9%88%D9%81%D8%B1%D9%86%DB%8C-iykngdkbbqvh</link>
                <description>ببین آبی من!خاطرات خوش چه بلایی بر سرم آورده اند!انقدر شب ها و روزها به تو اندیشیدم که کنون تو را در همین فاصله یک قدمی خود دارمت،نمیدانم‌توهم هست یا چی؟ولی روبه رویم ایستاده ای،مرا نگاهم میکنی،گه گاهی در پشت سرم مرا صدایم میزنی !نمیدانم از کی ولی چند روزی است شدنش بیشتر شده استولی با این حال من خوشحالم تو را دارم،در کنارم،درون اتاقم،شب ها به هنگام خواب و روزها به هنگام بیداری می‌بینمت!به کسی نگفته ام که مبادا آن ها هم چون خودت مرا ز تو دور کنندحس عجیبی ست کشی تماشگرت باشد در تمام ثانیه های روزت،با تو حرف بزند و گوش دهد!ولی گه گاهی بی‌رحم میشوی،وسایل اتاقم را در هم میشکنی،مرا کمی اذیت می‌کنینمیگذاری غذایم را بخورم،یا که داروهایم راگه‌گاهی به من پیشنهاد پایان زندگی میدهی و این بی رحم تمرین درخواست تو از من بوده است!ولی عیبی ندارد،برای تو میتوانم هر کاری که میگویید را انجام دهم!ازت خواهش میکنم هیچ‌گاه از درون اتاق و لانه کوچک ذهن من برون میا! تا ابد بمان تا ابد</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 13:02:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای از جنس آبی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-pmxgvr8kwdb1</link>
                <description>نامه ای در جواب تمام نامه هایم‌ که نخواندی!آبیِ منقلب کوچک را مهمان یک استکان چای کن و روبه روی تصویر خیالی من ان‌ور میز بنشین با فاصله ای دور ،میخاهم از دور تماشایت کنم،تو از نزدیک پر از درد و غمی حاصل از بی مهری و نادانی من شده ای!آبیِ عزیز چای را که آوردی قند را کنارش مگذار، لبخند هایت بهانه ایست برای شیرینی این چای دارچینی؛هنگامی که دود چایمان سر به فلک کشیده شد نگاهت را به نگاهم بدوز،بگذار قهوه ای چشمانت را ببینم،برایم صحبت کن،صحبت از گذاشته ای دیرین و کهن که روانه هاله ای شیرین شوم،صحبت کن از عشق های قرن ها پیش،زمانی که هنوز من و تو ای وجود نداشتیم،صحبت از قرن ها پیش را بگذار کنار از زمان سلطنت کوروش کبیر تا به رهبری های امروزی صحبت کن،نمیدانم،آبیِ من تو برایم فقط صحبتی بکن که تلخی روزگار آزارم را کمتر کند!وقتش شده است داریوش هم به جمع دونفره اضافه شود،به هنگام پخش فقط خاطر من از بزرگراه های تیره و تار قلبت باید عبور کند،باید قول بدهی به هنگام شنیدن آهنگ های داریوش او را بیشتر از من در دل سبز و چوبی شده ات نگه نداری!آبیِ عزیزموقت نامه هایت شده استبرایم بخوانسطر به سطرشان راکلمه به کلمه ایشان رااهسته آهسته زمزمه کن برایمبگذار متوجه صدای تیک تاک ساعت نشومبخوان برایماز تمام آنچه نوشته ایاما من...من نتوانستم چینش کلماتی زیبا را در وصف دلتنگی های تو بنویسمبخوان برایمآن نوشته های نگاشته شده رو برگه کاهی ایت را!آبیِ عزیزوقتش شده است از خیالت برون آیم!کنون مرا از فاصله ای بسیار دور نگاه کنچه تصویری از من برای توست؟در آن کهکشانی قهوه ای هایت؟چه قطرات اشک بی جانی !چگونه ،چگونه میتوانم ببینم این گلوله های مایع درد را؟آبیِ من!چه جمله ی دلنشینی!قدم هایت را حال آهسته در خلف جهت من بگردان ،برو از این کوچه های سرد ،سرمای این خیابان یخ زده را مهمان تن نحیف و مملو از زخمت مکن!آهسته برو،من لحظه رفتن تو را اندکی بیشتر ببینم!آبیِ عزیزم،حرف هایمان در آجر به آجر این شهر ویران شدهدر بیت بیت شعر های شاعرانو در اشک های تمام اهل عشاقدر قطرات باران ابر سیهدر شبنم نشسته بر گل یاسدر ریشه های درخت ارغوانمانخواهد ماند!آبیِ مندست هایت را به هنگام سردی با خاطراتمان گرم کن,چشم هایت را به هنگام خشکی با دلتنگی های شبانه انت!آبیِ منمیدانم می ائیی،روزی که ذرات خاکی نام مرا فریاد زنن!دوست دار تو ....</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 02:00:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-czrblnclxgo2</link>
                <description>•حرف میزنم گوشی میدی بهم ؟آهوم.سعی میکنم گوش کنم!•نه فقط نمیخام گوش کنی،درکم می‌کنی ؟اووومم،درکت هم میکنم!•و ازت میخام که حق رو ندی به من!و حق رو هم بهت نمیدم!•و این که سرزنشم نکنی،تحقیرم نکنی!این کار رو نمیکنم دختر•و قول بده من گریه کردم ،نگی چقد ضعیفی و بغلم کنی!تو رو به آغوشم میکشمخب باشه من حرف میزنم،:دخترک شروع کرد،اولین کلمات را بر آن لبان سفید شده اش اورد اما نتوانست بگوید،نتوانست ادامه دهم،نتوانست از رنج ها و درد هایش بگوید ،گوله اشک هایش بهش همچین فرصتی را نمی‌داد ،فقط سعی می‌کرد خود را ضعیف جلوه ندهد،تیک های عصبی امانش را بریده بود و او به دنبال ناخن های بزرگی بود که او را آرام کند،ـــــــ میتونم بپرسم چی انقد حال شما را دگرگون کرده است؟اینبار صدای گر گرفته دخترک با فریادی همراه شد•نه نمیتوانید ،نمیتوانید مرا تنها بگذارید؛میخواهی کمکتان کنم؟•نمیخواهم،من فقط میخواهم ،میخواهم..ولشان کنید،بیخیال چیز مهمی نیست،چیزی قرار نیست درست بشود ،من فقط ....باشه ،هر جور میلتان باشد ولی بدان بابت اشک های که می‌ریزید به چشم هایتان بدهکاری و بابت لبخند هایی که نمیزنید به لب هایتان ،و بابت این همه عذاب و درد به روحتان•سعی میکنم به حرفهایتان گوش دهم،دخترک فقط هق هق میکرد و چشم دوخته بود به چشم های فرد مقابلش!او چقد زیبا درک میکرد،در این روزهای سرد تابستانی اش!</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 12:22:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا لنگ دراز۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D9%84%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%B2-xlttowr6bbjz</link>
                <description>بابا لنگ دراز عزیزماین روزها خیلی دور میگذرند و من گاهی به سایه ی تیره ام روی دیوار که گویی حالا قرار است او هم ناپدید شود خیره می‌مانم. همه چیز را در کمد چپانده ام و در آن را قفل کرده ام اما مدام در میزنند و میخواهند بیرون بیایند. میخواهند مثل بغض های همیشگی ام بشکنند و بشکانند. کمد را بشکانند و بعد هم تن خورد شده ی من را بیش تر از پیش بشکنند.بابا لنگ دراز ای کاش بودی و تو را احساس میکردم. حداقل شاید روی دیوار دو سایه میدیدم. هرچند که با غروب آفتاب همه ی سایه ها سفر میکنند. مهم نیست چند سایه باشد. من سر انجام تنهای تنها میشوم. حتی تنها تر از سایه ام🍂بابالنگ دراز عزیزم،از این حرفا گذشته میخواهم بگویم حالم خوب است،نمیدانم شاید هم بد است ،یا شایدم میانه ای بین این ها ،نمیدانم ......ولی هنوز هم آبی آسمان مرا سر ذوق می آورد و سبزی گل هایم خنده می‌کارد بر لب هایم،میخاهم بگویم من همان دخترک با شادی های ناچیزی که روزگارم را میگذرانم مانده اماین روزها بیشتر اوقات سعی میکنم خود را با خواندن و مطالعه کردن مشغول سازم تا شاید برای اندک زمانی توهمات کودکانه ذهنم و خاطره هایم خیال بیداری بر سرشان نزند!راستی بابا لنگ دراز عزیزم،عضو های کوچک سبزِ جدیدی به خانه مان اضافه شده است،و من با دیدنشان میتوانم بگویم آدم شادتری میشوم!✨:)✨بابا لنگ دراز عزیزمغم ها عمیق مانده اند،درد ها جان کاه شده اند،خاطرات از پا در می اورند،و باعث نمی چشم هایم می‌شوند اما میتوانم بگویم شاید دنیا برای من اینگونه بوده است!شاید دنیا با درد هایمان زیبا است،مثل درد دوری!تکرار غریبانه روزها،پوچ و بیهوده تر از هر زمانی می‌گذرند ...</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 18:00:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسفندِشهریور:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%90%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B1-recdmerglesf</link>
                <description>اشک میریزم برایت اما اسفند ماه بیشترشعر میخانم به یادت اما در اسفند ماه بیشتردرد دارد دل پاره ام ،اما در اسفند ماه بیشترحرف دارم برایت،اما در اسفند ماه بیشترعزا دارد چشمانم،اما در اسفند ماه بیشترسیاه میپوشانم تنم را،اما دراسفندماه بیشترماه روشن تر و شب تار تر ،اما اسفند ماه بیشترزخمی شدی ای جان من؟من هم زخم دارمهمچون تن تبر خورده درخت ارغوانماه از این روزهای پر از درد و دلتنگیولیکن خوب است تو را در خاطرم دارمیاد روزهای رنگین بخیر،دست در دست بودیمو من با حالتی کودکانه اسمت را صدا میزدمو می‌دیدم ذوق چشم هایت را میدیدمبه یادم می آید روزهای دلتنگی و نوروزدعوا بر سر میزان دلتنگی بود...هنوز بازی ادامه دارد عزیز این دل تنگمن بازی را برده ام ،بیشتر دل تنگ دارمعکسهایت را با سوز چشمانم نگه میکنمو زمزمه وار میگویم او هم مرا دوست میدارددل خوشی؟اندکی عشق در وجودتعشقی که من و دلت از آن خبر دارددر این روزها می‌بینمت در خوابو با خود میگویم :قناعت کن در رویاها تو را نگه میدارمنامه هایت هست با آن دست خط خوشعطر افشانده ام ،قصد نگه دارمتو عزیز من, تو هم مرا در خواب هایت میبینی؟اگر میبینی به یقین تو‌ را بیش از حد دوست دارماسفندِشهریور🌚:)</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 00:56:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تن فرسوده من!</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%AA%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-hjv1borj03x2</link>
                <description>درست در همین حوالی شب بود،خوب در خاطرم هستسکوتی عجیب در خانه بود و بدتر از آن تاریکی که چشم هایم را درگیر خود کرده بودند...قدم هایم را ترسان و لرزان،آهسته آهسته بر روی آن سردی زمین می گذاشتم و بلاخره دستم هایم به مقصدی که باید رسیدند ،نفس هایم به شماره افتاده بودند نمیدانم چه حسی بود،اما حس درد،عشق،ترس و لذت در آمیخته بود ،مادرم می‌گفت این موقع ها دلشوره است که امان آدمی را می‌برد..اما بدون اندکی توجه به حس های در آمیخته وجودم ،بدون تردید هایی که سلول به سلول مغزم را درگیر خود کرده بودند به کار خود ادامه دادم و بله بلاخره تمامبعد از گذری از زمان دست ها و پاهایم بی حس تر از هر زمانی بودند و بیشترین لذتم سردی بود که به جانم افتاده بود ،همانند دیوانه ها لبخند میزدم و انگار مرگ را در یک قدمی خود حس کرده بودمخاطره ها پی در پی در سیاهچاله ذهنم جرقه میزدن و چشم هایم با اشک های گرم که گونه هایم را مثل پرتو های بی پروا خورشید در گرم ترین سال،تیر میتابیدند آن ها را لمس می‌کردنددیگر نمی‌توانستم بدنی پر از جای زخم هایم را حس کنمدیگر توان دیدن تاریکی که بیرحمانه سیاهیش مرا در برگرفته بود را نداشتمدیگر نمی‌توانستم سدی محکم و استوار برای خیال ها و افکار های شوم این ذهن بنا کنم و همچنان به هجوم خود ادامه می‌دادندمن خود را تمام کرده بودم!اما خاطرات و خیال ها هرگز قصدی این چنین شوم نداشتند؟!دستی از جنس گرمای تیر ماه،دستان سرد تر از اسفند زمستانم را لمس کرد، گریه هایش گوش هایم‌ را بسی رنج میداد ، اشک هایش مرا آزرده خاطرم میکرد.....و دیگر سیاهی مطلقی تیره تر از جهانی که درگیر آنیم بر من چیره شده بود و چیزی به خاطرم نمی آمد .....</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 02:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای سرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-lt5gmzdjink8</link>
                <description>گاهی افکار شوم به ذهنم هجوم وحشتناکی می‌آوردند !امروز به رفتن ها فکر میکردم!چه میشود آدم مجبور به رفتن میشود؟چه میشود آدمی خانه ای که سال ها برایش زحمت و درد کشیده بود را یک‌شبه ویران کند؟چه میشود آدمی عشقی را یک شبه بر دوش باد نهد و آن را رها کند!رفتن! واژه شوم این روزهای سردم!روزهای سرد آغشته به خاطرات گرممخاطراتی که باد غلبه کرد ،حتی به زور..او میرفت ..اما رفتن او برای من مرگ بودناگه آفتاب سوزان من مهتاب خموش و منجمد شد‌...ناگه روز های روشن من غرق باطلاق سیاهی شد..قرار ما چه بود به یاد داری؟از من وفا از تو جفا؟قرارمان چه بود به یاد داری؟از من عشق و از تو کینه توزی؟از من مهر و از تو سردی؟اه چه بگویم از این روزهای سیاهی؟از فنجان تک نفره روی میز خالی؟یا از کتاب خاک خورده روی قالی؟چه بگویم عزیز تر از جانم؟بگویم از روزهای رفتنت؟از روزهای بارانی بعد از تو؟از شکستن قلبی که ضربانش تو بودی؟از درخت ارغوان خونی ته خانه!چه بگویم؟از دست های لرزان و چشم های ترسانم؟از چهره بی رنگ و یا از موهای گیر افتاده بر شانه ام؟چه بگویم؟از سرطان عشق؟سرطان عشقت بد خیم بودرشد یافت و بند بند وجودم مرا درگیر خود کردهر چه عاشقت بودم تو بی مهر بودیهر چه دلتنگت بودم تو خوش بودی..گله ای نیستدست تقدیر استاگر تقدیر این گونه میخواهد و انتخاب کرده که من از فاصله ها به چشمان تو بنگرم،قبولاگر نتخاب کرده عشقت را در دلم پنهان نگه دارم،قبولاما هرگز قبول نمیکردم که تقدیر خیانت را انتخاب کرده باشد..بله من هرگز نمی‌توانمهرگز نمی‌توانم ....از این روزهای شوم بگویم؟از کوچ پرستو ها که یاد آور رفتن بیرحمانه تو هستن؟یا از نارنگی خشکیده که یاد آور تن عطر اگین تو است؟چشمانم در انتظار استدر انتظار آمدنتدر روزهای دلگیر جمعهدر روزهای که غروب سنگینی بسیاری رو قلبم میگذاردهنوز به یاد داری؟نامه هایم را،نوشته هایم را،شعرهایی که برای عشقمان گفتم!هنوز مرا به خاطرت داری؟در آن پاییز سرد بارانی؟چه‌توهمات شیرینی!چه خیال های دل انگیزیچه خاطرات تلخی!شده ای شیرین ترین تلخی منشده ای فال قهوه ته استکانمشده ای طالع این روزهای شوم بختم!شده ای ترک رو قلبم .....مانده بودی اگر..خزانی درکار نبودترک قلبی بر دل نبودشب ها پر ستاره ...روزا ها پر از پرندهایی که اواز عشق سر میدادندآیا تو به من فکر میکنی؟ایا در دلت جایی دارم؟با اینکه فرسنگ ها فاصله بین منو تو ستاما چنان وجودت را حس میکنم گویی در همین نزدیکی بوده ایامید منی حتی اگر روزگار چهره ام را تغییر دهدتو تنها کسی خواهی ماند که قلبم اسیر اوست ..تو تنها کسی خواهی ماند که یادآور زخم های من خواهد بود!تو تنها کسی خواهی ماند که شب ها با یادت اشک هایم را به یادت میریزم!تو تنها کسی خواهی ماند که مفهوم تک تک نوشته هایم خواهی بودتو تنها کسی خواهی ماند که از عشق هراسان باشم و بیم داشته باشم !تو تنها کسی خواهی ماند که ....این روزها به همین افکار شوم می اندیشمدور از توهمات شیریندور از خوشی های زندگیدور از بهار فروردین...دور از آبی آسمان و سبزی چمن ها!من این روزها به تو می اندیشمبه دور از تمام آدمهابه دور از تمام کینه ها و بی‌مهری ها!این روزها به دلتنگی به تو می اندیشمبه دلی که خانه اش بودی!این روزها به فردا های بی تو و به امروز های با خاطراتت!این روزها سخت آزرده ام!از این بیهوده زندگی و نفس کشیدن....غم انگیز است اما..اما غم انگیز تر این است که دلت به رفتن نباشد ولی مجبور به رفتنت کندو تو از تلخی اجبار به لرزه بیوفتی و با پاهایی که نا ندارد از جایی که با تمام عشق ساختی برویمیگفت وقتی باورم به دوست داشتن او شکست دیگر چیزی در این جهان برای باور کردن نماندآه عزیزم تو نمیدانی وقتی تمام مسیر را با ذوق به شدن طی کنی و اخر بفهمی تنها در باتلاقی بوده ای که عمیق تر از حس دوست داشتن تو بوده یعنی نخواستن او چقدر دردناک هستو دردناک تر اینکه با پای برهنه تا انتهای جهان در پس کوچه های غریب و پر از خورده شیشه غم بدوی به گمان اینکه به حرمت گذشته سیاه به دنبال تو بیاید و در اخر برگردی و ببینی دست در دست دیگری در سینمای کمدی زندگی برباد رفته ات نشسته و سوختن و نابودی ات را تماشا میکندو میخندآه خنده اش همان صدای دلنشین که بویی از گذشته سیاه تو داردوقتی که در کنارت.....باز هم توهم های احمقانه مناگر نبودمیادت باشد چقد تو را دوست داشته ام!اگر بودن من در زیر بوی نم خاک بودبه یاد آور عشقمان را!از تو میخواهم،چشمانت را برای رفتنم خندان کنی!از تو میخواهم که خاطراتمان را از یاد نبری!از تو میخواهم،بر خاک من منشینی که غمم را دچار شوی!از تو میخواهم بدانی که چقدر از تنهایی میترسم!از تو میخواهم مرا فراموش نکنی!:)به قول شاعر :می‌نشینم در نبودت بی قراری میکنم جمعه‌ها را با خیالت ، جمعه داری میکنم نامه ای که تو هرگز آن را نمیخانی....</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 14:30:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر نمیتوانم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-xrhiujhwdepf</link>
                <description>آری این روزها تو را از دور میبینماز فرسنگ ها فاصله بر روی گونه و لب هایت بوسه میکارممن تو را از دور ها در آغوش میکشانماین روزها در چشمانت نمیتوانم نگاهی بکنم و بگویم چقد عشق تو مرا ویران کرده است!دل تنگ تو هستمدل تنگ روزهای باهم بودنماندل تنگ زمزمه های نیمه شبماندلتنگ عطر موهای تازه شسته ات!دلتنگ روزهایی که دل تنگ من بودی!دل تنگ روزهایی که نگرانی در چشم هایت موج میزد!دل تنگ روزهایی که دست هایم عطر دست هایت را میداد!این روزها تو را خنده بر لب با دیگری میبینمتو را زیباتر از هر موقع میبینماین روزها نمیدانم چه میکنم و چه می‌کنیمن این روزها از کنار تو می‌گذرماز کنار هم میگذریمهمانند دو غریبهدو غریبه ای که تمام هم بوده اند!تمام چیز ها را میداننددو غریبه ای که روزی بدون هم،نمیتوانستنددو غریبه ای که از هم عکس ها و خاطره های دارند!این روزها من به مکان های میروم که شبی و روزی تو را آنجا در کنار خود داشته ام!یادت هست ایا؟اولین بار را میگویم؟همان اتاق ته سالن را؟همان اتاق تاریک را؟بوسه نهادی بر گونه ام؟به یاد می آوری ظهر های بعد از ناهار را؟من همه را به یاد دارم،و کاش این چنین نبود!پیام هایمان را چه؟چند روز گذشته است ؟دیگر نمیتوانمآری من بعد از تو نمرده ام،ولی زنده هم نمانده ام!آری صبح ها لبخند مصنوعی ام را بر چهره ام میگذارم تا درد من نمایان نشود!آری من این روزها سخت به تو می اندیشم!سخت به این که من و تو می‌توانستیم همان «ما»بمانیممن مقصر تمام اتفاقات بودم!و کاش تو مرا این چنین رها نمی‌کردی!تویی که میگفتم از تاریکی و تنهایی دنیایم میترسم!..🖤من اشتباه کردم،ولی کاش...</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 11:57:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او آبی را دوست داشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D8%A7%D9%88-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-x7sct5fwpf4v</link>
                <description>آبیِ من.....از وقتی بودنت را حس نمیکنم،دنیا رنگ خودش راباختانگار آسمان هم دیگر آن آبیِ همیشگی نیست. تو همان آسمان بودی وسیع، آرام، اما پر از طوفان‌های پنهان.چشم‌هایت مثل دریا بود… عمیق و بی‌انتها. هر بار که نگاهم می‌کردی حس می‌کردم موجی آرام مرا با خودش می‌برد تا جایی که فقط عشق بود و سکوت.آبی من...تو خود، رنگ آرامش بودیمثل دریا در یک غروب دلگیروقتی خورشید آرام آرام در آغوشش فرو می‌رود.اما حالا دلتنگی مثل باران سردی روی شانه‌هایم می‌بارد.هر قطره‌اش یادآور خنده‌های توستهمان خنده‌هایی که آسمان دلم را صاف می‌کرد.می‌دانی؟عشق با تو معنی شد. قبل از توفقط واژه‌ای بود ساده و بی‌صدا.اما با توعشق طعم بوسه‌ای آرام زیر باران را داشت؛ بوسه‌ای که گرمایش هنوز روی لب‌هایم مانده، حتی حالا که فاصله مثل دریایی طوفانی بینمان کشیده شده.آبی من…دلتنگی برایت شبیه لمس ممنوعه دریاست،هستی اما نیستی...فقط چشم هایم تو را میبینند،فقط نفس می‌کشم فقط می‌سوزمآسمان هر شب به رنگ چشمانت در می‌آید و من زیر باران خاطره‌ها، نامت را آهسته صدا می‌کنم:او آبی را میپرستید....اگر روزی دوباره خواهان آمدن باشیبگذار اولین بارانِ بعد از آمدنت، شاهد بوسه‌ای باشد که تمام این دلتنگی را از دلم بشوید....تا آن روز، من و آسمان و دریا، هر سه، بی‌تو غمگینیم…هر سه بی تو غمگینم....💙....🌧️</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 22:46:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسئله بودن و نبودن است!</title>
                <link>https://virgool.io/@m0hiw/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-iuaegp7vkhif</link>
                <description>بی قرار تر از همیشه به تو زل میزنم،نه مستقیم که انگار شرم دارم! اما گه گاهی از گوشه چشم به پشت سر میبینمت،ان لبخند مصنوعی همیشه بر لبانت را،که دلم را به هیاهو می‌برد و با دیدن سیاهی زیر چشم هایت به مرگ نزدیک تر میشوم،آن غم جان گرفته درون دیده گانت و خشم و خستگی نشسته بر چهره کوچک و زیبایتهر وقت که چشم هایم به سمتت کشیده می‌شود نگاهم را با سرعت میگیرم ،دلیلش را نمیدانم اما شرم زده و خجالت زده هستم!صدایت هر بار که می‌پیچد قلبم لبخند می‌زند، مگر صدای یک آدم چقدر می‌تواند آرام کننده و قشنگ باشد؟هر روز چشم هایش در انتظار آمدنت هست،منتظر بوییدن عطر تو!......با خود فکر میکنم که این بار واقعا مسئله بودن و نبودن است،بودنی که هزاران نبودن را سر می‌پوشاند!فکرش را بکن خدا هست و  بنده اش نیست!فکر کن پروانه هست و اما شمعش نیست،اتش هست و هیزم خشکِ آتش سوز نیست !یا فکرش را بکن باران هست و ابر بارانی نیست؟!چه بگویم؟ میتوانی فکرش را بکنی جان هست و اما روح نیست!خسته ام مثل درد های کهنه تو، دلم تو را میخواهد همانند دل پر از درد تو،بودنت را میخواهم همانند دل تنگ تو! بیشتر از قبل عمق شعر های هوشنگ را میفهمم و غم جان گرفته شعر های فروغ را،بیشتر از قبل میفهمم صادق چه می‌گفت و حامد چه میگوید!‌بیشتر از قبل چشم انتظارم ،چشم انتظار آمدن تو!</description>
                <category>Mahshid</category>
                <author>Mahshid</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 15:11:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>