<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های متین گرگانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m9tinn</link>
        <description>( بیگانه )</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 09:44:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/77822/avatar/z6APt4.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>متین گرگانی</title>
            <link>https://virgool.io/@m9tinn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شوری</title>
                <link>https://virgool.io/@m9tinn/%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C-m2wg1dcekldo</link>
                <description>شیما هیچ لذتی را بالاتر از مطالعه همراه با یک فنجان قهوه داغ در این کافه‌ی دنج و خوشگل سراغ ندارد.مسعود دیگر طاقت دوری و دلتنگی شیما را ندارد. اما توان روبرو شدن با او را هم ندارد. به چشم مسعود شیما دختر شاه پریان است و او یک گدای مسکین. اما مسعود خبر ندارد که دختر شاه پریان نیز به او دل بسته است و مثل مسعود جرات دیدار ندارد. مسعود که صبرش به شدت لبریز شده تصمیمش را می‌گیرد. یک مشت قرص رنگارنگ را در یک لیوان حل می‌کند و رویش چند دود می‌گیرد تا مستقیم جذب کبدش شود، شاید فرجی کند و اعتماد به نفسش به سقفش برسد. شیما ولی مثل همیشه آرام و پاک در کافه‌ی همیشگی قهوه می‌نوشد و مجموعه داستانی که تازه خریده را می‌خواند. شیما هیچ لذتی را بالاتر از مطالعه همراه با یک فنجان قهوه داغ در این کافه‌ی دنج و خوشگل سراغ ندارد. شیما از پشت شیشه مسعود را می‌بیند. مثل همیشه شلخته، ولی برای او جذاب. چشم در چشم هم می‌شوند. هر دو مردد هستند. مسعود دل را به دریا می‌زند و وارد کافه ‌می‌شود.کافه زیادی شوره ولی دوسش دارم. چون شیما توش نشسته. تاحالا صدبار باهاش صحبت کردم، چرا اینقدر دلشوره دارم؟ لعنتی حتی از لباس خلبانیش هم جذاب‌تره. کاش بتونم طاقت بیارم.مسعود در میز و صندلی روبرویی شیما می‌نشیند و تمام تلاش خود را می‌کند که بی‌تفاوت به نظر برسد. شیما زیرچشمی نگاهی به مسعود می‌اندازد و به خواندن کتابش ادامه می‌دهد.- سلام، خیلی خوش اومدین. چی میل دارین براتون بیارم؟- یه چیز شور لطفا.پیش‌خدمت متعجب می‌پرسد: &quot;یه چیز شور؟ &quot;شیما خنده‌اش می‌گیرد ولی جلوی خودش را می‌گیرد.- اگه ندارین فرقی نمی‌کنه. نمی‌دونم. هر چی شد. اصلا هر چی این خانوم سفارش دادن. ببخشین خانوم می‌تونم بپرسم شما چی سفارش دادین؟شیما که اصلا انتظارش را ندارد با دستپاچگی ولی در عین حال هیجان‌زده جواب می‌دهد: &quot; با من هستین؟ من قهوه ترک. &quot; و دوباره سرش را پایین می‌اندازد.- پس واسه من هم قهوه ترک لطفا.چشمم به حلقه اش میفتد. تا حالا یادم نمیاد با کسی دیده باشمش. هیچوقت، هیچ جا. یعنی اینهمه مدت شوهر هم داشته؟ لعنتی چرا هر دفعه جذابتر میشه.شیما هم همزمان متوجه حلقه‌ی مسعود می‌شود ولی برعکس مسعود، حلقه‌ی او هیچ جذابیتی برایش ندارد. شیما که توی ذوقش خورده &quot;به طرز حرص درآری&quot; (البته که برای خودش) به خواندن ادامه می‌دهد و قهوه‌ی دیگری سفارش می‌دهد. در عین حال انگار که کبد مسعود ناگهان فعال شده باشند تمامی محتویات درون لیوان و تمامی ذرات دودی که بعد از ریه‌های مسعود وارد کبدش شده‌اند را تبدیل به انرژی خالصی می‌کند که ناگهان کبد از حالت کبد به &quot;جیگر&quot; تغییر حالت می‌دهد. اینجاست که مسعود مثل همیشه در زندگی نه چندان متوازنش تصمیمات شاید خارق‌العاده یا شاید نابخردانه ( از قول بعضی دیگرها) می‌گیرد. کاش که این تصمیمش مثل دفعه‌ی قبلی &quot;جیگرش&quot; را کباب نکند.شیما فرنچ پرسش را پرس می‌کند و قهوه‌اش را درون فنجان می‌ریزد. رویش کمی شیر می‌ریزد و البته کمی شکر. قهوه‌اش را تست می‌کند. &quot;بد نیست&quot; ناگهان مسعود را می‌بیند که روبرویش نشسته. یعنی صندلی روبرویی‌اش. انگار که کار بسیار مهم و ضروری داشته باشد. شیما از حضور ناگهانی مسعود جا میخورد؟ شاید!مسعود منتظر نمی‌ماند. &quot; برای من خیلی سخت بود تا تونستم خودم را قانع کنم بیام پیش شما. من شما رو...&quot;شیما همچنان از حضور ناگهانی مسعود نه که شاکی باشد بلکه شوکه است. بله همچنان شوکه است. &quot; من نمی‌دونم شما دارین در چه موردی....&quot;- &quot; من فقط ازتون یه خواهش دارم. اگر هم جوابتون منفی هست کاملا درکتون می‌کنم. فقط کاش کمی قبلش فکر کنین&quot;- &quot; جان؟! من نمی‌دونم. راستش...&quot;- &quot; من فقط می‌خوام باهاتون بیشتر آشنا بشم. فقط همین&quot;- &quot; بیشتر؟ مگه ما قبلا؟! نمی‌دونم. &quot;- &quot; کاش بهش فکر کنین. این شماره‌ام هست. قصد مزاحمت ندارم.&quot;کبد مسعود درحال ریکاوری بود، ظاهراً. آدرنالین کار خودش را کرده بود و روی جیگرش اثر منفی گذاشته بود. مسعود از ترس اینکه باتریش خالی شود خیلی سریع کافه را ترک کرد. شیما همچنان شوکه از اتفاقات پنجاه ثانیه‌ی قبل نگاهی به شماره و بعد نگاهی به اطراف انداخت. قهوه اش را که سرد شده بود نوشید. سیگاری روشن کرد. دود سیگارش را مستقیما به مقصد ریه وارد سینه می‌کرد. تپش قلب داشت. سیگارش را نصفه در زیرسیگاری خاموش کرد در حالیکه همچنان دود سفیدی از سیگار صورتی مچاله شده به هوا می‌رفت. به این فکر کرد که سوژه‌ی جالبی برای عکس‌های هنری اینستاگرامیش شده. ولی کتاب و بسته سیگار و فندک و بقیه وسایلش را جمع کرد. شماره مسعود را بعد از سیو کردن در جیب چپ پالتویش گذاشت. علاقه‌ی خاصی به این پالتو داشت. موسیقی پیانو به پایان رسید. شیما منتظر ترک بعدی نشد و از کافه بیرون رفت.مسعود تک و تنها در خانه، از پنجره به باران شدید بیرون نگاه می‌کند.حس خطرناکترین جمله‌ی دنیا &quot;حوصلم سر رفته! &quot; رو دارم.لباسش را می‌پوشد و خانه را ترک می‌کند. تنها یک چیز است که او بخاطرش در این هوا یا در هر آب و هوای دیگری از خانه بیرون می‌زند. بعد از دو ساعت با دست پر برمی‌گردد . به خودش می‌بالد. شاید این دو ساعت جزو معدود دو ساعت‌هایی بوده باشد که شیما ذره‌ای جزو دغدغیات ذهنی‌اش نبود.باز وقتشه.گوشی مسعود ویبره می‌خورد. &quot;شما یک پیام نخوانده جدید دارید&quot;متین گرگانی ( بیگانه ) دی ماه 1398</description>
                <category>متین گرگانی</category>
                <author>متین گرگانی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 21:28:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه</title>
                <link>https://virgool.io/@m9tinn/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-sudsjulmdylx</link>
                <description>فضای کافه دلگیر است. بوی تلخ قهوه در هوا پیچیده. صدای اذان از دور فرا می‌رسد. شاید کافه‌چی به نماز رفته باشد. کاش من هم مسجد بودم. فکر می‌کردم سالیان سال قرار است هر روز به اینجا بیایم، قهوه‌ای بنوشم و دوستانم را ببینم. خدا که فقط در مسجد نیست. خدا همه جا هست مگر نه؟ این چه خدایی است که چنین بلایایی سر بندگانش می‌آورد؟! مگر من چه کرده‌ام؟ نیک و بد روزی جام زهر را مثل یک فنجان قهوه‌ی تلخ باید نوشید. انگار حتی این کاکتوس‌های کوچک هم با من همدردی می‌کنند.چقدر اینجا ساکت است، نه صدای موزیک ملایم، نه صدای صحبت‌های روزمره‌ی مشتریان ، نه صدای درست کردن قهوه با دستگاه. &quot;یک ماه! یک ماه!&quot; هنوز در ذهنم تکرار می‌شد. سکوت اینجا را دوست ندارم.پس رحمت کجاست؟ کجاست تا برایم از مشیت الهی بگوید، بگویدکه قوی باشم و امیدم را از دست ندهم. کجاست تا برایم بگوید: &quot;تسلیم نشو مرد! به خدا توکل کن! تو می‌تونی، می‌تونی از پسش بر بیای!&quot; آه! سال‌هاست که نماز نخوانده‌ام. کمی دیر نیست؟ چقدر دلم قهوه می‌خواهد. می‌خواهم هر قهوه‌ای که می‌نوشم بگویم این آخرین قهوه‌هایی است که می‌نوشم و تلخی‌اش آخرین تلخی‌ها خواهد بود.                                                                       *****دکتر برگه‌ی جواب آزمایش را با دقت مطالعه کرد. &quot; متاسفانه خبر بدی براتون دارم، هیچ راه آسونی نیست که این خبر رو بهتون بگم، طبق خواسته خودتون بی‌پرده می‌گم. باید بگم متاسفانه کار از کار گذشته و شما یک ماه بیشتر...&quot;انگار دیگر صدای دکتر را نمی‌شنیدم. فقط لب‌هایش بود که باز و بسته می‌شد. در ذهنم فقط کلمه‌ی &quot;یک ماه&quot; تکرار می‌شد. کل دنیا به دور سرم می‌چرخید. نفهمیدم چطور از مطب دکتر خارج شدم. ساعت‌ها بی‌هدف در شهر پرسه زدم بدون آنکه بدانم دقیقا کجا هستم. فقط یک جا بود که دلم می‌خواست بروم.                                                                     *****چقدر اینجا تاریک است. برایم سوال بوده چرا همیشه کافه‌ها تاریکند. یک ماه فرصت دارم تا به جواب این سوالم برسم. خنده‌دار است. یک ماه بیشتر وقت ندارم و تنها سوالی که برایم مهم است، اینست که چرا کافه‌ها تاریکند؟! نه معماهای هستی، نه سوالات بی‌پاسخ دیگر فقط و فقط یک سوال، چرا کافه‌ها تاریکند! فقط یک ماه فرصت دارم، فقط یک ماه! شاید بتوانم در این یک ماه به جوابم برسم. ماژیک را بر می‌دارم. روی تخته می‌نویسم: &quot;اگر کسی می‌داند که چرا کافه‌ها اینقدر تاریکند لطفا با این شماره تماس بگیرید. حداکثر مهلت تا یک ماه دیگر!&quot;متین گرگانی ( بیگانه )</description>
                <category>متین گرگانی</category>
                <author>متین گرگانی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Oct 2019 00:02:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اول مهر</title>
                <link>https://virgool.io/@m9tinn/%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%87%D8%B1-xr8ejqgzphv2</link>
                <description>   صدای سزن* در اتاق می‌­پیچد. پرده‌­های بلند جلوی پنجره تکان می‌­خورند. صدای موتورها و ماشین‌­ها، این قیام اصوات آلوده از بیرون هم نمی­‌تواند از حزن نوای سزن بکاهد. امسال پاییز هفت ماهه به دنیا آمد و مهرگان را به انتظار ننشست. خنکی هوا غریب است و اول مهر را دلگیرتر کرده. دلتنگ روزهایی هستم که تنها دغدغه‌هایم فقط مشق­‌ها و دفترها بود. چقدر زندگی ساده بود. به یاد می­‌آورم چند سال پیش در این روزها، رخوت پس از ترک این مواد مسموم زهرآلود و مرگبار چقدر امیدبخش ولی دردناک بود. بعد از سال­‌ها سردی زمستان را تصفیه شده تنفس کردم. ولی حیف! دوباره هوا رو به گرمی رفت و نفس­‌هایم دوباره آلوده و آغشته به رقت شد. گوشی­‌ام زنگ می­‌خورد. رد تماس می‌کنم. چه بگویم؟ اینکه چرا چندین هفته‌­اس در جلسه‌­ها شرکت نمی­‌کنم؟ اینکه هفته­‌ها بود که در طول جلسه نشئه و از خود بیخود بودم؟ اینکه دیگر حتی این دورهمی­‌های مضحک هم دردی از دردهایم را درمانی نیست؟ دستی به کبودی روی آرنجم می­‌اندازم. آه سزن! بخوان برایم. بخوان! که در این حالت ماورایی­‌ام می‌­توانم با آوای صدای مخملیت پر باز کنم. کاش بال­‌هایم واقعی بودند. کاش واقعا توان پرواز داشتم. همانطور که او پرگشود و رفت. کاش من هم می­‌رفتم. دوباره گوشی‌­ام زنگ می­‌خورد. انگار دست بردار نیست. گوشی و صدای وز وزش را به حال خود می­‌گذارم. برایم اهمیتی ندارد چه کسی پشت خط است. چه کسی می‌تواند باشد؟ آخر چه کسی با من مفلوک کار دارد؟ من برای چه کسی در دنیا ذر‌‌ه‌­ای اهمیت دارم؟ اصلا بود و نبود من چه فرقی به حال این هستی دارد؟ دراز می‌کشم. کاش فردایی نباشد.   صدایی از آشپزخانه می­‌آید. کتری سوت می­‌کشد. پرده از حرکت ایستاده. سزن سکوت اختیار کرده و هیچ صوتی از بیرون، داخل را آلوده نمی‌کند. صدا تنها از آشپزخانه به گوش می­‌رسد. یخچال باز و بسته می­‌شود. صدای تق تق راه رفتن کسی شنیده می­‌شود. شیر آب باز می­‌شود و به دنبالش ظروف شسته می­‌شوند. ماشین لباسشویی روشن می­‌شود و به حرکت در می­‌آید. مایکروفر بوق می­‌زند. بوی غذا نوازشم می‌کند. شیر آب بسته می­‌شود. &quot;­ عزیزم، قهوه ات رو با چی می‌خوری؟ &quot;   دوباره سزن شروع به خواندن می‌کند. پرده به حرکت می­‌افتد. موتورسیکلتی با صدای گوش­خراش ویراژ می‌دهد و بوق ماشین ریتم آزاردهنده‌­اش را تکمیل می­‌کند. گوشی­‌ام دوباره زنگ می­‌خورد.-  &quot; بفرمایید &quot;-  &quot; بله، حتما. همین الان راه میفتم. &quot;*سزن آکسو، خواننده مشهور پاپ ترکیه.متین گرگانی ( بیگانه )</description>
                <category>متین گرگانی</category>
                <author>متین گرگانی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2019 13:55:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>