<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهسا طهماسبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_10111040</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-11 11:32:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مهسا طهماسبی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_10111040</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&lt;&lt;زندگی سالم&gt;&gt;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10111040/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-b7uaicekpeem</link>
                <description>در روزگاری نه‌چندان دور، مردی به نام علی در یک روستای کوچک زندگی می‌کرد. علی همیشه اطرافیانش را می‌دید که درگیر غیبت و گوبگویی بودند. هر روز، حرف‌های ناپسند و غیبت‌های بی‌پایه وارد گفتگوهای آن‌ها می‌شد و آرامش روستا را برهم می‌زد.یک روز، پیرمردی حکیم به روستا آمد و با دیدن این وضعیت، تصمیم گرفت چیزی بگوید. او از اهالی خواست تا در کنار او بنشینند و درباره‌ی زندگی سخن بگویند.پیرمرد گفت: “در زندگی، شما فقط با فکر و عمل خودتان سر و کار دارید. غیبت و حرف‌های ناپسند، نه تنها دیگران را آزار می‌دهد، بلکه روح شما را نیز زخم می‌زند. اگر می‌خواهید زندگی‌تان پر از آرامش و سلامت باشد، باید گوه‌خوری و غیبت کردن را ترک کنید.”علی، جوانی که همیشه درگیر حرف‌های دیگران بود، با تعجب به آن‌ها گوش می‌داد. او در همان لحظه فهمید که چه قدر حرف‌های بی‌مبنای او و دیگران، روح و روانشان را آزرده است.از آن روز به بعد، علی تصمیم گرفت به جای غیبت، به ساختن و اصلاح خودش فکر کند و دیگران را نیز تشویق کند که در مسیر صداقت و اخلاق قدم بردارند. کم‌کم روستا آرام‌تر و پاک‌تر شد، و مردم فهمیدند که زندگی سالم و خوشبختی، در کنار صداقت و نبودن گوه‌خوری نهفته است.</description>
                <category>مهسا طهماسبی</category>
                <author>مهسا طهماسبی</author>
                <pubDate>Sat, 31 May 2025 19:38:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه چوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10111040/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%88%D8%A8%DB%8C-junyaehpkyfn</link>
                <description>خانه چوبی، تنها در میان زمین‌های پر از علف‌های بلند و آفتاب‌سوخته ایستاده بود. نه حیاطی داشت، نه باغچه‌ای. فقط دیوارهایش، که رنگشان با خاک و آسمان یکی شده بود، و سقف شیروانی‌اش که گویی با دست باد ساخته شده بود. درِ چوبی‌اش، با لولاهای زنگ‌زده، به سختی باز می‌شد.داخل، تاریکی مطلق بود. بوی چوب کهنه و نم، و کمی هم خاک، فضای اتاق را پر کرده بود. نور کم و ناقصی از شکاف پنجره‌ها به داخل می‌تابید و بر گرد و غبارِ روی مبلمان چوبی، سایه‌های رقصانی می‌انداخت.یک زن، با موهای سپید و چشمانی پر از داستانی که در سکوتِ خانه خوابیده بود، در گوشه‌ای نشسته بود. دست‌هایش، که با خطوطی عمیق و حکایت‌گر عمر پر از کار و رنج بود، روی پارچه‌ای کهنه و پُر از سوراخ، قرار داشت. او، سال‌ها بود که تنها در این خانه چوبی زندگی می‌کرد.شب، با سر و صدای جغدها و وزش باد، آرام آرام به خانه نزدیک می‌شد. زن، با نگاهی به بیرون، به آسمان پر ستاره خیره شد. ستاره‌ها، گویی از سرنوشتِ او، داستان‌هایی را بر زبان می‌آوردند. و او، در تاریکیِ خانه چوبی، به سکوتِ آسمان، گوش می‌سپرد.در آن شب، ستاره‌ها، نه تنها آسمان را روشن کرده بودند، بلکه داستانِ خانه چوبی و ساکنِ تنها و غمگینش را نیز، در تاریکیِ شب، به گوشِ خودشان و به گوشِ ابدیت، زمزمه می‌کردند.</description>
                <category>مهسا طهماسبی</category>
                <author>مهسا طهماسبی</author>
                <pubDate>Thu, 29 May 2025 21:03:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>