<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Proca</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m8595560</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 04:33:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3683347/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Proca</title>
            <link>https://virgool.io/@m8595560</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جکسی لکلر</title>
                <link>https://virgool.io/@m8595560/%D8%AC%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%84%DA%A9%D9%84%D8%B1-ls5qhceki0mb</link>
                <description>زیبا ترین دختران انیمه ای جکسی لکلر داستان اگزیهوزیبا ترین دختران انیمه ای جکسی لکلر داستان اگزیهوزیبا ترین دختران انیمه ای جکسی لکلر داستان اگزیهوزیبا ترین دختران انیمه ای جکسی لکلر داستان اگزیهوزیبا ترین دختران انیمه ای جکسی لکلر داستان اگزیهوزیبا ترین دختران انیمه ای جکسی لکلر داستان اگزیهوزیبا ترین دختران انیمه ای جکسی لکلر داستان اگزیهو</description>
                <category>Proca</category>
                <author>Proca</author>
                <pubDate>Thu, 24 Apr 2025 12:46:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیلدا شایدر</title>
                <link>https://virgool.io/@m8595560/%D8%AA%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%B1-rw4tbwd9moxy</link>
                <description>تیلدا شایدر تیلدا شایدر زیباترین دختران انیمه ای رقابت دختران انیمه ای برای انتخواب شدن به عنوان زیباترین دختر انیمه ای تیلدا شایدر:ازم حمایت کنین عشقاتیلدا شایدر تیلدا شایدر زیباترین دختران انیمه ای رقابت دختران انیمه ای برای انتخواب شدن به عنوان زیباترین دختر انیمه ای تیلدا شایدر:ازم حمایت کنین عشقاتیلدا شایدر    زیباترین دختران انیمه ای رقابت دختران انیمه ای برای انتخواب شدن به عنوان زیباترین دختر انیمه ای تیلدا شایدر:ازم حمایت کنین عشقاتیلدا شایدر  https://virgool.io/d/rw4tbwd9moxy/%D8%AA%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%B1 زیباترین دختران انیمه ای رقابت دختران انیمه ای برای انتخواب شدن به عنوان زیباترین دختر انیمه ایتیلدا شایدر:ازم حمایت کنین عشقاتیلدا شایدر  https://virgool.io/d/rw4tbwd9moxy/%F0%9F%93%B7%D8%AA%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%B1 زیباترین دختران انیمه ای رقابت دختران انیمه ای برای انتخواب شدن به عنوان زیباترین دختر انیمه ایتیلدا شایدر:ازم حمایت کنین عشقاتیلدا شایدر  https://virgool.io/d/rw4tbwd9moxy/%F0%9F%93%B7%D8%AA%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%B1 زیباترین دختران انیمه ای رقابت دختران انیمه ای برای انتخواب شدن به عنوان زیباترین دختر انیمه ایتیلدا شایدر:ازم حمایت کنین عشقا https://virgool.io/d/rw4tbwd9moxy/%F0%9F%93%B7%D8%AA%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%B1 زیباترین دختران انیمه ای رقابت دختران انیمه ای برای انتخواب شدن به عنوان زیباترین دختر انیمه ایتیلدا شایدر:ازم حمایت کنین عشقاتیلدا شایدر  https://virgool.io/d/rw4tbwd9moxy/%F0%9F%93%B7%D8%AA%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%B1 زیباترین دختران انیمه ای رقابت دختران انیمه ای برای انتخواب شدن به عنوان زیباترین دختر انیمه ایتیلدا شایدر:ازم حمایت کنین عشقا</description>
                <category>Proca</category>
                <author>Proca</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 20:15:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگزیهو قسمت 5</title>
                <link>https://virgool.io/@m8595560/%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D9%87%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-5-yd2sqvj9muat</link>
                <description>شمشیر آئورا را با صدایی گوش‌خراش درون جایگاه چرخاند، گویی قفلی باستانی را می‌گشود. نورهای رنگارنگ و غریبی از تیغه شمشیر ساطع شد و در هوا پیچید. آئورا، نه فقط یک سلاح، بلکه کلیدی بود برای دروازه‌ای به دنیای بی‌نهایت، مکانی که در آن هیچ چیز ارزش مادی نداشت، جایی که آرزوهای تالون برای ساختن شهری پاک و عاری از فساد و طمع می‌توانست به حقیقت بپیوندد.اما طمع، همچون ماری زهرآگین، در وجود تالون رخنه کرده بود. او که قدرت دسترسی به گنجینه‌های بی‌شمار دنیای بی‌نهایت را یافته بود، وسوسه شد تا آن‌ها را به قیمتی گزاف در دنیای خود بفروشد. اجناسی که به بهای جان بسیاری به دست آمده بودند. او می‌خواست با وارد کردن بی‌رویه غذاها، کشاورزان را به ورطه بیکاری بکشاند و با سرازیر کردن سنگ‌های قیمتی، ارزش آن‌ها را در هم بشکند. تالون در خیال خود، یک‌شبه به مافیا بازار تبدیل شده بود.تیلدا، که رد شمشیر گمشده‌اش را تا قصر تالون دنبال کرده بود، با درهای بسته و پیشخدمتی مزاحم روبرو شد.  پیشخدمت، که از ورود تیلدا به خشم آمده بود، تیری بیهوش‌کننده به گردن او شلیک کرد و تیلدا در تاریکی فرو رفت.وقتی تیلدا به هوش آمد، خود را در خانه‌اش دید، خانه‌ای که در آتش سوخته بود، اما حالا سالم و دست‌نخورده به نظر می‌رسید. او با حیرت به اطراف نگاه کرد. جکسی را دید که بی‌حس و مکانیکی، گل‌ها را آب می‌داد، گویی که برنامه‌ای رایانه‌ای او را کنترل می‌کرد. نه فقط جکسی، بلکه تمام اهالی شهر، مانند ربات‌هایی بی‌روح و بی‌احساس رفتار می‌کردند.تیلدا با خود اندیشید که تالون چگونه می‌تواند در یک شب تمام شهر را به ربات تبدیل کند؟ شاید او در یک برنامه رایانه‌ای گرفتار شده بود. در شهر قدم زد و با صحنه‌های عجیب‌وغریبی روبرو شد. مدرسه‌ای که هر حرفه‌ای را با یک فلش به افراد آموزش می‌داد و فروشنده‌ای که فقط جملات محدودی را تکرار می‌کرد.جکسی، که از زندانی شدن تیلدا خبردار شده بود، به دنبال راهی برای نجات او بود. او با دیدن دفتر نیمه‌سوخته، نقشه‌ای به ذهنش رسید و به سرعت راهی سفری خطرناک شد.تیلدا، که در شهر ربات‌ها احساس خفگی می‌کرد، تبلیغی را در تلویزیون دید که به او بارقه امیدی داد. اگر او در یک برنامه رایانه‌ای گیر افتاده بود، شاید می‌توانست آن را هک کند و فرار کند. او به مدرسه رفت و دوره‌های برنامه‌نویسی و شمشیرزنی را خرید، سپس به خانه زیروتو رفت، خانه‌ای که ورود به آن ممنوع بود. تیلدا، با شمشیرش زیروتو را از سر راه برداشت و به رایانه او دسترسی پیدا کرد.جکسی به جنگل سوخته‌ای رسید که کارخانه‌ای مرموز در آنجا قرار داشت. نگهبان او را از ورود منع کرد، اما صدایی مقتدر از درون کارخانه او را به داخل دعوت کرد. جکسی وارد کارخانه شد و با دنیایی عجیب‌وغریب روبرو شد، دنیایی از عسل و رنگ‌های سیاه و طلایی. او با صاحب کارخانه، پروسا، ملاقات کرد، کسی که زمانی شوالیه ندر بود، اما حالا تاجر عسل شده بود.جکسی، با التماس، از پروسا خواست که به تیلدا کمک کند. پروسا، که از تیلدا دلگیر بود، ابتدا مقاومت کرد، اما وقتی جکسی به او یادآوری کرد که تیلدا زمانی جان او را نجات داده است، نظرش عوض شد. پروسا جکسی را به پارکینگ خصوصی اش برد تا هر ماشینی که دوست دارد انتخواب کند پروسا و جکسی با یک بوگاتی سیاه و قرمز راهی قصر تالون شدند.تیلدا، که موفق به هک کردن سیستم تالون شده بود، با دوراهی سختی روبرو شد. او می‌توانست دنیای بی‌نهایت را نابود کند و آزاد شود، یا جلوی تالون را بگیرد و در دنیای مجازی او زندانی بماند.تالون، برای اطمینان از قدرت دنیای بی‌نهایت، ربات‌های کوچکی را به آنجا فرستاد. ربات‌ها تصاویری از گنجینه‌های بی‌شمار دنیا را برای او فرستادند و تالون با خیالی آسوده وارد دنیای بی‌نهایت شد. اما ناگهان، دستی از پشت پیراهنش را گرفت و او را به بیرون پرتاب کرد.تالون، با گیجی بلند شد و با پروسا روبرو شد، کسی که آمده بود تا انتقام بگیرد. تالون و پروسا به نبردی سخت پرداختند. تالون، با ضربه‌ای سهمگین، پروسا را از برج به پایین پرتاب کرد. اما ناگهان، جکسی با میله‌ای فلزی به سر تالون ضربه زد.میله خم شد، اما تالون آسیبی ندید. او با خشم به جکسی حمله کرد و با لگدی سینه او را هدف قرار داد. دستان جکسی، که ناخودآگاه سپر شده بودند، یخ زدند. جکسی، که احساس می‌کرد نیرویی ناشناخته او را کنترل می‌کند، مشتش را گره کرد و تالون را به مجسمه‌ای یخی تبدیل کرد.پروسا، که دوباره به بالای برج رسیده بود، با صحنه‌ عجیب روبرو شد. او شمشیرش را بیرون کشید و...</description>
                <category>Proca</category>
                <author>Proca</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 15:13:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگزیهو قسمت 4</title>
                <link>https://virgool.io/@m8595560/%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D9%87%D9%88-4-pehezopmoerj</link>
                <description>همان روز، تیلدا و جکسی روی کاناپه‌ی بزرگ و راحتشان لم داده بودند و صحنه‌های نبرد فضایی «جنگ ستارگان» روی صفحه نمایش بزرگ مقابلشان پخش می‌شد.جکسی بلند شد و گفت: &quot;من میرم یه شربت خنک درست کنم بیارم، گلوتون خشک نشه!&quot;تیلدا لبخندی زد: &quot;باشه عزیزم، ممنون.&quot;چند لحظه بعد، صدای زنگ در بلند شد. تیز و ناگهانی. تیلدا از جا پرید تا در را باز کند.همان لحظه، جکسی با چهره‌ای رنگ‌پریده و چشمانی گشاد شده از ترس، از آشپزخانه بیرون دوید. سینی با دو لیوان شربت رنگی در دستانش می‌لرزید. فریاد زد: &quot;نه! تیلدا! صبر کن!&quot;تیلدا که دستش را روی دستگیره‌ی سرد و فلزی در گذاشته بود، متعجب برگشت.جکسی با تمام سرعت به سمتش دوید. سینی از دستش رها شد. لیوان‌ها با صدایی گوش‌خراش روی زمین سرامیکی درخشان شکستند و مایع رنگی همه‌جا پاشید.اما دیر شده بود. تیلدا دستگیره را چرخانده و در را باز کرده بود.جکسی با نفسی بریده، همان‌جا میخکوب شد.پشت در، با لبخندی آشنا و شاخ‌های قرمزش، زیرو تو ایستاده بود. &quot;آماده‌ای بریم؟&quot;جکسی به زیرو تو خیره شد، چشمانش خالی از هر حسی شد، زانوهایش لرزید و مثل عروسکی که نخ‌هایش را بریده باشند، روی زمین افتاد و بی‌هوش شد.تیلدا با وحشت کنار جکسی زانو زد. &quot;جکسی! جکسی چی شد؟!&quot;زیرو تو با خونسردی جلو آمد. با هم جکسی را بلند کردند و روی کاناپه گذاشتند. تیلدا با دستپاچگی کمی آب سرد به صورت جکسی پاشید.جکسی ناگهان با تکانی شدید چشم باز کرد. وحشت‌زده به اطراف نگاه کرد و با صدایی لرزان و بی‌تاب نالید: &quot;کجاست؟... اون کجاست؟...&quot;چشمانش دیوانه‌وار در اتاق می‌چرخید، انگار به دنبال چیزی یا کسی می‌گشت که آنجا نبودتیلدا، با چهره‌ای درهم و سردرگمی در آن موج می‌زد، پرسید: «دنبال کی می‌گردی، جکسی؟»جکسی، با نگاهی دزدیده و لکنت زبان، پاسخ داد: «م...من... هیچی... فقط...»زیرو تو، با صدایی که اضطراب از آن می‌بارید، میان حرفش پرید: «بچه‌ها، بهتره بجنبیم. داره دیر می‌شه.»سه دختر، تیلدا، جکسی و زیرو تو، از خانه خارج شدند و به سمت منطقه کشاورزی به راه افتادند. از میان علف‌های بلند و انبوه عبور کردند و به نرده‌های چوبی رسیدند. زیرو تو، با یک پرش بلند و چابک، از نرده‌ها عبور کرد. جکسی هم با احتیاط و ظرافت از میان نرده‌ها رد شد. تیلدا،کمی عقب رفت تا برای پرش خیز بردارد. با تمام توان دوید و پرید، اما نیروی کافی نداشت. او با وحشت، احساس کرد که دارد روی نرده‌ها سقوط می‌کند. جیغ بلندی کشید و چشمانش را بست.جکسی و زیرو تو، با دهان‌های باز و چشمانی از حدقه درآمده، به تیلدا خیره شدند. نوارهای قرمز رنگی که دور گردن تیلدا بسته شده بود، مانند دستانی نامرئی، او را در هوا معلق نگه داشتندتیلدا هم با حیرت و تعجب، به دوستانش نگاه می‌کرد. نوارها، او را به آرامی روی زمین گذاشتند. جکسی، که از تعجب و ترس رگه‌هایی از خنده در صدایش پیدا شده بود، شروع به خندیدن کرد. زیرو تو هم با دیدن قیافه تیلدا، خنده‌اش گرفت و آن‌ها به راه خود ادامه دادند.جکسی، با صدایی که هنوز رگه‌هایی از خنده در آن موج می‌زد، تیلدا و زیرو تو را صدا زد: «بچه‌ها، اونجا رو نگاه کنید!»یک گاو میش عظیم‌الجثه، با شاخ‌های بلند و بدنی پوشیده از موهای قهوه‌ای، در مزرعه مشغول چرا بود. جکسی، با لحنی هشدار دهنده، به تیلدا گفت: «تیلدا، اون گاو میش به رنگ قرمز حساسه. باید نوارهای قرمز گردنت رو در بیاری.»زیرو تو، با صدایی که ترس در آن موج می‌زد، گفت: «وای نه! نوارهای تو قرمزه، من که کلاً لباسم قرمزه!»جکسی، با لحنی جدی، گفت: «لباس‌هاتو در بیار، زود باش! اگه اون گاو میش ما رو ببینه، همه‌مون رو می‌کشه.»زیرو تو گفت:من که از زیر لباسی ندارمتیلدا، با تردید، دست‌های زیرو تو را گرفت و جکسی، با عجله، لباس‌های او را از تنش درآورد. سه دختر، با دلهره و احتیاط، به راه خود ادامه دادند. تیلدا و جکسی، زیر لب، به وضعیت خنده‌دار زیرو تو می‌خندیدند و زیرو تو، که از خجالت سرخ شده بود، فقط به خنده‌های آن‌ها نگاه می‌کرد.وقتی به شهر رسیدند، سوار یک تاکسی شدند و به سمت خانه تیلدا حرکت کردند. در راه، زیرو تو را به خانه‌ای که تازه خریده بود رساندند. وقتی به خانه تیلدا رسیدند، با صحنه‌ای هولناک روبرو شدند. خانه تیلدا، به کلی سوخته و تبدیل به تپه از خاکستر شده بود. تیلدا، با چشمانی پر از اشک و دلی پر از اضطراب، در میان خاکسترها به دنبال شمشیر ائورا می‌گشت، اما اثری از آن نبود. تیلدا، با نگاهی پر از تردید و خشم، به جکسی نگاه کرد. جکسی، که از شدت استرس دامن لباسش را در دست مچاله می‌کرد، چیزی را پنهان می‌کرد. تیلدا، که خشمش لحظه به لحظه بیشتر می‌شد، یقه جکسی را گرفت و او را به دیوار کوبید.تیلدا، با صدایی که از خشم می‌لرزید، فریاد زد: «تو یه چیزی می‌دونی! چه اتفاقی افتاده؟ زود باش بگو!»جکسی، با گریه و هق هق، گفت: «تیلدا، من دوستت دارم، اما...»تیلدا، با لحنی تهدیدآمیز، گفت: «اما چی؟ زود باش بگو!»جکسی، با صدایی لرزان، گفت: «اون... دنبال... شمشیر... تو... بود.»تیلدا، با چشمانی پر از سوال، پرسید: «کی؟»جکسی، با صدایی آهسته، گفت: «ت...تالون.»تیلدا، لحظه‌ای سکوت کرد. سپس، با چشمانی پر از اشک، یقه جکسی را رها کرد و روی زانوهایش افتاد و شروع به گریه کرد....</description>
                <category>Proca</category>
                <author>Proca</author>
                <pubDate>Wed, 02 Apr 2025 14:23:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگزیهو قسمت 3</title>
                <link>https://virgool.io/@m8595560/%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D9%87%D9%88-3-tysu6htfwpt3</link>
                <description>پس از آشکار شدن راز تاریک گذشته پروسا، سکوتی سنگین و جانکاه، همچون پرده‌ای ضخیم، بر کلبه‌ی کوچک جنگلی سایه افکند. تیلدا، با قلبی که گویی در سینه‌اش خرد می‌شد و ذهنی که در میان انبوهی از سوالات سرگردان بود، به پروسا خیره شد. چگونه می‌توانست باور کند که مردی که در این مدت کوتاه، نزدیک‌ترین فرد به او تبدیل شده بود، در واقع جنگجویی بی‌رحم و قدرتمند از دنیایی دیگر است؟ پروسا، با نگاهی مملو از پشیمانی و اندوهی عمیق، تیلدا را ترک کرد و در اعماق جنگل‌های تاریک و انبوه، همچون شبحی در مه، ناپدید شد.تیلدا، ماه‌ها در تنهایی مطلق و غم‌انگیز به سر برد. هر روز، تصویر پروسا در ذهنش رژه می‌رفت و او را در حسرت بازگشتش غرق می‌کرد. تنهایی، بار دیگر او را در خود فرو برد و خاطرات تلخ گذشته، همچون سایه‌ای شوم، بر زندگی‌اش سنگینی کرد. او بار دیگر به همان دختر تنهای زخم خورده تبدیل شد، دختری که در انتظار معجزه‌ای بود، معجزه‌ای که شاید هرگز رخ نمی‌داد.در یکی از شب‌های سرد و دلگیر زمستان، صدای کوبیدن در، سکوت جانکاه کلبه را شکست. تیلدا، با امیدی که همچون جرقه‌ای کوچک در اعماق قلبش شعله می‌کشید، به سمت در دوید. در را باز کرد و با ذوق و شوق، خود را در آغوش کسی انداخت.با صدایی بلند فریاد زد میفین! اما لحظه‌ای بعد، صدایی لرزان و ناآشنا، او را از رویاهایش بیدار کرد: &quot;میفین کیه؟&quot;تیلدا، با شرم و خجالت، از آغوش مرد جدا شد و دید که او میفین نیست. مردی غریبه با نگاهی نافذ و مرموز، مقابلش ایستاده بود. با صدایی آرام و لحنی گیرا، گفت: &quot;اشکالی نداره. من تالون هستم و برای کاری مهم اینجا اومدم.&quot;تیلدا، با کنجکاوی و کمی بدگمانی، پرسید: &quot;با من کار دارید؟ من که فقط تو یه کلبه‌ی خرابه زندگی می‌کنم.&quot;تالون، با لبخندی مرموز و نگاهی نافذ، پاسخ داد: &quot;شنیدم تو با گیاه‌ها رابطه‌ی خوبی داری و می‌تونی با اراده‌ات، اون‌ها رو به سرعت رشد بدی.&quot;تیلدا، با تعجب و کمی تردید، گفت: &quot;آره، اما نه خیلی سریع.&quot;تالون، با لحنی وسوسه‌انگیز گفت: &quot;من یه پروژه دارم. می‌خوام شهری بسازم که از تمام فسادهای این دنیا دور باشه.&quot;تیلدا، با شنیدن این حرف، خاطرات تلخ کودکی‌اش را به یاد آورد و با اشتیاق و کنجکاوی، پرسید: &quot;چطور می‌خوای این کار رو بکنی؟&quot;تالون، او را به شهر در حال ساخت خود، &quot;اگزیهو&quot;، برد. شهری که قرار بود بهشتی روی زمین باشد، جایی که در آن، کسی فقیر و کسی پولدار نبود و سیاه‌پوست و سفید، فرقی نداشت. تیلدا، با دیدن این شهر رویایی، احساس کرد که بالاخره خانه‌ای پیدا کرده است، خانه‌ای که می‌توانست زخم‌های کهنه‌اش را التیام بخشد.تالون، خانه‌ای زیبا و درآمد ماهیانه 100 اعتبار را به او می داد و چند کارگر دیگر را زیر دستش استخدام کرد. تیلدا، با تمام وجود، در این پروژه شرکت کرد و بهترین لحظات زندگی‌اش را تجربه کرد.  او با پول‌هایی که جمع کرده بود، لباس‌های زیبا و قیمتی که جواهرات از ان ها اویزان بود میخرید ماشین لامبورگینی را به قیمت 200000 اهتبار خرید و با دختری به نام جکسی، که بسیا باهوش و روحیه‌ای سرزنده و قلبی مهربان داشت، در خانه‌اش زندگی کرد او با پول هایی که به دست آورده بود تلخی زنگی گذشته اش را فرا موش کرده بود.از این رو پروسا از همان پورتالی که به زمین آمده بود، به ندر بازگشت. او با خشم و نفرتی که همچون آتشی سوزان در وجودش شعله می‌کشید، به سمت قلعه‌ی بسشن پرواز کرد. با ورود او، پیگلین‌ها میخکوب شدند و با ترس، به یکدیگر نگاه کردند. پیگلین گفت: تو....تو پروسنتا هستی پروسا بدن صحبت نگهبانان رو از پل پایین انداختو وارد بسشن شد. به سرعت به طبقه بالا رفتو در اتاق شاه پیگلین ها را شکست شاه پیگلین گفت:پروسنتا تو... تو اومدیفکر می‌کردیم تو مردی.پروسا با شنیدن این حرف خشمگین تر شد ، بدون هیچ حرفی، قلب شاه را از سینه‌اش بیرون کشید .پروسا، پس از بازگشت به زمین، با جنگلی سوخته و کلبه‌ای ویران مواجه شد. اثری از تیلدا نبود. پروسا دیگر از آن چه در ندر بود پشیمان بود.  زندگی می‌خواست که دیگر دور از جنگ و درگیری باشدکلبه سوخته تیلدا را  باز سازی کرد چوب های سوخته را دور انداخت و چوب های جدیدی خرید و جايگزين کرد. پروسا با خود گفت: چرا این جنگل سوخته ممکنه برای تیلدا اتفاقی افتاده باشه؟پروسا با پولی که برایش مانده بود اعلامیه  هایی را چاپ کرد و پخش کرد تا اگر کسی تیلدا را دید به پروسا خبر دهد.پروسا باغچه کوچکی را شخم زد و در آن سبزی جات کاشت تا در آمدی از فروش آن ها در بیاوردتمامی سلام های جنگی، زره، و از جمله شمشیر ناراحت را در صندوقی گزاشت و زیر کلبه دفن کردتا تمام خاطره های جنگ را فراموش کند.اما پروسا نمی‌دانست که تیلدا در اگزیهو زندگی می‌کند و زندگی عالی داردتوی شهر اگزیهو کلی شخصیت های معروف حضور داشتند مثلا (زیرو تو)حتی آسونا و کیریتو  از هنر شمشیر زنی آنلاین هم برای خرید خانه به اگزیهو آمده بودند.تیلدا به فروشگاه لباس رفته بود در حال انتخواب لباس بود کخ چشمش به یک رو بان قرمز رنگ افتادبا دیدن آن همان حس را داشت که وقتی شمشیر را دید احساس کرد .کل بسته نوار را خرید و به خانه بردبا آن نوار یک پاپیون به گردنش و یکی به سرش زدزیبایی تیلدا وصف ناپذیر بود.تیلدا آن قدر در افزودن بر پول هایش تلاش داشت که از دنیای بیرون اگزیهو خبر نداشت کل جنگل برای ساخت شهر سوخته بود چه کوه هایی که نا بود شدند تا منابع کافی برای شهر را تا مین کنندزنگ در خانه به صدا در آمد تیلدا داشت در را باز می‌کرد جکسی فریاد زد: نه..... صبر کن... </description>
                <category>Proca</category>
                <author>Proca</author>
                <pubDate>Fri, 28 Mar 2025 21:41:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگزیهو قسمت 2</title>
                <link>https://virgool.io/@m8595560/%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D9%87%D9%88-oipzabtc7wok</link>
                <description>گذشته اتش:در اعماق سوزان و جهنمی ندر، جایی که گدازه‌های مذاب همچون رگ‌های سرخ در تاریکی می‌تپیدند و بوی گوگرد و خاکستر در هوا موج می‌زد، نوزادی انسان، همچون جرقه‌ای در دل آتش، به دنیا آمد. این نوزاد، پرتاب‌شده به این دنیای بیگانه و وحشتناک، در میان انبوهی از پیگلین‌های خشمگین و مسلح، همچون گوهری در میان سنگ‌های خشن، می‌درخشید.گروهی از پیگلین‌ها، که در میان هم‌نوعان خود به رحم و شفقت معروف بودند، نوزاد را یافتند. برخلاف انتظار، به جای آنکه او را با خشم و نفرت از بین ببرند، قلبی از مهربانی در سینه‌هایشان شکفت و تصمیم گرفتند او را به فرزندی بپذیرند. نام او را پروسنتا گذاشتند، نامی که در زبان پیگلین‌ها به معنای &quot;جوینده‌ی آتش&quot; بود.پروسنتا به قلعه‌ی باشکوه و تاریک بسشن، مقر پادشاه پیگلین‌ها، برده شد. این قلعه، که از سنگ‌های سیاه و گدازه‌های مذاب ساخته شده بود، همچون دژی نفوذناپذیر در قلب ندر می‌درخشید. پادشاه، که در وجود این کودک انسانی چیزی فراتر از یک مخلوق فانی می‌دید، دستور داد تا او را با تمام آداب و رسوم و فنون جنگی پیگلین‌ها آشنا کنند. پروسنتا، با اراده‌ای پولادین و استعدادی شگفت‌انگیز، سال‌ها به فراگیری هنرهای رزمی پرداخت.او در تالارهای تاریک و پرپیچ‌وخم قلعه، زیر نظر استادان ماهر پیگلین، فنون شمشیرزنی، تیراندازی و نبردهای تن‌به‌تن را آموخت. او با شمشیر ناراحت، سلاحی که تنها در دستان پیگلین‌های اصیل می‌درخشید، چنان مهارتی کسب کرد که حتی استادانش را نیز به حیرت واداشت. شمشیر ناراحت، با تیغه‌ای سیاه رنگ و دسته‌ای از استخوان ویدر، سلاحی قدرتمند و مرگبار بود که تنها جنگجویان زبده می‌توانستند از آن استفاده کنند.در سال‌های آموزش، پروسنتا نه تنها فنون رزمی را آموخت، بلکه با فرهنگ و تاریخ پیگلین‌ها نیز آشنا شد. او داستان‌های حماسی جنگجویان افسانه‌ای، رازهای پنهان قلعه‌ی بسشن و افسانه‌های مربوط به موجودات خطرناک ندر را از زبان پیرترین پیگلین‌ها شنید. او یاد گرفت که چگونه با موجودات ندر ارتباط برقرار کند، چگونه در میان گدازه‌های سوزان و تاریکی‌های عمیق راه خود را پیدا کند و چگونه از گیاهان و مواد معدنی ندر برای ساختن سلاح و زره استفاده کند.پروسنتا، با هوش و ذکاوت خود، توانست زبان پیگلین‌ها را به روانی صحبت کند و با فرهنگ و آداب و رسوم آن‌ها خو بگیرد. او در میان پیگلین‌ها به عنوان یک جنگجوی شجاع و ماهر شناخته شد و احترام و تحسین آن‌ها را به دست آورد.پیشرفت‌های پروسنتا، که همچون شعله‌ای در تاریکی می‌درخشید، توجه فرمانروای قلعه را به خود جلب کرد. او پروسنتا را به فرماندهی یکی از گردان‌های شکارچی منصوب کرد، گردانی که مسئولیت حفاظت از قلمرو و شکار موجودات خطرناک ندر را بر عهده داشت. پروسنتا، با شجاعت و مهارت خود، توانست گردان را به یکی از قدرتمندترین نیروهای قلعه تبدیل کند. او در نبردهای بی‌شماری شرکت کرد و با موجودات خطرناکی مانند بلیزها، گست‌ها و ویدرها روبرو شد. او توانست با استفاده از تاکتیک‌های هوشمندانه و مهارت‌های رزمی خود، این موجودات را شکست دهد و قلمرو پیگلین‌ها را از خطر آن‌ها حفظ کند.اما این موفقیت، حسادت و کینه‌ی گروهی از روسای قبیله‌ی پیگمن را برانگیخت. آن‌ها پروسنتا را خطری برای قدرت و نفوذ خود می‌دانستند و تصمیم گرفتند او را از میان بردارند. پیگمن‌ها، با نقشه‌ای شوم، چند نفر از پیگلین‌های مزدور را اجیر کردند تا پروسنتا را در یکی از گشت‌هایش به قتل برسانند.پروسنتا، که در حال گشت‌زنی در اعماق ندر بود، ناگهان مورد حمله‌ی یکی از پیگلین‌های مزدور قرار گرفت. او با حرکتی سریع و برق‌آسا، شمشیر ناراحت خود را به کار گرفت و دشمن را به دو نیم کرد. پیگلین دیگری از بالا به او حمله کرد، اما پروسنتا با سپر خود ضربه را دفع کرد و سر دشمن را از تن جدا کرد.در اوج نبرد، یکی از پیگلین‌های مزدور، با خنجری زهرآگین، ضربه‌ای مهلک به کمر پروسنتا وارد کرد. پروسنتا، که احساس می‌کرد زندگی‌اش در حال پایان یافتن است، با آخرین توان خود، یک پورتال به دنیای بیرون گشود. پیگمن‌ها از هر سو تیرهای سمی خود را به سوی او پرتاب می‌کردند، اما پروسنتا، با بدنی زخمی و روحی خسته، خود را به داخل پورتال انداخت. پورتال، او را به جنگلی تاریک و ناشناخته منتقل کرد. این جنگل، با درختان بلند و سایه‌های وهم‌آور، همچون آغوشی سرد و بی‌رحم، پروسنتا را در خود فرو برد. او در حالی که در حال از دست دادن هوشیاری بود، صداهایی عجیب و غریب را می‌شنید، صداهایی که نه به گوش پیگلین‌ها آشنا بود و نه به گوش پروسنتا. او احساس می‌کرد که موجودی ناشناخته در تاریکی جنگل به او نزدیک می‌شوند، موجودی که شبیه فرشته ای زیبا بودند. پروسنتا، با آخرین رمق خود، پورتال را نابود کرد تا دشمنانش نتوانند او را تعقیب کنند. سپس، همچون برگ پاییزی، بر زمین افتاد. جان در بدن او نمانده بود، برای زنده ماندن قدرت ماورایی خود را فدا کرد و به سطح پایین تر تبدیل شد سپس به خواب عمیق فرو رفت.</description>
                <category>Proca</category>
                <author>Proca</author>
                <pubDate>Mon, 24 Mar 2025 17:05:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگزیهو قسمت 1</title>
                <link>https://virgool.io/@m8595560/%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D9%87%D9%88-%D8%AA%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%B1-wqqi7ou9y8il</link>
                <description>تیلدا شایدر:تیلدا در یک خانواده گرم و صمیمی متولد می‌شود، اما در شش سالگی، سایه غم با از دست دادن مادرش بر زندگی‌اش می‌افتد. پدرش، مردی خشن و زورگو، او را مجبور می‌کند در یک میخانه بدنام کار کند. تیلدا در آن مکان جهنمی، مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرد. صاحب میخانه، علاوه بر کتک زدن و توهین کردن، به تیلدا تجاوز می‌کرد. او، از قدرت و موقعیت خود سوء استفاده می‌کرد و تیلدا را مجبور می‌کرد که خواسته‌های شوم او را برآورده کند. تیلدا، احساس حقارت و ناامیدی می‌کرد. او، هیچ کس را نداشت که به او کمک کند. همچنین صاحب میخانه تیلدا را مجبور میکرد که لباس های پاره بپوشد تا اعضای بدنش نمایان شود و مشتری ها تیلدا رو به گوشه ای از میخانه می‌بردند و او را لخت می‌کردند و از بدن او لذت می‌بردند و به صاحب میخانه پول اضافی پرداخت می‌کردند و پدر تیلدا اصلا اهمیت نمی‌داد.پس از سال‌ها تحمل، در دوازده سالگی، خشم و ناامیدی او به اوج خود می‌رسد. او با استفاده از باروت، میخانه را منفجر می‌کند و به جنگل‌های تاریک و انبوه پناه می‌برد.در اعماق جنگل، کلبه‌ای قدیمی و متروکه را پیدا می‌کند. سقف آن، در چند نقطه شکسته بود و نور خورشید از میان سوراخ‌ها به داخل می‌تابید. دیوارهای چوبی کلبه، پوسیده و ترک خورده بودند و علف‌های هرز از لابه‌لای آن‌ها رشد کرده بودند. پنجره‌ها، شکسته و کثیف بودند و پرده‌های پاره‌ای از آن‌ها آویزان بود. تیلدا تصمیم می‌گیرد آنجا را به خانه جدید خود تبدیل کند. فضای داخل کلبه، تاریک و نمور بود. بوی کپک و رطوبت، فضا را پر کرده بود. گرد و غبار، تمام وسایل داخل کلبه را پوشانده بود. تار عنکبوت، از گوشه و کنار سقف آویزان بود و حشرات مرده، روی زمین پراکنده بودند. او، با اراده‌ای قوی، شروع به تمیز کردن کلبه کرد.در حین تمیز کردن کلبه، شمشیری طلایی و باستانی، &quot;ائورا&quot; را کشف می‌کند. شمشیر، غرق در گرد و غبار بود. اما وقتی تیلدا آن را تمیز کرد، درخشش غیرطبیعی از آن ساطع شد. نور طلایی، از سطح شمشیر منعکس می‌شد و فضایی جادویی را ایجاد می‌کرد. روی تیغه شمشیر، حروف باستانی حک شده بود: «ائورا». او با این شمشیر شروع به تمرین می‌کند. او، مترسکی از پارچه‌های کهنه و شاخه‌های درختان ساخت و شروع به تمرین کرد. او، حرکات شمشیرزنی را از کتاب‌های قدیمی که در کلبه پیدا کرده بود، یاد گرفت. تیلدا، با پشتکار و تمرین مداوم، به تدریج به یک شمشیرزن ماهر تبدیل شد. او، حرکات سریع و دقیقی را با شمشیر انجام می‌داد و می‌توانست با آن، از خود در برابر هر خطری محافظت کند.پس از گذشت 5 سال، یک شب، در حالی که تیلدا در کنار آتش نشسته بود و به آسمان پر ستاره نگاه می‌کرد، ناگهان، نوری عجیب و خیره‌کننده در آسمان ظاهر شد. نوری که از دل آسمان شکافته شده و به سمت زمین می آمد. تیلدا با تعجب به آسمان نگاه کرد. نوری درخشان از دل آسمان در حال پایین آمدن بود. با نزول نور پرتال عجیبی در کنار کلبه باز شد.میفین:لحظاتی بعد، از درون پرتال، پسری زخمی و بی‌هوش بیرون افتاد. پسر، با آخرین توان خود، قبل از اینکه بیهوش شود، با قدرت باقی مانده اش پرتال را نابود کرد، تا دشمنانش نتوانند به این دنیا وارد شوند. تیلدا، با احتیاط، به پسر نزدیک شد. او، پسری با موهای سیاه و چشمانی بسته بود. لباس‌های او، پاره و خونی بود و زخم‌های عمیقی روی بدنش دیده می‌شد.تیلدا، پسر را به داخل کلبه برد و او را روی تختخواب گذاشت. او، زخم‌های پسر را تمیز کرد و آن‌ها را بست. او، می‌دانست که پسر، به کمک نیاز دارد.دو روز گذشت و پسر، هنوز به هوش نیامده بود. تیلدا، نگران حال او بود. او، هر روز، از پسر مراقبت می‌کرد و منتظر بود که او به هوش بیاید.بالاخره، یک روز، پسر چشمانش را باز کرد.&quot;...پسر، با گیجی، به اطراف نگاه کرد و سعی کرد به یاد بیاورد که چه اتفاقی افتاده است. اما او، هیچ چیز به یاد نمی‌آورد. او، حافظه‌اش را از دست داده بود. او حتی اسم خودش را هم به یاد نمی‌آورد.تیلدا، ماجرا را برای پسر تعریف کرد. او، به او گفت که او را از درون پرتال پیدا کرده است و از او مراقبت کرده است. پسر، با تعجب، به تیلدا نگاه کرد. او، نمی‌دانست که کیست و از کجا آمده است.تیلدا، به پسر گفت که می‌تواند در کلبه بماند تا حافظه‌اش را به دست آورد. پسر، با قدردانی، از تیلدا تشکر کرد. او، احساس می‌کرد که به تیلدا اعتماد دارد.آنها باهم در کنار آتش نشسته بودند که تیلدا گفت: «می‌دونی، تو به یک اسم نیاز داری.» پسر، با تعجب، به تیلدا نگاه کرد. او، هرگز به این موضوع فکر نکرده بود. تیلدا ادامه داد: «من فکر می‌کنم اسم «میفین» به تو می‌آید. نظرت چیه؟»پسر، با لبخند، گفت: «میفین؟ اسم قشنگیه. من دوستش دارم.» تیلدا، با لبخند، گفت: «پس از این به بعد، اسمت میفین است.»میفین، احساس کرد که اسم جدیدش، به او حس تعلق می‌دهد. او، احساس می‌کرد که تیلدا، او را پذیرفته است و او را بخشی از زندگی خود می‌داند. او، از تیلدا تشکر کرد و گفت: «ممنونم، تیلدا. تو، بهترین دوستی هستی که من تا به حال داشته‌ام.»تیلدا، با لبخند، گفت: «من هم تو را خیلی دوست دارم، میفین.» آن‌ها، با هم، به آسمان پر ستاره نگاه کردند و در سکوت، از بودن در کنار هم لذت بردند. آن‌ها، احساس می‌کردند که رابطه‌ای عمیق و ناگسستنی بین آن‌ها وجود داردپروسا:صبح زود، صدای صحبت چند نفر از بیرون کلبه به گوش رسید. تیلدا و میفین از خواب بیدار شدند و با نگرانی به هم نگاه کردند. تیلدا به آرامی از تخت بلند شد و به سمت پنجره رفت. او از میان شکاف‌های پرده، به بیرون نگاه کرد و دید که چند مرد با لباس‌های تیره و اسلحه در دست، به سمت کلبه می‌آیند.تیلدا با وحشت به میفین نگاه کرد و گفت: «ریس میخانه و شکارچی‌هایش اومدن تا ما رو بکشن!»میفین با تعجب پرسید: «چطور می‌دونی؟»تیلدا گفت: «من صدای اون‌ها رو شنیدم. اون‌ها می‌گفتن که می‌خوان ما رو پیدا کنن و بکشن.»میفین با نگرانی گفت: «حالا باید چیکار کنیم؟»تیلدا گفت: «باید از اینجا فرار کنیم.»در حالی که تیلدا و میفین در تلاش برای فرار از کلبه بودند، یکی از شکارچی‌ها در را باز کرد و به داخل پرید. او با یک ضربه تیلدا را به زمین انداخت و او را در آغوش گرفت. تیلدا با تمام قدرت تلاش کرد تا خود را از چنگ شکارچی رها کند، اما او بسیار قوی‌تر از او بودمیفین با دیدن این صحنه نا خودآگاه قدرت ماورایی خود را به دست آورددر آن لحظه، گویی نیرویی ناشناخته از درون میفین آزاد شد. چشمانش درخشیدند و هاله‌ای از انرژی در اطرافش پدیدار شد. شکارچی که تیلدا را گرفته بود، ناگهان احساس کرد نیرویی عظیم او را به عقب پرتاب می‌کند. او با حیرت به میفین نگاه کرد، اما قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، میفین با قدرتی ماورایی او را به دیوار کلبه کوبید.صدای مهیبی در کلبه پیچید و شکارچی نقش بر زمین شد. تیلدا که از این اتفاق ناگهانی شوکه شده بود، به میفین نگاه کرد. او هرگز چنین قدرتی را در میفین ندیده بود. میفین نیز با حیرت به دستان خود نگاه می‌کرد، گویی از قدرتی که به تازگی آشکار شده بود، بی‌خبر بود.در آن لحظه، تیلدا فهمید که میفین فقط یک پسر معمولی نیست. او دارای قدرتی پنهان و ماورایی است که در لحظات بحرانی آشکار می‌شود. اکنون، با آشکار شدن این قدرت، امید تازه‌ای در دل تیلدا روشن شد. شاید با کمک میفین، بتوانند از این مخمصه نجات پیدا کنند...&quot;میفین کل خاطراتی که از دست داده بود را باز یابی کرد میفین یک لباس سیاه و یه شال قرمز و یه شمشیر سیاه داشت طوری بودکه تیلدا او را نشناخت او با چند ضربه کل شکارچی هارا کشت آب و تاب بده میفین با این خاطرات جدید، قدرت خود را دوباره کشف کرد. او با یک حرکت سریع، شمشیر سیاه خود را از غلاف بیرون کشید و به سمت شکارچیان حمله کرد. او با حرکات سریع و دقیق، شکارچیان را یکی پس از دیگری از پای درآورد. شکارچیان در برابر قدرت میفین مقاومت نمی‌کردند و به سرعت تسلیم شدند.تیلدا با حیرت به میفین نگاه می‌کرد. او نمی‌توانست باور کند که میفین چنین قدرتمندی داردپس از نبرد نفس‌گیر با شکارچیان، سکوت سنگینی بر کلبه حاکم شد. تیلدا، هنوز مبهوت قدرت ناگهانی میفین، به او خیره شده بود. او با صدایی لرزان پرسید: «میفین... چطور این کار رو کردی؟ این... این قدرت‌ها از کجا اومدن؟»میفین، که گویی از خوابی عمیق بیدار شده بود، نگاهی به تیلدا انداخت. در چشمانش، ترکیبی از غم، سردرگمی و حسرتی عمیق موج می‌زد. او با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت: «من... من میفین نیستم.»تیلدا با تعجب ابروهایش را بالا انداخت. «چی؟ منظورت چیه؟»میفین، نفسی عمیق کشید و گفت: «من... من پروسا هستم پروسا، جنگجویی اهل ندر، سرزمینی تاریک و اسرارآمیز، بود. او در خدمت بسشن، فرمانروای ظالم و قدرتمند ندر، بود. پروسا، به عنوان یکی از وفادارترین و قدرتمندترین جنگجویان بسشن، وظایف سنگینی بر عهده داشت.یکی از وظایف اصلی او، دستگیری و شکنجه دخترانی بود که به طور اتفاقی یا به دلخواه وارد ندر می‌شدند. پروسا، با بی‌رحمی تمام، این دختران را اسیر می‌کرد و به سیاه‌چال‌های بسشن می‌برد. در آنجا، آنها را به بدترین شکل ممکن شکنجه می‌کرد، تا زمانی که جان می‌دادند.پروسا، به دلیل قدرت و بی‌رحمی‌اش، در ندر بسیار مورد احترام و ترس بود. او، نماد قدرت و ظلم بسشن بود و همه از او وحشت داشتندوقتی پروسا حافظه‌اش را از دست داد و به میفین تبدیل شد، پروسا می‌دانست که اگر تیلدا هویت واقعی او را بفهمد، وحشت‌زده خواهد شد و از او فرار خواهد کرد. او می‌دانست که گذشته تاریکش، اعمال بی‌رحمانه‌اش در ندر، تیلدا را از او دور خواهد کرد. او نمی‌توانست تحمل کند که تیلدا را از دست بدهد، کسی که در این مدت کوتاه، به او نزدیک‌ترین فرد تبدیل شده بود.به همین دلیل، او تصمیم گرفت که خودش از تیلدا دور شود. او نمی‌خواست تیلدا را در معرض خطر قرار دهد، نمی‌خواست او را با گذشته تاریکش آلوده کند</description>
                <category>Proca</category>
                <author>Proca</author>
                <pubDate>Sun, 23 Mar 2025 14:37:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیلدا شایدر</title>
                <link>https://virgool.io/@m8595560/%D8%AA%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%B1-mjynhnollhqt</link>
                <description>تیلداتیلدا شایدر :تیلدا تو چهار سالگی مادرش رو از دست میده وپدرش اونو مجبور میکنه که تو شراب خونه کارکنههر روز اون جا اون و اذیت می کردن و کتکش میزدنتیلدا چند سال تو اون جا کار میکنه و عذاب میکشهتا اینکه یه روز کل شراب خونه رو منفجر میکنه وازاون شهر فرار میکنه و چون راه رو بلد نبود به یه جنگلمیرسه وقتی تو جنگل و هوای مه آلود گم میشهاتفاقی به یه کلبه میرسه که انگار صاحب او کلبه توکلبه مرده بود تیلدا برای آنکه زنده بمونه بخ خونه سرو سامون میده و اونجا شروع به زندگی میکنهدر حال تمیز کردن خونه بوده که یه شمشیر طلاییپیدا میکنه که مخفی شده بود برای آنکه در مقابلحیوانات وحشی از خودش دفاع کنه با شمشیر شروعبه تمرین میکنهتا روزی که یه پرتال کنار کلبه که نزدیک یه دریاچه بودباز میشه و ...تیلدا شایدر :تیلدا تو چهار سالگی مادرش رو از دست میده وپدرش اونو مجبور میکنه که تو شراب خونه کارکنههر روز اون جا اون و اذیت می کردن و کتکش میزدنتیلدا چند سال تو اون جا کار میکنه و عذاب میکشهتا اینکه یه روز کل شراب خونه رو منفجر میکنه وازاون شهر فرار میکنه و چون راه رو بلد نبود به یه جنگلمیرسه وقتی تو جنگل و هوای مه آلود گم میشهاتفاقی به یه کلبه میرسه که انگار صاحب او کلبه توکلبه مرده بود تیلدا برای آنکه زنده بمونه بخ خونه سرو سامون میده و اونجا شروع به زندگی میکنهدر حال تمیز کردن خونه بوده که یه شمشیر طلاییپیدا میکنه که مخفی شده بود برای آنکه در مقابلحیوانات وحشی از خودش دفاع کنه با شمشیر شروعبه تمرین میکنهتا روزی که یه پرتال کنار کلبه که نزدیک یه دریاچه بودباز میشه و ...تیلدا شایدر :تیلدا تو چهار سالگی مادرش رو از دست میده وپدرش اونو مجبور میکنه که تو شراب خونه کارکنههر روز اون جا اون و اذیت می کردن و کتکش میزدنتیلدا چند سال تو اون جا کار میکنه و عذاب میکشهتا اینکه یه روز کل شراب خونه رو منفجر میکنه وازاون شهر فرار میکنه و چون راه رو بلد نبود به یه جنگلمیرسه وقتی تو جنگل و هوای مه آلود گم میشهاتفاقی به یه کلبه میرسه که انگار صاحب او کلبه توکلبه مرده بود تیلدا برای آنکه زنده بمونه بخ خونه سرو سامون میده و اونجا شروع به زندگی میکنهدر حال تمیز کردن خونه بوده که یه شمشیر طلاییپیدا میکنه که مخفی شده بود برای آنکه در مقابلحیوانات وحشی از خودش دفاع کنه با شمشیر شروعبه تمرین میکنهتا روزی که یه پرتال کنار کلبه که نزدیک یه دریاچه بودباز میشه و ...تیلدا شایدر :تیلدا تو چهار سالگی مادرش رو از دست میده وپدرش اونو مجبور میکنه که تو شراب خونه کارکنههر روز اون جا اون و اذیت می کردن و کتکش میزدنتیلدا چند سال تو اون جا کار میکنه و عذاب میکشهتا اینکه یه روز کل شراب خونه رو منفجر میکنه وازاون شهر فرار میکنه و چون راه رو بلد نبود به یه جنگلمیرسه وقتی تو جنگل و هوای مه آلود گم میشهاتفاقی به یه کلبه میرسه که انگار صاحب او کلبه توکلبه مرده بود تیلدا برای آنکه زنده بمونه بخ خونه سرو سامون میده و اونجا شروع به زندگی میکنهدر حال تمیز کردن خونه بوده که یه شمشیر طلاییپیدا میکنه که مخفی شده بود برای آنکه در مقابلحیوانات وحشی از خودش دفاع کنه با شمشیر شروعبه تمرین میکنهتا روزی که یه پرتال کنار کلبه که نزدیک یه دریاچه بودباز میشه و ...تیلدا شایدر :تیلدا تو چهار سالگی مادرش رو از دست میده وپدرش اونو مجبور میکنه که تو شراب خونه کارکنههر روز اون جا اون و اذیت می کردن و کتکش میزدنتیلدا چند سال تو اون جا کار میکنه و عذاب میکشهتا اینکه یه روز کل شراب خونه رو منفجر میکنه وازاون شهر فرار میکنه و چون راه رو بلد نبود به یه جنگلمیرسه وقتی تو جنگل و هوای مه آلود گم میشهاتفاقی به یه کلبه میرسه که انگار صاحب او کلبه توکلبه مرده بود تیلدا برای آنکه زنده بمونه بخ خونه سرو سامون میده و اونجا شروع به زندگی میکنهدر حال تمیز کردن خونه بوده که یه شمشیر طلاییپیدا میکنه که مخفی شده بود برای آنکه در مقابلحیوانات وحشی از خودش دفاع کنه با شمشیر شروعبه تمرین میکنهتا روزی که یه پرتال کنار کلبه که نزدیک یه دریاچه بودباز میشه و ...تیلدا شایدر :تیلدا تو چهار سالگی مادرش رو از دست میده وپدرش اونو مجبور میکنه که تو شراب خونه کارکنههر روز اون جا اون و اذیت می کردن و کتکش میزدنتیلدا چند سال تو اون جا کار میکنه و عذاب میکشهتا اینکه یه روز کل شراب خونه رو منفجر میکنه وازاون شهر فرار میکنه و چون راه رو بلد نبود به یه جنگلمیرسه وقتی تو جنگل و هوای مه آلود گم میشهاتفاقی به یه کلبه میرسه که انگار صاحب او کلبه توکلبه مرده بود تیلدا برای آنکه زنده بمونه بخ خونه سرو سامون میده و اونجا شروع به زندگی میکنهدر حال تمیز کردن خونه بوده که یه شمشیر طلاییپیدا میکنه که مخفی شده بود برای آنکه در مقابلحیوانات وحشی از خودش دفاع کنه با شمشیر شروعبه تمرین میکنهتا روزی که یه پرتال کنار کلبه که نزدیک یه دریاچه بودباز میشه و ...</description>
                <category>Proca</category>
                <author>Proca</author>
                <pubDate>Sun, 02 Mar 2025 21:01:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>